نسخه آزمایشی
شنبه, 31 فروردين 1398 - Sat, 20 Apr 2019

جلسه هفدهم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ سیر اخلاقی و ایمانی با تبعیت و تولی به ولایت حضرات و ذیل بلای حضرات حرکت کردن؛ عاشورا نقطه کانونی تطهیر و رشد ایمان

متن زیر جلسه سوم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 3 آبان ماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه خلاصه ای از مباحث گذشته را ارائه داده و در ادامه بحث خود در باب اخلاق، با اشاره به اهمیت تعریف اخلاق بر مبنای توحید، در تعریف خود از اخلاق، از یک سو باطن اخلاق کریمه و صفات حمیده را خضوع و خشوع در مقابل حضرت حق دانسته و از سوی دیگر باطن صفات رذیله را طغیان و استکبار علی الله عنوان کردند. ایشان طریق خضوع و خشوع در برابر خدای متعال را نیز تسلیم و تصدیق نسبت به خلفای الهی می دانند و بدین ترتیب معتقدند که باطن صفات حمیده چیزی جز تواضع و تولی نسبت به اولیای معصوم و به تعبیری چیزی جز صلوات و ولایت نیست؛ از این رو استکبار علی الله نیز که باطن صفات رذیله است، تنها از طریق تولی به اولیای طاغوت محقق می شود. بنابراین واسطه نیل به صفات حمیده نیز وجود مقدس نبی اکرم هستند که با پذیرش همه سختی ها و ابتلائات این راه، مأموریت رساندن عوالم را به قرب الهی به عهده گرفته اند. لذا آنچه قادر است ظلمت فراگیر دستگاه ابلیس و اولیای طاغوت را برچیند فقط و فقط ابتلای نبی اکرم است و در این میدان بلای کسانی جز ایشان و اهل بیت معصوم ایشان هرگز نمی تواند حجاب این ظلمت را کنار بزند. به همین دلیل براساس روایات نیز تنها نوری که خارق ظلمت فراگیر آن هاست نور امام است و اگر کسی به آن نور برسد در دنیا و آخرت راه نجات را می یابد. در مسیر سلوک الی الله حتی انبیای عظام نیز محتاج دستگیری نبی اکرم هستند؛ درک مقام محمود نیز از طریق ابتلا به بلای معصومین در انسان محقق می شود. اخلاقی که مبتنی بر سلوک با بلای ولیّ خدا ایجاد می شود، یک اخلاق فردی که انسانی درویش مسلک و منزوی بسازد، نیست؛ بلکه انسان را در میانه میدان درگیری می اندازد و همه روابط او را تهذیب می کند. تنها راه نجات از ظلمات فراگیر ائمه طاغوت بلا و شهادت سیدالشهداء و سلوک با این بلاست؛ مراحل سلوک با بلای سیدالشهدا نیز در زیارت عاشورا ذکر شده است. عمق فعل سیدالشهداء و نورافشانی حضرت فضا را روشن می کند و به انسان بصیرت می دهد و او را به موضع گیری و لعن و قتال می رساند؛ پس قدم نخست این است که انسان به عاشورای حضرت توجه کند، اين مصیبت در جانش عظمت یابد و آن را درک کند و بفهمد که این مصیبت، یک مصیبت تاریخی است....

تولّی و تبرّی، باطن صفات حمیده و رذیله

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. اخلاق از جمله معارفی است که باید بر اساس توحید تبیین شود. بر همین اساس گفته شد که باطن خلق کریمه، خشوع و خضوع و تسلیم در مقابل خدای متعال است و باطن اخلاق رذیله نیز طغیان و استکبار بر خدای متعال؛ این بحث در توضیح حدیث عقل و جهل به صورت مبسوط ذکر گردید. بحث دیگر این بود که اگر تواضع، تسلیم و تصدیق نسبت به خلفای الهی و اولیای معصوم طریق جریان تسلیم، خشوع و خضوع در مقابل خدای متعال است پس باطن صفات حمیده نیز چیزی جز تعظیم، تواضع و خشوع در مقابل اولیای خدا و تولی به ولایت آن ها نیست؛ به سخن دیگر باطن همه اخلاق حمیده، صلوات و ولایت است؛ «وَ جَعَلَ صَلاَتَنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلاَيَتِكُمْ طيِباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَة لِأَنْفُسِنَاوَ تَزْكِيَة لَنَا وَ كَفَّارَة لِذُنُوبِنَا» بر همین اساس اگر باطن صفات رذیله هم استکبار علی الله باشد، از طریق تولی به اولیای طاغوت و پذیرش ولایت آن ها حاصل می شود؛ بنابراین باطن طهارت از صفات رذیله نیز تبری از دستگاه شیطان و دشمنان نبی اکرم و اهل بیت است؛ «عدونا اصل كل شر و من فروعهم كل قبيح و فاحشه»(1) یعنی همه قبایح اخلاقی از فروع ولایت ائمه جور است؛ بنابراین باطن رسیدن به اخلاق کریمه، متخلّق شدن به توحید است که البته دو رکن دارد؛ «فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله» یعنی اعراض از استکبار و روی آوردن به خضوع، خشوع، استعانت، استکانت و افتقار نسبت به خدای متعال و هرآنچه از شئون بندگی اوست.

