نسخه آزمایشی
یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397 - Sun, 22 Apr 2018

جلسه نهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی / ولایت حق، طریق تخلق به صفات حمیده و دوری از رذائل

متن زیر جلسه نهم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 30 فروردین ماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه مباحث مربوط به توحید و ولایت بر اساس دو حدیث نورانی به بیان یکی دیگر از آثار و کارکردهای بحث توحید و ولایت پرداخته اند که بحث اصلاح اخلاق و تهذیب فرد، جامعه و تاریخ بوده است. همان طور که طاعت و معصیت می تواند جنبه فردی، اجتماعی یا تاریخی داشته باشد، تهذیب و رشد اخلاقی هم می تواند دارای جنبه های مذکور باشد. دو تلقی می توان در نظر گرفت. تلقی اول این است که انسان با تلاش خود صفات رذیله را در خود ریشه کن کند و صفات حمیده را کسب نماید. تلقی دوم این است که بر اساس حدیث جنود عقل و جهل و فرازهایی از خطبه قاصعه بدست می آید که راه رهایی از رذائل و آراستگی به فضائل، ترک ولایت باطل و در آمدن به محیط ولایت حقه است. هر دو روایت نشان می دهد استکبار یا تواضع نسبت به خداوند با استکبار یا تواضع خلیفه الهی نمایان می شود و رذائل و فضائل هر یک جنود جهل و استکبار و یا تواضع نسبت به ولی خداست.

مروری بر گذشته / سرپرستی عبادت، موضوع ولایت ائمه

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. در جلسات گذشته بیان کرديم که موضوع اصلی ولايت ائمه عليهم السلام سرپرستي عبادت است، نه ايجاد نظم، رفاه يا امنيت. هر چند اگر جريان پرستش خداي متعال در باطن انسان ها و روابط اجتماعي انسان جاري شود، طبيعتاً آثار و برکاتي مثل امنيت و رفاه و عدالت و امثال اينها هم به دنبالش محقق خواهد شد. اگر آثار جريان ولايت حقه و ولايت باطل را در آيات و روايات دنبال بکنيم معلوم مي شود که همه مفاسد و شرور، از آثار جريان ولايت باطل، و همه خيرات از آثار ولايت حق است.

اجمالاً تا اين جا عرض کرديم ولايت ائمه که طريق جريان ولايت خداي متعال است، از شئون عبوديت آنهاست و پذيرش الوهيت، معرفت و بندگي خداي متعال و طريق جريان عبادت در عالم هم هست و موضوعش سرپرستي عبادت است، نه سرپرستي امري دیگر. اگر چه در سايه سرپرستي عبادت، بقيه شئون هم حتما سرپرستي مي شود. خود فعل سرپرستي جامعه و تاريخ هم، بندگي خداي متعال است. يعني يکي از شئون عبادت آنها، سرپرستي ديگران در پرستش خداي متعال است. بعد توضيح داديم که دامنه اين سرپرستي و ولايتي که اعمال مي کنند، فقط در حوزه باطني اشخاص نيست بلکه دامنه اين تصرف و ولايت، هم حوزه حيات فردي انسان را در بر مي گيرد هم حوزه روابط اجتماعي و جامعه پردازي را و بلکه بالاتر، هم حوزه هدايت تاريخ را.

يعني ائمه هدات معصومين جريان عبادت را هم در تاريخ، هم در جامعه و هم در حوزه اختيارات فردي، همه را سرپرستي مي کنند. به تعبير ديگر ما همين‌طوري که پرستش فردي داريم، پرستش اجتماعي و تاريخي هم داريم. در پرستش فردي، فرد، مکلف است و آثار اين پرستش هم به خود او بر مي گردد ولي در پرستش اجتماعي، يک عبادت بزرگ اجتماعي است که به نحو مشاع انجام مي گيرد و همه در ثواب و عقابِ او شريکند. عبادت تاريخي هم معنايش اين است که يک مشارکت بزرگ تاريخي در انجام يک پرستش بزرگ تاريخي وجود دارد که همه به نحو مشاع در اين فعل بزرگ شريک هستند. لذا همه مومنين در طول تاريخ، در ثواب عبادت همديگر شريکند و به فضيلت عبادت همديگر مي رسند. خب اين هم دامنه سرپرستي ائمه عليهم السلام بود که يک مقداري اين را توضيح داديم. البته اين بحث اگر بخواهد بسط پيدا بکند، نياز به يک مقدمات طولاني تري دارد.

