نسخه آزمایشی
سه شنبه, 28 شهریور 1396 - Tue, 19 Sep 2017

جلسه سیزدهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی / محوریت تبیین حقیقت و شئون ولایت در قرآن

متن زیر جلسه سیزدهم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 3 خردادماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه به دو نکته در باب مباحث ولایت در قرآن کریم اشاره کردند که بر اساس آنها تبیین ولایت و شئون آن محور تمام مباحث و آیات قرآن است. نکته اول این است که مباحث ولایت در قرآن با دو رویکرد دنبال می شود یک رویکرد حد اقلی است و رویکرد دوم حد اکثری. در رویکرد حد اقلی که هدف اثبات خلافت، امامت و وصایت بلافصل امیر المومنین و سایر ائمه پس از پیامبر اکرم ص است تعداد اندکی از آیات ذیل مبحث ولایت و امامت قرار می گیرد. اما با رویکرد حد اکثری که ولایت، باطن شریعت و طریق جریان توحید است تمام قرآن کریم تبیین ولایت و شئون آن می باشد. نکته دوم از این قرار است که از میان صف بندی ها و مرزبندی های گوناگون، تنها مرزبندی های قرآنی حقیقی و محل اعتنا است. در این جلسه دو تقسیم بندی قرآنی از مرزبندی های انسان ها توضیح داده شد که عبارت اند از تقسیم سه گانه مومن، کافر و منافق و تقسیم سه گانه منعَمٌ علیهم، مغضوبٌ علیهم و ضالین. با توضیحات جناب استاد ملاک و محور هر دو تقسیم مساله ولایت است...

نگاه رایج کلامی به امامت و ولایت در قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. در این جلسات مباحث اعتقادی و عمدتاً بحث ولایت را عرض می کردیم و مباحث توحید و اخلاق و امثال آن را بر محور بحث «ولایت الهی در قرآن» توضیح می دادیم. همچنان که عنایت کردید، رویکرد ما به بحث «ولایت در قرآن» یک رویکرد حداکثری بود. چون مباحث ولایت در قرآن با رویکردهای مختلفی دنبال می شود. یک رویکرد، همان رویکرد رایج کلامی است که عمدتا در صدد اثبات خلافت بلافصل وجود مقدس امیرالمومنین و امامت ایشان از طریق آیات قرآنی است. با این رویکرد به آیاتی استدلال و استشهاد مي کنند و از دلالتِ آن آیات بحث می کنند که به طور مستقیم به این موضوع مربوط است.

بسیاری از کتب کلامی و حتی کتب اعتقادات و حتی کتاب های مختصه ای که در این زمینه نوشته شده، عمدتا با این هدف تدوین شده اند که در مقابل اهل سنت، با آیات قرآن این حقیقت را اثبات کنند که خلافت الهی و خلافت وجود قدس نبی اکرم صلي الله علیه و آله و سلم از طرف خدای متعال به وجود مقدس امیرالمومنین عطاء شده و ایشان صاحب مقام امامت و خلافت و ولایت بعد از نبی اکرم(ص) هستند؛ یعنی بحث در خلافت انتصابی وجود مقدس امیرالمومنین است که ایشان خلافت انتصابی دارند و این مقام از مناصب الهی است.

طبیعتا آیاتی که در این زمینه مورد بحث قرار می گیرد، آیات محدودی است مثل آیه ولایت «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(مائده/55)، آیه اکمال «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً»(مائده،3) آیه تبلیغ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك»(مائده،67) و آیه مباهله «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَ نَبْتَهِل»(آل عمران/61) و آیه تطهیر «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»(احزاب/33) آیاتی از این دست. آیات محدودی است که از آنها به استناد شأن نزول و روایاتی که فریقین نقل کردند، به وضوح اثبات می شود که وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، امیرالمومنین صلوات الله و سلامه علیه را به عنوان خلیفه بلافصل خود در جامعه مومنین معین کردند. حادثه غدیر و امثال اینها هم ناظر به او است.

محوریت ولایت و توحید در قرآن

بحث مذکور در عین این که بسیار مفید و ضروری است و استناد به قرآن هم در این زمینه، یک استناد منحصر به فرد است ولی بحث های ولایت در قرآن منحصر در این مورد نیست و تنها این چنین نیست که قرآن ما را هدایت کند به این که وجود مقدس امیرالمومنین و اوصیاء معصومشان، خلفاء الهی و اوصیاء نبی اکرم هستند و وصایت نبی اکرم منحصر در آنهاست، بلکه از آغاز تا انتهای قرآن، بحث از این ولایت و این خلافت است.

روایاتی در کلمات نورانی معصومین داریم که به وضوح، این معنا را بیان می کند. مرحوم فیض در مقدمه تفسیر صافی ـ مقدمه سوم ـ همین بحث را مطرح می کند. به دلیل این که تفسیر ایشان روایی است و در این تفسیر بسیاری از آیات نورانی قرآن به مقامات ائمه علیهم السلام و ولایت آنها تفسیر می شود؛ در مقدمه سوم تفسیرشان یک سلسله روایات را ابتدائا نقل می کنند بعد آن روایات را معنا می کنند. از جمله آن روایات، روایاتی است که بیان می کند قرآن بر سه بخش نازل شده است: «القرآن نزل أثلاثاً: ثلث فينا و في أحبائنا و ثلث في أعدائنا و عدو من كان قبلنا و ثلث سنة و مثل»(1) یک بخش قرآن در باره ما اهل بیت است، یک بخش دربارة دشمنان ماست، یک بخش هم فرائض و حِکَم و امثال است. در روایات دیگری هست که می فرماید: «نَزَلَ الْقُرْآنُ أَرْبَعَةَ أَرْبَاعٍ: رُبُعٌ فِينَا، وَ رُبُعٌ فِي عَدُوِّنَا، وَ رُبُعٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ، وَ رُبُعٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَام»(2) قرآن چهار قسمت دارد یک ربعش در باره اهل بیت است، یک ربعش در باره دشمن ماست، و ربعش امثال و ربعش هم فرائض و احکام است.

این تقسیم بندی ها با هم منافات ندارد. چون مقصود از سه قسم و چهار قسم، سه قسم مساوی نیست بلکه اقسام مباحث قرآنی است. امثال و فرائض و حکم را در آنجا یک قسم قرار داده و در این روایت، دو قسم. بنابراین بر اساس این نگاه، بخش عمده قرآن در باب ولایت ائمه علیهم السلام و بعد در باب دشمنان شان است و حتی در آیات نورانی قرآن، احکام و شرایع هم به بحث ولایت بازگشت می کند که می توان به روایات ذیل برخی آیات اشاره کرد مثل آیه «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَن»(اعراف/33). حضرت موسی بن جعفر سلام الله علیه فرمودند قرآن، ظهر و بطن دارد و حلال در ظاهر قرآن، همین حلال هاست و در باطن قرآن، ولایت ما است. حرام در ظاهر قرآن، همین محرمات است و در باطن قرآن، ائمه جور هستند. بنابراین می شود گفت آیات احکام هم مربوط به بیان شئون ولایت است.

