نسخه آزمایشی
شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat, 22 Sep 2018

بررسی مبانی نظریه ولایت فقیه در مدرسه علمیه حضرت آمنه/ تبیین حقیقت و وسعت دین و نسبت آن با ولایت

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری به تاریخ 21 اردیبهشت سال 95 در مدرسه علمیه حضرت آمنه سلام الله علیها می باشد. ایشان در این بحث با اشاره به نظریاتی در باب جایگاه ولایت فقیه و وسعت و مبانی آن، از پایگاه الوهیت الله این مسئله را بررسی می کنند و نگاه به جایگاه دین و وسعت آن و بررسی حداکثری بودن دین را برمحور امام توضیح می دهند و نظریه دولت و حکومت و جایگاه آنها را در تصرف اجتماعی و فقاهت را بررسی می کنند.

بررسی آراء در باب ولایت فقیه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیِّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین. از موضوعاتي که بخصوص در دهه هاي اخير، در محافل مختلف بسیار، مورد توجه قرار گرفته، بحث ولايت فقيه و ادله و مبانی آن است؛ به نظر می رسد، اگر بخواهيم زواياي مختلف بحث به خوبی مورد دقت قرار گیرد، شروع از فقه، آغاز مناسبي نيست؛ يعني برای شروع این بحث، نباید ابتدائا به سراغ ادله اثبات فقيه از فقه به مفهوم خاص (که به احکام مکلّفين مي پردازد) برویم، بلکه از علومي که بعضي از آنها نسبت به فقه فرادستي بوده و تأثيرگذار بر مباحث فقهي هستند، بايد آغاز کرد؛ لذا به نمونه ای از طرف مقابل اشاره کرده و سپس به مبانی اثباتی می پردازیم:

کتاب «حکمت و حکومت» مرحوم شيخ مهدي حائري، در يکي دو دهه اخير، بسیار مورد توجه و استناد مخالفين ولايت فقيه بوده است؛ ايشان در اين کتاب، به دنبال اثبات این هستند که شيوه حکومت داري، نه از جنس ولايت است و نه متعلِّق به فقيه است بلکه از جنس وکالت است، يعني اداره حکومت، ابتداءً متعلّق به آحاد يک جامعه است ، که از طريق توکيل منتقل مي شود، بنابراين حاکم جامعه، بايد وکالت داشته باشد، و فقیه، شايسته اين وکالت براي اداره و تدبير امور اجتماعي نيست، بلکه کارشناس علوم عملي و به تعبير ديگر فيلسوف و حکیم عمل، چنین شایستگی را داراست؛ ایشان پس از نقل ادله خویش، وارد بحث ادله نقلي ولايت فقيه که بعضي فقها، بخصوص مرحوم نراقي به آن تمسک کرده اند ( و بر اساس آن قائل به ولايت مطلقه هستند) مي شود و اين ادله را بررسي مي کند.

ايشان کتاب را با جمله ای که از حضرت شعیب در قرآن نقل شده، شروع مي کنند که: «إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي‏ إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ‏»(هود/88) و مدعي اصلاح هستند، حالا به نفع تمدن مادی یا اسلام؟ ايشان آقازاده موسس حوزه علميه قم حضرت آيت الله العظمي شيخ عبدالکريم حائري بودند، و با فلسفه و علوم اسلامی مانند فقه آشنا بودند و شاید مجتهد هم بوده اند، فلسفه غرب مي دانستند و مدرّس بعضي معارف در دانشگاه هاي غرب بودند، لکن باید دید آنچه که رهزن مي شود و موجب مي شود که ايشان ولايت فقيه را نتوانند تصوير بکنند و بپذيرند، چه مطالبي است.

بحث از هستی و استی و ارتباط آن به ولایت فقیه

ايشان بحث را از يک بحث معرفت شناسيِ بسيار مهم، آغاز می کنند، مي گويند همه دانش ها، يا از هستي موجودات و یا يا از استي ها و نسبت بين آنها بحث می کنند، از هستي ها در فلسفه، و از استي ها در علوم بحث مي شود، و اگر حکمت به مفهوم عامش تقسيم به حکمت عملي و نظري مي شود، موضوع حکمت نظري، هستي و استي هاي غير مقدور ما، مثل فلسفه نظري، رياضيات، فيزيک، علوم زيست شناسي و امثال اينهاست که در علوم نظري بحث مي شوند، و در حکمت عملي نیز، بحث از هستي و استيِ مقدور انسان است که در تقسيم بندي عامِ ارسطويي اش مثلا سياست مُدن و تدبير منزل و علم اخلاق است؛ بنابراين در فلسفه عمل و در دانش هاي عملي، موضوع بحث، هستي و استيِ مقدور انسان، مثل عدالت و آزادي و امنيت و امثال اينهاست؛ بحث از هستي و استي، بحثي است که روش و منطق و معيار صحتي دارد؛ و این معیار صحت به دین ارتباطی ندارد؛ مثلا ریاضیات چه ربطی به دین دارد؟ اگر شما بتوانيد نسبت هاي صحيح رياضي را کشف کنيد، رياضيات ساخته مي شود و معيار صحتش هم ربطي به دين ندارد که بگوييم بايد دين امضاء بکند تا قواعد رياضي، صحيح بشوند، در مورد فلسفه هم همين طور است؛ فلسفه، علمي است که مثلا با روش برهاني در باب موجود بما هو موجود بحث مي کند؛ نه روش، و نه معيار صحت، مقيَّد به دين نیستند؛ در علوم دیگری که از استی های غیر مقدور انسان بحث می کنند نیز همچون زيست شناسي و فيزيک، هم همين طور است؛ و لذا دانش ها در معيار صحت و منطق و روش شان مَساس و ارتباطي با دين ندارند، و معيار صحت در قواعد حکمت عمل و حکمت نظر، ربطي به دين ندارد بلکه بازگشت به ضرورت هاي منطقي و رياضي و تجربي و امثال اينها دارد؛ اين مقدمه اولي است که ايشان مطرح مي کند.

