نسخه آزمایشی
یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397 - Sun, 22 Apr 2018

جلسه پنجم آموزش کلیات اندیشه اسلامی / جریان نور و ظلمت در آیات و روایات

متن زیر جلسه پنجم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 11 اسفندماه سال 87 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه بحث کلیات معارف، به توضیح و تبیین جریان نور و ظلمت و معرفی مصادیق آنها بر آساس آیات قران و روایات پرداختند. در ابتدا بر اساس آیه 256 سوره بقره بیان کردند که رسیدن به حقیقت ایمان دو شرط دارد: کفر به طاغوت و ایمان به خدا. سپس ولایت به عنوان نتیجه الوهیت معرفی گردید. بخش عمده مطالب این جلسه این است که استاد توضیح می دهند ولایت خداوند بر مومنان از طریق ائمه معصومین اعمال می شود و در واقع پیامبر و ائمه معصومین ع همان نوری هستند که خداوند خلق و نازل کرده است و به وسیله آنها باعث نورانیت، شرح صدر برای رسیدن به مقام اسلام حقیقی، طهارت قلب و امنیت از فزع اکبر قیامت برای مومنین می‌شود. در مقابل ولایت طاغوت متولیان خود را به سوی ظلمات و هلاکت پیش می برند.

مقدمه

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله رب العالمين و صلّي الله علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطاهرين و اللعنة علي اعدائهم اجمعين. در جلسات گذشته به طور اختصار اشاره كرديم حقيقت دين كه ما به آن دعوت شده ايم توحيد است. توحيد به معناي پذيرش الوهيت خداي متعال و درك حقيقت كلمه «لا اله الا الله» است. اشاره شد كه حضرات معصومين ـ انوار پاك نبي اكرم و اهل بيت ايشان (سلام الله عليهم اجمعين) ـ طريق جريان الوهيت و ولايت خداي متعال در عالم هستند و به همين دليل، پذيرش ولايت آنها و تسليم بودن به ولايت آنها، شرط ايمان و شرط درك حقيقت توحيد است. ولايت آنها طريق جريان سرپرستي خداي متعال بر بندگان خداي متعال است. البته اين نكته را هم اشاره كرديم كه اين اولياي الهي به مقام ولايت رسيدند و «ولي الله» شدند، امانت الهي که به آنها عنايت شده اين است كه حضرات معصومين در پذيرش ولايت خداي متعال اهل سبقت و سرعت بودند و با تمام وجود، ولايت حضرت حق را پذيرفتند و طبيعتاً بعد از آن كه پذيرفتند و به مقام ولي اللهي رسيدند، طريق سرپرستي خداي متعال نسبت به عباد او شدند.

به دنبالش عرض كرديم دين هم باطني دارد. باطن اين دين، همين جريان ولايت خداي متعال و سرپرستي رشد و سرپرستي نور و هدايت از طرف خداي متعال است و شرايع، مرتبه تنزل دين است. اشاره كرديم همين طور كه دين باطن و ظاهري دارد، طبيعتاً دينداري هم ظاهر و باطن دارد. ظاهر دين داري، آراسته شدن به شرايع اسلام است و باطنش تحقق به حقيقت ولايت، پذيرش ولايت و نوراني شدن به نورانيت ولايت، بلكه در هر شريعتي، راهي به سوي آن ولايت گشوده مي شود. نماز، طريقي است به سوي درك ولايت خداي متعال. حج و صوم و زكات و همة واجبات، همين طور هستند. به عكس، همه محرمات هم طرقي هستند براي خروج از محيط ولايت نور. لذا همين طور كه دين باطن و ظاهر دارد و اين ظواهر - اگر خوب دقت بشود- متصل به آن باطن هستند، آن ولايت است كه در اين خصوصيات جاري مي شود ، در عرض و در كنار ولايت الله نيست، بلكه شريعت در طول ولايت خداي متعال هست.

دينداري هم همين طوري است. دين داري هم ركن اصلي اش پذيرش ولايت خداي متعال است و در مقدمه او، إعراض از ولايت غير و انكار ولايت غير و پذيرش ولايت خداي متعال، باطن دينداري است كه طريق رسيدن به مقام توحيد و درك الوهيت خداي متعال و به اصطلاحِ آقايان ـ اگر درست باشد ـ شهود حقيقت «لا اله الا الله» است. انسان اگر بخواهد به اين درك و شعور برسد و حقيقت «لا اله الا الله» را درك بكند، بايد باطن ولايت الهي را داشته باشد. بنابراين آراسته شدن به ظواهر عملي و اخلاقي دين، مقدمه درك باطن دين و حقيقت ولايت و فناء در ولايت خداي متعال، و آن هم طريق رسيدن به معرفت و درك حقيقت توحيد است. همين طور كه در سير نزول، الوهيت، ولايت و شريعت وجود دارد؛ در اين طرف، دينداري ما هم بايد از مرحله شريعت، ما را به حقيقت دين و از آنجا هم به درك حقيقت توحيد نائل بكند و نتيجه اين بشود كه ما با همه وجود در مقابل الوهيت خداي متعال، در مقابل عظمت او، تواضع و خضوع و سجده كنيم و اين نور سجده، در همه زواياي وجود ما جاري بشود. نكته دیگری را كه اشاره كرديم اين بود كه يكي از نكات مهمي كه در معارف نوراني قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) به آن اشاره شده، همين دو جريان ولايت نور و ولايت ظلمت است.

