نسخه آزمایشی
سه شنبه, 30 آبان 1396 - Tue, 21 Nov 2017

جلسه شانزدهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی /تبیین توحید و اخلاق و ریشه های آن بر محور ایمان و کفر

متن زیر جلسه دوم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 26 مهرماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه خلاصه ای از مباحث گذشته را ارائه داده و در ادامه بحث خود اخلاق را در سه دستگاه مادی گرایی، آخرت گرایی و توحیدی تعریف نمودند. اخلاق در هر یک از این سه دستگاه دارای صفاتی حمیده متناسب با غایت آن دستگاه است. در نگرش توحیدی صفات حمیده ریشه در خضوع و خشوع در مقابل خدای متعال دارد و صفات رذیله نیز به استکبار علی الله بر می گردد. از سویی اصل همه صفات حمیده به وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و به دنبال ایشان به ائمه معصومین علیهم السلام اعطا شده است؛ به همین جهت طریق دستیابی به صفات حمیده همانا خشوع و خضوع در مقابل اولیای الهی علیهم السلام و تولّی به ولایت ایشان است؛ همچنین صفات رذیله نیز ریشه در ولایت ائمه جور و تولّی به اولیای طاغوت دارد. ایشان در ادامه بحث خود در پاسخ به پرسش یکی از حضار به این شبهه که در موارد بسیاری، مؤمنین دارای صفات رذیله اند و غیرمؤمنین به صفات حمیده متصف هستند، پرداختند؛ از نظر ایشان در بسیاری از این موارد ولایت نبی اکرم صلی الله علیه و آله در باطن افرادی که به ظاهر مؤمن نیستند، وجود دارد ولی به مرحله خودآگاهی نرسیده است و در مواردی نیز بسیاری از صفاتی که صفت حمیده به نظر می آیند در حقیقت صفت حمیده نبوده و بلکه صفت رذیله هستند. در هر حال باطن اخلاق انسان ریشه در تولّی و تبرّی او دارد. در ادامه بحث سیر و سلوک الی الله بر محور بلا به عنوان یکی از راه های سلوک مطرح می گردد که این نوع از سلوک دارای ویژگی های مخصوص به خود است. هر بلایی در این مسیر دارای ظرفیتی برای سلوک خود فرد و یا حتی دیگران است که در بین آن ها ظرفیت بلای نبی اکرم صلی الله علیه و آله بالاترین ظرفیت ها برای سیر کل عوالم است. بنابراین بلای ایشان که همان بلای ائمه معصومین علیهم السلام است ظرفیت شفاعت کل عالم را داراست. از این رو بلای ایشان بلای محوری عالم و محور عبودیت عبادالله در همه عوالم می باشد.

جریان توحید در عالم و دامنه گستردگی آن

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. در بحث گذشته با بياني موجز و اجمالي، توحيد را در نظام آفرينش و تکوين، و در حوزه اختيار، اراده و عمل انسان توضيح داديم و سپس بر مبناي توحيد، ولايت حقۀ اوليای الهي علیهم السلام توضيح داده شد. گفته شد که معصومين عليهم السلام هم مسير جريان توحيد در عالم هستند، هم صراط سير انسان در وادي توحيد تا درجات معرفت و قرب و محبت الهی؛ بر همين اساس تحمل ولايت آن ها تحمل توحيد است و انکار ولايت آن ها انکار توحيد؛ همچنین اشاره شد که ولايت حضرات معصومين علیهم السلام طريق جريان توحيد در عالم و حقيقت دين الهي است. باطن دين، جريان ولايت خداي متعال است که از طريق ولايت معصومين عليهم السلام جاري مي شود؛ بر همین اساس سه موضوع دين، شريعت و اخلاق توضيح داده شد.

نکته ديگري که اشاره شد مربوط به دامنه جريان توحيد در حوزه اراده انسان بود؛ بدین ترتیب که اراده انسان هم به لحاظ عمق، از اعماق وجود و گذشته انسان آغاز مي شود، هم به لحاظ دامنه حوزه مسئوليت و انتخاب انسان، به حوزه حيات باطني و ظاهري انسان و حيات فردي و جمعي و تاريخي انسان تسري پيدا مي کند؛ بنابراین همه حوزه هاي اختيار و مسئوليت انسان بايد بر مدار توحيد و طبيعتاً بر مسير مستقيم و صراط ولايت قرار بگيرند؛ همچنین ولايت معصوم علیه السلام بايد مدار تحقق جامعه تاريخي مؤمنين و همچنين حيات اجتماعي آن ها و طبيعتاً حيات فردي آن ها باشد؛ پذيرش ولايت ایشان در همه حوزه های حضور و جريان اراده انسان لازم است و مخصوص حوزه و ساحتي دون ساحت ديگر نيست؛ بنابراين جامعه پردازي و ساختن تاريخ و تمدن انساني بايد بر مدار توحيد و طبيعتاً بر مدار ولايت خداي متعال شکل بگيرد؛ بر همين اساس به جريان تاريخ، فلسفه تاريخ و قوانين اصلي حاکم بر تکامل تاريخ اشاره و گفته شد که محور تاريخ، ربوبيت خداي متعال و به دنبال آن ولايت خلفای الهي است که بر مدار آن جامعه ايماني شکل مي گيرد و در مسیر توسعه خود با جامعه کفر ـ که بر مدار ولايت اوليای طاغوت شکل گرفته ـ درگير مي شود که البته در اين درگيري نیز غلبه پاياني با ولايت حق و دين الهي است؛ «هُوَ الَّذي‏ أَرْسَلَ‏ رَسُولَهُ‏ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(صف/9) در دوره غلبه کلمه حق و توحيد و ولايت خلفای الهي، و ظهور دين الهي و ولايت حقه در عالم، حقيقت دين و حقيقت توحيد ظهور پيدا مي کند و حتي نشئه عالم از نشئات طبيعي ارتقا می یابد.

تعریف اخلاق در سه نگرش مادی گرایی، آخرت گرایی و توحیدی

اخلاق ممکن است بر مدار انسان گرايي و غايات طبيعي تعريف شود؛ يعني انسان ها بايد داراي اخلاق باشند؛ اخلاق نیز صفاتي است که در مسير ايجادِ يک جامعه مادي و مدنيت مادي همگرايي ايجاد مي‌کند؛ به سخن دیگر اخلاق عبارت است از روابطی انساني که به شکل گيري يک مدنيت جمعي منتهي مي شود؛ بدین ترتیب پايگاه حسن و قبح اخلاقی به غايات اجتماعي بشر باز گردانده و گفته می شود که بشر به دنبال يک غايت اجتماعي است و زندگي جمعي انسان ها هدفي دارد؛ پس فعل اخلاقي، فعلي است که در مسير رسيدن به اهداف آن مدينه فاضله انساني باشد.

در این تعریف مدينه فاضله نیز يک مدينه مادي است؛ اخلاق فاضله نیز همان روابط، همدلي ها، همگرايي ها و حالات درونی انسان هاست که همکاري، همفکري و تعاون انسان ها را براي رسيدن به تمدن، رفاه و امنيت مادي ايجاد مي کند. اخلاق در دستگاه مادي، چيزي جز اين نيست؛ در این دستگاه اخلاق عبارت است از عواطفي که در مسير توسعه و در خدمت آن است و محاسن اخلاقي یا حسن و قبح اخلاقي نیز بر همين مدار تعريف مي شود. با این وصف اخلاق، مادي تعريف مي شود؛ يعني احساسات، حالات روحي، گرايش ها و همدلي هايي که به ایجاد چنین مدينه فاضله و آرمان شهری می انجامد ـ که در آن، توسعه رفاه و لذت و امنيت مادي مطرح است ـ اخلاق حميده خواهند بود و اخلاق و عواطفی که در مسير چنین توسعه ای نباشند، اخلاق رذيله نام می گیرند؛ بنابراین گاهي اخلاق و عواطفي که اديان الهی به سوی آن دعوت کرده و به عنوان اخلاق کريمه انساني شناخته می شوند، براساس اين نگاه، به عنوان اخلاق رذيله مطرح مي گردند؛ به سخن دیگر عواطفي که دين به آن دعوت مي کند، به عنوان عواطفِ دوره جاهليت و نابالغ بشر شناخته مي شوند.

