نسخه آزمایشی
دوشنبه, 28 خرداد 1397 - Mon, 18 Jun 2018

جلسه دهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی / بررسی جایگاه امامت و انحصار آن و مقایسه با انبیاء الهی؛ انحصار الوهیت خداوند

متن زیر جلسه دهم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 6 اردیبهشت ماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه مباحث توحیدی و ولایی مطرح شده به سوالات حضار پاسخ داده اند. بیشتر سوالات در ارتباط با مباحث جریان الوهیت خداوند در انسان و جامعه از طریق معصومین، تفاوت مقام امام و نبی، جایگاه تولی و تبری در ایمان و معنای آنها. در کنار این مطالب سوالاتی در باره قرآن، عدم تصریح بر امامان در قرآن، تحریف معنوی، دعا و توسل، گریه بر سید الشهداء و شأن هدایت برای ولی فقیه و... بوده است.

خلاصه و سیر مباحث گذشته و آینده

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. در این جلسه در خدمت سوالات شما هستیم. قبل از شروع سیر اجمالی که تابحال بیان شده است را خدمت شما ارائه می کنیم و بعد سوالات را بررسی خواهیم کرد. سیر بحث از توحید و ولایت و شریعت شروع می شود. بعد بحث تحلیل این ولایت را که این ولایت موضوعا چیست، توضیح دادیم. بعد هم توضیح دادیم که دامنه ولایت عرصه حیات فردی و اجتماعی و تاریخی را تحت پوشش قرار می دهد و مدار تاریخ و جامعه و پرورش، پرورش ایمانی است. بعد از آن هم اجمالا بحث دیگری که باید طرح بشود این است که اخلاق و تهذیب نفس بر مبنای ولایت اگر بخواهد تحلیل بشود، مبانی اخلاقی جدیدی شکل می گیرد. آن مبانی را اجمالا باید توضیح بدهیم که بعضی هایش را اشاره کردیم که اساس بودن تولی و تبری در تخلق به اخلاق حمیده است. و بعد هم توسعه دامنه اخلاق است. تهذیب فرد به تهذیب اجتماعی است و بحث اخلاق اجتماعی را و رابطه اخلاق اجتماعی را با ولایت حقه باید مطرح کنیم. بحث پرستش اجتماعی و جامعه پردازی حول ولی خدا باید توضیح بدهیم.

بحث دیگر مسئله تکامل تاریخ بر محور ولایت حقه است که به تعبیری بحث فلسفه تاریخ است. باید تاریخ را بر اساس ولایت حقه تحلیل بکنیم. طبق این تحلیل از جریان توحید در عالم، مراحل رشد تاریخ از کجا شروع می شوند به کجا ختم می شوند. هم در دار دنیا هم در عوالم بعدی مثل برزخ و قیامت و هم در عوالم قبل از دنیا اگر بخواهیم بر این اساس توضیح بدهیم، مراحل تکامل عالم به خصوص مراحل تاریخ اجتماعی انسان در دار دنیا چیست. این هم یک بحث است که نسبت بین این تحلیل از توحید و ولایت با مسئله تکامل عالم و از جمله تکامل تاریخ اجتماعی انسان در دنیا از هبوط آدم تا دوره رجعت را باید بتوانیم توضیح بدهیم. در ذیل همین بحث، نسبت بین ولایت حق و باطل در تاریخ را باید توضیح بدهیم و مسئله جریان ولایت حق در تاریخ و حیات اجتماعی تا شکل گیری تمدن و تمدن ها و تکامل تمدن ها و بحث جریان ولایت باطل در مقیاس تمدنی و بحث درگیری بین این دو تا ولایت و دامنه این درگیری در مقیاس حیات اجتماعی و تاریخ و لااقل در حد درگیری تمدنها. و بعد تبیین رابطه این نگاه به جریان تکامل در عالم با مسائل جاری جامعه جهانی، یعنی مسئله درگیری تمدنی بین اسلام و تمدن مدرن، یعنی درگیری بین تمدن بعد از رنسانس و تمدن اسلامی. اینها یک سلسله بحث هایی است که اگر خدای متعال توفیق بدهد طرح می کنیم.

در ادامه اگر ممکن بود، نسبت بین این تحلیل و بحث ولایت اجتماعی را باید بگوییم که چه تناسبی بین این تحلیل و بحث حکومت و حاکمیت و دولت و حکومت دینی هست؟ آیا مبانی نظام سیاسی اسلام را می توانیم از دل این نگاه به مسئله ولایت تبیین بکنیم؟ ان شاء الله این سیر را و بعضی مسائل دیگری که باید عرض بشود، از جمله جامعه پردازی حول ولی و و مختصات اوست و مسئله صف بندی ها و مرز بندیهایی که براساس اصل بودن توحید و ولایت پیدا می شود چیست؟ آیا مرزبندی ها، مرز بندی به جامعه توسعه یافته و نیافته است؟ یا صف بندی ها تبدیل می شود به جامعه کفار، منافقین و مومنین، صف بندی «مُنعم علیهم» و «مغضوب علیهم» و «ضالین».

اگر توضیح داده شد که ولایت طریق جریان توحید در عالم است و طریق جریان نور و هدایت و رشد در عالم است و طریق پاکی و طهارت و تهذیب است، آثار و برکات تبعیت از این ولایت و تولی به این ولایت چیست. که ان شاء الله در فصل خودش عرض می کنیم که آثارش چيست. روایات را می خوانیم، حیات طیبه، نور، ایمان، فلاح؛ این چیزهایی که در روایات و آیات آمده، ان شاء الله بر اساس آيات و روایات توضیح بدهیم که آثار تولی به این ولایت چیست، آثار تولی و تبری؛ و به عکس، آثار اعراض از این ولایت و آن ضیق و ضنکی که در انسان ایجاد می شود چیست «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»(طه/124) این آثار را بر اساس آیات قرآن توضیح بدهید. این اجمالی از بحث است. البته هر کدام از این بحث ها، قابل گسترش است ولی ما فعلا به اجمال عبور می کنیم.

در مورد منابع گذشته و آینده بحث نیز عمدتا منابع روایایی و آیات هستند و با این تقریر در کلمات بزرگان ندیدم که بخواهم برای مطالعه بیشتر شما را به کلمات آنها ارجاع دهم. اما در منابع روایی هم عمدتا یکی تفسیر روایی قرآن است که رابطه بین قرآن و ولایت حقه در این روایات توضیح داده شده و یکی هم مجامع روایی مثل اصول کافی شریف، به خصوص کتاب الحجه، کتاب التوحید، ایمان و کفر، روضه کافی، بصائر الدرجات و بحار الانوار آن هم مجلداتی که مربوط به بحث امامت و امام شناسی است به این بحث ها کمک می کند.

امام معصوم، طریق جریان الوهیت و اسماء حسنی الهی در عالم

سوال: در بحثی که در مورد طریق جریان الوهیت بود گفته شده الوهیت مشتق از صفت الله است، الله هم جامع تمام اسماء حسنای الهی است، ائمه معصومین علیهم السلام هم متخلق به صفات حمیده و عالِم به حقیقت اسماء هستند؛ پس الوهیت در ائمه نیز جاری است. در این مورد توضیح بیشتری داده بشود. چون صفاتی مثل خالق و رازق را نمی توان برای ائمه علیهم السلام در نظر گرفت. بنابراین چطور می توان اولوهیت را برای آنها در نظر گرفت؟

جواب: عرضمان این نبود که برای ائمه علیهم السلام الوهیت قائل بشویم، سخن ما این بود که مقام الوهیت همان مقام اسم جامع و واجدیت همه اسماء است و الله ناظر به این مقام است، یعنی اگر خدای متعال الله است، یعنی صاحب مقام الوهیت است. یعنی همه اسماء حسنای دیگر ناشی از این مقام اند. خالقیت، رازقیت، ربوبیت، حکمت، قدرت، عزت و... از شئون الوهیت خدای متعال هستند. بنابراین خدای متعال «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِله»(زخرف/84) الوهیت او در همه عالم جاری است و همه عالم قائم به الوهیت خدای متعال است. اگر الوهیت را بردارید، چیزی در عالم باقی نمی ماند. مخلوقات بخواهند یا نخواهند، همه ی شئونشان وابسته به الوهیت خدای متعال است. یعنی هر چه دارند از قدرت، حکمت، خالقیت، رازقیت، عزت و سایر اسماء حسنای الهی است. این نکته اول.