دو شرط لازم برای رسیدن به حقیقت دین

حالا من بعضي از آياتي كه ناظر به اين جريان هدايت و جريان نور و همچنين جريان ظلمت است و بعضي رواياتش را خدمت تان تقديم مي كنم. قبلاً هم در باب دين، آيات و رواياتي را اشاره كرديم. بيشتر هم اگر خواستيد ملاحظه بفرماييد، خود آيه بعد از آيت الكرسي و اين يكي دو آيه، گوياي همين معنايي است كه ما عرض كرديم. بعد از بيان توحيد در آيت الكرسي خداي متعال مي فرمايد «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ». جريان توحيد توضيح داده مي شود بعد مي فرمايند در دين اكراهي نيست. معناي «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» شايد اين باشد كه باطناً ما كسي را مجبور نمي كنيم كه دين و ولايت خداي متعال را قبول بكند اما اگر كسي اين كار را كرد «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ» شايد اين، بيان همان حقيقت دين باشد. ما كسي را مجبور به اين كار نمي كنيم ولي اگر كسي اين دو قدم را برداشت، يكي كفر به طاغوت و دوم ايمان بالله «فَقَد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏‏ لاَ انْفِصامَ لَها» كه اگر کسی متمسک شد به آن عروة وثقي و آن رشته اي كه هم وثيق و محكم است ـ يعني محكم ترين رشته است ـ و هم انفصام و گسستگي ندارد و متصل به آستان ربوبي است مي تواند با اين رشته تا مقام توحيد سير كند. بعيد نيست اين رشته همان حقيقت دين باشد. دين الهي، آن جريان ولايت خداي متعال و هدايت خداي متعال و آن عروة وثقایي است كه خداي متعال براي سير ما قرار داده؛ آن رشته محكم و متصلي است كه ما را به خداي متعال پيوند مي دهد.

طريق رسيدن به اين دين هم كفر به طاغوت و ايمان بالله است كه ايمان بالله را هم اشاره مي كنم. كفر به طاغوت يعني انكار ولايت او. ايمان بالله در يك معنا به معني قبول الوهيت و ولايت خداي متعال است. اگر كسي آن انكار و اين پذيرش را داشت، به باطن دين راه پيدا كرده، متمسك به عروة وثقي شده است كه آن رشته و عروة وثقي، دين الهي است. اين دين، همان جريان ولايت خداي متعال است. لذا در روايات متعددي كه فريقين هم در تفاسير روايي نقل كردند و هم مجامع روايي اين روايت را نقل كردند، فرمودند «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَسْتَمْسِكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى الَّتِي لَا انْفِصَامَ لَهَا فَلْيَسْتَمْسِكْ بِوَلَايَةِ أَخِي وَ وَصِيِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب»(1) يا به حب علي ابن ابيطالب (سلام الله عليهم اجمعين). پس عروة وثقي الهي، همان ولايت نوراني اميرالمومنين يا جريان ولايت الله است. اين جريان ولايت كه رشته متصل بين ما و خداي متعال و عروة وثقي و جريان نور است، نصيب كسي مي شود و كسي از او برخوردار مي­شود كه آن دو تا قدم را بردارد، كفر بالطاغوت و ايمان بالله. بنابراين كأنه اين آيه دين و روش دين داري را توضيح مي دهد كه رسيدن به حقيقت دين متوقف است بر اين كه انسان كفر بالطاغوت و ايمان بالله پيدا بكند و با اين دو قدم، انسان به آن عروة وثقي الهي متصل و متمسِّك مي شود.

ولایت نتیجه الوهیت

بعد هم، بحث از ولايت خداي متعال است. آنهايي كه ايمان آوردند، «اللّهُ وَلِيّ الّذينَ آمَنُوا» آنهايي هستند كه در آيه قبل توضيح داده شد «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ». مومن یعنی كسي که الوهيت و ولايت خداي متعال را پذيرفت. ايمان بالله يعني انسان الوهيت خداي متعال را باور كند و آن الوهيت را بپذيرد. نتيجه­اش چيست؟ «اللّهُ وَلِيّ الّذينَ آمَنُوا» خداي متعال، آنها را ولايت مي كند. پس ايمان بالله و پذيرش الوهيت و ولايت خداي متعال كه تمسك به آن عروة وثقي است، موجب مي شود كه خداي متعال انسان را سرپرستي بكند «اللّهُ وَلِيّ الّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظّلُماتِ إِلَى النّورِ» سيرِ انساني كه تحت ولايت خداي متعال قرار مي گيرد، دائماً سيرِ از تاريكي ها به سمت سرچشمه نور است. يعني دائماً هدايت مي شود و نوراني تر مي شود. و به عكس، «وَ الّذينَ كَفَرُوا» آنهايي كه نسبت به خداي متعال و به الوهيت خداي متعال كفر ورزيدند، به جاي اين كه اولياي طاغوت و ولايت آنها را انكار بكنند، الوهيت خداي متعال و ولايت خداي متعال را انكار كردند، نتيجه چه مي شود؟ «أَوْلِياؤُهُمُ الطّاغُوتُ» وقتي الوهيت و ولايت الله را انكار مي كنند، اقرار نمي كنند، زير بار نمي روند، شانه خالي مي كنند، طبيعتاً ولايت اولياء طاغوت بر آنها جاري مي شود. نتيجه اين ولايت چيست؟ «يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النّورِ» يك سير مستمرِ بيرون بردن آنها از جريان هدايت و نور به سمت تاريكي ها و ظلمات.  نتيجه اين ظلمات هم «أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ» است.

در اين آيه شريفه يك نكته بسيار لطيفي بيان شده كه شايد بشود از اين آيه استفاده كرد كه در عالم، ما انساني نداريم كه تحت ولايت قرار نگيرد. ولايت تعطيل پذير نيست. انسان يا تحت ولايت خداي متعال قرار مي گيرد يا تحت ولايت اولياء طاغوت، يا ولايت نور يا ولايت ظلمت. طريق ولايت الله معصومين شدند ـ عروه وثقي الهي، آن رشته اتصال بين ما و خداي متعال حقيقت ولايت معصومين شد. ولايت خداي متعال از طريق ولايت اولياء معصوم جاري مي شود «ولايتنا ولاية الله»(2) در مقابل هم ولايت اولياء طاغوت قرار دارد. اين ولايت تعطيل پذير نيست. انسان يا در سايه اين ولايت هست يا در ذيل ولايت اولياء طاغوت. اين نكته مهمي است. اين كه گفته شده «اصلْ عدم ولايت احدي بر احدي است»، به نظر من به خاطر غفلت از همين نكته است. انسان از ولايت خالي نيست و بلكه همه حركات و سكنات و رفتارش اگر باطنش را دقت بكنيد، يا تمسك به ولايت نور است يا و تمسك به لايت ظلمت. لذا اين عمل يا جريان نور را در انسان ايجاد مي كند يا جريان تاريكي و ظلمت و ضلال را. اين يك آيه.