گاهي اخلاق بر مدار آخرت گرايي تعريف مي گردد؛ در این نگرش اخلاق حمیده شامل ملکاتي است که انسان را در مسير رسيدن به سعادت آخروي کمک مي کند؛ البته بررسی اساسيِ اين مباني بايد در بحث فلسفه اخلاق مطرح شود؛ ولی به اجمال می توان گفت: اخلاق حميده، اخلاقي است که انسان را در مسير رسيدن به سعادت اخروي و تأمين سعادت ابدي کمک کند و سعادت اخروي را نیز به درجات بهشت، جنات و ... تعريف نماید؛ حتی فراتر از این می توان اخلاق را بر مدار توحيد تعريف کرد و اخلاق حميده را صفاتی روحي دانست که انسان را در مسير تقرب خداي متعال اعم از تقرب فردي و جمعي قرار مي دهد؛ این صفات حميده روابط انسان را تصحيح کرده و مبدأ پيدايش روابطي است که به تقرب خداي متعال منتهي مي شود؛ برای مثال صفت حميده زهد به معنی بي رغبتي بما سوي الله است که مقدمه رغبت در خداي متعال و آغاز رسيدن به مقام تقرب و حقيقت ايمان است؛ «حَرَامٌ‏ عَلَى‏ قُلُوبِكُمْ‏ أَنْ تَعْرِفَ حَلَاوَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى تَزْهَدَ فِي الدُّنْيَا»(1)؛ بنابراين صفت حميده صفتي است که در مسير تقرب خداي متعال قرار دارد.

گاهي نیز اخلاق از نظر غايت، براساس نیل به توحيد تعريف مي شود؛ بر این اساس صفات حميده صفاتي هستند که به توحيد، تقرب و معرفت خداي متعال منتهي شوند. از اين دقيق تر اینکه می توان باطن همه صفات حميده را به توحيد تعريف کرد؛ صفات روحي مانند توکل، يقين، رضا، صبر، ايمان، خشوع، زهد و ... که در قلب انسان شکل مي گيرند، دارای باطني هستند که آن باطن، حقيقتِ تواضع و سجده در مقابل خداي متعال است؛ يعني روح و باطن صفات حميده چيزي جز تواضع، سجده، خضوع، تضرع و تعلق نسبت به خداي متعال و الله نيست؛ اگر اين حالت سجده در همه حالات روحي انسان ظهور یابد، به صفات حميده تبديل مي شود.

تولی به ولایت ولیّ خدا باطن صفات حمیده، و تولی به ولایت باطل باطن صفات رذیله

خشوع و خضوع در مقابل خدای متعال باطن همه صفات حميده است و اگر کسي در مقابل خداي متعال استکبار ورزد، به اندازه استکبارش از اخلاق و صفات حميده دور مي افتد؛ علاوه بر اين، سجده در مقابل خداي متعال از طريق پذيرش و تحمل ولايت وليّ خدا و خلفای الهي واقع مي شود؛ پس به يک معنا باطن اخلاق، تحمل ولايت است؛ از سوی دیگر باطن، سرچشمه و سرّ همه صفات رذيله نیز استکبار علي الله و تعزّز در مقابل خداي متعال است که اين تعزّز و استکبار در قالب صفات رذيله ای همچون تکبر، تعلق به دنیا، جبن و... در قلب انسان ظاهر می شود؛ بنابراين باطن همه صفات حميده عبارت از تواضع و خشوع و سجده و عبوديت است و باطن همه صفات رذيله نیز استکبار و طغيان و تعزّز در مقابل خداي متعال است. باطن صفات رذيله از تولّي به خلفای جور، ائمه جور و اوليای طاغوت حاصل مي شود؛ يعني باطن سرّ صفات رذيله و استکبار علي الله، تولّي به ولايت اوليای طاغوت است و ظاهرش صفات رذيله می باشد. اگر کسي به ولايت اولیای طاغوت تولّي یابد مصداق «يخرجونهم من النّور الي الظّلمات» می شود و صفات ظلماني در او شکل مي گيرد؛ اگر کسي ولايت خداي متعال را بپذیرد مصداق «يخرجهم من الظّلمات الي النّور» خواهد شد و صفات نوراني در او شکل مي گيرد.

پذیرش ولایت حقه، طریق دستیابی به صفات حمیده

بنابراين در نیل به اخلاق حميده، همچنان که بايد به مقام خضوع و سجده رسيد و اين سجده در همه احوال و اقوال و حالات روحي انسان جاري شود، بايد به پذيرش ولايت حقه نیز رسيد تا اين جريان ولايت در همه حالات انسان جاري گردد؛ کما اينکه براي دوري از صفات رذيله ابتدا بايد از استکبار و سپس از اوليای طاغوت تبرّي جست؛ «و من يکفُر بالطّاغوت و يؤمن بالله» کفر به طاغوت، مقدمه پاک شدن از صفات رذيله است. در جلسات گذشته اين معنا با حديث عقل و جهل توضيح داده شد.

صفات حميده اي که در انسان پيدا مي شود، تجلي و ظهور حقيقت توحيد در قلب انسان است؛ همچنان که ظهور حقيقت ولايت در قلب انسان بوده و اصل اخلاق حميده نیز ولايت است. همه اين صفات حميده به وجود مقدس نبي اکرم صلی الله علیه و آله و حضرات معصومين علیهم السلام اعطا شده و مدار صفات حميده، ایشان هستند؛ شکل گیری هر صفت حميده اي در انسان، از آثار صفات حميده حضرت و ظهور آن در قلب مؤمنین است؛ البته به اندازه اي که انسان به معرفت و تولّي به امام علیه السلام مي رسد و تحمل ولايت مي کند، صفات کريمه در او ظهور می یابد؛ هرچند که اين صفات حميده، مستقيم به فرد اعطا نمي شود بلکه از طريق صلوات بر نبي اکرم صلی الله علیه و آله به انسان اعطا مي شود؛ يعني اصل صفات حمیده به حضرت عطا شده و از طريق ايشان در قلب مؤمن تجلي و ظهور می یابد.

بنابراین رسيدن به حقيقت صفات حميده، همان رسیدن به نورانيت وليّ الله و صفات اوست که قبل از آن محتاج رسیدن به اصل نورانيت ولايت ایشان است. انسان به اندازه اي که به نور توحيد و نور ولايت مي رسد، نور صفات هم که از شئون وليّ خداست در قلب او ظهور می یابد؛ بنابراين باطن مؤمن با توحيد و ولايت، و قلبش با صفات کريمه اوليای خدا، صفات کريمه اهل بيت علیهم السلام و صفات کريمه نبي اکرم صلي الله عليه و آله نوراني است؛ کما اينکه باطن انسان کافر نیز با استکبار و ولايت اوليای طاغوت و صفات رذيله آن ها ظلماني است.

پاسخ به شبهه علت وجود برخی صفات رذیله در مؤمنین و وجود برخی صفات حمیده در کفار

سوال: شما فرمودید صفات حمیده قبول ولایت اولیای حق است. ولی برخی از کسانی که ولايت نبي اکرم صلی الله علیه و آله يا اوليای حق علیهم السلام را قبول ندارند، دارای صفات حميده هستند و برخی از کسانی که ادعاي قبول ولايت دارند و مسلمان و شيعه اند، دارای صفات رذيله اند؛ اين‌ با نظر شما هماهنگ نیست.