جریان ولایت حقه، محور اصلاح فرد و جامعه

نکته اي که بر همين اساس در این جلسه تقديم مي کنم اين است که محورِ اصلاح فرد، جامعه و تاريخ، جريان ولايت حقه است. يعني اگر فردي بخواهد اصلاح بشود، بايد ولايتي که بر او اعمال مي شود ولايت حق باشد؛ اگر جامعه اي بخواهد اصلاح بشود، بايد ولايتي که در آن جامعه اعمال مي شود ولايت نور باشد و همچنين کل جريان تاريخ اگر به نقطه صلاح مي رسد، به خاطر اين است که آرام آرام اين ولايت حقه در او جاري مي شود تا به عصر ظهور مي رسيم که در عصر ظهور، اين حقيقت در عالم دنيا ظهور پيدا مي کند.

اين طور نيست که فرد يا جامعه بتواند جداي از دستگاه ولايت اصلاح بشود و همچنين تاريخ. اصلاح شدن به اين است که جريان ولايت حقه در آنها واقع و جاري بشود. توضیح این مطلب به بحث هاي پر دامنه اي نیازمند است که اگر مجالي بود تقديم مي کنيم. آثار ولايت حق و باطل را بايد در حوزه حيات انسان دنبال کنيم ببينيم اگر ولايت يک جامعه اي اصلاح شود آثارش چيست؟ مثلا در روايات آمده است که رَوح، راحتي، فلاح، رشد و... از شئون ولايت قرار دارد.

ولایت و تهذیب اخلاق

از اينجا وارد این بحث بشويم که بر اين اساس، تهذيب و اخلاق هم بايد بر محور ولايت تفسير بشود. يعني مهذب شدن انسان از شئون اصلاح امر ولايت در وجود انسان است. گاهي ممکن است تهذيب را اين‌طوري معنا کنيم که تعدادی از صفات حميده اند و تعدادی دیگر از صفات رذيله اند و فرد با يک مراقبه ها و تدابيري، آرام آرام صفات رذيله را از خودش دور مي کند و از صفات رذيله تخليه مي شود و به عکس، آرام آرام به زيور صفات حميده آراسته مي شود.ولي حقيقت اين است که رسيدن به صفات حميده و متخلق شدن به اخلاق حميده، از فروع اصلاح امر ولايت در انسان است؛ کما اين که اتصاف به صفات رذيله از فروع آلودگي در امر توحيد و ولايت بوده، از فروع شرک و از فروع فَساد در امر تولي و تبري است. این مطلب را باید توضیح داد.

 به تعبير ديگر اگر کسي اين ‌طور تلقي کند که صفات حميده اي هست که انسان با تلاش خودش مي تواند به آن صفات حميده برسد و از صفات رذيله فاصله بگيرد، اخلاقي که از این تلقی ناشي مي شود و علم اخلاقي که از آن نتیجه مي شود يک سنخ است؛ و اگر گفتيم اخلاق حميده از شئون توحيد هستند، سنخ ديگري از علم اخلاق به دست می آید. به نظر مي آيد اخلاق حميده، همه از شئون توحيد هستند. يعني ما بايد به مراتب توحيد و مراتب معرفت الهي برسيم و صفات حميده از فروع اين معرفت، از آثار و برکات اين معرفت و نازله ی اين معرفت در قلب انسان است. کما اين که اگر طريق توحيد ولايت باشد، از آثار رسيدن به ولايت حقه و ظهور ولايت حقه در انسان اتصاف به صفات حميده است. اين چيزي است که يک مقداري در اين جلسه خدمتتان تقديم می کنم.

