نسخه آزمایشی
سه شنبه, 30 آبان 1396 - Tue, 21 Nov 2017

تحلیل جریان لعب و لهو در دنیا در بستر ندیدن حقیقت عالم و قیامت و موضع گیری در مقابل انبیاء و وحی، ذیل آیات سوره مبارکه انبیاء در برنامه سمت خدا

متن زیر گفتگوی جناب آیت الله میرباقری در برنامه سمت خدا به تاریخ 13 تیرماه سال 94 می باشد. این گفتگو پیرامون آیاتی از جزء 17 قرآن کریم و با محوریت سوره انبیاء می باشد. ایشان بیان کردند حساب و کتاب روز قیامت طبق آیات قرآن به ما نزدیک است اما عده ای آن را دور می پندارند. علت دور دیدن قیامت هم غفلت و مشغول شدن به لهو و لعب است. همه تذکرات انبیاء تذکر به توحید است. خدای متعال در این سوره سه صفت ذکر می کند که در غفلت، رویگردانی و اعراض از حساب و مشغول به لعب و لهو اند. نتیجه این اعراض و لهو و لعب جبهه گیری با خدای متعال و نبی اکرم خواهد بود. غفلت از قیامت به غفلت از توحید برمی گردد؛ زیرا نمی شود آدم توحید را نفهمد بعد قیامت را بفهمد. اگر کسی از حساب و کتابی که در انتظار اوست غافل شد نتیجه اش این می شود که مشغول به غافل و مشغول به لهو و لعب می شود و طبیعتاً وقتی انبیاء می آیند برایش معنی ندارد. در نتیجه کلام الهی و سخن انبیاء را شعر و خواب پریشان می داند. خداوند در این سوره چنین متذکر شده است که این دستگاه خلقت یک دستگاه و نظام جدی است و برای لهو و لعب آفریده نشده است و اصلاً معنا ندارد که نظامی بدین جدیت و دقت برای بازی آفریده شده باشد. آنهایی را که غفلت و اعراض کردند، خدای متعال رها نمی کند و در آخر بوسیله حق، دستگاه باطل محو و کوبیده و نابود می شود و حق و باطل به طور کامل از هم جدا می گردند. بهترین رزق ماه رمضان رسیدن به درجات قرآن و ولایت است. کسانی که نتوانستند به آن مراحل برسند باید با التجاء و التماس به خدای متعال آن رزقها را طلب کنند...

سوال: با توجه به حلول ماه مبارک رمضان در این جلسات مباحثی از جزء خوانده شده روزها ارائه خواهد شد. در خدمت استاد هستیم و مباحثی از جزء هفدهم قرآن را می شنویم.

جواب: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین. بحث ما طبق قرار جزء هفدهم است. در این جزء دو سوره از سور مبارکات است یکی سوره انبیاء است و دیگری سوره حج ما چند آیه ای را از سوره حج ترجمه می کنیم. در این سوره داستان انبیاء مورد بحث قرار گرفته و شانزده نفر از انبیاء در این سوره نام برده شده اند که بعضی داستانشان نسبتاً به تفصیل و بعضی مختصر گفته شده است. داستان انبیاء در این سوره یک آهنگ خاصی دارد. سوره بعد از بسم الله الرحمن الرحیم (که جزء هر سوره ای است و معنای خاص آن سوره را دارد) با این آیه شروع می شود که «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ»(انبیاء/1) که این را در بحث معاد هم اشاره ای کردیم. خدای متعال می فرماید: مردم به حساب و کتاب نزدیک اند که این حساب و کتاب همه بر اساس دعوت و بعثت انبیاء و بر اساس توحید است؛ ولی آن ها در غفلت نسبت به این حساب و کتاب هستند و طبیعتاً معرض و روی گردان از حساب و کتابشان هستند.

«مَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مِّن رَّ بِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ»(انبیاء/2) هر پیغمبری که می آید یک کتابی می آورد و تذکری می دهد؛ ذکر الهی است برای این که این ها متذکر شوند. متذکر شدن یعنی رسیدن به توحید. همه تذکرات انبیاء تذکر به توحید است. این ها به جای این که به این ذکر روی بیاورند و بیشتر متذکر شوند، غافل هستند. از گذشته هر پیغمبری آمده مرحله ای از درس تعلیمات توحید را آورده و همینطور پیامبران بعدی می آیند تا به دوره خاتم می رسد که همه تعالیم توحید کامل می شود؛ اما مردم به جای این که بیایند با هر تذکر بیشتر در راه بیایند و بیشتر به ذکری که به نفع آن ها است و آن ها را متذکر می کند برسند، می شنوند اما مشغول لهو و لعب خودشان هستند یعنی مشغول دنیا هستند زیرا «إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ»(محمد/36) مردم مشغول به دنیا هستند و گوششان به طرف انبیاء نیست؛ می شنوند ولی مشغول هستند؛ دچار غفلت و لعب هستند و غفلت موجب اعراض از آیه می شود. همینطور ذکر جدید می آید اما باز این ها می شنوند ولی مشغول لعب اند.

«لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ»(انبیاء/3) قلب شان به مرحله لهو رسیده و مشغول به لهو است. قلب لاهی یک صفت است؛ یک بار فعل را نسبت می دهید که این صفت نیست؛ اما یک بار می گویید قلبشان لاهی است. این مردم در مرحله لهو قلب اند و صفت قلبشان لاهی شده است. لهو غیر از لعب است ممکن است یک بازی باشد که تنظیماتی هم در آن باشد ولی حکیمانه نیست مثل کودکی که بازی می کند یک رفتار منظمی دارد منتها معطوف به یک هدف حکیمانه نیست. لهو آن کاری است که آدم را از امر مهم باز می دارد؛ خیلی وقت ها ممکن است لعب هم همان لهو باشد ولی لهو آن حیثیت رویگردانی و مانع شدن از هدف مهم است. قلوبشان به مرحله لهو رسیده و لهو قلب دارند و دیگر قلب مشغول به یک جای دیگری است و از هدف مهمی که انبیاء به آن دعوت می کنند غافل است.