نکته دوم این که اسماء حسنای الهی در عالم جاری است و مجرای این اسماء حسنای الهی، ائمه هدات معصومین هستند. یعنی رحمت خدای متعال از طریق آنها به مردم می رسد و آنها طریق رحمانیت و طریق رحمت خاصه خدای متعال در عالم هستند. به علاوه معصومین(ع) طریق جریان الوهیت در عالم نیز هستند. اگر الوهیت خدای متعال در همه عالم ظاهر است و کلمه «لا اله الا الله» در عالم ظهور دارد، واقعا همه عالم در مقابل الوهیت خدای متعال خاضع و خاشع اند و واضح است که عالم جز خدای متعال الهی ندارد، «لا اله الا الله» در هر موجودي ظهور دارد. انوار پاک این چهارده نور است که طریق جریان الوهیت در عالم است. «فَبِهِمْ مَلأْتَ سَماءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتّى ظَهَرَ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ»(1) ظهور لا اله الا انت در عالم از این طریق واقع شده است که خدای متعال عالم ارض و عالم سماء را از این حقایق نوری پر کرده است«بهم ملأت»، وقتی این حقایق عالم را پر کردند، کلمه «لا اله الا الله» در عالم ظاهر شد. بنابراین ظهور کلمه «لا اله الا الله» با امتلاء سماء و ارض از این حقایق نوریه حاصل می شود. این عرض ما بود.

بنابراین ائمه هدات معصومین طریق جریان رحمت خدای متعال، رزق الهی، خلق الهی در عالم هستند. معصومین(ع) به معنای این که خودشان مستقلا نظام خلقت را خلق بکنند خالق نیستند بلکه به این معناست که طریق افاضه الهی به عالم هستند، یا به این معنا که مستقلا روزی افراد در دست آنها باشد قطعا رازق نیستند، اما طریق جریان رزق الهی در عالم هستند. به هر کسی رزقی می رسد از مجرای عنایت آنها است، همین طور که طریق جریان عقوبت الهی در عالم هستند «السَّلَامُ عَلَى قَسِيمِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، السَّلَامُ عَلَى نِعْمَةِ اللَّهِ عَلَى الْأَبْرَارِ وَ نِقْمَتِهِ عَلَى الْفُجَّار»(2) بنابراین همه اسماء حسنای الهی اگر در عالم جاری می شود و عالم را تحت پوشش قرار می دهد، از طریق این حقایق نوری در عالم جریان پیدا می کند. «از طریق» نه به این معنا که این ها شریک خدای متعال هستند! و خدای متعال از آنها کمک می گیرد و از طریق آنها کار را انجام می دهد، بلکه طریقیت آنها را هم خدای متعال به آنها عنایت کرده است، آنها یک چنین مخلوقاتی هستند.

جایگاه تولی و تبری در ایمان و دینداری

سوال: با توضیحاتی که بیان شد اصل و اساس دین داری ولایت حق است و تولی و تبری، باطن دین داری و باطن مناسک و اوج و کمال و اساس ایمان است. با این فرض، علت این که تولی و تبری قسیم مناسکی چون نماز و روزه و حج به عنوان فروع دین قرار گرفته چیست؟

جواب: به نظرم تولی و تبری را به این معنایی که ما عرض کردیم، مورد عنایت قرار نداده اند. یعنی گفتند تولی و تبری غیر از اصل نبوت و غیر از اصل پذیرش ولایت و امامت حضرات معصومین است و آن را چیزی بعد از نبوت و امامت و در رتبه اعمال قرار دادند. در حالی که طبق بیان ما تولی و تبری جزء اصول ایمان و جزء اساس پرستش خدای متعال است که تفسیر دیگری از تولی و تبری است؛ و الا تولی و تبری به همان تفسیری که شده، ممکن است از فروع باشد. اگر تولی و تبری را از حضرات معصومین پایین تر آوردید، و به دوستی با دوستان اهل بیت، دشمنی با دشمنان اهل بیت معنا کنید، ممکن است بفرمایید جزء اصول دین نیست. اما همین معنا هم امری فوق عبادات است چون به فرمایش پیامبر اکرم: «أَوْثَقُ عُرَى الْإِيمَانِ الْحُبُّ فِي اللَّهِ، وَ الْبُغْضُ فِي اللَّهِ، وَ تَوَالِي أَوْلِيَاءِ اللَّهِ، وَ التَّبَرِّي مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ»(3)

قرآن و علوم مادی

سوال: از آنجایی که قرآن برای هدایت انسان ها می باشد آیا می توان گفت که قرآن کتاب علمی است؟ یعنی آیا هر علمی را که انسان در زندگی اجتماعی و فردی به آن نیاز دارد مثل علوم هوا و فضا، علوم مربوط به تکنولوژی و... می توان در قرآن یافت؟

جواب: قرآن کتاب هدایت انسان است، اما کتابِ به اصطلاح دانش های موجود نیست. قرآن، کتاب فیزیک و ریاضی و زیست شناسی و... نیست. قرآن کتاب هدایت است. و به تعبیر دیگر، ادیان برای هدایت بشر هستند. ولایت، برای سرپرستی هدایت انسان است. حال اگر قرآن برای سرپرستی هدایت انسان است، طبیعتا باید عقلانیت بشر را هم هدایت کند. سرپرستی تجارب و تعقل بشر و عقلانیت نظری و تجربی بشر غیر از این است که در خود کتاب همه این علوم وجود داشته باشد. چگونگی انجام این سرپرستی سخن دیگری است. بنابراین ضرورتی ندارد که ما بگوییم این اطلاعات در قرآن هست، این یک. و اما به معنای دیگری اگر شما این کتاب و باطنش و آن مرتبه از کتاب را که مهیمن بر نظام مادی جهان است ببینید، همه حقایق در او مندرج است. این که حقایق در او مندرج است به معنای آن نیست که علوم تجربی ما به صورت گزاره ها در آنجا منعکس است.

پس کتاب هدایت بودن قرآن مستلزم این نیست که دانش های تجربی در آن موجود باشد. «لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِين»(انعام/59) معنایش این نیست که گزاره های قرآنی، ناظر به این گزاره ها هستند و این علوم به صورت گزاره در قرآن هست. همه حقایق عالم در مرتبه عالی، در قرآن مندرج است؛ این یک نکته. سوال بعدی این است که آیا همه این علومی که ما الان داریم، علوم نورانی هستند که ما بگوییم در کتاب نورانی خدای متعال این علوم هست یا خیر؟ یا این علوم در واقع به یک معنا علومی ظلمانی هستند که ظهور ولایت و تولی باطل در جهان است؟ اگر کسی در معرفت شناسی این سخن را گفت، قاعدتا دیگر این علومی که الان ما در فرآیند نیاز و ارضاء مادی و توسعه نفسانیات به آن ها محتاج و امداد شدیم و به صورت اجتماعی ایجاد کردیم ، علومی نورانی نیست.

