نسخه آزمایشی
سه شنبه, 02 بهمن 1397 - Tue, 22 Jan 2019

مصاحبه در باب نظام اخلاقی اسلام و سیر در درجات ایمان/ تفقه دینی در لایه های مختلف بسترساز عرفانی برخواسته از ادبیات وحی

متن زیر جلسه پرسش و پاسخی از آیت الله میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 24 خردادماه سال 94 برگزار شده است. این جلسه پیرامون نظام اخلاقی مبتنی بر قرآن و معارف اهل بیت علیهم اسلام است که بیان می کند که دین با همه مراحل و لایه های ظاهر و باطن و سری که دارد برای تربیت و سیر انسان است، حالا این سیر می تواند به شکل فردی یا گروهی و جمعی باشد و اگر بنا است که ما یک مدل اخلاقی استنباط بکنیم باید همه لایه های مختلف اجزاء و ابعاد دین مورد توجه قرار بگیرد. منابع ما در مواضع متعددی منازل سلوک اخلاقی را با ولی خدا توضیح داده و گاهی مقامات اخلاقی و درجات ایمان و ارکان ایمان و گاهی هم بنیان های اخلاق را توضیح داده است. اخلاق دینی مربی محور است که به وسیله او برای متربیان رشد حاصل می شود...

اشکالات وارد بر کتب اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیاً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً. سوال ابتدایی اینکه آیا واقعاً برای اخلاق هم می توانیم یک نظم پلکانی تعریف بکنیم و آنچنان که در عرفان انجام گرفته اخلاق را هم به یک منظومه دارای ابتداء و انتهاء برسانیم و بعد بگوییم نقطه شروع و مراحل سیر آن کجا است؟!

به نظر می آید که جواب مثبت باشد و اینطور نیست که ما بگوییم اخلاق یک سری دستوراتی است که دارای نظم و چینش مراحل نیستند؛ منتهی نکته ای را اینجا باید توجه کنیم و آن این است که این مراحلی که عرفاء تعریف کردند دو اشکال در کنار مثبتات فراوان آن دارد:

یک اشکال این است که معمولاً این مراحل سلوکی که نقل کردند مستند نیست، یعنی پشتوانه های دینی آن ضعیف است و بیشتر به استنباطات یا حتی مکاشفات و مشاهدات شخصی آن سالکینی که این مسیر را طی یا طراحی کردند، برگردد و پشتوانه های دینی و استناد به وحی و نقلش ضعیف است؛ گرچه مفرداتش مستند هست ولی مقامات و نظم و مراحلی که در کتب تعریف کردند که مشهورترینش صد میدان یا منازل السائرین و امثال آن است، در عین اینکه در جزئیات مستند است؛ اما اصول حرکت و نظم و چینش آن استناد ندارد یا استنادش بسیار ضعیف است.

دومین اشکال اینکه در این نظمی که برای سلوک درست کردند معمولاً یک ساده سازیِ ساده انگارانه ای به چشم می خورد؛ ما برای سلوک معتقد هستیم که دین با همه مراحل و لایه های ظاهر و باطن و سری که دارد برای تربیت و سیر انسان است، حالا این سیر می تواند به شکل فردی یا گروهی و جمعی باشد.

این امری پیچیده است و حتی به عنوان مثال یک نماز که یکی از دستورات سلوکی است صدها و بلکه بیشتر احکام و آداب دارد؛ و بقیه عباداتش هم مانند مستحبات و مکروهات همینطور است، و البته همه این احکام که تازه ظاهر شریعت هستند، باطنی دارد که ولایت است و سر آن هم توحید است. حال اگر این را آدم ساده سازی کند بعد بگوید که مثلاً صد میدان است، در میدان اول حالات سالک و موانع چیست، یک ساده سازی ساده انگارانه است.

از این پیچیده تر گاهی در علم اخلاق به چشم می خورد که مثلاً کل تربیت اخلاقی را رسیدن به اعتدال می دانند و رسیدن به تعادل اخلاقی را هم اعتدال قوای سه گانه یا چهارگانه که قوای غضبیه و شهویه و عقلیه و وهمیه است می دانند. نباید این ساده انگاری اتفاق بیافتد و اگر بنا است که ما یک مدل اخلاقی استنباط بکنیم باید همه لایه های مختلف اجزاء و ابعاد دین مورد توجه قرار بگیرد و بر اساس آن یک نظم جامعی را تعریف بکنیم.

سوال این است که آیا واقعاً در سابقه علم اخلاق و در حوزه اسلام و دانشمندان اسلامی چنین چیزی داریم یا نداریم؟ در علم اخلاق کمتر نظم پلکانی ارائه شده است؛ البته بزرگوارانی تلاش و سعی کردند که یک مدل اخلاقی ارایه کنند و دستورات اخلاقی را در این مدل جانمایی بکنند که خود این هم از دشواری های کار است زیرا مدل اخلاقی را مستند به دین نمی کنند و همان تعادل اخلاقی که در حکمت عملی یونان بوده را با تغییراتی به عنوان مدل اخلاقی پذیرفتند و بعد مفردات دستورات دینی را جانمایی کردند اما در این حد هم که جانمایی شده مراحل سلوک و سیر اخلاقی به چشم نمی خورد؛ بلکه رذائل و فضائل گفته شده و این که افراط و تفریط هر قوه ای منشا چه رذایلی می شود و نقطه اعتدالش به چه فضیلت های اخلاقی می رسد؛ اما اینطور نیست که یک نظام اولویت تعریف بکنند، بلکه فی الجمله یک اولویتهای اخلاقی وجود دارد.

یکی از مهم ترین کتبی که بیشتر استنادات نقلی دارد و تلاش کرده که یک نوع نظم پلکانی برای اخلاق بیان کند، کتاب اوصاف الاشراف خواجه است که اخلاق را بر اساس حرکت به سمت خدای متعال تعریف می کند و بعد یک نظم تقریبی برای آن بیان می کند. آنجا هم باز همین ساده سازی احساس می شود و مجموعه پیچیده ای که ما به عنوان دین داریم این مورد لحاظ نشده و نظم کاملی نیست.