آيات ديگر هم هست. شما آياتي كه در آن صحبت از دين شده دنبال بفرماييد، مثلاً آنجايي كه دين فطري را توضيح مي دهد «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفًا فِطْرَتَ اللّهِ الّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»(روم/30) روايات مي فرمايد اين فطرت، همان توحيد است. در روايت علي ابن ابراهيم حضرت فرمودند اين فطرت تا اينجا است: «لا اله الا الله محمد رسول الله علي أمير المومنين ولي الله» فرمودند «الي هاهنا التوحيد»(3) تا اينجا توحيد است. يعني آن توحيدي كه خداي متعال در فطرت انسان قرار داده، تا ولايت را شامل مي­شود. لذا «مَن جَحَدَكُم كافِر»(4) جحودِ ولايت آنها، انكار ولايت الله است، ولایت پیامبر و امام اصلاً در عرض ولايت الله نيست. معنا ندارد چيزي در عرض ولايت خداي متعال باشد و به آن دعوت بشود. اين، عين ولايت الله است. لذا آن ديني كه در فطرت ما است، همان دين توحيد است كه تا ولايت ادامه پيدا مي كند و اين، عين توحيد است. طريق جريان توحيد در فطرت انسان، جريان ولايت است. آن ديني هم كه خداي متعال به نبي اكرم عنايت كرده و بنا است اين دين ظهور پيدا كند و غلبه پيدا كند «هُوَ الّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقّ‏ِ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(توبه/33) در كافي شريف در «باب فيه نکت و نتف من التنزيل في الولاية» آياتي را كه در باب ولايت است، آنجا آوردند. يكي از روايات همين است كه حضرت فرمودند اين دين همان ولايت وجود مقدس اميرالمؤمنين (عليه السلام) است. ذيل اين آيات هم مي توانيد در تفاسير روايي روايت را ببينيد. آن ديني هم كه خداي متعال به نبي اكرم عنايت كرده و آن دين بنا است ظهور پيدا كند و غلبه پيدا بكند، آن دين همان حقيقت ولايت است. لذا عصر ظهور هم عصر جريان ولايت و ظهور حقيقت ولايت در عالم است و همه بركات، از آثار آن ولايت است كه در عالم ظهور پيدا مي كند «ليظهره عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» اين همان ديني است كه فرمود « ِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً»(مائده/3) اينها تفسير دين است. حالا روايت در اين زمينه زياد است، از اين بيشتر هست، مي­توانيد تعقيب بفرماييد. من به عنوان نمونه، اين روايات را عرض كردم كه هم آن رشته باطنيِ اتصال ما به خداي متعال كه حقيقت دين است، به ولايت معصومين تفسير شده؛ هم دين فطري و هم آن ديني كه خداي متعال به وسيله نبي اكرم در عالم تنزل داده و جاري كرده و بعد بر همه اديان ظهور و غلبه پيدا مي كند ، همين حقيقت ولايت هست.

جریان نور و ظلمت در آیات و روایات

اين دو جريان نور و ظلمت را هم يك مقدار بعضي آيات و رواياتش را خدمت تان تقديم كنيم. آيات و روايت در اين زمينه خيلي زياد و فراوان است. يعني از مواردي كه شايد بسيار در قرآن به آن پرداخته شده، همين جريان هدايت و ولايت نور و جريان ظلمت و ضلالت است. در روايات ما هم باب هايي براي اين روايات باز شده از جمله در كافي شريف، بصائر الدرجات و غيرش روايات زيادي آوردند. كافي يك بابي دارد به نام «ان الائمة عليهم السلام نور الله عز و جل». روايات متعددي را آنجا ذكر كرده، من يكي دو تا از آن روايات را ترجمه مي كنم.

ائمه ع، نور نازل شده

يك روايتي است كه ابو خالد كابلي از وجود مقدس امام باقر (عليه السلام) نقل كرده. اولين روايتِ آن باب هست كه ابوخالد كابلي از حضرت راجع به اين آيه سوره مباركه تغابن سوال مي كند كه در سوره مباركه تغابن خداي متعال مي فرمايد «زَعَمَ الّذينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا»(تغابن/7) كفار يك گمان باطلي دارند، يك زعمي دارند و آن اين است كه بعثي در كار نيست. هر چه هست، همين دنيا است « وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ»(جاثیه/24) بعث و ادامه وجودي خودشان را انكار مي كنند. خودشان را در حد دنيا و طبيعت تعريف مي كنند. «قُلْ بَلى‏ وَ رَبّي لَتُبْعَثُنّ ثُمّ لَتُنَبّؤُنّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ»(تغابن/7) صحبت از بعث است كه ربوبيت الهي، اقتضاي اين بعث را دارد «بَلى‏ وَ رَبّي لَتُبْعَثُنّ». ربوبيت خداي متعال، عالم را لغو نيافريده و به سمت كمال هدايت مي كند. «لَتُبْعَثُنّ ثُمّ لَتُنَبّؤُنّ بِما عَمِلْتُمْ» اين كار هم براي خداي متعال بسيار آسان است. بعد مي فرمايد كه «فَآمنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النّورِ الّذي أَنْزَلْنا»(تغابن/8) پس به جاي اين كه خودتان و ادامه وجودي خودتان را انكار بكنيد و به انكار بعث و معاد برسيد؛ به خدا و رسول و آن نوري كه ما نازل كرديم ايمان بياوريد تا به مقصد برسيد. يعني به جاي اين كه خودتان و ادامه وجودي خودتان را انكار كنيد، راه خودتان را پيدا بكنيد «فَآمنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النّورِ الّذي أَنْزَلْنا».

