نسخه آزمایشی
سه شنبه, 30 آبان 1396 - Tue, 21 Nov 2017

جلسه چهاردهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی / حقیقت حیات و روح در ارتباط با کلمه نور و سیر انسان در عوالم نور

متن زیر جلسه چهاردهم از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 10 خردادماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه بحث آثار ولایت از نور و حیات به تبیین دقیق این دو مفهوم پرداختند و اشاره می کنند که نور و حیات مخلوق خداوند هستند که در ارتباط خاصی با هم حضور دارند و حقیقت روح که حیات به آن ارتباط دارد زدر نور قرار داده شده است. با رسیدن به نور و روح است که انسان از فضای موت در می آید. این مطلب در ساحت اجتماعی هم هست و حیات اجتماعی هم با رسیدن به این حقیقت نور و روح و امام است و در عصر ظهور تجلی پیدا می کند. سیر ما در وادی نور و حیات هم همینطور است و با دریافت نور در قلب مومن در ساحت های بالاتری حیات و نور و اسم الهی رویت می شود و معرفت و توحید حاصل می شود. در عالم ملک و ملکوت و فوق آن این سیر قابل تبیین است....

مرور مطالب بحث شده

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. عرض کردیم که برخورد ما با بحث ولایت می تواند برخوردی حداقلی باشد و می تواند نگاهی حداکثری باشد که همه معارف بر محور آن تبیین شود. بیان کردیم که شاید نگاه دوم، نگاه صواب و بهتری باشد و ما باید قاعدتاً این نگاه دوم را تعقیب کنیم، چون با معارف و روایات تناسب بیشتری دارد. بر اساس همین نگاه ما به طور گذرا اشاره کردیم که حضرات معصومین و ولایتشان طریق جریان توحید و ولایت خدای متعال در عالم هستند. هم اسماء حسنای الهی و هم سرپرستی خاص خدای متعال و هدایت به نور از طریق این حضرات در عالم جریان پیدا می کند. بنابراین معصومین در قوس نزول، واسطه جریان توحید و ولایت حقه هستند و در قوس صعود هم، واسطه در عبادت و معرفت حضرت حق هستند. آنها سبیل عبادت و وجه الهی هستند. بنابراین هیچ معرفتی و هیچ عبادتی الا از طریق معرفت و طاعت آنها واقع نمی شود.

بر همین اساس اشاره کردیم که اگر دین الهی برای هدایت ما نازل شده، نسبت دین با جریان ولایت به این کیفیت است که باطن دین، همین جریان ولایت است و شریعت، مناسک جریان این ولایت در زندگی و حیات ما است. بنابراین باطن دین داری هم پذیرش ولایت است و شرایع مناسک، آداب و طریق رسیدن به حقیقت توحید و عبودیت است. شرایع، ما را به ولایت هدایت می کنند و ولایت هم طریق درک حقیقت عبودیت است.

بر اساس همان نگاه حد اکثری اشاره کردیم که پرورش اخلاقی و تهذیب اخلاق هم از شرایعی است که باطنش ولایت حضرات معصومین است. با روایات، به خصوص حدیث عقل و جهل اجمالاً توضیح دادیم که تهذیب نفس، چیزی جز رسیدن به حقیقت توحید نیست و طریق رسیدن به توحید، ولایت است و صفات حمیده، از شئون جریان ولایت اولیاء معصوم در وجود ما هستند. بنابراین نورانی شدن به نور اوصاف حمیده، فرع بر نورانی شدن به نور ولایت و توحید است و صفات رذیله هم از فروع استکبار بر خدای متعال و تعزز در مقابل اولیاء الهی و طبیعتا تولی به ولایت اولیاء طاغوت و ظلمات هستند.

بحث دیگری را که اجمالا اشاره کردیم، مسئله موضوع سرپرستی معصوم بود. موضوع سرپرستی ولایت، سرپرستی رفاه و امثال اینها نیست بلکه موضوع واقعی سرپرستی ولایت، سرپرستی فطرت انسان، سرپرستی عبودیت و گسترش تقرب است. البته ظهور عدل، رحمت، امنیت، رفاه و امثال اینها از آثار و لوازم ولایت حق است.

نکته دیگری که بحث شد این بود که جریان سرپرستی ولایت حق که حاصلش توسعه تقرب است چون طریق جریان توحید و جریان ولایت خدای متعال است، باید نسبت به همه عرصه های حیات انسان فراگیر بشود. بنابراین نمی شود موضوع ولایت و امامت و دامنه اش را در حوزه حیات باطنی انسان ها خلاصه کرد بلکه همه روابط انسان باید به نور توحید و نور ولایت نورانی بشود و به تعبیر دیگر باید به عبادت و پرستش خدای متعال تبدیل بشود. چون باید همه روابط به نور ولایت و عبودیت نورانی بشود و معصومان طریق جریان ولایت خدای متعال هستند.

بنابراین دامنه ولایت معصوم، همه عرصه های حیات انسان را فرا می گیرد. هیچ عرصه ای نیست که نیاز به سرپرستی نور نداشته باشد و ما در آن عرصه، از این هدایت مستغنی باشیم و بدون این هدایت بتوانیم به مقصد برسیم. ما در هیچیک از عرصه های زندگی مان از ولایت و هدایت خدای متعال مستغنی نیستيم. اگر در مقابل این نعمت استکبار کردیم، حاصلش چیزی جز خروج از ولایت الله و طبیعتا غلبة ولایت اولیاء طاغوت و ظلمات بر ما و دخول در جهنم نیست. بنابراین نکته بعدی این بود که همه عرصه های حیات می بایست تحت ولایت قرار بگیرد و به بستر تقرب به خدای متعال تبدیل بشود.

به بعضی از آثار ولایت هم اشاره کردیم که اگر این ولایت در عرصه حیات انسان جاری بشود چه اتفاقی می افتد. عرض کردیم یکی از آثارش رسیدن به حیات است. یکی دیگر از آثارش رسیدن به نور است که بعضی آیات قرآن و روایات را در این زمینه خدمت تان تقدیم کردیم. ان شاء الله یک مقداری همین آثار و برکات ظهور ولایت را خدمتتان تقدیم می کنم. قرآن از آثار این ولایت پر است. البته بحث های دیگری هم باقی می ماند. بحث های فراوانی در این زمینه هست که باید تکمیل بشود مثلا این که جریان ولایت و نسبتش با تاریخ و سرپرستی تاریخ و مراحلی که تاریخ با این ولایت سیر می کند تا به عصر ظهور و رجعت می رسیم، بعد از آن بحث قیامت و بهشت است؛ باید توضیح داده شود که جایگاه ولایت که طریق جریان توحید در عالم است چیست. بحث نقش ائمه علیهم السلام در ظهور این ولایت در عالم دنیا، بحث سیر ما و... اینها بحث های مفصلی است که باید در جای خودش توضیح داده بشود.

اگر ما بتوانیم جریان ولایت و آثار و برکاتش را بحث بکنیم، آن وقت معلوم می شود که چرا نعیم حقیقی به تعبیر روایات فقط ولایت معصوم است. چون با آن ولایت است که همه این برکات و آثار ظهور پیدا می کند. نعمت های دیگر با نعمت ولایت است که به عبودیت و قرب تبدیل می شوند و اگر در نعمت ولایت ضرب نشوند، همین امکانات و نعمت ها می توانند به خسارت و درکات جهنم تبدیل بشوند.