مقدمتاً به دو روايت اشاره مي کنم يکي خطبه قاصعه است که به طور جد در اين جا بايد مورد دقت قرار بگيرد و دوم حديث جنود عقل و جهل. مرحوم کليني حديث جنود عقل و جهل را در کتاب عقل و جهل کافي نقل کردند که حديث چهاردهم اين کتاب است. آن ‌قدر اين حديث مهم است که نه فقط شراح کافي ـ بزرگاني که کافي را شرح کردند ـ اين حديث را مورد دقت زياد قرار دادند، بلکه رساله هاي مستقلي در شرح حديث جنود عقل و جهل نوشته شده. خطبه قاصعه هم که واقعا از غرر خطبه هاي اميرالمومنين عليه السلام است. البته معارف فراوان ديگري هم پشتوانه اين بحث هست، منتها من به عنوان نمونه اين دو کلام نوراني را تقديم مي کنم.

سجده و تواضع در برابر خداوند، اصل و اساس عبادت

در خطبه امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ‏ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى‏ وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ‏ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ‏ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ‏ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ‏. اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ أَ لَاتَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ‏ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ‏ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُم‏»(1)

در خطبه قاصعه محور بحث اين است که کبريايي و عزت از صفات و شئوني است که خداي متعال مختص جلال خود قرار داده و نسبت به ديگران قُرُق گاه و حريمي است که حق ورود به آن حريم را ندارند. اگر کسي در اين عزت و کبريايي با خداي متعال منازعه بکند، لعن مي شود. بعد حضرت توضيح دادند که خداي متعال ملائکه مقرب خود را به همين امر امتحان کرد که آيا نسبت به اين حريم الهي و قرق گاه الهي، حرمت نگه مي دارند يا ورود پيدا مي کنند؟ اين امتحان و اختبار الهي هم براي اين بوده که صف متواضعين و مستکبرين از هم جدا بشود، خداي متعال يک امتحاني از ملائکه مقرب گرفت که متواضع و مستکبر در همين امتحان از هم جدا مي شوند. از اين کلام نوراني استفاده مي شود که امتحان ملائکه مقرب، همين مسئله تواضع در مقابل کبرياي الهي و تذلل در مقابل عزت الهي است.

بعد حضرت توضيح مي دهند اين امتحان را که براي جدا کردن صف متواضعين از مستکبرين هست، اين ‌طور گرفت که نازله ای از حقیقت روح را در قالب گلی قرار داد و به ملائکه فرمود بر او سجده کنيد. ابليسي که تا عالم ملائکه پيش رفته بود استکبار کرد. حضرت فرمودند ريشه اين استکبار ابلیس عصبيت او و هميّتي است که او را گرفته است. معناي عصيبت و هميت اين است که انسان در مقابل خداي متعال براي امري دیگر شأن قائل بشود و بخواهد آن را پايگاه ارزش قرار بدهد. هر چيزي را که ما در مقابل خداي متعال تکيه گاه قرار بدهيم و به او تکيه بکنيم، مي تواند ما را به تعصب، عصيبت و هميت نا به جا بکشد و مي تواند ما را به استکبار در مقابل خداي متعال و تعزز در مقابل خداي متعال منتهي کند. ابليس هم اين کار را کرد. ابلیس با اصل خود بر آدم ع فخر فروشی کرد و گفت مرا از آتش آفریدی و او را از گِل يعني براي امري در عرض خداي متعال شأني قائل شد و به آن تکيه کرد و با تکيه بر آن در مقابل فرمان خداي متعال ايستاد. حضرت توضيح دادند که اين امر موجب شد او در دنيا و آخرت مورد لعن الهي قرار گرفت و ذليل شد ولی ملائکه از اين امتحان پيروز بيرون آمدند.

در ادامه حضرت توضيح دادند براي اين که این امتحان با خلقت جناب آدم واقع بشود وقتي مي خواست اين روح را در يک مرتبه جديدي از خلق قرار بدهد، و پيکر و صورتي به او بدهد تا ملائکه در آن قالب او را ببينند و در مقابل او تواضع و سجده کنند، صورتي را که قرار داد صورتي از گل بود امیر المومنین فرمود اگر خداوند می خواست می توانست آدم ع را از نوری که روشنایی آن چشم ها را برباید و رایحه ای خوش بیافریند، اما د آن صورت گردن ها با خضوع در برابرش خم می شو و امتحان برای ملائکه آسان می شد. چرا خداي متعال اين کار را نکرد؟ حضرت توضيح دادند خداي متعال به خاطر سه نکته با مجهولات امتحان کرد. يکي این که خداي متعال مي خواست با اين امتحان، تمييز پيدا بشود و صفوف از هم جدا بشوند، دوم این که حقيقتا استکبار نفي بشود و سوم خيلاء هم دور بشود. اين امتحان، اين‌طور واقع مي شود که آدم ع در قالبی از گل قرار گیرد.