جواب: منظور این است که ولايت نبي اکرم صلی الله علیه و آله محور اخلاق است. اين مطلب با دو نکته توضيح داده مي شود؛ یکی اینکه در عده ای پذیرش صفات اوليای خدا و تحمل آن صفات در وجود آن ها محقق شده و آن را در عوالمي تحمل کرده و آثار آن تحمل در ایشان ظهور پيدا مي کند؛ ولو اينکه هنوز خودآگاه نشده باشد؛ البته بعد به خودآگاهي هم مي رسد؛ مانند اسیری که نبی اکرم صلی الله علیه و آله درباره او فرمودند: جبرئيل گفته است اين بنده خدا صفاتی نوراني دارد و خداي متعال فرموده به دلیل اين صفات او را عفو کنيد؛ که البته او ايمان هم آورد. در او واقعاً تواضع هست، واقعاً محبت هست. لذا فرمودند: «نَحْنُ‏ أَصْلُ‏ كُلِ‏ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِر»(2) و نیز در جامعه کبیره می خوانیم: «إِنْ‏ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ» یعنی شأني از شئون صفات نبي اکرم صلی الله علیه و آله به اندازه ظرف خودش در او ظهور پيدا کرده و اين ظهور فرع بر قبول است و بدون قبول واقع نمي شود؛ حتی اگر اين قبول در دوره ای خودآگاه هم نباشد.

بسیاری از صفاتی را که ما صفت حميده مي دانيم، اصلاً صفت حميده نيستند؛ تحمل سختي براي رسيدن به لذت های بالاتر دنيا، صبر نيست؛ بلکه همان جزع است! صبر، تحمل براي رسيدن به قرب و تحمل شئون بندگي است؛ صبر بر طاعت است؛ صبر بر معصيت است؛ صبر بر بلايي است که خداي متعال براي سلوک انسان رقم مي زند؛ يعني صبر بر ولايت اوست؛ این صبر است؛ وگرنه استقامت براي رسيدن به مدارج دنيا، در کفار هم هست! ولی اين صبر نيست بلکه صفت رذيله است.

گاهي باطن آنچه که صفت حميده مي دانيم، صفت رذيله است. کسي که تملق يک جامعه را مي گويد ولی در باطن این تملق، استکبار و تکبر هست و مايل به غلبه است، ميل به علو و اراده اعتلا و استعلا دارد و اين استعلا را در قالب تملق ظهور مي دهد، در حقیقت تواضع ندارد و اين حالت او خشوع نيست؛ «تِلْكَ‏ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً»(قصص/83) تواضع حالتي است که با سجده در مقابل خداي متعال و تواضع در برابر اوليای خدا، بندگان خدا، عبادالله و حتي در مقابل جمادات پيدا مي شود. مؤمن نسبت به جمادات هم متواضع است؛ حتی وقتی روي زميني راه مي رود؛ «يَمْشُونَ‏ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً»(فرقان/63)؛ بنابراين همه حالات مؤمن حالات خشوع است. گاهي ما بعضی حالت ها را صفت حميده مي دانيم در حالی که صفت حميده نيستند. برخی مي گويند: من در غرب ديدم که مردم خيلي منظم هستند! ولی هر نظمي که خوب نيست. نظم در پرستش دنيا خوب نيست؛ بنابراين گاهي آنچه را که ما خوب مي دانيم، واقعاً خوب نيست.

پس گاهي آنچه را که ما خوب مي‌دانيم، در حقیقت خوب نيست و اگر آن را با همه لوازمش ببینیم، مشخص می شود که شرح صدر در کفر است، نه صفت حميده؛ ولي گاهي واقعاً در فردی از جامعه غرب نیز صفتی خوب و نورانی وجود دارد؛ اگر چنین بود، باید دانست که نور در عالم جز از نبي اکرم صلی الله علیه و آله صادر نمي شود و همه انوار به او بر مي گردند؛ «والشّمس و ضحيها» خورشيد عالم ايشان است و همۀ پرتوها هم از ايشان؛ ولي از این حقیقت غفلت مي شود.

گاهی بدي ها، خوبی تلقي مي شوند که آن ها مقصود ما نيستند. ولی در جايي که صفتی نوراني هست، حتماً به يک معنا ابتلا و تحملی بوده است؛ حتی اگر صاحب آن صفت هم از این حقیقت آگاه نباشد؛ ضمن اينکه تحمل صفات خوب و نورانيت ها نیز سطوحي دارد؛ گاهی انسان از اعماق وجود خود حامل حقيقت و نور و ولايت است و اين حقيقت به تدریج در سرشتش جاري می شود؛ «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى‏ الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا»(جن/16)؛ اگر در عالم اظله ولايت را تحمل مي کردند، سرشتشان را با آب فرات (حقيقت ولايت) عجين مي کرديم. سرشت گاهی نوراني است و گاهی نوراني نيست و فقط ظاهر نوراني است؛ شاید ظاهر، ظاهر ارزشمندي باشد ولی اين ظاهر از آنِ او نيست بلکه متعلق به ديگران بوده و به او عاريت داده شده است؛ بنابراين مراتبِ نورانيت متفاوت است.

شخصی در سرشتش ظلمت هست، چون استکبار و تعلق به ولايت باطل در باطن اوست. فردی دیگر هم واقعاً در باطن خود، اهل خضوع، تواضع و تسليم است، هرچند در ظاهر آلوده باشد؛ حتي صفاتی که در قلب هستند، معيار اصلی نيستند؛ معيار اصلي، همان باطن، سرّ و سرشت انسان است؛ آنجاست که باید صالح باشد، هرچند ممکن است تعدادی صفات رذيله هم در قلب پيدا شود؛ البته صفات رذيلۀ قلب، شعاع ولايت باطل هستند و در چنین شخصی نوعي تعلق به آن ولايت وجود دارد که اين صفت رذيله در قلبش مي آيد؛ براساس حديث عقل و جهل، همه صفات حميده و صفات عقل به انسان اعطا نمي شود مگر بعد از اينکه از صفت جهل منقّا شود؛ به همین دلیل همه مؤمنين، همه صفات حميده را ندارند؛ پس ممکن است در فردی آلودگي ای باشد و حتي آلودگي به صفات او هم برسد و صفات رذيله در او باشد، ولي با این حال باطنش نوراني باشد.

گاهي موضوع از اين هم سطحي تر است و صفت در باطن فرد نيست؛ شخص حسد ندارد ولي فعلي از او سر مي زند که متناسب با حسد است با اینکه حسد در وجود او نيست. تکبر در وجودش نيست ولي گاهي فعل متکبرانه از او سر مي زند؛ این ها گناه ظاهري و لمم مؤمن هستند که آيات آن پیش از این تقديم شد.

اگر صفات و اعمال انسان آلوده باشند، انسان بايد به عنوان صفت بد از آن ها تبري بجويد؛ خود فرد هم بايد از صفت و عمل خودش تبري بجويد؛ این علامت ايمان است که مؤمن از صفات و اعمال بد خودش راضي نباشد؛ مؤمن خودپسند نيست که خودش و همه صفات خودش را بپسندد؛ البته اين صفات باید اصلاح شوند؛ دروغ بد است و بايد اصلاح شود. تکبر چيز بدي است و بايد اصلاح شود؛ قابل اصلاح هم هستند. ضمن اینکه اين صفات در بهشت راه ندارند و سهم شيطان و جهنم هستند. اگر صفات قلبي کسي ظلماني باشد، بايد از آن ها پاک شود. حسود محال است با حسدش وارد بهشت شود و انسان بخيل هرگز با بخلش وارد بهشت نمي شود؛ اين صفات، حجابند و بايد از انسان پاک شوند؛ البته مؤمن در مسیر خود پاک مي شود؛ انساني که عمق و گوهر وجودش به ولايت حق تعلق دارد و تسليم و متواضع است، از چنین صفاتی که ظهور استکبار در او هستند، پاک مي شود و از اين استکبار فاصله مي گيرد تا به مقام اخلاص در ظرف وجود خود برسد.