بنابراین اینکه به لحاظ پیشینه ما یک منظومه اخلاقی به گستردگی شریعت داشته باشیم که در دوران اسلامی تدوین شده و یک نظم اخلاقی در آن دیده شود وجود ندارد و اگر ما بخواهیم به یک چنین منظومه ای برسیم حتماً به یک کار جدید نیاز داریم.

این کار جدید به یک استنباط گسترده در حوزه اخلاق نیاز دارد که بیش از آنکه نیاز به توسعه فقه و استنباط دینی داشته باشد، نیاز به توسعه تفقه روش استنباط دارد. روش استنباط ما در فقه موجود گرچه روش مستحکمی است ولی برای استنباط به این گستردگی کفایت نمی کند یعنی مثلاً شما در علم اخلاق بعید است بتوانید از اصول عملیه لااقل به این گستردگی که در فقه استفاده می شود، استفاده بکنید. در استنباط اخلاقی ما به یک گستردگی نیاز داریم و گسترش در استنباطات اخلاقی در فقه اخلاق، محتاج به علم اصول فقه خاص و یا روش استنباط خاصی است که مضاعف بر روش موجود بتواند آنچه ما نیاز داریم استنباط کند.

نظام اولویتها در اخلاق

از جمله چیزهایی که ما در اخلاق به شدت به آن نیاز داریم نظام اولویت و تخصیص است؛ یعنی فرض کنید بدی ها و خوبی ها شمرده می شود، اما اینکه بدترین ها کدام هستند و چگونه می شود یک اولویتی را استنباط کرد که اگر بخواهیم رذایل اخلاقی را طبقه بندی کنیم، بدانیم بدترین رذیله کدام است و یک ترتیب اولویتی برای آن معین بکنیم؛ و همچنین اگر فضائل اخلاقی را ما بخواهیم معین بکنیم بگوییم کدام فضائل اولویت دارند؛ همچنین باید اولویت کیفی هم برای آن معین بکنیم تا تبدیل به نظام اولویت بشود؛ البته ما یک اولویت هایی در منابع خودمان مثل افضل الاعمال یا بدترین اعمال داریم، ولی برای اینکه آن نظام اولویتی که ما می خواهیم استنباط بکنیم، کافی نیست.

در بحث تربیت اخلاقی ما دائماً با یک تزاحم مواجه هستیم، و این متفاوت با تزاحمی است که در مقام امتثال در علم اصول از آن بحث می کنیم. آن تزاحمی که در مقام امتثال در علم اصول بحث می کنیم این است که آدم تکالیفی دارد و این تکالیف مقدور انسان است و انسان در مقام امتثال دو تکلیف، قدرت بر جمع در امتثال را ندارد، لذا بحث پیش می آید که در مقام جمع بین دو امتثال چه باید کرد. بحث تزاحم و اولویت های باب تزاحم پیش می آید و این اولویتها هم عمدتاً به اهمیت در نظر شارع بر می گردد، زیرا بقیه ملاک ها معمولاً قابل اثبات نیستند؛ گرچه چندین ملاک هم گفته شده است؛ ولی تزاحم، موردی است.

قدرت نسبت به تک تک تکالیف در مقام امتثال معمولاً مطلق است؛ اما گاهی اوقات در مقام امتثال، دو تکلیف با هم جمع می شوند و صرف قدرت در هر دو ممکن نیست که در اینجا بحث تزاحم مطرح شده است؛ مثلاً فرض کنید انسان می خواهد دو مومن را از هلاکت إنقاذ بکند، این تزاحم موردی است.

واقعیت این است که ما در تربیت اخلاقی دائماً با یک تزاحم مواجه هستیم؛ مثلاً ما یک قدرت داریم که می خواهیم صرف مراقبه بکنیم؛ باید از کجا شروع کنیم و چقدر از قدرتمان را تخصیص بدهیم و وقتی می خواهیم به فضائل اخلاقی بپردازیم به هر فضیلتی چقدر اهمیت بدهیم. این توانایی را که می خواهیم خرج بکنیم مطلق نیست و دائماً هم پیش روی ما هستند. رذائل اخلاقی هم همینطور هستند؛ مثلاً شما یک درآمد و قدرت مالی دارید که می خواهید به هزینه های زندگی تخصیص بدهید، دائم تزاحم وجود دارد چون یک سرمایه بیشتر نیست و هزینه های متعددی هست که حتماً باید بر اساس یک نظام اولویتی تخصیص داده بشوند؛ اما اگر آن نظام اولویت را استنباط کنید تزاحم تبدیل به تعاضد می شود؛ یعنی این تخصیصها مکمل همدیگر می شود و هر تخصیصی که در یک نقطه می دهید در مجموع، تخصیص های دیگر را هم تایید می کند.

در دستورات اخلاقی هم همینطور است. شما اگر بتوانید برای صرف قدرت یک نسخه ای بنویسید این نسخه مجموعه عملیات اخلاقی را به مجموعه متعاضد تبدیل می کند؛ گرچه در ابتدا انسان نظام تزاحم را ملاحظه می کند و بر اساس نظام اولویت ها نظام تخصیص تعریف می کند، ولی بعد هر فعل اخلاقی که بر اساس این نظام تخصیص شما انجام می دهید مکمل بقیه افعال اخلاقی است و دائماً رفتار اخلاقی انسان رفتار متعاضدی می شود. فرض کنید اینقدر به صله رحم و اینقدر به خلوت خودت با خدا اختصاص دادید که اگر اولویت هایش ملاحظه شود هر دو همدیگر را تکمیل می کنند؛ اما اگر اولویت ها ملاحظه نشود و میزان تخصیصی که باید داده بشود میزان نامناسبی باشد، ممکن است همدیگر را خنثی بکنند.

بنابراین ما در تربیت اخلاقی نیاز به استنباط یک نظام اولویت داریم که آرام آرام باید تبدیل به نظام اولویت بشود. در ابتدا نظام اولویت، کیفی است؛ مثلاً شما بر اساس اولویتی می گویید که یک امر، اهم اهم است، یا اهم است، یا مهم است و وقتی می خواهید تخصیص بدهید به آنکه اهم اهم است بیشتر و به این یکی کمتر تخصیص می دهید، ولی این تا به یک نظام اولویت کمی تبدیل نشود، از درونش یک الگوی کمی سازی شده بیرون نمی آید و متعین نمی شود.