بعد حضرت فرمودند توجه داشته باشيد که قصه شيطان در باب شما تکرار نشود. خداي متعال براي شما امتيازي قائل نشده است. به خاطر يک ساعت استکبار بود که ملکي را رجم و دور کرد و عبادت شش هزار ساله اش را محو و حبط کرد، شما را هم با استکبار عفو نمي کند. پس از مجموع آن چه در اين روايت نوراني هست، اين‌طوري استفاده مي شود که امتحان اصلي انسان همان امتحاني است که خداي متعال ملائکه مقرب را به آن امتحان کرد. در واقع آن امتحان چيزي جز سجده و تواضع در مقابل خداي متعال و تذلل در مقابل عزت الهي نيست. طريق اين امتحان هم تعظيم خليفه الله و به تعبيري سجده در مقابل خليفه الهي است؛ همان امتحاني که ملائکه به آن امتحان شدند.

پس اصل عبادات، اصل تکليف، عبارت است از همين تواضع و سجده. با اين تواضع و سجده است که خيلاء و استکبار از انسان دور و نفي مي شوند. دور شدن انسان از خود و خود پرستي، انيت و استکبار در مقابل خداي متعال و رسيدن به مقام تواضع، همان چيزي است که خداي متعال در همه امتحان ها از ما مي خواهد. تواضع یک صفت اصلی است؛ اين است که بايد وارد عمق وجود انسان بشود و انسان از اعماق وجودش در مقابل خداي متعال سجده بکند.

صفات حمیده، فروع و قوای عبادت و سجده

از شئون اين سجده کردن و از قوايي که انسان به واسطه آن اين سجده و عبادت را در وجود خود جاري مي کند، صفات حميده است. صفات حميده از جنود، قوا و لشکرياني هستند که خداي متعال به مومن عنايت مي کند که با اين لشکر، آن سجده و عبادت را جاري مي کند. در اشکال مختلفي آن سجده و عبادت ظهور پيدا مي کند. سخاوت، شجاعت، زهد، تقوا، يقين، ايمان، توکل، رضا، اينها قوايي هستند که متناسب با آن نور عبادت، به مومن عنايت مي شوند؛ انواري هستند که قلب مومن به آن انوار روشن می شود و متناسب با آن سجده و عبادتي که در مقابل خداي متعال مي کند نوراني مي شود. انوارِ صفات حميده، از فروع و شئون عبادت و سجده در مقابل خداي متعال هستند. اگر انسان در ارتباط با همه مخلوقات، سجده در مقابل خداي متعال داشت و وظايف خودش را عمل کرد، اين صفات حميده به او عنايت مي شود. اين صفات از فروع عبادت و سجده درمقابل خداي متعال هستند. هر کجا صفت رذيله اي هست، اين صفت رذيله، از شئون استکبار در مقابل خداي متعال است.

اين يک روايت که من گمان مي کنم از اين روايت نوراني استفاده مي شود که نفي انيت و خودي و رسيدن به مقام عبوديت و تواضع در مقابل خداي متعال غرض اصلي همه امتحانها است. طريق اين تواضع هم تواضع در مقابل خليفه الهي است. خب اين دو امر اگر در انسان محقق شود، ظهوري در قلب انسان دارند که همان صفات حميده است.