به یک معنا همه اینها هم در قرآن هست، «لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِين». همه آنچه در عالم پایین واقع می شود گنجینه اش نزد خدا هست که فرمود: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوم»(حجر/21). به این معنا همه حقایقی که در عالم واقع می شود حتی دستگاه شیطان و جهنم و ... در خزائن و علم الهی هست. بله ممکن است بگوییم همه حقایق در قرآن هست؛ اما به این معنا که این ها در قرآن هستند و ما می توانیم با رجوع به قرآن، به صورت گزاره های علمی از قرآن استخراج بکنیم، به این معنا در اختیار ما نیستند. ممکن است اگر ولی خدا بخواهد، به همه این حقایق از دل قرآن می تواند اشاره کند. گاهی وقتی گفته می شود همه چیز در قرآن هست، ما خیال می کنیم همه این علوم مقدسند و چون مقدسند، جزء کمالات هستند و لذا در قرآن هم همه اینها منعکسند. نه، اینطوری نیست. بسیاری از این علوم، مقدس نیست، ظلمانی است. و به یک معنای دیگری در قرآن هست. اگر شما قرآن را تنزل علم الهی بدانید، همه حقایق در او هست.

دعا و توسل و برآوره نشدن حوائج

سوال: اکثر افراد می پرسند که ما به خدا و معاد و نبوت و امامت یقین داریم و می دانیم دعا باعث اعتقاد بیشتر ما و جلوگیری از گناهان می شود ولی چرا هر چه دعا می کنیم در عین حال به ائمه علیهم السلام توسل می یابیم به حاجت خود نمی رسیم؟ این وضعیت باعث اختلال در اعتقادات افراد در باره توسل و راز و نیاز می شود.

جواب: این که ما دعا کنیم و متوسل بشویم ولی به نتیجه نرسیم، از دو حال خارج نیست. یا دعا واقع نشده است. چون وقوع دعا منوط به این است که در انسان یک سیری پیدا بشود. انسانی که نیاز خودش را به خدای متعال نمی فهمد، غنای خدای متعال را، احاطه و علم و قدرت و رحمت او را نمی فهمد و مأیوس از غیر و امیدوار به خدای متعال نشده نمی تواند دعا بکند. دعای حقیقی از کسی محقق می شود که از غیر مأیوس و به خدای متعال امیدوار باشد. علم و حکمت و قدرت خدای متعال را بداند و فقر خودش را به خدای متعال ارجاع بدهد و از خدای متعال بخواهد که این فقر را تأمین بکند. حتما این دعا مستجاب است و معنای استجابتش هم این نیست که آن فقر را در آن شکلی که من می خواهم خدای متعال تأمین می کند. این طوری نیست. فقر را در آن شکلی که مصلحت است، خدای متعال تأمین می کند. بنابراین معمولا اجابت هایی که نمی شود یا از باب این است که حقیقت دعا در ما محقق نیست یا این که توجه به اجابت نمی کنیم که این نیاز به گونه بهتری دارد اجابت می شود. و یا این که عجله می کنیم. به یکی از اینها بر می گردد.

نکته دیگری که هست این است که «الدُّعَاءُ مُخُ الْعِبَادَة»(4) یعنی دعاء فقط طریقیت برای حاجات ما ندارد بلکه دعاء موضوعیت دارد و فوق حاجت ما هم موضوعیت دارد. یعنی اعلام افتقار و عرض حاجت به خدای متعال و درک غنا و رحمت او، بالاترین معنای عبودیت است و به این معنا، دعا خودش موضوعیت دارد چه اجابت بشود چه اجابت نشود، خود دعا اهمّ از اجابت است، یعنی خود اعلام افتقار به خدای متعال، به خصوص اعلام افتقار به آن وسعت و گستردگی و با آن مبانی و میدان هایی که در بیانات ائمه علیهم السلام آمده، که اگر انسان با آن بیان ها آشنا نشود اصلا نمی تواند بفهمد و اصلا توجه ندارد که چه فقرها و نیازهایی دارد و چه رحمت هایی از آن طرف در عالم گسترده شده است، چه مخاطراتی ما را تهدید می کند و چه پناهگاه امنی در مقابل آن مخاطرات وجود دارد. دعا و درک آن نیاز به آن گستردگی و آن سرچشمه های جوشان رحمت به آن وسعت که با ادعیه ائمه انسان با آن ها آشنا می شود، مهم تر از اجابت است.

به تعبیر دیگر اگر ما حاجتی می خواهیم برای این است که نیازی از ما رفع بشود. اگر کسی به دعا رسید، به سرچشمه همه حقایق که خدای متعال است پیوند می خورد، که فوق همه اجابت ها است، به مقامِ استجابت دعا می رسد، به مقامی می رسد که «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُون»(5) خواست خودش مبدأ اجابت می شود. بنابراین دعا اگر خوب واقع بشود فوق رغبت ها و حاجات ما است. توسل هم همین طور است. اتصال به معصومین و سرچشمه های نور، فوق این است که ما از طریق آنها به حوایج کوچک و محدود خودمان برسیم یا نرسیم. هرچه هم ما حاجت هایمان بزرگ باشد، در قبال آن حقیقت، حاجت های کوچکی است.

در تعلیم توسل و دعا به مردم، اول باید راه خوب را طی بکنیم. اگر خوب به آنها بفهمانیم دعا چیست؟ توسل چیست؟ نیاز ما به دعا و توسل فوق سایر نیازها است و نتایج او فوق همه چیز است، هیچ وقت این طور نیست که اگر دعا کرد حاجتش را ندادند، مأیوس بشود. بلکه به عکس، هرچه دعا کند، به خود دعا تشنه تر می شود. پس اولا، ما باید حقیقت دعا و حقیقت توسل را تعلیم کنیم. دوم این که راه دعا و توسل صحیح را هم به آنها یاد بدهیم تا از دعا و توسل نتیجه بگیرند. سوم این بصیرت را به آنها بدهیم که به وسعت اجابت توجه کنند. خیال نکنند وقتی من به خدا می گویم آب به من بده، حتما باید در قالب این لیوان آب تنزل پیدا بکند. وقتی از خدای متعال حاجتی می خواهم، اجابت معنایش این نیست که در همان قالبی که من می خواهم انجام بشود،بلکه وسعت اجابت الهی را بتوانیم بفهمیم. اگر این سه نکته حاصل شد هم با خود دعا و توسل آشنا می شویم و هم اهمیت، ضرورت و نتایج مثبت آن را ورای اجابت خواسته هایمان می بینیم و آن را مهمتر از اجابت خواسته هایمان خواهیم دانست. بنابراین خود دعا برای ما موضوعیت پیدا می کند.

بعضی ها هستند مثلا صلوات می فرستند که خدا حاجت کوچک شان را به آنها بدهد. بعضی ها هم دعاها را که می خوانند، اصل دعا را صلوات می دانند، همه صفحه های دعا را ورق می زنند که به صلواتش برسند. یعنی اصلا حاجت اصلی شان آن است . یعنی وسعت نیاز پیدا می کنند. این جا هم همین طوری است، یک موقع خود دعا برای آدم موضوعیت پیدا می کند. بنابراین ما در تعلیم دیگران باید اولا کاری کنیم که خود دعا و توسل، فوق آن رغبتی که ما در دعا و توسل داریم موضوعیت پیدا کند و کسی که دعا می کند همیشه اجابت دعای خودش را در متن دعا ببیند. دو، طریق دعا کردن را یادشان بدهیم تا به اجابت برسند. بفهمانیم به آنها دعا یعنی چه.