بنابراین شما باید هم اولویت و نظام اولویت کیفی استنباط کنید و هم اولویت ها را تبدیل به کمیت بکنید. همچنین باید این نظام اولویت را در حال تغییر و حرکت ببینید، زیرا وقتی در حال تغییر و حرکت می بینید دائماً پیچیده تر می شود.

حال اگر کسی از مقام اول اولویت ها را رعایت کرد و به مقام دوم رسید باز هم باید همین اولویت ها را رعایت کند؛ یا در مرحله بعدی صورت مساله ها متفاوت می شوند و نظام اولویت ها تغییر پیدا می کنند؟

در اینجا اگر ما بخواهیم تشبیه بکنیم به یک علم اخلاقی نیاز داریم که وضعیت مطلوب اخلاقی را تعریف بکند که در آن وضعیت نظام فضائل و رذائل اخلاقی کاملاً تعریف شده و بصورت یک نظام داری اولویت و دارای یک ترتیب عرضی و طولی است.

سخت تر و دشوارتر از این، نسخه نویسی در اخلاق است که چیزی فراتر از این می خواهد. مثل اینکه شما در طب ممکن است یک مدل سلامت بدهید که عناصری که در سلامت انسان دخیل هستند را در یک نظم و چینش بیان می کند. مثلاً در تعادل مایعات بدن انسان، أخلاط اربعه را طب قدیم طوری تعریف می کند و طب جدید یک تعادل مایعات دیگر در بدن تعریف می کند. و تعادل مایعات نسبت به این عناصر را تعریف می کنید؛ ولی مهم تر از آن، طب نسخه نویسی است که در آن شما باید تشخیص وضعیت بدهید یعنی الان وضعیت تعادل مایعات در بدن این آدم چگونه است و اینکه ما چه تغییراتی بدهیم که به آن سمت حرکت بکند. ممکن است شما در تغییرات از یک نقطه ای شروع کنید و تاثیر این تغییر را در بقیه تغییرات ببینید و تا به آن نقطه مطلوب برسید، دائماً نسخه شما ممکن است در مسیر عوض بشود.

در اخلاق هم دقیقا همینطور است؛ یعنی شما برای آدم های متفاوت ولو اینکه مدل مطلوب اخلاقی تان یکی است، نسخه های اخلاقی متفاوت می نویسید و در مراحل سیر هم نسخه های اخلاقی تان را متناسب با تغییر وضعیت این انسان دائماً تغییر می دهید.

مدل جامع طرح اخلاقی مبتنی بر دین

ما باید تربیت اخلاقی را با همه پیچیدگی که دارد از دین استنباط کنیم. [در این استنباط] نظام اولویت های کمی و کیفی، شیوه ابزار تشخیص وضعیت، منطق نسخه نویسی و دستورالعمل اخلاقی خاص دادن برای تغییر از یک وضعیت به وضعیت دوم که دستورالعمل ها در عین تشابه کاملاً متفاوت هستند و تعینشان متفاوت است، [مورد نظر قرار می گیرد]. ممکن است برای هر نفری شما یک نسخه اخلاقی متعین و خاصی متناسب با وضعیت و ظرفیت ها و مطلوبیت هایی که می تواند به سمت آن حرکت بکند، بنویسید؛ زیرا همه آدم ها نمی توانند به آن درجه ده ایمان برسند، بنابراین نسخه نویسی شما باید متناسب باشد. چنانچه در دستورات دینی هم فرمودند که درجات مختلف ایمان را تحمیل نکنید و در هر درجه ای وضعیت آن درجه را در نظر بگیرید.

پیچیدگی کار وقتی بیشتر می شود که شما اخلاق را از مقیاس فرد وارد مقیاس جامعه می کنید؛ یعنی واحد مطالعه شما در اخلاق فرق می کند. مثل جامعه شناسی و روانشناسی است که وقتی موضوع مطالعه شما روان انسان است هر چقدر هم آن را گسترش بدهید به علوم اجتماعی منتهی نمی شود؛ چون واحد مطالعه در علوم اجتماعی وحدت اجتماعی است.

یکبار شما می خواهید یک جامعه را با همه وحدت و کثرتی که دارد از یک مرحله ای به یک مرحله دیگر سیر بدهید وضعیتش را بشناسید و تغییراتش را کنترل بکنید، اما یک بار هم روان یک آدمی موضوع بحث شما است. واحد مطالعه وقتی از فرد به جامعه تغییر می کند طبیعتاً گستردگی در مقیاس دیگری قرار می گیرد. گاهی واحد مطالعه فرد و گاهی جامعه و گاهی هم کل جامعه جهانی در یک فرآیند تاریخی است که واحد مطالعه در آنجا جامعه بشر می شود که آنجا دانش های اجتماعی هم راهگشا نیستند و فلسفه تاریخ به درد شما می خورد. اگر بخواهید برای تغییر وضعیت جامعه جهانی از وضعیت الف به ب برنامه ریزی بکنید، دیگر علوم اجتماعی هم کفایت نمی کند؛ بلکه محتاج به یک دانش دیگر به نام فلسفه تاریخ هستید.

بنابراین ما نیازمند به تفقه در دین هستیم و در این تفقه هم دامنه احکام شریعت و هم لایه های باطنی دین مورد توجه قرار بگیرند. همچنین باید مدل اخلاقی مطلوبی بدهیم. علم اخلاق، علم نسخه نویسی است که در آن تشخیص وضعیت و شیوه و مدل آن یا به تعبیر دیگر فرمول عبور از وضعیت موجود به مطلوب در آن طراحی شده است و باید واحد مطالعه ما از فرد به جامعه تغییر بکند.

طبیعتاً شما اگر بخواهید چنین چیزی را از دین استنباط بکنید احتیاج به یک روش تفقه گسترده ای دارید که بتواند نظام اولویت ها را تعیین بکند و غیر از آن مسائل بسیار دیگری هم مطرح می شوند که باید مورد استنباط قرار بگیرند. ما در علم اصول موجود، چنین ابزاری نداریم؛ اما این ابزار قابل طراحی است که در علم اصول فقه به آن نیاز داریم که ما را به فقه اداره و فقه مدیریت و حکومت که یک بخشش هم فقه تربیت است، می رساند.