نور و حیات از آثار ولایت در ارتباط با کلمه روح

همه قرآن، از زوایای مختلف به این موضوع پرداخته ؛ مشروط به این که انسان رابطه ظاهر و باطن قرآن را درک بکند. البته بعضی از مطالب کاملا واضح و آشکار است. در قرآن خدای متعال می فرماید: «أ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا»(انعام/122) روایات ذیل این آیه را در جلسه قبل مفصل تقدیم کردم. حاصل روایات این است که موتی که انسان در آن بوده و ممکن است از آن موت به سمت حیات خارج بشود، جهل و جهالت نسبت به حقیقت ولایت است. بنابراین موت یعنی غفلت از ولایت و دست نیافتن به ولایت؛ و حیات رسیدن به حقيقت ولایت است. در روایت که فرمود: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ قال الميت الذي لا يعرف هذا الشأن، يعني هذا الأمر وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً إماما يأتم به»(1) مقصود این است که او را به حیات طیبه و معرفت و نورانیت علم رساندیم. بنابراین موت عبارت است از غفلت از امام و راه نیافتن به حقیقت ولایت. حیات طیبه با رسیدن به امام و ولایت محقق می شود و سپس انسان در سایه این حیات طیبه به نور می رسد. این حیات و نور از آثار و برکات ولایت امام است که انسان هم به حیات می رسد و هم نورانی به نور ولایت می شود. یعنی هدایت به نور می شود و از غفلت بیرون می آید و همه حیاتش سیر در نور می شود که در روایت فرمودند: «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ‏ فِي‏ خَمْسَةٍ مِنَ‏ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ»(2)

اما این نور و حیات، چطور حاصل می شود؟ روایتی را که مکرر خوانده ایم را برای این مسئله دوباره اشاره می کنیم. ذیل آیه مبارکه سوره آل عمران وجود مقدس امیرالمومنین قریب به این معنا فرمودند «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ وَ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِه » خدای متعال هیچ شریکی ندارد و برای خدای متعال نمی شود به هیچ وجه شریک قائل شد و از توحید صرف نظر کرد. یعنی به هیچ وجه راهی برای این که ما شریک برای خدای متعال در هیچ شأنی از شئون و مرتبه ای از مراتب درست کنیم، باز نیست. اما از آنجایی که جریانِ خلقت آغاز می شود «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنِي وَ ذُرِّيَّتِي»، فرمود خدای متعال اولین کلمه ای را که ایجاد کرده در عالم، کلمه نور هست. «کلمه» در لسان قرآن و معارف، به معنی آوا و لفظ نیست. «کلمات الله» فقط به الفاظ و آواها گفته نمی شود. در باب عيسي مسیح در قرآن دیدید، خدای متعال می فرماید «کلمه منه»، کلمه آن حقایق عالیه ای است که خدای متعال آفریده است. این کلمه نور، سرآغاز خلقت نبی اکرم و فرمود من و ذریه من هستند. حضرات معصومین از این کلمه نور آفریده شدند. لذا شاید این نور همان سِر اصلی ای است که در حضرات معصومین است.

بعد در ادامه حضرت می فرمایند: «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهَا اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُه»(3) خدای متعال کلمه دیگری را القاء فرمود، آن هم کلمه روح است. موطن حقیقت روح - که همه حیات در هستی به آن روح بر می گردد - در این کلمه نور هست. «فنحن روح الله و کلماته». لذا روایاتش را مکرر خواندیم که ائمه هدات معصومین هم کلمه روح هستند و حقیقت حیات طیبه، حقیقت حیات در هستی از فروع آن ها است و هم کلمه نور هستند که همه هدایت ها و انوار در همه عوالم به معصومین برمی گردد.

در واقع خدای متعال، حضرات و این حقیقت نورانی و سرچشمه حیات را در عوام مختلف تنزل داده است. مرتبه اعلایش همان است که «ان ارواحکم و نورکم و طینتکم واحده»، سه مرتبه از این تنزل در زیارت جامعه کبیره در این عبارت بهش اشاره شده اما مراتب بیشتری هم هست. بعضی از بزرگان در بعضی از آثارشان تا 13 تا عالم را شمرده بودند که انوار معصومین در این عوالم تنزل پیدا کرده است. در بررسی روایات و معارف اهل بیت هم باید توجه داشته باشیم که همه مطالب ناظر به یک عالم نیستند. گاهی یک روایت، ناظر به آن عالم نورانیتِ به اصطلاح مرتبه اعلای آنها است. بعضی روایات ناظر به مراتب مادون است و طریقِ جمع خیلی از روایات هم همین طور هست. پس یک مرتبه، همان مرتبه «ان ارواحکم و نورکم و طنیتکم واحده» است که در این روایت هم اشاره شده است «تکلم بکلمه فصارت نورا» بعد از آن به اصطلاح خلقت بعدی اتفاق می افتد.

در مرحله ای دیگر از خلقت بیان شده است که «خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین» این هم مرتبه دوم هست که توضیح داده شده که انوار حول عرش هستند. حبیب ابن مظاهر از وجود مقدس سید الشهداء سوال کرد شما قبل از این که آدم خلق بشود چگونه بودید؟ کجا بودید؟ فرمودند: «كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ نَدُورُ حَوْلَ عَرْشِ الرَّحْمَنِ فَنُعَلِّمُ الْمَلَائِكَةَ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّحْمِيد»(4) اشباحی از نور بودیم که مرتبه ای از خلقت آنها است. اصل خلقت اولیه نورانی آنها چیزی است، بعد در یک قالبی قرار می گیرند که آن قالب، قالب اشباح نور است که شاید بدن نوری امام یکی از ابدانش همین است. در روایات هم آمده است که بدن ما از علیین است، و ارواح مومنین و انبیاء هم از علیین است که شاید همین منزلت باشد. خلاصه یک مرتبه ای از خلقت آنها و صورت یافتن آنها در قالب اشباحی است که این مرتبه وجودیشان، حول العرش است. در این منزلت هست که تعلیم به ملائکه می کنند و ملکوت عالم شاگردی آنها را می کند و از آنها توحید و شئون توحید را می آموزد. شئون مختلف توحید از تسبیح و تهلیل و تحمید را ملکوتیان، عالم ملائکه، از مرتبه عرشی ائمه دریافت کردند. یعنی در مرتبه بالاتر که دست عالم ملکوت هم به آنها نمی رسید خلق شدند و بعد در مرتبه حول العرش، تعلیم ملائکه را داشتند و مرحله بعد «حَتَّى مَنَ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُه» خدای متعال بر ما منت گذاشته و در بیوتی قرار داده است. که در قرآن در مورد این جریان بیان شده است که: «في بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ * رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاة»(نور/36-37) یعنی تنزل در عوالم پایین تر موجب شده که ما بتوانیم به این حقیقت راه پیدا کنیم و از آن بهره مند شویم و در فطرت ما جاری شود. لذا فرمودند: «وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَايَتِكُمْ طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا» پس خدای متعال این حقیقت نورانیت را در مراتبی تنزل داده تا در بیوت نور - که مرتبه ای از این بیوت نور، عالم دنیا است - تا ما هم بتوانیم نورانیِ به این نور بشویم و آثار آن هم همین طیب و طهارت و تزکیه و کفاره ذنوب است.