تیر در تاریکی انداختن که دعا نیست. روایتی می فرماید - در باب محاسبه النفس در کتاب جهاد وسائل الشیعه و همچنین در روضه کافی - اگر خدای متعال در کسی این دو چیز را ببیند هرچه بخواهد، خدا به او می دهد: یکی مأیوس بودن از دیگران، دوم امیدوار بودن به خدا؛ یعنی مقام استجابت دعا، مقام یأس از غیر و امید به خدای متعال است. اگر کسی در این مقام نبود، در مقام استجابت دعا نیست. در واقع نه به خدا امید دارد، می گوید شاید خدایی باشد، شاید بتواند و شاید صدای من را بشنود! حالا من يک تیری در تاریکی می اندازم! این که دعا نیست. و یا در وقتی هم که از خدا می خواهد، در دلش امیدوار به وسائط است. می گوید حالا ان شاء الله فلانی می آید این پول را به من می دهد، این کار را برای من انجام می دهد! در واقع این دعا نیست. پس ما باید این سه چیز را تعلیم کنیم آن گاه اولا دعا موضوعیت پیدا می کند، ثانیا به اجابت نزدیک می شود، ثالثا وسعت اجابت درک می شود. آن وقت این طور نیست که اگر کسی اجابت را در قالبی که خودش می خواهد ندید، مأیوس شود و بگوید اجابت نشد.

معنای تولی و تبری به عنوان اصل دین

 سوال: چرا قائل هستید که تولی و تبری جزء اصول دین هستند؟ اگر منظورتان چیز دیگری است، چرا این الفاظ را به کار می برید؟

جواب: با معنایی که از تولی و تبری کردیم، تولی یعنی پذیرش ولایت ولی الله و تسلیم بودن به ولایت ولی الله و که طریق پذیرش ولایت خدای متعال است. اساس ایمان و کفر همین است. درجات ایمان و کفر، به درجات تولی و تبری بر می گردد. البته همه درجات تولی، واجب فقهی نیستند. درجات رشد انسان به رشد در درجات ولایت است «الَّذِينَ اتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّهِ هُمُ الْأَئِمَّةُ و هُمْ و اللَّهِ يَا عَمَّارُ دَرَجَاتٌ لِلْمُؤْمِنِينَ، و بِوَلَايَتِهِمْ و مَعْرِفَتِهِمْ إِيَّانَا يُضَاعِفُ اللَّهُ لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ، و يَرْفَعُ اللَّهُ لَهُمُ الدَّرَجَاتِ الْعُلى»(6) به این معنا، تولی و تبری جزء اصول است. اعراض از ولایت غیر خدای متعال، پیدا است جزء اصول دین است. دینداری به اعراض از ولایت غیر است.

البته همین طوری که ما در توحید شرک خفی و جلی داریم، در تولی و تبری هم شرک خفی و جلی داریم. گاهی اوقات انسان برای امیرالمومنین شریک قائل می شود، می گوید حضرت امیر هست اولی و دومی هم هستند، سومی هم هست، حضرت امیر هم هست؛ پیدا است چنین کسی مومن نیست. اگر خوب بفهمد چه می گوید، موحد هم نیست. پیامبر صلي اله عليه و آله وسلم را هم قبول ندارد. منکر همه چیز است. گاهی اوقات حضرت را قبول دارد ولی در فروع، به حضرت تمسک پیدا نمی کند. دلش کاری می خواهد، انجام می دهد. یعنی دنبال نفس و شیطان حرکت می کند. این شرک خفی در ولایت است. روایت را یک بار ذیل آیه آخرسوره مبارکه کهف «يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا» خواندیم که درباره عبارت آخر آیه امام صادق(ع) فرمود: «لَا يَتَّخِذْ مَعَ وَلَايَةِ آلِ مُحَمَّدِ وَلَايَةَ غَيْرِهِمْ وَ وَلَايَتُهُمُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ فَمَنْ أَشْرَكَ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ بِوَلَايَتِنَا وَ كَفَرَ بِهَا وَ جَحَدَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حَقَّهُ وَ وَلَايَتَه»(7) به این معنا، تولی و تبری از اصول دین است.

طریقه اشاعه معارف ناب و خاص در مردم

 سوال: آیا ما می توانیم این بحث ها را در همه جا یعنی بین همه مردم عادی هم بیان کنیم یا آنها به زمینه عقلی احتياج دارند؟ آیا مردم به این مباحث نیاز ندارند؟

جواب: این بحث ها باید ابتدا تلطیف بشود و سپس گفته بشود. من تجربه کردم اگر خوب بیان بشود و بیشتر با تکیه به روایات باشد، فهم می شود و نیاز همه هم هست. در این که همه محتاج به این بحث ها هستند تردید نکنید اما این که این بحث ها را چگونه بگوییم، قاعدتا باید همین معارف تنزل داده بشود متناسب با سطح مخاطب. منابع صحبت من، آیات و روایات است.

عدم تصریح به امامت علی علیه السلام در قرآن

سوال: چرا با همه عظمت اهل بیت، در قران آن قدر روشن به آن پرداخته نشده است؟ چرا نبوت پیامبر تصریح شده است ولی امامت امام علی عليه السلام صریحا مشخص نیست؟

جواب: این که می گویید «بیان نشده» به چه تعبیری بیان نشده است؟! حضرت فرمود «نَزَلَ الْقُرْآنُ أَرْبَعَةَ أَرْبَاعٍ: رُبُعٌ فِينَا، وَ رُبُعٌ فِي عَدُوِّنَا، وَ رُبُعٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ، وَ رُبُعٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَام»(8) یا در بعضی روایات فرمودند: «إن الله جعل ولايتنا أهل البيت قطب القرآن و قطب جميع الكتب»(9) این از اسرار مکنون قرآن است. در قرآن به اندازه ای که بشود احتجاج کرد سخن گفته شده است مثل آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک»(مائده/67) یا آیه «الیوم اکملت لکم دینکم»(مائده/3) یا آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم»(نساء/59). مگر بر اساس روایات فریقین تطبیقاتش به امیرالمومنین نشده است؟ الغدیر، عقبات و دیگران اینها را جمع آوری کردند. پس به اندازه ای که احتجاج بشود کرد، آیات زیادی وجود دارد. وقتی حضرت می گویند «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» بگوید مولا یعنی دوست! خب اگر کسی بخواهد تحریف کند، ديگر صريح قرآن را هم می تواند برگرداند. پس آن چنان که بشود بفهمی و احتجاج کنی بیان شده، بیش از آن هم که ضرورت نیست. آن چیزهایی هم که مربوط به معارف ولایت است، که اسرار قرآن است. اسرار قرآن پیدا است سر است. باید آرام آرام به آن رسید، با علوم اهل بیت باید به آن رسید. بنابراین این که در قرآن نیست، قرآن از اول تا آخرش بحث ولایت است چون طریق جریان توحید است.

برتری مقام ائمه معصومین بر مقام انبیاء

سوال: چرا مقام ائمه از مقام انبیاء حتی حضرت آدم بالاتر است؟

جواب: چون خدا این طوری خواسته است. نه یک دلیل و دو تا دلیل، آیات قرآن و روایات فراوانی در این باره وجود دارد اصلا یکی دو تا آیه نیست که بخواهیم بحث بکنیم چرا بالاتر است. اصلا همه مقامات انبیاء از فروع مقامات ائمه است چون ولایت را قبول کردند به این درجات رسیدند. حضرت ابراهیم خلیل شده، چون ولایت ائمه را قبول کرده «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ‏ رَبُّهُ‏ بِكَلِماتٍ‏ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما»(بقره/124)، فرمود این کلمات همان کلماتی است که «فَتَلَقَّى‏ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ»(بقره/37)، روایت می فرماید وقتی مقامات امام زمان عرضه شد به انبیاء اولوالعزم با سرعت پذیرفتند و اقرار کامل کردند لذا به این مقام رسیدند، آنها صاحب عزم در اقرار به این مقامات و پذیرش به این مقامات بودند. از این دست روایات، زیاد است، یکی دو تا نیست که بخواهیم عرض بکنیم. بنابراین مطلب واضح است.