این کار فی الجمله در حال انجام است؛ ولی مهم تر از آن این است که این استنباط آرام آرام به دانش های پشتیبانی ختم می شود که شما آن دانش های پشتیبان مثل روانشناسی جامعه شناسی و دانش های علوم انسانی را باید متناسب با این علم اخلاق طراحی بکنید و علوم انسانی گسترده ای مورد احتیاج می شود که امکان نسخه نویسی برای تربیت یک فرد یا جامعه برای سیر اخلاقی فرد و جامعه را برای شما فراهم می کند.

بنابراین ما حتماً نیاز به یک مدل جامعی داریم که این مدل در نسخه نویسی ممکن است در نهایت به یک مدل پلکانی هم ختم بشود و این هم قطعاً در دسترس نیست. در سابقه علم اخلاق در دنیای اسلام ما چنین چیزی را به این کیفیت نداریم؛ گرچه می گویند که بعضی از بزرگان مثل مرحوم خواجه با دقتی که داشتند تلاش کردند که مبنا را به همین سمت هدایت بکنند؛ حتی در حوزه عرفان هم با این مقیاسی که من عرض کردم دامنه اش بسیار محدود و مستنداتش ضعیف است و اگر ما یک موقعی بخواهیم عرفان عملی مبتنی بر دین داشته باشیم حتماً باید در آن تغییرات جدی پیدا بشود.

بحث ایمان در علم اخلاق

آن مفهومی که در دین بیشتر مورد توجه هست و الان شما مورد دقت قرار دادید و بزرگان محدثین ما هم به این توجه داشتند، مفهوم ایمان است. در بخش اصول کتاب کافی، چندین کتاب وجود دارد: کتاب عقل و جهل، کتاب علم، کتاب توحید، کتاب حجة و کتاب ایمان و کفر است. کتاب ایمان و کفر در واقع جایگزین کتاب اخلاق است؛ یعنی در واقع مرحوم کلینی بنای اصول دین را در کتاب توحید و حجت می گذارد و معاد را هم در فروع بحث کرده است و بحث عمده ای را در خصوص اموات مطرح می کند. که البته آن طبقه بندی محل تامل است؛ ولی اخلاق را با آن گستردگی که در ایمان و ابعاد و مقدمات ایمان و لوازم ایمان هست در کتاب ایمان و کفر مطرح می کنند. ما باید این را موضوع بحث قرار بدهیم که ایمان چیست و چگونه پیدا می شود؛ عوامل ایمان چیست و چگونه پیدا می شود؛ مقامات و الزامات عملی ایمان چه هستند. در کتاب ایمان و کفر مرحوم کلینی بحث را از سرشت شروع می کند، یعنی سابقه تاریخی بحث اخلاق خیلی در انسان عمیق تر از آن چیزی است که ما می بینیم و می گوییم که از آغاز این دنیا شروع می شود؛ بلکه می گویند: ایمان از عالم ذر شروع شده است و بحث هایی که در مجامع روایی ما فراوان است؛ منتهی مرحوم کلینی کتاب ایمان و کفر را بعد از کتاب حجت قرار می دهد و از سرشت شروع می کند.

من پیشنهادم این است ما باید بحث را در این گستره وسیع انجام بدهیم. اصول استنباط اولویت های کمی و کیفی و استنباط نظام اخلاقی و علم اصول فقه در جای خود یک کار دراز مدت است؛ اما یک کارهای میان مدتی را هم در حوزه پژوهش می توانیم شروع کنیم و ایمان و کفر را محور قرار بدهیم و بر اساس درجات ایمان و الزامات ایمان و اوصاف مومن و ارکان ایمان که در باب آنها دستورات فراوانی از شرع رسیده؛ یک نظام ایمانی را استنباط بکنیم.

اگر این را محور قرار بدهیم در این زمینه می توانیم به یک نظامی برسیم و دستورات عملی که حول آن را سامان بدهیم؛ کما اینکه مرحوم کلینی این کار را کرده و از ایمان و کفر شروع می کنند و بعد وارد عمل می شوند که اعم است از اعمالی که مربوط به فرد یا مربوط به روابط اجتماعی مومنین است و بحث حقوق اخوان و صله رحم را ذیل ایمان و کفر مطرح می کنند و مبانی آن را همان جا توضیح می دهند مانند این حدیث «الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ أَبُوهُ النُّورُ وَ أُمُّهُ‏ الرَّحْمَة»(1) و در ادامه چنین بیان می کنند که مومنین چگونه یک جمع واحد درست می کنند و ریشه این جمع واحد کجاست و اگر ارتباطات ایمانی بخواهد بر اساس آن بنیاد باشد چگونه باید باشد؛ و بعد حقوق اخوت را مطرح می کنند.

همه اینهـا در واقع اخلاق و دستورات عملی است که در حوزه اخلاق به کار می آید؛ منتهی اخلاق را بر پایه ایمان و کفر مطرح می کنند و ایمان را به عوالم قبل بر می گردانند. سپس جامعه مومنین و به یک معنا جامعه حول ولی را مطرح می کنند؛ همه اینها بنیادهای اخلاقی است.

نظام مرحله ای بر اساس روایات

یک نظام مراحلی فی الجمله در روایات ما آمده که من نمونه های آن را عرض می کنم. در روایات فرمودند «أَعْلَى دَرَجَةِ الزُّهْدِ أَدْنَى دَرَجَةِ الْوَرَعِ وَ أَعْلَى دَرَجَةِ الْوَرَعِ أَدْنَى دَرَجَةِ الْيَقِينِ وَ أَعْلَى دَرَجَةِ الْيَقِينِ أَدْنَى دَرَجَةِ الرِّضَا»(2)؛ یعنی مدارج زهد و ورع و یقین و رضا را مطرح کردند. در روایات دیگری به یک شکل دیگر مراحل را بیان می فرمایند «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا»(3) سیری است که از تسلیم تا تصدیق و صلات و معرفت را ما باید طی بکنیم.

در بعضی روایات هم تسلیم، تطهیر و تنویر را مراحل سیر اخلاقی ما بیان کردند؛ یعنی بعد از آن که مراحل کلان را که توضیح می دهند، این منازل استنباط می شود؛ چون روایاتی که مراحل را بیان می فرمایند، منازلی هستند. که در هر منزلتی مثلاً مانند زهد یک دامنه گسترده ای مطرح کردند که مقامات زهد است.