پس این نور در عالم تنزل پیدا کرده و همین نور موطن روح هم هست. لذا اگر این نور در کسی قرار گرفت کلمه روح هم در او جاری می شود، به حیات طیبه هم می رسد، به زندگی برتر هم می رسد. اگر حقیقت حیات به روح بر می گردد، این روح در این نور جاری شده، «فجعل ذلک الروح فی تلک النور». اگر کسی به نور هدایت شد، حاصل هدایت به نور، رسیدن به حیات طیبه است. رسیدن به نور هم رسیدن به معرفه الامام است. رسیدن به آن معرفت، از طریق جریان نور در ما واقع مي شود، این مطلب در روایت ابوخالد کابلی اشاره شد که حضرت فرمودند که «يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَ اللَّهِ- الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ص إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ‏ قُلُوبَ‏ الْمُؤْمِنِين‏»(5) نوری که همه عوالم را روشن می کند و پرتو او همه عوالم را هدایت می کند نور الهی است اما این نور الهی که در همه عوالم جاری شده، حضرات معصومین هستند. آن نور باید در قلب بیاید، تا انسان نورانی بشود. پس معرفت از آن طرف هست. این نور معرفتی که جاری می شود، همان معرفه الامام است، معرفه الولایه است. و حیات هم در همین کلمه نور است. روایت «او من کان میتا أي لا یعرف هذا الامر» همین نکته را بیان می کند که کسی که به حقیقت این معرفت نرسیده، نورانی به این نور نشده، نه کلمه نور در او هست نه کلمه روح. لذا هم در ظلمات است هم مرده است. حیات به معرفت است. لذا وقتی این معرفت آمد «فاحیناه فجعلنا له نور»، این دو تا با هم می آید. هم به حیات می رسد هم به نور می رسد که فرمود «افمن کان میت عن ولایتنا فاحیناه بولایتنا وجعلنا له نورا ای اماما». کسی که میت است در ظلمات هم هست و اگر کلمه نور در او دمیده بشود، هم به نور می رسد هم به حیات می رسد. چون این دو تا با هم نازل می شوند. موطن روح، کلمه نور است. موطن حیات طیبه، امام علیه السلام است. لذا ولایت امام، هم سرچشمه نور است هم سرچشمه حیات طیبه است. امام، هم ولایتش سرچشمه نور است هم سرچشمه حیات است. کسی که به این نور معرفت هم رسید با امامش همراه می شود و حرکت می کند «و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس». لذا در مورد مومن فرمودند «فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَل‏»(6) و یا در روایت دیگر فرمودند: «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ‏ فِي‏ خَمْسَةٍ مِنَ‏ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّور» پس ولایت، امام هم سرچشمه حیات است هم سرچشمه نور و هدایت است. و این دو حقیقت، در امام در عالم دنیا تنزل پیدا می کند. تنزل این نور در وجود انسان است که او را به نور هدایت می رساند. در عوالم مختلف هم مسئله همین است؛ در عوالم مختلف که انسان تنزل پیدا کرده - از عالم ذر مثلا آمده در عالم دنیا - در هر عالمی اگر انسان بنا است نورانی بشود، به حیات برسد، باید از طریق معرفه الامام برسد، از طریق تحمل ولایت برسد.

امام حقیقت ماء و آب گوارای حیات

لذا امام، همان ماء معینی است که سرچشمه همه حقایق است. عین الحیاه است، چشمه حیات است. ماء الحیات از امام جاری می شود. لذا ذیل این آیه «قل أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعين»(ملک/30) فرمودند «ان اصبح امامکم غائبا»(7) یعنی امام اگر غیبت کرد و پنهان شد، چه کسی شما را به ماء معین می رساند؟ چه کسی می تواند جای آن ولایت را برای شما پر بکند؟ امام، آن ماء معینی است که خدای متعال برای ما قرار داده است. او تنزل و ظهور پیدا می کند. امام، آن ماء معین است که به ما عنایت شده است. ذیل این آیه از قرآن نیز همین مطلب اشاره شده است: «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا»(جن/16) یعنی اگر بر طریق استقامت می کردند، ما آنها را با آب گوارا سیراب می کردیم. روایات ذیل این آیه فقط ناظر به عالم دنیا نیست بلکه عوالم قبل را هم اشاره کرده است. گاهی می فرماید اگر در آن عالم برطریقه و عهد ولایت استقامت می کردند و در طریق مستقیم قرار می گرفتند، گِل آنها را با ماء فرات عجین می کردیم. این روایت از جابر جعفی نقل شده است که روایاتش خیلی تأمل می برد چون از اصحاب سر امام صادق علیه السلام بوده است. حتی دارد که ده ها هزار روایت، حضرت به او تعلیم کردند فرمودند به احدی نگو. در این روایت فرمود: «فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ قَالَ قَالَ اللَّهُ لَجَعَلْنَا أَظِلَّتَهُمْ فِي الْمَاءِ الْعَذْب»(8) یعنی اظله آنها را در ماء عذب قرار می دادیم. پس پیدا است ناظر به عوالم قبل است. «اظله» یکی از مراتب وجودی انسان است. عالم اظله از عوالم وجودی ماست که در آن عالم، انسان ظلی داشته است. ظل انسان در آن عالم است. روایت می فرماید در آن عالم ظلشان را در ماء عذب قرار می دادیم. یعنی کأنه سرشتشان با ما عذب عجین می شد.

ما مرتب برایمان سرشت زده می شود. یعنی الان هم ما در این عالم دنيا، یک سرشتی پیدا می کنیم که با سرشتمان وارد عالم آخرت می شویم، این سرشت دارد برای ما خلق می شود. خلق جدید پیدا می کنیم. در عالم بعدی که وارد می شویم، با یک سرشتی وارد می شویم. دارند وجود ما را عجین می کنند دائما با یک حقیقتی حالا یا ظلمت است یا نور است و سرشت پیدا می کنيم. در عالم قبل هم همینطور بوده است. اگر استقامت بر ولایت بکنیم، سرشتمان نورانی می شود اما اگر در مسیر ولایت تحمل نکنیم، سرشت ظلمانی می شود. لذا در روایت مذکور فرمود در آن عالم اگر استقامت می کردند، سرشت شان با ماء عذب برداشته می شد. ماء عذب حقیقت ولایت است. این روایت ذیل آیه نسبت به آن عالم است. نیز در روایت دیگری از سماعه نقل شده است: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ قَالَ يَعْنِي اسْتَقَامُوا عَلَى الْوَلَايَةِ فِي الْأَصْلِ عِنْدَ الْأَظِلَّةِ حِينَ أَخَذَ اللَّهُ الْمِيثَاقَ عَلَى ذُرِّيَّةِ آدَمَ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً يَعْنِي لَكِنَّا أَسْقَيْنَاهُمْ مِنَ الْمَاءِ الْفُرَاتِ الْعَذْب»(9) یعنی اگر در عالم اظله بر ولایت حضرات استقامت می کردند – که البته همان ولایت و سرپرستی خداست – از آب فرات گوارا آنها را سیراب می کردیم و یا در تعبیر روایت قبل ظل او را در ماء عذب قرار می دادیم. وقتی بنا شد پرورش دهیم، با حقیقت ولایت ترکیب و عجین می کردیم که ثمره اش گفتیم نورانی شدن است. و باز اشاره می کنیم که این استقامت بر مسیر توحید است لذا در روایت ذیل آیه «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَ اسْتَقامُوا...»(فصلت/30) فرمودند: «ثم استقاموا علی الولایه»(10)

سوال: منظور از عالم اظله همان عالم ذر است؟

جواب: بعید نیست زیرا در آیه قرآن مربوط به عالم ذر آمده است: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»(اعراف/172) لذا قول به ربوبیت خداوند است که در آیه مذکور هم همین آمده بود «ان اللذین قالوا ربنا الله» لذا شاید ناظر به همان قول است و استقامت هم همان استقامت است. پس یک استقامت در عوالم قبلی بوده است.

