نسخه آزمایشی
سه شنبه, 03 مرداد 1396 - Tue, 25 Jul 2017

جلسه دوازدهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی /ولایت و شئون مختلف؛ نور و حیات آثار ولایت الهیه

متن زیر جلسه دوازدهم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 27 اردیبهشت ماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسهایشان در این بحث ابتدا به بیان خلاصه و چکیده مطالب پیش گفته پرداخته است. وی بیان می کند دین حقیقتی است دارای ظاهر و باطن. ظاهر دین احکام عملی و اخلاق است و باطن آن ولایت است. در جهان دو محیط ولایت وجود دارد که یکی از آنها حق و دیگری باطل است. تمام فضائل و کمالات فردی و اجتماعی زمانی به دست می آید که ولایت حق در همه جوانب آن جاری شود و اگر فرد و جامعه از پذیرش ولایت حق سر باز زند ناگزیر باید به ولایت باطل تن دهد که باعث همه رذائل و مفاسد فردی و اجتماعی است. ایشان در ادامه دو مورد از آثار ولایت را بر اساس آیات و روایات توضیح می دهند که بحث «نور» و «حیات» است. در آیات متعددی نور و حیات با ولایت مرتبط است. وقتی روایات ذیل این آیات را مطالعه می کنیم مشخص می شود این سه حقیقت با حقیقت امام پیوند می خورد. امام تجلی ولایت حق و مجرای آن در عالم است لذا نور و حیات که از آثار ولایت حق است تنها ریشه در امام دارد و امام سرچشمه حیات و نور است. بر این اساس اگر کسی خود را ذیل ولایت باطل قرار دهد در ظلمت است و از حیات بهره ای ندارد...

چکیده مباحث گذشته؛ رابطه دین و ولایت / حقیقت نور و ظلمت

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین واللعنه علی اعدائهم اجمعین. مقداری در باب مباحث توحید و بعد هم به تبع آن بحث ولایت خدای متعال، ولایت الله و طریق جریان این ولایت گفتگو کردیم. نسبت این ولایت را با دین الهی و شریعت الهی هم توضیح دادیم. ولایت اولیاء الهی که به مقام ولایت کلیه الهیه رسیدند، طریق جریان ولایت خدای متعال در عالم است و طریق جریان هدایت و نور در همه عوالم از جمله در عالم دنیاست. باطن دین هم چیزی جز جریان همین ولایت در عالم نیست و اخلاق و احکام و امثال اینها، مناسک جریان دین در عالم هستند. اگر بخواهیم در قوس صعود هم بحث بکنیم، آراسته شدن ظاهر ما به شریعت ـ یعنی به احکام و اخلاق ـ مقدمه رسیدن به باطن این شریعت است که همان حقیقت ولایت خدای متعال و ولایت معصومین و انوار هدایت الهی است که از آن طریق هم انسان می تواند به مقام توحید برسد. این یک بحثی بود که اجمالا اشاره شد.

در همین مسیر بحث دیگری را که اشاره کردیم این بود که در قبال ربوبیت خدای متعال، هیچ ربوبیتی نیست (کسی غیر از خداوند رب نیست) در قبال ولایت خدای متعال به معنای عبودیت هم، هیچ چیزی وجود ندارد (هر چه اوست عبد و بنده اوست و او مولای همگان است حال چه غیر او بندگی بکنند یا نکنند). اما خدای متعال یک هدایت خاص و ولایت خاصی نسبت به مومنین دارد که در نقطه مقابل آن ولایت، ولایت اولیاء طاغوت است «اللَّهُ‏ وَلِيُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏»(بقره/257). بنابراین ما دو تا محیط ولایت داریم. یک محیط ولایت نور و محیط نورانی ولایت خدای متعال و ولایت اولیاء معصوم که این محیط نورانی، محیط کسانی است که به خدای متعال و این حقیقت ولایت مومن هستند و دیگری کسانی که نسبت به این حقیقت ولایت و این نعمت الهی کفران دارند. آن اشخاص، محروم از این ولایت اند و همین که از این ولایت محروم شدند، در دایره ولایت اولیاء طاغوت و در دایره ظلمات قرار می گیرند. بنابراین هر فعلی از افعال اختیاری انسان که از محیط ولایت خدای متعال خارج شد و در دایره ولایت حق نبود، در محیط ظلمت و در دایره ولایت باطل قرار می گیرد. این یک نکته بود که اشاره کردیم.

طبیعتاً آیه نور و ظلمت هم که در سوره مبارکه نور است، بیان همین حقیقت است که دو جریان در عالم وجود دارد، یکی جریان نور هدايت الهی است که از طریق مَثَل این نور و وجود مقدس رسول الله(ص) و از طریق مشکات انوار الهی در جهان تنزل، تجلی و ظهور پیدا می کند. ظهور این نور در عوالم از جمله عالم دنیا، از طریق بیوتی است که خدای متعال اين انوار را در آن قرار داده است: «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ * رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ»(نور/36-37) جریان مشکات الهی به وجود مقدس رسول الله و حضرات معصومین تفسیر شده است، خودتان روایاتش را ملاحظه بفرمایید. در طرف دیگر جریان ظلمت قرار دارد که به دشمنان نبی اکرم و ائمه هداه معصومین و امثال بنی امیه تفسیر شده است: «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍ‏ يَغْشاهُ‏ مَوْجٌ‏ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/40). بنا بر این یک طرف جریان هدایت و نور الهی است و یک طرف هم جریان ظلمت. انسان یا تحت هدایت نور قرار می گیرد یا تحت جریان ظلمت.