ايشان از وجود مقدس امام باقر سوال كرد اين نوري كه خداي متعال مي فرمايد نازل كرديم، چيست؟ آیا در عرض ايمان بالله و الرسول است؟ مي فرمايد ايمان به الله و رسول و آن نوري كه خداي متعال نازل كرده بياوريد. مراجعه بفرماييد، عين تعابير روايت را آنجا ببينيد. با چند تا سوگند حضرت فرمودند: « وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الْأَرْضِ»(5) سوگند به اسم مقدس خدا، به خداي متعال كه ائمه (عليهم السلام) نور الهي در آسمان ها و زمين هستند، يعني آن نوري كه در همه عوالم جريان پيدا كرده و عوالم به آن نوراني مي شود، نور الهي است و آن نور الهي نازله، همان حضرات معصومين هستند. حقيقت نورانيت آنها، آن نور الهي اي است كه خداي متعال در همه سماوات و ارض نازل كرده «وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الْأَرْضِ» آن نور اللهي كه خداي متعال آن را تنزل داده تا عالم دنيا، همه عوالم را نوراني كرده ـ و با تنزل خودش، عوالم را نوراني كرده ـ ائمه (عليهم السلام) هستند. به خوبي استفاده مي شود كه مقام حقيقت نورانيت آنها، فوق سماوات و ارض است؛ نورانيتي است كه نور الهي است، خداوند تنزلش داده؛ تنزلش در عوالم، موجب نورانيت عوالم شده. در هر عالمي، مرتبه­اي از نورانيت آنها هست، تا مي رسد به عالم طبيعت يا عالم دنيا.

پس با اين تعبير در صدر روايت حضرت «وَ النّورِ الّذي أَنْزَلْنا» را به حضرات معصومين تفسير كردند ، آن هم با اين چند نكته: اولاً «النور» را الف و لام اش را برداشتند، جايش مضاف اليه گذاشتند «و هم و الله نور الله الذي اَنزل». به جاي «النور»، شده «نور الله». مضاف اليه آمده و اين دفعه با مضاف اليه تعريف شده. حضرات معصومين نور الهي­اي هستند كه خداي متعال آن نور الهي را در عوالم تنزل داده. اين مضموني است كه در زيارت جامعه كبيره هم ديديد، اصلش هم در آيه نور به وضوح آمده «حتي منَّ علينا بكم فجعلكم في بيوت اذن الله». بعد حضرت فرمودند كه «وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ» فرمودند به خدا قسم ائمه (عليهم السلام) قلوب مومنين را نوراني مي كنند. يعني اگر حقيقت قلب شرح صدر پيدا كند، گشايش پيدا كند، به نور امام (عليه السلام) نوراني مي شود «وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ» نوراني شدن قلب با تنزل نور امام است و اين هم از شئون خود امام (عليه السلام) است. يعني ولايت آنها است كه قلوب را نوراني مي كند. اين طور نيست كسي خودش بتواند به سرچشمه نور راه پيدا كند «وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ» اگر قلبي ايمان آورد، «فَآمنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النّورِ الّذي أَنْزَلْنا» اگر تسليم ولايت آنها شد، آن وقت آن حقيقت ولايت جاري مي شود و قلوب را نوراني مي كند.

روایت دیگری را که خدمت تان تقدیم می کنم در باب فضل المسلِّمين کتاب كافي شريف است ، امام صادق (ع) فرمودند: «لَوْ أَنَ‏ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ‏ وَحْدَهُ‏ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ» اگر کسی همه اين كار ها را بكند «ثُمَّ قَالُوا لِشَيْ‏ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ» اما نسبت به حكم الهي حرجي در دلش باشد «لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِينَ»(6) مشرک است. بعد اين آيه را خواندند «فَلا وَ رَبِّكَ‏ لا يُؤْمِنُونَ‏ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ‏ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ‏ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»(نساء/65) ايمان يعني تسليم محض شدن در مقابل جريان ولايت نبي اكرم و نبوت ايشان و ولايت اولياء معصومين. «و هم و الله ينوّرون قلوب المومنين» اگر كسي به مرحله ايمان رسيد؛ امام که همان نور الله است قلب او را روشن و نوراني مي كند.

اين چگونه نوري است؟ حضرت يك توضيحي دادند «لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ» اين همان نقطه گرفتاري ما است. فرمودند اگر قلبي نوراني به نور امام شد و به مرحله ايمان رسيد و نور امام (عليه السلام) در او ظهور پيدا كرد؛ نور امام در قلب مومن، روشن تر از خورشيد در وسط روز است «أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ» و لذا اگر كسي به مرحله حقيقت ايمان برسد، به حدي نورانيتِ ايمان در قلبش ظهور پيدا مي كند كه حقيقت قلبش، حقيقت باطنِ وجودش نوراني مي شود به نور امام و با اين نور، هدايت مي شود. لذا يك عده اي هستند كه قلبشان با نور امام نوراني مي شود، قلبشان از روز روشن تر مي شود. در جمله بعدش حضرت فرمودند «وَ يَحْجُبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نُورَهُمْ عَمَّنْ يَشَاءُ فَتُظْلِمُ قُلُوبُهُمْ»(7) يك دسته اي هم هستند كه مشيت الهي، حكمت الهي به اين تعلق مي گيرد كه آنها از اين نور محروم بشوند، محجوب مي شوند. قلوبشان ظلماني مي­شود. هيچ نور ديگري در وراي اين نور نيست كه قلبي را روشن كند. اگر قلب از اين نور محروم شد، در ظلمت به سر مي برد.

شرح صدر برای اسلام

در آیه دیگری از قرآن کریم خداي متعال مي فرمايد: «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِْلإِسْلامِ» خداي متعال اگر بخواهد كسي را هدايت كند، به او شرح صدر مي دهد تا به مقام حقيقت اسلام برسد. حقيقت اسلام همان دين الهي است «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»(آل عمران/19) كسي مي تواند حقيقت دين را با باطن و قلب خودش دريافت كند و به مقام اسلام برسد كه «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ» خداي متعال به او شرح صدر و بسط سينه بدهد.

طبق آیات و روایات قلب چهار مرتبه دارد. يك مرتبه اش «صدر» است كه جاي اسلام است «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ للإيمان». يك مرتبه اش «قلب» است، «قلب» جاي ايمان است «وَ لَمّا يَدْخُلِ اْلإيمانُ في قُلُوبِكُمْ»(حجرات/14) مرتبه دیگر قلب «فؤاد» است، «فؤاد» هم كه جاي معرفت است «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى»(نجم/11) جاي رؤيت و مشاهده و معرفت است. مرتبه دیگر قلب «لُبّ» است. «لُبّ» هم جاي ذكر است «إِنّما يَتَذَكّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ»(رعد/19) اين ها مراتب قلب است. حالا جورهاي ديگر هم هست، من به عنوان مثال عرض كردم كه معلوم باشد صدر چيست. «صدر» يكي از مراتب قلب است.

«مَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِْلإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنّما يَصّعّدُ فِي السّماءِ» به حدي اين قلب تنگ و ملتئم و بسته مي شود كه راه ورود حقيقت به او بسته مي شود «كَأَنّما يَصّعّدُ فِي السّماءِ». برای تشبيه این مثال را می توان مطرح کرد. توپي را كه پر از هوا است، اگر روزنه اي براي ورود آب داشته باشد و آن را به عمق آب ببريد، توپ از آب پر مي شود. آن آب در توپ جاري مي­شود و توپ ثقل و سنگيني پيدا مي كند. ولي اگر توپ بسته باشد، به جاي اين كه آب در آن جريان پيدا كند، آب به توپ فشار مي آورد «كَأَنّما يَصّعّدُ فِي السّماءِ». وقتی حقيقت هدايت و حقيقت ولايت مي­آيد، قلبي كه شرح صدر دارد، اين حقيقت در آن وارد مي شود. ولي قلبي كه بسته است «يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنّما يَصّعّدُ فِي السّماءِ» از حقيقت نبوت نبي اكرم و ولايت معصوم كه عين رحمت خداي متعال است، در ضيق و ضنک و فشار است. حالا شايد معناي آيه، اين باشد.

«فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِْلإِسْلامِ». اين شرح صدر چيست؟ آيات قرآن و روايت معنا كرده است. در قرآن مي فرمايد «أَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِْلإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»(زمر/22) شرح صدر، همان نورانيت است «فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ» نور از جانب رب است و او مهيمن بر اين نور مي شود. در روايت نبوي (صلي الله عليه و آله و سلم) هم كه در مجمع البيان مرحوم طبرسي (رضوان الله تعالي عليه، زاد الله في درجاته) نقل كردند، از حضرت سوال شد كه اين شرح صدر چيست؟ فرمودند «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَشْرَحُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِحُ» يك نورانيتي است كه در قلب مومن واقع مي شود و با آمدن اين نور، شرح صدر پيدا مي شود. وسعت و انفساح و گستردگي پيدا مي­شود در قلب. حالت بستگي و محدوديت از قلب برداشته مي شود.

البته بعد سوال كردند كه علامتش چيست؟ حضرت فرمودند كه سه تا علامت دارد. اگر اين نورانيت آمد، علامتش اين است كه «وَ الْإِنَابَةُ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ التَّجَافِي عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِه»(8) اين سه چيز، علامت آن شرح صدر است. كسي كه به وسعت رسيد، بي­قراريِ در دنيا پيدا مي كند. آماده براي عروج و مهيا براي عبور از عالم طبيعت مي شود. اين، نتيجه نورانيت و شرح صدر است. وقتي درهاي غيب به قلب انسان، باز مي شود قلب وسعت پيدا مي كند؛ مثل ظرفي است كه در دريا فرومي­بريد. اين ظرف وقتي در دريا قرار می گیرد، به وسعت دريا متصل مي شود. بنابراين هدايت، با شرح صدر حاصل مي شود. شرح صدر با چه چيزي حاصل مي شود؟ با نور حاصل مي شود. انسان وقتي به سرچشمه نور متصل شد و درهاي قلبش به روي عالم انوار باز شد، قلب به وسعت عالم انوار وارد و متصل مي شود، لذا خودش وسعت و فسحت پيدا مي كند. كأنه به وسعت و اتساع عالم نور، سعه پيدا مي كند. به اندازه اي كه به حقيقت نور راه پيدا مي كند به سعه عالم انوار مي رسد و از محدوديت عالم طبيعت بيرون مي رود. نوري كه براي هدايت، در قلب واقع مي شود همين است. چيزي غير از اين نيست.

فرمود «لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ » و دنبالش هم فرمودند «و يحجب الله نورهم عمَّن يشاء فتُظلِمُ قلوبُهم». فرمود محجوب كه شدند، ديگر در ظلمت هستند. پس هر نوري هست، همين نور است «و هم و الله نور الله الذي انزل و هم و الله نور الله في السماوات و الارض... و هم و الله ينوّرون قلوب المومنين». بنابراين اگر در جاي ديگري از قرآن، سخن از نوري است كه وارد قلب مومن مي شود و موجب شرح صدر و عامل هدايت مي شود، همين نور است. غير از اين نور، نور ديگري نيست. جريان نور در عالم، جريان نور الهي است. نور الهي هم معصومين هستند.

حب و سلم ائمه ع و طهارت قلب

امام ع در ذيل روايت توضيح داده كه چگونه مي شود به اين سرچشمه نور رسيد و نوراني شد به طوري كه انسان هميشه انوار حضرات معصومين را با خودش احساس كند و در شعاع اين نور از عالم طبيعت وارد عالم انوار شده، به وسعت عالم انوار و وسعت عالم ولايت راه پيدا كند. حضرت در این باره فرمودند: «و الله يا ابا خالد لا يحبنا عبد و يتولانا حتي يطهِّر الله قلبه» هيچ عبدي به مرحله حب و ولاءِ ما نمي رسد تا اين كه خدا قلبش را تطهير بكند. شايد بهتر باشد اين تعبير را اين طور معنا كنيم كه اگر کسی به ولايت رسيد، به تطهير مي رسد. گمان مي كنم این طور باشد چون اين جا بحث از همان مرتبه كمال ولايت است كه مرتبه نوراني شدن به نور ايمان و نور امام (عليه السلام) است. «و الله يا ابا خالد لنور الامام في قلوب المومنين انور من الشمس المضيئة بالنهار و هم و الله ينوّرون قلوب المومنين». چه وقتي آدم به اين منزلت مي رسد كه نوراني به نور امام بشود؟ شعاع نور امام وارد قلب او بشود و به فسحت و وسعت و شرح صدر برسد؟ فرمودند: «و الله يا ابا خالد لا يحبنا عبد و يتولانا» اگر كسي بخواهد به مرحله نورانيت قلب برسد، به مرحله تنوير برسد و نوراني بشود، بايد به مرتبه محبت و ولايت برسد، ولايت معصوم را قبول بكند، محبت معصوم و ولايت معصوم در او شكل بگيرد، آن وقت او مجراي نور مي شود.