بنابراین می شود بر اساس روایات کار کرد و مراحل پلکانی کلانی را توضیح داد. بعضی روایات هم در داخل هر مرحله بحث کرده و دستوراتی داریم که محور آنها بر اساس ایمان و کفر است؛ صفاتی مقدمه ایمان هستند. مثلاً فرمودند «الْإِيمَانُ لَهُ أَرْكَانٌ أَرْبَعَةٌ التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ وَ تَفْوِيضُ الْأَمْرِ إِلَى اللَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِيمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»(4)؛ و بقیه روایات هم به همین نسبت است.

ما می توانیم این روایات را مبنا قرار بدهیم که هر کدام یک گوشه ای از پازل کلی ما را معرفی می کنند و لزومی ندارد ما منتظر بمانیم که علم اصول استنباط فقه جامع، کامل بشود، بلکه می شود بر اساس همین ها یک طراحی تخمینی کرد که حتماً از مدل های موجود بهتر هستند.

بنیادهای اخلاقی در لسان اهل بیت

دستوراتی داریم که آنها دستورات بنیادی هستند و بنیادهای اخلاق را بیان می کنند. یکی از آنها در خطبه قاصعه است و یکی هم در حدیث عقل و جهل است که بنیادهای اخلاقی ما را ذکر می کنند. در خطبه قاصعه اساس کمال انسان به تواضع و خشوع در مقابل کبریاء و عزت و اساس سقوط و هبوط، به استکبار و تعزز تعبیر شده است و بنیاد اخلاق همین جا گذاشته می شود. بنیاد اخلاق باید به لااله الا الله برگردد؛ یعنی نفی عزت و نفی کبریایی از غیر و اثبات عزت و کبریایی برای حضرت حق، پایگاه اصلی اخلاق است و خشوع و سجده در مقابل حق روح اخلاق است. این روح اخلاق به تولی و تبری تبدیل می شود. در همین خطبه حضرت توضیح دادند که از سجده و تواضع درمقابل حضرت حق در عالم ملائکه به سجده بر حضرت آدم محقق شد؛ و بعد اشاره می کنند که عالم شما هم همین است.

باطن توحید و پذیرش ولایت الله و پذیرش الوهیت حضرت حق، روح اخلاق کریمه است که در قدم بعد به تواضع و سجده در مقابل خلیفة الله یعنی تولی تام تبدیل می شود؛ و به عکس، استکبار علی الله به تولی به اولیاء طاغوت تبدیل می شود. قرآن می فرماید «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»(بقره/257) یعنی سر اخلاق که پذیرش الوهیت و تواضع و خضوع و خشوع و سجده است به تولی تبدیل می شود و سر رذیله اخلاقی که استکبار علی الله است به تولی به اولیاء طاغوت تبدیل می شود. مرحله بعد در قوس نزول شرائع است؛ یعنی الوهیت ولایت شریعت؛ و در قوس صعود هم تشرع به شریعت، تولی و تبری و تأله سیر اخلاقی ما است.

شریعت یک دامنه گسترده ای پیدا می کند و در خود ولایت و توحید هم اسراری است. بعضی از علماء عرفان می گویند: شما وقتی تمام رذائل اخلاقی را پشت سر گذاشته و به همه فضایل اخلاقی متحلی شدید، تازه اول وادی توحید است و سیر در توحید افعالی و اسمایی و ذاتی از اینجا شروع می شود. بر اساس روایات وارد مرحله شرائع اخلاقی و بعد هم شیوه های عملی و شرائع اعتقادی می شود که در فقه مطرح می شود. در خطبه قاصعه به دقت توضیح داده شده که روح بندگی از طریق تولی ولی الله و خلیفة الله جاری می شود.

کسب فضائل اخلاقی ذیل نبی اکرم

در حدیث عقل و جهل می فرماید که خداوند عقل و جهل را آفرید؛ به عقل جنود داد به جهل هم جنود داد. عقل به نبی اکرم یا مقامی از مقامات نبی اکرم تصریح شده و جهل هم به دشمن حضرت که یا ابلیس یا شیطان انسی حضرت است، به هر کدام تفسیر کنید.

قوای حمیده و رذایل اخلاقی و قوای نورانی و ظلمانی ذیل عقل و جهل تفسیر می شوند و هیچ فردی مستقل از نبی اکرم نمی تواند به قوای نورانی برسد و اصلاً برای کسی خلق نشده است. دیگران اگر بخواهند به قوای اخلاقی برسند باید شعاعی از خلق نبی اکرم در آنها محقق بشود. قرآن می فرماید «و إنک لعلى خلقٍ عظیمٍ»(قلم/4)؛ آن خلق نبی اکرم بر اساس تولی و تبری محقق می شود که در حدیث عقل و جهل فرمود: فقط دو دسته هستند که همه قوای عقل در آنها ظهور پیدا می کند انبیاء و مومنین ممتحن که حامل ولایت هستند؛ مابقی مومنین بعضی از قوای عقل در وجودشان هست تا منقای از جهل بشوند و به تبری کامل برسند.

بنابراین رسیدن به فضائل اخلاقی احتیاج به تولی و نجات از رذایل اخلاقی احتیاج به تبری دارد و تولی و تبری اصل در اخلاق است و باطن اخلاق تولی و تبری است و سر اخلاق الوهیت است. بعد مناسک اخلاقی است که محامد اخلاقی هستند.

به همین دلیل در تربیت اخلاقی اصلاً نمی توانید بگویید: آدم خودش راه می افتد و مهذب می شود؛ زیرا انسان هر چه هم تلاش کند باید ذیل نبی اکرم قرار بگیرد، تا شعاع نورانی انوار نبی اکرم صفات کریمه و جنود او در انسان محقق بشود؛ جنودی که حضرت با آن بندگی را در عالم محقق و همه را هدایت می کنند؛ همچنین باید از جهل تبری پیدا بکند تا صفات رذیله از او دور شده و منقی بشود.

پس بر اساس حدیث عقل و جهل تمام رشد اخلاقی به تولی و تبری برمی گردد که اصل در اخلاق است. این تولی و تبری از حوزه حیات فردی به حیات اجتماعی کشیده می شود. بسیاری از صفات اخلاقی ناظر به روابط اجتماعی است؛ یعنی باطن روابط اجتماعی باید صفات نبی اکرم بشوند؛ اینکه چگونه ما می توانیم اخلاق را ایجاد بکنیم، در بحث بسترها است.