ممکن است به نظر برسد که این بحث ارتباطی به ولایت فقیه ندارد، لکن واضح است که مرتبط است، زیرا اگر بپذیریم که در معرفت شناسي، براي بشر، معرفت مستقل از دين، که نه در معيار صحتش و نه در روشش وابسته به دين نيست تعريف شود، در واقع، برای عقل و حس و حتي شهود بشر حوزه اي مستقل از وحي، قائل شده ایم، که مي تواند به معارف صحيحي دست پيدا بکند که اداره جامعه نیز بر اساس همين علوم و معارف است؛ جامعه بايد علمي اداره بشود و علم هم نه در صحت نه در منطق، ربطي به دين ندارد؛ با این اوصاف دیگر چه جايي براي ولايت فقيه مي ماند؟

پیدایش و تکامل جامعه انسانی و ارتباط آن به ولایت فقیه

ابن بحث که بر اساس مباني مطروحه در جامعه شناسي غرب بوده و بسياري اش هم تخيلات و داستان سرايي است، در کتاب مذکور، بعنوان مقدمه دوم برای نفی ولایت فقیه مطرح شده است، گفته می شود: بشر، مثل دیگر همجنس هاي خود (يعني بقيه حيوانات)، ابتدا زندگي ساده اي در غارها داشته و سپس ضرورت های حیات، انسان ها را دور هم جمع کرده و براي تأمين آن ضرورت ها، جامعه شکل گرفته است و بعد، جامعه در يک مسير پيچيده تاريخي، مدارش پيچيده تر يا به اصطلاح شايد تکامل يافته تر شده است؛ یعنی شکل گيري اجتماعي و تکامل اجتماعي، ربطي به انبياء نداشته و انبياء و ادیان الهی، نه در شکل گيري جامعه دخيل بوده اند و نه در تکامل اجتماعي نقشی داشته اند، بلکه این خودِ بشر بوده، که بر اساس ضرورت هايي که احساس مي کرده، جامعه را ایجاد کرده است، نظریات متفاوتی نیز در این خصوص تدریجا شکل گرفته است، مثل نظریه ای که جامعه را تشبيه به انسان مي کرده که داراي بدن و رأس است و رئيس، سيادت دارد و امثال اينها، تا نظريات جديدي که قائل به آزادي شخصي انسان ها و حقوق شخصي انسان ها است و بحث جامعه و حق مشاع در آنآنآ«کمنبتکسیشمنتیکشسمنب شکل گرفته است.

مولف کتاب در بحث فلسفه حقوق می گویند: حق حاکميتِ بر محيط زيست، حقی جعلي نيست، بلکه يک حق طبيعي است و براي هر کسي که در يک محيط زندگي مي کند،ثابت است، لکن وقتي جامعه درست مي شود، اين حق تبديل به حق مشاع می شود و به صورت مشاع (مثلا از طريق قرارداد اجتماعي) اعمال مي شود؛ بنابراين، حق حاکميت بر جامعه و تعیین اينکه جامعه چگونه زندگي کند، حقی مشاع است که متعلِّق به انسان هايي است که در اين جامعه هستند، لذا هیچ ربطي به دين ندارد؛ و دین حق ندارد بگوید جامعه باید چگونه اداره شود؛ مردم يک حق طبيعي حاکميت بر محيط زيست دارند، اگر کسی به تنهايي زندگي کند، حق طبيعيِ او فردي است و الا حق مشاع است که به نحو مشاع نیز إعمال مي شود؛ پس جامعه نه در علومي که بر اساس آنها اداره مي شود، و نه در اصل شکل گيري جامعه و انگيزه شکل گيري و تکامل حيات اجتماعي و نه در نظام حقوقي که در جامعه وجود دارد، وابسته به دين نيستند، در نتیجه دین حق ندارد برای بشر ولی تعیین کند؛ لذا گفته می شود اولا اینگونه نیست که یک نفر حق سرپرستی جامعه را داشته باشد بلکه این حق مشاع است، و ثانیا اگر بگوئیم جامعه باید سرپرست داشته باشد، چرا فقیه؟ فقه چه ربطی به اداره جامعه دارد؟ اداره جامعه، بر اساس علوم عملي و نظري اي انجام مي گيرد و این علوم، مربوط به فقه نيست؛ بر این اساس شکل مطلوب جامعه، نظام ولايت نیست بلکه نظام وکالت است که آنهم در اختيار حکيمان است نه فقيهان؛ سپس به روایاتی که در فقه مورد بحث است، می پردازند و البته برخورد عالمانه ای با آنها ندارند.

لزوم توجه به مبانی در بحث ولایت فقیه

به نظر می رسد این بحث باید از ریشه آغاز شود، اگر در حوزه معرفت، براي انسان، قائل به علومي شدیم که در صحت و روش تحقيق خود هيچ ربطي به دين ندارند دیگر از جهتی ديني زندگي کردن معني پيدا نمي کند؛ البته در این زمینه مباحثاتی نیز با ایشان انجام و چاپ شده است، از جمله حضرت آيت الله جوادي (ادام الله ظله) يک بحث هايي با ايشان داشتند، که البته گاهي جدلي الطرفين هم شده است، به این جهت که اگر مبانی مورد قبول قرار گرفت، دیگر از پذیرش روبناها مفری نیست، لذا باید در آغاز بحث از ولایت فقیه، مبانی به خوبی منقح شود: اولا دين و در طول دين، فقه را چه مي دانيم؟ آيا در رويکرد فلسفه تاريخي خود، دو جريان تاريخيِ درگير (جريان ايمان و کفر و حق و باطل) را مي پذيريم؟ تحليل و تلقي ما از دين، فقه و از نظام عالم در يک قدم قبل چيست؟ تلقي ما از حرکت تاريخ چيست؟ تلقي ما از جامعه چيست؟ آيا براي جامعه، واقعيتي قائليم؟ اين واقعيت چطور شکل مي گيرد؟ آیا اینکه گفته می شود: «مردم در غارها زندگي مي کردند و حرف زدن بلد نبودند، بعد از غارها بيرون آمدند و اول، آواهاي گنگ داشتند» و اين قبیل افسانه هاي تاريخي که بافته اند، درست است؟ یا اینکه تحلیل دیگری درست است که می گوید: از اول، جامعه مومنین و کفار وجود داشته است؛ سپس بحث حکومت و بخصوص دولت و دولت هاي مدرن است که چکار مي کنند و آیا حوزه مأموريت دولت، ارتباط و مساسي با دين پيدا مي کندیا خیر؛ پس از آن بحثهای معرفت شناسی مانند نسبت بین عقل و وحی و حس بشر، و نسبت بین وحی و شهود بشر، و استقلال حوزه های آنها مطرح می شود، اگر در حوزه معرفت، حقيقتا، قائل به حوزه هاي مستقل و ممتازي که احتياجي به سرپرستي وحي و انبياء الهي ندارند، شدیم، به همان اندازه، دايره ولايت، محدود شده و طبقات موازي براي انبياء درست ميشود، و ديگر نمی توان گفت: حوزه ولايت انبياء است، بلکه بين انبياء و دانشمندان تجربي و نظري حتي عرفا و اهل شهود و مکاشفات، تقسيم کار مي شود، در نتیجه حتی جامعه را نمی توان بتنهائی به انبیاء سپرد، تا چه رسد به فقیه.