اطاعت عقل و استکبار جهل

اما روایت دیگر حدیث نورانی عقل و جهل است. سَماعة بن مهران می گوید: «كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ فَجَرَى ذِكْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا قَالَ سَمَاعَةُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ‏ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ‏ فَأَقْبَلَ‏ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُكَ خَلْقاً عَظِيماً وَ كَرَّمْتُكَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِي قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ يُقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَهُ ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَكْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ فَقَالَ الْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِي بِهِ فَأَعْطِنِي مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَيْتَهُ فَقَالَ نَعَمْ فَإِنْ عَصَيْتَ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْرَجْتُكَ وَ جُنْدَكَ مِنْ رَحْمَتِي قَالَ قَدْ رَضِيتُ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْد»(2)

سماعه مي‌گويد در محضر امام صادق عليه السلام بوديم. جماعتي از دوستان حضرت هم بودند سخن از عقل و جهل به ميان آمد، امام ع فرمود: عقل و لشکرش، جهل و لشکرش را بشناسيد تا هدايت شويد. بعد حضرت بر اساس درخواست سماعه راجع به عقل و جهل مطالبي را ارائه کردند. سماعه به حضرت عرض کرد فدایت شوم ما معارفمان را از شما مي گيريم، اگر بنا است عقل و جهل را بشناسيم، بايد شما اين معرفت را عنايت بکنيد. امام ع فرمود خداي متعال عقل را از عالم روحانيين آفريد. اول مخلوقي هم که آفريده شد، عقل است. اين عقل، ناظر به يک موجودي است از عالم روحانيين و عالم ارواح پس عقل اولین موجودی است که از عالم روحانيين خلق شد. خداي متعال عقل را از جانب راست عرش، از نور خودش خلق کرد.

خلقت مخلوقات، مراتبي دارد که به هر مرتبه اي از آنها، خلقت گفته مي شود. خلقت در لغت به معني خلقت ابتدايي نيست. اگر شما يک موجودي را از يک قالبي به قالب ديگري در بياوريد، اين صورت گري هم نوعي خلق است و از آن تعبير به خلق مي شود چنان چه در باره دادن صورت پرنده به گل توسط حضرت عیسی ع هم قرآن کریم از تعبیر خلق استفاده کرده است: «وَ إِذْ تَخْلُقُ‏ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي‏»(مائده/110).

کدام خلقت عقل در این حدیث مراد است؟ خلقت اوليه اش مراد است يا غیر آن؟ عقل را که آفريده بود، در مرتبه ای از خلقتش به او صورتي داد از يمين عرش، از نور خود. حال عرش و يمين عرش چيست؟ بايد بحث بشود. عنايت فرموديد. آن هم از نور، از جانب يمين عرش آفريده شده، از نور خودش. حالا اجمالا فقط همين قدر معلوم باشد که اين مرتبه از خلقت عقل هم خلقتِ از نور است، از اصل نور ناشي شد. سپس تکاليفي به او کرد، تکليف به ادبار و اقبال و او در مقام اين دو تکليف، اطاعت تام کرد. از آن امتحان و تکليف، همين قدر بالاجمال براي ما توضيح داده شده است، اما اين که تفسير آن امتحاني که خداي متعال از عقل گرفت و تکليفي و بندگي‌اي که از او خواست چه بود، توضيح داده نشده. البته بزرگان سعي کردند اين را توضيح بدهند.

پس بنابراين خداي متعال عقل را از نور خودش آفريد و به او فرمان بندگي و عبادت داد، در اين مقام امتحاني از او گرفت. در اين امتحان ـ چه تکليف به ادبار شد، چه تکليف به اقبال ـ پذيرفت. خداي متعال به خاطر همين بندگي‌اش او را تکريم کرد. جهل هم يک موجودي است که خداي متعال آن را از درياي تلخ ظلماني آفريد. اين خلقتي که جهل دارد خلقت اوليه اش است يا مراتبي از شکل گيري او است. چرا؟ آن مطلب بايد در جاي خودش بحث بشود. اين به معني جبر مطلق نيست. علي اي حال اين هم يک موجودي است که اين‌ طور آفريده شده است. وقتي خداوند به او دستور ادبار و رويگرداني داد که برو، رفت. سپس فرمود حالا که رفتي برگرد، ديگر اقبال نکرد. بزرگان بايد توضيح بدهند که اين چه نوع امتحاني بود، علي اي حال از او هم امتحان گرفته شد. وقتي به او فرمان ادبار دادند، ادبار کرد. ولی فرمان اقبال دادند، ديگر برنگشت.