بنابراين شاید در ظاهر يا حتي در قلب کسی صفت خوبي موجود باشد و از آن عجيب تر گاهي در عمق وجودش هم باشد، ولی تحمل ولايت در او ظهور پيدا نکرده و غبار روي آن نور را گرفته باشد؛ بالعکس گاهی صفات حميده در شخصی ظهور دارند ولي باطن او ظلماني باشد؛ يعني او از عمق وجود، تسليم و متواضع و خاشع نيست که البته اين صفات طبيعتاً از او سلب مي شوند؛ چون اين صفات با او سازگار نيستند؛ اين صفات در وجود او وديعه اند و از او سلب مي شوند؛ ولي اگر در جايي حقيقتاً صفتی نوراني موجود بود، آنجا ولايت هم هست. اگر صفتی در ظاهر انسان بود، متعلق به او نيست ولی اگر در اعماق وجودش بود و آن را تحمل کرده بود، به همان اندازه حامل حقيقت توحيد و ولايت است و بالاخره هم اين حقیقت در او به خودآگاهي مي رسد. از روايات تا این حد استفاده مي شود.

تولّی و تبرّی، باطن اخلاق

آنچه تا اينجا درباره اخلاق عرض شد اين بود که سرّ اخلاق حميده، همان تواضع، خشوع، و اعراض از استکبار، تفرعن و تعزّز در مقابل خداي متعال است و باطنش تولّي به ولايت حق و تبرّي از شئون ولايت باطل است؛ تولّي به ولايت حق در صفات حميده ظهور پيدا مي کند و تبرّي از ولايت باطل نیز در تخليه از صفات رذيله. امکان ندارد کسي بدون تولّي، به صفات حميده برسد؛ کما اينکه بدون توحيد هم این امر امکان ندارد. اگر کسي اهل سجده نباشد، اهل صفت کريمه هم نيست و اگر کسي اهل تبرّي نباشد، اهل اعراض از استکبار هم نيست و از صفات رذيله تخليه نمي شود. انسان به اندازه تبرّي خود، از صفات رذيله پاک مي شود و به اندازه ای که تولّي دارد، صفات حميده در او ظهور می یابد؛ بنابراین باطن اخلاق تولّي و تبرّي است. اساسی ترین خلق کريمه اي که بايد در انسان شکل بگيرد، خلق تولّي و تبرّي است؛ خلق حب وليّ خدا، تسليم بودن به او، تصديق او، محبت او و تعظيم در برابر اوست؛ به سخن ديگر اصل خلق کريمه صلوات است؛ لذا در زیارت جامعه فرمودند: «وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَايَتِكُمْ طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا» انسان به اندازه تعظيمش در برابر ولیّ خدا به صفات حميده مي رسد و راه هاي ديگر همه بیهوده است. شيطان شش هزار سال عبادت صوري داشت ولي متواضع نبود و هيچ صفت کريمه اي در او نيست. جنودي که خداي متعال به او داده، جنود ظلمت است؛ بنابراين باطنِ همه خلقيات، صلوات است.

اگر سرشت انسان به نور صلوات و لعن نوراني شود و به تعبیری اگر تولّي و تبرّي در باطن و سرشت انسان جاري شود، به همان اندازه، طيب خلق و طهارت نفس در او ظهور می یابد. طهارت نفس با تولّی و صلوات و با تبرّی و لعن حاصل مي شود؛ به سخن دیگر دلیل آلودگي های انسان خروج او از تولّي و تبرّي است. اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده اند: اگر خود را محاسبه کرديد و گناهي در اعمال خود دیدید، بعد از استغفار، صلوات خود را تجديد کنيد؛ یعنی باید ولايت خود را با حضرت امير علیه السلام تجديد کرد؛ سپس باید لعن خود را هم تجديد کنيد تا خداي متعال شما را بپذيرد؛ معنی روایت این است که گناه، خروج از مدار لعن و خروج از مدار صلوات است؛ یعنی گناه خروج از مدار عهد اميرالمؤمنين علیه السلام و وليّ خداست.

بنابراین اگر کسي اخلاق را بر مدار انسان و اومانيسم تعریف کند و مدعی شود که انسان به گونه اي است که به صفات حميده ميل دارد و انسان را محور قرار دهد، هرگز به نتیجه نمی رسد. اخلاق انسان درجاتي دارد؛ گاهي اخلاق متناسب با پرستش در منزلت نازله است؛ گاهي اخلاق متناسب با پرستش در منزلت عاليه است؛ «ان قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار»(3)؛ صفات این افراد، صفات احرار است.

بلا یکی از طرق سلوک الی الله

اگر مدار خلق کريمه و تخلق به اخلاق، تولّي و تبرّي است ـ براساس تبرّي، انسان از صفات رذيله تخليه شده و براساس تولّي به ولايت، نوراني و آراسته و تحليه به صفات حميده مي شود ـ مدار ظهور و نزول صفات کريمه در عالم نیز عبادت و ابتلای وليّ خداست؛ مدار رسيدن به تولّي و تبرّي در انسان نیز رسيدن به بلای وليّ خداست. سلوک بايد با بلای وليّ خدا شکل بگيرد که البته مناسکي دارد؛ همان گونه که ساير شيوه هاي اخلاقي نیز براي سير انسان مناسکي دارند. انسان و جامعه انساني (نه فقط فرد) اگر بخواهند از صفات رذيله عاری شده و به صفات حميده نورانی شوند و ولايت اوليای حق در حيات باطني و ظاهري و جمعي و فردي آن‌ها جاري گردد و از ظلمت و موتِ ولايت باطل نجات یابند، بايد بر مدار بلای وليّ خدا حرکت کنند و سلوکشان سلوک با بلای وليّ خدا باشد. اين بلا مدار نزول صفات کريمه، مدار تهذيب انسان و مدار تولّي و تبرّي است. حال اگر اخلاق کريمه به تولّي و تبرّي بر مي گردد، رشد تولّي و تبرّي با بلای وليّ خداست.

بلا يکي از مطهرّات و مدارج و مرکب هاي نوراني سلوک انسان است؛ بلائي که خداي متعال بر مؤمن مي فرستد، يکي از مراکب و نردبان هاي سلوک اوست؛ اثر بلا در تهذيب انسان از اثر رياضت و امثال آن بسیار بيشتر است؛ يعني بسیاری از گناهان، تعلقات و صفات رذيله اي که انسان نمي تواند با رياضت و تمرين آن ها را ريشه کن کند، با بلای خداي متعال از وجود انسان ريشه کن مي شوند. یکی از تدبیرهای خداي متعال برای مؤمن، تدبير ابتلاست که با آن مؤمن را به تمحيض و اخلاص مي رساند؛ «وَ لِيَبْتَلِيَ‏ اللَّهُ‏ ما في‏ صُدُورِكُمْ‏ وَ لِيُمَحِّصَ ما في‏ قُلُوبِكُم‏»(آل عمران/154)؛ اين ابتلائات گاهي مانند بیماری و فقر، فردي هستند، گاهي نیز مانند يک جنگ عظيم، جمعی هستند. اين بيماري ها، فقرها و سختي ها، مراکب سلوک انسان هستند و او را به مقام قرب مي رسانند؛ «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرين‏ * الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون‏»(بقره/155-156) صابر کسي است که هنگام بلا، بهره خود را از آن مي برد. يعني اگر نتوانسته باشد با نعمت به خدا برسد، با بلا به مقصد می رسد؛ یعنی هرچند که نعمت مرکب است ولي او نتوانسته با نعمت به خدا برسد.