خدای متعال در این سوره سه صفت برای این جمعیت ذکر می کند. جمعیتی که در غفلت و رویگردانی از حساب هستند؛ مشغول به لعب و لهو اند. یعنی غفلت و اعراض و لعب و لهو این سه صفت را نسبت به حساب و کتابی که خدای متعال قرار داده و در انتظار آن هاست دارند. فاصله شان با آن حساب و کتاب بسیار نزدیک است. دور نیست که آدم بگوید کجاست؟ بلکه خیلی نزدیک است.

این که حساب و کتاب نزدیک است یعنی چه؟ مطلبی را بزرگان گفتند و در بعضی روایات هم است که قیامت نسبت به عمر دنیا که گذشته و نسبت به باقی مانده اش نزدیک است. ممکن است این باشد ولی این کافی نیست؛ بلکه خیلی نزدیک تر است. در اینجا دو نکته به نظر می آید: یک نکته این است که این امر نیاز به یک تحول معرفتی دارد و باید در ما تحول معرفتی پیدا شود تا حساب و کتاب را نزدیک ببینیم؛ یعنی این حساب و کتاب نزدیک است اما ما از نظر معرفتی دوریم. مثل خدای متعال که به ما نزدیک است «أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»(ق/16) این که ما خدای متعال را دور می بینیم نه این که خدا دور است. چاره این مسأله همان تحول معرفتی است که باید در ما اتفاق بیفتد که این قرب و حضور را درک کنیم. قیامت نزدیک است و ما در قرب حساب و کتاب هستیم چون قیامت به اسماء و صفات الهی برمی گردد، خیلی نزدیک است. علاوه بر این ممکن است این قرب به این صورت باشدکه واقعاً از همین الان که شروع می کنید، حساب و کتاب شروع می شود. از همین الآن اعمال ما در این عالم حساب دارد؛ یا تبدیل به بهشت می شود یا تبدیل به جهنم می شود. خود حساب قیامت هم غیر از آن که نسبت به گذشته و آینده عالم باید بسنجیم، یک قربی نسبت به ما دارد. یکی از چیزهایی که موجب قساوت قلب می شود دور دیدن صحنه قیامت و حساب کتاب است؛ یعنی اگر آدم خیال کند تا قیامت خیلی زمان است، به قساوت می رسد؛ اما اگر احساس کرد نزدیک است حساب و کتابش نزدیک می شود و شیوه زندگی اش تغییر می کند. آدم وقتی حساب می کند یک سال دیگر به امتحان مانده راحت است؛ ولی شب امتحان دیگر نمی تواند راحت باشد چون نزدیک است و این در آدم اثر می گذارد و آدم را تحریک می کند تا برخیزد و اقدام کند.

از نظر قرآن انسان وقتی از دنیا می رود شاید یک نیم روزی بین او و قیامتش در آن عالم فاصله است که آیاتش را خواندیم. بنابراین نکته اول این است که یک حسابی است که در انتظار ما است و قطعی و دقیق است و از همه امور ما است. این روایت در روضه کافی است باب محاسبة النفس که حضرت فرمودند: اگر کسی این دو صفت را داشته باشد مستجاب الدعوه می شود یعنی اگر دستش بالا رفت خالی برنمی گردد؛ یکی این که مایوس از غیر باشد و دوم آنکه به خدا امیدوار باشد. آنچه که مانع اجابت دعا است این است که آدم وقتی دستش برای دعا بالا می رود نگاهش به طرف دیگران باشد یا اینکه از دیگران هم بریده و آنها را امتحان کرده و فهمیده که دیگران برای آدم آستینی بالا نمی زنند؛ اما هنوز خدا را پیدا نکرده و به فضل خدا نرسیده است.

عده ای هم هستند که از دیگران بریدند و خدای متعال آرام آرام فضل خودش را به آن ها نشان داده و آنها امیدوار شدند. چون آدم اگر عدل خدا را دید، می ترسد و اگر فضل خدا را دید، امیدوار می شود و خواسته های بزرگ پیدا می شود؛ اگر کسی این دو صفت در او پیدا شود مستجاب الدعوه است. دستی که از دیگران منقطع باشد و به خدا امیدوار بالا نمی رود الا این که پر برمی گردد.

در روایت است که «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»(1) خودتان به حساب خودتان برسید. قیامت 50 موقف دارد که به حسابتان می رسند هر موقف هزار سال گویا حضرت می خواهند بگویند که از این امور هم از شما حساب و کتاب می کشند. شما چرا به دیگران امیدوار بودید مگر آنها چه کار برای شما کرده بودند و چرا از خدایی که شما را از دور دست آورده و او فقط در ذکر شما بوده غافل بودید و به او امیدوار نبودید این سوال و جوابی است و حساب و کتاب دارد. یک حساب و کتاب دقیق و همه جانبه ای بر اساس دعوت انبیاء و بر اساس توحید در انتظار ماست. هر روز هم یک پیغمبری می آمد و از نو یک دعوت و ذکر جدیدی بود که ما را متذکر کند که این عالم عالمی است که حساب و کتاب دارد. بحث بندگی و توحید در آن مطرح است و برای بازی گری خلق نشده است؛ اما ما گوشمان به کار نیست و در غفلت از آن هدف بزرگ و در اعراض مشغول به دنیایمان هستیم.