مرور بحث ولایت و اخلاق؛ ولایت و اجتماع

همچنین اشاره کردیم که رسیدن به کمال، خیر، مقام توحید و متصل شدن به صفات حمیده و بعد متصل شدن به حقیقت توحید و متحقق شدن به حقیقت توحید چیزی نیست که از ناحیه ما انجام بشود، بلکه حقایقی است که از عالم الهی به ما می رسد و ما باید تلاش کنیم که در مسیر آن قرار بگیریم. در واقع ایمانی که ما می آوریم به حقیقت ولایت خدای متعال و اولیاء معصوم، ما را در مسیر آن فیوضات قرار مي­دهد. فیوضات، از آن طرف است و اصلاح انسان از طرف خودش نیست، اصلاح از طرف بالا انجام می گیرد. ولایتی که بر ما جاری می شود، ما را اصلاح می کند. کما این که از جهت فساد، ولایتی که در فرد جاری می شود، او را فاسد می کند. کفران نسبت به نعمت ولایت حق موجب می شود که ولایت باطل بر او جاری بشود و در محیط ظلمت قرار بگیرد. جریان ظلمت انسان را و مسیرش را ظلمانی می کند. به عکس، اگر کسی ایمان به این ولایت آورد، حقیقت ولایت نور در وجودش جاری می شود، خود او و مسیرش را نورانی قرار می دهد لذا «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي‏ خَمْسَةٍ مِنَ‏ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّور»(1) قلب مومن مشکات انوار می شود و آن انوار در آن تجلی پیدا می کند، قلب مومن آینه قلب نبی اکرم(ص) و ائمه هدات معصومین می شود و انوار هدایت در او جاری می شود و خودش و مسیرش نورانی می شود؛ به عکس، کفران این نعمت موجب می شود انسان در محیط ظلمات قرار بگیرد و ولایت اولیاء طاغوت بر او جاری بشود، خودش ظلمانی می شود مسیرش هم ظلمانی می شود.

این را هم عرض کردیم که این جریان نور و ظلمت اختصاص به فرد هم ندارد. البته یک مقداری نیاز به گفتگوهای بیشتر دارد ولی اجمالش را اشاره کردیم که انسان فقط در ساحت وجودی فردی خودش به عنوان یک جزیره مستقل از سایر انسانها نیست که با قرار گرفتن فردی تحت هدایت و ولایت اولیاء معصوم اصلاحش انجام شود، بلکه جامعه انسانی و روابط اجتماعی انسان باید تهذیب شود. باید اخلاقی که ما را به هم گره می زند و موجب همکاری و همفکری ما می شود، الهی بشود، و جامعه و روابط اجتماعی هم تحت ولایت نور قرار بگیرد. با قرار گرفتن روابط اجتماعی تحت ولایت نور هم انگیزه حیات اجتماعی بشر، هم روابطش و هم نظاماتش آرام آرام نورانی می شود. در این صورت ابتدا جامعه از انگیزه های دنیایی فاصله می گیرد سپس آرام آرام در درجات مختلفِ انگیزه الهی سیر می کند. این سیر با محبت انجام می شود. جامعه به جایی می رسد که حتی از خوف و طمع های بیش از دنیا هم فراغت پیدا می کند و به مقام عبادت از سر شکر و محبت می رسد که فرمودند: «إِنَ‏ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ‏ شُكْراً»(2)

بنابراین همان طور که اشاره کردیم روابط اجتماعی مان هم باید به نور ولایت الله و نور توحید نورانی بشود. این طور نیست که انوار توحید و هدايت خدای متعال و ولایت خدای متعال فقط باید در حوزه حیات فردی و عرصه معنویات باطنی ما جاری بشود بلکه همه زندگی مان باید با معنویت و توحید بشود. جامعه ما جامعه ای بشود که همه چیزش و همه شئونش به خدای متعال و ولی خدای متعال تسلیم باشد.

اشاره کردیم چیزی که در عصر ظهور اتفاق می­افتد، یک چنین جریانی است. یعنی همه شئون حیات انسان نورانی می شود و اصلا وارد فضای دیگری می شود. این طور نیست که در همين فضایی که ما الان داریم زندگی می کنیم، بشر زندگی کند الا این که یک خیراتی هم باشد! اصلا فضا عوض می شود. مرتبه جدیدی از ظهور ولایت در عالم واقع می شود و همه مومنین از آن ظهور برخوردار می شوند. بعداً عرض می کنیم که یکی از آثارش نورانی شدن و مشاهده ملکوت و امثال آن است. لذا به نظر می آید در عصر ظهور تقریبا ملکوت عالم در دسترسی کثیری از مومنین قرار می گیرد. این طور نیست که معدود انسان هایی دارای اين مقام باشند. یعنی حقیقت، ظهور جدیدی در عالم پيدا مي کند.

پس حیات اجتماعی انسان ها از انگیزه و عاملی که آنها را به هم گره می زند و وحدت اراده ها را ایجاد می کند تا افکارشان تا همکاری هایشان، همه نورانی می شود. اگر حیات اجتماعی انسان از هدایت اولیاء الهی دور شد، هرچه که انسان در حیات اجتماعی خود از تسلیم بودن به حقیقت ولایت خارج بشود، ایمان نیاورد، تسلیم محض نباشد جریان ظلمت در او بیشتر جاری می شود. چون ایمان ارکانی دارد و تسلیم یکی از ارکان مهم آن است. فرمود: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ‏ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»(نساء/65). تا انسان به تسلیم محض نرسد، مومن نیست. اگر جامعه در عرصه حیات اجتماعی هم تسلیم باشد، نورانی می شود. به هر میزانی که تسلیم نباشد از دایره ایمان خارج می شود. وقتی از دایره ایمان خارج شد، دیگر حقیقت ولایت در آن جاری نمی شود. چون نمی پذیرد. نعمت ولایت نعمتی نیست که به زور بر کسی تحمیل بکنند. نعمت گران قیمتی است که «لا إِكْراهَ‏ فِي‏ الدِّينِ‏ قَدْ تَبَيَّنَ‏ لَهُ‏ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي‏»(بقره/256) بنابراین اگر جامعه ای در همه شئون و روابط خودش تسلیم محض شد آن وقت همه حقایق بر او جاری می شود؛ همه روابطش نورانی می شود؛ همه روابطش توحیدی می شود ؛ روابطی که در آن، ولایت خدای متعال جاری است و بر مدار ولایت خدای متعال است. و در هر رابطه ای هم که از ایمان خارج شده، کفران بورزد، نتیجه اش این است که آن رابطه ظلمانی می شود، تحت ولایت ظلمت قرار می گیرد. این امر را باید یک مقدار بیشتر تعمیم بدهید.