در بعضی روایاتِ دیگر، همه قرآن به ولایت امیرالمومنین (عليه السلام) تفسیر شده است، مثل این آیه نورانی: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرين * بِلِسانٍ عَرَبِيٍ مُبين»(شعراء/193-195) «نزل به روح الامین» ظاهر آیه مربوط به قرآن است ولی طبق روایت این آیه مربوط به ولایت امیرالمومنین است زیرا باطن قرآن همان حقیقت ولایت است که ولایت خدای متعال و ولایت خود نبی اکرم است. البته این که نزول در این آیه یعنی چه باید معنا بشود. روایات فراوان دیگری هم در این زمینه داریم که من یک نمونه را که مرحوم فیض هم در اين مقدمه آوردند عرض می کنم.

ظاهراً عمر بن حنظله است که از امام صادق درباره این آیه نورانی سوال کردند «وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدَا بَیْنىِ وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَاب»(رعد/43) خدای متعال به وجود مقدس نبی اکرم (صلي الله علیه و آله و سلم) می فرماید کفار به شما می گویند که شما رسالت الهی ندارید «یقول الذین کفروا لست مرسلا» آن هايي که به خدای متعال و ولایت کفر دارند، ادعایشان این است که شما مرسل و فرستاده خدای متعال نیستید. بگو من بر رسالت خودم دو تا گواه دارم و این گواهی، برای رسالت من کفایت می کند. یکی خداوند «قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم»، و دیگری آن کسی که همه علم الکتاب در نزد او است«و من عنده علم الکتاب». این آیه به ائمه هدات معصومین و به خصوص به وجود مقدس امیرالمومنین تفسیر شده است و فریقین قبول دارند شأن نزول این آیه راجع به امیرالمومنین علیه السلام است. در موقع نزول این آیه ـ آن چنان که یادم هست ـ سن مبارکشان بیشتر از شانزده سال نبود.

امام صادق علیه السلام خطاب به سدیر فرمودند که آیا این آیه قرآن را خواندید «قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُك»(نمل/40) آصف بن برخیا بود که گفت قبل از چشم به هم زدن، من تخت بلقیس را در محضر شما حاضر می کنم. او به جناب سلیمان عرض می کند که تخت بلقیس را از یمن تا شام، قبل از این که شما پلک بزنید حاضر می کنم و تخت هم حاضر شد، «فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي»(نمل/40). امام صادق  از سدیر پرسید این شخص را می شناسی؟ و می دانی چقدر علم کتاب داشت؟ عرض کردم شما بفرمایید. فرمودند او یک قطره از علم الکتاب داشت، و این تصرف عظیم را انجام داد که روایات تصرفش را توضیح می دهد که در یک لحظه زمین را جمع کرد و دوباره گسترانید. بعد حضرت فرمودند که «والله علم الکتاب کله عندنا» سه بار این قسم را خوردند و فرمودند همه علم الکتاب نزد ماست. این آیه نورانی «قال الذی عنده علم الکتاب» به امیرالمومنین علیه السلام و اهل بیت شان تفسیر شده است. عمر بن حنظله می گوید از امام صادق راجع به این آیه پرسیدم. وقتی حضرت دیدند من این طور آیات را دنبال می کنم فرمودند هر آیه ای از این قبیل، از ابتدای فاتحه الکتاب تا انتهای قرآن، مقصود ما هستیم.

اتحاد قرآن و امام

بنابراین بر اساس این نگاه حد اکثری، همه آیات قرآن ناظر به بحث ولایت است. مرحوم فیض در همین مقدمه اين روایت را آوردند «ان اللَّه جعل ولايتنا أهل البيت قطب القرآن و قطب جميع الكتب»(3) ولایت ما، محور قرآن و همه کتب آسمانی است. حقیقت باطنی قرآن با معصوم و ولایت معصوم یکی است بلکه حقیقت باطنی قرآن همان نور هدایت ولایت الهی و نور ولایت الهی است که تنزل پیدا می کند امام همین حقیقت نورانی است. لذا نوری که نازل شده، گاهی به قرآن تفسیر می شود و گاهی به امام. گاهی مراتب باطنی قرآن هم با امام هم تفسیر می شود: «وَ إِنَّهُ في أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌ حَكيم»(زخرف/4). یعنی اصلا حقیقت قرآن و درجاتش با باطن ولایت کأنه یک نوع اتحادی دارند و حقیقت نوری و باطنی قرآن با حقیقت امام متحد است. کما این که در بعضی آیات هم توضیح داده شده که حقیقت علم الکتاب در نزد امام است.

قرآن در آیه دیگری می فرماید: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْم»(عنکبوت/49) امام باقر علیه السلام فرمود، خدای متعال نفرمود که قرآن بین دو جلد کتاب است بلکه فرمود «فی صدور الذین اوتوالعلم» قران در سینه کسانی است که علم به آنها داده شده است. وقتی از حضرت سوال شد اینهایی که اوتوا العلم هستند و حقیقت قرآن در صدر آنها است ـ آیات بینات الهی ـ چه کسانی هستند؟ فرمود غیر از ما چه کسی می تواند حامل این علم باشد؟!

بنابراین یک معنا برای این روایات این است که باطن قرآن و حقیقت قرآن با حقیقت نوری امام عليه السلام یک ارتباط خاص و شاید در یک مراتبی، اتحاد دارد و شاید معنای «لن یفترقا» در حدیث ثقلین همین است. این دو حقیقت، قابل تفکیک و جدا کردن از هم نه در ظاهر و نه در باطن نیستند. باطن قرآن با باطن امام، ظاهر قرآن با ظاهر امام ارتباط تنگاتنگ دارد. حالا این که این روایات را چطوری معنا کنیم؟ مرحوم فیض تلاش کردند این روایت ها را در آن مقدمه توضیح بدهند. فکر می کنم بحث هایی که ما تا کنون داشتیم، کمک کرده است تا بفهمیم قرآن، باطنش جریان دین الهی و ولایت خدای متعال است و ظاهرش هم بیان شرایع و سنن الهی است. قرآن هم احکام را بیان می کند، هم اخلاق را و هم سنن الهی را در تاریخ تبیین می کند. همه اینها بیان جریان ولایت خدای متعال است و از آن جا که ولایت معصوم  همان جریان ولایت خدای متعال و جریان سرپرستی عبادت در عالم است، بنابراین آیات قرآن، همه مربوط به همین جریان ولایت خدای متعال و سرپرستی عبادت و سرپرستی قرب و بندگی خدای متعال است. قرآن مسئله جریان ولایت حق و درگیری این ولایت با ولایت باطل در طول تاریخ و مراحل بعدش را که مراحل برزخ و قیامت است، توضیح می دهد؛ یعنی قرآن این جریان هدایت و نور و خلافت الهی و ولایت الهی را از عوالم قبل تا عالم دنیا تا بعد از عالم دنیا و بعد هم درگیری اش را با دستگاه باطل و شیطان و ولایت باطل و ولایت ائمه جور و دشمنان حضرت و بعد هم آثار و ثمرات این ولایت را که درجات نورانیت و معنویت و بهشت و امثال اینها است بیان می کند.