لعب به دنیا و لهو قلب نتیجه اش چیست؟ «وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى»(انبیاء/3) از این جا برخورد با نبی اکرم را بیان می کند که این هایی که این طوری اند وقتی با پیغمبر مواجه می شوند در قدم اول که لهو و لعب و لغو دارند؛ بعدش هم شروع می کنند به جلسه گرفتن که این پیغمبری که آمده چه می گوید و حرف هایش چیست؟ آنها می گویند بشر معمولی است و این حرفی هم که می آورد سحر است؛ شما چطور اسیر سحر شدید؟ حرفهای دیگر هم در مورد انبیاء می زنند؛ از جمله آنکه سخنان انبیاء اضغاث احلام یا خواب های پریشان است؛ یعنی حرف هایی که انبیاء می زنند سحر است. سحر اقسامی دارد یک قسم آن سحر با کلام است. آنها می گویند این که می بینید حرف هایش اثر می گذارد؛ دلیلش این است که افراد را سحر می کند. این یک قسم است که قرآن را سحر و نبی اکرم را ساحر می دانند. این غفلت و اعراضشان موجب می شود که کلام خدا را سحر می بینند؛ یا می گویند اضغاث احلام یعنی خواب های پریشانی است که روی هم جمع و هماهنگ کرده و اسمش را کتاب و وحی گذاشته است؛ گاهی حتی از این بالاتر می گویند که آدمی که خواب می بیند و خواب های خودش را واقعی می پندارد خودش نمی خواهد دروغ می گوید اینها افترا است؛ یعنی یک مشت دروغ به خدا می بندد. از این هم بالاتر «هُوَ شَاعِر»(انبیاء/5) یعنی کلماتی شعری می گوید. شعر غیر نظم است؛ نظم این است که آدم یک مطلب حقی را ممکن است در قالب کلمات هماهنگ بگوید؛ اما شعر آن حالت جوشش درونی است که خیلی جاها در قوای باطنی حتی در خیال انگیزی ریشه دارد و کار به جایی می رسد که «اَحسَنُهَا اَکذَبُهَا» می شود؛ خیلی وقت ها کاری با زبان واقعیت ندارد و یک زبان دیگری است البته آثار خودش را هم دارد نه این که زبان شعر اثر ندارد ولی شعر است. مثلا گفت: «شاه ماه است و بخارا آسمان * ماه سوی آسمان آید همی» جریان سلطان محمود است که رودکی این شعر را گفت که شاه برگردد و این شعر اثر می گذارد؛ ولی شعر است، نه شاه ماه است و نه بخارا آسمان است. پس شعر این طوری است یعنی آهنگ و معانی خودش را دارد و دنبال حقیقت نیست، آنها می گفتند که پیغمبر شاعر است حالات خوشی دارد و شعر می گوید. پس مواجهه شان با نبی اکرم به یکی از این چهار وجه است.

الان هم همین طور است. الآن هم وقتی تحلیل وحی را می کنند همین حرف ها را می زنند؛ حتی در کتبی که به اصطلاح کتب علمی است و در دنیای مدرن اینگونه تحلیل می کنند. بعضی هایشان می گویند وحی ترکیبی از شعر و فلسفه است و چیز دیگری نیست و نبوت همین است. بعضی ها می گویند یک نوع تصرفات و قوای خاص ویژه ای است که همان سحر است. بعضی هایشان می گویند مکاشفات و دریافت ها و تجربه های باطنی یا همان اضغاث احلام است. تمام حرف همین است.

آنها می گفتند پیغمبر اگر می خواهد معجزه بیاورد از جنس معجزه های دیگران بیاورد؛ این که کتابی آورده این ها شعر و خواب است (العیاذ بالله) اکاذیب و سحر کلام است. این که چیزی نیست اگر می خواهی معجزه ای بیاوری باید از جنس معجزات انبیاء قبلی باشد؛ مثلاً شتر از دل کوه بیرون می آوردند یا مرده زنده می کردند. شما هم از این کارها بکنید. این مواجهه شان بود.

یک نکته ای را این جا عرض کنم که آدم اگر از آن هدف اصلی و از معاد و از آینده خودش غافل شد طبیعی است از انبیایی که ما را دعوت می کنند به آن آینده روی گردان می شود. وقتی مشغول دنیا است و رو به دنیا دارد طبیعتاً مواجهه اش با این حرف ها هم چیزی غیر از این نخواهد بود. خیال نکنیم هر کس دنبال استدلال بود واقعیت را می فهمد؛ اگر دل آدم دنبال دنیا بود وقتی با قوی ترین حجج انبیاء برخورد بکند می گوید شعر است.

خدا رحمت کند استادی داشتیم ایشان سلوک با اذان را توضیح می داد (البته خیلی ربط به بحث ما ندارد) ایشان می گفت: اذان با تکبیر شروع می شود؛ چهار تکبیر می گوید یعنی همه آلهه های دیگر را محو می کند کبریای الهی را می بیند و وقتی کبریای الله که اله حقیقی است در قلب انسان نشست بقیه آلهه، شیطان و نفس و دنیا را محو می کند؛ وقتی این طوری شد رو به عبادت خدا می آورد: اشهد ان لا اله الا الله، وقتی کبریای او بر دل نشست و همه آلهه محو شدند آن وقت مقصد انسان «او» می شود و به شهود می رسد: لا اله الا الله؛ وقتی دیگران را بزرگ می بینی دنیا و نفس و شیطان در نظرت جلوه دارد؛ این سر و صداها را می شنوی نمی توانی لبیک بگویی و او را بپرستی. آلهه دیگری هستند که صدا می زنند. آدم سر در دامن آلهه دیگر می گذارد؛ گوشش به دهان آن هاست. وقتی تکبیر گفتی او را به الوهیت می توانی انتخاب بکنی.

