نسخه آزمایشی
جمعه, 17 مرداد 1399 - Fri, 7 Aug 2020

تبیین نظریه علم دینی بر مبنای حکومت اختیار بر معرفت/ لزوم استحاله فرهنگ غرب در تمدن اسلامی

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 24 تیرماه 1395 است که در دوره طرح ولایت استان البرز برگزار شده است. ایشان در این جلسه بیان می دارند اختیار، در فهم دخیل است و اینطور نیست که انسان ها یکسان می ­فهمند؛ البته نه به این معنا که هیچ تناسبی بین فهم انسانها نیست، اما برابری در فهم وجود ندارد و انسان ها تابع کیف اراده­ شان، فهم مختلفی دارند. فهم مومن از جهان، اعم از حکمت نظری و عملی و اعم از علوم انسانی و علوم دقیق ریاضی، با فهم کافر، دو فهم جداگانه است. این اصل معرفت شناسانه است. اگر شما قائل شدید که علم، دینی و غیر دینی دارد، یکی از پایه ­های حکومت دینی را گذاشتید. اما اگر بگویید که دانش یک امر مستقل است، ولو اینکه بگویید خدا، استعداد آن را به ما داده است و ما می توانیم جهان را بفهمیم پس نیاز به انبیاء نداریم، و یا اینکه اقلاً یک طبقه مرجع موازی با انبیاء درست کنید، یعنی بگویید که انبیاء و فیلسوفان و دانشمندان با هم جهان را اداره کنند پایه حکومت دینی را نفی کردید.

بحث از توحید مقدمه بحث حکومت دینی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. بحث انسان شناسی از بحث های  بسیار خوبی هست که در نهایت ما باید انسان مطلوب توسعه غربی و انسان منتظر را با هم مقایسه کنیم. من به نظرم در انسان شناسی انتهای کار باید به همین جا برسد که تفاوت انسان منتظر با انسان مدعی توسعه چیست؛ اما آن بحث چون بحث جداً پردامنه  ای  است، نمی  شود در این فرصت آن را جمع کرد؛ چون عوالم انسان، قوای انسان و سخت ترین جایی که در جامعه انسانی هست، اگر بخواهد بحث بشود، واقعاً یک بحث جدی است. من در ذهنم بود یک مرور کوتاهی با دوستان بر مبانی حکومت دینی داشته باشیم. اگر ما بخواهیم جامعه  ای  مبتنی بر دین و حاکمیت دینی داشته باشیم، باید مبتنی بر چه مبانی و مفاهیمی شکل  بگیرد و چه مبانی­ پشتوانه یک تفکری هستند که مبتنی بر حکومت دینی است.

بحث  های  حکومت دینی را در دوره  ای  که بحث ولایت فقیه است معمولاً بر اساس دوره  های  فقهی بحث می  کنند ولی یک سلسله  مبانی جدی تری دارد که در علوم فرا دستی مثل علم کلام یا حتی فلسفه حکومت باید بحث  شود. بعضی از این مبانی خیلی دوردست هستند مثل تحلیلی که شما از توحید دیدید. این تحلیل [یا تحقیق] در فهم حکومت دینی دخیل است. به نظرم این جدی ­ترین مسئله است. دعوای ما بر سر حکومت دینی با آنهایی که منکر حکومت دینی هستند به نظر من در تحلیل توحید هست.  تلقی ما از توحید، در پذیرش حکومت دینی و نفی حکومت دینی دخیل است. تلقی ما درتحلیل ولایت حضرت حق بر مومنین در پذیرش حکومت دینی دخیل است. اگر ما بتوانیم یک تصویر روشنی از ولایت حضرت حق، جل و جلاله، داشته باشیم و طبیعتاً به بهانه ولایت حضرت حق که حقیقت نبی اکرم صل الله و علیه و اله و سلم و معصومین است، اگر یک تحلیل روشنی داشته باشیم، می  توانیم به بحث حکومت دینی برسیم.

مفهوم توحید و تعریف موحد

 من نمی  خواهم در مورد آن مبانی دوردست که بسیار جدی هم هستند، بحث کنم و فقط مبانی نزدیکتر را در بحث یک مقداری تحلیل می ­کنیم.  فقط اشاره می  کنم که اگر ما ناچار به پرستش هستیم، در انتخاب معبود خودمان مختاریم و گرنه در اصل پرستش ما آزاد نیستیم. اگر خواستیم در حوزه  های  اختیار خودمان، در اینکه چه کسی را بپرستیم و چرا بپرستیم، آزاد هستیم. هر کجا که به ما اختیار دادند، مسئولیت همراه با اختیار اعم از قوای باطنی و ظاهری و اعم از عرصه حیات فردی  و جمعی وجود دارد. اینکه ما با هم اراده هایمان را به اشتراک می  گذاریم، یک اراده  مشابه بزرگ درست می  کنیم و با این اراده جامعه سازی و تمدن سازی می  کنیم.

مسئولیت همیشه همراه با اختیار است، آنجایی که انسان اختیار ندارد، قدرت ندارد، مسئولیت هم ندارد؛ اما  در همه حوزه هایی که ما اختیار داریم اعم از حوزه های  ظاهری مثل قوای حسی تا حوزه  های  باطنی، مثل قلب و جان و عقلمان و اعم از عرصه حیات خصوصی و اجتماعی که اراده ها بصورت خصوصی عمل می  کنند یا با هم دست می  دهند بصورت یک اراده  بزرگ اجتماعی و یک اراده مشاع، جامعه سازی و تمدن سازی می  کنند، در همه این عرصه ها ما مختار هستیم در اینکه چه کسی را بپرستیم و این پرستش قطعی است.

ما همیشه می  پرستیم، منتها یا خدا یا شیطان و یا الله تبارک و تعالی یا نفس را می  پرستیم. مفهوم توحید همین است که بخواهیم خدا را بپرستیم و موحد آن کسی است که در همه عرصه هایی که به او اختیار و مسئولیت دادند، خدا را می  پرستد و حتی به شرک خفیف مشرک نیست و هیچ کجا غیرخدا را نمی  پرستد و از غیرخدا نمی  خواهد و به غیر خدای متعال امیدی ندارد و از غیرخدای متعال نمی  ترسد و برای غیرخدا کار نمی  کند. پرستش خدای متعال، در همه عرصه  های  اراده مادی هست. بنابراین در حوزه خصوصی و در حوزه عمومی آنجا که جامعه می  سازیم و جامعه پردازی می  کنیم، ما، یا شیطان و نفس و دنیا را می  پرستیم یا خدای متعال را می  پرستیم.

در حیات اجتماعی، آنطور که جامعه سازی می  کنیم، دولت ها شکل می  گیرند، با همه تغییر خصوصیاتی که در طول تاریخ از ساده ترین جوامع تا پیچیده ترین جوامع داشتند، کل این زندگی اجتماعی ما یک پرستش مشاع است. یا خدا را می  پرستیم یا شیطان را. اگر بخواهیم خدا را بپرستیم و توحید را بپذیریم، جریان ولایت حق مطرح می  شود. من شما را دعوت می  کنم به آیه الکرسی که در آن توحید حضرت حق توضیح داده شده است. «اللَّـهُ لَا إِلَـهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ »(بقره/255)، ولی در ایه بعد بلافاصله می  فرماید: «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»(بقره/256)، گمان می  کنم که مقصود«لَا إِكْرَاهَ»، بحث حقوقی نیست، بحث اکراه باطنی است؛ به ما اختیار دادند و ما می  توانیم، عبودیت حضرت حق را بپذیریم و در مقابل او سجده کنیم و عبادت او را بکنیم و همچنین می  توانیم این کار را نکنیم. «قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(بقره/256)، یعنی ما، مسیر رشد و غی را برای شما باز کردیم ولی باطناً مکره نیستید.

این خیلی سرمایه بزرگی است که می  توانیم موحد باشیم و یا می توانیم نباشیم؛ اما اگر  خواستید مسیر خدا و دین الهی را قبول کنید، «فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّـهِ»(بقره/256). یعنی مقدمه آن کفر به طاغوت و اعراض از طاغوت است که این نکته مهمی است و باید توضیح داده بشود که شرک چیست تا توحید معلوم بشود. شرکِ مجسم، جریان ولایت اولیای طاغوت است که باید از آن تبری بجویید و ایمان بالله بیاورید و اگر پا در وادی دین گذاشتید؛ «اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»(بقره/257).   یعنی شما را با ولایت الله سیر می ­دهد. این هم عرصه  حیات شخصی انسان ها و هم عرصه حیات جمعی انسان ها را در بر می ­گیرد. زندگی عمومی و عرصه حیات اجتماعی انسان ها هم، یا نورانی است یا ظلمانی؛ یا تحت ولایت الله یا تحت ولایت اولیای طاغوت است و منوط به این است که موحد باشند یا نباشند.

از این دو حالت خارج نیست و ما جامعه  ای  که ولایتی نباشد و انسانی که تحت ولایت نباشد، نداریم. مهم این است که انسان یا تحت ولایت حق یا تحت ولایت اولیای طاغوت است. این روایت سیر از ظلمات به نور یا سیر از نور به سمت ظلمات است. بنابراین حیات اجتماعی ما، حاکمیت ها، دولت ها و زندگی اجتماعی هم همینطور است که یا نورانی است یا ظلمانی؛ یا منتهی به ولایت الله یا ولایت اولیای طاغوت می  شوند. یک موقعی شما توحید را حداقلی معنا می ­کنید و می­ گویید که برای حوزه خصوصی است، یک بار همه عرصه  های  اختیار و مسئولیت انسان را شامل می­ شود، حتی آنجایی که جامعه پردازی می  کند، در یک نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و در تمدن سازی مشارکت می  کند. در همه این عرصه ­ها، انسان مسئولیت دارد و می  تواند خدا را بپرستد و می  تواند غیرخدا را بپرستد. اگر خدا را پرستید ولایتش ولایت الله می  شود و اگر نپرستید، ولایت اولیای طاغوت می  شود. بنابراین همه  حاکمیت ها یا نورانی یا ظلمانی هستند و منوط به این است که انسان ها با هم موحدانه زندگی کنند یا مشرکانه و ملحدانه و منافقانه زندگی ­کنند.

طریق جریان ولایت الله در زندگی انسان

بحث بعدی این است که جریان ولایت الله می  خواهد همه عرصه حیات و زندگی ما را در بر بگیرد. اگر مؤمن شدیم همه زندگیمان تحت چرخه ولایت الهی است؛ چنانچه قرآن می­فرماید: «اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/257). این ولایت الله چگونه جاری می شود؟ ولایت الله از طریق ولایت خلفای الهی و مستقیم جاری می  شود. کما اینکه ولایت اولیای طاغوت نظام دارد و اولیای طاغوت در یک نظام تاریخی_اجتماعی، ولایتشان را اعمال می  کنند. ولایت الهی از طریق یک شبکه یا نظامی اعمال می  شود که ولایت خلفای الهی است تا ولایت جزئیه ­ای که ولات اجتماعی جبهه حق پیدا می  کنند.

بنابراین اگر حیات اجتماعی ما حیات مؤمنانه شد، تبعیت  ولایت الله در آن اصل می  شود و ولایت الله در آن جاری می  شود و جامعه حول ولایت حق می  شود. در اول زیارت جامعه آمده است که: معصومین علیهم السلام، «عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَار وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلَاد» هستند، یعنی عناصر وجودی مؤمن و ابعاد وجودی او تحت اشراف امام و متصل به وادی امام بوده و حقیقت وجودی امام در ابعاد مؤمن، مثل خورشید که در شعاع خودش جاری است، جاری می ­باشد. معنی اش این است: جامعه و بلد مؤمنین بر محور امام شکل می  گیرد.