اما یک استقامت هم در همین عالم است. روایت از کافی ذیل این آیه شریفه آمده است که امام باقر علیه السلام فرمودند: «فِي قَوْلِهِ تَعَالَى وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً قَالَ يَعْنِي لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ وُلْدِهِ ع وَ قَبِلُوا طَاعَتَهُمْ فِي أَمْرِهِمْ وَ نَهْيِهِمْ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً يَقُولُ لَأَشْرَبْنَا قُلُوبَهُمُ الْإِيمَانَ وَ الطَّرِيقَةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ الْأَوْصِيَاء»(11) یعنی استقامت در اطاعت در اوامر و نواهی حضرات است و ماء غدق هم حقیقت ایمان است. حقیقت ایمان چیزی جز ولایت نیست. پس امام است که حقیقت ماء غدق است. امام است که ماء معین است. امام است که حیات طیبه انسان به او بر می گردد و سرچشمه حیات است. پس «طریقه» ولایت است و استقامت یعنی تبعیت و طاعت. در مسیر مستقیم بودن یعنی در صراط مستقیم حرکت کردن. «ماء غدق» هم در یک روایت به ایمان معنا شده است.

در روایت دیگری ذیل همین آیه آمده است: «سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً قَالَ يَعْنِي لَأَمْدَدْنَاهُمْ عِلْماً كَيْ يَتَعَلَّمُونَهُ مِنَ الْأَئِمَّة»(12) یعنی اگر استقامت می کردند آنها را از علم ائمه، برخوردار می کردیم. پس حقیقت ایمان هم همان نازله علم ائمه علیهم السلام و ولایت آنها است. نیز در روایت دیگری در همین مضمون فرمودند: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ قَالَ يَعْنِي عَلَى الْوَلَايَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً قَالَ لَأَذَقْنَاهُمْ عِلْماً كَثِيراً يَتَعَلَّمُونَهُ مِنَ الْأَئِمَّة»(13) یعنی علم کثیر به حقیقت ایمان ارتباط دارد و رابطه تعلم با امام مطرح است که به انسان عنایت می کنند. انسانی که بر مسیر ولایت استقامت بکند، رابطه اش با امام می شود رابطه شاگرد و معلم و آنچه به او القاء می شود حقیقت ایمان است، حقیقت علم است. این همان ماء غدق است. همان سرچشمه حیات است. همان حقیقت نور است. همان حقیقت ولایت است. همه اش به یک جا بر می گردد.

سوال: این کلمات که حقیقت حضرات معصومین است همان است که حضرت آدم علیه السلام با آنها توبه کرد؟

جواب: بعید نیست که حضرت آدم هم وقتی تلقی کلمات کرد همین حقیقت بوده است. در مرحله توبه حضرت آدم وقتی بنای برگشت داشت، خدای متعال به او کلماتی را القاء کرد. القاء کرد یعنی معرفتش را به او عنایت کرد، او هم قبول کرد. «القاء» فعل حضرت حق است. «تلقی» فعل ما است. «تلقی آدم من ربه کلمات» خدای متعال کلمات را القاء کرد، حضرت آدم هم تلقی کرد. این کلمات چی بودند؟ روایت دارد انوار پنج تن را حول عرش به او نشان داد. همان مرتبه که «خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین». همان که سیدالشهداء در جواب حبیب فرمود قبل از آدم کجا بودید؟ فرمود «کنا اشباح نورا حول عرش الرحمان فنعلم الملائکه». حضرت آدم این مرتبه وجودی حضرات را درک کرده و به معرفت مرتبه حول عرشی آنها رسیده است. این معرفت، مقام توبه حضرت آدم است. توبه خدا به حضرت آدم، همان القاء کلمات بوده و او تلقی کرد. وقتی تلقی کرد هم «فتاب علیه» رجوع دوم خدای متعال به او شده است. اما مرتبه بالاترِ نورانیت معصومین که آن مرتبه القاء کلمه نور است، «ان ارواحکم و نورکم و طینتکم واحده» «تکلم بکلمة» هست؛ آن مرتبه، فوق این مرحله تلقی حضرت آدم است. حالا البته ممکن است حضرت آدم بعد، در سیر خودش، به آن مرتبه هم برسد. این همانی است که «إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي‏ بِالنُّورَانِيَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِرا»(14)

روایاتی در خلقت ابدان و ارواح ائمه

یک روایت دیگر هم در باب روح می خوانیم تا برگردیم و این را توضیح بدهم که سیر در درجات نور و حیات چطور واقع می شود. ما روایات مفصلی داریم در باب خلقت ابدان ائمه علیهم السلام و ارواحی که خدای متعال در ائمه قرار داده است. در کافی دو باب در کتاب الحجه هست. یکی «باب فیه ذکر الارواح التی فی الائمه علیهم السلام»، یکی هم «باب الروح التی یسدد الله بها ائمه علیهم السلام». روایتی از باب اول تقدیم می کنم که از جابر جعفی است.

در ارواح یک روایتش را من خدمتتان تقدیم می کنم، ترجمه هم دیگر نمی کنم. باز راوی جابربن یزید جعفی است که از امام صادق علیه السلام نقل می کند: «يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ‏ الْخَلْقَ‏ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ‏ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ‏ «3» فَالسَّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ ع وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ‏ خَلْقِهِ جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْيَاءَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُون» که این روح المدرج شاید همان نفس باشد که با آن زندگی عادی شان را در این دنیا می کنند. بعد حضرت می فرمایند در مومنین که اصحاب میمنه هستند چهار روح است. «وَ جَعَلَ فِي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَصْحَابِ الْمَيْمَنَةِ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ»(15) اما دسته سوم هم فقط همان روح المدرج را دارند.

همه این ارواح که در انبیاء و مومنین هست، نازله آن کلمه روح است. حقیقت کلمه روح در امام علیه السلام است. حتی انبیاء اگر روح القدس در آنها هست، نازله ای از حقیقت روح القدس است. این را یک موقعی عرض کردیم؛ «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ‏ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ‏ ساجِدين‏»(حجر/29) «روح» آن است که نازله اش در آدم قرار داده شده و ملائکه بر او سجده کردند. پس در انبیاء هم آن روح های پنج گانه ای که هست، روح القدس شان حتی، نازله حقیقت روح است. لذا مرحوم کلینی باب دیگری باز کردند که انصافا علامت فقاهت ایشان در احادیث است که آن روحی که ائمه به آن تسدید شدند را اشاره می کند که امر دیگری است که همان حقیقت روح است که همه این پنج روحی که در انبیاء و سابقون هست، نازله آن روح است. آن، حقیقت است که به نبی اکرم و ائمه داده شده است.