وقتی بخواهی با همه وجود او را بپرستی و عبد او باشی؛ دنبال او حرکت کنی، از او بخواهی و از او بترسی؛ از دیگران دل ببری آن وقت مسئله رسول برایت قطعی می شود و می توانی رسول را به رسالت بشناسی چون طالب هستی. آدمی که طالب نیست هر چه هم بگویند گوش شنوایی ندارد و می گوید سحر است؛ ولی اگر طلب بود، می خواهی که دنبال بندگی بروی، به خودت که وحی نمی شود، پس باید بروی دنبال کسی که به او وحی می شود و راه خدا را نشان می دهد؛ نه فقط نشان می دهد بلکه می برد. چون انبیاء فقط انسان را نمی فرستند بلکه انبیاء می برند؛ خودشان رفتند، آدم را هم می برند.

یک بزرگی به یکی از علما گفته بود شما اطرافیانتان را می فرستید یا می برید؟ انبیاء می برند. آدمی که می خواهد راه خدا را برود، می خواهد کسی دستش را بگیرد و ببرد، پس می گردد تا او را پیدا کند. جناب سلمان سلام الله علیه خبر شنیده بود که پیامبر مبعوث می شود، سال ها آمده بود در اطراف مدینه می گشت تا پیامبر را پیدا کند. در نخلستانی کار می کرد حضرت با یک جمعی آمدند او حدس زد خودشان باشد پس سبد خرمایی آورد و گفت: صدقه است حضرت تقسیم کردند، اطرافیان خوردند اما خودشان نخوردند. یک سبد دیگر آورد و گفت هدیه است، حضرت هم خوردند. آدمی که طالب است با کمترین علامت پیغمبر را می شناسد؛ اما آن کسی که طالب نیست با بزرگترین علامت هم انکار می کند.

حضرت امیرالمومنین علیه السلام در خطبه قاصعه فرمودند که به نبی اکرم صلوات الله علیه و آله گفتند: معجزه کن و بگو درخت بیاید. حضرت اشاره کردند و درخت با سر و صدا کنده شد و آمد و شاخه هایش را روی دوش حضرت قرار داد. آنها گفتند نشد سحر کردی، بگو برود سر جایش و نصفش بیاید. حضرت دستور دادند و درخت دو نیم شد، نیمی اش آمد. گفتند عجب ساحر بزرگی است. قصه آدمی که طالب نیست این است.

اگر کبریای الهی بر دلت نشست و طالب شدی و به الوهیت او روی آوردی و می خواهی بنده او شوی، دنبال این هستی که کسی راهت را نشان دهد و دستت را بگیرد، به پیغمبر می رسی. دنبال ولی می گردی که سرپرستی ات بکند: اشهد ان علیا ولی الله؛ بعد از آن هم حی الصلوه آدم به سرعت و بدون فوت وقت دنبال صلوه و فلاح می رود. این یک سیر است.

این جا هم همین طور است غفلت از قیامت هم به غفلت از توحید برمی گردد؛ زیرا نمی شود آدم توحید را نفهمد بعد قیامت را بفهمد. این که معنی ندارد. اگر کسی از حساب و کتابی که در انتظار اوست غافل شد طبیعی است نتیجه اش این می شود که مشغول به غافل و مشغول به لهو و لعب می شود و طبیعتاً وقتی انبیاء می آیند برایش معنی ندارد. همه حرف های انبیاء آخرش می رسد به این که این ها جملات شعری خیلی خوبی است. این هم یک نوع شعر است.

آیا می توان گفت که شعر هیچ وقت جای فلسفه و فیزیک و ریاضی و این ها را بگیرد؟ اثر دارد ولی جای آن ها را نمی گیرد (نظم را نمی گویم شعر را می گویم) هیچ وقت نمی گیرد صرفاً یک اثر هنری است. در نهایت می رسد به این که پیامبر آدم هنرمندی بوده و یک اثر هنری خلق کرده و العیاذ بالله کتاب خدا اثر هنری پیغمبر است. خیلی که خوب بگوید به این جا می رسد. پیداست این شخص از حضرت فاصله می گیرد و بعد می گوید معجزه دیگری بیاورید. قرآن می فرماید: مگر امم گذشته که معجزه خواستند و معجزه برایشان آمد آن ها ایمان آوردند؟ نیاوردند. وقتی معجزه خواستند، آمد اما ایمان نیاوردند و ما آنها را هلاک کردیم. شما هم اگر اجابت نکنید به دنبالش هلاکت است «مَا آمَنَتْ قَبْلَهُم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَفَهُمْ يُؤْمِنُونَ»(انبیاء/6) قریه های قبلی را ببینید که هلاک کردیم از همین معجزه ها می خواستند و انبیاء می آوردند مثل حضرت صالح از دل کوه شتر در آوردند اما تکذیب کردند پس عذاب نازل شد. باید دست از لغو بردارید. تا از حساب و کتاب خودتان غافلید و خودتان را در حد دست و دهان و دنیا می بینید و مشغول به دنیا هستید، هر معجزه ای انبیاء بکنند برای شما بی معنا خواهد بود و یک توجیهی می کنید.