مرور بحث ولایت و حیات تاریخی

جامعه های بشری که در طول تاریخ پشت سر هم آمده اند به هم پیوسته اند. جامعه مومنین یک جامعه از لحاظ تاریخی هم به هم پیوسته است که دوره های محتلف آن با هم داد و ستد دارد؛ از گذشته ها فرهنگی را می گیرد و ارتباط حقیقی با گذشته ها دارند. هم گذشته ها ارتباط حقیقی با ما دارند، هم ما ارتباط حقیقی با آنها داریم کما این که با آیندگان ارتباط حقیقی داریم. ما که منتظر عصر ظهور هستیم اگر حقیقتا منتظر باشیم، ما وابسته به آنها هستیم، در ثواب آنها شریکیم، کما این که وقتی تعلق داریم به گذشته، وابسته به آنها هستیم و در ثواب آنها شریکیم. این ارتباط حقیقی است، قراردادی نیست. این محبت، ما را به خود آنها، اعمال آنها و نیات آنها گره می زند.

بنابراین جامعه مومنین با وحدت ایمانی، با وحدت تمایلات و انگیزه ها و با وحدت حب و بغضی که دارند، حقیقتا به یک پیکره بزرگ و یک وحدت بزرگ تبدیل می شوند. اگر شما جامعه مومنین و موحدین را از اول تا آخر عالم، یک جا از بالا نگاه بکنید، مثل این است که همه در یک مجموعه در حال عبادت و نماز خواندن و اقتدای به نبی اکرم هستند، بر محور حضرت خدا را عبادت، تعظیم و تکریم می کنند، و همه شان در حال پرستش خدای متعال هستند. کما این که اگر دستگاه باطل را ببینید، همه آنها بر محور اولیاء طاغوت و دشمنان نبی اکرم و ائمه هدات معصومین دارند دنیا و نفس را می پرستند، استکبار علی الله و تفرعن بر خدای متعال می کنند و همه زندگی شان زندگی آلوده به تفرعن و استکبار بر علیه خدای متعال است. یک طرف دستگاه بزرگ ایمان و طرف دیگر دستگاه بزرگ استکبار. 

همه جامعه ها مثل اندام یک دستگاه بزرگ می مانند و انسانها مثل سلول های این پیکره بزرگ هستند که یک روح این پیکره را حرکت می دهد که همان روح مقدس نبی اکرم و حضرات معصومین هست. آن ها کلمه روح و کلمه نور هستند، آن روح حقیقت ولایت خدای متعال است که جامعه مومنین را رهبری می کند. در آن طرف، دستگاه ابلیس و اولیاء طاغوت است که کل آن جامعه را پیش می برد؛ یکی به سمت نور، به سمت انوار الهی و هدایت «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور»؛ یکی هم به سمت ظلمت. یک جمعیت در نور سیر می کند و یک جمعیت در ظلمت. آنها امام نور دارند، اینها هم امام نار و ظلمت دارند. «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَ‏ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِم‏»(اسراء/71) در قیامت هم با ائمه خودشان وارد محشر می شوند. اگر این دو جامعه تاریخی را ببینید، یک جامعه بر محور انبیا است، و دیگری بر محور شیاطین و محور اولیاء طاغوت. محور کل یک طرف وجود مقدس نبی اکرم و سپس حضرات معصومین ع هستند، همه به امامت این فرد، خدا را می پرستند. در طرف مقابل هم دشمنان نبی اکرم محور هستند که همه با هم به امامت آن فرد استکبار و طغیان می کنند. لذا ممکن است معنای «ایاک نعبد و ایاک نستعین» این باشد که ما امام خودمان را می بینیم و پشت سر او عبادت می کنیم لذا می گوییم «ایاک نعبد و ایاک نستعین». ایشان حقیقت عبادت را دارد می کند، ما هم در شعاع ایشان حرکت می کنیم. و الا چه کسی می تواند ادعای اخلاص بکند «ایاک نعبد و ایاک نستعین»، آن هم با حصر؟!

ولایت عام و ولایت خاص پیغمبر اکرم

یک نکته را اینجا اشاره بکنیم و آن نکته این هست که ولایت نورانی نبی اکرم در جامعه کفار جاری نمی شود ولی در عین حال جامعه کفار از احاطه کلی نبی اکرم خارج نیست، کما این که از احاطه خدای متعال خارج نیست. انسانی که مسیر جریان اسماء حسنای الهی در عالم است، همه عالم تحت اختیار او است. بنابراین محور دستگاه باطل، تحت تصرف و تحت احاطه او است، این طور نیست که دستگاه باطل یک دستگاه موازی با نبی اکرم(ص) باشد؛ گرچه از هدایت نورانی نبی اکرم برخوردار نیست.

چرا برخوردار نیست؟ چون «والذین کفروا» خود نخواسته اند و کفران کرده اند. اين ولایت چیزی نیست که به زور به کسی تحمیل بکنند. اگر نخواهد، از این ولایت نور محروم می شود «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت». بنابراین در عین این که دو جریان ولایت (ولایت نور و ولایت ظلمت) وجود دارد، دستگاه انبیاء و مومنین، همه بر محور ولایت نورانی نبی اکرم خدا متعال را سجده می کنند، لحظه به لحظه هم این دستگاه بر محور اخلاص نبی اکرم کمال پیدا می کند و اخلاص و طهارتش بیشتر می شود تا می رسد به عصر ظهور که عصر ظهورِ اخلاص است، مومنین خالص می شوند تا بعداً وارد وادی عالم آخرت و بهشت شوند.

دستگاه باطل هم دستگاهی است که از این نور برخوردار نیست، دستگاهی ظلمانی است. اما معنایش این نیست که این دو تا دستگاه موازی و مستقل از یکدیگراند. کسی که کل عالم باذن الله (تبارک و تعالی) تحت اراده او اداره می شود، وجود مقدس نبی اکرم هستند که دستگاه باطل و مسیرش و نسبتش به دستگاه حق از طریق ایشان تعیین می شود. پیغمبر اکرم یک طوری عالم را تنظیم می کنند که دستگاه باطل بر دستگاه حق در تاریخ غالب نشود؛ و بعد دستگاه باطل را محاصره و محدود می کنند و بعد هم حتی در جهنم که دستگاه باطل محاصره می شود باز بر مدار تصرف این اولیاء معصوم است،  چرا که امیرالمومنین فرمود: «أَنَا قَسِيمُ‏ النَّارِ وَ الْجَنَّةِ»(3)