در روایتی امام صادق علیه السلام پرسیدند که نظر مردم راجع به حضرت امیر و نسبتش به انبیاء اولوالعزم چیست؟ «مَا يَقُولُ النَّاسُ فِي أُولِي الْعَزْمِ وَ صَاحِبِكُمْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) قَالَ قُلْتُ مَا يُقَدِّمُونَ عَلَى أُولِي الْعَزْمِ أَحَداً» یعنی جواب دادند به حضرت که مردم انبیاء اولوالعزم را بالاتر می دانند. حضرت فرمودند با آنها این طور احتجاج کنید: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَالَ لِمُوسَى وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ لَمْ يَقُلْ كُلَّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ قَالَ لِعِيسَى وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ لَمْ يَقُلْ كُلَّ شَيْءٍ وَ قَالَ لِصَاحِبِكُمْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب»(10) یعنی قرآن «تبیان لکل شیء» است در حالی که کتاب حضرت موسای کلیم «من کل شیء»(اعراف/145) در آن است. خب این دو تا کتاب قابل مقایسه نیستند. یکی «من کل شیء» یکی «تبیان لکل شیء» و این کتاب که «تبیاناً لکل شیء»(نحل/89) است در اختیار امیرالمومنین است. همه هم قبول دارند که در آیه شریفه فرمود: «وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ‏ عِنْدَهُ‏ عِلْمُ‏ الْكِتابِ‏»(رعد/43).

سدير می گوید امام صادق فرمودند می دانی آن کسی که تخت بلقیس را حاضر کرد چه کسی بود؟ می دانی چقدر علم کتاب داشت؟ عرض کردم بفرمایید. فرمودند یک قطره از دریای علم را داشت و توانست تخت بلقیس را به یک چشم به هم زدن حاضر کرد. در روایت اشاره شده است که با قدرتی که داشت در يک لحظه، زمین را جمع کرد تخت را گرفت زمین را پهن کرد. بعد حضرت فرمود درحالیکه تمام «علم الکتاب» در نزد ماست.(11) این آیه شریفه سوره رعد نیز شاهد ماست. شأن نزول این آیه حضرت امیر هستند، موقع نزول آیه هم 16 سال داشتند. سنی و شیعه هم قبول دارند. واضح است چنین آدمی سرآمد انبیاء است.

یا در مورد آیه شریفه: «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيم»(صافات/83) سوال می­کنیم که ابراهیم(ع) شیعه چه کسی بوده است؟ ظاهر آیات این است که ضمیر به حضرت نوح(ع) اشاره می­کند ولی در بعض روایات اشاره شده است که منظور شیعه امیرالمومنین(ع) بودن است. جالب اینکه اگر بگوییم حضرت ابراهیم(ع) شیعه نوح(ع) است عده ای قبول می کنند اما اگر گفته شود شیعه حضرت امیر است، خیلی حرف سنگین می شود؟! اینها چیزی نیست که ما با يکی، دو روايت بخواهيم اثبات بکنیم.

انحصار مقام امامت

سوال: چرا بعد از ائمه ع، کسی به مقام امامت نمی رسد؟

جواب: به خاطر این که خدا این مقام را به احدی نداده است. چرا کسی غیر از خدا، خدا نمی شود؟! اگر ما خدا بشویم اشکالی دارد؟! این بستگی دارد که شما ائمه را چه می دانید. اگر ائمه را یک بشری مثل ما می دانید! خب ما هم می توانیم مثل ائمه بشویم. اما مسئله این نیست، اینها خلیفه الله هستند، صاحب روح هستند و... اگر مسئله این است که اینها اسماء حسنای الهی هستند، خب ما همیشه ذیل آن اسماء باید حرکت بکنیم. چرا سلول بدن انسان، روح انسان نمی شود؟ چرا نمی شود؟ خب چون سلول بدن انسان است. روح همه هستی، نبی اکرم هستند؛ چرا ما پیغمبر نمی شویم؟ تحلیل ما از خودمان و از پیغمبر چيست که می گوییم چرا ما پیغمبر و امام نمی شویم؟ چرا این ذراتی که الان در فضای خانه ما معلق است هستند، خورشید نمی شوند؟ چه اشکالی دارد؟ چون خدا نمی خواهد خورشید بشوند. بله می تواند شعاع نور خورشید شود. «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِن لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»(12) ما این طوری هستیم چطوری می توانیم مثل آنها بشویم! این بستگی دارد که امام را چه می دانید؛ ما را چه می دانید این دو تحلیل روشن بشود آن وقت معلوم می شود چرا نمی توانیم بشویم. ما خیال می کنیم امام هم یک آدمی است مثل ما، حالا یک خرده خوب تر است؛ ده، بیست سالی ریاضت کشیده، نماز شب خوانده! حضرت زهرا سلام الله علیها مثل ما هستند، ده، بیست سالی ریاضت کشیدند! ما هم می کشیم، می شویم حضرت زهرا! این طوری نیست. کسی که «خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِي أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِي أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أُخْرِجُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّة»(13) خب پیدا است ما نمی توانیم اين گونه بشویم. چرا ماه نمی تواند خورشید بشود؟ خوب نمی تواند خورشید بشود؛ هر چه نور دارد از خورشید است، خورشید بشود یعنی چی؟! بله، اگر خدای متعال می خواست، این را هم خورشید خلق می کرد. بله، اگر می خواست.

اجر گریه بر امام حسین علیه السلام

سوال: آیا با گریه بر امام حسین علیه السلام ممکن است کسی بهشتی شود؟

جواب: بله، اصلا ما که عرض کردیم طریق سلوک، گریه بر سیدالشهداء است. چون روایت دارد اگر کسی به اندازه بال مگسی بر سیدالشهداء گریه کند، بهشت بر او واجب می شود «مَنْ ذُكِرَ الْحُسَيْنُ عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَيْنَيْهِ مِنَ الدُّمُوعِ مِقْدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ يَرْضَ لَهُ بِدُونِ الْجَنَّةِ»(14) پیدا است، گریه بر امام حسین یک شرط دارد. آن شرط این است که امام حسین را امام به حق بداند و دشمنش را باطل. اگر این گریه برای کسی حاصل شد، این بزرگترین نردبان سلوک است. اصلا زیارت عاشورا مراحل سلوک با بکاء بر سیدالشهدا است. نقطه شروع، بکاء است. این بکاء و توجه به عظمت مصیبت و تحول عاطفی، کم کم درک عظمت مصیبت را می آورد «فقد عظمت المصیبه» ، بعد به جبهه تاریخی حق و دشمن بصیرت می آورد. بعد از درک جبهه تاریخی حق و دشمن، به موضع گیری می رسد، به لعن می رسد «لعن الله امة» نه یک نفر؛ بعد به برائت می رسد؛ سپس به سلم و حرب می رسد؛ آن گاه به وجاهت و معیت و ثبات قدم و مقام محمود ـ مقام محمود که گفتم نه این که خودش صاحب مقام محمود می شود؛ بلکه در قیامت بین او و مقام محمود حجاب نیست، به حیات و ممات محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین می رسد.