آن چیزی که ما را به انبیاء گره می زند از دنیا بزرگ شدن و توجه به دور دست هایی است که خیلی به ما نزدیک اند؛ اگر آن نزدیک ها را انسان دید و مشغول به دنیا نشد و چشمش دوربین شد، دور هم برایش نزدیک می شود. وقتی چشم نزدیک بین است دور ها را نمی بیند و غافل از دورها می شود.

این ها حرفشان این بود «لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ وَأَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ أَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ»(انبیاء/3) با هم دیگر نجوا می کردند می گفتند: این هم بشری مثل شما است سحر می کند شاعر است خواب های خوبی می بیند خواب هایش را روی هم جمع کرده و آمیخته با هم کتابی درست کرده است. قرآن می فرماید که مگر بناست کسی که پیغمبر است بشر نباشد؟ همه انبیاء گذشته در لباس بشر بودند البته لباسشان بشر بوده و در لباس بشر می آمدند «وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»(انبیاء/7) اگر قبول ندارید و نمی دانید و اگر می گویید این آقا پیغمبر نیست و بشر است بروید از اهل الذکر بپرسید آن ها که می دانند. مگر انبیاء قبلی بشر نبودند آن ها هم بشر بودند؛ البته این آیه معانی باطنی تر دارد: ذکر نبی اکرم اند و اهل الذکر اهل بیت هستند. در روایات است که اگر می خواهید به حقایق برسید از ما اهل بیت بپرسید. ما اهل ذکریم بیایید ما شما را به مقام ذکر برسانیم. این یک مرتبه بالاتری از معنی آیه است که اگر کسی می خواهد به آن چه انبیاء آوردند برسد باید سراغ اهل الذکر برود.

در ادامه آیه می فرماید «وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَّا يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَمَا كَانُوا خَالِدِين»(انبیاء/8) این انبیاء بصورت جسدی نبودند که طعام نخورند؛ بلکه طعام می خوردند و در دنیا همیشه نمی ماندند، بشر بودند در قالب بشر آمدند و از دنیا می رفتند. البته روشن است بشری بودند که به آن ها وحی می شده و احتیاج ما به آن ها به خاطر همان وحی است. این حالت یک نبوغ نیست که بگوییم یک نابغه دیگری پیدا می کنیم؛ بلکه آنها در قالب بشر می آمدند و دعوت می کردند.

«ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ الْوَعْدَ فَأَنجَيْنَاهُمْ وَمَن نَّشَاءُ وَأَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ»(انبیاء/9) ما وعده هایی دادیم و این وعده ها را قطعی کردیم و آن ها را نجات دادیم؛ آن کسانی از امت هم که می خواستیم نجات دهیم بر اساس حکمت نجات دادیم. آن هایی را هم که زیاده روی و افراط کردند را هلاک کردیم؛ داستان گذشتگان این است. «لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَابًا فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(انبیاء/10) ما قرآنی برای شما فرستادیم که از همه کتب جامع تر است؛ یعنی جامع اذکار، ذکر و تذکر شماست و می توانید با این کتاب به توحید برسید و متذکر شوید به آن چه باید متذکر شوید؛ اگر تعقل بکنید به ذکر بودنش می رسید فقط اشکال این است که اهل تعقل نیستید و دنیا کورتان کرده و چشمتان به طرف دنیاست و مشغول به دنیا هستید. به جای این که از این ذکر استفاده بکنید هر چه به دهانتان می آید می گویید و از ذکر اعراض می کنید. متهم به شعر و اضغاث احلام و امثال این ها می کنید.

در اینجا خدای متعال تهدید می کند «وَكَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ»(انبیاء/11) این اختصاص به شما ندارد، چه قریه های فراوانی که حق را نپذیرفتند و از حق تعدی کردند و ما هم آن ها را در هم کوبیدیم و از بین بردیم و بعد اقوام دیگری آوردیم. حساب شما همین است قرآن وقتی برای به راه آوردن آدم ها می خواهد حرف بزند از این دست موعظه ها هم دارد و این طور نیست که فقط برهان و استدلال بیاورد. می گوید شما بهتر از بقیه نیستید و اگر در راه نیایید شما را هم در هم می کوبیم «فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُم مِّنْهَا يَرْكُضُونَ»(انبیاء/12) این ها در ابتدا انکار می کردند اما وقتی آن عذاب ما را احساس کردند پا به فرار گذاشتند که از عذاب ما فرار کنند؛ طوفان و صاعقه که می آمد فرار می کردند.

قرآن می فرماید «لَا تَرْكُضُوا وَارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ»(انبیاء/13) فرار نکنید برگردید به آن سابقه تان و اسراف و اِتراف هایی که کردید؛ اگر راست می گویید برگردید به مساکنتان شمایی که متکبر و غافل از همه چیز بودید برگردید تا شاید دوباره همان صحنه های قبلی تکرار شود و ضعفا بیایند و با همان برخورد های قبلی مواجه شوید و استکبارتان را داشته باشید؛ چرا فرار می کنید؟ شمایی که می گفتید خبری نیست و این آیات شعر است، شمایی که نمی توانید این قدر تحمل کنید و همین که کار سخت می شود همه داشته هایتان را گذاشته و فرار می کنید و حاضر نیستید تا بمانید و یک فکری به حال خودتان بکنید، چطور این قدر سفت مقابل انبیاء می ایستید؟ هیچ توانی ندارید و انسانی که از ضعف آفریده شده چطور این گونه در مقابل انبیاء می ایستد و طغیان می کند؟

«قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ»(انبیاء/14) کافران می گویند ای وای بر ما که از قبل ستم می کردیم «فَمَا زَالَت تِّلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيدًا خَامِدِينَ»(انبیاء/15) همین حرف ها را بین خودشان می گویند و بیدار می شوند ولی دیگر فایده ندارد. خامد شعله آتشی است که خاموش می شود؛ کافران هم خاموش می شوند؛ سر و صدایشان می خوابد و آنها درو شده و بی جان می شوند. کَرّ و فَرّ و سر و صدا و تفرعن و نمرود و فرعون و همه اینها خاموش می شود. خدا می فرماید ما مهلتی می دهیم، انبیاء هم می آیند و دعوت می کننند و به شما هم فرصت و فورجه ای می دهیم؛ ولی همه اینها یک حدی دارد. بعد می فرماید «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ * لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ»(انبیاء/16-17) شاید ترجمه اش این باشد که می فرماید ما عالم را به لهو به پا نکردیم که شما بازیگری کنید. اگر ما بازیچه درست می کردیم، شما هم می توانستید با آن بازی کنید؛ اما در این عالمی که ما اصلاً شوخی در آن نداریم شما مشغول به لعب هستید؛ و این مثل این است که شما یک دستگاه دقیق الکترونیکی را برای هدفی بزرگ درست کنید ولی بچه ای بخواهد با آن بازی کند، ما قصد بازی نداشتیم و بازیچه درست نکردیم. دستگاهی است که اگر دست بزنی برقش تو را می گیرد.

شما مشغول لهو و لعب هستید و آنچه در دنیا چه انجام می دهید، لهو است. این را بگویم که ما با پیشرفت و تعالی انسان مخالف نیستیم؛ آن چیزی که امروز به آن می گویند توسعه، در واقع لهو و لعب بزرگ است؛ مثلاً قبرستان ها را بیرون شهر ها ببرید و تبدیل به پارک کنید تا نروید سر بزنید که یاد مرگ نباشید «فِي غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ» چنین انسانی غافل است. پس چطور می تواند گوشش به حرف انبیاء باز باشد؟ کسی که از معاد جدا شد و کاری به معاد و آینده خودش ندارد، به انبیاء چه کار دارد؟ آدمی که آن آینده را می بیند دنبال انبیائی می افتد که دستش را بگیرند تا او را ببرند و نجات بدهند.

گاهی ممکن است یک طفلی لعب بکند؛ گاهی ممکن است یک آدم لعب بکند و گاهی هم ممکن است یک جامعه ای با هم یک لعب بزرگ درست کنند. با هم دیگر بازی بزرگی درست کردیم؛ همه اش بازی است. شما رسانه ها را گوش بکنید، غیر از درگیری و جنگ حق و باطل در عالم هر چه خبر می شنوید لعب است: صادرات این قدر شد، واردات این قدر شد؛ البته اگر این ها در مسیر یک هدف بالاتری باشد حق می شود؛ ولی اگر هدف را کنار بگذارید، لعب است.

فرض بکنید در یک قرن قبل بشر تنقلاتش محدود بود اما الآن برای مثال دویست رقم ماست با طعم های مختلف درست شده است، ثم ماذا برای چه آخر؟ این یک لعب بزرگ است والا آدم که این قدر احتیاج به این چیز ها ندارد. بشر وقتی دویست رنگ ماست درست کرد، پیداست به خدا نمی رسد؛ بعد هم اسمش را می گذارید اقتصاد و توسعه و پیشرفت، این چه تعالی و پیشرفتی است؟ چه احتیاجی داریم؟ آدم وقتی معتاد به دنیا شد لذت می برد؛ کدام معتادی از آن چه به آن اعتیاد دارد هیچ لذتی نمی برد اگر نمی برد که دنبالش نمی رفت.

 سوال: ولی بالاخره بر اثر گذر زمان این ها جزء لا ینفک زندگی آدم شده است؟

جواب: نه. چه کسی گفته توسعه نیاز و ارضاء به این سمت برود؟ بله حتماً ما توسعه نیاز و ارضاء داریم اما چه کسی گفته فرایند توسعه، فرآیند توسعه و ابتهاج و غرق شدن در دنیا و لذت و کام جویی از دنیا باشد؟ فکر نکنید که همین که بگوییم اینها هدف نیست مشکل حل می شود.در واقع اگر اینها هدف نبود و وسیله باشد، شکلش هم عوض خواهد شد. الآن هدف است که این گونه است. چه نیازی دارد آدم ماهی دو سه جفت کفش عوض بکند. خانم های بعضی کشورهای اروپایی به طور متوسط سالی سی چهل جفت کفش عوض می کنند؛ این لعب است. چه نیازی است انسان بدود، پول در بیاورد که این طوری مصرف کند که تفاخر کند؟ همه را سرگرم کرده اند؛ یک لعب بزرگ در کار است. جریان توسعه غربی یک لعب بزرگ است ایدئولوژی اش از اول با اصالت دنیا شروع شده است. این ایدئولوژی وقتی می گوید: تعالیم انبیاء نه، خدا نه، العیاذ بالله خدا را از زندگی حذف کنیم، نتیجه اش همین می شود. ایدئولوژی غربی می گوید از زندگی اجتماعی تان خدا را حذف کنید، این لعب می شود. در تاریکی همه کارها با هم مساوی است زیرا «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(نور/35) برق را خاموش کن در تاریکی محض همه کارها مساوی است.