در سوره بقره از آیه 125 به بعد، داستان امامت حضرت ابراهیم سلام الله علیه مطرح می  شود، ما امام و بیت و بلد داریم. حضرت ابراهیم سلام الله علیه امام بود و بیتی را بنا کرد و بلد امین ساخت که حول امام شکل گرفت و همه  زوایای این تمدن صبغه   امام بود؛ کما اینکه، بلاد کفار و بلد کفر، بلدی است که حول امام کفر شکل می  گیرد و همه جامعه هم صبغه اراده و اخلاق او را دارند. به طور کلی، جامعه مؤمنین، صبغه  وُلاتِشان را دارند. اگر آنها با والی نور باشند، همه جا نورانی است. اگر والی ظلمت باشند هم همه جا ظلمانی است که؛ «يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»(بقره/257». اینها بعضی از مبانی بود و در خصوص این مبانی دوردست سر جای خودش مفصل بحث می­کنیم. اختلاف ما با کسانی که حکومت دینی را قبول ندارند، در تفسیر توحید و در اصول دین است و نه در فروع. آنهایی که دین را حداقلی و در حوزه خصوصی فرض می  کنند، ما با اینها در واقع در تعریف توحید با هم اختلاف داریم.

مبانی معرفت شناسانه نظریه وکالت حکیم 

یک مبانی نزدیک تر و دم دست­ تری هم هست. من برای اینکه این مبانی را توضیح بدهم، ناچار بحثم را از کتاب یکی از اهل حوزه که آگاه به فلسفه ما بودند و اهل فضل و مدرس در دانشگاه بودند، آقای دکتر مهدی حائری [ادامه ­دهم]. ایشان کتابی به نام حکمت و حکومت دارند که آنجا می  خواهند اثبات بکنند که ولایت فقیه، نظریه  صوابی نیست، آن نظریه ای  که مقبول است وکالت حکیم است نه ولایت؛ و وکالت هم مربوط به فقیه هم نیست بلکه مربوط به حکیم و فیلسوف عملی است. به نظر من بحث ایشان از مبانی حکومت دینی شروع شده و یک بحث جدی هم هست. ایشان بعد از بسم الله که آغاز می  کند، یک آیه  ای  از قرآن را که بیان حضرت شعیب سلام الله علیه است مطرح می­کند: «إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّـهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ»(هود/88)، و می گویند:"من قصد اصلاح دارم اگر کتاب می  نویسم، نمی  خواهم نظریه پردازی  کنم، قصد اصلاح دارم"، حالا ان شاءالله که نیتشان هم صادق بوده و خداوند از ایشان قبول کند.

بعد از ورود به بحث بلافاصله می  گویند: هستی و استی؛ یعنی بحث معرفت شناسانه شروع می  کنند و می  گویند: علوم، بحث از هستی و استی می  کنند؛ یعنی فلسفه ها بحث از هستی ها و علوم بحث از استی ها می  کنند. هستی هم نسبت بین موجودات هستند. مثلاً انسان موجودی است که در حیات است. جنس، این خصلت را دارد. در فلسفه بحث از اصل هستی می  شود که انسان هست یا نیست؛ و بحثی از خصوصیات روابط نمی  شود. در علوم بحث از استی ها و نسبت بین موجودات است. بعد می­گویند: که علوم یا بحث از هستی و استی می  کنند که مقدور و تحت اختیار انسان نیست و یا بحث از هستی و استی که مقدور انسان باشد، می  کنند.

آنجایی که بحث از هستی ها و استی هایی است که مقدور انسان نیست، علوم نظری می  شود. علوم نظری اعم از فلسفه، طبیعیات، ریاضیات و سایر علوم است. بحث از هستی ها و استی  های  غیرمقدور ما، مثل بحث از کیهان شناسی و زیست شناسی  و خواص فیزیکی ماده می  کنید. این ها بحث استی  هایی  هستند که در حوزه اختیار ما نیستند. بحث از هستی و استی  های  مقدور ما در علوم عملی، مثل فلسفه و حکمت عملی است؛ مثلاً بحث از عدالت و هستی و چیستی عدالت است و اینکه عدالت در حوزه خانواده، در حوزه  جامعه و در حوزه خود انسان چگونه محقق می  شود؛ و یا اینکه انسان، چگونه متصل به عقل می  شود. این بحث اخلاق است و بحث سیاست مدن کشورها نیست. که به آن  بحث از هستی و استی مقدور و بحث از هستی و استی غیرمقدور می ­گویند. این مقدمه اول است.

در ادامه می گویند: که وقتی بحث از علوم عملی و علوم نظری می ­کنیم، صحت این ها به کجا بر می گردد؛ یعنی در آخر کار، صحت این گزاره هایی که در علوم عملی و علوم نظری مدعی هستیم، به کجا بر می­گردد. جواب می­ دهند: که به ضرورت ها و به تعبیر دیگر  بداهت  ها بر می  گردد: به ضرورت منطقی، ضرورت تجربی یا ضرورت مثلاً قیاسی برمی ­گردد. [کانه] یک دعوایی با کانت می  شود. بنابراین پایگاه همه  دانش ها و علومی که ما داریم یا علوم عملی هستند و یا نظری؛ و اینها هم به  بداهت  ها و ضرورت ها برمی­گردند. پایگاه سنجش، ضرورت هاست؛ یعنی هر دانشی از  بداهت  شروع می  کند و بعد توسعه پیدا می  کند. اعم از دانش عملی و دانش نظری و نیز اعم از علومی که مربوط به حوزه برنامه ریزی و عمل ما هستند، یا علومی که بحث از واقعیاتی می  کنند که خارج از حوزه اختیار ما است. در ادامه هم می­گویند که همه دانش ها را بشر تولید می ­کند، پایگاه صحت و سقمش هم به ضرورت  های  منطقی و ریاضی و تجربی بر می­ گردد و هیچ ربطی به دین ندارد.

به نظر من شما اگر این نظر را  پذیرفتید، یکی از پایه های  حکومت دینی را ویران کردید. ایشان از همین­ جا شروع می  کنند و این بنا را سفت می  گذارند و می  گویند که فلسفه، دانش ها، اعم از فلسفه  عملی و نظری، مثل فلسفه  سیاست، فلسفه   اخلاق و دانش  های  عملی مثل اخلاق، مثل دانش سیاست و علوم سیاسی همه اینها را بشرتولید می  کند. پایگاه صحتش هم به ضرورت های ریاضی و منطقی و تجربی بر می ­گردد. به چه دلیل دانش  های  تجربی که ما داریم درست هستند و هیچ ربطی به دین ندارد؟ چون خودشان پایگاه صحت دارند. به چه دلیل این فلسفه درست است؟ چون ربطی به دین ندارد و خودش پایگاه صحت دارد و از یک بداهت هایی شروع می  کند و خودش را اصلاح می  کند. به چه دلیل فلسفه اخلاقی که شما می  گویید و علم اخلاق، علم درستی است؛ چون صحتشان ربطی به دین ندارد.

 این اصل معرفت شناسانه، از اصول بنیادین حکومت دینی است. ممکن است کسی بگوید چه ربطی به حکومت دینی دارد و چرا از اینجا شروع می کنی؟ بحث شما راجع به حکمت و حکومت است و می  خواهی بگویی که چه حکومتی حکیمانه است؛ چرا از معرفت شناسی شروع می  کنی؟ خیلی واضح است؛ چون یکی از ارکان مهم حکومت حکیمانه در همین بحث معرفت شناسی گذاشته می  شود.

الزامات پایبندی به استقلال عقلانیت و علم

اگر شما برای اسلام، استقلال در معرفت قائل شدید و گفتید که انسان می  تواند بر اساس ضرورت هایی که درک می کند، دستگاه  های  معرفتی استوار، صحیح و حکیمانه خودش را بنا کند، یکی از پایگاه حکومت دینی را لغو کردید. زیرا حکومت باید بر اساس علم و بر اساس عقلانیت اداره شود. اگر معتقد باشید که عقلانیت و علم ربطی به دین ندارند و پایگاه مستقل از دین دارد، در واقع یکی از پایگاههای استغنا از حکومت دینی را بنا می  گذارید. همین طوری که علوم نظری در این دستگاه احتیاجی به دین ندارند؛ چنانچه شما برای معماری یک ساختمان، محاسبه مقاومت مصالح و بقیه محاسبات احتیاج به دین ندارید. آیا انبیاء باید به شما بگویند که چگونه مقاومت مصالح را محاسبه کنید یا دانش نظری است که بشر در طول تاریخ داشته است؟! بنای اجتماعی هم همین طور است؛ یعنی شما مثلاً در علوم کشاورزی با تمام گرایش هایی که دارد نیازی به انبیاء دارید؟ یا دانش تجربی که خود بشر تولید می  کند و بر اساس آن هم کشاورزی را اصلاح می  کند و رقم کشاورزی مثلاً رقم رو به پیشرفتی است.

همین طور که در علوم نظری شما احتیاج به انبیاء ندارید، در این نگاه، فلسفه از بدیهیات شروع می  کند، به سمت نظریات می ­رود، ریاضیات از بدیهیات ریاضی شروع می  کند و به سوی نظریات می­ رود؛ زیست شناسی و فیزیک و شیمی هم، همینطور هستند که یک پایگاهی دارند از آن شروع می  کنند و بر اساس آن علومی که شما تولید کردید که هیچ ربطی هم به انبیاء نداشته، اقداماتی می  کنید که صحت این اقدامات هم ربطی به امضای انبیاء ندارد. علوم عملی هم، چنانچه علوم نظری، بدیهیات و نظریاتی دارد و پایگاه صحتش به خودش بر می گردد، همینگونه است و از بدیهیات و ضروریات شروع کرده به سمت نظریات می  رسد. فلسفه  سیاست، فلسفه  اخلاق، دانش های  سیاسی، علم اخلاق، علم مدیریت تشکیلات و سازمان ها پیدا می  شود.

پس دانشی که مبنای زندگی ماست اعم از دانش های  عملی و دانش های  نظری ربطی به دین ندارد و نه صحتشان و نه فرآیند تولیدشان کاری به دین ندارد. ما می  خواهیم با این گروه جامعه را اداره کنیم. اگر این ها مبنای نظارت هستند، دین دیگر دخالتی ندارد. اگر بنا شد که اینها مبنای اداره باشند چه کسانی باید بر مناصب مدیریتی بنشینند؟ فیلسوفان و کسانی که علوم و بخصوص علوم عملی را معیار می ­دانند. می  خواهند در منصب سیاست جامعه و مدینه قرار بگیرند و عالم به سیاست باشد؛ که ربطی به دین هم ندارد. حکومت حکیمانه حکومتی است که برای حاکمانی است که حکیم هستند. این حکمت هم ربطی به دین ندارد. کما اینکه وقتی شما بخواهید بر فرض برجی را بنا  کنید، به چه کسی باید رجوع کنید؛ آیا به فقیه یا به کارشناسی که علوم نظری مربوطه را بلد است؛ یعنی به نظام کارشناسی مراجعه می  کنید و او با یک نظام پیچیده کارشناسی و با یک سری محاسبه، طراحی برج مطلوب شما را برای شما می  کند. همانطور که آنجا فقیه دخالت ندارد، در سیاست هم، همینطور است.