در مرتبه بعد، باطن تخلّق به صفات حمیده، تولی یا صلوات است و باطنِ پاک شدن از صفات رذیله هم تبرّی است و از سوی دیگر نیز در جریان صفات حمیده ـ که از ناحیه فیض و عنایت خدای متعال نازل می شود ـ نورانیت توحید، نورانیت ولایت و شعاع نورانیت نبی اکرم صل الله علیه و آله به انسان اعطا می شود که در سرّ و قلب انسان ظهور یافته و به صفات کریمه تبدیل می گردد؛ چنان که استکبار هم شعاع ظلمت ائمه نار و اولیای طاغوت است؛ «یخرجونهم من النور الی الظلمات»(بقره/257)؛ بنابراین می توان گفت که صفات حمی ده، صفاتی نورانی هستند و صفات رذیله، صفاتی ظلمانی.

نبی اکرم واسطه نیل به صفات حمیده

دیگر اینکه رساندن عبادلله به مقام عبودیت و اخلاص و بندگی ـ که صفات حمیده و کریمه از فروع آن است ـ و نجات آن ها از شرک و استکبار ـ که صفات رذیله از فروع آن است ـ به واسطه نبی اکرم و اهل بیت در عالم اتفاق می افتد. رسالت و مأموریت ایشان مبدأ پیدایش همه طهارت ها، پاکی ها و قدس هاست؛ ایشان حامل ولایت خدا، مشکات انوار الهی و مَثَل نور خدای متعال هستند؛ بنابراین همه ولایت ها از ایشان ناشی می شود؛ ایشان سراج منیر، هادی و مبین و ... هستند؛ حضرت با رسالت خود و با هدایتی که خدای متعال به ایشان عطا کرده، از طرف خدای متعال آمده و فرستاده شده اند تا دست همه را بگیرند؛ «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»(فتح/28) دلیل غلبه این دین هم شاید این باشد که این شخصیتی که فرستاده اند و دین حقی که با او همراه کرده اند، به اذن خدای متعال، غالب است؛ همین پیامبر هستند که این هدایت و دعوت را فراگیر و جهانی می کنند و همه را می رسانند؛ البته این امر مشروط به اجابت است؛ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ‏ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم‏»(انفال/24). این وجود مقدس برای هموار کردن مشقت های این راه، که راه تبرّی از اولیای طاغوت و راه سلوک ماست، در حقیقت سختی ها، سنگینی ها و بلای این راه را متحمل شدند. این نکته را می توان با تعابیر گوناگونی توضیح داد؛ برای مثال: یکی از مراکب سلوک، بلای الهی است که در انسان خشوع و استکانت ایجاد می کند و ریشه بسیاری از تعلقات انسان را که با ریاضت ها هم از بین نمی روند، از بین می برد؛ از این رو یکی از مهم ترین مراکبی که خدای متعال برای سیر و سلوک به سوی خویش قرار داده، ابتلائات الهی است؛ البته در باطن این ابتلائات، جذبه ها، نورانیت ها، هدايت ها، دعوت ها و کشش های الهی وجود دارد که انسان را سالک می کنند؛ چرا که سالک محتاج جذبه است؛ یا از آغاز سیر خود باید مجذوب باشد، یا در بین راه باید جذبه ها به او برسد.