آیات بهشت، در واقع آیات ولایت است ، چون آثار ولایت را دارد توضیح می دهد. آیات جهنم هم بیان آثار دشمنی با ولایت حق و تبعیت از ولایت باطل است لذا مربوط به نتایج ولایت معصوم است چون مقام معصوم، مقام محمود مطلق است «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»(اسراء/79)، مقام محمود که مقام لقاء حق است، مقامی است که همه حمدها در او خلاصه می شود. رسیدن مومنین به درجات قرب یک نوع حمد است. درکات جهنم برای دشمنان هم حمد است. در زیارت اول سیدالشهداء در مفاتیح و در زیارتی که کامل الزیارات نقل کرده می فرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ النَّارَ مَثْوَاهُم»(4) عقوبت کفار هم جزو اموری است که با ربوبیت خدای متعال انجام می گیرد و ستودنی است.

در هر صورت، غرضم این است که کسانی که صاحب لواء حمد هستند، هم سیر همه عالم به سمت قرب و کمال الهی با ولایت آنهاست و هم سیر کفار در نهایت در درکات جهنم با دست آنها انجام می گیرد آنها «قَسِيمِ الْجَنَّةِ وَ النَّار» و «نِعْمَةِ اللَّهِ عَلَى الْأَبْرَارِ وَ نِقْمَتِهِ عَلَى الْفُجَّار»(5) هستند. این طور اشخاص، همه قرآن بیان ولایت آنها است. فکر می کنم بحث هایی که داشتیم، یک مقداری کمک می کند به این که بهتر بتوانيم این معانی را تبیین کنیم که «ولایتنا قطب القرآن» یعنی چه؟ «القرآن ثلثه فینا و ثلثه فی عدونا» یعنی چه؟ همه جریان فراعنه و کفار و منافقینی که در قرآن بیان می کند، از اول تا آخر عالم، جریان درگیری با نبی اکرم و امیرالمومنین است. این ها را ما فی الجمله توضیح دادیم.

لذا این که قرآن افراد را به سه دسته مومن و کافر و منافق تقسیم می کند، به لحاظ موضوع ولایت است. کسانی که باطن دین را که ولایت است قبول می کنند، مومنند. کسانی که کفر می ورزند، کافرند. کسانی که در ظاهر اسلام را قبول می کنند ولی باطن اسلام را که حقیقت ولایت و سرپرستی خدای متعال و اولیاء الهی است نمی پذیرند، اینها می شوند اهل نفاق. لذا اگر همه قرآن بحث در باب منافقین و کفار و مومنین هست، همه بحثِ از ولایت معصوم هست. فکر می کنم ما تا بحث هایی که تا الان داشتیم، به نسبت توانستیم تبیین کنیم که چطور همه قرآن، بحث از حقیقت ولایت است. بحث صف بندی ها برمی گردد به بحث ولایت. بحث محرمات و واجبات بازگشت به ولایت می کند. بحث ثواب و عقاب و جهنم بازگشت به ولایت می کند. بحث حیات و نور و هدایت و همه اینها، از شئون و آثار ولایت هست دیگر. لذا همه قرآن، بحثش بحث ولایت است. کما این که در یک مرتبه بالاتری همه بحث قرآن، بحث توحید است و به یک معنا قرآن از شئون الوهیت خدای متعال و ربوبیت او و اسماء حسنای الهی، بحث می کند؛ به یک معنای نازل تری هم، همه مباحث قرآن بحث ولایت است. لذا «ولایتنا قطب القرآن و قطب جمیع الکتب».

لذا عنایت کنید بحث ما در باب ولایت در قرآن و مباحث ولایت الهی و بیان اعتقادات بر محور ولایت، ناظر به این نگاه است. نه آن نگاهی که فقط در نقطه مرزی با اهل سنت بحث می کند و بحث ولایت را در مرز تشیع و تسنن دنبال می کند. غیر از این که قرآن ما را در آن مرز دلالت می کند و اگر کسی با قرآن حرکت کرد، او را به ولایت امام هدایت می کند و به مرز امامت واردش می کند و به مرز تشیع هدایتش می کند ؛ اگر کسی با قرآن حرکت بکند، قرآن او را به حقیقت و باطن ولایت و درجات ولایت و بهره مندی از شئون ولایت هم هدایت می کند و بلکه همه قرآن هدایت به ولایت الهیه با اشکال مختلف است، که فکر می کنم یک مقداری به آن پرداختیم.

امامت و ولایت، ملاک درجات ایمان

سوال: از اول بحث ها، شما سعي مي کرديد يک بينش و بصيرتي در شناخت معناي حقيقي ولایت به ما بدهيد. اين بينش و بصيرت هم با ايمان و باورهای ما ربط دارد. پس چطور می شود که اینها در اعمال ما جاری نمی شود؟ چطور می شود ما خیلی راحت بعضی کارهایی را می کنیم که نباید بکنیم؟

جواب: دو تا بحث را باید از هم تفکیک کرد. در عین اين که با هم ارتباط دارند. لزومی ندارد که اگر آدم به خدای متعال ایمان آورد، همه درجات ایمان در وجودش جریان پیدا کند. به اندازه ای که مراتب وجودش نورانی به نور ایمان می شود، آن حقیقت هم در او جاری می شود. اگر کسی باطنش آراسته به ایمان شد، باطنش مصون می ماند. ولی اگر این نور ایمان در ظواهر و قوای او جاری نشده، طبیعتا برای قوای ظاهری او مصونیت حاصل نمی شود. لذا ممکن است ظاهرش از محیط هدایت خدای متعال و ولایت نورانی معصومین علیهم السلام خارج بشود. اگر خارج شد، باید دوباره برگردد. همه عقوبت ها و ابتلائات مومنین هم گاهی به این نکته بر می گردد. مومنین عادی غیر از اولیاء خدا هستند که ابتلائاتشان ترفیع درجه است. بنابراین به اندازه ای که آن حقیقت در قلب ما ظهور پيدا می کند و از آنجا به اعضاء و جوارح ما جاری می شود، کمال ایمان در ما شکل می گیرد. آن حقیقت هم اگر در قلب واقع و جاری شد، یک مرتبه واحد ندارد. باز به کمال می رسد و انسان در هر درجه ای از درجات کمال، مراتبی از حقايق نورانی قرآن و ولایت اهل بیت، به او عنایت می شود که مرتبه عبادت و بندگی اش کمال پیدا می کند. بنابراین درجات ایمان، متفاوت است. آثار و ظهورش هم متفاوت است.