کشورداری هم یک علم است و کسی شایسته است در مناصب سیاسی قرار بگیرد که دارای شایستگی های  علمی لازم هستند و حکمت عملی را می ­دانند. کسی حق دخالت در طراحی یک شهر را دارد که دانش  های  لازم را بلد است. این دانش ها ربطی به دین ندارند، چون دانش هایی نظری و تجربی هستند که مبتنی بر ضرورت های نظری و تجربی ساخته شده و تکامل تدریجی تاریخی هم داشتند. فیزیک، ادواری داشته، زیست شناسی ادواری داشته، پس در هر دو متناسب با ظرفیت دانشی آن دوران، کسانی شایسته هستند که در این امور نظر بدهند و منصب مدیریت در امور را بدست بگیرند که دانش  های  لازم را دارند.

حالا سؤال این است که فرض کنید این آدم هایی که فیلسوف عمل هستند، آیا ولایت در جامعه پیدا می  کند؛ یعنی کسی که حکمت عملی را بلد است و در حکمت عملی، عالم ترین است، می ­تواند ولی جامعه  شود و آیا حق دارد سرپرستی بکند، یا ولو اینکه یک فیلسوف عمل باشد، هیچ حقی برای دخالت در امور اجتماعی ندارد و مردم خودشان حق دارند که حاکمیت خودشان را به عهده بگیرند. منتها یک موقعی آدم در حوزه خصوصی خودش می  خواهد دخالت بکند، لذا شخصی تصمیم می­ گیرد؛ اما یک موقعی می  خواهیم نسبت به زندگی مشاع خودمان تصمیم بگیریم و آنجایی که می  خواهیم نسبت به زندگی مشاع، تصمیم بگیریم، و به نحو مشاع تصمیم  بگیریم، از قرارداد های اجتماعی تبعیت می  کنیم و با همدیگر تصمیم می  گیریم که چگونه این جامعه را بسازیم.

اگر بخواهیم حکیمانه عمل کنیم، سراغ کسی می  آییم که حکیم عمل است و می  گوییم که شما، شهر یا کشور یا جامعه ما را اداره کن. اگر این کار را نکردیم، نظاممان حکیمانه نمی  شود؛ ولو از حقوق و حق طبیعی خودمان استفاده کرده و اعمال حق کردیم، ولی حکیمانه عمل نکردیم. لذا اینجا ایشان یک اصل دوم را بنا می ­گذارد. اصل اول ایشان اصل معرفت شناسانه است.

مقدمه دوم ایشان این است که: حکومت را برای جامعه می ­خواهیم. این جامعه چگونه به وجود آمده است؛ آیا انبیاء  و یا دین در طول تاریخ جامعه را ساختند یا نیازهای طبیعی انسان ها آنها را دور هم جمع کرده و جامعه را ساخته است؟! اینجا ایشان دقیقاً از قوانین جامعه شناسی مادی تبعیت می ­کند و آنها را مثل وحی، تلقی می ­کند و می ­گوید که: انسان ها مانند بقیه هم­ جنس های خودشان، یعنی حیوانات هستند و یک دوره غار نشینی داشتند؛ اما ضرورت هایی در انسان هست که در حیوانات دیگر نیست و احساس اضطرارهایی مثل مخاطرات طبیعی، اینها را از غار بیرون آورده و دور هم جمع کرده است. بعد آرام آرام با تجربه و آزمون و خطا شیوه زندگی اجتماعی خودشان را اصلاح کردند. این شیوه اداره زندگی اجتماعی رو به بهبود بوده است. فیلسوفانی پیدا شدند که در مورد نحوه اداره جامعه نظریه پردازی کردند.

از ارسطو گرفته که جامعه را به یک انسان که دارای راس و بدن است، تشبیه می ­کند که می­ گوید: جامعه باید رئیس داشته باشد که حاکم بر بقیه است و بقیه طبقات تحت اشراف او هستند، تا در دوره جدید که این تئوری را قبول ندارند و بحث دموکراسی و آزادی های فردی و میزان های دموکراتیک مطرح است و همه انسان ها به نحو مشاع تصمیم می ­گیرند که جامعه­ خودشان را چگونه اداره کنند. شهروند درجه یک و درجه دو، وجود ندارد و هر کس یک رای دارد و همه یکسان هستند.

ایشان می­گوید: که اتفاقاً این نظریه جدید را ما بیشتر می ­پسندیم. در واقع ایشان اصول دنیای مدرن را قبول دارند و انبیاء در تشکیل جامعه و تکامل حیات اجتماعی بشر دخیل نبودند. هیچ پیامبری نیامد به انسان ها بگوید که از غار بیرون بیایید و زندگی اجتماعی کنید؛ بلکه جامعه، حاصل ضرورت های انسانی است که انسان را از هم­ جنس های خودش یعنی حیوانات ممتاز کرده که با هم افزایی ظرفیت و هم اندیشی دور هم جمع شدند و آرام آرام برای زندگی سعادتمندانه طرح­ هایی دادند و عالمان و حکیمان و فیلسوفانی آمدند و نظریه پردازی کردند و این نظریات با آزمون و خطا، اصلاح شده تا به دوران معاصر رسیده است. جامعه و شکل ­گیری جامعه و ساختارهای اجتماعی آن تحولاتی داشته که ربطی به ادیان ندارد. انسانها دور هم جمع شدند و جامعه ساختند حال چه کسی به اینها حق داده که تصمیم بگیرند که چگونه زندگی کنند؛ در جواب می­گویند که این حق اعطایی نیست بلکه حق طبیعی است و انسان، حق طبیعی بر حاکمیت در محیط زیست خودش را دارد. البته باید دقت شود که حق طبیعی و فلسفه حقوق چه معنایی دارد و انسان به طور طبیعی حق دارد نسبت به محیط زیست خودش تصمیم بگیرد؛ منتها برای اینکه با هم زندگی کنند این حق، مشاع می ­شود و هر کسی حق ندارد مستقل اعمال کند، چون می ­خواهند که زندگی جمعی بکنند. پس باید بر اساس قرارداد اجتماعی زندگی کنند.

بنابراین اینکه چه کسی رئیس باشد و چه نظامی را بپذیرد، حق طبیعی انسان است. حیات اجتماعی مرهون ضرورت های طبیعی خود انسان است و دانشی که به کار می ­برد را هم خود انسان تولید کرده است و وقتی تابع حکمت باشد حکیمانه است؛ بنابراین مدلی را که انتخاب می ­کنید، اگر حکیمانه باشد، هم حق است و هم حکیمانه است؛ و اگر هم حکیمانه نباشد، حق است ولی حکیمانه نیست؛ مثل آدمی که تصمیم می ­گیرد که روی خاک زندگی کند،  که این مدل حق است ولی حکیمانه نیست. بنابراین حقانیت حکومت به حق انسان ها که یک حق طبیعی و حاکمیت بر محیط زیست است، بر می ­گردد که وقتی اجتماعی شد، به صورت مشاع است. تکامل جامعه و ساختارهای اجتماعی به تکامل تاریخی که ناشی از ضرورتهای حیات انسانی است بر می­ گردد. حکیمانه بودن نوع زندگی هم ربطی به دین ندارد بلکه به دانش ربط دارد.

حال اگر شما اینها را قبول کردید آیا می­توانید حکومت دینی را اثبات کنید؟ بعد ایشان سراغ روایاتی می­ رود که با آنها برای اثبات ولایت فقیه استناد کردند؛ و خیلی غیر مودبانه و با تعصب برخورد می ­کند، در حالی که ظرفیت فقهی ایشان ظرفیت بالایی نیست. یک عالم حوزوی بوده که در فلسفه حوزه کار کرده با بنیان فلسفه غرب هم آشنا هستند. بنابراین اگر می­ خواهیم که واقعاً حکومت دینی داشته باشیم، باید درست و غلط مبانی را بدانیم. و الا به راحتی نمی­ توان به سمت حکومت دینی رفت.

تبیین حکومت دینی بر اساس نظریه علم دینی آیت الله جوادی آملی حفظه الله تعالی

شخصی مثل استاد بزرگوار ما، حکیم آیت الله جوادی آملی می­ رسند به نظریه علم دین و می ­فرمایند که علم جزء دین است؛ زندگی ما و حکومت باید عالمانه اداره شود، اما علم، جزء دین است. چون دین، اراده تشریعی حضرت حق را بیان می ­کند و علم، ناظر به اراده تکوینی است، پس این هم دین است. این نظریه ای است که به حکومت دینی کمک می­ کند. این نظریه می­گوید: که عالمان و دانشمندان باید اداره جامعه را به عهده بگیرند اما دینی است. کسانی که منکر حکومت دینی هستند، می­گویند: ما هم معتقد هستیم جامعه را باید عالمان اداره کنند و نه فقیهان؛ بعد حکومت دینی بشود. آیا دعوا بر سر لفظ است؟!اصول دین کاره ­ای نیست و به صورت علمی، جامعه را اداره می کنند؛ مگر در مهندسی یک ساختمان یا برج یا سفینه فضایی از دین و فقیه مشاوره می ­گیرید. پس باید و نباید را هم در حوزه حیات اجتماعی، حکمت عملی معین می­ کند و همانطور که حکمت نظری گسسته از دین است، حکمت عملی هم گسسته از دین است. اما حضرت آیت الله جوادی می ­فرمایند: که اینها هر دو جزء دین هستند. در حالی­که این آقا می­ گوید: که علوم مستقل هستند و جامعه با همین اداره می­ شود، منتها بخشی با حکمت نظری و بخشی با حکمت عملی؛ در علوم نظری به فقیه مراجعه نمی ­کنید، چنانچه طبیب برای نوشتن نسخه به فقیه مراجعه نمی­ کند و نیز یک مهندس هم برای اعمال دانش خود نیاز به امضای فقیه ندارد؛ چون دانش تجربی است. حکمت عملی هم همینطور است و از بدیهیات شروع شده و به نظریات ختم می ­شود. چگونگی اداره جامعه هم یک دانش است، ولی دانش عملی است.

جامعه شناسی و مردم شناسی و باستان شناسی افسانه­ هایی است که اینها مطرح کردند و واقعیت ندارد. اینکه انسانها در غار بودند و ضرورت های انسانی این ها را دور هم جمع کرده و کاری به ادیان و انبیاء ندارد و زندگی اجتماعی_تاریخی، با آزمون و خطا درست شده است. اگر اینها را قبول کردید و همچنین این مساله که حق حاکمیت جزو حقوق طبیعی است و احتیاجی نیست که خدای متعال برای ما حقی قرار دهد و حداکثر این است که خدای متعال ما را آفریده اما حقوق ما، طبیعی است؛ با قبول اینها، اثبات حکومت دینی دشوار می­ شود.

تبیین اشکال اساسی در اثبات نظریه حکومت دینی

بحث در مورد مباحث جامعه شناسی و فلسفه حقوق را فرصت نمی ­کنیم، اما [برای اثبات حکومت دینی] بحث را از اینجا شروع می ­کنم که آیا واقعاً قبول دارید که بشر، دانش مستقل از انبیاء دارد؟ برخی می­ گویند: بله؛ مثلاً آیا ریاضیات به دین مربوط می ­شود؛ و اینکه قواعد فیزیک و زیست شناسی هم آیا به انبیاء مربوط است؟ بشر، با همین علوم کار می ­کند.