وجود مقدس رسول الله، صاحب مقام محمود هستند و وجود مقدس امیرالمومنین، صاحب لواء حمد می باشند. این پرچم به دست ایشان داده می شود. همه تقسیم هایی که در عالم می شود به دست ایشان است، چه نعمت ها و چه نقمت ها، که هر دویش هم مستحق حمد است. خدای متعال در عذابش هم محمود است و ستوده است. حضرات معصومین این­ طور هستند که وقتی در قیامت مومنین را به درجات می رسانند و کفار و منافقین را در درکات جهنم قرار می دهند، در هر دو مورد محمود است. این­طور نیست که فقط بهشت بردن بهشتی ها استحقاق حمد بیاورد. کسی که لواء حمد را به دست دارد، هر کاری که می کند ستودنی است چه بهشتی ها را به درجات بهشت برساند و شفاعت کند، چه جهنمی ها را باذن الله وارد درکات جهنم بکند آن هم حمد دارد در یکی از زیارات سیدالشهدا می خوانیم «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي‏ جَعَلَ‏ النَّارَ مَثْوَاهُم‏»(4) کسی که با حضرت امام حسین که کلمه رحمت است دشمنی کرده، اگر عذاب بشود حقش است و ستودنی است. جهنم بردن شمر هم ستودنی است. ستودنی نیست؟ همین­ طور بهشت بردن شهدای کربلا به دست حضرت سیدالشهداء عليه السلام و حضرات معصومین حمد دارد. لواء حمد یعنی همین.

پس این که ما می گوییم «دو دستگاه ولایت نور و ظلمت هست و دستگاه باطل از نور هدایت محروم اند» معنایش این نیست که از محیط سرپرستی عام نبی اکرم هم خارج اند. نه خیر. کل عالم به اذن الله تحت هدایت ایشان است و حتی جهنمی ها هم با تصرف و احاطه ایشان، جهنمی می شوند. بنابراین موازی بودن این دو دستگاه به این معنا نیست که خدای متعال دستگاهي به موازات دستگاه نبی اکرم خلق کرده به دست شیطان داده است. دستگاه شیطان هم تحت تصرف عام نبی اکرم و حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعین است منتها چون ولایت نبی اکرم را ـ یعنی ولایت الله را ـ نپذیرفتند از انوار هدایت محروم اند، از رحمت خاص محروم می شوند و معذب می شوند. خب این اجمالی از آن چیزی بود که تا اینجا اشاره کردیم.

نقد دیدگاه عدم‌انگاری شرور

نکته اینکه با این مباحث قدری روشن می شود که شرور و بدی ها زاییده دستگاه طاعوت هستند. اینکه عده ای کفر و گناه را به عنوان «شر» عدمی می پندارند قابل فهم نیست. من مکرر هم روی این موضوع بحث داشتم، برای من قابل فهم نیست فرمایش آقایان که «شرور» را عدمی محض می گیرند. تفسیری را که آقایان از وجود می کنند، نیز نمی فهمم. نه این که بخواهم بگویم حرف آنها مثلا باطل است. نمی فهمم که تفسیری که از وجود می کنند که همه چیز به وجود بر می گردد و وجود هم در وجود حضرت حق منحصر می شود و این که «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» آن را هم نمی فهمم. دستگاه باطل هست در عالم یا نیست؟ اگر نیست، پس ما با چه چیزی می جنگیم؟! فسادی که بنی امیه کردند، در عالم هست یا نیست؟ اگر بگوییم باطل انحراف از حق است، بالاخره «انحراف» یک چیزی در عالم هست یا هيچي در عالم نیست؟ یک کاری کنیم تا هم باشد هم نباشد که نمی شود. بالاخره گناه هست یا نیست؟ اگر بگویند گناه یا انحراف ارزش وجودی ندارد باز هم مفهوم نیست. «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاس‏»(روم/41)، این آیه را براي من معنا کنید. طبق این نظر آقایان اصلا فسادی نیست. ما می گوییم اصلا طغیان، فساد است، طغیان نیستی نیست، طغیان استکبار است و استکبار مخلوق است. قبل از خلقت بنی امیه و بعدش، قبل از طغیان و بعد از طغیان فرقی نیست؟ نبود ایمان! خب قبلا هم که نبود، چه تفاوتی پیدا شده است؟!

با این نگاه، اصل خلق قابل تفسیر نیست. مخلوق یا هست یا نیست. این هم که دائم بگویید نه هست نه نیست؛ این حل مسئله نیست. با دور زدن و پیچاندن که ما نمی خواهیم مسئله را حل بکنیم که. این همان جایی است که من نمی فهمم. به نظرم می آید که از نظر روایات و آیات، واضح است هست. «وَ جَعَلَ‏ الظُّلُماتِ‏ وَ النُّور»(انعام/1) یعنی چه ظلمت، عدمی است؟! «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِ‏ نَبِيٍ‏ عَدُوًّا»(فرقان/31). جعل است، مجعول است. خروج از بندگی خدای متعال و معصیت در عالم هست. همین هستی، هستی باطل است. مخلوق است، اصل فعلش فعل باطلی است، در این فعل امداد هم شده اند.

نمی خواهم بگویم آن طرفش هم خالی از مناقشه است، باید مسئله را حل کرد. ولی این راه حل نیست که ما راحت یک دفعه همه چیز را عدمی بکنیم! پس اصلا بدي در عالم نیست. پس موجود بد هم ما اصلاً نداریم. گناه کار هم اصلاً در عالم نداریم. پس گناه یعنی چه؟! اگر نیستی است، نیستی که گناه نیست. شما اسمش را می گذارید گناه! شر، نیستی است پس شر اصلا نیست، این چه تحلیلی است که بگوییم شر نیستی است. شر نیست، هرچه هست خیر است، گناهی نیست، شری نیست. آدم بدی نیست، صفت بدی نیست، همه چیز خوب است. این که تحلیل نشد. از آنجایی که موجود دارای اختیار خلق شد و می توانست ولایت الله را قبول کند یا قبول نکند، می توانست بین کفر و ایمان حرکت کند، کفر پیدا شد. کفر که عدمی نیست. کفر بوده، استکبار هم بوده، این چیز بدی هم هست. ظلمت هم هست.