لذا باید ابتدا اين مباني مورد دقت و بررسي قرار بگيرند تا روشن شود که آیا مي توان نظريه ولايت فقيه را (که بر اساس آن، فقيه جامع الشرايط، بر مناسبات اجتماعي ولایت پیدا کرده و حق سرپرستي و دخالت در جامعه را داراست) اثبات کرد يا خير؟ پس شروع کردن بحث از مقبوله و مانند آن، زیاد به نتیجه نخواهد رسید، و اگر بخواهیم بحث را کلامي دنبال کرده و نظريه دين را ببينيم، باید در اين حوزه ها جستجو کنيم، باید دید: دین در باب پيدايش و تکامل اجتماعي، و نیز معرفت شناسي چه نظري دارد؟ آيا واقعا به علمِ مستقل از وحي قائل است؟ آیا عقل و حس بشر می تواند مستقل از هدایت انبیاء به معرفت صحیحی دست پیدا کند؟ یا برعکس اگر این قوا تحت هدايت انبياء قرار نگيرند، به معرفت حقيقي و معرفت حق و صوابيْ راه پيدا نمي کنند. به تعبير ديگر، باید دید: آیا علم، ديني و غير ديني دارد يا خیر؟ اين بحث ها بايد مورد دقت قرار بگيرد و البته هر کدام از اينها، نياز به بحث هاي گسترده اي دارد تا به نتيجه برسد.

بازگشت بحث ولایت فقیه به توحید

خداي متعال، اله عالم است که عالم را آفريده و الهي جز او نيست و همه عالم، محتاج الوهيت او هستند: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ»(فاطر/15)؛ نظام ما در بحث ولايت فقيه، به يک معنا به تلقي ما از توحيد بر میگردد، زیرا هم می توان توحید را به نحوی تلقی کرد که از آن ولایت ناشی شود، وهم می توان به نحوی تلقی کرد که ولایت از آن ناشی نگردد؛ (این بحث کلامی است و بحثهای فلسفی نیز دارد)؛ در آيه مبارکه آيت الکرسي از «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» تا «وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيمُ‏» بحث از الوهيت خداي متعال و تفسير الوهيت حضرت حق در عالم است، وقتي الوهيت حضرت حق را اثبات مي کند (که معناي توحيد هم همین است) آن توحيدي که حد نصاب است، نفي الوهيت از غير و اثبات الوهيت براي حضرت حق است.

کلمه «لا اله الا الله» مفهومِ نسبتا واضحي دارد؛ «اله» آن حقيقتي است که دارای همه اسماء حسناست، و «الله» جامع همه اسماء حسناي الهيست؛ لذا همه اسماء حسني، فرع بر «الله» هستند؛ «الله» تبارک و تعالي، آن است که «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»(بقره/255)؛ و «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ»(توحید/2)؛ و «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏»(حشر/24)؛ و «هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ»(حشر/23) و آیات دیگر و هرجا قرآن کریم «الله» را توصيف مي کند، اسماء حسنايي براي خداي متعال ذکر مي کند، همه اسماء حسني، فرع بر الوهيت اند؛ «الله» آن کسي است که همه اين اسماء حسني را دارد؛ لذا مقام الوهيت، مقام جامعيت همه اين اسماء است.

نسبت عالم و مخلوقات با حضرت حق اين است که فاقد آن اسماء حسني هستند، و در معارف اهل بیت، مکررا به آن اشاره شده است و به طور نمونه می توان به مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه اشاره کرد که بسیار گویاست: ما ميّت و عاجز و ذلیل و فانی و زائل و فقیر هستیم، «مَوْلَايَ‏ يَا مَوْلَايَ‏ أَنْتَ‏ الْقَوِيُ‏ وَ أَنَا الضَّعِيفُ‏» خداي متعال قوي است، ما ضعيف هستيم، «وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّعِيفَ إِلَّا الْقَوِيُّ»، مگر اينکه او لطفي کند و محبت و رحمتش شامل حال ما شود؛ «مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ‏ الْحَيُ‏ وَ أَنَا الْمَيِّتُ» او حي است، ما ميت هستيم مگر اينکه او به ما حيات بدهد و بعد از آنهم باز او حی است و ما میت هستیم، نه اينکه بعد از اينکه خداي متعال به ما حيات داد، حالا «انت الحي و انا الحي»! نه، باز هم «أَنْتَ‏ الْحَيُ‏ وَ أَنَا الْمَيِّتُ». خداي متعال، دائم است و ما زائل ازلی و ابدی هستیم؛ پس خدای متعال دارای تمام اسماء حسناست، و ما فاقد آنها هستیم، و از طرفی به آنها اضطرار هم داریم، ما خواهان علم و حیات و قدرت و بقاء و دوام هستیم، و در یک کلمه ما مضطر به اوئیم: «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ» و این اضطرار در همه لحظات و احوال ما وجود دارد، بفهمیم یا نه؛ و این «فقر الي الله» و بلکه لطيف تر «حب الي الله» در فطرت ما گذاشته شده است و ما مفطور به محبتیم؛ و این معنای اجمالی «لا اله الا الله» است؛ یعنی آن الهی که همه عالم، تحت تدبير او هستند و اسماء حسناي او در عالم کار مي کند و همه عالم مضطر به اين اسماء هستند، يکي بيشتر نيست؛ و این اضطرار در همه ذرات عالم نیز وجود دارد، چنانکه در ذکر امیرالمومنین در دهه ذی الحجه نیز آمده است: «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ عَدَدَ اللَّيَالِي‏ وَ الدُّهُورِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ أَمْوَاجِ الْبُحُورِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ‏ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ‏ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ الشَّوْكِ وَ الشَّجَرِ» در هر خار و بوته خار و درختي، اين حقيقت توحيد، جاري است. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ الشَّعْرِ وَ الْوَبَرِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ الْحَجَرِ وَ الْمَدَرِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ لَمْحِ الْعُيُونِ» در هر پلک به هم زدني، اين هست. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي‏ اللَّيْلِ إِذا عَسْعَسَ‏ وَ فِي‏ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ‏ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَدَدَ الرِّيَاحِ فِي الْبَرَارِي وَ الصُّخُورِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ هَذَا الْيَوْمِ إِلَى يَوْمِ‏ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ»(1)

البته در پذیرش این توحید و الوهیت، (یعنی دین)، اکراهی نیست و می توان در مقابل این الوهیت سر تعظیم فرود نیاورد؛ اکراهی نبودن آن ناظر به حکمی حقوقی نیست، بلکه ناظر به امری تکوینیست، یعنی تکويناً هيچ کس مجبور در مقابل توحيد نيست، و میتواند در حوزه اختیار خود الوهيت او را انکار کند: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»؛ لکن اگر کسي مي خواهد وارد وادي توحيد و وادي دين شده و الوهيت حضرت حق را بپذيرد، بايد از اولياء طاغوت اعراض کند: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها»؛ آنها به دنبال اين هستند که طغيان و استکبار را در جهان و در حوزه اراده انسان ها بسط داده و انسان را مستکبر تربيت کنند؛ حالا اگر کسي مومن شد، الوهيت حضرت حق را پذيرفت، جريان ولايت شکل مي گيرد. «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» خداي متعال، ولي مومنين است، «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» سير دائمي مومنين، با سرپرستي و ولايت الله، از وادي ظلمات به سمت نور است.