سوال: وقتی نظریه ها رد می ­شود، یعنی که علم ناقص است و نمی ­تواند مستقل باشد؟ منظور شما کاربرد است؟

جواب: بله ناقص است ولی خود روند اصلاح خودش را طی می­ کند و در طول تاریخ هم همینطور بوده است اما روند اصلاح علم هم یک روند مستقل و جدا از انبیاء است. روش علوم هم تغییر کرده اما این تغییر در مبانی خودش بوده است.

کاربرد را هم حکمت عملی معین می ­کند؛ البته دانش نظری خودش کاربردش را هم تعیین می ­کند؛ مثلاً وقتی در طب بگویید که اگر تغذیه این باشد، نتیجه­اش بیماری است، در واقع نسخه هم نوشته­اید. خیلی مواقع علوم نظری نتایج عملی خودشان را هم به یک معنا معین می ­کنند و به تعبیر دیگر به بدیهیات عمل بر می ­گردد؛ مثلاً سلامتی خیلی خوب است، پزشک هم می­ گوید که این کار را انجام دهید به سلامتی می ­رسید و در واقع معلوم می­ شود که چه کار باید کرد و مگر انبیاء باید بگویند که چه کار باید کرد؟الان جامعه چگونه اداره می ­شود، مگر غیر از این است که دانش های مدرن جامعه را اداره می ­کنند.

سوال: محیط علوم متفاوت است و مثلاً علم فیزیک ربطی به ریاضی ندارد و برای آن تعیین تکلیف نمی ­کند. علوم دینی هم مثلاً در اجتماع و روابط بین انسان ها است.

جواب: روابط را حکمت عملی معین می ­کند و خودش روند تکامل تاریخی خود را طی می­ کند و مگر تا به حال که پیشرفت کرده انبیاء دخالت کردند؟ بشر از غارها بیرون آمد و جامعه تشکیل داد و آرام آرام علوم [مورد نیازش] را هم تولید کرد. حال فرض کنید امام جعفر صادق علیه السلام هم دو شاگرد در شیمی تربیت کرده باشد؛ این همان علم شیمی است و امام صادق علیه السلام هم چون علم شیمی را می ­دانستند یک امتیاز داشتند که می توانند در این موضوع دخالت کنند.

تبیین نظریه حکومت دینی بر اساس اختیار در فهم

این حقیقت حرف آنها است که باید به یک نحوی آن را حل کرد. دعوای علم دینی هم همین ­جا است. من آخر این نظریه را می­ گویم که دو جور علم وجود دارد: علم ظلمانی و علم نورانی؛ از آن تعبیر به جهل و از این تعبیر به علم می ­کنیم. کاربرد و اثبات نظری هم دارد. دستگاه شیطان هم قابل اثبات نظری است و اگر نبود که دستگاهی به این گستردگی نمی­ شد. مگر خدای متعال بنا بود که در عالم فقط یک راه بگذارد؟! اگر یک راه بود که، «لا إِكْراهَ فِي الدِّين »(بقره/256) نبود. قوانین عالم یعنی همان اراده ­های مافوق دستگاه شیطان را هم اداره می­ کند؛ چناچه قرآن می­فرماید: «كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاء»(اسراء/20). یک سلسله دستگاه های محاسبات دقیق عملی و نظری هست که برای شیطان است که با آن، انسان و جامعه و تمدن شیطانی می ­سازد.

آن طرف هم یک سلسله دستگاه های محاسباتی نظری و عملی نورانی هست که برای انبیاء است و با آن انسان و جامعه و حیات الهی ساخته می ­شود. چه کسی گفته که مطلقاً این دو با هم برابر هستند؛ هر دو دستگاه ظلمانی و نورانی برای خودشان علم و محاسبه و نتایج عملی و کارآمدی دارند. معنی علم دینی همین است. اساس آن هم در معرفت شناسی، آن جایی است که ما می ­گوییم: اختیار در فهم دخیل است و اینطور نیست که انسانها یکسان می فهمند؛ البته نه به این معنا که هیچ تناسبی بین فهم انسانها نیست، اما برابری در فهم وجود ندارد و انسان ها تابع کیف اراده ­شان، فهم مختلفی دارند.

فهم مومن از جهان، اعم از حکمت نظری و عملی و اعم از علوم انسانی و علوم دقیق ریاضی با فهم کافر، دو فهم جداگانه است. این اصل معرفت شناسانه است. به نظر من پای حقوق نیست، حاکمیت اختیار در فهم انسان است. نوع پرستش که در اصل عملی گفته شد، در نوع فهم انسان اثر می ­گذارد.شیطان پرست یکجور جهان را می ­فهمد و تفسیر می ­کند و خداپرست به گونه دیگر می­ فهمد. اشاره می ­کنم به نظریه استاد بزرگوارم حضرت آیت الله جوادی آملی که علوم، فهم کتاب تکوین است و ما قبول داریم که عالم، کتاب تکوین است اما این فهم می ­تواند شیطانی یا الهی باشد. شیطانی باشد؛ در فهم جهان هم طغیان می­ کند و جهان را مستکبرانه تفسیر می ­کند؛ اعم از تفسیر ریاضی و کمی سازی جهان یا در تفسیر کیفی جهان، فرق نمی ­کند.

چه کسی گفته که چون عالَم کتاب تکوین خدا است، هر جور این جهان را بفهمی دینت را شناختی، ما در فهم کتاب تکوین اختیار داریم؛ همانطور که در تغذیه می ­توانیم حلال یا حرام بخوریم؛ در فکر کردن هم، می ­توانیم شیطانی یا رحمانی فکر کنیم. چه کسی گفته که چون علوم، فهم کتاب تکوین است، همه آن صحیح است. کارآمدی دارد؛ تطابق نسبی هم دارد. اما تطابق نسبی معیار حقانیت نیست. دستگاه شیطان هم کارآمدی دارد، امداد می شود و اراده­ هایی روی آن کار می­ کنند. آنها از اول در اصل معرفت شناسی از هستی و اَستی بحث می­ کنند و ما از اینجا شروع می کنیم که چه کسی گفته درک از عالم، اعم از درک عملی و نظری یکسان است. همانطور که انسان در نگاه کردن هم اختیار دارد و می­ تواند نگاه حرام کند یا نکند، در تجربه و تفکر هم همینطور است. اختیار انسان حاکم بر معرفت انسان است. و این پایه معرفت دینی است و اگر این را نپذیرید، بحث از علم دینی بی معنا است.

تبیین نظریه علم دینی بر مبنای حکومت اختیار بر معرفت

علم دینی یعنی انسان می­تواند دیندارانه و یا غیر مومنانه زندگی کند. اگر مومنانه زندگی کند، همانطور که خوردن و خوابیدنش متفاوت می ­شود، فکر کردن و محاسباتش هم مومنانه می ­شود؛ دانشی که تولید می ­کند و فهم و تفسیرش از جهان حتی فهم ریاضی او هم تغییر می ­کند؛ البته باید بسط پیدا کند و نمی­گوییم دو ضربدر دو، پنج می­ شود؛ بلکه یعنی همانطور که دستگاههای مختلف ریاضی برای محاسبات پیچیده به وجود می ­آید، جامعه مومنین هم برای محاسباتشان دستگاه های دیگری را به وجود می ­آورند. اصل معرفت شناسی که بنای نفی حکومت دینی است و معتقد است که بشر مستقل از انبیاء می ­فهمد، صحیح می ­فهمد، و صحیح بودن فهم نه در حوزه حکمت و دانش نظری و نه در حوزه حکمت و دانش عملی هم ربطی به انبیاء ندارد، اصل باطلی است.

انسان می ­فهمد و می ­تواند مستقل از انبیاء هم بفهمد؛ اما در اینصورت نمی­تواند صحیح بفهمد. ولو فهمش کارآمد باشد و تطابق نسبی با واقع داشته باشد. این صدق نیست و معنایش با صدق ارسطویی و رئالیستی خام متفاوت می شود. این دعوای معرفت شناسانه از پایه­ های اصلی حکومت دینی است. معرفت شناسی رئالیستی خام ربطی به دین ندارد و مستقل از دین است و هیچ پایه دینی برای آن درست نکردند. معرفت شناسی دینی شکل دیگری دارد. در نظر دین، اختیار انسان و فهم او از جهان به جایی می ­رسد که به فرموده قرآن: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُون »(بقره/ 18) و یا «لا یعقلون» و «في  آذانِهِمْ وَقْرا »(اسراء/46)، می ­شوند و گوش هایشان سنگین می ­شود و بر چشمانشان حجاب می ­آید. در سوره بقره آمده است: «خَتَمَ اللَّهُ عَلى  قُلُوبِهِمْ وَ عَلى  سَمْعِهِمْ وَ عَلى  أَبْصارِهِمْ غِشاوَة »(بقره/7). اینگونه نیست که همه آدمها یکجور می ­فهمند و این فهم صحیح است و به بداهت بر می­ گردد، این حرفها صرفاً فیلسوفانه است.

اگر این حرف را قبول کردید، یکی از پایه­ های حکومت انبیاء و حکومت فقیهان را نفی کردید. معتقد هستند که برای سعادت اخروی و باطنی انسان ممکن است این دانش ها ناتوان باشد و برای آن انبیاء دخیل هستند ولی زندگی این دنیایی انسان بر پایه علوم نظری و عملی است که آن را خود بشر تولید می ­کند و صحت آن هم هیچ ربطی به انبیاء ندارد. صحت تطابق با واقع از بدیهیات و ضروریات شروع می ­شود و به جلو می ­رود. اگر این اصول معرفت شناسانه که با دستگاه انبیاء نمی ­سازد را قبول کردید، حکومت انبیاء و پایه علم دینی را نفی کردید. اگر علم را ارسطویی تعریف کنید که می­گوید: علم، کشف واقع است و کشف هم یا تطابق دارد یا ندارد که اگر تطابق باشد صدق و اگر نباشد کذب است و فهم تطابق و عدم آن را به عقل نظری و تجربی و ریاضی انسان برگردانید، دیگر علم دینی و غیر دینی معنی ندارد. مجبور می­ شوید، ان نظریه را قبول کنید که علم همه ­اش دین است؛ چون فهم کتاب تکوین است.

این حرف از کجا آمده که بشر درست می­فهمد؟! بله؛ بشر می ­فهمد اما یا ظلمانی و یا نورانی می­ فهمد. این آیه «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره/257)، فقط به اعمال، اختصاص ندارد بلکه در حوزه فهم هم همین طور است. انسان همین ­که شروع به فهمیدن می ­کند، این آیه مصداق دارد. حاصل این پژوهش ها می­ تواند ظلمانی یا نورانی باشد؛ حتی معرفت ظلمانی و نورانی و رحمانی شیطانی هم وجود دارد. من معتقدم که دانش مدرن عمدتاً شیطانی است. این مدیریت بر تحقیقات کاملاً مدیریت شیطانی و ابزار توسعه سخت افزاری است و کارآمدی هم دارد. ما هم مختار در استفاده از آن هستیم، اما نتیجه آن توسعه شهوترانی و تعلق به دنیا و دنیاپرستی است.