نمی توانیم برای توجیه وجود این امور آنها را منتسب به فعل خداوند کنیم. این حرف یعنی توحید افعالی را طوری معنا کنید که با تکلیف نسازد. این چه معنایی از توحید افعالی است که بگوییم معنی توحید افعالی اين است که همه افعال به خدای متعال بر می­گردد، همه هم خوب است، پس اصلا گناه در عالم نیست!! تکلیف چه می شود؟! ثواب و عقاب چه می شود؟! بعثت انبیاء چه می شود؟! این سخن مثل این است که برای درست کردن ابرو چشم را کور کنیم.

نمی گویم مسئله را ساده کنید و تحلیل های عمیق را کنار بگذارید اما عمق تحلیل، این نیست که همه چیز را به هم بریزید. می گوییم «توحید افعالی یعنی همه افعال فعل خدای متعال است» خب الحمدلله! پس من که دارم گناه می کنم فعل خدای متعال است. فعل خدای متعال هم که بد نیست. پس اصلا گناه و بدی نیست! شمر هم کار بدي نکرده! گاهی می گویند از آن جهت، گاهی هم گفته می شود از این جهت؛ من این جهت و آن جهت را نمی فهمم. بالاخره شمر در روز عاشورا یا گناه کرده نکرده؟ فساد کرده یا نکرده؟ علیه امیرالمومنین در عالم فساد شده یا نشده؟ هیچی نشده! خود خدای متعال بوده و ابن ملجم هم دست خدای متعال بوده و طعن و دخلی بر او نیست! کما این که بعضی هایشان گفتند. این چه تفسیری است آخر؟

اگر می گویم دستگاه باطل وجود دارد، این دستگاه عدم نیست، بلکه وجود است. باطل هم موجود است، خدای متعال یکی بیشتر نیست، در عالم دو تا خدا نداریم. یعنی اله ظلمت و اله نور نداریم. به تعدد آلهه قائل نیستیم. دستگاه باطل، اله نیست. دستگاه باطل، پرستنده است نه اله. البته می تواند کسی او را اله بگیرد که فرمود: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ‏ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطان‏»(یس/60) می توان شیطان را اله خود گرفت و عبادتش کرد ولی او اله حقیقی نیست. اله یکی است. گسی منکر نیست که خداوند خیر محض است، سوال این جاست که کفر و شر از کجا سرچشمه می گیرد؟ اگر کفر از امور عدمیه است پس کفری اصلا نیست!؟ یا امر وجودی است؟! شمر هم یک موجود است، موجود هم از شئون وجود الهی است و همه اش خیر است. فعلش هم خیر است. جنگش هم با امام حسین خیر است. لذا آن فرد می گوید: «چون که بیرنگی اسیر رنگ شد * موسی با موسی در جنگ شد» فرعون هم یک موسي است، موسي هم یک موسي. شما می توانید این تحلیل را قبول کنید؟! توحید را این­طوری تفسیر کردن، تفسیر ناب است؟! خیلی خوب است؟! من نمی فهمم. این که ما بگوییم موساي کلیم با این که جوان تر از هارون بود ولی پخته تر بود به او گفت چه کارشان داشتی اینها داشتند خدا را می پرستیدند!! «أَخَذَ بِرَأْسِ‏ أَخِيهِ‏ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»(اعراف/150) چرا مزاحمشان شدی!! پس ابراهیم خلیل چرا رفت بت ها را شکست؟ آنها هم که خدا را می پرستیدند! این اعتراض به ابراهیم خلیل هم هست. این اعتراض به نبی اکرم هم هست، چکار داشتي ـ به اين بت کده ها، بتهای دور کعبه را بریزی؟! اينها هم خدا را می پرستیدند! این چه تفسیری از توحید است؟!

خلقت خدای متعال، شر نیست، ولی خود این مخلوق می تواند به شر تبدیل بشود و این نقص به خدا بر نمی گردد. آیا این که خدای متعال مخلوقی بیافریند، به او آزادی بدهد و در پذیرش ولایت او را آزاد بگذارد، این نقص است؟! مگر خدای متعال شری انجام داده؟! کار مخلوق، شر است. چرا توحید افعالی را طوری معنا می کنید که کار بد به خدا نسبت داده بشود و در يک تناقض بیافتیم؟ چرا معنی توحید افعالی را برابر با سلب مطلقِ اختیار می گیرید؟ این معارف یک مقداری پیچیده است که بحث الآن ما نیست.

در جلسات گذشته مختصری مباحث توحید و ولایت را که عرض کردیم. بعد در سایه او دین، شریعت، اخلاق و... را توضیح دادیم. اخلاق و حقیقت خُلق کریم، سجده در مقابل خدای متعال است که انوار سجده، به صفات نورانی حمیده تبدیل می شود. توکل، رضا، یقین، ... از شئون سجده روحی در مقابل خدای متعال هستند. خدای متعال اصل این صفات را به حضرت نبی اکرم عنایت کرده و هرکسی که به تحمل و پذیرش ولایت ایشان برسد، به اندازه ایمانش این صفات در او ایجاد می شود و به او عنایت می شود؛ و صفات رذیله هم بر محور اولیاء طاغوت ایجاد می شود «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ‏ مِنَ‏ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏»(بقره/257). صفات ظلمانی هم سرچشمه اش آنجا است.

نور و حیات، آثار ولایت حق

بعد از این بیان این بحث ها و بعد از بیان دامنه ولایت که همه عرصه حیات معنوی، فردی، اجتماعی و تاریخی انسان را فرا می گیرد و باید بر محور ولایت نورانی، همه جوامع شکل بگیرند، حال می شود یک مقدار آثار ولایت حق و باطل را در قرآن و روایات دنبال کرد که اگر کسی یا جامعه ای رو به ولایت حق آورد، چه اتفاقی می افتد. به تعبیر دیگر ولایت حقی که در وجود مومنین جاری می شود و آنها را نورانی می کند، چه آثار و برکاتی برای مومن، برای جامعه ایمانی دارد؟ و به عکس، ولایت با طلی که جاری می شود، چه آثاری برای جامعه باطل دارد؟ ابتدا در حوزه فردی عرض می کنیم بعد هم در حوزه اجتماعی و تاریخی. یعنی وقتی روابط اجتماعی نورانی می شود، چه می شود؟ اگر روابط اجتماعی ظلمانی شد، چه اتفاقی می افتد؟ اجمالش این است که اگر روابط بر محور ولایت باطل بود، روابط همه استکباری می شود. خود این روابط تبدیل به عذاب می شود. یعنی ارتباط دو نفر با هم ارتباطی است که باطنش عذاب است، و به عکس ارتباط مومنین، ارتباط نورانی است و باطنش باطن رحمت، خیر و جنت است. حالا ان شاء الله همین مطلب را یک مقداری بحث می کنیم.