 يک جمله اي در دعاي عرفه است، من فقط براي تأمل اشاره مي کنم. قسمتي از دعاي عرفه که مرحوم سيد بن طاووس نقل کردند اين عبارت را دارد «إِلَهِي‏ أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ اِلَى الاْ ثارِ فَارْجِعْنى اِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الاَنْوارِ وَ هِدايَةِ الاِسْتِبصارِ حَتّى اَرْجِعَ اِلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ اِلَيْكَ مِنْها مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ اِلَيْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاِعْتِمادِ عَلَيْها» شايد معني دستور به اقبال و ادباری که در باب عقل بود، همين است. پس خلقت جهل، اين گونه است بعد هم تکليف شد. در يک مرتبه تکليف را اطاعت نکرد و از تکليف اعراض کرد. البته ادبار و اقبالي که از جهل خواستند، غير از ادبار و اقبالي است که از عقل خواستند.

کاملا پيدا است مجبور نبودند، امتحان و تکليف بود. در اين امتحان و تکليف هم، هر دو اختيار داشتند، هم عقل و هم جهل. نوع امتحانشان هم حتما متفاوت بود. آن تکليفي را که از عقل مي خواهند، هيچ وقت از جهل نمي خواهند. او در ظرف تکليف خودش، تبعيت کرد و اين در ظرف تکليف خودش عصيان کرد. پس دو موجود داريم. يکي از نور آفريده شده ـ مرتبه اي از خلقتش ـ و ديگري از بحر اجاج ظلماني. هر دو هم تکليف و امتحاني داشتند. يکي در اين تکليف و امتحان، تبعيت کرد و ديگري در تکليف و امتحانِ خود که متناسب با او بود، اعراض و استکبار کرد. خداوند به جهل فرموده در مقابل من استکبار کردي. يعني اين مخالفت، همان استکبار بود. باطن اين فرمان ناپذيري و شکست در اين امتحان، استکبار علي الله بود. در مقابل کبرياي الهي استکبار کرد، تواضع نکرد. چون استکبار کرد، خداي متعال او را لعن کرد. اين همان مضموني است که در خطبه قاصعه هست که حضرت در آن جا فرمودند «جعل اللعنة علي من نازعه فيهما». پيدا است استکبار کرده و خداي متعال او را از رحمت خودش دور کرده است.

خداي متعال براي عقل، هفتاد و پنج تا لشکر قرار داد که اينها جنودي هستند که عقل به وسيله آنها طاعت مي کند؛ شئون و قوايي هستند که به عقل داده شده تا بندگي به وسيله اين قوي بسط پيدا کند. به تعبير ديگر این جنود قواي بندگي عقل هستند و عقل به واسطه هر يک از اين ها، طاعت، عبادت و بندگي خاصي مي کند و اين بندگي را در عالم نشر مي دهد.

دشمنی جهل با عقل

وقتي جهل ملاحظه کرد که خداي متعال عقل را اکرام کرد و به او جنودي عنايت فرمود دشمني او را در باطن گرفت. به جاي اين که در مقابل عطاي خدا تواضع کند و خشوع کند و کمال او را بپذيرد و دنبال او را حرکت بکند، بناي دشمني با او گذاشت. استکبار علي الله به دشمني با عقل تبديل شد. اين ما جرا خيلي به قصه جناب آدم و ابليس شبيه است که قرآن نقل مي کند. بزرگان گفتند عقل و جهل در این جا، به جناب آدم ع تفسير نمي شود. عقل مرتبه اي از حقیقت نورانيتِ وجود مقدس رسول خاتم صلي الله عليه و آله و سلم است.