چه كسي به اين مقام از محبت و ولايت مي رسد تا برای نورانی شدن تهيّأ پيدا بكند؟ «و هم و الله ينوّرون قلوب المومنين» اين ايمان، حب و ولاء كه مقدمه نورانيت و تنوير معصوم است كه قلب انسان را نوراني مي كند، متفرع است بر چيست؟ بر تطهير الهي «و الله يا ابا خالد لا يحبنا عبد و يتولانا حتي يطهّر الله قلبه» و لا يطهّر الله قلبَ عبد... ، تطهير هم صنع الهي است. خدا است كه تطهير مي كند، ديگري نمي تواند. انسان خودش را نمي تواند تطهير بكند. «و لا يطهّر الله قلب عبد حتي يسلِّم لنا و يكون سلما لنا» خداي متعال هم قلب را تطهير نمي كند الا اين كه تسليم مستمر داشته باشد، «يسلّم» تا به مقام سلم برسد. اگر قلبي تسليم مستمر داشت و به مقام سلم رسيد، تطهير مي شود؛ و اگر تطهير شد، ابتدا به مرحله ايمان و حب و بعد به مرحله تنوير و نورانيت مي رسد. لذا سير از تسليم تا تطهير و تنوير به نور امام (عليه السلام) است. اين سير انسان است برای رسیدن به مرحله حقيقت ولايت كه همان شرح صدر است، همان درك حقيقت اسلام و حقيقت ولايت است.

البته اين روايت در ذیل خود يك جمله دیگری هم دارد که می فرماید: «فَإِذَا كَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِيدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ الْأَكْبَر»(9) كه يك بركت و ثمره ديگري را براي مقام سلم توضيح مي دهد یعنی انساني كه به مقام سلم مي رسد، ديگر شدت ها و سختي ها از جمله شدت عذاب و فزع اكبر قيامت از او برداشته مي شود. اين ها همه از او برداشته مي شود. اين يك روايت بود كه مسئله جريان نور را در عالم توضيح مي دهد. از اين دست روايات و آيات، فراوان اند. شما آياتي را كه در قرآن، سخن از نور الهي در آن هست، مطالعه كنيد، روايات ذيلش را هم ببينيد كه معمولاً اين نور به حضرات معصومين تفسير مي شود. روايات زياد است. شايد بعضي از آيات را بعداً خواندم.

تبیین جریان نور و ظلمت در آیه نور و روایات ذیل آن

يك روايت ديگر ذيل آيه نور و ظلمت می خوانم كه هر دو جريان را توضيح مي دهد، هم جريان نور را و هم جريان ظلمت را. من آيه را مي خوانم و ترجمه مي كنم، يك روايت هم مي خوانم ولي بزرگواري بفرماييد رواياتِ ذيل اين آيه فراوان است، تفسير نورالثقلين يا برهان را ببينيد. تقريباً روايات ذيل اين آيه را جمع كردند. گرچه ممكن است بعضي روايات نيامده باشد ولي تقريباً روايات جمع شده. آيه نور  از آيات پربركت هم است، مداومت بر آن هم خيلي خاصيت دارد.

فرموده است: «اللّهُ نُورُ السّماواتِ وَ اْلأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزّجاجَةُ كَأَنّها كَوْكَبٌ دُرِّيّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيّةٍ وَ لا غَرْبِيّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللّهُ اْلأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِكُلّ‏ِ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ * في بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصّلاةِ وَ إيتاءِ الزّكاةِ يَخافُونَ يَوْمًا تَتَقَلّبُ فيهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»(نور/35-38)

بعد از آن وارد بحث كفار مي شود «وَ الّذينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَةٍ... * أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/39-40)

اين آيات از آيات بسيار فوق العاده قرآن است كه تفسيرش هم بسيار مشكل است. حكما، عرفا، متكلمين و فلاسفه هر كدام به نحوي خواستند اين آيه را تفسير بكنند و تفاسير متنوعي هم مطرح شده، همه آن تفاسير هم در جاي خودش محترم است. اجمال مسئله اين است كه اول صحبت از نور الهي است كه «الله نور السموات و الارض» خداي متعال نور همه عوالم هست. روشني همه عوالم از او است. در این جا با تفسير بزرگان كار ندارم. «الله نور السموات و الارض» در اين قسمت آيه چندين روايت در كافي، توحيد صدوق و غيرش هست كه فرمودند: «هاد لأهل السماء و هاد لأهل الارض»(10) خداي متعال است كه هدايت مي كند، هدايت هم با نور است. يعني هر مخلوقي به سمت مراتب كمال در همه سماوات و ارض هدايت مي شود، با نور الهي است «الله نور السموات و الارض فقال هاد لأهل السماء و هاد لأهل الارض» يا به تعبير ديگر در بعضي روايات «هدي من في السماء و هدي من في الارض» آن هدی و هدايتي كه سماواتيان و زميني ها و همه را در بر مي گيرد، همان نور الهي است «الله نور السموات و الارض». كلمات بزرگان و مفسرين، در جاي خودش بحث می شود.