در این باب چند روایت آمده است. مثلا نقل کرده است: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- يَسْئَلُونَكَ‏ عَنِ‏ الرُّوحِ‏ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي‏ قَالَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ وَ هُوَ مِنَ الْمَلَكُوت‏»(16) و یا در روایت دیگر آمده است: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْعِلْمِ أَ هُوَ عِلْمٌ يَتَعَلَّمُهُ الْعَالِمُ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ أَمْ فِي الْكِتَابِ عِنْدَكُمْ تَقْرَءُونَهُ فَتَعْلَمُونَ مِنْهُ قَالَ الْأَمْرُ أَعْظَمُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَوْجَبُ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ‏ ثُمَّ قَالَ أَيَّ شَيْ‏ءٍ يَقُولُ أَصْحَابُكُمْ فِي هَذِهِ الْآيَةِ أَ يُقِرُّونَ أَنَّهُ كَانَ فِي حَالٍ لَا يَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْإِيمَانُ فَقُلْتُ لَا أَدْرِي جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا يَقُولُونَ فَقَالَ لِي بَلَى قَدْ كَانَ فِي حَالٍ لَا يَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْإِيمَانُ حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ تَعَالَى الرُّوحَ الَّتِي ذُكِرَ فِي الْكِتَابِ فَلَمَّا أَوْحَاهَا إِلَيْهِ عَلَّمَ بِهَا الْعِلْمَ وَ الْفَهْمَ وَ هِيَ الرُّوحُ الَّتِي يُعْطِيهَا اللَّهُ تَعَالَى مَنْ شَاءَ فَإِذَا أَعْطَاهَا عَبْداً عَلَّمَهُ الْفَهْمَ»(17) در این روایت در مورد علم امام سوال کرده است که مثل جناب موسی که از خضر تعلم کرد، این طوری است؟ و یا علم تان را از روی کتاب می گیرید؟! کما این که بخشی از علم ائمه، همین طوری است. حضرت فرمودند کتاب جفر دست ما است. صحیفه فاطمیه دست ما است. همه این حقایق در محضر امام است ولی مسئله از اینها خیلی بالاتر است. مگر این آیه را ندیده ای که فرمود: «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ‏ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمان‏»(شوری/52) یعنی اگر این روح را به تو عنایت نکرده بودیم، تو از حقیقت ایمان و کتاب برخوردار نبودی. این روح در حضرت دمیده شد. آن ایمانی که می گوید حضرت نمی دانست، نه این که این ایمان های متعارف است! آن منزلتی از کتاب و روح و ایمان که در این روح به حضرت دادند، با فرض عدم این روح نبوده است.

البته این روایات باید معنا شود که حضرت وقتی آمدند در عالم دنیا، آن روح که حقیقت باطنی خود نبی اکرم و ائمه است، چطور به خودشان داده می شود و این فرد خاص در این عالم می شوند. یعنی وقتی در این عالم دنیا می آیند، آرام آرام آن مرتبه بالا و حقیقت نورانیتشان هم در این مرتبه جسمانی شان ظهور پیدا می کند «جعلکم فی بیوت». این بیت، بدن است، بدن عالم دنیا است؛ بیتی که در این دنیا، کلمه نور درش قرار می گیرد. اولین بیت همین بدن و پیکره آنهاست. لذا اگر گفته می شود که «ایمان و کتاب» نداشته اند یعنی آن مرتبه ای از حقیقت ایمان و کتاب که در روح هست. درحالیکه روح همان حقیقت عالی آنها است. همان است که می آید و در این وجود عالم دنیایی شان قرار می گیرد. وقتی قرار گرفت، این وجود هم می شود شخصیت نبی اکرم.

البته از اولی که این جسم خلق شده، جسمِ خاصی است. آن حقیقت که در هر جسمی نمی تواند قرار بگیرد. ولی وقتی آن حقیقت بالای پیامبر؛ مرتبه عالی مي آيد قرار می گیرد، اینجا می شود بیت النور نبی اکرم. جسم ما، ظرفیت آن کلمه روح را ندارد. جسم شان هم یک جسم دیگری است حتی جسم عالم دنیایی شان. همین طوری که جسم اظله شان یک جسم مخصوصی است، جسم عالم دنیایی شان هم جسم مخصوصی است. اینکه در آیات قرآن اشاره شده است که «بشر مثلکم»(کهف/110) در روایات توضیح داده شده است که یعنی «فی الخلق». در مخلوق بودن، مثل ما است. خدا نیست، خالق نیست.

خلاصه اینکه در روایت حضرت فرمودند «فلما اوحاها الیه علم به العلم و الفهم» یعنی همه حقایق با این حقیقت روح، به نبی اکرم داده شد. این حقیقت هم همان حقیقت متعالی خود ایشان است. آن حقیقت متعالی تنزل پیدا کرده در وجود عالم دنیای شان. آن حقیقت آمده حول العرش، بعد از حول العرش آمده پایین «فجعلکم فی بیوت». این بیت کجا است؟ اولین بیت، همین وجود خود نبی اکرم و ائمه علیهم السلام است. و این بیت، بیتی است که می تواند ظرف آن حقیقت باشد.

در انتهای روایت حضرت فرمودند: «وَ هِيَ الرُّوحُ الَّتِي يُعْطِيهَا اللَّهُ تَعَالَى مَنْ شَاءَ فَإِذَا أَعْطَاهَا عَبْداً عَلَّمَهُ الْفَهْمَ» خب این را به چه کسی می دهد؟ جز به چهارده معصوم، مرتبه کامله اش به احدی داده نمی شود. پس ائمه علیهم السلام مرتبه عالی شان، حقیقت کلمه نور و روح است. این مرتبه عالی، در اشباح نور حول عرش تنزل کرده است که جسم نوری آنها در حول عرش الهی است. بعد آمده در قالب طبیعیِ آنها در عالم دنیا. البته عوالم دیگری هم طی کرده است؛ این سه مرتبه اش را من دارم اشاره می کنم. وقتی در عالم طبیعی و دنیا تنزل کرده است، همه حقایق در قالب آن روح در امام قرار دارد. اگر در انبیاء پنج روح هست، نازله این حقیقت است.

لذا امام چون سرچشمه نور است و سرچشمه روح است، سرچشمه همه هدایت ها و همه حیات طیبه است. لذا انسان وقتی به حیات و نور می رسد که به امام برسد. تعابیری که در روایات ذیل آیه «او من کان میتا» بود مانند «ای لا یعرف شیئا» یا «لا یعرف هذا الامر» یا «میتا عن ولایتنا» همه یک بیان است. لذا احیاء هم «بولایتنا» و «بمعرفه هذا الامر» خواهد بود و چنین کسی هم برایش نور قرار داده می شود «و جعلنا له نوراً». کسی که بیرون محیط ولایت است م در ظلمت بوده، هم در موت. با رسیدن به حقیقت امام، هم به حیات طیبه می رسد هم به نور. اصلا مجازی در کار نیست. حقیقت حیات و نور، نازله امام است و در مومن هم قرار داده می شود. این که فرمودند قلب مومن، مشکات انوار است یعنی همین. این که فرمود «المومن یتقلب فی خمسه من النور» و یا «المومن ینظر بنورالله» از همین گرفته شده است.