انسان اگر از دنيا بزرگ تر شود، به سمت خدای متعال حرکت کند، او را انتخاب نماید و درگیری ها و جهادها را با جدیت به جان بخرد، آنگاه به نقطه اضطرار می رسد؛‌ در این صورت از یک سو از دنیا بزرگ تر شده و خدای متعال را می خواهد و امکان بازگشت به دنیا برایش وجود ندارد؛ از سوی دیگر نیز رسیدن به خدا به راحتی برای او ممکن نیست؛ «سُبْحَانَكَ مَا أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَهُ وَ مَا أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَهُ»(2). اینجاست که انسان به اضطرار می رسد و بلای الهی او را در جدایی از تعلقاتش کمک می کند تا بتواند این مسیر را با بلای الهی طی کند. اگر اولیای خدا به استقبال بلای الهی می رفتند به همین دلیل بوده است؛ زیرا سلوک برای انسان در متن بلا هموار و آسان می شود؛ «اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرينَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ» آن ها بر مصیبت ها شاکرند و آن را پوشش نعمت الهی برای خود می بینند؛ چون در متن این مصیبت و بلا، خالص و تطهیر و تمحیص می شوند و تعلقاتشان می ریزد و علایقشان کم می شود؛ حتی نقطه ضعف ها و بیماری هایشان ـ که یا آن ها را نمی شناختند، یا اگر می شناختند توان درگیری با آن ها را نداشتند ـ با بلای الهی می سوزد و از بین می رود؛ بیماری هایی که آفت راه انسان هستند و انسان گاهی از آن ها غافل است.

بنابراین یکی از بهترین مرکب های سلوک که هم شهوات، تمنیات، لذت ها، سرخوشی ها و سرمستی های نابجا را در انسان از بین می برد، هم راه را برای انسان هموار می کند، ابتلای الهی است؛ باطن این ابتلائات دعوت، جذبه، هدایت و نور است و ظاهرش سختی هایی است که بسیاری از بیماری ها و نقطه ضعف های باطنی و اخلاقی انسان را آشکار و رفع می کند؛ مثلاً خدای متعال اموال یا آبروی کسی را که گمان می کند تعلق خاطری به مال یا آبرو ندارد و آن ها را نقطه ضعف خود نمی داند، از او می گیرد؛ او اولاً می فهمد که تعلق خاطر به مال و آبرو داشت و ثانیاً از این تعلق آزاد می شود؛ اگر جز این بود حتی اگر می فهمید، نمی توانست از مال و آبروی خود بگذرد. خدای متعال این آبرو و مالی را که سد راه او شده، می گیرد تا راه او باز شود؛ این لطف خداست و همه تعلقات این گونه هستند.

اگر مقصد لقاء الله است و باید تا آن مقامات پیش رفت، باید دانست که رسیدن به این مقامات با قدم های ما رفتنی نیست؛ این راه فقط با عبادت نبی اکرم طی شدنی است. تنها آن عبادت و سجده و تواضع و خشوع و آن انوار توحید است که عالم را نورانی می کند، موانع را بر می دارد، ولایت باطل را کنار می زند، ظلمات را محو می کند و سلوک را هموار می نماید. این ظلمات بسیار غلیظ است؛ «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا»(نور/40)؛ مصادیق این آیه در روایات آمده است.

خلاصه اینکه از ظلمات و تاریکی آن ها نمی توان به راحتی نجات پیدا کرد؛ در روایت آمده است: «إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ المؤمن فی ظلمة فتنهم، لَمْ یَکَدْ یَراها»(3)؛ یعنی حتی مؤمن هم با نورانیت و توانایی های خود آشنا نیست و نمی تواند خود را بشناسد، چه رسد به اینکه بتواند راه را ببیند و مقصد را پیدا کند. فضا چنان تاریک است که دست خود را نمی بیند، چه رسد به اینکه راه و غایت و مقصد ابدی خود را ببنید و در این راه سالک شود؛ انسان تا راه را نبیند، سالک نمی شود. منظور از يقظه همین است؛ یعنی دیدن آن هدف و بیدارشدن؛ ظلماتی که ایجاد کردند، چنین ظلمات فراگیری است و با بلا و بیماری و شهادت ما برطرف نمی شود؛ این ظلمت با کشته شدن و شهادت هزاران انسان مثل ما هم برداشته نمی شود؛ در شرح این فراز از آیه که می فرماید: «و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور» در روایت دیگری آمده است: «من لم یجعل الله له اماما من ولد فاطمه فما له من نور فی یوم قیامه» یعنی اگر خدای متعال در این دنیا انسان را به امام نرساند، تا ابد در تاریکی می ماند؛ نه فقط در این دنیا در ظلمت و حیرت است بلکه در قیامت هم راه را گم می کند؛ حتی اگر مؤمن باشد.