انسان غیر از اینکه موحدانه یا مشرکانه می ­فهمد، جزیره ­ای نمی ­فهمد، بلکه در یک فضای اجتماعی و تاریخی فهم می ­کند و به آن تولی پیدا کرده و درون آن قرار می ­گیرد و این فضا در کیفیت فهم اثر می ­گذارد؛ البته اینکه ما عضو کدام جامعه باشیم و در کدام محیط بیاندیشیم و کدام فضا بستر فهم ما را درست کند، می ­توانیم عضو جامعه مومنین باشیم ولو در خانه فرعون و می ­توانیم عضو جامعه کفار باشیم ولو در خانه حضرت نوح سلام الله علیه باشیم. هر دو را قرآن مثال زده است: برای کفار، همسر حضرت نوح و برای مومنین همسر فرعون را. انسان می ­تواند در محیط کفر عضو جامعه مومنین باشد و مومنانه فهم کند؛ یا می ­تواند در جامعه مومنین عضو جامعه کفار باشد و کافرانه فهم کند.

ما در اینکه عضو کدام جامعه باشیم به نسبت آزاد هستیم؛ ولی وقتی عضو یک جامعه شدیم، آن بستر اجتماعی در کیفیت فهم ما دخیل است. بنابراین فکر ما جزیره­ای نیست و همین که شروع به فکر کردن کردیم، در یک بستر اجتماعی هستیم. مثلاً کسی که شاگرد هگل است، همین که شروع به فکر کردن می ­کند در یک بستر دیگری جهان را تفسیر می­ کند چون چارچوب های اندیشه هگلی بر فکرش حاکم است و تفکر مارکسیستی دارد. کسی هم که شاگرد فیلسوف مسلمانی مثل ملاصدرا است، موقع فکر کردن، صدرایی فکر می ­کند.

بنابراین بسترهای اجتماعی و تاریخی یا ظلمانی و یا نورانی هستند؛ و البته دارای طیف هستند. دو دستگاه نور و ظلمت در جهان هست، محور دستگاه نور، نبی اکرم صلوات الله علیه هستند که در آیه نور این مطلب توضیح داده شده: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ »(نور/35) و همچنین آیه ظلمت که می ­فرماید«أَوْ كَظُلُماتٍ في  بَحْرٍ لُجِّي »(نور/40). اگر در آن دستگاه باشی نورانی و اگر در این دستگاه باشی ظلمانی می ­فهمی. معیار آن هم محیط جفرافیایی نیست، چون ممکن است شما در جغرافیای کفار باشید ولی عضو جامعه مومنین باشید و ممکن است در جغرافیای طبیعی مومنین ولی عضو جامعه کفار باشید.

انتخاب انسان بر فهم انسان اثر می ­گذارد و البته فقط بر فهم فلسفی انسان از جهان اثر نمی­ گذارد. فیلسوف مسلمان به یک گونه و فیلسوف کافر به گونه­ ای دیگر تولید دانش می ­کنند. بر فهم تجربی انسان از جهان و بر فهم نظری انسان اثر می­ گذارد. من فقط خواستم تصویری از بحث را ارائه کنم که وقتی شما بحث می ­کنید از این مطلب که آیا حکومت دینی داریم یا نداریم، یک مبانی دارد؛ اگر شما قائل شدید که علم، دینی و غیر دینی دارد، یکی از پایه­ های حکومت دینی را گذاشتید. ما علم اسلامی و غیر اسلامی داریم؛ چنانچه بحث آن هم در دانشگاه ها جدی شده، چون از زمان انقلاب فرهنگی در سال 59 این مطلب بیان شد که علم و فهم ما دینی و غیر دینی دارد، می­ شود دیندارانه جهان را تفسیر فلسفی و تجربی و نظری کرد و یا اینکه غیر دیندارانه تفسیر کرد. اگر این را قبول کردید، پایه حکومت دینی را گذاشتید.

 اما اگر بگویید که دانش یک امر مستقل است، ولو اینکه بگویید خدا استعداد آن را به ما داده است و ما می ­توانیم جهان را بفهمیم پس نیاز به انبیاء نداریم و یا اینکه اقلاً یک طبقه مرجع موازی با انبیاء درست کنید، یعنی بگویید که انبیاء و فیلسوفان و دانشمندان با هم جهان را اداره کنند [پایه حکومت دینی را نفی کردید]. اگر شما دانش را تحت تصرف دین ببرید، در این صورت انبیاء بر فلسفه و دانشمندان و فیلسوفان اشراف دارند؛ کمااینکه الان مدیران جهان بر دانشمندان جهان اشراف دارند و اینها تحت ولایت آنها دانش را تولید می ­کنند. مسیر دانش را آنها معین می­ کنند و نه دانشمندان. این یک پیش فرض بود که مطرح شد و ما بحث حقوقی و فلسفی را بعداً مطرح می ­کنیم.

علم نورانی و علم ظلمانی

پذیرش و ضرورت حکومت دینی منطبق بر مقدماتی است، که از بعضی از آنها در علم کلام و اعتقادات بحث می‏شود، بعضی هم در علم های پایین دست کلام، مثل همین بحث های فقه و مبانی حقوق، فلسفه حقوق، معرفت شناسی و مباحث جامعه شناختی از آنها بحث می ­شود. این ها پیش فرض های ما هستند. من سه پیش فرض را که در کتب، مربوط به بحث حکومت بود، عرض کردم که اگر شما آن مبانی را قبول کنید به راحتی نمی ‏توانید دین سیاسی و حکومت دینی را بپذیرید؛ زیرا حداقل به جدایی دین ازسیاست منتهی می‏شود؛ و حداکثر دین مربوط به حقوق معنوی و باطنی عالم مربوط می ‏شود که برای آن هم به نظر من جایی نمی ‏ماند. بالاخره همان جا هم حقوق نظری و عملی حرفی راجع به آن می ‏زنند. کما اینکه می ‏بینید به جای علوم دینی، روانشناسی آوردند. بنابراین آن مبانی باطل است. ما به یکی را اشاره کردیم که در معرفت شناسی نباید از اول بپذیرید که مؤمن و کافر یکسان می ‏فهمند. و صحت علم ربطی به دین ندارند؛ اینطور نیست.

ما دو گونه علم داریم: علمی که تحت اشراف انبیاء برای حل نیازمندی های جامعه مؤمنین تولید می ‏شود؛ و علمی که تحت اشراف شیطان و اولیای طاغوت برای ایجاد توسعه مادی ایجاد می‏ شود. این دو نوع علم است و هر دو هم کارآیی دارد و هر دو نوع هم به یک معنا انطباق با واقع دارد؛ ولی یکی حق و یکی باطل است، یکی نورانی و یکی ظلمانی است. علم اگر بخواهد نورانی بشود، اعم از علوم عملی و نظری و فلسفه ها و دانش های تجربی و سیاسی همه باید تحت اشراف دین و با هدایت دین تولید بشوند. اگر تحت ولایت الله تولید شدند، همه نورانی می ‏شوند و اگر تحت اولیای طاغوت ایجاد شدند ظلمانی می ‏شوند.

دانشگاه و حتی حوزه علمیه ­ای که تحت ولایت اولیای طاغوت باشد، ظلمانی است. الان به نظر شما جامعه المدینه که یکی از حوزه های علمی دنیای اسلام است ظلمانی است یا نورانی؟ پیداست ظلمانی است، گرچه حوزه عملیه هم هست و در آن تفسیر قرآن خوانده می ‏شود ولی ظلمانی است. قرآن می­فرماید:«ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/40). بنابراین، این که صرفاً دانش است، دلیل بر حقانیتش نیست، دانش دو گونه است: اگر تحت اشراف دین و انبیا باشد علم نورانی می ‏شود، البته اینکه چطور واقع می ‏شود، یک بحث پیچیده ‏ای است؛ و گاهی هم ظلمانی می‏ شود که نتیجه معکوس می‏ دهد و نتیجه اش بندگی خدا نیست، بلکه گسترش شیطنت است. لذا به همین دلیل ما می‏گوییم علم غربی را نمی ‏شود به اینجا آورد و از آن استفاده کرد.

نظریه صحیح در ارتباط با علم و تکنولوژی غربی

راجع به کل علم و تکنولوژی که در غرب به خصوص در رنسانس تولید شده سه نظریه هست که هیچکدام از اینها قابل دفاع نیست: یکی اینکه همه‏ اینها علم هستند و خوبند، پس بیاورید و استفاده کنید. این همین بود که اشاره کردیم و جوابش را هم دادیم. دوم اینکه همه بد هستند، پس باید دور بریزید، که این هم ما قبول نداریم؛ سوم اینکه خوب و بد است، خوب هایش را بگیرید، و بدهایش را کنار بگذارید؛ که این هم باطل است. یک راه چهارم وجود دارد که استحاله است. ما می‏گوییم: فرهنگ غرب را بیاورید در فرهنگ خودتان استحاله کنید. غرب مدرن همه فرهنگ ها و سنت های دیگر و حتی دانش های کهن را در فرآیند علمی خودش منحل کرده است. استحاله غیر از این است که بیایید خوب و بد کنید. خوب و بد مثل این می ‏ماند که این مواد غذایی خوب را در الگوی تغذیه‏ جامعه بگذاریم، و حداکثر یک اسانسی به آن زده و طعم و رنگش را عوض کنیم و سر سفره مردم و در سبد مصرفی جامعه بگذاریم؛ اما استحاله یعنی طی یک فرآیند پیچیده او را تبدیل کنیم.

من از شما سؤال می‏ کنم: شما کود شیمیایی را استحاله می ‏کنید و بعد در الگوی تغذیه می ‏آورید یا نه، خوب و بد می ‏کنید؛ البته که استحاله می ‏کنید، یعنی پای درخت سیب می‏ ریزید که تبدیل به سیب شیرین می ‏شود و استفاده می ‏کنید. حتی کود حیوانی هم که قدیم ها رسم بوده پای بوته ها می‏ ریختند که تبدیل به هندوانه می‏ شد و بعد هندوانه را مصرف می ‏کردند. خوب و بد کردن یعنی نخود و لوبیایی کردن؛ یعنی مثلاً نخودها یا لوبیا هایش خوب هستند و سر سفره بیاوریم، این نمی‏ شود.

این نگاه به غرب که همه غرب خوب است، نگاه غربزده ها است. درست است یک سیستم است ولی می ‏گویند که همه آن خوب است، ما می ‏گوییم نه این اشتباه است؛ اما اینکه خوب و بد کرده و مثل نخود و لوبیا گزینش کنید هم اشتباه است؛ و اینکه حالا که بد است، همه آن را دور بریزید هم اشتباه است. همه آن بد است ولی عناصر مثبتی در آن هست که باید آنها را استحاله کرد. شما تمدن و تکنولوژی و علم غرب را امروزه باید در تمدن اسلام استحاله کنید. مدل انقلاب فرهنگی، مدل استحاله فرهنگ غرب و فرهنگ اسلام است که این ظرفیت هم در فرهنگ اسلام هست.

بنابراین اگر ما می ‏گوییم: تکنولوژی غرب بد است، نمی ‏گوییم غرب را دور بریزید، اصلاً بحث این نیست که مثلاً بگوییم: برق بد نیست و لامپ بهتر از چراغ نفتی های قدیم است؛ بلکه بحث انقلاب صنعتی است. آیا انقلاب صنعتی خوب است؟ خیلی هم بد است. برق و اتومبیل داشتن یا اینکه آدم سوار هواپیما بشود، یک ساعته مشهد برود، بد نیست؛ اما سر ما کلاه گذاشتند و به اسم این ها در کشور ما انقلاب صنعتی آوردند و بعد جامعه را به جامعه‏ صنعتی با همین اقتضائات تبدیل کردند. خانواده، همان خانواده است و روابط افراد همان روابط است؛ ولی جامعه صنعتی درست کردند و ما با این مخالف هستیم. شما باید جامعه‏ صنعتی آنها را در جامعه‏ اسلامی خود حل کنید در مورد صنعتش هم همینطور است.