در ادامه آیه مورد بحث فرموده است: «کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها» که احوال کسانی است که در طرف مقابل هستند. عبارت «مثله» را با روایات سابق می توان معنا کرد. در طرف مقابل اظله فرد با آب فرات و گوارا و ایمان عجین شده بود و به نور و حيات طيبه و ماء عذب که همان ولایت است رسیده بود. به معرفه الامام و کلمه نور رسیده بود. کسی در عالم بالا وجود ظلی اش در اثر پذیرش ولایت، عجین به ماء ولایت شده، از همانجا حیات طیبه در او دمیده شده است و در عالم دنیا هم همینطور است. اگر باز استقامت بکند، مرتبه دیگری از حیات طیبه را به او می دهند. در طرف مقابل هم کسی در عالم اظله استقامت نکرده است. این افراد مثلشان در ظلمات باقی مانده است. ظلمات هم ذیل آیه قرآن «ظلمات بعضها فوق بعض»(نور/40) ائمه نار هستند. این ظلمات هم از آن عالم بوده و مختص به عالم دنیا نیست. تعبیر «مثلش در ظلمات هست» ناظر به همان وجود ظلی است. یک عده ای وجود ظلی شان از آن عالم بالا، با استقامت، در ماء عذب قرار گرفته و به حقیقت ولایت و معرفت و علم و نور رسیده است. به حیات طیبه رسیده است. ماء عذب و علم و معرفت و نور و حیات به یک جا بر می گرد؛، به وجود امام بر می گردد، به کلمه نور و روح بر می گردد. یک عده ای هم این کار را نکردند. روشن است که این دو دسته یکی نیستند. یکی در حیات و نور است. همه مشیش نورانی است. مقصد خودش را می بیند، خودش را می بیند راه و مقصد را می بیند. دائما سیر در نور دارد. این سیر در نور، سیر در درجات نورانیت امام است و با نور امام هم واقع می شود. سیر در درجات حیات طیبه و سیر در درجات روح است.

درجات سیر انسان همان درجات نورانیت حضرات است. لذا در آیه شریفه فرمود: «أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصير * هُمْ‏ دَرَجاتٌ‏ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِما يَعْمَلُونَ»(آل عمران/162-163) روایت بیان می کند که «من اتبع رضوان» ما هستیم و «من باء بسخطه» دشمنان ما هستند. و عبارت «هم درجات عندالله» را حضرت فرمودند: «هم و الله درجات للمومنین»(18) درجات مومنین، درجات ولایت ما است. سیر در درجات، سیر در برخورداری از کلمه نور و روح است. سیر در برخورداری از معرفت و نور امام است.

حیات و نور در ساحت اجتماعی و مسئله ظهور

این حیات و نورانیت گاهی به صورت فردی ظهور پیدا می کند و در عصر ظهور هم بشکل جمعی ظاهر خواهد شد. در عصر ظهور این سیر واقع می شود تا عالم آماده می شود و به صورت جمعی واقع می شود. «اعلموا ان الله یحیی الارض بعد موتها»(حدید/17) حیات ارض هم به ولايت امام است. روایت فرمود: «موت الارض موت اهلها و الکافر میت»(19) کافر، با کفر به ولایت معنا می شود. یعنی همه در آن روز به حقیقت ایمان می رسند. موت اهل زمین، موت الارض است و وقتی حیات در اهل زمین جلوه کند، زمین هم زنده می شود. لذا زمین هم زمین دیگری می شود. به صورت جمعی، همه به حیات می رسند.

در تعبیر دیگر قرآن بیان شده است: «اشرقت الارض بنور ربها»(زمر/69) این هم باز به صورت جمعی است. فرمود: «رب الارض امام الارض»(20) نور الهی یعنی نور امام. امام، نورالله است. پس هم نورانیت به نحو عمومی واقع می شود هم حیات. اصلا دوره دیگری آغاز می شود و حقیقت عالم در عصر ظهور دگرگون می شود. همین طور که مومن آرام آرام به حقیقت کلمه نور و کلمه روح می رسد و اصلا موجود دیگری می شود. فضایش عوض می شود. روح جدید در او دمیده می شود و آن آدم قبلی نیست؛ قبلا روح المدرج داشت، آرام آرام روح الایمان در او می آید. بعد روح القوه می آید، روح الشهوه... به یک حقایق عالی تری می رسد؛ اجتماع انسان ها هم همین طوری است. انسان وقتی به صورت جمعی و جامعه انسانی به حقیقت ولایت می رسد، حقیقت دیگری در عصر ظهور محقق می شود. اگر بهشت، درجات نور امام است - که فرمود بهشت از نور سیدالشهداء آفریده شده - عصر ظهور که نور امام تجلی می کند، خاصیت تجلی نور امام در عصر ظهور این است که عالم تبدیل به بهشت می شود. چون بهشت چیزی جز حقیقت ولایت که نیست، باطن ولایت است. مومن هم اگر به حیات طیبه رسید، باطنش می شود بهشت. نمی خواهیم آن بهشت خارجی را انکار کنیم. آن بهشت خارجی همان نازله ولایت امام است.

چگونگی سیر در درجات نور و حیات در عوالم

اشاره کردیم که از آثار ولایت، حیات و نور است. سیر در درجات ایمان، سیر در درجات ولایت، سیر در درجات نور و حیات طیبه است. اما این سیر چطور واقع می شود و چه مراتبی دارد؟ در آیات قبل اشاره شد که استقامت در همه ابعاد در این مسیر لازم است. در روایت ابوخالد کابلی هم اشاره کردیم که برای رسیدن به این نور حضرت فرمودند: «لَا يُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ يَتَوَلَّانَا حَتَّى‏ يُطَهِّرَ اللَّهُ‏ قَلْبَهُ وَ لَا يُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّى يُسَلِّمَ لَنَا وَ يَكُونَ سِلْماً لَنَا»(21) یعنی سیر از مقام تسلیم و سلم شروع می شود، بعد به مقام تطهیر و بعد به مقام تنویر می رسد. انسان به اندازه ای که تسلیم می شود، تطهیر می شود. و به اندازه ای که تطهیر می شود، به نور ولایت می رسد. وقتی نور آمد، معرفت پیدا می شود. با معرفه الامام، انسان به حیات طیبه و حقیقت روح می رسد. حقیقت روح، امام است. حقیقت حیات طیبه و نور، امام است. به اندازه معرفه الامام، انسان به حیات و نور می رسد، به هدایت می رسد. هدایت چیزی جز رسیدن به امام نیست. حیات یعنی رسیدن به امام. باید حیات در ما جاری بشود، یعنی نور امام در ما جاری بشود. خب بنابراین نور امام که در وجود انسان جاری می شود، با این جریان، انسان به معرفت می رسد. معرفت، بعد از تسلیم و تطهیر است. در روایت دیگری هم بیان شد: «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ‏ حَتَّى‏ تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُونَ حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُونَ حَتَّى تُسَلِّمُوا»(22)

پس سیر در درجات حیات طیبه و نور، سیر در درجات معرفت به امام است که با تجلی نور امام حاصل می شود. هر مرتبه ای از مراتب ظهور نور امام در قلب، انسان را به منزلتی از معرفتِ حقیقت ولایت و به منزلتی از نیل به ولایت و به منزلتی از نیل به نور و حیات طیبه می رساند. هرچه معرفه الامام رشد کند، نورانیت و حیات طیبه در انسان بیشتر می شود. معرفه الامام به ظهور خود امام در قلب مومن است «هم والله ینورون قلوب المومنین». لذا سیر در درجات معرفت و سیر در درجات حیات طیبه، به سیر در درجات ولایت امام هست. این سیر هم ادامه دارد تا انسان به کنه نورانیت امام برسد «لا یکمل ایمان المومن حتی یعرفنی کنه معرفتی بالنورانیه» اگر انسان به اینجا رسید معرفت الله را درک کرده است «مَعْرِفَتِي‏ بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّة»(23) سیر در درجات معرفه الله، سیر در درجات ولایت است.