اینها مراحل سلوک با عزاداری سیدالشهداء است. لذا گریه بر سیدالشهداء، اقامه توحید است. این بحث مفصل است. بحث سلوک با عزاداری سید الشهداء، بحثی است پردامنه. این روایات هم درست است منتهي گفتم، این شرط حتما هست. گریه بر سید الشهداء باید با اعتقاد به حقانیت حضرت باشد. مثل من «زاره عارفا بحقه» این عارفا بحقه یعنی چی؟ یعنی همان حقی که خدا به آنها داده «النبی اولی بالمؤمنين من انفسهم» یعنی حق ولایتشان. اگر کسی این حقانیت ولایت را بفهمد و تبری از دشمن هم داشته باشد، شرط گریه ای که چنان اجری دارد در او موجود است. بقیه، دیگر از آثار گریه است. گریه توبه می آورد. بر خلاف آنهایی که می گویند این روایات تجری می آورد، این روایات مثل آیات توبه است. آیات توبه تجری نمی آورد امید می آورد، راه رجوع را به انسان نشان می دهد. روایاتی که فضیلت گریه را بیان می کند، همین طور است.

روش بحث روایی و استفاده از معارف مطرح شده

سوال: در هر جلسه ای که شرکت می کنیم هر استادی برای مباحث خود از روایات و آيات سند آورده و برای تأييد مباحث خود استفاده می کند. حال این شبهه برایم مطرح است که معیاری که ما را هدایت کند تا بتوانیم تشخیص دهیم که کدام صادق است چیست؟

جواب: استفاده از روایات دو سطح دارد. یکی سطح تخصصی است. باید قواعد استناد به روایات را پیدا کنید که علم اصول بخشی از آن است. اما در مرتبه مادونش که غیر تخصصی است، ببینید سخن افراد واقعا با ظهور روایات سازگار است یا سازگار نیست، می تواند بین روایات جمع بکند یا فقط یک روایت را می بیند، بقیه روایات را نمی تواند حل بکند، می تواند روایاتی که ناظر به عمق معارف هم هست تحلیل بکند یا نه؟ لذا اگر کسی می گوید سخنان ما خلاف روایات است، بیاید با هم بحث کنیم. اگر خلاف روایت بود، ما رفع ید می کنیم. حرف های دیگر هم مستند روایی دارد. حرف های ما که همه حرفها را رد نمی کند. ولی یک بار می گویید این حرفها خلاف روایات است. این روایاتی هم که آوردید، مثلا چنین و چنان است. خب آنها قابل بحث است.

جریان ولایت در همه شئون زندگی

سوال: ما که در آخر الزمان قرار داریم چگونه می توانیم در تمامی شئون زندگی خود، جریان ولایت را جاری کنیم و لحظه ای از امام غافل نباشیم؟

جواب: اصلا تهذیب یعنی همین؛ این کار یک تلاش های فردی می خواهد، یک تلاش های جمعی و از اموری است که ما باید مراقبه دائمی برایش بگذاریم. همین طوری که اگر شما بگویید من چطوری می توانم متخلق به اخلاق خوب بشوم، به شما حداقل کتابی مثل معراج السعاده می دهند و می گویند متخلق شدن یعنی این چنین شدن؛ یعنی کپسولی وجود ندارد به شما بدهیم تا شب بخورید و صبح که بلند شدید متخلق بشوید! می گویند این کتاب را باید بفهمید و عمل کنید تا متخلق شوید. حالا اگر کسی خواست متولی به ولایت بشود یعنی موحد بشود، نسخه اش همه قرآن و روایات است؛ یک کار ساده نیست. همه قرآن و روایات، نسخه همین است. برای متولی شدن انسان باید به همه فروع عمل کند، باید دنبال کسب معرفت باشد، دغدغه رسیدن به حکومت عدل را داشته باشد و تلاش خودش را در این مسیر صرف کند. این ها یک سلسله کار است. یکی اش این است که باید دین خدا را بفهمد و عمل کند و سعی کند فهم خودش را از دین، دقیق، کامل و عمیق کند و عمل خودش را هم علی الدوام کامل کند. راه همین است.

بررسی رابطه سواد و معرفت

سوال: افرادی بوده اند که علم به دین را نداشتند یعنی بی سواد بودند ولی مراتب خیلی بالایی از معرفت را درک کردند. چه طور چنین چیزی ممکن است؟

جواب: آنها به آنچه که می دانستند عمل می کردند. وقتی عمل می کردند می رسیدند. البته مطمئن باشید با همه مقاماتی که آنها دارند هیچ وقت سرپرستی جامعه را به آنها نسپردند. اين يک شأن ديگري است. سرپرستی معارف دیگری می خواهد. باید فقیه باشد تا متصدی بشود. بنابراین رشد شخصی و خوب شدن، محتاج به این علم تفصیلی نیست؛ محتاج به این است که وظیفه عبودیت را در مقیاس خودت بدانی و عمل بکنی. ولی دستگیری، محتاج به آشنایی با معارف است. کسی بخواهد دستگیری بکند، بدون آشنایی نمی شود. لذا «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوه»(15) اینها مرجع هستند. طبقه مرجع اینها هستند. دیگران خودشان آدم های خوبی هستند. من همیشه عرض کردم آدم خوب شدن، محتاج فقیه شدن به معنای اصطلاحی اش نیست. هر کس باید وظایف دینی خودش را بفهمد و به این معنا باید فقیه باشد، محتاج به عالم دینی شدن نیست. هرکجا هستی باید آدم خوبی باشی، ولی این شأن، شأن دیگری است اگر کسی می خواهد در این شأن حرکت کند، باید دین را هم بیشتر بفهمد.

هدایت ولایت فقیه و مقایسه با امام

سوال: ائمه هداه معصومین مجری و طریق هدایت و صفات الهی هستند آیا این طریق بودن در مورد ولی فقیه هم صادق است یعنی فقیهی که ولی جامعه است؟

جواب: مومن هم در ظرف خودش می تواند طریق هدایت الهی بشود. یعنی حتی شما می توانید نسبت به دوست خودتان طریق بشوید. شاید معنی «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض»(توبه/71) ناظر به همین باشد. پیدا است کسی که مجرای هدایت اجتماعی است یعنی واسطه هدایت ائمه و جامعه است، رشد اجتماعی را سرپرستی می کند ، به اندازه اشراف روحی که به جامعه پیدا می کند و جامعه را اداره می کند، به همان اندازه طریق هدایت اجتماعی می شود. البته پیدا است آن انوار هدایتی که در او جاری می شود، انواری است که از مجرای معصومین می گذرد. هیچ کسی غیر از چهارده معصوم مستقیم ، طریق جریان هدایت نیست، حتی انبیاء. ولی انسان در ظرف وجودی خودش می تواند این طوری بشود لذا عرض کردیم مشکات انوار هم به قلب مقدس نبی اکرم(ص) و صدر نورانی ایشان تفسیر شده است و هم به قلب مومن. قلب مومن آینه آن قلب است و به اندازه ای که آینه است، آن انوار در آن منعکس می شود و چراغ هدایت در قلبش روشن می شود. لذا در روایات فرموده اند: «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ»(16)

به این معنا، مومن هم طریق جریان نور و هدایت در عالم است، چه رسد کسی که در عبودیت و پذیرش ولایت ولات الهی شرائطی در خودش ایجاد کرده که نسبت به یک جامعه حامل آن ولایت شده است. پیدا است این مومن در این مقام، مجرای جریان هدایت و نور است. البته پیدا است هدایت او نسبت به یک جامعه نازله هدایت معصومین است. در عین حال عنایت بکنید این طور نیست که همه انوار هدایتی که به یک جامعه می رسد از طریق او باشد. نه خیر، ائمه هدات معصومین از طرق دیگر هم انوار هدایت را عنایت می کنند. ولی آن جهت هدایت کلی جامعه از طریق او واقع می شود.