یک موقعی یادم است در دانشگاه امیرکبیر بحث ما با دانشجویان چون ما آن موقع ها خیلی حوصله داشتیم، تا یک و دو شب طول کشید. بحث بر سر همین علم دینی و تمدن وتکنولوژی غرب بود که آمده و بد است. شخصی گفت: اگر برق نبود ما الآن چکار می ‏کردیم، شما اینقدر می ‏گویی بد است؟! گفتم: اگر شما بودید چکار می‏ کردید؛ خب الان خوابیده بودیم. گفتم: خب بعدش چکار می ‏کردیم، سحر بلند می ‏شدیم. این برق آمد و خواب و همه چیز ما را به هم زد. لامپ بد نیست، ولی همه چیز را به هم می ‏زند. لذا همه آن را با هم ببینید که خوب است یا بد است. الآن وسایل ارتباطی مدرن است و اینجا نشستیم با آن طرف دنیا تماس می ‏گیریم. خوب یا بد است؟ شما بفرمایید. آمارهایش محفوظ است. در کشور خودمان آمار استفاده از اینترنت را در بیاورید. آن وقت می‏فهمید خوب است یا بد است. متدین تر از مردم ایران که نداریم.

علی ای ­حال باید استحاله شود نه اینکه برهان بیاوریم که می‏آوریم و استفاده خوب می ‏کنیم. اصلاً اینطور نیست. اگر آن را استحاله نکنی او فرهنگ خودش را بر شما غالب خواهد کرد، تا شما بروید استفاده خوب کنید او شما را خراب می ‏کند. الان این صفحات مجازی تا جوان های متدین می‏ روند از آنها استفاده خوب کنند او اینها را در خودش منحل می ‏کند. با همین ابزار قبح، خیلی چیزها برایشان می ‏ریزد و فرهنگشان عوض می ‏شود. ما مؤمن هستیم و استفاده خوب می ‏کنیم. ما هم می‏ خواهیم استفاده خوب کنیم؛ اما بعد می ‏بینیم که متاسفانه به عکس شد. ما می‏خواستیم او را اصلاح کنیم، او ما را اصلاح کرد؛ تفکراتمان الحمد لله مدرن می‏ شود، قبح ها می ‏ریزد و خیلی چیزها خنده دار می ‏شود.

مثل همین دانشگاه که به جای اینکه شما دانشگاه را اصلاح کنید، دانشگاه شما را اصلاح می ‏کند؛ مدل مو و رفتار و ارتباط و احساس حقارت و احساس ذلالت شما کم کم به هم می ‏ریزد؛ البته الان یک مقداری کنترل شده است. من یادم است زمان قبل از انقلاب دخترها، محجبه می ‏رفتند و از آنطرف با مینی ژوپ بیرون می ‏آمدند. اینگونه آنها را اصلاح می ­کرد. این خاصیت را شواهد می ­گوید. ما خیال می ‏کنیم ابراهیم خلیل سلام الله علیه هستیم. یک نفر ابراهیم پیدا می‏ شود، «كَانَ أُمَّةً قَانِتًا»(نحل/120) بود که یک تمدن را به هم می ‏ریزد؛ بقیه اینجوری نیست و معمولاً شرایط آنها را تغییر می ‏دهد.

می ­گویند: مگر اینترنت و باند پهن و سرعت انتقال اطلاعات، بد است که ما استفاده می ‏کنیم، این حرف های قلنبه ‏ای که بلغور می ‏کنند که نه خودشان می ‏فهمند نه مخاطبشان. بله که بد است؛ کدام اطلاعات؟ در کدام مسیر سرعت چرخش اطلاعات خوب یا بد است؟ این در اختیار شما نیست؛ چون شما مدیر شبکه های جهانی نیستید، شما کاربر هستید. مدیریت چرخش اطلاعات دست شما نیست. هر وقت ببینند شما اخلال می ‏کنید، از سیستم خارجت می ‏کنند. تا وقتی تو را اداره می ‏کنند، به تو فضا می ‏دهند. بله اگر شما مدیریتش را به دست بگیرید که نمی ‏گیرید آنوقت می ‏گویید من در مدیریتش دخالت می‏ کنم. اما اینکه آنها مدیریت می ‏کنند بد است. می ­گویند: ما با دنیا حرف می ‏زنیم. خب شما با دنیا حرف بزنید، اما قبل از اینکه شما با دنیا حرف بزنید، او با نسل جوان حرف می‏ زند و نسل جوان شما را می ‏برد. گفتند: اسب را که دندانش را نمی ‏شمارند؛ می­ گوییم: شما بشمار چند دندان دارد. الان ببینید که این چند سالی که آمده، او جوان های شما را برده یا شما جوانهای غربی را برده اید. خیلی واضح است.

نقشه استحاله فرهنگی توسط غرب از طریق دروغ سازی

اصلاً بحث خوب و بد کردن نیست که خوب هایش را بگیریم و بدهایش را نه، اینطور نیست که خوب هایش را بگیریم و بدها را از هم سوا بکنیم؛ بلکه یک سیستم به هم پیوسته است. اگر قدرت استحاله اش را دارید، بیاورید. ما باید برنامه‏ و مدل استحاله تمدن غرب را داشته باشیم. اگر بخواهید تمدن اسلامی بسازید باید مدل استحاله تمدن غرب را داشته باشید؛ کما اینکه آنها در الگوی جهانی توسعه شان می‏خواهند تمدن های دیگر را استحاله کنند و می ‏گویند: دهکده واحد با تفکر و ایدئولوژی و فرهنگ واحد باید باشد و فرهنگ های دیگر باید خرده فرهنگ بشوند. هروقت شما این کار را بتوانید بکنید آنوقت می‏ توانید بگویید که ما با آنها مواجهه مثبتی در این موازنه داریم والا هر وقت بگویید من خوب و بد می‏ کنم، خوب هایش را می ‏گیرم و بدهایش را نمی ­آورم، آنها مدیریت می‏ کنند، و در موازنه شما ضرر می ‏کنید.

واقعیت خارجی این است که تا شما برنامه استحاله نداشته باشید آنها شما را در موازنه استحاله می ‏کنند. بعد می ‏بینیم مدل پوشاکمان، خوراکمان، دوست یابی­ مان، ازدواجمان، اشتغالمان، تغذیه­ مان و آرام آرام سبک زندگیمان عوض شده است؛ تازه ما به فکر این باشیم که بیاییم و استفاده خوب کنیم. الان شما ببینید، الگوی تغذیه و حتی ذائقه‏ نسلی ما نسبت به پوشش و خوراک و مسکن عوض شده است؛ و این از تمدن غرب است. شما می‏گویید: من می ‏آورم و استفاده خوب می‏ کنم، اما قبل از اینکه شما استفاده خوب کنید، او شما را تغییر می ‏دهد، بعد همان استفاده ‏ای که او می ‏خواست را خوب می‏ دانید. و گفته می­ شود که چرا آدم های قرنِ حجر گفتند: محدودیتی در استفاده از شبکه های مجازی باشد.

بنابراین اگر ما می‏گوییم حکومت دینی داریم، باید بگوییم که علم دینی هم داریم. اگر علم، دینی و غیردینی ندارد، حکومت هم دینی و غیردینی ندارد. اگر عقلانیت، دینی و غیردینی ندارد، حاکمیت هم دینی و غیردینی ندارد؛ و لذا حاکمیت کلاً علمی می ‏شود. انبیاء هم اگر یک جایی برایشان بماند، برای بخشی از حوزه خصوصی انسان است که [غربیها به آن معتقد هستند]. بحث های بعدی هم راجع به جامعه شناسی است که می گویند: جامعه تکرار شده، و مردم در غارها بودند. مزخرفاتی است که هیچ پشتوانه علمی ندارد، اما داستانی است که آن را مثل بحث دایناسورها تکرار کردند. الان در برنامه های کودک چقدر تبلیغ می ‏کنند. همه از روی شیطنت است. دایناسور کجا در عالم بوده؟ آیا به نظر شما واقعاً بوده است؟! فسیل آنها را هم می سازند؛ الان که فسیل سازی ساده ترین کار است. چه کسی می ‏گوید پیدا کردند، همه را برای اثبات نظریه تکامل ساخته اند. مثلاً من یک کتاب را تغییر بدهم و بگویم که برای دوره‏ قاجار است. مدرک هایش را هم خودمان درست می ‏کنیم. اینها را هم دقیقاً خود اینها درست کردند. آیا شما رفتید خودتان آزمایش کردید.

من یادم است اوایل نوجوانیم بود آمریکا آپولوی چهارده فرستاده بود، اوضاعی شده بود. بعد مشخص شد که دروغ است و اصلاً چنین چیزی نبوده؛ بلکه در یک صحرا بوده است. از این مزخرفات دست بردارید. آنها می ‏خواهند نظریه تکامل و کل تئوری منسجمشان را اثبات کنند؛  تئوری این ها کاذب است. هیچ کجا نباید جای انبیاء باشد. اگر یک جای آن رد پای انبیا باشد با تیر می‏ زنند. نظریه دفردیس و تکامل، نظریه علمی جدی نبوده و اثبات شده که رقبای جدی داشته اما فقط بخاطر مسائل سیاسی از آن استقبال کردند، و آن را به نظریه جهانی تبدیل کردند. به همین دلیل من اصلاً به کل مشکوک هستم. علاوه بر این به فرض اینکه درست باشد، شیطان دستگاهی برای خودش درست کرده که برای خودشان هم کارآمدی دارد؛ اما به ما چه مربوط؟ تئوری توطئه هم نیست، تئوری تبدیل جهان به شیطانی و رحمانی است. آنهایی که تئوری توطئه را می‏گویند، اصلاً به شیطان قائل نیستند؛ چون با شیطان همراه هستند. خدا رحمت کند، آقاشیخ علی صفایی را، نزدیک سالگردشان است؛ یک داستان از ایشان بگویم. در کتاب صراطش، بحثی را می‏گوید که آدم تا وقتی با نفسش دعوا ندارد که هر دو با هم همراه هستند، راحت هستند و با همه کنار می‏آیند و دعوایی نیست، از آنجایی که با نفس اختلاف مسیر پیدا می ‏کنند دعوا شروع می ‏شود.

یک موقع ما برای درس خواندن در تابستان با حاج آقا اطراف قم رفته بودیم. بیرون یک روستایی یک امامزاده ‏ای سر کوه بود. روزهای جمعه بالای کوه می ‏رفتیم و یک تفریحی می ‏کردیم. در راه یک الاغ پیدا کردیم. رفیقمان را که تنومند بود و نمی‏ توانست با ما پیاده روی کند، سوار الاغ کردیم، بارهایمان را گذاشتیم. تا بیرون ده راحت می‏ رفتیم و تخمه می ‏شکستیم. وقتی به ده رسیدیم، الاغ می ‏خواست پایین ده در آغلش برود و ما می ‏خواستیم بالای کوه برویم، دعوایمان شد و رفیق و بار ما را انداخت و رفت. ایشان می ‏گفت: که نفس آدم هم همینطور است. اینهایی که می ‏بینید اصلاً این توطئه را نمی‏ فهمند، چون با شیطان همراه هستند؛ که تا می ‏گویی: شیطان، می‏ گویند: توهم توطئه دارید؛ چون خودشان همگام و هم مسیر و جزو قوای شیطانی هستند، لذا با شیطان دعوایی ندارد. ما می ‏گوییم شیطان، جدی است و به فرموده قرآن: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا»(فاطر/6)، از روز اول که آدم آمد، او هم آمده و قوا و نیرو هم داشته است. نسلش هم بیشتر از نسل آدم است. برای هر یک آدم، یک لشکر می‏گذارد و قسم هم خورده. که راه ما را می­ بندد و تعارف هم ندارد؛ تمدن می ‏سازد. چرا اینقدر راحت دست شیطان را می ‏گیریم؟ شیطان کجا به بشر راست می ‏گوید؛ کجا به شیطان اعتماد کنیم؟ هیچ کجا. اگر جایی هم حرفش راست است در انتها می ‏خواهد یک دروغ بگوید. پس از اول بدانیم دروغ است. اگر می ‏گوید که الان روز است، در انتها یک دروغی می ‏خواهد بگوید.