به تعبیر دیگر این سیر در حجب نوری است که در دعا مکرر خوانده ایم: «أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور»(24) اولین منزلت ممکن است آدم اصلا در حجاب ظلمت باشد. آنچه می بیند چيست؟ زمین و آسمان است. وقتی نور وارد قلب می شود انسان از ظلمات بیرون می آید. نور قلب هم همان نور امام است «هم والله ینورون قلوب المومنین». منزلتی از ولایت امام به انسان داده می شود. نور امام در قلب انسان می آید. به اندازه مقام تسلیمش، به اندازه، طهارتش، معرفت پیدا می کند. وقتی انوار معرفت آمد، اولین مرحله حجاب ظلمت برداشته می شود. رفع ظلمت یعنی رسیدن به نور امام. انسان نور امام را در عالم مُلک می بیند. نور الله را در عالم ملک می بیند. می بیند همه عالم با نور الله دارد کار می کند. یعنی نور امام را در عالم ملک مشاهده می کند. می بیند همه عالم با نور امام زنده و باقی است. اسم اعظم الهی را که همان کلمه روح و کلمه نور و حقیقت امام هست، در عالم دنیا مشاهده می کند. آن وقت خدا را در این اسم می بیند. قبلا ماه و خورشید و زمین می دید، حالا هرچه می بیند می بیند اسم اعظم الهی است  که دارد کار می کند. ماه و خورشید، همه فرع هستند.

این نکته مهم است که در تبیین سیر در وادی توحید معمولا امام حذف می شود. می گویند آدم یک موقعی طبیعت می بیند، بعد می رسد به توحید افعالی و اسمائی و صفاتی، می بیند که همه فاعلیت ها به خدای متعال بر می گردد. کم کم می فهمد نه فقط فاعلیت ها را در پرتو «لا حول ولا قوه الا بالله» باید دید بلکه می فهمد همه صفات به او برمی گردد «لا اله الا الله». ولی بنظر بنده نباید امام در تبیین این سیر حذف شود. چطور انسان یک دفعه در عالم به توحید افعالی می رسد؟! باید نور در قلب انسان حاضر شود «انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها اليک» نظر چطور به طرف خدا می افتد؟ با نظر به وجه الهی که در دعای ندبه فرمودند: «این وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء» نظر به وجه الله یعنی نظر به امام. اگر کسی قلبش به امام متوجه شد، نور امام می آید در قلب انسان. پرتو نظر به خدای متعال یعنی نظر به امام. وقتی نظر به وجه الله می کند، نور وجه الله می آید در قلب انسان. وقتی قلب انسان نورانی به نور وجه الله شد، هرچه در عالم نگاه می کند نور الهی می بیند. نور الهی، همان امام است «هم و الله نور السماوات فی الارض». به اندازه درکی که از امام پیدا می کند، به توحید افعالی و صفاتی و ذات می رسد. هرچه نگاه می کند تجلی نور الله است که نور امام است. می بیند کلمه امر الهی عالم را اداره می کند «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون‏»(یس/82) امر الهی امام است. «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ‏ مِنْ‏ أَمْرِ رَبِّي‏»(اسراء/85) یعنی می بیند همه عالم با روح اداره می شود، با نور اداره می شود با امام اداره می شود. تا به حال دنبال امام می گشت؛ حالا مي بيند باید دنبال بقیه چیزها بگردد! این طوری آدم به توحید می رسد. امام را حذف نکنید. رسیدن به مقام توحید، با نورانی شدن به نور امام است.

یک قدم اگر قلب نورانی تر شد، پرتو ظهور و نور امام نسبت به قلب مومن افزایش پیدا کرد، به منزلت بالاتری از حیات طیبه و نور رسید و امام بیشتر در قلب او طلوع کرد، کم کم اصل حجاب نور عالم ملک کنار می رود و به عالم ملکوت می رسد. می بیند در عالم ملائکه هم نور امام دارد کار می کند؛ نور الله و کلمه الله است که دارد کار می کند. در عالم ملکوت، حقیقت امام را می بیند. اسم اعظم الهی را می بیند. کلمه الله را می بیند. روح الهی را مشاهده می کند. می بیند  تا حالا خیال می کرده که امام شناس بوده، امیرالمومنین را شناخته بوده! این طوری نیست. آنچه از امیرالمومنین دیده بوده، خیلی مرتبه مادون شخصیت ایشان بوده است. حالا امام را در آینه ملکوت می بیند. می بیند ملائکه کارگزاران او هستند، قوای او هستند، دست و بازوی امام هستند که دارند کار می کنند و به منزله پیکره امام هستند. آن روح است که دارد در اینها کار می کند.

اگر از این هم تجلی نور امام در قلب بیشتر شد، این قلب از مرحله مشاهده انوار ائمه در عالم ملکوت بالاتر هم می رود تا می رسد به عالم عرش و حول العرش و از آنجا هم عبور می کند می رسد به آن مرتبه ای که «تکلم بکلمه فصار نورا فصار روحا» به حقیقت کلمه نور و روح می رسد. هرچه بالاتر مي روود می بیند تا حالا نه امام شناس بوده نه خدا شناس. اول که ظلمت مي ديد، نه امام می دیدید، نه اسم اعظم الهی را می دید، نه خدا را طبیعتاً می شناخت. بعد رسید به معرفه الله با نور امام یا به معرفه الامام رسید. با معرفت امام به معرفه الله رسید. دید که آن که دارد کار می کند، یک کس دیگری است. ید الله است، قدرت الهی است دارد کار می کند. بعد یک خورده بالاتر می بیند که این مرتبه نورانیت امام هم که دیده بود، مرتبه نازله نورانیت امام بود. اگر نگاه انسان به امام و توجه انسان به امام اشتداد پیدا کرد، نوری که از او در قلب انسان طلوع می کند شدید می شود. وقتی شدید شد، آن مرتبه قبلی نوری که در عالم می دید، حجابش دریده می شود. می تواند نور بالاتر را ببیند. اگر درون من نورانی شد، می توانم با آن نورانیت امام را در عالم خارج ببینم. همه عالم را نورالامام می بینم ولی به اندازه نور قلبم، به اندازه ایمان قلبیم، به اندازه ظهور نور امام در قلبم، نور امام را در عالم مشاهده می کنم. اگر نور قلب من بیشتر شد، این، نورِ بیرون را خرق می کند. انسان وقتی نور شدید مقابلش است، نمی تواند آن طرفِ نور را ببیند. مگر یک نور قوی تری از این طرف بتاباند، آن نور را خنثی بکند، آن طرف را ببیند. اگر نوری که از امام در قلب انسان می آید و ظهور پیدا می کند، این نور غلبه کرد بر نور بیرون، آن وقت مرتبه کامل ترِ نور امام را می بیند. نور امام را در عالم ملکوت مشاهده می کند. به اندازه ایمانش، انسان به حقیقت نورانیتِ امام در عالم می رسد، به حقیقت ظهور نور الله در عالم می رسد. تا می رسد به آنجایی که توجه به امام می شود توجه تام. وقتی توجه تام به وجه الله شد، حقیقت نور امام در منزلت عالیه اش در قلب انسان به اندازه ظرف وجودی انسان ظهور پیدا می کند «هم والله ینورون قلوب المومنین». در این مرتبه است که قلب همه حجاب های نورانی را می درد. با این نورانیت قلب، با این ایمان قلبی، با این ظهور نور الامام در قلب انسان، انسان حقیقت امام را در فوق ملک و ملکوت می بیند، در فوق حول العرش می بیند. اگر به آنجا و آن سرچشمه رسید، می بیند همه عالم غرق در آن اسم اعظم اعظم اعظم الهی است. این اسم اعظمی که در عالم ملک می دید، غرق در آن اسم اعظم اعظم اعظم است. می بیند همه عالم با امام دارد کار می کند. می بیند همه عالم مشغول به ذکر تسبیح و تحلیل و تحمیدند حتی ملائکه، حتی فوق عالم ملائکه. بعد می بیند عالم ملائکه اگر دارند تسبیح می گویند، شاگرد منزلت عرشی امام هستند. وقتی از منزلت حول العرش بالاتر رفتی، می بینی آن فوق ملائکه هم از امام دارند تعلیم می گیرند. به تعبیر دیگر اگر ملائکه می گویند سبحان الله، در واقع امام دارد می گوید سبحان الله. به شفاعت او دارند تسبیح می کنند، تحمید می کنند، تحلیل می کنند. وقتی آن مرتبه مافوق را دید، می بیند که همه مراتب غرق در آن مرتبه هستند. می بیند فوق عالم ملائکه هم با تعلیم امام دارند تسبیح و تحلیل می گویند. در همه عالم حقیقت توحید را جاری می بیند و عالم متذکر به توحید است ولی آنکه لا اله الا الله می گوید حضرت امیر است که همه عالم لا اله الا الله می گویند. همه متذکر به ذکر نبی اکرم اند. می بیند حقیقت ذکر، خود او است. می رسد به کلمه ذکر. می بیند ذکر، او است. اصلا او ذکر خدا است. او است که هرکجا نورش رفته، ذکر الهی هم رفته است.