البته پیدا است مومن اگر مومن کاملی بود، باید همه شئونش آراسته به حقیقت ولایت بشود، ظاهر و باطنش. لذا همان روایات فراوانی که در اوصاف الشیعه، اوصاف مومنین یا در اوصاف متقین داریم، ناظر به همین است که مومن باید ظاهر و باطنش آراسته به نور ایمان و حقیقت ولایت بشود. ولی اين بحث را هم قبلا متعرض شدیم که بالاخره آن حقیقت ولایتِ باطنی، اصل است و اگر کسی آن را داشت، سرّش مصون از مخاطرات است و لو این که ظواهرش آلوده بشود. به تبع اگر گرفتار هم بشود، هر چند عقوبت دارد ولی در عین حال اهل نجات است.

ایمان درجات دارد. معلوم است که درجات بهشت، تابع درجات ایمان است. این آیه نورانی را قبلا خواندیم «أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ * هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِما يَعْمَلُون»(آل عمران/162-163) این روایت نورانی را در ذیل این آیه خواندیم که حضرت فرمودند که «هم درجات» یعنی ائمه علیهم السلام درجات هستند. درجات مومنین، به درجات ولایتشان بر می گردد. در کافی شریف در آن بابی که «فیه نکت و نتف من التنزیل فی الولایه» نام دارد و حدود نود روایت را ذکر می کنند و در آنجا آیاتی را که مربوط به ولایت است آوردند، یکی از آنها همین آیه مبارکه از سوره آل عمران است. امام صادق فرمودند «الَّذِينَ اتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّهِ هُمُ الْأَئِمَّةُ، و هُمْ- و اللَّهِ يَا عَمَّارُ- دَرَجَاتٌ لِلْمُؤْمِنِينَ، و بِوَلَايَتِهِمْ و مَعْرِفَتِهِمْ إِيَّانَا يُضَاعِفُ اللَّهُ لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ، و يَرْفَعُ اللَّهُ لَهُمُ الدَّرَجَاتِ الْعُلى»(6) «افمن اتبع رضوان الله» ما هستیم و در باره «هم درجات عندالله» فرمودند «هم درجات للمومنین» بعد توضیح دادند خداوند به اندازه ولایت و معرفت شان نسبت به ما عمل مومنین را مضاعف می کند و آنها از طریق عمل، خودشان را بالا می برند. چون «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه»(فاطر/10). سیر در درجات به اندازه سیر در درجات معرفت و ولایت است.

از ابتدا با این نگاه، موضوع ولایت الهیه و شئونش را دنبال می کردیم. بر اساس همین نگاه بود که همه شئون ایمان به حقیقت ولایت بازگشت می کرد. خب به نظر می آید تفاسیر روایی ای هم که ما می بینیم، همین طوری است ما را به باطن قرآن هدایت می کند که حقیقت ولایت است. البته این باطن و ظاهر، به هم پیوسته هستند. اگر کسی خدا به او عنایت کند باید رشته اتصال ظاهر و باطن و حتی درجات باطن قرآن را بفهمد. یعنی این طور نیست که اگر کسی به حقیقت ولایت رسید، گسستِ بین قرآن ببیند! نه، این طوری نیست. ظاهر به باطن مربوط است و باز باطن باطنی دارد و آن باطن هم باطنی دیگر دارد. سیر در درجات باطنی قرآن، سیر در درجات ولایت است هم چنان که سیر در درجات ولایت، سیر در درجات باطنی قرآن هست. این است که سیر در درجات هدایت و برخورداری از هدایت و نور هدایت خدای متعال، سیر در درجات برخورداری از نور قرآن و نور ولایت اهل بیت علیهم السلام است.

این دو حقیقت به واسطه نبی اکرم در عالم تنزل پیدا کرده است و حضرت این دو حقیقت را برای ما باقی گذاشتند «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ»(7) این دو حقیقتی که نازل شده، در باطن به هم پیوسته هستند و سیر ما را تا درجات قرب الهی، تأمین می کنند. لذا به نظر می آید بر اساس این نگاهی که ما عرض کردیم، می شود مباحث قرآنی را بر محور ولایت تبیین کرد و به همین نگاه هم هست که ما بحث ها را تا به حال دنبال کردیم. تفاسیر روایی هم که بر اساس روایات اهل بیت نوشته شده گویای همین معنا است. کتابهای مستقل هم در این زمینه نوشته شده است. مرحوم علامه سید هاشم بحرانی متوفای 1307 که در بحرین مدفون هستند، غیر از تفسیر برهان، دو رساله دیگر دارند که به این موضوع اختصاص دارد؛ یکی «اللوامع النورانیه الی اسماء علیّ و اهل بیته القرآنیه» است که اسماء قرآنی امیرالمومنین را آوردند. آنجا هزار و صد و چند آیه می آورند که بر اساس روایات، به حضرت تفسیر شده است. رساله دیگری که اخیرا چاپ شده «الهدایه القرآنیه الی الولایه الامامیه» نام دارد که آن هم حدود پانصد آیه قران و روایات ذیلش را آوردند و آیات مربوط به ولایت را جمع آوری کردند. البته اگر «ولایتنا قطب القرآن و قطب الجمیع کتب»، باید همه آیات قرآن به بیان شئون ولایت برگردد؛ منتها بعضي از آنها در روایات آمده، بعضی هم نیامده است کما این که حضرت به عمربن حنظله فرمودند این آیه و اشباهش از فاتحه الکتاب تا آخر قرآن، همه اش مربوط به ولایت ما است.