اهمیت استحاله تمدن غرب در دوران گذار

 بنابراین استحاله کنید. استحاله کار نسل بعد است. کود حیوانی را هم تبدیل به کود شیمیایی می ‏کنند و بعد پای درخت می ‏ریزند که سیب می‏ شود و ما آن را می ‏خوریم. هیچ وقت کود حیوانی را در الگوی تغذیه نمی‏ آورند. این کتاب هایی که اینها نوشته اند از کود حیوانی بدتر است، منتها قرآن می­فرماید: «فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ»(عبس/24)، و حضرت فرمودند: یعنی «َعِلْمُهُ الَّذِي يَأْخُذُهُ مِمَّنْ يَأْخُذُه‏»(1)، ببینید علم شما را از چه کسی می ‏گیرید. من چرا به کفار اعتماد کنم؛ چرا من به حرف های کافری که دست به او بزنی نجس است و باید بروی آب بکشی اعتماد کنم؟ همین اعتماد را کردیم اینجور شده است. شما باید با شهامت عوض کنید. شما همیشه مقلد بودید، می ‏گفتند: داروین فرموده است، ما هم می ‏گفتیم داروین فرموده است. این کار کمی جسارت می ‏خواهد. من نمی‏گویم که غیرتجربی حرف بزنید. شما یک نقشه دیگری بکشید و‏ افق گشایی کنید. این جاده‏ یک طرفه ‏ای که اینها درست کردند و می ­گویند که هرچه ما می ‏گوییم علم است، هرچه بقیه بگویند جهل است، را بشکنید.

ما برای اینکه دانش غرب را استحاله کنیم، باید قله های آن را بدست آوریم. عیبی ندارد که بروید و به قله هایش مسلط شوید؛ ولی استحاله اش کنید. اگر می ‏گویید: ما باید به تکنولوژی غرب مسلط شویم تا او را استحاله کنیم، می‏ گویم: مسلط شوید. من با دور ریختن مخالف هستم؛ در عین اینکه می ‏گویم، تمامیتش باطل است، جهت گیری اش باطل است، ولی در عین حال با دور ریختن یا گزینشی برخورد کردن و تمامیت آوردن هم مخالف هستم. باید استحاله کنید. ممکن است بگویید: من باید مسلط بشوم تا استحاله کنم، می گویم: عیب ندارد ولی بروید استحاله کنید نه اینکه فریبش را بخورید. می ‏گویید: من باید فلسفه هگل را بخوانم و آن را در فلسفه اسلامی منحل کنم، باید فلسفه غرب را بخوانم تا آن را استحاله کنم، عیبی ندارد؛ ولی اگر می‏خواهید استحاله بکنید توجه داشته باشید، ما می‏خواهیم تمدن غرب را بگیریم در هاضمه‏ تمدن و فرهنگ اسلامی هضم کنیم و یک چیز دیگری تحویل دهیم. شما کود تحویل می ‏گیرید، سیب و گلابی تحویل می‏ دهید. ولی حواس شما باشد که کود تحویل می‏ گیرید. کود را برای خوردن تحویل نمی ‏گیرید؛ پس هیچ وقت سر سفره نگذارید. برای استحاله کردن مسلط بشوید.

ما در دوران گذار و وسط این فضای تمدنی مادی زندگی می ‏کنیم. آنها داشتند ما را استحاله می ‏کردند. ما به هویت خودمان رسیدیم و آن را رو کردیم و دیدیم که آنها دارند ما را می‏ خورند و الان در جهاز هاضمه از هضم رابع گذراندند؛ حال به خودمان آمدیم و باید برگردیم و فضای استحاله را معکوس کنیم. نباید بگذاریم در هضم رابع وقتی دفعمان کردند، جزو مدفوعات آنها بشویم. نباید بپذیرید، باید آن را یاد بگیرید تا تغییر بدهید. صدها سال با این مطلب کار می ‏کردند که زمین بیش از چهار عنصر نیست. نمی‏ خواهم بگویم که درست است؛ اما در طبیعیات و طب قدیم می‏ گفتند: چهار عنصر آب و خاک و هوا و آتش است و با آن هم کار می ‏کردند، اصلاً خصلت های طبیعی بدن را جور دیگر تعبیر می ‏کردند و با آن هم کار هم می‏ کردند؛ چناچه الان هم کار می ‏کنند.

من می‏ خواهم بگویم صرف کارآمدی دلیل حقانیت نیست. آن هم کارآمدی داشته، الان ببینید طب سوزنی کار می‏ کند، طب سلولی، که طب رایج است هم کار می ‏کند و طب های جدید هم کار می‏ کنند، طب گیاهی هم کار می ‏کند. همه آنها به یک نسبتی هم جواب می ‏دهند. صرف کارآمدی که دلیل حقانیت نیست. همه هم به یک حدی نقص دارند. بنابراین شما باید جسارت داشته باشید از الان به سمت استحاله فرهنگی غرب بروید و نگذارید فرهنگ غرب شما را در جهاز هاضمه‏ خودش هضم کند که اگر این کار را کرد عناصر مثبت شما را دفع می ‏کند، یعنی عناصر منفی شما را جزو خودش می‏ آورد و عناصر مثبت شما را دفع می ‏کند. شما باید یک کار دیگری بکنید، باید بیایید از جهاز هاضمه عبور بدهید و عناصر شیطانی را دفع کنید و اگر یک حقیقتی هم یک موقع در این لابلا بود، را تغییر داده و هویت بدهید. کود را نمی ‏شود خورد، سیب را می ‏شود خورد. کود را آدم بخورد مسموم می‏ شود ولی کود را می ‏شود پای درخت سیب ریخت تا سیب بشود و بخوری.

سوال: انتخاب انسان بر فهم اثر می‏ گذارد. این انتخاب از فهم تأثیر نمی‏ پذیرد چرا؟چه عواملی بر انتخاب اثر گذارند؟

جواب: این خیلی سؤال خوبی است. یعنی نسبت بین اختیار و انتخاب سوال شده است. ما یک اختیار داریم یک انتخاب دارم و یک فهم داریم. انتخاب یعنی بعد از اینکه من حرکت کردم و ذهنم هم شکل گرفت، سر دو راهی می‏ آیم با ذهن خود آنالیز و انتخاب می ‏کنم. این بعد از فهم ذهنی است. اختیار متأثر از فهم ذهنی نیست، حاکم بر فهم ذهنی شماست و خودش مبتنی بر یک فهم فطری است. یعنی فهم در شما سطوحی دارد. یک لایه از فهم همراه با اختیار است و تقدم و تأخر هم ندارد؛ در واقع عناصر یک سیستم هستند و با هم کار می ‏کنند؛ یعنی اختیار شما با فهم شما کار می ‏کند؛ ولی یک لایه های بعدی هم هستند که فهم ذهنی و دانش هایی است که ما تولید می ‏کنیم و اینها متأخر از اختیار و حاکم بر انتخاب ما هستند. انتخاب شما تحت تأثیر دانش شما است. دانش شما تحت تأثیر اختیار شما است که همراه با فهم است ولی نه فهمی که در رتبه متأخر پیدا شود، این یک چرخه دائمی تکرار پذیر است. حالا این در بحث مبحث­ شناسی بطور جد بررسی می ‏شود. پس دوستان ما خیلی هم خوب گوش می‏ کنند، چون سوال جدی است و خیلی زود به سؤال اصلی بحث رسیدند؛ یعنی ما تا خیلی که بحث می ‏کنیم تعدادی می ‏گویند آیا فهم مقدم بر اختیار است یا نه.  و تازه به اینجا می ‏رسند. این سؤال، علامت این است که خیلی خوب بحث را گوش می ‏دهند.

خیلی از علوم کفار برای ما هم فایده و کارآیی داشته؛ مثلاً قابلیت بارور شدن که اول ما را ناباور کردند و بعد روش باروری را گفته ­اند؛ خیلی مفید است! اگر سیستمی نگاه کنید، گسترش ناباروی برای زندگی مدرن است که این را به ما تحمیل کردند. بعد راه های بعدی آن را تولید کردند؛ اشکال ندارد! ما را به بیماریهای مدرن مبتلا کردند و بعد راه حل­هایش را هم پیدا کردند. اگر شما سبک زندگی خود را عوض بکنید این بیماری اصلاً نیست که آن راه حل هایش هم باشد و اگر سیستمی نگاه کنید در مجموع مثبت نیست. بله اگر شما در فضای تجدد زندگی می ‏کنید من حتماً توصیه می ‏کنم از نسخه های آنها هم استفاده بکنید. نمی ­شود که آدم در آن فضا زندگی بکند و نسخه هایش [ را عمل نکند] این خیلی بد می ‏شود، ولی ما می‏ گوییم که باید فضا را تغییر بدهید. در آن فضا این کارآمدی ها هست و ما هم ناچار به استفاده از این کارآمدیها به یک نسبتی هستیم؛ البته مواظب باشید که دنباله روی نکنید و به نسبتی که در دستگاه خود شما تعریف می ‏شود، استفاده کنید و البته این کار مدیران است.

سوال: تا حالا استحاله صورت گرفته و مثال دقیقی برای استحاله هست؟

جواب:من با یک مثال ساده ان را روشن می ­کنم که همه بفهمند: فرهنگ شاهنشاهی یک فرهنگ 2500 ساله در کشور ما است و اینقدر هم احترام داشته که ما به امامزاده­ ها به عنوان مثال شاه زاده علی می ‏گفتیم. یعنی آن را مستحیل کردند. نسل شما نسلی نیست که بخواهد شاه و شاهی و اینها را [درک کند] و این خیلی امر مهمی است که در فرهنگ ما استحاله شده است. یک موقعی من یادم است با زیبا کلام در تلویزیون بحث می ‏کردیم. می ‏گفت: اگر حکومت دینی نبود شما چکار می ­کردید که الان نکردید؟ من اول یک سؤال کردم و گفتم: همین کارهایی که الان می‏ کنیم ، چه دعوایی با ما دارید؟ دعوای من باشم تو باشی است؟ یادم هست کلاس چهارم بودم. یک چیزی نوشته بودند. بنده خدایی سیب بسیار زیبایی دید، برداشت از زمین بخورد، ان یکی گفت: بیاندازش. گفت بندازم تو برداری؟آیا دعوا سر من بندازم تو برداری هست؟ و بعد توضیح دادم که در مدل ­های اقتصادی و غیره ما کار جدیدی هنوز نکردیم.