پس انسان مجبور نيست که الوهيت حضرت حق که حقيقت دين است بپذيرد ولي اگر پذیرفت و ايمان به الوهيت حضرت حق آورد و إعراض از اولياء طاغوت کرد، تحت ولايت الهي قرار مي گيرد و سير همه قواي او در وادي نور خواهد بود، و به عکس اگر الوهيت حضرت حق را قبول نکرد، از تحت ولايت خارج نمي شود ولي اولیاء او طاغوت خواهند بود: «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»، جهنم هم همين طور حاصل مي شود: «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ‏»، و اينکه فرموده اند: «وَلَايَةُ عَدُوِّ آلِ‏ مُحَمَّدٍ هِيَ‏ النَّارُ»(2) همین معنا را افاده می کند.

خداي متعال، اله عالم و ولي مومنين است، یعنی ولايت حضرت حق، براي همه نيست «وَ أَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلى‏ لَهُمْ‏»(محمد/11) ولي الوهيت و ربوبيت حضرت حق، عمومي است، حضرت حق «رَبّ الْعالَمين» است؛ ولي ولایتش خیر، «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا» مومنين تحت ولايت او قرار مي گيرند؛ لذا دو دسته وجود دارد: مومنین که سيرشان در وادي نور تا سرچشمه نور است؛ و کفار، که تحت ولايت اولياء طاغوتند و سيرشان در وادي ظلمات تا جهنم است: «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ‏».

الوهیت خداوند؛ امری حداکثری

لذا باید پرسید: آيا دينداري امري حداکثري است یا خیر؟ يعني مي شود بگوييد که انسان، الوهيت حضرت حق را در يک زاويه اي از زندگي اش بايد قبول کند، اما در زندگي اجتماعي، جاي پذيرش الوهيت حضرت حق و عبادت او نيست؟! انسان در حوزه باطني و شخصي خودش ملتزم به الوهيت باشد، در حوزه حيات اجتماعي، نه، ديگر جاي بندگي نيست. مي شود اين حرف را بزنيد؟!

ما مُکرَه نيستيم ولي در حوزه حيات اجتماعي اگر از الوهیت و ولايت الله خارج شديم، تحت ولايت اولياء طاغوت قرار مي گيريم؛ و حيات اجتماعي، حيات ظلماني مي شود. اين درک از دين و ولايت الله، هيچ عرصه اي را باقي نمي گذارد. نمي شود انسان در حوزه عمل، تحت ولايت الله باشد و فرمان بگيرد: انجام دهد و ترک کند، اما در حوزه معرفت، بگوید: خودم مي فهمم و چه نيازي به ولايت الله دارم؟! خودم فلسفه درست مي کنم، خودم علم درست مي کنم، خودم عرفان درست مي کنم، خودم اخلاق درست مي کنم! مي شود اين حرف را بزنيد؟!

مثلا وقتي انسان شروع مي کند به تحقيق و شهود و مکاشفه و تجربه و استدلال، همه اينها از دو حال خارج نيست: انسان يا الوهيت حضرت حق را در همين قوا قبول مي کند و یا قبول نمیکند؛ نمي شود بگوييد قواي فکري انسان، قواي ارادي نيستند و انسان، مثل سنگ و چوب فکر مي کند! چنانکه چشم انسان وقتي مي خواهد نگاه کند، مناسک دارد، مي گويند «اين طوري نگاه کني، حرام است. اين طوري، مستحب است. اينجا واجب است»؛ قواي فکري انسان هم همين طور است، تحقيق و تجربه و پژوهش هم همين طور است، رياضت و شهود و عرفان هم همين طور است، فعلِ اختياري انسان و جامعه است و اين فعل نمي شود خارج از ولايت الله يا ولايت اولياء طاغوت باشد؛ لذا انسان وقتي شروع مي کند به فکر کردن، يا ظلماني مي انديشد يا نوراني؛ وقتي مکاشفه مي کند، يا ظلماني است يا نوراني؛ وقتي تجربه مي کند، يا ظلماني است يا نوراني.

وقتی انسان در معرفت شناسی شروع به کار علمي می کند؛ و بحث از هستي و استي مي کند، بحثش مستقل از عالم نیست، اينگونه هم نیست که همه، مثلا از هگل تا ملاصدرا تحت ولايت الله باشند، خير، اين طوري نيست، بالاخره او يک دستگاه فلسفي درست مي کند، اين يک دستگاه فلسفي ديگر. ممکن است در فلسفه سازي، در تفکر، در دانش سازي، در همه چيز، انسانْ تحت ولايت الله باشد، و ممکن است تحت ولايت اولياء طاغوت باشد، اين طور نيست که خوردن انسان، يا بندگي است يا شيطنت، اما فکر کردن، هميشهْ بندگي است! در افعال، ممکن است انسان مثلا خمر درست کند، و ممکن است سرکه درست کند ولي وقتي کتاب مي نويسد، هميشه چيز خوبي مي نويسد! خير، اين طور نيست.

پس اگر توحيد را به اين کيفيت معنا کنيم که: «خداي متعال، اله عالم است و همه مخلوقات، تحت الوهيت اویند، منتهي خداي متعال به ما يک حوزه اختياري داده، که در آن ما مُکرَه به پذيرش الوهيت خدا نیستیم، بلکه مي توانيم الوهيت او را قبول کنيم، و بر مدار الوهيت او زندگي کنيم، و زندگي مان بر مدار «لا اله الا الله» باشد، و می توانیم نپذیریم»؛ نتيجه اش اینست که: اگر از مدار الوهيت او خارج شديم، از ولايتش هم خارج مي شویم و تحت ولايت اولياء طاغوت قرار مي گيریم و اگر الوهيت او را مدار قرار دادیم، تحت ولايت الله قرار مي گيریم.

باید پرسید: مدار الوهيت او کجا است؟ کجا ما خوب است خدا را سجده کنيم و از سجده در مقابل او و تواضع در مقابل او، و تبعيت و طاعت او، خارج نشويم؟ آیا فقط در حوزه خصوصي و باطني و شخصي است؟ یعنی وقتي در مناسبات و روابط اجتماعي، جامعه پردازي مي کنيم، انسان از الوهيت خارج شود؟! يا نه، يک امر حداکثري است و هرجا از ولايت الله خارج بشويم، تحت ولايت اولياء طاغوت قرار مي گيريم، از وادي نور به وادي ظلمت مي رويم؟

اين معناي ولايت الله، يک معناي حداکثري است. درست است که ما مُکرَه نيستيم، ولي اين طور هم نيست که اگر ولايت الله را قبول نکرديم، حالا مستقل مي شويم؛ خیر، اگر ولايت الله را قبول نکرديم، يک ولايت ديگري بر ما إعمال مي شود و آن، ولايت اولياء طاغوت است. اگر سجده و پرستش نکرديم، در معرض ولايت اولياء طاغوت قرار مي گيريم. اين، مبناي اصلي بحث جريان ولايت در عرصه حيات تاريخي و اجتماعي انسان است.