علی ای حال ما این نگاه را دنبال می کردیم. تا به حالا هم عرض کردیم که ولایت، طریق جریان توحید و اولوهیت و ولایت خدای متعال در عالم، طریق جریان هدایت، طریق جریان نور و قرآن و طریق جریان سرپرستی عباد است. اینها را توضیح دادیم. این آیه را من باز اضافه کنم «بل هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم» یعنی طریق جریان نور قرآن، امام است، ائمه «الذین اوتوا العلم» هستند. این آیات، در قلب و سینه آنها است، هدایت قرآن از طریق آنها جریان پیدا می کند. لذا هدایت قرآنی از طریق امام جاری می شود. نمی شود کسی از امام فاصله بگیرد و به هدایت قرآن برسد. این همان است که امیرالمومنین فرمودند «فاستنطقوه» از قرآن بخواهید با شما حرف بزند ولی با شما حرف نمی زند، با من حرف می زند. حقایق قرآن در اختیار امام است. «إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه»(8) مخاطب منزلت عالی قرآن، معصومین هستند و بعد از طریق آنها جاری می شود.

البته معنای حدیث این نیست که ظاهر قرآن، برای ما حجت نیست. این حدیث سخن دیگری است. ظواهر قرآن هم برای ما حجت هستند ولی این ظواهر، خیلی از مباحث قرآنی را به دست نمی دهند. اصل مباحث قرآن، همان مباحثی است که با ائمه علیهم السلام تفسیر می شود و انسان به آن هدایت می شود. بر همین اساس توضیح دادیم که این ولایت، سرپرستی عبودیت است و توضیح دادیم که این سرپرستی عبودیت هم مقیاسش فقط باطن افراد نیست بلکه همه روابط و مناسبات حیات بشر بايد به نور ولایت نورانی بشود و حتی بر محور ولایت معصومین، حیات اجتماعی و جامعه پردازی شکل بگیرد و بعد حتی تاریخ پرستش خدای متعال بر محور این ولایت شکل بگیرد. قرآن، این سیر تاریخی را توضیح داده است که به آن خواهیم پرداخت.

بر اين اساس، تهذیب نفس هم از فروع ولایت است. احکام و شرایع هم از فروع ولایت است. نسبت این ولایت را با شریعت ـ اعم از شرایع اخلاقی و عملی ـ بیان کردیم که عرض شد شرایع حتی اخلاق، ظاهر ولایت هستند. نسبت ولایت را با احکام و نسبتش را با اخلاق توضیح دادیم. اینها بحث هایی بوده که ارائه شد. موضوع سرپرستی و خلافت هم، سرپرستي قرب و عبادت و بندگی است، نه سرپرستی لذات. گرچه همه لذات هم در همین تقرب به خدای متعال حاصل می شود ـ لذات اساسی ـ در توحید و درک حقیقت ولایت حاصل می شود. بحث های فراوان دیگری مانده اگر خداي متعال توفیق بدهد بر همین مبنا و بر همین مدار، آن بحث ها را دنبال می کنیم.

ولایت محور صف بندی افراد و گروه ها در قرآن

یکی از بحث هایی که خوب است بر محور همین نگاه در قرآن دنبال شود، این است که صف بندیها و مرز بندیهایی که اتفاق می افتد، بر محور پذیرش ولایت است. بر این اساس، انسانها و جوامع به سه دسته تقسیم می شوند: مومنین، منافقین و کفار. اگر بنا شد انسانها و جوامع را بر اساس هدایت و ولایت معصومین سلام الله علیهم اجمعین دسته بندی کنیم، به سه دسته تقسیم می شوند. هر کدام هم احکامی دارند. قرآن برای آنها جایگاه و خصوصیاتی بیان فرموده که همه این خصوصیات به موضعشان نسبت به حقیقت ولایت، نسبت به باطن دین، نسبت به باطن شریعت بر می گردد. ممکن است کسانی شریعت را قبول کنند ولی باطنش را قبول نکنند، آنها می شوند منافق. اگر کسانی ظاهر و باطن را با هم قبول کنند می شوند مومن و اگر هیچ کدام را قبول نکنند، می شوند کافر. بنابراین این دسته بندی، دسته بندی ای است که بر محور ولایت اتفاق می افتد. اگر بر اساس قرآن حرکت می کنیم، اگر دنبال توحید هستیم، اگر دنبال ولایت حقه هستیم، باید صف بندی ها و مرزبندیهای قرآن را مبنا قرار بدهیم.

بر اساس قرآن در یک تقسیم بندی دیگر هم، انسان ها به سه دسته تقسیم می شوند: منعَمین (انعمتَ علیهم)، مغضوبین (مغضوب علیهم) و ضالین. قرآن جمعیت ها را به این سه دسته، دسته بندی می کند. روایات فراوانی در این زمینه داریم که در تفسیر برهان و نور الثقلین می توانید ملاحظه بکنید که در آن جا وقتی امام صادق صراط مستقیم را توضیح می دهد، می فرماید «هُوَ الطَّرِيقُ إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمَا صِرَاطَانِ صِرَاطٌ فِي الدُّنْيَا وَ صِرَاطٌ فِي الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الصِّرَاطُ الَّذِي فِي الدُّنْيَا فَهُوَ الْإِمَامُ الْمُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ»(9) که صراط مستقیم به وجود امام تفسیر می شود. اگر کسی در دنیا در این صراط بود، در آخرت هم در صراط خواهد بود و وارد بهشت می شود. عبور از صراط در قیامت، منوط به سیر در مسير صراط مستقیم و ولایت امام در عالم دنیا است. اگر این اتفاق افتاده باشد، سیر در عالم آخرت هم سیر در صراط خواهد بود و انسان از صراط عبور می کند. حتی نحوه سیر در صراط آخرت هم تابع نحوه سلوک با ولایت در عالم دنيا است که بعضي مثل نور حرکت می کنند، بعضی مثل سواره می روند و بعضی ها پیاده می روند. کسانی که در عالم دنیا با تمام وجود و با سرعت دنبال امام حرکت می کردند «سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»(حدید/21)، حرکتشان در صراط مستقیم در آخرت هم همین طور است. درجات سیر انسان در تبعیت از ولایت در دنیا، درجات سیر او را در صراط آخرت معلوم می کند. پس صراط، صراط معرفت است.

در بعضی روایات دیگر در توضیح «اهدنا الصراط المستقیم» می فرمایند به ما توفیق بده حرکت مان را در صراط مستقیم ادامه بدهیم. «اهدنا الصراط المستقیم»، درخواست ادامه حرکت است. اینها کسانی هستند که در صراط مستقیم قرار گرفتند، حالا از خدا دوام توفیق را می خواهند. بعد می گویند صراط مستقیم چه صراطی است؟ صراطی است که ما را به درجات محبت می رساند. بر اساس روایات صراط مستقیم، صراطی است که به محبت منتهی می شود. پس صراط مستقیم، صراط معرفت و محبت است و هیچ چیزی جز وجود امام نیست.