از آثاری که برای ولایت در قرآن بیان شده که اگر کسی تحت هدایت و ولایت قرار گرفت، رسیدن به حیات و نور است. این دو از خصوصیات محوری و ممتازی است که در قرآن برای ولایت حق ذکر شده است. ولایت حق، ولایت حیات و نور است. آیات روایاتش و را مفصل عرض کردیم. اگر خواستید مراجعه بفرمایید، حتی می توانید با کلید واژه «نور» و «حیات»، این مطلب را دنبال کنید. روایاتش را دنبال کنید ببینید که نور و حیات به ولایت تفسیر می شود. بحث هایش را مطرح کردیم، دیگر لازم نیست تکرار می کنیم. آیه نور هم به اهل بیت ع تعریف می شود. حیات هم در قرآن همین طور است، در مواضع متعدد به ولایت تعریف می شود.

عصر ظهور عصري است که حیات و نور در آن تجلي می کند «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ‏ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69) و نیز فرمودند: «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ‏ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17)، اینها همه از فروع ظهور ولایت معصوم است. پس بنابراین ولایت، سرچشمه نور و سرچشمه حیات طیبه است. روایاتش را مفصل خواندیم. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ‏ وَ لِلرَّسُولِ‏ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُم‏»(انفال/24) فرمودند مقصود از «ما یحییکم» ولایت امیرالمومنین علیه السلام است که یعنی همان ولایت الله. او است که مبدأ حیات است. او است که مبدأ نور است. یکی از آثاری که طبیعتا پذیرش ولایت و رسیدن به حیات دارد، رسیدن به کلمه نور و کلمه حیات طیبه است. یعنی انسانی که تحت ولایت قرار می گیرد خودش نورانی می شود، مسیرش نورانی می شود و در نور سیر می کند، هم به حیات می رسد و در حیات سیر می کند، نه در موت. این مطلب را با یکی- دو آیه عرض می کنم، البته آیات زیادی وجود دارد.

حقیقت موت و حیات انسان

یکی از موارد معروفی که در این زمینه در قرآن هست، آیات سوره مبارکه انعام است. آیه اول این است: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي‏ بِهِ‏ فِي‏ النَّاسِ‏ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»(انعام/122) می فرماید آیا انسانی که مرده بود و ما او را زنده کردیم و به او حیات دادیم، برای او نوری قرار دادیم که با آن نور در بین مردم مشی می کند، مثل کسی است که مَثَل او در ظلمات است و از آن ظلمات خارج نشده؟ «كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏» اگر کسی این حقیقت را فهمید، برایش روشن می شود که عملش برایش تزیین شده و الا همه عملش سیر در ظلمت است، نه سیر در نور. موت است و نه حیات.

پس این جا از دو دسته انسان، سخن به میان آمده است. یک دسته آن هایی که مرده بودند و به حیات رسیدند و خدا برای آنها نور قرار داد. یک دسته دیگر، مثلشان در ظلمات است و در ظلمات باقی بوده، از آن خارج نشدند. چرا «مَثَلُهُ» گفته شد؟ ممکن است مقصود این باشد که اگر بخواهیم مثال بزنیم، او مانند کسی است که در ظلمات است. ولی شاید مطلب از این دقیق تر باشد؛ هر انسانی یک مثل دارد، این انسان مَثَلش در عالم ظلمات است و از عالم ظلمات بیرون نیامده. دو دسته انسان وجود دارد که یک عده مرده بودند و به حیات و به نور رسیدند و یک دسته آنهایی که به حیات نرسیده، در ظلمات باقی ماندند.

این دو دسته چه کسانی هستند؟ و مقصود از این حیات و نور چیست؟ بعضی از مفسرین گفتند مقصود، مومن و کافرند. درست است. مقصود، مومن و کافرند. اما این حیات و نور چیست؟ گفتند ایمان به حیات و نور تشبیه شده، و کفر به ظلمت و موت! ولی واقعا این­ طور نیست. بحثِ تشبیه نیست. بحث حقیقتِ حیات و نور است که یک عده ای واقعا به یک حیات و نوری می رسند که عده ای نمی رسند. باید اولا توضیح بدهیم که این جا «مرده بودن» یعنی چه؟ به حیات رسیدن یعنی چه؟ و نور یعنی چه؟ تا بعد ببینیم چطور می شود که عده ای به این حیات و نور می رسند.

روایات بحث نور و حیات

روایات متعددی داریم، روایتی در کافی هست که در تفسیر برهان هم می توانید ببینید. از امام باقر علیه السلام ذیل این آیه نقل می کند که حضرت در توضیح این آیه فرمود « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ‏ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ‏ فَقَالَ مَيْتٌ‏ لَا يَعْرِفُ‏ شَيْئاً وَ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ‏ إِمَاماً يُؤْتَمُّ بِهِ،كَمَنْ مَثَلُهُ‏ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها قَالَ الَّذِي لَا يَعْرِفُ الْإِمَامَ»(5) مرده کسی است که به معارف نرسیده، دستش از معارف کوتاه است. خواهیم گفت معارف چیست. بنابراین معنای «احییناه» این است که او را به معارف رساندیم. حیات انسان در رسیدن به معرفت است. حضرت فرمودند «و جعلنا له نورا» یعنی «اماما یأتمّ به» امامی که انسان دنبال او حرکت می کند. نور یعنی امام. فرمودند «کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها» یعنی «الذی لا یعرف الامام» کسی که به معرفت امام نرسیده، در ظلمات است. کسی که به امام رسید، در نور است.