اين عداوت کارش را به کجا کشيد. «فَقَالَ الْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ» جهل گفت: پروردگارا! عقل هم مخلوقي است مثل من. تو او را خلق کردي و بعد از خلقت، تکريمش کردي، به او قوا دادي و من هم با او درگيرم و نقطه مقابل او هستم من قوتی ندارم پس مثل همان لشکرياني که به او دادي، به من هم بده تا من با او درگير بشوم. خداي متعال فرمود من متناسب با تقاضاي تو به تو جنودی مي دهم اما اگر با اين قوا عصيان بکني «تو و جنودت هر دو را از محيط رحمت بيرون مي برم. پيدا است هنوز هم داخل در محيط رحمت خدا بودند و گرفتار غضب نشده بودند و پيدا است مجبور به معصيت نبودند. يعني جهل و لشکرش، مجبور نبودند عصيان بکنند، مي توانستند طاعت بکنند. البته طاعتشان به اين بود که تسليم عقل بشوند. اگر تسليم عقل مي شدند، آنها هم جايگاه مناسبي در عالم متناسب با شأن خودشان پيدا مي کردند.

خداي متعال به او هشدار داد که من تو را کمک مي کنم به جنود ولي اگر معصيت کردي، تو و لشکرت را از محيط رحمت بيرون مي برم. جهل عرض کرد من راضي شدم، خوب است. تو اين جنود را به من بده اگر هم مخالفت کردم، تو من را از رحمت خودت دور بکن. خداي متعال هفتاد و پنج لشکر هم به او داد. پس هم عقل يک موجودي است که خداي متعال خلق کرده و هم جهل. يکي از نور است، يکي از بحر اجاج ظلماني. پيدا است اين دو موجود با اين دو خلقت، هر دو اختيار دارند، هر دو مورد امتحان قرار گرفتند. امتحانشان هم قطعا يکسان نبود، هر کس تکليف متناسب با خودش را داشت. يکي در امتحان خودش تکليفش را انجام داد، تواضع کرد و در مقابل کبريايي و عزت الهي خضوع کرد و ديگري استکبار. يکي مورد عنايت قرار گرفت و يکي لعن شد.

بعد خداي متعال عقل را با قوايي تأييد کرد تا با آن قوا، عبادت و بندگي بکند. شيطان به جاي اين که تسليم او بشود، ببيند خداي متعال به او کمال داده، عصبيت را کنار بگذارد و از طريق تبعيت از او به قرب برسد، بناي دشمني گذاشت. وقتي ديد مقام را به او دادند، و به اين ندادند دشمني را آغاز کرد. از خداي متعال هم کمک خواست، خداي متعال هم جنودي به او داد و در عين حال با او شرط کرد که با اين قوا و جنود معصيت نکند و الا رجم مي شود ولی او بنا را بر معصيت گذاشت.

تعظیم خلیفه الله، طریق تواضع در برابر خداوند

بنابراين دو تا موجود هستند؛ يکي عقل، يکي جهل. بنا نبود جهل با خداي متعال درگير بشود. کما اين که در قصه حضرت آدم بنا نبود ابليس استکبار بکند. اگر مثل ملائکه تواضع و سجده مي کرد، در ظرف خودش، نوراني مي شد و حقيقت عبادت در او محقق مي شد. راه نوراني شدنش اين بود که در مقابل خليفه الله تعظيم بکند. باطن اين تعظيم سجده بر خداي متعال بود. امتحان به تواضع بود، نه امتحان به تبعيت از خليفه الله مستقل از عبادت خداي متعال. طريق امتحان به تواضع، امتحان به خليفه الله بود.

اين موجود به جاي اين که در مقابل خداي متعال تواضع بکند و به عنوان تواضع در مقابل خداي متعال، سجدة در مقابل خليفه الله بکند، استکبار در مقابل خداي متعال کرد. اين استکبار و منازعه در کبرياي الهي و جبروت الهي، او را به درگيري با خليفه الله کشاند، بنا بر دشمني و عداوت گذاشت. اينجا هم دقيقا همين‌طور است. خداي متعال عقل را آفريد، جهل را هم آفريد. هر دو را هم امتحان کرد. و بعد اين جهل، یعنی اين موجودي که نامش جهل است تکليفي داشته؛ مي توانست از طريق تبعيت از عقل و تواضع در برابر او به تقرب برسد...

پی نوشت ها:

(1) نهج البلاغه (صبحی صالح)، خطبه 192، ص 286

(2) کافی (طبع اسلامیه)، ج1، ص21