حال بر اساس این صراط، مردم به سه دسته تقسیم می شوند. «الذین انعمت علیهم» صراط کسانی که مُنعَمٌ علیهم هستند و غیرالمغضوب اند و ضال هم نیستند. در مقابل «منعم علیهم» که در این صراط هستند، دو گروه دیگر هستند که این صراط مستقیم را ندارند، صراط عبودیت و صراط معرفت و محبت را طی نمی کنند؛ يکي «مغضوب علیهم» هستند و یکی ضالین و گمراهان. «مغضوب علیهم» در روایات متعددی تفسیر به یهود و نُصّاب شده است، یعنی آنهایی که بنای عداوت و دشمنی با ولی خدا دارند، اینها مغضوب علیهم هستند. حتی در روایاتی که در ذیل آیاتی از سوره بقره، در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام هست، در کثيري از موارد که قرآن یهود را توبیخ می کند مساله به این جهت برمی گردد که آنها نسبت به ولایت امیرالمومنین کوتاهی کردند.

حالا من نمی خواهم مفصل وارد آن بحث بشوم که حتی اگر گذشتگان هم مورد غضب قرار مي گرفتند، مغضوب بودنشان به این خاطر بوده که از صراط مستقیم و از ولایت فاصله می گرفتند. روایات ذیل این آیات سوره مبارکه بقره را ببینید: «وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزيدُ الْمُحْسِنين»(بقره/58) بابی بود که در واقع باب الولایه بود، فرمود بر سر درِ این باب، تمثال امیرالمومنین علیه السلام بود (من ترجمه روایات را بیان کردم). آنها در واقع می بایست در مقابل ولایت تواضع می کردند که نکردند و لذا مطرود شدند. بنابراین «مغضوب علیهم» در همه تاریخ، کسانی هستند که صراط مستقیم را نپذیرفتند و اعراض کردند و در ترک صراط مستقیم معانده کردند و با صراط مستقیم درگیر بودند. اینها مغضوب علیهم اند که دو دسته هستند: یهود و نُصّاب. در روایات کثیراً این دو با هم هستند. نصاب کسانی هستند که اهل عداوت با اهل بیت نبی اکرم صلي الله عليه و آله و سلم هستند. در درجه سوم ضالین قرار دارند. ضالین کسانی هستند که در باره ولایت در شک اند. ضالین کسانی هستند که در امر ولایت تردید دارند، در حیرتند، به شک افتادند و در این امر به مرتبه ایمان نرسیدند، مثل کثیری از اهل کتاب و مسیحی ها.

پس بر این اساس صف بندی ها سه دسته هستند؛ «منعم» «مغضوب» و «ضال». صراط مستقیم، صراط منعم علیهم است، صراط کسانی است که خدای متعال به آنها نعمت داده است. قرآن منعم علیهم را در آیات دیگر معنا کرده است. «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً»(نساء/69) صراط مستقیم که همان صراط ولایت و حقیقت امام علیه السلام است، صراطِ این دسته است یعنی انبیاء، صدیقین، شهداء و صالحین. من گمان می کنم نعمتی که به آنها داده شده، همین نعمت هدایت و ولایت است. آنها ایمان آوردند و خدای متعال هم این نعمت ولایت را به آنها عنایت کرد. این همان نعیمی است که حضرت ذیل آیه «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ»(تکاثر/8) فرمودند نعیم، ولایت ما است: «و الله ما هو الطعام و الشراب، و لكن ولايتنا أهل البيت»(10) نعیم، چیزی جز ولایت ما نیست و خدای متعال در دنیا جز ولایت ما، نعیم حقیقی اي قرار نداده است. چون با نعمت ولایت ما است که همه چیز به درجات رضوان و قرب و معرفت خدای متعال منتهی می شود و بدون آن، درهای معرفت و رضوان و درجات جنت بسته است. این نعمت ها بدون نعمت ولایت شما را به درجات معرفت و توحید و جنت نمی رسانند. با نعمت ولایت است که همه نعمت های دیگر به فعلیت می رسد؛ و الا اگر نعمتِ ولایت حقه نباشد، همه این امکانات برای رساندن ما کافی نیست، بلکه حتی ممکن است در اختیار شیطان قرار بگیرد و همین امکانات به درکات جهنم تبدیل بشود.

این هم یک نمونه دیگری از صف بندی هایی که بر اساس ولایت شکل می گیرد. بر اساس ولايت حقه، مدار مرزبندی ها اینها است. انسانها به این دسته بندی ها تقسیم می شوند و با این امر، ارزش گذاری می شوند. همه ارزشها بر محور پذیرش دین و پذیرش ولایت خدای متعال و ولایت حضرات معصومین تفسیر می شود. «منعم علیهم» به نعمت که می رسند، همان نعمت ولایت است. با پذیرش ولایت، به این نعمت می رسند. مغضوبین کسانی هستند که با این حقیقت درگیرند. ضالین کسانی هستند که در این حقیقت شک دارند و هنوز به این حقیقت هدایت نشدند یا هدایت را نپذیرفتند، به شک و حیرت افتادند، ولو درگیر هم نباشند، اهل این صراط نیستند. این صف بندی ها بر محور ولایت تفسیر می شود، صف بندی هایی که بر اساس قومیت و خصوصیات ظاهری اقوام یا بر اساس جغرافیای طبیعی و امثال اینها باشداعتبار ندارد. مرزبندی بر اساس مراتب دستیابی به نعم مادی یا لذات مادی مدار مرزبندی های دیگران هست. تقسیم بندی ای که بر مدار حق هست، همین تقسیم بندی است که مردم یا منافق اند، یا مومن اند، یا کافر؛ یا «منعم علیهم» اند یا مغضوب اند یا ضال اند.

ولایت محور موضع گیری در قبال صف بندی ها

این دسته بندی ها، دسته بندی بر مدار ولایت است که موضع گیری ما باید بر اساس این صف بندی باشد. اگر ما اهل ولایت شدیم باید نسبت به کسانی که «منعم علیهم» هستند، یک طور موقف داشته باشیم، که در جلسات قبل گفته شد و روایاتش توضیح داد (عناوین ابواب کافی)، در جلسات قبل روایاتش را خواندم که در بحث رفتار اجتماعی ما و روابط اجتماعی ما توضیح داده شده که با منعم علیهم، با شیعیان، با متقین و مومنین، چه رابطه ای باید داشت. نسبت به مغضوب علیهم و ضالین هم باید رابطه مان رابطه تبرّی، برائت و در مواردی لعن و درگیری و امثال اینها باشد. بنابراین مرزبندی هایی که در قرآن هست و موضع گیری ها و برخوردهایی که تبیین می شود مثل «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم»(فتح/29)، همه بر مدار ولایت خدای متعال و نبی اکرم است. یعنی آنهایی که اهل این ولایت اند و این ولایت را قبول کردند، یک دسته می شوند؛ روابطشان همه بر محور ارتباط با خدای متعال و محبت آمیز و فداکارانه است. کسانی که این ولایت را قبول نکردند، صفوف مقابل می شوند و مرزبندی ها بر این اساس شکل می گیرد؛ مرزبندی های قرآنی همین را بیان می کند.