دو امت؛ حول دو امام

نکته دوم اين است که: بر اساس آنچه گفته شد (جریان دو ولایت توحید و کفر در عالم) و مطابق معارف قرآن، دو نوع جمع و جامعه و امت وجود دارد: جمع و جامعه و امتي که بر محور انبياء الهيْ و به قصد پرستش خداي متعال جمع مي شوند و مي خواهند خداي متعال را در حيات فردي و جمعي خودشان بپرستند، مي خواهند حول انبياء جامعه درست کنند؛ مي خواهند همه روابط اجتماعي شان، روابط عبوديت و بندگي و پرستش باشد، می خواهند ارتباط شان با یکديگر، خانواده شان، عشيره شان، صنف شان، و هرکاري که مي کنند، جامعه پردازي که مي کنند با همه پيچيدگي هايي که پيدا مي کند؛ اين پيچيدگي ها، بستر بندگي و قرب و سجود باشد؛ لذا این امت می گویند: آنچه ما را دور هم جمع کرده، اضطرارهاي طبيعي ما نیست، اینگونه نیست که ترس ما از مثلا مخاطرات طبيعي مانند: سيل، طوفان، حيوانات و امثال اينها، ما را دور هم جمع کرده باشد، بلکه انگيزه دور هم جمع شدن ما، انگيزه پرستش است؛ این امت مي خواهد به پرستش خداي متعال روي بياورد و شدت در پرستش و قرب پيدا کند، و جامعه پردازي شان بر مدار انبياء الهي و موحدين کامل است؛ براي اينکه اراده ها حول اراده آنها جمع بشوند، يک پرستش بزرگ اجتماعي اتفاق بيافتد، يک پرستش مشاع، يک خداپرستي بزرگ، مثل نماز جماعت که با هم يک نماز مي خوانند، اتفاق بيافتد؛ همه اراده ها حول يک اراده جمع مي شوند و با تبعيت از آن اراده و بر محور آن اراده و ولايتِ او مي خواهند خدا پرستي بکنند. اين يک جور جامعه است.

جمع و جامعه و امتي هم به دنبال دنياپرستي و شدت ابتهاج و التذاذ از دنيا و مطامع مادي است؛ و انگيزه شکل گيري جامعه نیز اینست که انسان ها در این جامعه ، حول اراده هايي که شديد به دنيا و تعلقات مادي هستند، جمع مي شوند براي اينکه بر محور آن اراده، به ابتهاجات مادي و انتفاع مادي و امنيت مادي برسند؛ رفاه و توسعه مادي و خوشگذرانيِ بر محور دنيا و ابتهاجات مادي، یعنی بر محور اراده هاي اولياء طاغوت جمع می شوند.

لذا دو جور جامعه وجود دارد: يک جامعه اي که «في بيوت الانبياء» است، «في‏ بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ‏ * رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»(نور/36-37) این جامعه حول الامام است، و آن وقت است که امام «أَرْكَانَ‏ الْبِلَادِ»(زیارت جامعه کبیره) مي شود؛ و هر کجاي اين بلد را نگاه مي کني، صبغه امام را دارد، صبغه پرستش دارد، «صِبْغَةَ اللَّهِ»(بقره/138) دارد و «صِبْغَةَ اللَّهِ» به ولايت تفسير شده است.

جامعه اي هم حول ائمه کفر شکل می گیرد، که آن هم صبغه ولايت آنها را دارد، هر کجا نگاه مي کني، شيطنت و شهوت و تجبر و استکبار، ظهور دارد و همه جايش، «مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً» است زیرا آن اراده های غلیظ ائمه کفر، وصف جامعه شده و جامعه حول آنها شکل می گیرد.

هر دو جامعه، تاريخي هستند و آرام آرام، فرهنگ تاريخي و بناهاي تاريخي خود را پایه گذاری می کنند و اصلا دو خط تاريخ شکل مي گيرد که در عالم دنيا با هم تعامل دارند و البته در عين تعامل، رو به تفکيک و تجزيه هم هستند و داستان این تجزيه و تفکيک، در سوره بينه آمده است که بر محور بينه و رسول، اين تفکيک اتفاق مي افتد تا به مرزي مي رسد که دو جامعة و دو امت «خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» و «شَرُّ الْبَرِيَّةِ» حولِ «امام خیر و امام شر» درست مي شود و هر دو امت به خلوص مي رسند: «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في‏ نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ»(بینه/6) اين، يک طرف است و در طرف دیگر: «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ‏»(بینه/7-8) هستند و این دو امت، در آن مرحله کاملا تجزيه شده و تفکيک مطلق می شوند و این تفکيک، بر مدار رسول اتفاق مي افتد تا مي رسد به جايي که «خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» و «شَرُّ الْبَرِيَّةِ» می شوند: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(اسراء/71) مردم حول امامشان وارد محشر مي شوند: يک امت، جهنمي اند و يک امت، بهشتي هستند. (و البته بهشت و جهنم هم بايد معنا شود).

درگیری تاریخی بین دو جامعه الهی و مادی

لذا بر اساس آنچه گفته شد، اینکه گفته شود: در جامعه، بشر، براي رفع نيازمندي هاي اجتماعي دور هم جمع شده اند و با هم افزاييِ تجارب خودشان، آرام آرام، جامعه را پيش برده اند، و جامعه مشاع کلی و مانند آن، به هیچ وجه درست نیست، بلکه دوگونه جامعه وجود دارد: جامعه حول الانبياء که با انگيزه پرستش الهي شکل مي گيرد و جامعه حول فراعنه که با انگيزه ابتهاجات مادي است؛ در هر دو اينها هم ولايت هست، و هر دو مديريت مي شوند؛ يکي را انبياء، يکي را هم شياطين مديريت مي کنند.

بين اين دو جامعه، يک درگيري مستمر تاريخي هم هست که همه جانبه است؛ از منظر قرآن، غلبه تاريخي با جبهه حق است؛ لذا در توضیح این درگيري تاريخي، گاهي با غلظت و شدتْ از جبهه باطل ياد مي کند، براي اينکه ما را هوشيار کند: «أَوْ كَظُلُماتٍ في‏ بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/40) و گاهی نیز با يک کلمه جريان جبهه مقابل را به يک بازدم تشبيه مي کند: «يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ‏»(صف/8)، «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ‏»(فتح/28) این جبهه با همه گستردگي تاريخي اش که مي خواهد ظهور نور الهي را منع کند، بازدمی بیش نیست و خداي متعال هم اراده اش بر اين تعلق گرفته که اين نور در عصر ظهور و رجعت و مراحل بعدي عالم به مرحله تمام برسد.