هدایت گری و تحریف معنوی قرآن

سوال: آیا در قرآن تحریف معنوی صورت گرفته است؟ مقصود از تحریف معنوی چيست؟ اگر تحریف معنوی این است که بعضی از معانی قرآن را غلط معنا کردند، ممکن است این کار را کرده باشند؟ چرا برای عدم تحریف الفاظ قرآن به جنبه هدایت گری قرآن احتجاج می شود ولی برای معنای همین قرآن چنین مصونیتی قائل نیستند؟

جواب: یعنی می خواهید بگویید که بابِ به اصطلاح تفسیر غلط قرآن بسته بشود؟ من کار با جنبه لفظی اش ندارم. آیا شما می خواهید باب تفسیر قرآن و سوء برداشت از قرآن بسته بشود؟ این طوری نیست. ما باب سوء برداشت از قرآن را بسته نمی بینم، این هم منافات با هدایت قرانی ندارد. یعنی قرآن هدایتش به کسانی که زمینه داشته باشند می رسد و آنها تحت تأثیر این تحریف قرار نمی گیرند، نه این که تحریف واقع نمی شود. یک عده ای تحریف می کنند ولی آن کسانی که تحت تأثیر تحریف قرار می گیرند، آدم هایی هستند که خودشان زمینه این را در خودشان فراهم کردند.

بنابراین هدایت قرآن به آن کسانی که مهتدي باشند و بپذیرند می رسد و این تحریف ها هم مانع رسیدن آن هدایت نیست و اگر تحریف در جایی مانع هدایت بشود خدای متعال در شرایط بعدی بستر رسیدن به آن هدایت را آماده می کند. مثل این که در رجعت، آنها را زنده می کند تا از انوار هدایت قرآن بهره کامل ببرند. لذا تحریف معنوی قرآن مانع از رسیدن از هدایت قرآن نیست.

سوال: چرا احادیث عَرضِ اخبار به قرآن را، به عنوان دلیلی بر عدم تحریف الفاظ قران می آورند ولی همین دلیل را برای مصونیت تحریف معنوی قرآن نمی آورند؟

جواب: جواب این سوال هم در سوال قبل داده شد. اگر الفاظ محفوظ شد، امکان فهم صحیح از لفظ هم فراهم می شود ولی اگر الفاظ منسی شد، اصل باب هدایت بسته می شود. آن وقت اگر کسی با حفظ این الفاظ که خدای متعال حفظ کرده، بستر فهم را در خودش آماده کرد، فهم صحیح به او می رسد. ولی اگر این الفاظ رفت، ديگر این باب هدایت بسته می شود. یکی از ادله ای که برای حجیت ظواهر قرآن می آورند، همین روایات است. این روايات فراوان است یکی دو تا نیست. فقها هم به آن معتقدند. در معمولا کتب اصولی مرحوم شیخ انصاری، صاحب کفایه، دیگران به آن احتجاج کردند.

دلیل این که قرآن تحریف لظفی نشده، یکی اجماع است. یعنی کأنه این را جزء مسلمات و قطعیات فرهنگ مسلمین می دانند. که حالا باید بحث کرد. و دوم آیات خود قرآن است. و سوم روایاتی است که دال بر این معنا هستند. بر این که قرآن تحریف لفظی نشده به این ادله تمسک می کنند. استدلال عقلی هم این است که اگر کتاب این دین خاتم تحریف می شد، باب هدایت بسته شده بود. شما می توانید بگویید مشابه این استدلال در تحریف معنوی هم می آید. استدلال هایی مبتنی بر اجماع، آیات و روایات در تحریف معنوی نمی آید. این که مثلا روایاتی داریم که می فرماید ظاهر قرآن برای شما حجت است، این دلیل این است که همین قرآن، با همین الفاظ، کتاب الهی است و مورد دستبرد واقع نشده تا معنایش عوض بشود. خب این به تحریف معنوی ربطی ندارد. اجماع در مورد تحریف معنوی نیست. برای عدم تحریف لفظی می گویند این دین خاتم است و اگر کتابش تحریف بشود، باب هدایت بسته می شود، این استدلال را می شود به گونه ای تقریر کرد که تحریف لفظی را نفی بکند ولی تحریف معنوی را نفی نکند. یعنی می شود فرق گذاشت بین تحریف لفظی و معنوی که بگوییم تحریف لفظی باب هدایت را می بندد اما تحریف معنوی باب هدایت را نمی بندد. یک راهی باز می کند برای آنهایی که دنبال باطل هستند. اما آنهایی که دنبال حق هستند، راه فهم صحیح از غلط برایشان فراهم می شود.

با تحریف معنوی باب هدایت بسته نمی شود. پس نباید تحریف لفظی واقع بشود چون اگر لفظ قرآن رفت، باب هدایت بسته می شود. به این دلیل نمی شود تمسک کرد تا بگوییم دلیل معنوی هم نباید بشود. تحرف معنوی موجب نمی شود باب هدایت بسته بشود. باب هدایت باز است، هم الفاظ است هم تفسیر صحیح است. یک عده ای هم تفسیر غلط می کنند. خدای متعال راه فهم صحیح از غلط را به انسان داده است. بنابراین باب هدایت باز است. یک مقدار از راه شناخت صحیح از غلط تلاش ذهنی و عقلی است، یک مقدارش هم تلاش روحی و تهذیب نفس است. اگر این حاصل شد، فهم غلط از صحیح قابل تفکیک می شود. پس بنابراین لازم نیست برای حفظ قرآن، جلوی تحريفات معنوی هم گرفته بشود ولی جلوی تحریف لفظی باید گرفته بشود. پس می شود آن استدلال را به گونه ای تقریر کرد که تحریف لفظی را نفی بکند و تحریف معنوی را را نفی نکند. یعنی ملازمه ای بین تحریف لفظی و معنوی نیست که اگر شما استدلال کردید که تحریف لفظی در قرآن نباید بشود، همان دلیل را بیاورید که تحریف معنوی هم نباید بشود.

ایصال به مطلوب، شأن امام یا نبی

سوال: این عبارت را توضیح بدهید که چگونه انبیاء راه را نشان می دهند ولی ائمه علیهم السلام به مقصد می رسانند؟

جواب: من نمی دانم این حرف را چه کسی گفته است! هم انبیاء هادی هستند به معنای این که هم راه را نشان می دهند هم در راه می برند و هم خودشان سبیل اند، هم ائمه علیهم السلام؛ منتها ائمه اصل در هدایت و سبیل اند و انبیا فرع در هدایت و سبیل اند. این طور نیست که انبیاء فقط راه نشان می دهند و آدرس می دهند. انبیاء بر امتشان ولایت دارند؛ انوار هدایت را در امتشان جاری می کنند؛ قلوب را رشد می دهند و هدایت می کنند. هدایت فقط به ارائه راه نیست. ائمه علیهم السلام هم همین طور هستند. منتها شئون انبیاء از فروع شئون نبی اکرم است.