این از مطلبی روشن می کند که «ولایتنا قطب القرآن و قطب جمیع الکتب» چون همه مرزبندی های تاریخی که در قرآن بیان می شود، بر این اساس است. قرآن جوامع را با اصطلاحات امروزی مثل توسعه یافته و نیافته تقسیم نمی کند. قرآن تقسیمات قومی و امثال اینها را به رسمیت نمی شناسد، جامعه مثلا فارس و عرب، عرب و عجم یا مثلا قومیت های دیگر. آنچه قرآن بیان می کند، یک مرزبندی دیگر و صف بندی دیگری است که بر محور نعمتی که خدای متعال فرستاده و بر محور ولایت شکل می گیرد. پس اگر خوب دنبال کنیم مرزبندی هایی که قرآن در طول تاریخ بیان می کند و این همه درگیری هاي فراوان ذکر می کند، به همین معنا بر می گردد. لذاست که «علی قاسم الجنه والنار». این از روایاتی است که فریقین نقل کردند مانند روایت «علی حبه ایمان و بغضه کفر» پس کسی که حبش ایمان است و بغضش کفر، مدار بهشت و جهنم است. نه تنها در باره انسان های بعد از اسلام بلکه در باره اقوام گذشته هم همین طور است. کسی را که خدای متعال دوست می دارد، رسولش دوست می دارد، مومنین امم گذشته هم او را دوست می دارند. مومنین گذشته هم ولایت او را قبول کرده اند، ما قبلا هم توضیح دادیم که ولایت انبیاء، طریق ولایت نبی اکرم و امیرالمومنین است. پذیرش ولایت آنها، پذیرش ولایت معصومین است. انکارش انکار این ولایت است و کسانی هم که با ولایت انبیاء درگیر شدند، در واقع با ولایت معصومین درگیر هستند.

حضرت توضیح دادند که وجود مقدس رسول الله در عالم ارواح، مبعوث به انبیاء بودند و معلم توحید انبیاء بودند و به انبیاء و اقوامشان وعده دادند و امیرالمومنین وعده های حضرت را انجاز می کنند و «تنجز عداته» وعده هایی که به همه انبیاء گذشته و از طریق انبیاء به امم آنها داده شده، وعده نبی اکرم است و امیرالمومنین آن وعده ها را انجاز می کنند. معنی لواء حمد همین است که در قیامت لواء حمد به وسیله نبی اکرم به دست امیرالمومنین داده می شود، آن گاه حضرت امیر المومنین بهشتی ها و جهنمی ها را تقسیم می کنند. از حضرت سوال کردند پس ملائکه چه کاره اند؟ حضرت توضیح دادند ملائکه کارگزارند. در و اقع آن کسی که «تنجز عداته»، خود وجود مقدس امیرالمومنین صلوات الله و سلامه علیه هستند.

علی ای حال اگر خوب دنبال بشود، براساس این نگاه، همه مرزبندی ها بر مدار ولایت می شود و از اول تا آخر تاریخ، مومنین و کفار و منافقین بر مدار ولایت تقسیم می شوند. لذا در آیات بسیاری از قرآن که بحث از یهود و جنایت های آنها پیش می آید، کوتاهی های آنها به کوتاهی در موضوع ولایت تفسیر می شود. اقوام گذشته هم همین طور بودند. فهم این مطلب این گونه حاصل می شود که ولایت خدای متعال از طریق حضرات معصومین جاری می شود و نسبت به این ولایت، مردم سه دسته می شوند: منعم علیهم، مغضوب علیهم و ضالین. مومن، کافر و منافق. از اول تا آخر تاریخ دسته بندی ها همین طور بوده است. انبیاء را طریق نبوت و جریان ولایت نبی اکرم و حضرات معصومین در عالم ببینید، نه چیز مستقل. آنها طریق اند، چیزی در عرض این ولایت نیستند.

لذا با این نگاه اگر پیش بروید می بینید همه سرنوشت اقوام، به بحث ولایت بازگشت می کند. قرآن «ثلثه فینا و ثلثه فی عدونا»، همه مومنین گذشته، مومن نبی اکرم و امیرالمومنین اند. همه کفارشان کافر به نبی اکرم اند. همه درجات بهشت بر اساس درجات پذیرش ولایت است. درکات جهنم به درکات انکار ولایت برمی گردد. کما این که اگر سِرّش را ببینید؛ پذیرش ولایت، پذیرش توحید است. انکار ولایت، انکار توحید است. وقتی خدای متعال می خواهد ملائکه را به توحید، به رعایت حریم کبریایی و عزت خود، به سجده در مقابل خود، تواضع در مقابل خود امتحان کند؛ وقتی خدای متعال می خواهد خیلاء و استکبار و انيت را از ملائکه دور بکند، آنها را به سجده در مقابل خلیفه خودش امتحان می کند. پس باطن پذیرش ولایت یا انکار ولایت یا نفاق نسبت به ولایت، پذیرش توحید و انکار توحید و نفاق نسبت به توحید است.

لذا همه این مرزبندی ها بر مدار توحید خواهد بود. کما این که ایمان و کفر و نفاق، مغضوب علیهم و ضالین و منعم علیهم، بر مدار توحید و ولایت تعریف می شوند. کما این که وقتی درگیری های تاریخ در قرآن بیان می شود، در واقع بر مدار توحید و ایمان و کفر و نفاق تعریف می شود، تقسیم بندی به جریان ولایت بازگشت می کند. یعنی در واقع یک طرف نبی اکرم و جنودشان هستند که عبارت اند از انبیاء و اوصیاء شان و مومنین؛ یک طرف هم کفار به ولایت نبی اکرم هستند که این کفار دو دسته اند: مغضوب علیهم و ضالین. یک طرف کسانی هستند که ولایت حضرت را یا ظاهراً و باطناً انکار کردند یا در پوسته تفرعن و انانیت نفس فقط ظاهراً را قبول کردند. منافقین در باطن تفرعن نفس را و در ظاهر دین را قبول کردند.