بعد مي فرمايد اين نور الهي، مَثَلي دارد «مَثَلُ نوره» نور الهي، مِثل ندارد ولي تمثُّل پيدا كرده، مَثَلي دارد. مَثَل نور الهي، در مقام تشبيه، مثل يك چراغدان است «كمشكاة». مشكات آن روزنه اي بوده كه در گذشته در ديوارها ايجاد مي­كردند و چراغ هاي مثلاً نفتي و روغني را در آن روزنه قرار مي دادند تا در معرض باد و نسيم و ... نباشد. آن روزنه و جاي چراغ را مشكات مي گفتند. «كمشكاة فيها مصباح» مَثَل نور مِثل مشكاتي است «مَثَل نوره كمشكاة». آن مَثَل نور را اگر بخواهيم تشبيه كنيم؛ مَثَل نور، مِثل مشكاتي است كه در آن مشكات، در آن چراغ دان، چراغي قرار داده شده. «المصباح في زجاجة» و اين مصباح و چراغ را هم درون يك حباب بلوريني قرار دادند كه در چراغ ها بوده. كارهايي از آن حباب بلورين هم مي آمده، هم نور را حفظ مي­كرده و هم منعكس مي كرده و امثال آن. مي فرمايد خود اين زجاجه «الزجاجة كأنها كوكب درّي» اين طور نيست زجاجه اي كه روي اين مصباح قرار گرفته، يك شيشة بي نور باشد. هم زجاجه است هم كوكب دري است. خودش يك ستاره درخشان و منوِّر است. اين طور نيست كه فقط يك شيشه اي باشد كه بر روي اين مصباح قرار داده شده. آن ظرف محافظ، آن فضايي كه اين چراغ در آن قرار داده شده، آن فضاي زجاجه، خودش «كأنها كوكب درّي».

بعد مي فرمايد اين چراغ «يوقد من شجرة مباركة زيتونة» از يك درخت مبارك زيتونه شعله ور مي شود كه كأنه از روغن اين درخت است. آن روغني كه در اين چراغ ريخته مي شود و نور اين چراغ به او بر مي گردد و از آن شعله ور مي شود، دارد در اين چراغ دان جاري مي شود و در اين چراغ تبديل به نور مي شود. او است كه دارد در نهايت منتهي به نور مي شود. اين يك درخت مباركه زيتونه اي است كه «لا شرقية و لا غربية» شرقي و غربي نيست. البته بعضي گفتند شايد مي خواهد بگويد درخت زيتوني كه در وسط باغ است، نه در شرق و غرب، لذا دائماً آفتاب گير است پس زيتونش بهتر است، تشبيه از اين نظر است ولي آيه دقيقتر از اين حرفها است. «يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» آن قدر زيتونِ اين درخت آماده براي نور دادن است كه نزديك است از خودش نور و تابش شعاع نور داشته باشد در حالی كه هنوز شعله آتش به اين زيتون برخورد نكرده، «يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ». بعد مي فرمايد «نور علي نور» اين جريان مشكات انوار الهي، نوري است بر فراز نور ديگر. «و يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» خداي متعال هر كسي را كه بخواهد به سوي نور خود هدایت می کند. اين جا نور به ضمير غائب اضافه پيدا كرده و اشاره به مقام غيب است، اين طور فرمودند. «يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» خداي متعال هر كسي را كه بخواهد، به سمت نور خود هدايت مي­كند. «وَ يَضْرِبُ اللّهُ اْلأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِكُلّ‏ِ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ» اين مَثَل­ها براي فهم مردم است و از علم الهي هم ناشي مي­شود.

«في بيوت » اين نور در خانه هايي تنزل پيدا كرده كه «أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ» اجازه رفعت به آن خانه ها داده شده و اجازه داده شده كه ذكر الهي در آن خانه ها برقرار باشد. «يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصالِ» در هر صبحگاهان و شامگاهان، رجالي هستند در اين خانه ها كه خدا را تسبيح مي كنند. بعد آن رجال را وصف مي كند «لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ». نکره بودن «رجالٌ» براي تعظيم است. «يُسبِّح له فيها بالغدوِّ و الأصال رجال لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ» اين يك آيه كه آيه نور است.

در آيه بعد هم مي­فرمايد «أو کظلمات » مَثَل تاريكي ها در يك درياي خروشان و عميقي كه «يغشاه موج» موجي او را پوشانده «من فوقه موج » در فراز آن موجي كه روي دريا را پوشانده ، موج ديگري است. «من فوقه سحاب» از وراي آن هم يك ابري است. «ظلمات بعضها فوق بعض» اين فضا، فضاي ظلمت بر روي ظلمت است. به طوري كه «اذا أخرج يده» اگر كسي در عمق اين ظلمات گرفتار شده باشد، وقتي دست خود را بيرون مي آورد «لم يكد يراها» اصلاً امكان ديدنش برايش نيست. اصلاً نزديك به ديدن هم نيست، خيلي فاصله دارد «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ». اين دو تا آيه را عرض كردم، بزرگان و مفسرين خيلي تلاش كردند كه معنا كنند. من به عنوان پايان بحثم فقط يك عین روايتي را كه كافي شريف نقل كرده مي خوانم، ترجمه و توضيحش بماند. بقيه روايات را هم انشاء الله جلسه بعد ببينيم با هم ديگر معنا بشود.

فقط براي اين كه ورود به اين آيه شده باشد من اين روايت را مي خوانم. روايت در كافي شريف است در باب «ان الائمة عليهم السلام نور الله عز و جل» هست، هر دو آيه را معنا كرده فرمود: «اللّهُ نُورُ السّماواتِ وَ اْلأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» فرمود خداي متعال نور آسمان و زمين است، مَثَل نور او... اين مَثَل را در روايت توحيد صدوق كه بعداً انشاء الله مي­خوانيم فرمود مَثَل نوره قال محمد (صلي الله عليه و آله و سلم)» مَثَل نور، خود وجود مقدس حضرت است. ايشان مَثَل نور خدا و تمثل نور الهي در همه عوالم است. اين نور را توضيح مي دهد. اين نور مِثل يك چراغدان است. اگر بخواهيم اين نور، خود اين مَثَل را، خود اين وجود مقدس را تشبيه كنيم؛ می توان گفت خود اين وجود مقدس مِثل يك چراغدان است. در روايت توحيد صدوق می فرماید «فالمشكاة صدر نبي الله ص»(11) آن صدري است كه چراغ در آن روشن شده. اگر حضرت را بخواهيم تشبيه كنيم، صدرشان مثل يك چراغدان است. در اين صدر چراغي است، فرمود چراغ نور علم و نبوت است. فعلاً آن روايت را بگذاريد كنار.