شرط بهره مندي از مرکب نعمت اين است که انسان هم نعمت را بشناسد، هم آن را از جانب خدا ببيند؛ يعني به مقام حمد برسد. حامدين از نعمت بهره مند مي شوند و غير حامدين بهره مند نمي شوند. اين نکته در دعاي 43 صحيفه که ویژه ورود ماه رمضان است آمده است؛ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِحَمْدِهِ، وَ جَعَلَنَا مِنْ أَهْلِهِ لِنَكُونَ لِإِحْسَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِين‏»(4)؛ انسان با حمد به شکر مي رسد. کسي که نعمت را از جانب خداي متعال ديد، احساس کرد که مهمان اوست و توجه پيدا کرد که اين امکانات، مراکب سلوک او هستند، با اين مراکب به خدا نزديک مي شود؛ اين انسان، شاکر مي شود. اگر کسي نعمت را از خدا نديد و نعمت در او غفلت ايجاد کرد، در لحظه ظهورِ نعمت هم نمي تواند بهره مند شود؛ پس وقتی خداي متعال نعمت را از انسان مي گيرد، بايد بفهمد که اشتباه کرده و تکيه گاه نعمت تکيه گاه خوبي نبوده است. انسان اگر به ديوار هم تکيه کرده، بايد الحمدلله بگوید و شاکر باشد تا با همين تکيه کردن بهره ببرد؛ ولي اگر غفلت کند، خداي متعال همین ديوار را از پشت انسان بر مي دارد تا بفهمد که اين تکيه گاه هم تکيه گاه مناسبي نيست و آن که او را نگه مي داشته، خداي متعال بوده است. اگر انسان در لحظه زوال نعمت ها به خدا توجه کند، در لحظه بلا به خدا مي رسد؛ «الذين اذا اصابکم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون»؛ اين را بايد در لحظه نعمت مي گفت و مي ديد که همه امکانات از او و به سوي اوست و سپس با امکاناتي که به سوي اوست، مرکبی به سوي او فراهم مي کرد؛ اگر چنین نکرد، در لحظه گرفتن امکانات بايد به اين نقطه برسد. روايات ذيل اين آيه به شکلی بسيار نوراني همين معنا را بيان فرموده اند.

بنابراين هر سه حقیقت صلوات و رحمت و اهتداء با بلا حاصل مي شوند؛ «أُولئِكَ‏ عَلَيْهِمْ‏ صَلَواتٌ‏ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُون‏»(بقره/157)؛ حضرت فرمودند: اگر خدا یکی از این سه را به ملائکه بدهد، آن ها راضي اند؛ پس بلا، مرکب سلوک انسان است. اگر انسان اهل بهره مندي از بلا باشد، با بلا سلوک حاصل مي شود؛ سلوکي که گاهي با رياضت هم حاصل نمي شود. استاد عزيز ما مي فرمودند: معمولاً رياضت هاي ما به جاي اينکه ما را به مقصد برسانند، باعث عجب ما می شوند؛ يعني هدف عبادت اين است که از خود فارغ شويم و به خداي متعال مشغول گردیم ولی همین عبادت ما باعث اشتغال به نفس و عُجب ما می شوند؛ يعني خود عبادت، ما را به خودمان ارجاع مي دهد! اين آفت عبادات ماست؛ «وَ عَبِّدْنِي لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي‏ بِالْعُجْب‏»(5)؛ ولي بلا معمولاً اين گونه نيست. بلا انکسار مي آورد؛ عجب نمي آورد. اگر انسان اهل بلا باشد، بعد از انکسار، به قرب می رسد.

بلای نبی اکرم صلی الله علیه و آله بلای محوری عالم و طریق سلوک همه عوالم

ظرفيت بلاها متفاوت است. گاهي بعضی از بلاها فقط مي توانند خود انسان را برسانند. گاهي بلا ظرفيتي دارد و با آن خيري نازل مي شود که می تواند همه عالم را به مقصد برساند؛ در باب اوليای خدا اين گونه است. درباره جناب يوسف علیه السلام در کافي آمده است که گاهي صبرِ يک مؤمن، عامل نجات و سعادتِ يک جامعه و امت مي شود؛ مانند صبر يوسف صديق علیه السلام که عامل نجات قوم ایشان شد و آن ها را به راه وحيد و هدايت رهنمون شد.

گاهی بلائي که اوليای خدا تحمل مي کنند، فقط بلای شفاعت است؛ يعني آن ولیّ خدا با خداي متعال عهد کرده که عبادالله را برساند و براي اينکه راه آن ها را هموار نماید، بلا را تحمل مي کند؛ بلائي که تحمل مي کند، براي رساندن ديگران است؛ برای مثال درباره وجود مقدس موسي بن جعفر علیه السلام در کافي آمده است که به حضرت فرمودند: «خيّر»؛ حضرت بين خودشان، امتشان و شيعيانشان مخير شدند و در نهایت خودشان بلا را تحمل کردند.

بنابراين گاهي ظرفيت بلای برخی انسان ها ظرفيتي است که مي تواند ديگران را هم رشد دهد و اصلاً بلای آن ها براي هدايت و رشد ديگران است؛ محور اين بلا که همه عوالم را سیر می دهد وجود مقدس نبي اکرم صلي الله عليه و آله است. حضرت از جانب خداي متعال مأمور شده اند؛ «هُوَ الَّذي‏ أَرْسَلَ‏ رَسُولَهُ‏ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون‏»(صف/9) ایشان است که «کافّه للنّاس» و «رحمه للعالمين» است؛ اين رسولي که از جانب خداي متعال آمده است، دست خالي بر نمي گردد و هيچ کس را باقی نمی گذارد مگر آن کسی که اهل عناد باشد؛ یعنی کسانی که معاند نيستند، حتي اگر دير هم ايمان بياورند، حضرت بار آن ها را هم به مقصد مي رسانند. در دعای کميل می خوانید: «ان تملأها من الکافرين» ولي «و ان تخلد فيها لمعاندين»؛ يعني غیر معاندین هم به نحوی از جهنم نجات پيدا مي کنند و راهشان به بهشت باز مي شود. حضرت کسي نيست که خداي متعال او را بفرستد و او دست خالي برگردد. حضرت در جنگ خيبر درباره امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: فردا کسي را مي فرستم که ديگر دست خالي بر نمي گردد؛ در اینجا دیگر بحث از منطقه و چینش لشکر و سرباز نیست؛ او مي رود و فتح مي کند و اين کار را هم کردند. اميرالمؤمنين علیه السلام کسي نيست که وقتي حضرت ایشان را بفرستند، دست خالي برگردند. خداي متعال هم به نبی اکرم صلی الله علیه و آله مأموريت دادند که همه عالم را به مقصد برساند؛ حضرت هم اين کار را مي کنند. ایشان انبيا علیهم السلام را در عالم ارواح سپس در عالم دنيا و بعد در عوالم دیگر تربيت کردند؛ حضرت براي رساندن آن ها حاضر شدند که خود بلا بکشند؛ بنابراین همه مصيبت هاي عظيم متعلق به ايشان است. ايشان حاضر شدند تحمل بلا کنند تا با این تحمل، عالم سالک شود.