بالاترین درجه استادی در تربیت اخلاقی

در بحث اخلاق روایاتی است که مقامات را مطرح می کند و روایاتی هم هست که ادله ای است و بنیان های اخلاقی را ذکر می کند. ما باید بین این دو دسته ادله ای و سلوکی را جمع کنیم. مهم ترین آنها زیارت عاشوراء است که یک سلوک را حول ولی خدا و حول بلاء ولی خدا تعریف می کند. سوالی در اینجا مطرح می شود که آیا ما در اخلاق معلم می خواهیم و سینه به سینه است یا اینکه آدرس می دهند که آدم برود؟ جواب این است که تربیت اخلاقی حتماً معلم می خواهد؛ منتهی در سطوح مختلف است؛ اولین مرحله آن ولی معصوم است و ما برای اینکه در شؤون مختلف به اخلاق برسیم محتاج به ولی هستیم: یکی برای اینکه به ما تعلیم کنند و نیز برای اینکه نظارت بر اجراء بکنند و دیگر اینکه اصلاً شفاعت بکنند؛ یعنی ما نقش ولی را در تربیت اخلاقی بیش از ارائه نسخه سلوک و بیش از نظارت بر تحقق می دانیم؛ یک موقع پزشک نسخه می دهد و دائماً هم کنترل می کند و علامت را می گیرد و وضعیت را می گوید که رو به بهبود است یا خوب نیست؛ پس نسخه را تغییر می دهد یا به آدم می گوید کجای نسخه را بد عمل کرده است. پس نسخه دادن و تعلیم و نظارت بر اجراء کافی نیست. او برای سلوک ما شفاعت می کند و برای اینکه ما سالک بشویم و فتوحات باطنی در ما بشود و ما از رذائل نجات پیدا بکنیم، بار را می کشد. در باب ذکر می گویند که استادِ ذکر، کار اصلی را می کند. ما در باب معصوم قطعاً این را قائل هستیم که معصوم برای اینکه اخلاق به نقطه اوج خودش برسد در انسان و جامعه انسانی بار را برداشته است.

باطن اخلاق تولی و تبری است و حضرت خودشان برای رشد تولی و تبری، شفاعت می کنند که این شفاعت عاشوراء است؛ یعنی عاشوراء ابزار بسط تولی و تبری در عالم و شفاعت حضرت است. اگر خود حضرت در میدان نمی آمدند ما به راحتی نمی توانستیم به تبری از شیطان و قوای شیطان و تولی برسیم و اصلاً نمی فهمیدیم که قوای شیطان قوای ظلمانی هستند. واقعا کسانی که به دنبال امام حسین علیه السلام نرفتند، نتوانستند بفهمند که سقیفه ظلمانی است و لذا به تبری نرسیدند و رشد اخلاقی هم نکردند که حالا بتوانند کتاب اخلاقی هم بنویسد؛ اینکه اخلاق نیست. اگر اصل اخلاق در خلق کریم معصوم است، آن خلق باید در مادون تجلی کند و مسیرش هم تولی و تبری است. بسط این تولی و تبری به شفاعت خود معصوم است و این بالاترین مرتبه استادی است.

استاد در اینجا فقط راه نشان نمی دهد و حتی بالاتر از آن، بر تحقق نظارت نمی کند؛ بلکه اصلاً شفاعت می کند و با بلای او برای ما فتوحات می شود و موانع رفع می شود و ما نورانی می شویم؛ تولی و تبری ما با بلاء او رشد می کند.

این امر حتماً در مراحل بعد از معصوم به یک نسبتی هست. آدم می خواهد سلوک اخلاقی بکند و ممکن است در جایی غیر از اخلاق محدود نیاز به نسخه نویسی باشد. همینطور که ما به طبیب رجوع می کنیم و دهها رشته تخصصی برای طب داریم، در اخلاق هم همینطور می شود و باید به دانش های تخصصی رجوع کنیم تا به ما بگویند: نسخه تو الان این است؛ و بر تحقق نظارت و بالاتر از نظارت شفاعت بکنند.

اینجا است که در این مرحله آن معلمی که می خواهد شفاعت بکند باید خودش مقامات سلوکی را طی کرده باشد تا پشتوانه واقعی باشد و اینجا همانجایی است که به بحث های اساتید سلوک عملی نزدیک می شوید که استاد باید راه ببرد؛ یعنی استاد شفاعت می کند. بحث این نیست که استاد فقط راه را نشان بدهد و کنار بنشیند یا حداکثر از بیرون نظارت بر اجراء کند و بگوید: شما اجراء کردید یا نکردید. معلم اخلاق این نیست که اخلاق مطلوب را می داند و وضعیت من را کنترل می کند و بر اساس علائمی که بدست می آورد تشخیص وضعیت می دهد و نسخه می نویسد و می گوید: برو و نظارت می کند؛ بلکه شفاعت و سرمایه گذاری می کند و با سیر باطنی او من سیر می کنم و او در من می دمد.

حضرت آقا یک مثالی داشتند: قدیم ها یکی در کوره می دمید و یکی هم این طرف در این کوره کار می کند و می دمد؛ اینکه این طرف است آن آقایی که این طرف ایستاده را نمی بینید که کار می کند و می دمد و نفس اوست که کوره را داغ می کند. معلم آن کسی است که دایماً می دمد و کوره را داغ می کند که من کار می کنم؛ اما اگر فضای حرارت کوره نباشد نمی شود فلز را در درونش شکل بدهی و اگر آن نباشد، نمی شود نفس را تهذیب بکنیم؛ یعنی دم اوست و او شفاعت می کند و گاهی در این دمیدن باید بالاترین بلا را خودش تحمل کند.

موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «خَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اللَّهِ بِنَفْسِي»(5) بنا شد که بلا نازل شود و من مخیر شدم که یا من یا شیعه این بلا را تحمل کند، من خودم را فدای آنها کردم. وقیتهم بنفسی این همان شفاعت است.