ذيل همين نگاه، مناسب است به نکته اي توجه شود: اصل ولايت، مال خدا است «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا»، اما يک اراده هايي هستند که آن اراده ها، عبد مطلق ، و مومن مطلق اند، و خداي متعال آن اراده ها را مجراي ولايت خودش قرار داده «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(مائده/55) که حضرت باقر علیه السلام فرمودند: «و لكن‏ خلطنا بنفسه‏ فجعل ظلمنا ظلمه و ولايتنا ولايته»(3)

مطابق روایات، در عالم ميثاق، وقتي الوهيت حضرت حق عرضه شد، اول کسي که در مقابل اين ربوبيت و الوهيت سجده کرد، وجود مقدس نبي اکرم بودند. خداي متعال به ملائکه فرمود من ولايتش را بر همه در عوالم، جاري مي کنم، اراده اي که عبد مطلق است، مجراي ولايت خداي متعال مي شود، که البته در خصوص معصومین از این بالاتر همه وارد شده است و آنها مجراي الوهيت اند: «فَبِهِمْ مَلَأْتَ‏ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ‏ حَتَّى‏ ظَهَرَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ»

بنابراين جريان ولايت الله، از مجراي خودش إعمال مي شود. کما اينکه ولايت اولياء طاغوت هم از مجاري اش إعمال مي شود. فراعنه، مجاري ولايت اولياء طاغوت اند؛ در دستگاه باطل هم، نظام سرپرستي وجود دارد که اراده ها، مجراي اراده هاي ظلماني اي هستند که جامعه را اداره مي کنند. آن «ملاء و مترفيني» که حول فراعنه جمع مي شدند، مجاري اراده آنها بودند و از طريق اين اراده ها، اراده هاي اجتماعي مهار و کنترل شده و شکل داده مي شد؛ لذا جامعة بدون ولايت وجود ندارد.

در حال حاضر، مگر کفار، جهان را به صورت حداکثری مديريت نمي کنند؟ آنها گرچه می خواهند تصدي گري شان را کاهش بدهند، ولي مديريت شان حداکثري است و آن را اعمال می کنند؛ آیا قدرت هاي مادي، وکيل ملل جهانند يا سرپرستي مي کنند؟ وکالت نیست بلکه آنها بر عالم، إعمال ولایت می کنند و ساختارهايي هم که درست کرده اند، ساختارهاي توجيه ولايت خودشان است؛ لذا ولایت اصلا تعطيل بردار نيست؛ لذا اصلا اين بحث ها که (ما یا ولايت داريم يا وکالت) نيست. در تقسيم بندي شامل، ولايت، يک امر جاري است.

همه عرصه های حیات، تحت سرپرستی امام

موضوع اصلي ولايت و سرپرستي و امامت انسان هايي که مجراي ولايت الله هستند، سرپرستي عبادت است، نه سرپرستي اکل و شرب، این سخن درست است، اما همه عرصه حيات را تحت ولايت دارند، یعنی مي خواهند اکل و شرب ما هم بشود عبادت، مي خواهند خواب و ازدواج و فرزند داري و همسايه داري و مشارکت سياسي مان هم بشود عبادت؛ آنها مي خواهند همه چيز بشود توحيد.

امام کاري جز عبادت نمي کند و يکي از شئون عباداتش، سرپرستي است، اين سرپرستي هم موضوعاً خودش عبادت الله است و سرپرستي حيات، عبادت امام است، بله؛ موضوع اصلي ولايت امام، سرپرستي عبادت است لکن در اين سرپرستی جامعه را به قرب می رساند، امام اهواء و اميال و تمنيات را نیز سرپرستي می کند، امام مي خواهد نفوس را مهار کند و با سرپرستي او همه نفوس احياء شده و به مرز عبادت، و حيات طيبه برسند.

پس امامت موضوعاً خودش، بندگي خدا است و موضوعش سرپرستي جامعه و فرد است؛ چگونه و چه را سرپرستي مي کند؟ سرپرستي عبادت مي کند. مربوط به يک حوزه است؟ خیر، بلکه همه زندگي انسان را مي خواهد تبديل به عبادت کند. يعني نخوريم؟ نياشاميم؟ ازدواج نکنيم؟ دوست نگيريم؟ نجنگيم؟ صلح نکنيم؟ چرا، همه اينها هست اما همه اينها به بستر عبادت تبديل می شود، همه اینها می شود بيت ولايت امام که هیچ غفلتی در آن نیست و همه کار در آن عبادت است: «في‏ بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ‏»(نور/36).

شفاعت امام ولایت و سرپرستی جامعه

نکته ديگر اين است که اين امامت و ولايت، اصلاً شفاعت است، امام وقتي امامت مي کند، در حقیقت، شفاعت مي کند، او با ما، شفع مي شود، با ما ترکيب مي شود که ما را برساند. دستگيري است، فداکاري است، ايثار است، بلاکشي است، امامت امام بارکشيدن است، و او بار امت را مي کشد؛ و البته در این کار، مشغول عبادت خداست؛ ولایت و امامت و سرپرستی امام، بندگي است ولي اين بندگي، تفرعن و ابتهاج به اينکه مردم زير چتر قدرت او هستند و التذاذ از قدرت نيست، قدرت هاي مادي به عکس است، استکبار و تفرعن نفس دارند، مي خواهند قدرت ها را زير چتر خودشان بياورند و از اينکه دورشان جمع مي شوند به آنها توجه مي کنند، لذت مي برند؛ لکن در مديريت الهي، اصلا اين حرف ها نيست (البته این خصوصیات، جای بحث دارد)؛ لکن ولايت اولياء الهي و خلفاء الهي و معصومين، بر اساس الوهيت و ولايت الله، مطرح مي شود که ولايت شان همان ولايت خدا است: «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ الَّتِي‏ لَمْ‏ يَبْعَثْ‏ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»(4) لذا خداي متعال ولايت آنها را ذيل ولايت خودش طرح مي کند: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا»(مائده/55) و حضرت اين را توضيح دادند «و لكن‏ خلطنا بنفسه‏ فجعل ظلمنا ظلمه و ولايتنا ولايته» والا در عرض ولايت الله که ولايت ديگري معنا ندارد. هر دعوتی در عرض ولايت الله، دعوت به شرک و بت پرستي است، اين ولايت، همان ولايت الهي است و موضوعاً عبادت خدا و سرپرستي عبادت است، باطنش هم شفاعت و دستگيري و فداکاري و ايثار است.