بنابراین بر اساس این نگاه، مرزبندی های قرآنی بر محور هدایت و ولایت خدای متعال و بر محور نور ایمان و بر محور نور توحید و پذیرش نور ولایت و انکارش شکل می گیرد. درکات جهنم و درجات بهشت هم بر همین مدار تعریف می شود. درجه هرکس در بهشت، تابع درجه ولایتش است، کما این که تابع درجه درک حقیقت قرآن است «اقراء و ارق». به اندازه ای که انسان به حقیقت قرآن می رسد، درجه باطنی در عالم و درجه در بهشت پیدا می کند. ظاهر و باطن بهشت، به درجات ولایت ، به پذیرش حقیقت قرآن و نور قرآن تعریف و تفسیر می شود. درکات جهنم هم درکات انکار و اعراض از ولايت نور و هدايت و درکات ظلمت است. «و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون». بر اساس این بیان، کاملا روشن است این نگاه به قرآن، نگاهی است که همه قرآن را تبیین حقیقت ولایت و شئون ولایت می بیند. کما این که معصومین این طور فرمودند و در سِرّ تبیین حقیقت توحید می بیند. در عرض حقیقت توحید، چیز دیگری نیست. لذا اگر گفته بشود «توحید، محور قرآن است» هیچ کسی انکار نمی کند. ولایت معصومین هم که طریق جریان عبودیت و هدایت و طریق جریان توحید در عالم هست، محور قرآن است.

لزوم توجه به معانی مختلف کفر و نفاق در قرآن

شيعيان که پذيرش ولايت کردن ولي در عمل مرتکب گناه می شوند، فسق دارند. باید برای ایمان طیف قائل بشوید کما این که باید برای کفر هم قائل به طیف بشوید. همه کفار در یک درجه نیستند. همه مومنین هم در یک درجه نیستند. همه منافقین هم در یک درجه نیستند. لذا نفاقی که در مقابل اصل ایمان است، در مومن نیست ولی ممکن است مومن نفاقِ در ظاهر داشته باشد. در روایات وضعیت کسی که در نماز خضوع ظاهري اش، بیش از خشوعش است، به مرتبه ای از نفاق تفسیر شده است. لذا اگر نفاق به تظاهر به پذیرش دین و ولایت تعریف بشود بدون این که در باطن ایمانی باشد، درجات پیدا می کند. یک نفاق هم هست که نسبت به اصل امامت و خلافت و توحید، شکل می گیرد. کسی در باطن اصلا چیزی را قبول ندارد ولی در تظاهر به قبول کردن می کند. ولی نفاق، همیشه این طور نیست. گاهی آن مرتبه ای از تسلیم بودن و پذیرش ولایت حقه و تحمل ولایتی که در باطنش هست، کمتر از مرتبه ظاهرش است. این هم یک شکل از نفاق می شود.

به یک معنا مي توان تظاهر بر آن چه را که انسان در باطن باور ندارد کفر دانست، کفر خروج از توحید است که در یک شکل دیگر می شود نفاق، یعنی ظاهری می سازد بر خلاف باطن، یعنی کسی که ظرفیت عمل باطن و نیت باطنی اش کمتر از ظاهرش است. این وضعیت مرتبه ای از ریا و مرتبه ای از نفاق است، لذا اگر مقصود از نفاق در اصل دین باشد، مومن نفاق در اصل دین ندارد. ولی اگر مقصود، نفاق در ظواهر است، ممکن است مومن نسبت به ظواهر، خشوع و پذیرشی از دین از خود نشان می دهد که کمتر از حقیقت و باطنش باشد این یعنی نفاق. اگر تظاهر بیشتر از باطن باشد، نفاق است.

معنا کردن قرآن به این راحتی نیست که ما یک معنا از کفر در نظر بگیریم و تا آخر همین معنا را اعمال کنیم. کفر و ایمان، متناسب با جاهای مختلف، معانی خاص پیدا می کنند. ممکن است یک مفهوم عام مشترکی هم داشته باشند ولی در جاهای مختلف، معنای واحد ندارند. مثل این که می فرماید «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَ عَذابي لَشَديد»(ابراهیم/7) معلوم نیست این کفر، به معنی کفر در مقابل ایمان باشد، بلکه در مقابل شکر است. کفر در مقابل شکر یک معنا می دهد. کفر در مقابل ایمان معنای دیگری می دهد. کفر در مقابل اخلاص معنای دیگری دارد. لذا این طور نیست که کفر در قرآن، همیشه به یک معنا باشد.

دسته بندی مردم به سه دسته مومن، کافر و منافق، نسبت به اصل ایمان و اصل پذیرش ولایت از نظر قرآن است. اما نسبت به خصوصیات مختلف، ادبیات و بیان نورانی قرآن، خیلی بیان سنگینی است. این که ما همه جا کفر را یک طور معنا کنیم و بگوییم همه جا کفر به معنی کفر نسبت به اصل ولایت است، این طوری نیست. عرض کردم در این آیه می فرماید «لان شکرتم ... و لان کفرتم....» این کفران به معنی کفران نعمت است، در مقابل شکر.

علی ای حال تا این جا آن چه ما به طور اختصار و اجمال اشاره کردیم این بود که باید قرآن و معارف و حتی شریعت و اخلاق را بر محور توحید و ولایت تفسیر بکنیم؛ این توحید و ولایت را به همه شئون تسری بدهیم، هم باطن و هم ظاهر، هم فرد و هم جامعه و هم تاریخ. ما باید همه چیز را بر محور توحید و ولایت، از نو پردازش و تبیین بکنیم. تا اینجا بعضی بحث ها شده است، اما بحث های پردامنه دیگری مانده است، مثل بحث تبیین درگیری تاریخی حق و باطل بر محور ولایت. ان شاء الله یک مقداری این موضوع را توضیح می دهیم. بعد هم بحث آثار پذیرش ولایت یا انکار ولایت را که از بحث های مهم قرآنی است توضیح می دهیم. قرآن به خوبی این بحث را توضیح داده است. حیات، نور و امثال این ها را از آثار ولایت است و بعکس، موت و ظلمت از آثار اعراض از ولایت و انکار ولایت است. اگر خدای متعال توفیق بدهد این ها و بحث های فراوان دیگري را که هست مفصل، توضیح می دهیم. اللهم صلي علی محمد و آل محمد...

پی نوشت ها:

(1) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 10

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 628

(3) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 5

(4) کامل الزیارات، ص43

(5) المزار الکبیر، ص217

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج2، ص408

(7) عیون اخبار الرضا ع، ج2، ص62

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏8، ص: 312

(9) معاني الأخبار، النص، ص: 32

(10) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 815