بنابراین این کار حتماً نیاز به مربی دارد و این مربیگری نیاز به چیزی بیشتر از تعلیم و نسخه نویسی و نظارت است. مربی خودش باید یک آدم ساخته شده ای باشد و غیر از اینکه سالک است باید بتواند شفاعت در سلوک بکند و باید یک عهدی با خدا داشته باشد. آنهایی که می توانند شفاعت بکنند با خدا عهد شفاعت را بستند و بارش را کشیدند؛ والا مربیگری به این سادگی نیست.

جریان اخلاق در تمامی روابط فردی و اجتماعی

مربی که می خواهد سیر بدهد اینطور نیست که فقط از طریق گفتار باشد؛ بلکه این معلمی و مربیگری و سرپرستی به گونه ای است که باید ایجاد بستر بکند، یعنی معلم سلوک باید بسترهای سلوکی و تربیتی را ایجاد بکند. فرض کنید یک پدر در خانه اگر بخواهد مربیگری کند حتماً باید در الگوی اکل و شرب و الگوی درآمد و هزینه این خانه مدیریت بکند که از حلال در بیاید و به حلال خرج بشود؛ نوع تغذیه و تفریح و مسافرت و حتی استراحت و خواب را باید کنترل کند. اگر نتواند بسترها را ایجاد بکند و دیگران بستر ایجاد بکنند و این فقط حرف بزند و تعلیم بکند و بسترها را به شرایط اجتماعی رها کند و مثلاً زمان استراحت را در خانه مدیریت نکند و خواب اول شب نباشد و به خواب آخر شب بیافتد، این امر حتماً در تربیت اثر می گذارد. اگر الگوی تغذیه و دخل و خرج را خودش مدیریت نکند تردید نکنید که بسترهایی که آنجا ایجاد می شود همه دستورات او را خنثی می کند.

در جامعه هم همینطور است؛ جامعه هم مربی می خواهد که جامعه را تربیت کند و بسترهای اجتماعی را تغییر بدهد؛ یعنی ساخت جامعه باید تغییر کند و به تعبیری سبک زندگی و الگوی توسعه که اخلاق ساز هستند را باید بتواند تغییر بدهد. در جامعه دینی که اخلاق کریمه محقق می شود، خلق نبی اکرم و خلق معصوم به روابط اجتماعی تبدیل می شود و همه روابط اجتماعی «صبغة الله» دارند. درروایات فرمودند که صبغة الله یعنی ولایت؛ که همه رنگ ولی خدا را دارند. به تعبیر دیگر روابط اجتماعی و تمدن، تجسد ارواح ولات است؛ یعنی روح ولی حق تجسد پیدا می کند که این تمدن می شود. روابط اجتماعی، روابط انسان ها با هم، روابط انسان ها با طبیعت و روابط طبیعت با انسان در ما تاثیر می گذارند و در ما نیاز و احساس ارضاء ایجاد می کند. همه اینهـا باید حول ولی اتفاق بیافتد و صبغه ولی داشته باشد. اگر ما بخواهیم یک جامعه اخلاقی داشته باشیم، باید بسترهای تربیت را در خانواده، در سلوک، در سازمان و در کل جامعه ایجاد بکنیم. اخلاق باید تبدیل به روابط سازنده و تبدیل به انگیزه سازمانی و تبدیل به تشویق و تنبیه بشود. اگر تشویق و تنبیه بر اساس اخلاق مادی بود که تشویق و تنبیه به دنیا می کند، ولو یک موسسه دینی باشد این اخلاقی که در آن پیدا می شود اخلاق الهی نیست.

باید اخلاق به بستر اعم از یک خانوداه تبدیل بشود. بستر حیات خانوداگی، روابط خانواده و روابط درونی شان و روابطشان با جامعه و طبیعت باید در بستر اخلاق و پرستش خدای متعال باشد. پرستش خدای متعال اصل اخلاق است؛ یعنی ارتباط با خدای متعال و ارتباط با ولی خدا که از آن به سجده و تولی تعبیر می کنید، و اصل اخلاق هم خشوع در مقابل حضرت حق و تواضع در مقابل ولی خداست که باید به ارتباط بین اعضاء خانواده و ارتباط خانواده با جامعه و به ارتباط خانواده با طبیعت تبدیل بشود و همه روابط حول این شکل بگیرد تا اخلاق جاری بشود.

در سازمان هم همین است یعنی سازمان چه آموزشی یا پژوهشی یا سازمان دیگری باشد، باید ارتباط با خدای متعال و ارتباط با ولی خدا یعنی سجده و خشوع در مقابل حضرت حق و تذلل در مقابل ولی خدا و تبری از دشمنان در آن سازمان به روابط سازمانی تبدیل شده و الگوی تشویق و تجلیل تحقیر ارزش گذاری در سازمان و بر آن محور باشد؛ والا اینکه شما یک دستورالعمل اخلاقی بدهید ولی بستر سازمان را خنثی بکنید، این مثل ساختارهای سرمایه داری می شود. در ساختارهای نظام سرمایه داری موجود شما آدم های سالم را در این قالب می برید و از نظر اخلاقی آنها را فاسد می کنید، طوری که آدم های سالم دست کج می شوند؛ یعنی این نظام آدم های شما را به آدم هایی که انگیزه هایشان مادی است، تبدیل می کند. از طرفی کنترل مادی غرب هم درون آن نیست؛ زیرا آنها نه با اخلاق بلکه با تهدید و اخلاق مادی کنترل می کنند. شما آن روابط پیچیده و نظام کنترل سنگین غرب را ندارید لذا در آنها فساد اتفاق می افتد.

سال ١٩٨٢ در یکی از شهرهای آمریکا بیست و چهار ساعت برق رفت، بعد بیست و چهار ساعت اعلام شهر جنگ زده کردند؛ یعنی کنترل که رفت مثل شهر جنگ زده شد و همه شهر را غارت کرده بودند. آنها اخلاق ندارند، بلکه نظارت کنترل مادی شدید دارند. محال است در کشور ما چهل و هشت ساعت برق برود نمی گویم در قم حتی در شهرهایی که رنگ مذهبی کمتری دارند، این اتفاق بیافتد.

اخلاق و کنترل الهی یعنی حب الله و خشوع در مقابل خدای متعال و تولی ولی خدا و تبری از دشمن، باید به اخلاق سازمانی تبدیل بشود. در مدرسه و دانشگاه و پژوهشگاه و کارخانه هم همینطور است. اگر نوع روابط تجلیل و تحقیرها بر اساس مبانی شما نباشد، اخلاقی که سازمان ایجاد می کند، تربیت های فردی را خنثی می کند.