 دین؛ جریان ولایت اولیاء الله

دين چيست؟ اینکه گفته شده: دين، سه دسته گزاره است؛ گزاره هايِ «توصيفي، ارزشي، تکليفي»، که از هست ها و ارزش ها و بايد و نبايد بحث مي کنند؛ صحیح نیست؛ دين که گزاره نيست، بلکه دين، جريان ولايت الله در سرپرستي اختيارات عباد است، جريان الوهيت حضرت حق است که مورد قبول واقع می شود یا نمی شود؛ دين به جريان ولايت الله و ولايت اولياء خدا تبديل مي شود؛ و شريعت، نازله اين ولايت است؛ شرايعِ «اعتقادي، اخلاقي، عملي» (يعني فقه، اخلاق و اعتقادات) شريعتند؛ باطن دین، الوهيت و ولايت الله است و بعد، از طريق ولايت معصوم جاري می شود. لذا اصلا، دين جريان ولايت است و فقه، مناسک تولي و تبري است؛ چنانکه در تفسیر این آیه: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»(اعراف/33) (پروردگار من فقط منع از فحشا مي کند) فرمودند: حلال در قرآن، ظهر و بطن دارد؛ حلال در ظاهر قرآن، مانند نکاح و اکل و شرب و معامله حلال است، «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»(بقره/275)، «كُلُوا وَ اشْرَبُوا»(اعراف/31)؛ ولي باطن حلال، ولايت ماست؛ يعني مناسک ولايت امام مي شود شرايع حلال؛ حرام هم در ظاهر قرآن، مانند اکل و شرب و ازدواج و تجارت حرام است، ولی باطنش ولایت دشمنان ماست؛ پس دو جريان ولايت است و شرايع، مناسک ولايت اند؛ می توان گفت: دين، در قوس نزول، جريانِ «الوهيت، ولايت، شريعت» است و در قوس صعود، «تالّه، تولّي و تبرّي و تشرّع» است؛ پس دين به معناي گزاره نیست، بلکه دين، جريان ولايت است و ولايت خداي متعال از طريق ولايت اولياء معصوم جاري مي شود؛ جامعه نیز، خواهی نخواهی نظامِ ولايت و مديريت دارد؛ (که يا ولايت اهواء است و عده اي دور هم جمع مي شوند يکي را رئيس مي کنند يا کسی با زور رئيس مي شود و يا اینکه دموکراسي را ابزار رياست خودش مي کند؛ دموکراسی وجود ندارد، بلکه آنهايي که عالم را به شيوه دموکراسي اداره مي کنند، مديران حقيقي هستند و دموکراسي، ابزار آنها است، که با ملتها بازی می کنند، مثلا در امريکا مدیران واقعی کسانی هستند که دموکراسي را اداره مي کنند، نه اين رئيس جمهوري که از طريق دموکراسي و رأي سرکار مي آيد؛ دموکراسی، يکي از قواي اداره کنندگان این جریان است) و این ولایت تعطیل بردار نیست، پس شريعت و فقه، مناسک جريان ولايت است و ولايت الهي نیز از طريق اولياء معصوم جاري مي شود؛ البته ولايت اولياء معصوم، فقط از طريق مناسکْ جاري نمي شود، بلکه از طريق آن اراده هايي جاري مي شود که تحت ولايت اند و شرايع و احکام و قواعد ولايت امام (یعنی فقه) را هم بلدند؛ (و البته اینکه فقيه کيست و مانند آن در جای خود باید بحث شود) ولایت مال امام است، و از طریق اراده هایی جاری می شود که تحت ولایت او قرار گرفته و مومن عادلِ فقيه و... شدند.

معرفت شناسی؛ ظلمانی و نورانی

در حوزه معرفت شناسي هم، هيچ معرفتي به معناي تخصصيِ خودش پيدا نمی شود، مگر  اينکه تحت ولايت الله باشد؛ الوهيت خداي متعال، تخصيص بردار نيست؛ باید در حوزه اختیار خود، تسلیم الوهیت خداوند بود، چه در حوزه کار فردی و چه در حوزه کار مشاع و تولید دانش اجتماعی؛ در در همکاری مشاع برای تولید معرفت و دانش می توان از الوهیت خدای متعال خارج شده و تحت ولايت اولياء طاغوت قرار گرفت، و می توان تحت الوهيت الهي عمل کرده و تحت ولايت الله قرار گرفت؛ بنابراین، کارهایی مانند تولید دانش که در حوزه معرفت انجام می شود، (از دانشهای نظري محض مثل فلسفه و رياضيات تا دانش هاي کاربردي و تجربي و امثال آن) در تمامی این حوزه ها اعم از کار فردی و اجتماعی (که معمولا تولیدش اجتماعی است)، از دو حال خارج نيست، يا بر مدار توحيد است يا بر مدار شرک است، و حالت سومی ندارد؛ لذا علم گاهي ظلماني و گاهي نوراني است، و علم مدرن (که بعدِ رنسانس توليد شده) غالبا ظلماني و شيطاني به نظر می رسد و بسط ولايت شيطان در حوزه معرفت و بسط ولايت اولياء طاغوت است: «يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»(بقره/257) است؛ سیر داده شدن در وادی ظلماتِ عالم خيال و وهم و حس و حتي گاهي عقل است: «وَ لَا تَجْعَلْ‏ لِلشَّيْطَانِ‏ عَلَى‏ عَقْلِي‏ سَبِيلًا»(5)

فلسفه، رياضيات، طبيعيات مي توانند ظلماني باشد؛ چه کسی گفته اينها صدق و حقند و معيار صحت شان هم به درون خودشان برمي گردد؟ ضرورت تجربي و رياضي و... از کجا آمده است؟ چنانکه انسان در حوزه فردی و اجتماعی، در حالات روحي اش، می تواند طغيان یا بندگي کند، در رفتارش مي تواند طغيان یا بندگي کند، صفاتش می تواند رذيله یا حميده باشد، أعمالش حلال یا حرام باشد، در فکر و دانش اندوزي و تفکر و توليد دانشش هم همين طور است و مي تواند شيطنت یا بندگي باشد؛ انسان حتي در حوزه فکر کردن و دانش ورزي و توليد دانش و تفکر هم بايد تحت ولايت الله قرار بگيرد؛ اینگونه نیست که شروع از بدیهیات و رفتن به سمت نظریات، مامون از صحت بوده و حق باشد، اصلا این حرفها نیست، بلکه چه بسا انسان از بديهيات شروع مي کند فکر کردن، و همين که وارد فکر مي شود، شيطان مي آيد و يک دستگاه فلسفي شيطاني توليد مي شود.