خلاصه اینکه سیر، به درجات استقامت واقع می شود. درجات استقامت، درجات نورانیت امام را می آورد. درجات نورانیت امام، ما را به نور امام در عالم می رساند. در شعاع نور امام در عالم، انسان به توحید می رسد، حضور حضرت حق را می بیند. چون حضور حضرت حق در عالم از طریق اسماء حسنایش است؛ از طریق حضرات معصومین است لذا فرمودند: «دعائم دینک و ارکان توحیدک» و یا در دعای رجبیه می خوانیم: «فبهم ملأت سمائک و ارضک حتی ظهر ان لا اله الا انت» ظهور توحید از طریق ائمه است. خدای متعال با آنها عالم را پر کرده است. پس اگر نورانیت قلب آمد، انسان ظهور نور امام را در عالم می بیند، می بیند همه عالم نورالله است، همه عالم کلمات الله است. منتها ظهور کلمه نور را در عالم ملک می بیند، این می شود حجاب نور. اگر استقامت بیشتر شد، نور امام در قلب بیشتر شد، این حجاب نور را کنار می زند و خرق می کند و به مرتبه ملکوت می رسد. نور امام را در عالم ملکوت می بیند، نور الله را در عالم ملکوت می بیند. مي بيند همه عالم با نور امام، با عبادت امام دارند اداره می شوند. تا می رسد به آنجایی که امام را در فوق ملکوت ببیند.

در ضمن هر منزلتی هم نسبت به منزلت بعدی، خیلی نازل است. اگر منزلت امام در عالم ملک، اسم اعظم الهی است او است که دارد همه عالم را اداره می کند؛ امام در عالم ملکوت، اسم اعظم اعظم است. این اسم اعظمِ عالم ملک از فروع آن اسم اعظم اعظم است. امام در منزلت بالاتر از عالم ملکوت، اسم اعظم اعظم اعظم است. این که در بعضی ادعیه داریم «باسمک الاعظم الاعظم الاعظم» را بنده این طور می فهمم. یعنی امام، اسم اعظم در عالم ملک است. یعنی آن کلمه امام، کلمه روح و نور است که دارد عالم ملک را هم اداره می کند. همه از فروع او هستند. همه قوا و جنود او هستند، شئون او هستند. ولی خود وجود امام در عالم ملک، نور امام در عالم ملک، کلمه نور در عالم ملک، نازله کلمه نور در عالم ملکوت است. و کلمه نور در عالم ملکوت، نازله کلمه نور در عالم فوق ملکوت است.

چطور انسان می تواند نور امام را در عالم ببیند؟ وقتی قلبش نورانی به نور امام بشود. تا قلب انسان تاریک است، در درون امام را نمی بیند، در بیرون هم امام را نمی بیند. باید نورانی بشود «سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ‏ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق‏»(فصلت/53) سیر در آیات درون و بیرون، آدم را به سرچشمه توحید می رساند. انسان اگر نورانی شد، در درون آیات الله می بیند، در بیرون هم آیات الله را می بیند. اگر درون انسان خاموش بود، در بیرون هم حجاب ظلمت است. چطور درون نورانی می شود؟ به نور امام، به نور الله. تا قلب نورانی به نور الله نشود، انسان نه در درون آیات الله می بیند نه در بیرون. وقتی نورانی به نورالله شد، در درون و بیرون آیات الله را رویت می کند. منتها هم خودش را که می بیند در عالم ملک می بیند، هم بیرون را که می بیند عالم ملک را می بیند. اگر قلب نورانی تر شد و انسان سیر داده شود تا عالم ملکوت، آنجا هم خودت را در ملکوت می بینی هم عالم ملکوت را می بیني انسان تا قلبش وارد عالم ملکوت نشود، عالم ملکوت را نمی تواند مشاهده کند. پس باید سیری رخ دهد که این سیر همان «هم درجات للمومنین» است. همان استقامت است تا به معرفت منزلت بالاتری از امام برسد. «منزلت بالاتر از امام» یعنی نور امام در مرتبه کاملتری ظهور کند. با این ظهور بالاتر هم خودش را در شعاع نور امام در عالم ملکوت می بیند، هم ملکوت بیرون را می بیند. در آفاق و انفس به ملکوت منتقل می شود. خوب که نگاه می کند می بیند امیرالمومنین در عالم ملکوت هم امیرالمومنین است که همان اسم اعظم اعظم الهی و نور الله است. اگر قلب نورانی تر شد و انسان سیر پیدا کرد و در محیط ولایت به منزلت بالاتری از ولایت امام رسید و منزلت بالاتری از نور امام در قلب من آمد - حیات طیبه در قلب من آمد - وارد حیات فوق ملکوتی می شوم. خودم را در عالم فوق ملکوت می بینم. عالم را در منزلت فوق ملکوت می بینم. خوب که نگاه بکنم، می بینم هم خودم هم عالم، همه نورانی هستیم به نور الهی، زنده ایم به کلمه روح. می بینم حیات همه عالم، نور همه عالم، از سرچشمه اش است، می رسم به معدن عظمت. «معدن العظمه» یعنی نورانيت آن کلمه نور و کلمه نبی اکرم. خدا را در اسم اعظم اعظم اعظمش می بینم. این جایی است که «علی ان معرفتی بالنورانیه معرفه الله و معرفه الله معرفتی». اینها بعضی از آثار ولایت امام بود که اشاره کردیم. البته آثار فراوان دیگری است در قرآن و روایات آمده است. اللهم صلي علی محمد و آل محمد...

پی نوشت ها:

(1) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 376

(2) الخصال، ج‏1، ص: 277

(3) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 121

(4) علل الشرائع، ج‏1، ص: 23

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 194

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 218

(7) كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص: 326

(8) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 704

(9) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 703

(10) تفسير القمي، ج‏2، ص: 265

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 220

(12) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 703

(13) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 704

(14) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏26، ص: 1

(15) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 272

(16) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 273

(17) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 274

(18) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 430

(19) كمال الدين و تمام النعمة، ج‏2، ص: 668

(20) تفسير القمي، ج‏2، ص: 253

(21) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 194

(22) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 47

(23) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏26، ص: 1

(24) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج‏2، ص: 687