بنابراین ما اگر بخوهیم پژوهشگاه مبتنی بر اخلاق داشته باشیم باید یک نظام فکری متناسب داشته باشیم که از جمله چیزهایی که در آن تحلیل می شود اخلاق نظری است؛ یعنی مبتنی بر نظام فکری اخلاق نظری بدهید مانند مدل مبتنی بر الوهیت و تولی و تبری توحید و تولی و تبری مبتنی بر مثلث توحید و ولایت و شریعت که به صورت اجمالی عرض کردم.

یک نظام معرفتی باید باشد که از دل آن یک نظام اخلاق نظری در بیاید و بعد این را به روابط سازمان ها تبدیل کنید؛ و الا اخلاق سازمان با دستورات اخلاقی شما درگیر می شود که از یک طرف شما برای آدم ها دستور اخلاقی می گذارید و از یک طرف روابط سازمان آنها را خنثی می کند، مثلاً بگویید که رشوه حرام است اگر رشوه گرفتید اینطور برخورد می شود؛ اما در روابط سازمانی دائماً تحریک به رشوه گرفتن می کند؛ یا در یک مرکز آموزشی شما دائم آموزش توحید بدهید، مثل واحد معارفی که در دانشگاه ها تدریس می شود؛ اما ساعت بعد استاد جامعه شناسی آن را خنثی می کند و می گوید که دین پدیده اجتماعی است و در تکامل ماده پیدا شده است؛ و استاد روانشناسی هم بگوید: اعتقادات دین یک گره ها و عقده های روانی است. این یعنی انسجام نیست. در یک نظام پژوهشی یا یک سازمان اداری هم همینطور است.

اگر منظومه ای که شما دارید آن نظام فکری را تایید نکرده و به روابط سازمانی و رابطه فرماندهی و فرمان پذیری به رابطه تولی و تبری دینی تبدیل نشود، اخلاق در آن درست نمی شود. مگر نمی گویید اخلاق تولی و تبری است و روابط سازمانی هم فرماندهی و فرمان پذیری است. این روابط سازمانی باید به تولی و تبری تبدیل شود، و الا اخلاقی که مد نظر شما است در این سازمان پیدا نمی شود. فرمانده باید در همه روابط فرماندهی و فرمان پذیری بر اساس ولایت الله اعمال ولایت کند و کسی هم که گوش می دهد بر اساس تولی به ولایت الله باشد. نظام ولایی، روابط اجتماعی را بر محور ولایت معصوم و بعد مجاری ولایت معصوم در جامعه و حیات اجتماعی انسان تنظیم می کند.

مراحل و مبانی سلوک و رشد اخلاقی بر اساس معارف دینی

ما باید یک علم اصولی برای استنباط اخلاق به آن گستردگی که عرض کردم داشته باشیم ون در دوران میان مدت از معارفی که داریم و در آنها مدارج یا مراحل سلوک یا مبانی ذکر می شود، استفاده کنیم. مراحل سلوک مبانی مثل حدیث عقل و جهل و خطبه قاصعه حضرت است که فوق العاده است و بنیان های اخلاقی ما از آن استنباط می شود. مقامات هم از بعضی روایات استفاده می شود و مراحل سلوک هم از زیارت عاشوراء استنباط می شود.

اصل سلوک تولی و تبری است و جامعه و انسان به اندازه ای که به رشد تولی و تبری می رسد و این تولی و تبری تبدیل به اندیشه شده و روابط حول تولی و تبری شکل می گیرد و تبدیل به سازمان و تمدن می شود، به همان میزان اخلاق رشد می کند.

در زیارت عاشوراء مراحل سلوک است: از توجه به سیدالشهداء و دلدادگی به حضرت، درک مقامات حضرت و توجه به و مصیبت حضرت و عظمت مصیبت حضرت که نسبت به همه عالم فراگیر است و بصیرت نسبت به جبهه تاریخی حق و باطل و موضع گیری ایجاد می کند؛ تا لعن و برائت و سلم و حرب و خونخواهی و وجاهت و قرب و معیت و ثبات قدم و دیگر مراحلی که در زیارت عاشوراء است، اینها همه مراحل سلوکی ما است و ما باید جامعه و سازمان را اینطور سلوک بدهیم.

اخلاق یعنی توجه به عاشوراء و حول عاشوراء به بصیرت و موضع گیری و صف و قتال رسیدن؛ یعنی انسان به بصیرت برسد و موضع گیری کند صف خودش را روشن کند «سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُم»

منابع ما در مواضع متعددی منازل سلوک اخلاقی را با ولی خدا توضیح داده و گاهی مقامات اخلاقی و درجات ایمان و ارکان ایمان و گاهی هم بنیان های اخلاق را توضیح داده است. از این مجموعه اگر ما بتوانیم یک کار اجتهادی نسبی انجام بدهیم، قبل از آنکه آن منطق استنباط ما کامل بشود، می توانیم به یک نظام اخلاقی برسیم. این اخلاق حتماً مربی محور است؛ ما قائل به ولایت فقیه هستیم؛ یعنی تکامل اخلاق بر محور ولایت واقع می شود و در جامعه نقش اصلی ولی فقیه تکامل اخلاق الهی است؛ چنانچه در روایات هم فرمودند «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاق»(6) نبی اکرم محور تکامل اخلاق در عالم هستند و در تاریخ اجتماعی بشر، همه انبیاء اخلاقشان حول نبی اکرم است و خلق انبیاء شعاعی از خلق نبی اکرم و خلق جامعه شان شعاعی از خلق آن پیامبر است. اخلاق نبی اکرم که تجلی می کند عالم را به تهذیب می رساند.

این مطلب وقتی نازل شود در خصوص کسی که ولی فقیه می شود، که به تعبیر امام شعبه ای از آن ولایت نبی اکرم در آن هست، باید محور خلق اجتماعی بشود و فداکاری و شفاعت بکند، بلاکشی کند و بسترسازی بکند و روح او باید به روابط اجتماعی تبدیل بشود.

پی نوشت ها:

(1) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 80

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 62

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 182

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 47

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 260

(6) مكارم الأخلاق، ص: 8