در روايات ذیل آيات «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً»(فتح/1-2) به شک خاصی معنا شده است. ایشان پیامبری است که خداي متعال درباره ایشان مي فرمايد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ‏ لِيُذْهِبَ‏ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت‏»(احزاب/33)؛ این طهارت استمرار هم دارد؛ ولی با این حال درباره کسي همچون ایشان آیه «ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» چه معنایی دارد؟! کسي که ترک اولي هم نکرده و درباره او آمده است: «طه * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏»(طه/1-2) در روایت حضرت در مورد توضیح این آیه فرمودند: ایشان نه گناه کردند، نه نیت گناه داشتند؛ بلکه حضرت بارِ گناهان دوستان و شيعيان اهل بیت علیهم السلام را به دوش گرفته و این گناهان، شده اند گناه او؛ مانند کسي که ضامن يک مديون مي شود و بعد از ضمان، دينِ مديون، دين او مي شود؛ اگر مدیون دین را ندهد، ضامن بايد آن را بپردازد؛ حضرت همین گونه به عهده گرفته اند؛ يعني به خدای متعال گفته اند که تو گفتي مردم را به سلامت بياور، من هم اين ها را مي آورم؛ تو آن ها را پاک مي خواهي و من پاکشان مي کنم.(6)

حضرت براي اينکه جامعه و تاريخ و عالم را پاک کنند، بلا را تحمل کرده اند؛ اين بلا، بلای تطهير ماست. در روایات آمده که بلا بين ائمه علیهم السلام تقسيم شده است؛ مثل اينکه ابتلا به ذبح اسماعيل عليه السلام در حقیقت امتحان حضرت ابراهيم علیه السلام است که اين امتحان از طريق حضرت اسماعيل علیه السلام واقع مي شود. ايشان بلای حضرت ابراهيم علیه السلام را تحمل مي کنند ولی اصل امتحان متعلق به حضرت ابراهيم علیه السلام است. بلای همه معصومين علیهم السلام هم همين طور است؛ اگر گفته شده که بلا بين معصومين علیهم السلام تقسيم شده، شايد معنايش اين است.

حضرت براي رساندن عالم قول داده اند و همه را مي رسانند؛ جز کسي که معاند باشد و خودش نخواهد. اگر کسی اهل عناد نباشد، حضرت دست او و همه را مي گيرند؛ حضرت بسیاری را از جهنم نجات می دهند. کسانی که از جهنم بيرون مي آيند، با رحمت خداي متعال بيرون مي آيند؛ آن رحمت و «معدن الرحمه» هم در حقیقت حضرات معصومين علیهم السلام هستند و مردم به شفاعت آن ها از جهنم بيرون مي آيند. حضرت براي هدايت، دستگيري، تطهير و تنوير عالم، بلا را تحمل کرده اند؛ براي نزول هدايت و طهارت، براي نجات از اوليای طاغوت و عُمَد نار که همه ظلمات به آن ها بر مي گردد. «عَدُوُّنَا أَصْلُ‏ كُلِ‏ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَة»

سوال: معنای این حرف این است که بلای رسول الله باید از همه بیشتر باشد. پس چطور عاشورا برای امام حسین است؟

جواب: اصل بلائي که به چهارده معصوم علیهم السلام مي رسد، ابتلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله است. اصلاً امتحان، امتحانِ نبي اکرم صلی الله علیه وآله است؛ بنابراین ایشان صاحب مصيبتِ اعظم هستند. روايتی در عيون اخبار الرضا و خصال صدوق ذيل تفسير آيه شريفه «و فديناه بذبح عظيم» از وجود مقدس ثامن الحجج عليه السلام آمده است که خداي متعال مي فرمايد: ما او را به ذبح عظيم فديه کرديم. حضرت اين‌ گونه آيه را معنا کردند که وقتي جناب ابراهيم خليل علیه السلام حضرت اسماعيل علیه السلام را براي قرباني کردن بردند و مأموريت را انجام دادند، خداي متعال فرمود: «قد صدقتک الرّويا»؛ حضرت با خود محاسبه کرد و نگران بود که چه ضعفي در انجام وظيفه داشته که خداي متعال توفيق اين قرباني را از او گرفته است؛ حضرت با خود می گفت: من دوست داشتم اسماعيل را با دست خودم قرباني کنم و با اين قرباني کردن به ثواب اعظمِ مصائبِ در راه خداي متعال برسم؛ يعني باطن بلا، همان رحمت الهي و ثواب و جذبه هاي دعوت اوست. در باطن هر بلائي، دعوت و جذبه های الهي نهفته است. حضرت ابراهیم علیه السلام آن جذبه الهي را که در بلای هر مؤمن هست، طلب می کنند؛ عالي ترين مرتبه اش را هم مي خواهند. در این روایت خداي متعال از حضرت ابراهيم خليل علیه السلام چند سؤال کردند؛ یکی اینکه خودت را بيشتر دوست داري يا وجود مقدس نبي خاتم صلي الله عليه و آله را؟ عرض کرد: ایشان را از خودم بيشتر دوست دارم؛ چون خداي متعال او را بيشتر دوست دارد، من هم او را از خودم بيشتر دوست دارم. دوم اینکه سيدالشهدا علیه السلام را بيشتر دوست داري يا فرزندت را؟ عرض کرد: ايشان را از اسماعيل علیه السلام بيشتر دوست دارم. بعد از اينکه اعتراف به محبت را از او گرفت و اين محبت در وجود ابراهيم خليل علیه السلام فعال شد، خداي متعال به او مي فرماید: تو اصلاً ظرف اعظم ابتلائات نيستي؛ نه قرباني کردن اسماعيل ذبيح الله، اعظم ابتلائات است، نه شما مي تواني اعظم ابتلائات را تحمل کني؛ اعظم ابتلائات، قرباني شدن سيد الشهدا علیه السلام است که عهدش از رسول الله صلی الله علیه و آله گرفته شده است.(7)

امام صادق علیه السلام ذيل آيه شريفه «و وصّي الانسان بوالديه احسانا حمله امه کره و وضعه کرها» فرمودند: «حملته کرها» درست است؛ ولی کدام مادري حالت «وضعته کرها» در وضع دارد؟! اين حالت متعلق به صديقه طاهره سلام الله علیها است؛ چون وقتي خداي متعال مي خواست امام حسين علیه السلام را به ايشان عطا کند، جبرئيل به رسول الله صلی الله علیه و آله عرض کرد: مي خواهيم چنين فرزندي را به شما و ایشان بدهيم ولي بايد اين گونه به شهادت برسد! یعنی وقتي عهد این بلا را می گرفتند ـ به تعبير من ـ حضرت زهرا سلام الله علیها با خدا چانه زد تا جایی که خداي متعال وعده داد که امامت و به ویژه امام زمان عليه السلام را در نسل ايشان قرار دهد.

اين همان مصيبتي است که عهدش از نبي اکرم صلی الله علیه و آله و از حضرت زهرا سلام الله علیها گرفته مي شود؛ به سخن ديگر حضرت حاضر شدند براي اعلاي کلمه توحيد و مقصدي که حضرت به عهده گرفتند، سيدالشهدا علیه السلام را قرباني کنند؛ ولی چگونه؟ خدای متعال به جناب ابراهيم خليل علیه السلام مي فرماید: کدام يک از اين دو، اعظم ابتلائات است؟ فدا شدن سیدالشهدا علیه السلام یا اسماعيل علیه السلام؟ گویا این دو بسیار متفاوتند؛ دوم اينکه شما با احترام و به امر خداي متعال اسماعیل علیه السلام را قرباني می کنید ولی آنجا امتي که مدعي تبعيت هستند، مانند گوسفند او را قرباني می کنند؛ خدای متعال اين گونه براي حضرت ابراهيم علیه السلام روضه خواند. حضرت وقتي اين روضه را با آن مقدمات شنيد، چنان متألم شد که تألم قرباني کردن اسماعيل علیه السلام را فراموش کرد؛ خداي متعال در اینجا فرمود: حالا به اعظم ثواب هايي که مي خواستي، رسيدي.