قبلا هم مفصل عرض کردیم که نور در قرآن خیلی وقت ها به امام تفسیر می شود. حقیقت امام، نور الهی است. پس یک عده ای مرده بودند، دستشان از معرفت کوتاه بود، آنها را به معارف رساندند و به آنها نور دادند، یعنی آنها را در مسیر امام قرار دادند. دستشان به امام رسیده و نور امام در وجود آنها، در میسر آنها قرار گرفته و با امام مشی می کنند. مشی آنها با امام است «یمشی به فی الناس»، او با ولایت مشی می کند. معنای مشی با امام این است که او زیر چتر ولایت حرکت می کنند، همه مشی او در نور است «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ‏ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ»(6) این همان است، یعنی مومن با نور مشی می کند، مشی­ او در شعاع ولایت و در شعاع نور هدايت معصوم است. مشی با نور یعنی مشی با ولایت، یعنی مشی با هدایت نور، یعنی همه قدم های مومن در سایه هدایت معصوم است.

روایت دیگری که علی بن ابراهیم ذیل این آیه نقل می کند می فرماید: « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ‏ قال جاهلا عن‏ الحق‏ و الولاية فهديناه إليها وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ‏ قال النور الولاية كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها يعني في ولاية غير»(7) میت یعنی کسی که از حقیقت ولایت جاهل و غافل بوده و با هدایت شدن به سمت ولایت به حیات می رسد. در روایت قبل نور امام بود و در اینجا نور ولایت است؛ یعنی حقیقت ولایت امام که همان نور الهی است ولایت نور است. «اللّه ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور». این روایت «فی الظلمات» را به ولایت غیر ائمه ع تفسیر کرده است که فضای ظلمت است. آیه ظلمت هم «او کظلمات فی بحر لجی یغشاه موج» همین است. این همان ظلمات است. ظلمات، همان ولایت اولیاء باطل است «کمن مثله فی الظلمات» همان است که در آیه ظلمات از آن بحث می کند. «اَو کظلماتٍ» همان است. یک عده ای در آن ظلمات هستند «و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات»، ولایت باطل آنها را به سمت ظلمات یعنی به ولایت خودشان بیرون می برند.

نور، ولایت حق است. نور، امام است. اخراج از نور به ظلمات یعنی اخراج از ولایت نبی اکرم به ولایت ائمه جور. ظلمات، خود آنها هستند «یخرجونهم من النور الی الظلمات». ظلمات، همان ولایت آنهاست، همان صفات رذیله شان است. آنها پیروان خود را تحت ولایت خودشان می برند. کما این که اگر کسی به نور رسید (جعلنا له نورا) نور یعنی ولایت امام. آنجا (ظلمات) جمع است، اینجا (نور) مفرد است؛ «الله نور السماوات والارض»، آنجا «او کظلمات»، در آیه نور «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیائهم الطاغوت و یخرجونهم من النور الی الظلمات» ظلمات متعدد همان ولایت اولیاء طاغوت است. نور ولایت الله است که بیشتر از یکی نیست.

«انسانی مرده بود، ما او را به حیات رساندیم» یعنی به ولایت. او را وارد نور کردیم «یمشی به فی الناس» مشی ­او در شعاع نور است، در شعاع ولایت الله است. یک انسانی هم در ظلمات است، یعنی در ولایت اولیاء طاغوت است که این ولایت، موت هم هست. پس ولایت معصوم سرچشمه حیات و از آن طرف هم سرچشمه نور است. این روایات را خواندم که معلوم بشود این آیه چه می خواهد بگوید. مقصود از ظلمات، ولایت ائمه جور است. مقصود از نور، ولايت الامام است. مقصود از حیات، معرفت الامام و معرفت الولایه است.

عیاشی در تفسیر خود این روایت را می آورد: «عن بريد العجلي قال‏ سألت أبا جعفر ع عن قول الله «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ‏» قال: الميت الذي لا يعرف هذا الشأن، يعني هذا الأمر «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً» إماما يأتم به يعني علي بن أبي طالب، قلت: فقوله: «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» فقال بيده هكذا هذا الخلق الذي لا يعرفون شيئا» کسی که ولایت را نمی فهمد، مرده است. با معرفت الامام، حیات پیدا می شود. حضرت فرمودند می دانید «ميتًا» یعنی چی؟ بریر از امام باقر ارواحنا فداه نقل می کنند «میت» آن است که هیچ چیزی نمی فهمد، معرفتی ندارد. در قبلش فرمودند «الذی لا یعرف هذا الشأن» یعنی امامت را نمی شناسد.

پس کسی که به حقیقت ولایت نرسیده، هیچ معرفتی در دستش نیست. حیات یعنی معرفت. معرفت هم در اصل معرفت الامام و «معرفت الولایه» است «فاحییناه»؛ لذا در روایت حکمت به معرفت الامام تفسیر شده است « عن أبي بصير قال‏ سألته عن قول الله «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً» قال: هي طاعة الله‏ و معرفة الإمام‏»(8) این همان حکمت است. آن سرچشمه حیات است. با حقیقت ولایت، انسان را به حیات طیبه رساندیم. «و جعلناه له نورا یمشی به فی الناس» نور یعنی چی؟ یعنی «اماما یأتمّ به» پس امام سرچشمه حیات و سرچشمه نور است؛ کلمه نور الهی و کلمه حیات است. سپس فرمود (کمن مثله...) مانند این مردم است که چیزی نمی دانند، اینها در ظلمات اند یعنی تحت ولایت ائمه جوراند، در اصطلاح قرآن مطلب چنین است.

کسی که حقیقت ولایت را درک نکرده مرده است این معنی همان روایت است که فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ‏ زَمَانِهِ‏ مَاتَ‏ مِيتَةً جَاهِلِيَّة»(9) یعنی مرده ای که به حیات اسلام نرسیده، مرده حقیقی است. حیات جاهلیت یعنی حیاتی که در آن معرفت نیست. حیات طیبه یعنی حیاتی که در آن معرفت هست. «و جعلنا له نورا» یعنی علی بن ابیطالب علیه  السلام. «من مثله فی الظلمات لیس بخارج منها» این یعنی چه؟ حضرت با دست اشاره فرمودند یعنی مثل اینها (غیر شیعیان)، بگویید آقا اینها خیلی چیز بلد بودند، فقه، کلام و... «لا یعرفون شیئا» یعنی کسی که امام را نمی شناسد اصلا از معرفت برخوردار نیست، معرفت یک نور است، معرفت این دانش های ظاهری نیست.