سوال: نمی شود خدا را با پیشرفت و توسعه جمع کرد؟

جواب: با پیشرفت و تعالی بشر چرا ولی توسعه به مفهوم غرب که دنیا مداری است، نه. توسعه غربی، توسعه ابتهاج به دنیا است تغییر همه امور بر محور توسعه ابتهاج به دنیا و خوشی به دنیا و توسعه دنیا پرستی است. آدمی که این گونه شد پیداست دعوت انبیاء برای او شعر می شود. در دوران جدید در مورد انبیاء حرف هایی زدند که در هیچ دوره ای نمی گفتند و عده ای هم این حرف ها را حلوا حلوا می کردند؛ مثلا بگویند دین ناشی از عقده های جنسی فروخورده است؟ این حرف برای دوران اخیر است و در دوره جدید و به قول خودشان دوران ترقی گفته شده است.

«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ» ما دنیا را برای بازی خلق نکردیم آسمان و زمین آن چه هست برای لعب نیست و شما هم اگر بازی کنید زمین می خورید. یک کودک نباید با یک دستگاه دقیق بازی کند. مهندس هم بخواهد دست بزند، حساب و کتاب دارد. این که می فرماید «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ»(فاطر/28) همین است. چنین بنده ای خشیت دارد؛ یک لقمه دهانش بگذارد هزار جور حساب می کند چون می داند این جا مثل میدان مین است. طفل وقتی در میدان مین برود، شروع می کند بازی کردن و خیال می کند ترقه بازی است؛ اما آدمی که می فهمد مین یعنی چه دنبال راهنما می رود و پا جای پای او می گذارد. این لعب ناشی از همان غفلت است. آدمی که خیال می کند بی حساب و کتاب است، اهل لعب و لهو می شود. خدا می فرماید: اگر می خواستیم لهو کنیم از طرف خودمان لهو می گرفتیم. چرا من دستگاهی را به حق خلق کنم و آن وقت تو بازی کنی؟ اگر اهل لهو بودیم چرا من چیز جدی خلق کنم و آن وقت دست تو بدهم؛ یعنی من بازیچه تو شوم لااقل بازیچه خودم می شوم (العیاذ بالله این ترجمه زشت آیه است خیلی حرف های دقیقی بزرگان زده اند من به زبان خودم ترجمه می کنم) اگر بنا بود لعب باشد و اگر بنا بود اهل بازیگری باشیم، خودمان برای خودمان بازیچه درست می کردیم، چرا منِ خدا کاری جدی کنم بعد بدهم دست تو انسان با آن بازی کنی؟

یک تمدنی که همه اش بازی شود نتیجه اش این می شود که اول رنسانس می گفتند: تا حالا بشر می گفت در عالم زندگی کنید؛ اما حالا ما می گوییم عالم را بسازید آن چنان که می خواهید؛ طبق شهواتتان بسازید. در حالیکه یک قدم آن طرف تر خدا یقه تان را می گیرد مشکل محیط زیست و هزاران مشکلی که مواجه شدند که نمی دانند چه کار کنند نتیجه این تفکر است. راه حلی ندارد جز این که انسان دست از لعب بردارد. خیال نکنیم اگر اخلاقمان به اخلاق انبیاء برنگشت و اگر با دعوت انبیاء همراه نشدیم و خواستیم بازیگری کنیم، از طریق کنترل ها می توانیم محیط زیست را حفظ کنیم. خدا عالم را برای بازی خلق نکرده که بیایید و بروید و با آن بازی کنید. این قدر مسئله مسائل محیط زیستی جدی شده که دیگر خودشان هم راه حلی ندارند. «لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ» یک آیه دیگر است بعد از تلاوت قرآن ترجمه می کنیم.

سوال: به قرار قرآنی امروز رسیده ایم که صفحه 497 آیات 19 تا 29 سوره مبارکه دخان می باشد و در ادامه به کلمات استاد برمی گردیم.

جواب: بحث در آیات ابتدایی سوره مبارکه انبیاء بود که تقریباً کلید سوره است. داستان انبیاء را می گوید و بحث این است که یک حساب قریبی است که انبیاء آمدند بر اساس توحید و معاد که ادامه است ما را با همان مواجه بکنند. آن هایی که مشغول به دنیا و در غفلت و لعب و لهو هستند؛ با انبیاء درگیر می شوند و کلام آن ها را سحر و شعر و اضغاث احلام می دانند. دنبال حجت های دیگری می گردند. قرآن می فرماید: حجت های دیگر فایده ندارد. تا از لعب بیرون نیایید همین است؛ اگر از دنیا بزرگ تر شوید حرف انبیاء را می فهمید و اگر کودک بودید و مشغول به دنیا، حرف انبیاء که حرف بزرگ ها است و لعب نیست و جد است را نمی فهمید.

بعد می فرماید که کار به جایی می رسد که یک جایی ما شما را می کوبیم. «وَكَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ»(انبیاء/11) این آیه در روایات ما تعبیر به بنی امیه و ظهور امام زمان شده است. داستان همین امت است و جزء اسرار قرآن است. می فرماید که قصه این است که شما را رها نمی کنیم و همان طور که یقه قبلی ها را گرفتیم یقه شما را می گیریم؛ چون ما دنیا را برای بازی خلق نکردیم و اگر اهل بازی بودیم این طور نبود که ما جدی بگیریم و بدهیم شما با آن بازی بکنید؛ خودمان از ناحیه خودمان بساط لهو به پا می کردیم نه این که جد بگیریم و شما با آن بازی کنید و ما هم کاری نکنیم.