روايتی در كافي، فرمود «مشكات، فاطمه (عليها السلام) است» كه كأنه صدر نبي اكرم است. ظرف انوار الهي در قلب نبي اكرم، وجود مقدس فاطمه زهرا (سلام الله عليها) «روحيَ التي بين جنبيَّ»(12) «فيها مصباح»، فرمود اين مصباحِ اول، امام حسن است. مصباح دوم، الحسين (عليه السلام). «الزجاجة» باز دوباره فرمود خود وجود مقدس حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است. هم مشكات انوار است، هم چراغدان است، هم حباب اين چراغ است. هم ظرف انوار معصومين است. كه انوار معصومين «و سللتَ منها انوارَ الائمة»(13) از اين وجود مقدس ساطع شده. شايد معناي ليلة القدر بودن ايشان هم همين است: ظرف نزول نور ائمه در عالم دنيا است ، ائمه حقيقت كتاب هستند. اينها همه تشبيه نبي اكرم هست [با تأكيد]. همه اينها وجود مقدس نبي اكرم را توضيح مي دهد كه وجود مقدس نبي اكرم مثل يك چراغداني است.

فرمود چراغدان، صدر نبي اكرم يا فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است. در آن چراغي است، چراغ دومي است، حباب و زجاجه اي است. اين زجاجه هم باز وجود مقدس حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است كه «كوكب درّي بين نساء اهل الدنيا» بين همه نساء، آن وجود مقدسي كه مي تواند ظرف تنزل اين انوار و محافظ اين انوار باشد، وجود مقدس فاطمه زهرا است كه اين انوار را مي شود در درون اين حقيقت تنزل بدهي. لذا در روايتي (زیارت نامه حضرت) كه وجود مقدس فاطمه زهرا را تفسير مي كند فرمود «و سللتَ منها انوارَ الائمة»، آن حقيقتي كه مي شود انوار ائمه را در آن وجود مقدس در عالم دنيا تنزل بدهي، اين وجود است.

بعد «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيّةٍ وَ لا غَرْبِيّةٍ» اين شجره مباركه به جناب ابراهيم (عليه السلام) تشبيه شده است. در روایت فرمود «لا يهودية و لا نصرانية» و نیز در قرآن فرموده است: «ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً»(آل عمران/167) در ادامه روایت فرمود: «لا شَرْقِيّةٍ وَ لا غَرْبِيّةٍ» يعني هيچ انحرافي در او نيست، توحيد محض است. همه اين انوار بر مي گردد به آن درخت توحيد. البته بايد توضيح داد كه اگر خوب دقت کنیم می بینیم خود ابراهيم خليل هم در واقع از فروع نبي اكرم است. فعلاً اينجا نمي خواهيم بحثش را طرح بكنيم. اين وجود مقدس، شجره توحيدي است كه هيچ شرقيه و غربيه اي در آن نيست. «يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ» يعني «يكاد العلم ينفجر بها» آن حقيقت علم و نور علمي كه در اين چراغ دان است، طلوع ممكن است پيدا بكند، جلوه بكند «وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» هنوز شعله نار به او نرسيده. كه بايد اين را معنا كرد كه يعني چه. اين چراغ قبل از اين كه شعله نار به آن برسد، نورش ساطع مي شود. آن نار چيست؟ نار محبت است؟ آنها بماند. و در ادامه فرمود: «نُورٌ عَلى‏ نُورٍ امام منها بعد امام» امامي از اين ائمه بعد از امام. پس انوار متراكم، حضرات معصومين هستند كه «نورٌ علي نور». «يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» يعني «يهدي الله للأئمة من يشاء»(14)

اما در آیه ظلمات فرمود: «أَوْ كَظُلُماتٍ» اين هم يك مقدار معنا كردنش سخت است. «أو كظلمات قال الاول و صاحبه». شايد اين طور بشود اين روايت را خواند، جور ديگر هم مي شود خواند. «أَوْ كَظُلُماتٍ‏ قَالَ الْأَوَّلُ وَ صَاحِبُهُ- يَغْشاهُ مَوْجٌ الثَّالِثُ- مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ ظُلُمَاتٌ الثَّانِي- بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ مُعَاوِيَةُ (لَعَنَهُ اللَّهُ) وَ فِتَنُ بَنِي أُمَيَّةَ» اين اجمال معنای آیه است.

پس در يك طرف جريان نور، چراغدان الهي و انوار هدايت است و در يك طرف ظلمات است یعنی جريان سقيفه و بني اميه. در روایت مذکور فرموده اند: «إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ الْمُؤْمِنُ فِي ظُلْمَةِ فِتْنَتِهِمْ- لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً إِمَاماً مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ ع- فَما لَهُ مِنْ نُورٍ إِمَامٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» يعني مومن از خود و امكانات خودش هم در فضاي ظلمتِ اينها غافل مي شود، نمي تواند همه امكانات خودش را بشناسد و استفاده كند. «و مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورًا» در اين شرايط، يعني «اماماً من ولد فاطمة». اگر كسي در عالم دنيا به امام راه پيدا نكرد، «فما له من نور امامٍ يوم القيامة» ديگر الي الابد بايد در تاريكي و ظلمتِ اين اصحاب بماند. در اين ظلمات اگر كسي به نور امام نرسد، نور ديگري ندارد. اگر به نور امام نرسد، نه فقط اين ظلمات در دنيا با اوست، در عالم آخرت هم با او است.

لذا آيه سوره مباركه حديد هم همين طور معنا مي شود كه «يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى‏ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ * یَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً»(حدید/12-13) فرمود «قال نورُ ائمةِ المومنين» اما منافقين كه در ظلمت هستند مي گويند شما اجازه بدهيد از نورتان استفاده كنيم. مي گويند از دنيا بايد استفاده مي كرديد، یعنی چون «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً، اماماً من ولد فاطمة» كسي كه در ظلمت اينها قرار گرفت به نور امام نمی رسد «فما له من نورٍ امامٍ يوم القيامة» براي سلامتي امام زمان (عليه السلام) صلوات بفرستيد. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

پی نوشت ها:

(1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج64، ص22

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص437

(3) تفسير القمي، ج‏2، ص: 155

(4) زیارت جامعه کبیره

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص194

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص390

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص 294

(8) مكارم الأخلاق، ص: 447

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 194

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص 115

(11) التوحيد (للصدوق)، ص: 159

(12) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 113

(13) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏97، ص: 200 – زیارت نامه حضرت زهرا س

(14) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 195