چون دانشی تولید نکردیم. فقط مدل های شرقی و غربی را زخمی کردیم؛ لذا کاربری اش هم کم شده است؛ ولی نسبت به سیاست ها و جهت گیری هایمان مقابل تمدن غرب راه جدید باز کردیم و استراتژی هایی که رهبران نظام ما یعنی امام و مقام معظم رهبری دارند مقابل استراتژی توسعه غربی است. برای همین دعوای تمدنی پیدا می شود، سر همین است که روشنفکران با ما دعوا دارند. تا هرکجا که شما دانشی تولید کنید می ‏توانید استحاله کنید. در این جهت گیری های کلان، که امام دانش آن را داشت، جهت گیری ها را تغییر داد و واقعاً تغییر کرد. من نمی ­گویم شما به صورت تکی این کار را بکنید؛ بلکه شما باید سازمان درست کنید و هم­ افزا باشید و برای این سازمان ها یک مدیریتی وجود داشته باشد؛ والا به تنهایی این کار قابل انجام نیست.

بعضی ها فرمودند که بحث سنگین بوده است. متوجه هستم که شما عزیزان دانشجوهایی هستید که از رشته های ریاضی، تجربی، انسانی وارد دانشگاه شدید با ادبیات فلسفی هم ممکن است خیلی آشنا نباشید. اما گاهی اوقات عمداَ بحث های سنگین را عرض می ‏کنم که فضای ذهنی دوستان به سمت بحث های جدی برود و آن بحث های جدی در لایه های ذهنشان شکل بگیرد بعداَ خودشان تغییر بفرمایند؛ والا قبول دارم این حرفهایی که من عرض کردم مثل رئالیزم خام و نسبیت در معرفت شناسی، بحث های جدی است که حتماً باید در جای خودش مورد بحث قرار بگیرد و ممکن است خیلی از دوستان با این اصطلاح آشنا نباشند؛ اما اینکه اصطلاحات مذهبی به کار می ‏برم زیرا به فرموده قرآن: «اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/257) این در حوزه‏ دانش هم هست. آنهایی که خدا را قبول ندارند و نشستند و فکر می ‏کنند، هم «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»(بقره/257) هستند و اینجا دو حوزه هست که هردو قابل فهم هست و الا در مفاهیم تخصصی بعضی از دوستان ممکن است با مفاهیم تخصصی آشنا نباشند؛ ولی امیدواریم که در مجموع مثبت بوده باشد.

سوال: در جلسه پیش گفته شد در عالم نباتات و جمادات پذیرش جلوه‏ حق وجود دارد، مثلاً عسل،خرما، بادمجان چشمه های آبگرم ولایت را پذیرفتند.

جواب: خیلی اینها بحث های جدی است در معارف ما و اگر یک موقع فضا بود من اینها را اثبات می ‏کردم که ببینید خیلی بحث جدی­تر از این هاست. من جلسه قبل نبودم اما این قبیل موجودات طبیعی هم فاعل هستند و قدرت دارند؛ منتها فاعل مسخّر ما هستند. خداوند متعال اینها را مسخّر ما کرده است؛ چنانچه قرآن می فرماید: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ»(ابراهیم/33)؛ فاعل مسخر یعنی قوایش تحت فرمان شما است و شما به او فرمان می ‏دهید و او تبعیت می ‏کند، البته در نحوه تبعیت هم ظرفیت دارند و اینجور نیست که هر جور شما بگویید صد در صد باشد اما تبعیت دارند، مثل دست شما که از شما تبعیت می ‏کند. این کار که اراده‏ شما درآن واقع می‏ شود، باعث می ­شود رنگ اراده‏ شما را به خودشان ‏بگیرند.

اگر اراده های شیطانی در آنها کار کند، قوای شیطانی می‏ شود؛ لذا به نظرمن صبغه‏ شیطان را دارند. همین گوشی، که در دست من است حتماً شیطان در تجسد آن حضور دارد، در نرم افزارش وجود دارد؛ چون اراده های شیطانی و محاسبات شیطانی و قوای شیطانی در ساخت و محاسباتش حضور دارند، و مسخرشان هستند. مثلاً آدم گناه کند و انگور را شراب کند. اراده‏ شما در این شراب حضور دارد؛ یعنی اراده‏ و پاوِر و انرژی ‏شما دخیل شد، این را به شراب تبدیل کرد، این تجسد اراده شما است. حال آیا این فقط در مورد شراب است یا اینکه کل تکنولوژی غرب است؟! در واقع کل آن همین طور است. اراده هایی که مواد مخدر و مواد روانگردان درست می ‏کنند و مواد بیچاره که مسخر ما هستند را به مواد مضر تبدیل می ‏کنند. این خصلت های ضررآفرین خصلت اراده‏ من است والا ابتدائاً که ضرر نداشتند؛ بلکه این کار ما است. فاعل های طبیعی، مسخر و تحت تأثیر ما هستنند.

لذا صبغه‏ اراده‏ ما را به خود می ‏گیرند؛ یعنی یا شیطانی و یا نورانی می ‏شوند؛ اگر شیطانی شد، از قوای شیطانی است و به شما حمله می ‏کند؛ مثلاً این موبایل روی شما اثر می ‏گذارد. خیال نکنید، فقط شما روی آن اثر می‏ گذارید. فکر و فرهنگ و نحوه‏ محاسبه‏ شما را عوض می ‏کند و یک کاری می‏ کند؛ خود شما هم می ‏فهمید. اما بحث اینکه عسل و ... می فهمد، بحث های جدی تری است در سطح بالاتری باید طبقه بندی نظام و آیین را بحث کنیم، بعد ببینید واقعاً در فاعل های تبعی مثل همین موجوداتی که می ‏بینید، اینها فاعل های مسخرند خودشان در سطح بالاتری دو دسته می ‏شوند.

سؤال: آیا این دروغ است که این انگشتر عقیق را دست کنید، ثواب نمازها اضافه می ­شود؟

جواب: آیا قراردادی است یا در فضای قرب اثر دارد؟ شما با آب تحصیل طهارت می ‏کنید و وارد نماز می‏ شوید. حالا اگر ده هزار بار با مواد شیمیایی دست خودتان را بشویید آیا می ‏شود نماز بخوانید؟ [مسلماً] آن حالت را ایجاد نمی ‏کند. موجودات مختلف هستند و آثار مختلف هم دارند و آنها هم به نسبتی اختیار دارند؛ و به نظرم با علوم تجربی امروز هم قابل پیگیری است. واقعاً زمینی که انسان درآن گناه می‏ کند، انسان را نفرین می‏ کند، تعارف ندارد؛ چون اذیت می ‏شود. حالا اینها بحث های جدی است. ابتدائاً من یک چیزی در مورد اهل بیت سلام الله علیهم برای شما بگویم. اولاً معارف سنگین تر از سهم خودمان را نخوانیم و اگر خواندیم و دیدیم که آن را هضم نمی ‏کنیم کنار بگذاریم. آیا همه گندم ها برای شما است؟ مسلماً همه گندم برای همه است؛ لذا آن که سهم خود شما نیست خیلی در آن پیگیری نکنید چون ممکن است انسان نتواند و به زحمت بیفتد.

سوال: غرب خودش نظریه تکامل را رد کرده، اما شما مطرح کردید که جریان دایناسورها برای استفاده در مبحث بزرگتری است.

جواب: این یکی از قطعات پازل پیچیده فرهنگی آنها است. یک موقعی در برنامه های کودک در‏ سی سال قبل، یادم هست کارتونی نشان می ‏دهد که آدم در فضا رفت و تبدیل به موج شد؛ یعنی ماده تبدیل به انرژی شد. بعد در دستگاهی در آن طرف دنیا تبدیل به آدم شد؛ یک زنبور عسل و یک پروانه‏ و یک پرنده ‏ای هم رفتند در این دستگاه و در آن طرف تبدیل شدند. بعد این دو با هم قاطی شدند و مثلاً آدم بالدار درآمد. این یعنی می ‏خواهند از فضای تبدیل ماده به انرژی و انرژی به ماده برای حمل و نقل، برای ارتباطات و سرعت حمل و نقل استفاده کنند اما مانعش قاطی شدن میدان های مغناطیسی با همدیگر است و برای اینکه محاسبه کنند و ظرفیت ذهن کودک را برای محاسبه آماده کنند، از دوران کودکی تا در دوران تحصیل به آنها القا می ‏کنند. مسئله آن موقع کودکانه به آنها القا می ‏شد اما بعد به صورت عدد ریاضی دنبال و محاسبه می ‏کند؛ یعنی قابلیت محاسبه در او پیدا می‏ شود.

اینها بستر پرورش فضای فکری جهان برای ایجاد این تصرفات هستند. و تصرفات جدی هم پیدا می ‏کنند. من معتقد هستم که اینها ممکن است ابزارهای جنگ آینده را به یک نسبت زیادی به سمت ابزار جنگی زنده ببرند. البته این فضای خیالی من است؛ اما این ها ابزار سازی برای همان کار و جزو دروغهای بزرگشان است. این دایناسورهایی که اینها می ‏گویند [اگر بودند] یک پشه و یک درخت را هم روی زمین نمی ‏گذاشتند و همه جهان را کویر می ‏کردند. این حرفها سابقه هزاران هزار سال ندارد، در اسطوره ها افسانه ها بوده و اسم علم به آن داده ­اند؛ و همان اسطوره ها را علم کردند و بعد برای آن هم شواهد می ‏سازند. یک شب در مورد همین دایناسورها نشان دادند که یک اسکلت پیدا کرده بودند و در کنار آن هم یک پوسته های تخم شکسته بود و گفت این تخم همان دایناسور است! [در حالیکه] خودش درست کرده و سناریو نوشته و ما را سر کار گذاشته است. من از خوش باوری در فضای علم بدم می ‏آید.

یادم می ‏آید در همین فضای علم در ایران، شاید دهه پنجاه بود که تازه می ‏خواستند روغن نباتی را بیاورند. مردم اینقدر از روغن نباتی بد می‏ گفتند که آنها شروع کردند به تبلیغات و کم کم به عنوان دارو کنار دوا و دکتری گذاشتند، یعنی یک ظرف روغن نباتی کنار دارو می‏ گذاشت و می‏ گفت: شما این نسخه را اول بخور، بعد این روغن نباتی را بخور؛ این روغن حیوانی سکته می‏ آورد، حال که جلو رفته می‏ گویند: اشتباه کردیم. وقتی اقتصاد با علم قاطی می ‏شود یا وقتی سیاست با علم قاطی می‏ شود، این چیزها در آنها پیدا می ‏شود. بر خلاف اینکه می ‏گویند: علم سیاسی نیست، بر عکس کاملاً سیاسی و کاملاً اقتصادی است. خیلی حرفها قابل اعتماد نمی ‏شود. نمی ‏گویم به تجربه اعتماد نکنید ولی به شیطان و دستگاه شیطان اعتماد نکنید. اگر شیطان آمد و گفت: من تجربه کردم، بگویید: دروغ می‏ گویی. خودم باید از نو کشف کنم. خیلی به حرف های اینها اعتباری نیست. نمی ‏خواهم بگویم فیزیک کوانتوم دروغ است، نه اینطور نیست؛ بلکه یک چیزهای دیگری منظور من است. بخصوص در علوم انسانی افسانه را با علم قاطی کردند. می­ گویند: آدم ها در غار بودند و موهاشان این طور بوده است، از دوتا خط اینهمه مطلب درآوردی؟! اینها کجا بود؛ همه سنگ نوشته های عالم یک کتاب صد صفحه ‏ای نمی ‏شود، اما اینها اندازه چند صد هزار صفحه مطلب در آوردند.

پی­ نوشت ها:

(1) المحاسن، ج‏1، ص: 220