این خیلی بد است که خدای متعال بازیچه ما شود. سوال این است که پس قصه لهو که در دنیاست و این جبهه لعب و لهو چه بوده چیست؟ بالاخره دستگاه لهو و لعب و شیطانی وجود دارد. به وسعت تاریخ اجتماعی بشر شیطان و فراعنه در عالم بودند و لعب می کردند. برای امروز نیست همیشه بوده است. کل کار نمرود های تاریخ لعب بوده در تاریخ خدای متعال چندین جا بحث کرده که یک باطلی است؛ اما ما دنیا را برای باطل خلق نکردیم درست است که به این باطل اختیار دادیم اما این طور نیست که چون به مخلوقات اختیار دادیم می توانند راه باطل را بروند. در این آیات در واقع خدای متعال میفرماید که عالم را برای باطل خلق نکردیم و اراده ما تابع اراده آن ها نیست. یک وقت العیاذ بالله خدا به ما اجازه بازی می دهد و خودش منفعل است و می گوید: شیطان تو هر کجا می خواهی بروی من دنبال تو هستم؛ می خواهی بساط نبی اکرم را به هم بزنی، به هم بزن. می خواهی همه مومنین را نابود کنی، کمکت میکنم؛ در حالیکه این طور نیست. خدای متعال می گوید: من به شما اختیار دادم ولی یک جایی جلوی شما را می گیرم.

قصه باطل چنین است «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ»(انبیاء/18) حق را به باطل می زنیم و آن را بر باطل فرو می افکنیم و حق، باطل را محو می کند. دامغه به آن ضربه ای می گویند که به سر یا به مغز برسد؛ در کتاب دیات در بحث فقه است که یدمغ یعنی یک ضربه کاری به محور باطل می زنیم؛ یعنی حق را بر باطل می زنیم و از اساس مغز و محور باطل را هدف می گیریم که با این یک ضربه کار تمام می شود. بهره شما با این توصیفی که از عالم می کنید که عالم همین است؛ همین تأسفات شما است؛ بهره شما ویل است. زیرا درک خودتان از عالم است که شما را گرفتار می کند.

همین مطلب و درگیری را هم در سوره مبارکه رعد و انفال خدا فرموده است. در سوره انفال وقتی داستان حق و باطل و جنگ ها را می فرماید، بیان می دارد که «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»(انفال/37) خدای متعال در همین درگیری ها است که خبیث و طیب را از هم جدا می کند. وقتی قرار است که طلا از مس جدا شود، کوره و دستگاهی می خواهد. آلیاژ ها را وقتی می خواهند خالص کنند، کوره های عظیمی هست که این آلیاژ در فعل و انفعالاتی در آنها خالص می شود. خدا در مسیر ابتلائات عالم و دستگاه حق و دستگاه باطل شیطان، باطل و حق را از هم جدا می کند؛ باطل ها با هم جمع می شوند و همه داخل جهنم می شوند. گاهی عطر و لجن با هم جمع می شود، لجن بوی عطر می گیرد و عطر هم بوی لجن؛ اما در فرایندی از هم جدا می شوند و بوی عطر برمی گردد به خودش و بوی لجن هم برمی گردد به خودش و از هم تفکیک می شوند. پس این جریان دستگاه باطل که شما می بینید در عالم است، کاملاً از هم جدا می شوند؛ یعنی اگر یک ذره باطل در مومن باشد آن طرف می رود و یک ذره حق باشد این طرف می رود. جای حق در جهنم نیست و جای باطل هم در بهشت نیست. محیط ولایت امیرالمومنین جای بدی ها نیست و محیط ولایت دشمنان امیرالمومنین هم جای خوبی ها نیست این ها از هم جدا می شوند.

سوال: در آستانه شب های قدر بهترین کاری که می شود برای درک بهتر این شب چیست؟

جواب: آدم باید از قبل خودش را آماده کند. الآن بهترین کاری که می شود انجام داد فقط التماس به خدای متعال و انکسار است. آدمی که یک عمر باید کار می کرد و کار نکرده است، دیگر شب امتحان خیلی وقت کتاب خواندن نیست. باید یک راه میانبر پیدا کرد. آن راه میانبر این است که انسان التجاء به حضرت حق بکند و به انکسار برسد. ماه رمضان دو رزق دارد؛ یک رزقش قرآن است «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآن»(بقره/186) که در همه ماه منتشر است و اوج انتشار قرآن لیلة القدر است «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ»(قدر/1)

درجات بهشت به اندازه آیات قرآن کریم است و کسی که می خواهد به بالاترین درجات بهشت و قرب خدا برسد باید با قرآن سیر بکند. اوج انتشار رزق قرآن شب قدر است. حقیقت ولایت هم همین طور است و در کل ماه منتشر است؛ اما شب قدر اوج آن است که درک حقیقت است. رزق این ماه این است. این رزق هم از آن اسراری است که زحمت می خواهد و اگر کسی مهیا نشده تنها راهش التجاء و انکسار است؛ یعنی احساس کند دستش خالی است. فقط التماس به خدا بکند و دامن امام زمان را بگیرد که یک جوری ان شاء الله او را به شب قدر برسانند. اگر این هم یادش رفت یعنی نه کار کرده نه التماس می کند دیگر هیچ چیز به دست نمی آورد. دو دسته هستند که چیزی گیرشان می آید. یکی آن هایی که خیلی زحمت می کشند و یکی آن هایی که خیلی التماس می کنند. ما لا اقل از آن هایی باشیم که التماس کنیم که خدایا این رزقی که شب قدر به خوب ها می دهی به ما هم به برکت و شفاعت امام زمان علیه السلام بده. به نظرم راهش این است...

پی نوشت ها:

(1) غرر الحكم و درر الكلم، ص: 352