نور امام خارق ظلمت اولیای طاغوت با بلای اولیاء الهی

آنچه نور است و راه را روشن می کند و آن نوری که از درون انسان می تابد و انسان را به خود انسان نشان می دهد، و مقصد، ابدیت و راه انسان را تا ابد روشن می کند، وجود امام است؛ وگرنه انواری که در درون ماست، در تقابل با این ظلمت کارساز نیستند؛ مثل اینکه کسی یک شمع را به عمق دریا ببرد تا دریا را روشن کند و تا بالای دریا را ببیند و راهش را بشناسد! این شدنی نیست. ظلماتی که ایجاد شده، ظلماتی است که مؤمن هم در عمق آن گرفتار است. برای اینکه این فتنه و ظلمت و بحر لجّی ظلمات کنار برود و مؤمن حقیقت را بفهمد، به نور امام نیاز است؛‌ به همین دلیل کسانی که قبل از ظهور هم به مقصد می رسند، با نور امام می رسند؛ البته این ظلمت پس از ظهور کنار می رود و حقیقت آشکار می شود؛ چرا که ظهور همان ظهور حقیقت است.

حال باید دید که این ظهورِ حقیقت و جریان نورانیت و هدایت، و رفع این حجب ظلمانی سخت و تعلقات سنگینی که ایجاد کرده اند، چگونه واقع می شود؛ آیا امروزه کفار اجازه زندگی مؤمنانه به یک جوان مؤمن می دهند؟ استاد ما می فرمود: اول آب را به روی باغ می بندند؛ وقتی آب را بستند، باغ خشک می شود و با یک کبریت آتشش می زنند؛ غربی ها هم یک نظام ایجاد می کنند که امکان تأمین نیازهای طبیعی انسان ـ که خدای متعال در انسان قرارداده و ابزار سلوک او هستند ـ در آن وجود نداشته باشد؛ نیازهایی مانند نیازهای مالی، عاطفی ‌و غریزی؛ سپس فضای حرام شبهات و شهوات را باز می کنند و راه حق را می بندند. با این وصف یک جوان چگونه می تواند در مسیر صحیح حرکت کند؟ پس این فضای ظلمانی باید شکسته شود؛ مادامی که فضای ظلمانی تمدن غرب شکسته نشود، مشکل بتوان راه خدا را طی کرد. از جهنمی که این ها درست کرده اند ـ که همان جهنم اولیای طاغوت است ـ به بهشت رفتن خیلی سخت است.

گاهی موانع و تعلقات این راه، موانع شخصی است؛ گاهی تعلقات و موانعی است که دستگاه باطل ایجاد کرده است؛ یعنی ظلماتی که جبت و طاغوت ایجاد کرده اند. در روایات تفسیر البرهان ذیل بسم الله سوره حمد فرموده اند: عوالمی وجود دارد که هیچ خبری از خلقت عالم و آدم ندارند ولی آن دو نفر را می شناسند و آن ها را لعن می کنند و با تبری جستن از آن ها به خدا نزدیک می شوند؛ یعنی ظلمت این دو دامن آن ها را هم فرامی گیرد و اگر از آن ها تبری نجویند، در ظلمات آن دو فرو می روند؛ حتی به نظر می رسد معنی روایتی که علت نامگذاری صدیقه طاهره سلام الله علیها را به «زهرا» بیان می کند، همین است؛ یک علتش این است که ظلمتی ملائکه را فراگرفت و آن ها به خدای متعال پناه بردند؛ سپس نور حضرت زهرا سلام الله علیها تجلی نمود و این ظلمت را محو کرد؛ به نظر می رسد آن ظلمت همان ظلمت جبت و طاغوت است که با نور حضرت محو شد؛ بنابراین رفع این ظلمات سنگین، کشتی عظیمی می خواهد و خورشیدی، که باید طلوع کند؛ «ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه»

سوال: وظیفه ما در این میان چیست؟ آیا نمی توانیم هیچ کاری بکنيم؟ ما دچار بلا می شویم ولی آیا هر دچارشدنی ما را به درجه ای از ایمان می رساند؟ اگر از ابتلای خود شکایت کنیم، چه می شود؟

جواب: همه ابتلائات مؤمن نردبان سلوک اوست؛ اگر انسان در برابر ابتلائاتش شاکی شود، درجه اش پایین می آید. العیاذبالله نباید به اعتراض و شرک برسد؛ ولی به هر حال آدم ضعیف است. گاهی انسان ناامید می شود و درجه اش پایین می آید؛ وگرنه همه این بلاها انسان را تطهیر می کند. براساس روایات اگر مؤمن یک شب بیمار شود، بسیاری از گناهانش پاک می شود و تعلقاتش می ریزد.