معنای این رسيدن چيست؟ معناي اين رسيدن اين نيست که ثواب نبي اکرم صلی الله علیه و آله را به ايشان مي دهند بلکه یعنی در ظرف شما، اعظم ثواب های ممکن براي شما، همین است؛ «ان يعطيني بمصابي بکم افضل ما يعطي مصابا بمصیبته» یعنی ثواب بالاترين مصيبت ها در ظرف هر فرد، از اين راه به دست مي آيد. این همان است که به آن سلوک با بلا می گوییم. ابراهيم خليل علیه السلام هم در مراحل سير خود بايد با بلای سيدالشهدا علیه السلام سالک شود تا به ثواب اعظم مصائب برسد. آن جذبه توحيدي که ايشان دنبال آن است، در باطن ابتلا به بلای سيدالشهدا علیه السلام وجود دارد و در کمتر از آن نيست. حضرت امام رضا علیه السلام «و فديناه بذبح عظيم» را اين‌گونه معنا کردند: ثوابي که تو در مصيبت اسماعيل علیه السلام مي خواستي، با مصيبت حضرت سيدالشهدا علیه السلام به تو داديم؛ پس براساس این روایت اعظم ابتلائات، ابتلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله به مصیبت سيدالشهدا علیه السلام است؛ اين بلا نیز از آنِ نبي اکرم صلی الله علیه و آله است که سيدالشهدا علیه السلام آن را تحمل مي کنند.

بلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله با بلای هیچ کس قابل مقايسه نيست؛ «مَا أُوذِيَ‏ نَبِيٌ‏ مِثْلَ مَا أُوذِيت‏»(8)؛ اين عهدي است که ایشان با خدا بسته اند که البته تحميلی هم نيست. ایشان با خدا عهد کرده که اين امت را به مقصد برساند و بارشان را به دوش بکشد. به حضرت گفتند: بايد اين بلا را بکشيد و ایشان عرض کردند: مي کشم. همه ابتلائات معصومين علیهم السلام ابتلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله است؛ براساس بعضي روايات ابتلای اعظم شايد ابتلا به مصیبت سيدالشهدا علیه السلام است.

حتی بلای حضرت ايوب علیه السلام و مانند آن با این مصائب قابل مقايسه نيستند. ايوب علیه السلام نمی تواند یک هزارم مصيبت امام حسين علیه السلام را هم تحمل کند. در عالم ميثاق وقتی ماجراي امام حسين علیه السلام عرضه شد، فقط ايشان (نبی اکرم) قبول کردند؛ کس ديگري نمي تواند؛ اصلاً کار کسي نيست؛ فقط کار ايشان است.

پس بلا، جذبه ای الهي است که در پوشش بلا به انسان مي رسد و انسان را سالک مي کند. بلا راه را براي انسان باز مي‌کند. نبی اکرم صلی الله علیه و آله که خاتم رسولان، جامع همه رسالت ها، و مأمور و فرستاده و مرسل هستند، از جانب خدا و از آن مقام غيب آمده اند تا همه را ببرند و به مقام معرفت برسانند. ایشان به خدای تعال عرضه داشتند: من همه را مي آورم و از شيطان، صفات رذيله، استکبار و کفر پاک مي کنم؛ خدايا اين ها را موحد به تو تحويل مي دهم؛ بعد هم خدا فرمود: پس بايد بلای این کار را بکشي تا در اين بلا، جذبه ها به مردم برسد. جذبه اي که همه انبيا و اوليا علیهم السلام را به سوی خدا مي برد، جذبه بلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله، جذبه عاشورا و جذبه بلای اميرالمؤمنين علیه السلام است؛ به همین دلیل است که خضر علیه السلام در همان مدتي که موسي کليم الله علیه السلام با او همراه بود، يکي از کارهايش این بود که روضه سيدالشهدا علیه السلام را براي موسي علیه السلام خواند؛ در حقیقت با این کار، بار حضرت موسي علیه السلام را بست.

پس نبي اکرم صلی الله علیه و آله و بعد حضرات معصومين علیهم السلام به تبع حضرت، بلاهایي را تحمل کرده اند؛ چون بيوت ائمه معصومين علیهم السلام بيوت نبي اکرم صلی الله علیه و آله هستند؛ ایشان همگی اهل بيت نبوت هستند. در اذن دخول حرم همه معصومين علیهم السلام اين فراز را عرضه مي داريم که «اللّهم انّ هذا بيت من بيوت نبيک»؛ بنابراین هرچه در آن خانه ها نازل مي شود، نزول در بيت رسول الله صلی الله علیه و آله است.

سوال: این بلاها برای چيست؟

جواب: اصل بلا براي هدايت بشريت، بلائی است که نبي اکرم صلی الله علیه و آله و معصومين علیهم السلام تحمل کرده اند. هر کسي در نقطه اوج سلوک خود بايد وارد اين بلا شود. چرا براي انبيا علیهم السلام روضه سيدالشهدا علیه السلام را مي خواندند؟ چون منزلتي از سلوک جز با بلای سيدالشهدا علیه السلام واقع نمي شود. چرا طبق روایات هر شبِ جمعه 124 هزار پیامبر به کربلا مي آيند؟ مي آيند تا از مدخل سيدالشهدا علیه السلام به آن فيض الهي برسند.

بنابراين بلای معصوم علیه السلام، نردبان اصلي سلوک همه عالم و مجرای نزول طهارت است؛ با اين بلاست که حقيقت تولّي و تبرّي در عالم رشد مي کند و حقيقت طهارت و نورانيت در عالم واقع مي شود؛ در متن این بلاست که جذبه هاي دعوت خداي متعال به انسان مي رسد؛ به همین دلیل در زيارت سيدالشهداء علیه السلام در آغاز رجب تعبير بسيار عجيبي آمده است که «لبيک داعي الله»(9)؛ اين موجود هم «دعوه الله الحسني» است، هم طبق زیارت جامعه کبيره، «داعي الله» است. با اين دعوت است که همه عالم به سوي خدا مي رود. جذبه هاي دعوت الهي در عاشورا تجلي پيدا کرده است؛ همه اوليای خدا باید از اين مدخل بروند؛ بلای وليّ خدا، نردبان سلوک است. آن ها بلا را تحمل کرده اند تا ما سالک و تهذیب شویم.

حال ما بايد چه کنيم؟ او بلا را تحمل کرده است ولی آیا ما همين‌ طوري تهذيب مي شويم؟ بلا را او تحمل کرده و ما بايد به درک آن بلا برسيم. عاشورا کار کسي جز سيدالشهدا و نبي اکرم علیهم السلام نیست. در روایت است که امّ سلمه گفت: در خواب حضرت را در روز عاشورا با سر و پاي برهنه و غبارآلود دیدم؛ عرض کردم: چه شده است؟ حضرت فرمودند: حسينم را کشته اند.

پس اين مصيبت و تحمل اين بلا از آنِ حضرت است. در اين تحمل، جذبه هايي به حضرت مي رسد که در حقیقت ضيافت خداي متعال است؛ جذبه هايي در این مصیبت به سيدالشهدا علیه السلام مي رسد که ما نمي فهميم چه هستند؛ «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»(فجر/27-28)؛ ولي نازله آن جذبه ها و آن ضيافت، سلوک و دعوت همه عالم است. حضرت دعوت خاصی مي شوند که ما نمی دانیم چيست ولي دعوتي هم دارند که متوجه ديگران مي شود.