بیان روایت قبلی این بود که «کمثل هذا الخلق الذین لا یعرفون الامام»، در اینجا می گوید حضرت گفتند «هذا الخلق الذی لا یعرفون شیئا»، کسی که امام را نمی شناسد، هیچ معرفتی ندارد. لذا در آن روایت هم بیان شد «المیت الذی لا یعرف شیئا» در یک روایت دیگر فرمود «یعنی لا یعرف هذا الامر» کسی که هذا الامر را نمی داند، گویا هیچ چیزی نمی داند. کسی که به امام نرسيده، به هیچ چیزی در عالم نرسیده است.کسی که در عالم به معرفت الله نرسیده، هیچ معرفتی ندارد. نه این که بگویید خیلی چیزها را بلد است، خدا را نمی شناسد! خب خدا را نمی شناسد پس دیگر هیچ چیزی ندارد. یک بنده خدایی از کسی تعریف می کرد می گفت خیلی آدم خوبی است، همه چیزش خوب است فقط توحیدش خراب است! کسی که به معرفت الله نرسیده، لا یعرف شیئا. کسی که به معرفت الامام هم نرسید، لا یعرف شیئا.

پس «ظلمات» یعنی ولایت ائمه جور، «نور» یعنی ولايت الامام، حیات یعنی معرفت الامام و موت یعنی جهل نسبت به امامت. بعداً عرض می کنم این نور و حیات، یک چیز بیشتر نیستند و به هم گره خوردند. لذا در صدر آیه می فرماید «افمن کان میتاً فاحییناه وجعلنا له نورا»، کسی که به حیات برسد به نور رسیده است، بعد می فرماید «کمن مثله فی الظلمات» کسی که در ظلمات است، نه به حیات رسیده است و نه به نور. اگر کسی بخواهد به حیات برسد، باید به کلمه نور راه پیدا بکند.

امام، کلمه نور و حیات

آن کلمه نور و روح چیست؟ حضرت امیر المومنین ع فرمودند « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ، تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ، ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً، ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنِي‏ وَ ذُرِّيَّتِي‏، ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا، فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُه‏»(10) اول چیزی که ایجاد شده کلمه نور است. این کلمه نور، مبدأ خلقت نبی اکرم و امیرالمومنین و ذریه این دو تا بزرگوار است. کلمه دوم الهی، کلمه روح است که در عالم ایجاد شد. موطن این روح کجا است؟ کلمه نور. لذا اهل بیت ع هم کلمه نورند و هم کلمه روح. این است که می فرماید کسی که به امام برسد، هم به حیات رسیده و هم به نور. کسی که به معرفت الامام می رسد، به حیات می رسد. حال که به حیات رسید، دیگر با نور حرکت می کند. کسی که به حیات طیبه و معرفت الامام رسید، نور امام در ظاهر و باطن، وجود او را احاطه می کند، این آدم هم در دنیا هم در قیامت مشیش فی النور است: «لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ‏ الشَّمْسِ‏ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَار»(11) به علاوه فرموده اند: «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ‏ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ».

پس این نور یعنی امام، امام کلمه روح و کلمه نور است که هر جا ظهور پیدا بکند حقیقت ولایت و معرفت او واقع  می شود. معرفت یعنی این که نور امام بیاید در وجود انسان و انسان را احاطه کند. معرفت با خواندن و نوشتن و کتابت نیست، این ها همه مقدمه است. کسی که در این نور قرار می گیرد دارای معرفت خواهد شد، چون کلمه روح در این نور است «فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ»، لذا همه حیات به کلمه روح بر می گردد چون آن روح در این نور است. کسی که به نور امام رسید به حیات و کلمه روح می رسد چون امام عین الحیات است. در زیارت روز جمعه خواندید «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ‏ الْحَيَاة»، لذا امام هم سرچشمه روح است هم سرچشمه حیات است؛ کلمه نور است، هم کلمه روح است و هم کلمه نور. وقتی نور ولایت امام در وجود انسان آمد و ولایت امام او را  کردد، آن وقت هم به حیات می رسد هم به نور می رسد، مشی­اش نورانی است، ملازم با نور ، با هدایت و با ولایت است.

نقطه مقابلش کسی است که به این کلمه نور و کلمه روح نمی رسد. وقتی کسی تحت ولایت امام نیامد تنها است؟ تنها نیست، فی الظلمات است، تحت ولایت اولیاء طاغوت است که خودشان اساس ظلمات اند «یخرجونهم من النور الی الظلمات» یعنی از نور توحید به ظلمت ولایت خودشان آنها را خارج می کند. در آیه آیت الکرسی ذیل «الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور» روایت می فرماید: «النُّورُ وَ اللَّهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ‏ مُحَمَّد»(12) که نور الهی در عالم هستند. بنابراین اگر انسان به سمت ولایت حق حرکت کند و به معرفت رسید، به نور می رسد، حیات او حیات طیبه و نور می شود. اما اگر در این مسیر حرکت نکند تحت ظلمات قرار می گیرد، یعنی ولایت اولیاء طاغوت. در آنجا نه نور هست و نه حیات طیبه؛ فقط مردگی است و یک جنبشی در تاریکی ظلمات. پس آدم یا حیات نور دارد یا جنبشی در ظلمت. این دو تا با هم یکی نیستند. لذا در روایات بیان شده است که مومن دارای چهار روح است و انبیاء دارای پنج روح اند. همه این ها به آن کلمه روح بر می گردد. لذا حیات حقیقی با امام محقق می شود. بنا بر این یکی از آثار ولایت حیات است و یکی هم نور که این دو به هم پیوسته هستند. و الحمد لله رب العالمین....

پی نوشت ها:

(1) الخصال، ج2، ص: 291

(2) تحف العقول، النص، ص: 264

(3) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص: 86

(4) الكافي(ط - الإسلامية)، ج‏4، ص: 577

(5) الكافي(ط - الإسلامية)، ج1،ص: 453

(6) الخصال، ج1،  ص: 277

(7) تفسیر القمی، ج1، ص: 215

(8) تفسیر العیاشی، ج1، ص: 151

(9) الكافي(ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 20

(10) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 121

(11) الکافی(ط – الإسلامية)، ج1، ص: 478

(12) الکافی(ط – الإسلامية)، ج1، ص: 478