اما بحث ما این است که آن جذبه، نور، هدایت و دعوتی که باید بیاید تا این حجاب ها، سدها، گرداب ها و امواج ظلمات را کنار بزند، بلای امثال من و شما نیست؛ بلکه چیز دیگری است. اینجاست که خود حضرت حاضر شدند آن بلای عظیم را تحمل کنند تا آن ظلمات از بین برود، آن چراغ برافروخته شود و آن جذبات الهی جاری گردد؛ به همین دلیل همه انبیا و اولیا حتی ابراهیم خلیل در مراحل سلوک خود محتاجند که با مرکب بلای نبی اکرم سیر کنند و در نقطه اوج سیر خود به بلای نبی اکرم مبتلا شوند تا «و فدیناه بذبح عظیم»(صافات/107) در حق ایشان محقق گردد؛ یعنی ثوابی که در قربانی کردن حضرت اسماعیل نبود و آن رحمت و جذبه و نور و هدایتی که در آنجا یافت نمی شد، در ابتلای به بلای نبی اکرم وجود دارد؛ اینجاست که نبی اکرم در مسیر شفاعت و دستگیری خود، عهدهایی با خدا بسته اند؛ همان عهدهای سنگینی که به وسیله ائمه معصومین و بخشی از آن هم به وسیله اولیایی از اهل بیت مانند حضرت معصومه سلام الله عليها تحمل شده است؛ تا جایی که ایشان شأن شفاعت پیدا می کنند. این شفاعت همراه با تحمل آن ابتلاست.

به هرحال این مسیری است که پیش روی ما قرار گرفته است؛ یعنی حضرت بلا را تحمل کرده اند و در متن بلای خود عالم را دعوت نموده اند. حضرت در روز عاشورا ندا سر می دهند: «هل من ناصر ینصرنی» و استنصار و دعوت می نمایند و ما می گوییم: «لبیک یا داعی الله»؛ این دعوتی در متن بلاست. این جذبه، در متن آن فداکاری و تحمل عظیم و وفای به عهد عظیمِ حضرت است؛ البته بلای حضرت، جذبه ها و ضیافتی دارد که از طور فهم ما خارج است؛ آنجایی که جبرئیل و میکائیل هم راه ندارند؛ «ولَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»(4)

ابتلای نبی اکرم تنها طریق سلوک الی الله

حال سؤال این است که برای سالک شدن با این بلا، چه باید کرد. سلوک با بلا یکی از انواع سلوک است که حتی سیر سالکین و اهل ریاضت نیز در مراحل نهایی با این ابتلا و بلا هموار می شود. حضرت برای رساندن هدایت خویش و خنثی کردن جریان ظلمات، عداوت، دشمنی، تزیین و اغوا ـ که جریان بسیار عجیبی است و قرآن درباره آن می فرماید: «لاقعدن لهم صراطک المستقیم»(اعراف/16) یا «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ‏ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُم‏»(نساء/119) ـ این بلای عظیم را تحمل کرده اند تا ما را به تبرّی و تولّی برسانند؛ در حالی که دستگاه باطل، ظلمات را به جای نور عرضه می کند؛ البته هرگز نشان نمی دهد که به ظلمات دعوت می کند؛ پس فداکاری، این حجاب را کنار می زند و ظلمت را نشان می دهد. یک روی سکه دعوت شیطان، شهوات است و روی دیگرش غضب و خشونت و ظلمت و جهنم و بعد هم عداوت؛ او حتی در قالب خیرخواهی حرف می زند؛ در حقیقت باطن عداوت و استکبار او در مقابل خدا به عداوت با خلیفه الله و انسان و فرزندان حضرت آدم تبدیل شد؛ ولی او این عداوت را در قالب محبت و خیرخواهی و نصیحت بروز می دهد؛ «وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»(اعراف/21)؛ پس فقط بلای حضرت است که آن ظلمات را کنار می‌زند؛ ظلمات و موانع سنگینی که اصلاً عبور کردنی نیستند. همه آن ها که می خواهند با پای خود بروند، در این ظلمات غرق هستند؛ همه کسانی که مدعی سلوک و ریاضت اند در اینجا غرق و زمین گیر و در خدمت دستگاه ابلیس هستند. ریاضت ها و زحمت های فراوانی می کشند، ولی حاصل زحمتشان در دستگاه شیطان است؛ آنچه هم به آن ها داده شده، از نوع امدادهایی است که در این عالم براي دستگاه ابلیس هم وجود دارد.