بنابراين در حوزه معرفت شناسي هم، سخنی که آقاي حائري گفتند: «هستي و استي» اصلا اين حرف ها نيست؛ اولا معرفت را به اين بسيطي، معنا کردن خيلي عاميانه است، دستگاه معرفت شناسي، خيلي پيچيده تر از اين است، ظلماني و نوراني دارد، حق و باطل دارد؛ لذا اگر انساني در حوزه معرفت (فرد و جامعه و تاريخ) تحت ولايت امام و معصوم و تحت ولايت انبياء قرار نگيرد، دانشش مي شود: دانش ظلماني، تمدنش هم مي شود ظلماني؛ علم و فناوري و همه چيزش ظلمانی خواهد بود؛ لذا به نظر می رسد، آنچه بعد از رنسانس، در غرب، اتفاق افتاده: (از مرحله ايجاد يک ايدئولوژي جديد اجتماعي و ايده هاي اجتماعي جديد، نهادينه سازي اش در جامعه تا توليد فلسفه تا توليد دانش و انقلاب علمي، بعد هم انقلاب و توليد فناوري ها و انقلاب صنعتي، بعد هم ساختارهاي اجتماعي) همه اش ظلماني است، همه بايد تغيير کند.

نسبت دولت مدرن با دین

این مباحث، دورنماهای مسئله و زيربناهاي اصليِ بحث علمي ولايت فقيه و مديريت اجتماعي اند، که باید در آنها بحث کرد، تا رواياتي مثل مقبوله و امثال اينها که در این باب هستند قابل معنا کردن شود؛ از جمله، بحث دولت ها: که آیا دولت، ربط به دين دارد يا نه؟

می گویند دولت باید جدای از دین باشد، و دین باید حداقلی و در حوزه خصوصی باشد، لکن وقتی دولت، بصورت حداکثري مدیریت مي کند، براي دين نیز جائی نمی گذارد و در بسیاری از حوزه ها، روانشناسي را جايگزين دين کرده است؛ و دیگر کم کم براي حوزه خصوصي بشر هم جايي نگذاشته است و حوزه خصوصی انسان ها نیز به اسم آزادی، تحت ولايت آنهاست؛ بسترهايي که براي کنترل و تحریک و مديريت اراده ها درست مي کنند، ولايت آنهاست؛ مگر همین ابزار ارتباط جمعي که غرب درست کرده، و در يک دهه اخير بسط جهاني و گسترش پيدا کرده است، ابزار اداره اختيارات در حوزه خصوصي نيست و تصرف در حوزه خصوصي نمي کند؟ نمي توان گفت: «حوزه خصوصي، مال دين و حوزه عمومي، مال عقلانيت اجتماعي بشر» اين حرف ها شوخي است؛ اگر دين، در حوزه اي نقد شده و گفته شد که اینجا، جای ولایت مثلا غير انبياء است، آن ولايت گسترش پيدا مي کند و حوزه خصوصي را هم تحت تأثير خود قرار مي دهد، چون آن ولايت، ولايت توسعه خواه و حداکثري است و مرزي نمي شناسد؛ کم کم مي رسد به دهکده واحد جهاني و توسعه جامع پايدار در مقياس جامعه جهاني که مي خواهد همه عرصه هاي حيات را مديريت کند، حتي عواطف و اخلاق انسان را مي خواهد خرج توسعه مادي کند و آنها را مثل انرژي هاي مادي و درون طبيعت، مثل سوخت فسيلي، خرج توسعه کند؛ لذا اگر دین حاکم بر دولت نباشد، دولت مدرن، جايي براي دين نمي گذارد.

دستگاه موازي با دين، به معناي دستگاه موازي با توحيد است. چون دين، جريان الوهيت است، لذا دستگاه موازي معني ندارد؛ همه دستگاه بايد ذيل الوهيت و ذيل ولايت الله و ذيل ولايت انبياء قرار بگيرند و درگيري با شيطان، بر سر همين است که همه عرصه هاي حيات بايد تحت ولايت قرار بگيرد؛ بنابراين ولايت، يک امرِ حداکثريِ تعطيل ناپذير است، که همه عرصه هاي حيات را دربرمي گيرد، و يا ظلماني است يا نوراني، و سوم هم ندارد؛ اینگونه هم نیست که گمان شود: اگر دستگاه ولايت فقيه نبود، ديگر ما آزاديم، بلکه در اینصورت، دستگاه ولايتِ ديگران خواهد بود و ولو در قالب رأي و دموکراسي، ما را مديريت مي کنند؛ و توضيح اين، بیشتر منوط به اين است که دولت مدرن را بشناسيم و ببينيم نسبت دولت مدرن با دين چيست؟ آیا اگر دولت مدرن را در عرض دين پذیرفتیم، جايي براي دين مي گذارد یا خیر، بلکه دولت مدرن دولتيست که مديريت توسعه جامع پايدار مي کند و در اين توسعه جامع پايدار، موضوع اصلي، تحول انساني است؛ و چنانکه خودشان مي گويند: «توسعه، با انتقال تکنولوژي واقع نمي شود بلکه توسعه، با تحول بافت انسانيِ جامعه واقع مي شود»؛ یعنی بايد اين بافت را تغيير داد تا آدم ها يک جور ديگري فکر کنند، يک جور ديگري احساس کنند؛ يعني مديريت ماديِ انسان، به توسعه مادي ختم مي شود؛ اگر انسان ها تبدیل به انسان هايی حريص به دنيا و طالب دنيا و عاشق دنيا شدند، توسعه مادي واقع مي شود؛ و انسان هايي که به طرف حضرت حق و عالم غيب گرايش دارند: و «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(بقره/3) هستند، اينها انسان هاي توسعه غربي نيستند.

این مبانی بايد مورد بحث قرار بگیرد و قابل تامل هستند، از مباني توحيدي تا بحث جريان ولايت الله تا بحث فلسفه تاريخ تا بحث امامت و معناي نبوت و امامت (که بايد معني بشود) تا بحث جامعه شناسي و پيدايش جامعه و عرصه هاي حيات اجتماعي تا بحث معرفت شناسي؛ بحث فلسفه حقوق هم هست که ان شاء الله در مجالی ديگر، آن هم باید بحث شود؛ حق طبيعي، جزو موهوم ترين حرفهاست و اصلا معناي حق طبيعي را من نمي فهمم؛ حق، اعطايي است و خداي متعال عطا مي کند، منتهي اين بايد معنا بشود؛ حقوقي که خدا عطا مي کند، دقيقا سازگار با ولايت است، نه دموکراسي؛ و باید در جای خود مورد بحث قرار گیرد که حق چگونه باید تعریف شود که از درونش ولايت در مي آيد نه وکالت. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

پی نوشت ها:

(1) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص: 72

(2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏24، ص: 321

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 435

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 437

(5) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص: 280