دلیلش چیست که نبی فقط کارش نشان دادن است. نسبت بین امامت و نبوت چیست؟ آیا امامت به مقصد رساندن است و نبوت فقط خبر دادن است؟ ممکن است برای انبیاء هم شئونی قائل بشوید، بگویید شأن نبوت بما هو نبوت غیر از شأن امامت است. ولی این تعبیری که ما بگوییم «نبی فقط راه نشان می دهد و امام به مقصد می رساند» این تمام نیست. ممکن است بگویید ما کارها و شئونی داریم؛ یک شأن اخبار و بیان حقایق است، یک شأن دیگر سرپرستی و جریان هدایت در قلب و روح انسان هاست، انسان را قدم به قدم در درجات توحید بالا می برد. این دو شأن است. اما این دو تا شأن در یک انسان ممکن است جمع بشود، در انبیاء هم بوده، در ائمه علیهم السلام هم بوده است. انبیاء هم سرپرستی می کردند. این طور نبوده که انبیاء اصلا شأن ولایت نداشته باشند.

عبارت مرحوم علامه در مختصر تفسیر المیزان این است: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، أي مقتدى يقتدى بك الناس، و يتبعونك في أقوالك و أفعالك، فالإمام هو الذي يقتدي و يأتم به الناس... فالامام هاد يهدي بأمر ملكوتي يصاحبه، فالإمامة بحسب الباطن نحو ولاية للناس في أعمالهم، و هدايتها إيصالها إياهم الى المطلوب بأمر اللّه دون مجرد إرائة الطريق الذي هو شأن النبي و الرسول و كل مؤمن يهدي الى اللّه سبحانه بالنصح و الموعظة الحسنة»(17) ظاهر فرمایش ایشان این است که شأن نبوت، نه این که انبیاء شأن ولایت نداشتند بلکه شأن نبوت بما هو نبوت، صرف ارائه طریق است، اما این را که نبی راه را نشان می دهد اما امام به مقصد می رساند من نمی دانم از کجا آمده و نمی فهمم.

اگر گفته شود آیه «انما انت منذر و لکل قوم هاد»(رعد/7) ناظر به این مطلب است، می گوییم آیا پیامبر شأن امامت نداشته اند؟! حال آن که امامت پیامبر اکرم فوق امامت همه امامان است. یا ابراهیم(ع) قبل از جعل امامت فقط اخبار می دادند؟ آیا هدایت در کار آنها نبود؟ آیا آنها بر نفوس و جامعه ولایت نداشتند؟

درباره آیه «إِنَّكَ‏ لا تَهْدي‏ مَنْ‏ أَحْبَبْتَ‏ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدين‏»(قصص/56) نیز باید توجه شود  کسی که خداوند به هر دلیلی می خواهد او را هدایت کند، از چه طریقی خواهد بود؟ مجرای همان هدایتی که خدای متعال بر آن مشیت دارد، نبی اکرم اند. خدای متعال هدایت می کند اما خدای متعال وقتی مشیتش به هدایت کسی تعلق می گیرد چه کار می کند؟ چطوری هدایت را به او می رساند؟ از طریق نبی اکرم و ائمه هدات معصومین. آنها مجاری هدایت خدای متعال هستند.

پذیرش ولایت چه در باره نبی و چه در باره امام دست خود بشر است. منتها یک نکته این است که از ولایت کلیه و عمومی حضرت، کسی نمی تواند خارج بشود. کسی به طرف باطل هم که برود، تحت ولایت قاسم الجنه والنار است.

نبوت و امامت دو مقام هستند ولی برای این که بگوییم کدام بالاتر است بستگی دارد به این که نبوت و امامت را چطور معنا کنید. اگر نبوت را آن مقامِ ذکر بدانید که سرحلقه و آغاز همه خلقت است و درهای غیب با او گشوده می شود، نبوت کلیه نبی اکرم؛ فوق همه مقامات است. من فکر می کنم خود حضرت علامه هم به اینها عنایت داشتند چون ایشان که مشرف به همه این اصطلاحات هستند. لابد اینجا می خواستند همین اصطلاحات کلامی را از هم تفکیک کنند.

استناد این مطالب یا باید به قرآن برگردد یا به روایات. استناد به غیر از روایات و قرآن، قابل قبول نیست. من که در قرآن یادم نمی آید چنین شاهدی بر آن باشد و اما در روایات هم به ذهنم نمی آید که گفته باشد نبی کارش فقط ابلاغ است! البته انکار نمی کنم ولی به راحتی نمی شود پذیرفت. نه نبوت یک معنا دارد، نه امامت یک معنا دارد. مثلا ایمان و اسلام که یک معنا ندارند. هر کجا در قرآن ایمان به کار رفته یک معنا دارد؟ نه، این طوری نیست. «يا أَيُّهَا الَّذينَ‏ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتاب‏...»(نساء/136) این دو ایمان مذکور در آیه، دو درجه متفاوت از ایمان است.

مقداري بیشتر بحث لازم است. نیاز به تأملات بیشتری لااقل در قرآن و روایات دارد. ظاهرش معناي واضحی است. ظاهرش این است که بگوییم «نبی» يعني آن کسی که خبر می آورد، از ماده نبأ است. خبر می آورد یعنی راه هدایت را از عالم غیب، از عالم الهی می گیرد و به بندگان می رساند. کارش اخبار و خبر آوردن است. ولی امام آن کسی است که شأنش پیشوایی است. پیشوایی هم به معنای این که اسمش را بگذاریم پیشوا، نیست. حقیقتا اختیارات عباد را سرپرستی می کند و آنها را در منازل سیر می دهد با قبض و بسط، با جذب کردن خودش، با تصرفاتی که می کند ارواح را از منازلی سیر می دهد و به درجات قرب می رساند. این معنای اولی ظاهر است. ظاهر عبارات مرحوم بزرگوار علامه طباطبایی هم همین است. اما حالا ما بگوییم «نبوت اصلا چیزی غیر از این نیست. همه جا نبوت یعنی این»! نمی دانم.

دلیلش چیست که بگوییم مقام امام از مقام نبی بالاتر است در حالی که هر دو مراتب دارند؟ من دنبال دلیلش می گردم. چون خدای متعال به ابراهیم خلیل فرموده بعد از نبوت، تو را امام کردیم. این است دلیلش؟ بعضی همین دلیل را آوردند گفتند نبوت حضرت ابراهیم در بین نبوت ها از نبی اکرم که بگذریم، بالاترین درجه نبوت است اما در عین حال بعد از نبوت به امامت رسید. پس امامت فوق نبوت است. درست است؟ آیا قبلا حضرت هیچ منزلتی از امامت را نداشتند؟ یا این یک امامت خاص است. در باب بني اسرائیل می فرماید «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرات»(انبیاء/73). این امامت هم فوق نبوت است؟ یا آن امامت، این امامت نیست. ما بگوییم امامت هر کجا به کار رفت، ناظر به یک شأنی است که او فوق نبوت است! این از کجا؟! کدام امامت و کدام نبوت؟ به چه دلیل امامت همه جا یک معنا دارد؟ و همه جا فوق نبوت است؟ و به چه دلیل نبوت همه جا دون امامت است؟ من یک قاعده کلی می گویم، در قرآن این طور نیست هر جا یک لفظی به کار رفت به یک معنای واحد باشد. متقین، محسنین، استعمالات مختلف دارد هرکجا هم ناظر به یک خصوصیت است. بله یک جامع مشترک هم ممکن است داشته باشد. این است که کار فهم قرآن و روایات را سخت می کند...

پی نوشت ها:

(1) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 804 – دعای اول ماه رجب

(2) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 217

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 126

(4) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏90، ص: 300

(5) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏90، ص: 376

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 430

(7) تفسير القمي، ج‏2، ص: 47

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏4، ص: 660

(9) تفسیر العیاشی، ج1، ص: 5

(10) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص: 375

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 640

(12) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 426

(13) علل الشرایع، ج1، ص: 180

(14) كامل الزيارات، النص، ص: 100

(15) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص: 458

(16) الخصال، ج‏1، ص: 277

(17) مختصرالمیزان، ص: 136-138