درک مقام محمود نتیجه سیر با بلای معصومین

عبور از این صحنه های سنگین، رسیدن به سرچشمه نور و ورود به فضای نورانی توحید، با ولایت معصومین حاصل می شود، نه با سلوک و ریاضت و بلای ما؛ همه این ها مؤثرند ولی عامل اصلی، بلای حضرت است؛ به وسیله آن عنایت و شفاعت و هدایت است که همه می رسند؛ انبیا هم در مدارج خود با ولایت سیر می کنند؛ همه دستورات و ریاضات و... یک طرف، آن بلایی که حضرت برای هدایت ما تحمل کرده اند، یک طرف؛ بنابراین با آنکه ما می توانیم مراتبی از سلوک را با بلای خودمان سیر کنیم، ولی مراحل اصلی سلوک با بلای اولیای خدا طی می شود؛ نتیجه آن نیز همان درک مقام محمود است که در زیارت عاشورا آمده است؛ «واسئله أن یبلغی المقام المحمود لکم عندالله» البته منظور از «یبغلنی» این نیست که من به مقام حضرت برسم؛ حتی طلب نمودن آن مقام هم باعث هبوط حضرت آدم شد؛ آن مقام را به کسی نمی دهند؛ محال است کسی به مقام محمود نبی اکرم برسد؛ این اصلاً شدنی نیست. «ان یبلغنی» یعنی من آن مقام را درک کنم و میان من و آن مقام حجابی نباشد؛ «أنْ يَجْعَلَني مَعَكُمْ في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ، وَأنْ يُثَبِّتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْق في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَأسْألُهُ أنْ يُبَلِّغَنِي الْمقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللهِ» رسیدن به این مقام ها از برکات و آثار سیر با بلاست که مقام بالاتر از آن هم در سجده قرب آمده است.

سوال: اگر امکان رسیدن به مقام محمود و معيت با اهل بيت وجود ندارد، پس چرا ما از خدا درخواست مي‌کنيم؟

جواب: معنای «أن یبلّغنی» این نیست که من خودم صاحب مقام محمود شوم؛ آن مقام محمود فقط متعلق به نبی اکرم است و هیچ پیغمبری هم به آن نمی رسد. در زیارت جامعه کبیره می خوانید: «لا یطمع فیها طامع» حتی اهل طمع در مقامات هم در این مقام طمع نمی کنند؛ چون نه آن را می‌فهمند، نه حق دارند طمع کنند؛ این مقام، شجره ممنوعه است. عیب بزرگی است که از خدا بخواهیم که خدایا ما خدا بشویم! این همان استکبار است؛ در حالی که ما عبد هستیم و همه شأن ما این است که عبد مطلق شویم. خدا شدن برای ما معنی ندارد!! همه باید نسبت به شأنی که حقیقت نبی اکرم واجد آن هستند، تسلیم و مقر باشیم؛ زیرا رشد ما در همین اقرار و تسلیم است؛ فیض از ایشان می رسد پس همه باید اهل صلوات بر ایشان باشند؛ «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ‏ عَلَى‏ النَّبِيِ‏ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليما»(احزاب/56) شأن ما این صلوات بر حضرت است؛ اگر من بخواهم پیامبر شوم از بهشت اخراج می شوم.

زیارت ادامه پیدا می کند تا اینکه انسان در سجده پایانی به مقام قرب می رسد. قرب در سجده آیه سجده سوره إقراء محصول همین سیر با بلای سیدالشهداء و اهل بیت است؛ انسان در سجده پایانی زیارت عاشورا به مقام شکر در مقابل مصیبت ها می رسد؛ فراز «اللهم لک الحمد حمدالشاکرین لک علی مصابهم اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود» منزلت دیگری از شفاعت است و فراز «و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسين» از آثار این سیر است.

بلای معصوم زمینه ساز سلوک و اخلاق اجتماعی

اخلاقی که مبتنی بر سلوک با بلای ولیّ خدا ایجاد می شود، یک اخلاق فردی که از انسان یک درویش منزوی بسازد، نیست؛ بلکه انسان را در میانه میدان درگیری می اندازد و همه روابط او را تهذیب می کند. در مرحله ای از این سلوک انسان باید به لعن و برائت برسد، در جایی هم به درگیری و حرب؛ آنجایی که لازم است، باید به سلم و سازش و همکاری رسید، آنجایی هم که لازم است، باید جامعه مؤمنین را ایجاد کرد؛ بنابراین بلای عاشورا به اخلاق صوفیانه ختم نمی شود. سلوکی که با بلا شکل می گیرد، انسان را به میدان درگیری می برد و او را تهذیب می کند و می سازد و به آن سیر می رساند.