سوال: آیا ایشان در برزخ هم تحمل بلا دارند؟

جواب: به نظر می رسد همین طور است؛ شما الان هم که دعا می کنید، می گویید: «اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم»؛ از این چه مي فهميد؟ لذا استبعادی نیست که الان هم حضرات به این مصیبت مهموم هستند. در کامل الزيارات درباره صديقه طاهره سلام الله علیها آمده است که گاهي چنان ضجه مي زنند که اگر ملائکه، جهنم را کنترل نکنند، همه زمين و اهلش را مي سوزاند. البته عوالم و بررزخ آنها، برزخ ما نيست؛ آن ها به همه عوالم‌ محيط هستند.

بلای نبی اکرم صلی الله علیه و آله تنها طریق توحید

پس بلای نبي اکرم صلی الله علیه و آله است که عالم را به خدا مي رساند وگرنه چه کسي مي تواند اين راه را برود و چه کسي مي تواند موحد شود؟! چه کسي مي تواند به معرفت برسد و چه کسي مي تواند عابد شود؟! «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ‏ اللَّه‏»(10) اگر آن تحمل بلا و جذبه های آن تحمل بلا نباشد، احدي سالک الي الله نمي شود؛ پای همه اهل سلوک و رياضت در گِل است. عبوديت، سجده، تواضع، تحمل بلا و خشوع سيدالشهدا علیه السلام است که عالم را سالک می کند و می رساند. در روز عاشورا، در گودي قتلگاه، بالاي نيزه و در تشت طلا این سجده حضرت در مقابل خداي متعال و اين نور سجده حضرت است که عالم را نوراني مي کند وگرنه چه کسي مي تواند خدا را سجده کند؟ آیا ما؟!

بنابراين بلای وليّ خدا، نردبان سلوک است. حضرت بلا را تحمل کردند تا سلوک را فراهم کنند؛ اين يکي از وجوه شفاعت است؛ شفاعت، شوخي نيست. حضرت اگر شفيعِ کلّ و صاحب مقام محمود هستند به این دلیل است که تحمل کردند و با خدا عهد بستند؛ مجبور هم نبودند. در کتاب لهوف ابن طاووس آمده است: حضرت وقتي از مدينه بيرون آمدند، سران جن گفتند: آقا! شما برگرديد ما مي رويم کار را تمام مي کنيم؛ ملائکه گفتند: آقا! ما کار را تمام مي کنيم؛ ولی حضرت فرمودند: من از شما عاجز تر نيستم؛ من از شما بر این کار تواناترم؛ ولی من ملجأ مؤمنين و پناهگاه ایشانم. اگر من نروم و به شهادت نرسم، شيطان همه را مي بَرد؛ به تعبیری جريان سقيفه همه را غرق مي کند و چيزي باقي نمي گذارد؛ «انّ الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه» گرداب درياي متلاطمي که سقيفه و شياطين انس و جن درست کرده اند، همه را غرق مي کند؛ من سفينه هستم؛ منم که غريق ها را نجات مي دهم؛ ظلمت سقیفه همه را مي گيرد؛ « وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ‏ اللَّهُ‏ لَهُ‏ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/40)؛ نه در دنيا، نه در قيامت نوری با او نیست مگر کسی که «وَ مَنْ‏ لَمْ‏ يَجْعَلِ‏ اللَّهُ‏ لَهُ‏ نُوراً إِمَاماً مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ فَما لَهُ‏ مِنْ‏ نُورٍ إِمَامٍ يَوْمَ الْقِيَامَة»(11)؛ بنابراين آنچه در نردبان سلوک هست، بلاست؛ بلای وليّ خداست؛ با آن بلاست که مردم مي رسند. اگر عاشورا نبود، هيچ کسی عابد نمي شد. به همین دلیل حضرت، ابوعبدالله هستند. ابوتِ معنوي همه عبادالله با حضرت است. سير اين ابوت و نبوت در زيارت عاشورا توضيح داده شده که سير مراحل سلوک با بلای سيدالشهدا علیه السلام است.

زیارت عاشورا بیان مراتب سلوک با بلای سیدالشهدا علیه السلام

حال ما چگونه مي توانيم با بلا سالک شويم؟ زيارت عاشورا مراتب سلوک با بلا را بيان کرده است. در يک کلمه، سلوک با بلا به اين است که انسان به بلا مبتلا شود و آن بلا در جانش بار بيندازد؛ اگر بلا در جان کسی بار انداخت به مرحله تفديه مي رسد؛ مادامی که بار نينداخته باشد، انسان به مرحله فداکاري و خون دادن و خون خواهي نمي رسد؛ «تفديه» اين‌ گونه حاصل مي شود. اصحاب سيدالشهدا علیه السلام در روز عاشورا زره از تن در مي آوردند و در ميدان نبرد مي گفتند: اي کاش هزار بار قطعه قطعه مي شديم؛ دلیل این حال ایشان این بود که بلای سيدالشهدا علیه السلام را فهميده بودند و می دیدند که حضرت چه کار مي کنند؛ غربت، مظلوميت، بلای سنگين و ابتلای حضرت را مي ديدند و شاهد بودند که حضرت چگونه بار را مي کشند؛ بنابراین حاضر مي شدند هزار بار قرباني او شوند.

در ادامه خواهیم گفت که انسان چگونه به مرز تفديه می رسد و صله به امام علیه السلام از اين طريق ممکن است؛ در اخلاق نیز اگر باطن خلق کريمه، تولّي است و باطن تطهير از صفات رذيله، تبرّي است، رسيدن به تولّي و تبرّي هم با بلای وليّ خداست؛ طهارت با بلای وليّ خدا نازل مي شود و پذيرش اين طهارت، به تحمل اين بلاست؛ عاشورا را حضرت به پا کرده است. ايشان اين بلا را تحمل کرده اند تا ما وارد اين بلا شده و مبتلا شويم؛ اين ابتلا، نردبان سلوک ماست. اگر همه وجود ما در اين بلا فاني شود، می توانیم با اين مرکب حرکت کنيم. در زيارت عاشورا مراتب سلوک با اين بلا، آثار آن و شکل گيري جامعه ولي عصر عجل الله تعالی فرجه بر مدارِ اين تطهير و اين بلا توضيح داده شده است؛ اینکه انسان و جامعه بشري چگونه تهذيب مي شوند و تهذيب فرد و جامعه چگونه است در زيارت عاشورا آمده است.

مبنای اخلاق هم بر ولايت است؛ سير اخلاق هم با ولايت است. در سيری هم که با ولايت حاصل مي شود، وليّ خدا بار سير را مي کشند و ما بايد با بلاي ايشان مأنوس شویم و گرنه بار آن را ما نمي کشيم؛ به تعبير ديگر تحمل ولايت، با بلای خود معصوم علیه السلام حاصل مي شود؛ وگرنه اگر بلای معصوم علیه السلام نبود، تحمل ولايت کار آساني نبود. «انّ امرُنا صَعب مُستصعَب»(12)؛ صعوبت اين امر هم با بلای خود معصوم علیه السلام برداشته مي شود. اگر کسي اهل تحمل بلای آن ها بوده و به بلای آن ها مبتلا شود، تحمل ولايت و تبري از دشمن برايش ممکن مي شود. تولّي و تبرّي، با تحمل بلا امکان می یابد وگرنه جلوه ها و امواج فتنه های آن ها چنان سنگين است که به راحتی نمی توان از آن ها تبري جست. اللهم صلي علی محمد و آل محمد...

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 128

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏8، ص: 242

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 84

(4) الصحيفة السجادية، ص: 186

(5) الصحيفة السجادية، ص: 92

(6) تفسير القمي، ج‏2، ص: 314

(7) الخصال، ج‏1، ص: 59

(8) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص: 247

(9) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج‏2، ص: 712

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 145

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 195

(12) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 26