بنابراین ظلمات به راحتی برداشته نمی شود؛ شیطان کسانی را که می خواهند بدون امیرالمؤمنین راه بروند و چشمشان را به ابتلائات حضرت بسته اند، از معصوم جدا می کند؛ این ها هرچه تلاش هم کنند و ازهد الزاهدین شوند، در دام شیطان و در دستگاه او هستند؛ آنچه دارند توهم زهد و توهم تقوا و توهم ایمان است. پایش که می افتد، همین کسی که ادعای عرفان می کند، با یک جمله، همه رگ های گردنش بالا می آید! این چه عرفان و چه تقوا و چه خداپرستی ای است؟!

به هر حال به نظر می رسد مرکب اساسی سلوک، مرکب بلاست و انسان با توجه کردن به بلای اهل بیت بر سفینه آن ها سوار می شود. این سیر باید با سفینه نبی اکرم باشد؛ حضرت نوح یک سفینه داشت؛ سفینه نبی اکرم هم اهل بیت ایشان هستند؛ «مَثَلُ اهل بیتی کمثل سفینه نور»(5)؛ این سفینه من است که در این دریای مواج انداخته ام؛ باید سوار این سفینه شوید؛ اگر سوار شوید، می رسید. کسی که سوار این سفینه می شود کسی است که اهل نماز و روزه و زکات و حج بوده و همه این صفات حمیده در او موجود باشد؛ همه این ریاضیت ها هست ولی به نظر می رسد سوار شدن در این سفینه یعنی همان توجه به بلای ایشان که انسان را به خود ایشان می رساند و شبهات و وسوسه ها و... را از بین می برد.

تمام تلاش شیطان این است که در انسان نوعی بدگمانی به خدا و اولیای خدا ایجاد کند که البته این بدگمانی همه سرمایه انسان را به باد می دهد. انسان اگر به ولیّ خدا بدگمان شد، به هیچ جا نخواهد رسید. اگر به خدای متعال بدگمان شد، نمی تواند قدم از قدم بردارد. همه تلاش شیطان نیز رسیدن به همین است و اتفاقاً آن چیزی هم که نیت شیطان را آشکار می کند، همین بلای اولیای خدا است که ظلمات را کنار می زند و محو می کند. در ماجرای احراق بیت نقل است که حضرت به پشت درب خانه آمدند؛ دومی گفت: شما چرا آمده اید؟ فرمود: «طغیانک یا فلان»(6)؛ این سرکشی فقط با مقاومت حضرت زهرا سلام الله علیها سرکوب می شود و این ظلمات با نور ایشان محو می گردد؛ ‌حتی جناب سلمان و ابوذر هم نمی توانند در اینجا کاری کنند؛ حتی اگر اقدام کنند و به شهادت هم برسند، بی نتیجه است؛ آن ها باید برای قدم های بعد صبر کنند.

بنابراین آنچه بساط ظلمت سقیفه و بنی امیه را بر می چیند، شهادت سیدالشهداست، نه چیز دیگر؛ در روز عاشورا کل دستگاه باطل در مقابل نبی اکرم صف آرایی کردند و حضرت در این صف آرایی با قربانی کردن سیدالشهداء کار را تمام نمودند؛ یعنی کل جنود باطل در یک جبهه، مقابل جنود حق در باطن عاشورا صف آرایی کردند و حضرت در این درگیری بساط شیطان و شیاطین انس و جن را با آن بلای عظیم جمع کردند؛ بلای عظیمی که طبق روایتی در عیون اخبار الرضا و خصال، حتی ابراهیم خلیل هم نمی تواند آن را تحمل کند؛ آن بلا متعلق به حضرت است. خلاصه اینکه ما باید با این بلا سالک شویم؛ چنین سلوکی ما را به معصوم می رساند و جمع ما را شکل می دهد؛ ما را به جامعه ای بر محور ولی می رساند؛ ما را به درگیری و سلم و حرب و خون خواهی و غلبه بر دستگاه باطل می رساند. این همان سلوک ارزشمندی است که با بلا حاصل می شود.

مراحل سلوک با زیارت عاشورا

مناسک این سلوک فی الجمله در زیارت عاشورا آمده است. زیارت عاشورا با توجه دادن به سیدالشهداء و شأن ابوت ایشان نسبت به عبادالله آغاز می شود؛ «السلام علیک یا اباعبدالله» حقیقتاً ایشان نسبت به همه عبادلله شأن ابوت و پدری دارند؛ «انا و علی ابوا هذه الامّه»(7)؛ این ابوت در وجود مقدس سیدالشهداء هست؛ اگرچه ابوت ایشان فرع ابوت نبی اکرم است ولی خود ایشان نسبت به همه عبادلله صاحب مقام ابوت هستند و هر کسی باید از طریق ابوت ایشان به مقام عبودیت برسد. خدای متعال آن رحمت و اشفاق و فداکاری و توانایی هایی را که برای رساندن افراد لازم بوده، در ایشان قرار داده است. ايشان نسبت به همه عبادلله جنبه ابوت دارند و سلوک همه عبادلله تا مقام عبودیت و قرب با ابوت ایشان است؛ گرچه این ابوت از شئون ولایت نبی اکرم و امیرالمومنین و فاطمه زهرا سلام الله علیهم اجمعین می باشد که در زیارت عاشورا اشاره شده است.

مقام ابوت سیدالشهداء نسبت به عبادالله

این ابوت نخست شامل حلقه اول اصحاب حضرت شده است؛ «ثارالله» و «وتر الموتور»، ایشان هستند؛ ولی این شفاعت و ابوت شامل کسانی می شود که در حلقه اول هستند و توانسته اند تحمل بلا کنند و به فنا و آستان سیدالشهداء حلول پیدا کرده اند. ابوت حضرت که با فداکاری و خون دادن و غربت و مظلومیت ایشان همراه بوده، برای ابوت ایشان است. حضرت برای اینکه عبادلله را رهبری و پدري نماید، و آن ها را سالک کنند، این بلا را تحمل کرده اند. این ابوت، که از طریق بلای ایشان در عالم جاری است، از طریق شفاعت حضرت جاری شده است. هیچ پدری که این چنین برای هدایت فرزندان خود فداکاری کند، وجود ندارد.

سرمایه گذاری حضرت می تواند تک تک بندگان خدا را غنی کند. این سرمایه گذاری در روز عاشورا چنان عظیم است که می تواند همه را تبدیل به سلمان و حبیب کند؛ اگر انسان این ابوت را بپذیرد، از سوی حضرت به نحو تمام سرمایه گذاری هست. اگر در روز عاشورا همه شهدا به مقام حضرت ابالفضل غبطه می خورند به این دلیل است که با دیدن مقام ایشان، می فهمند که نتوانسته اند آن طور که باید از سیدالشهداء و امیرالمؤمنین استفاده کنند؛ حتی مالک اشتر و حبیب هم غبطه می خوردند؛ می فهمند اگر چنین ابوتی بوده، پس خوب بنوت نکرده اند و خوب متنعم نشده اند؛ بنابراین ایشان بساط ابوت و رحامت و محبت و پدری را پهن کرده اند و آنچه را که باید سرمایه گذاری کنند، کرده اند و تا رجعت هم ادامه می دهند.

حال چگونه می توان از این ابوت و شفاعت بهره مند شد؟ چگونه می توان وارد میدان این شفاعت عاشورایی شد؟ چگونه می توان از سفره ای که خدای متعال برای ایشان گسترانده و به شفاعت ایشان برای همه ما گسترده شده، متنعم شد و چه مراحلی را باید طی کرد؟ به نظر می رسد نقطه شروع سیر انسان، توجه به ابوت و شأن ایشان در عالم و بعد توجه به فداکاری و خونی است که برای ابوت عباد در راه خدای متعال داده اند و سپس توجه به آن جمعی است که گرد حضرت و حلقه اول اصحاب ایشان هستند. این توجهات مقدمه این سیر است.

زیارت عاشورا باب ورود به وادی سیر با سیدالشهداء

ورود به این میدان از فراز «لقد عظمت الرضیه و جلت عظمت المصیبه بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام» آغاز می شود؛ براساس این فراز باید با توجه به مصیبت حضرت چنین حالاتی در انسان پدید آید و جلالت و عظمت مصیبت تلقی شود تا این مصیبت در وجود انسان شکل بگیرد. اگر حقیقت این مصیبت در وجود انسان جریان پیدا کند و انسان متوجه شود که چه اتفاقی افتاده، در ادامه، سیر انسان با حضرت شروع می شود و انوار حضرت به انسان می رسد. قدم اول این است که انسان بصیرت پیدا کند و بفهمد که درگیری حضرت با چه کسی بوده و این مصیبت و بلای عظیم از کجا ناشی شده است؛ انسان می فهمد که این درگیری، فقط درگیری با یک شخص و طی یک روز نیست، بلکه درگیری با یک امت است؛ جامعه ای که همدلی و همفکری، رئیس و مرئوس، مقصد و غایت، و آیین و شریعت دارد؛ یعنی جامعه ای که برای خود دین دارد و یک امت است. امت مجموعه ای است که امام و مأموم، و مقصد و مناسک دارد. اگر کسی عظمت کار سیدالشهداء را نفهمد، در تحلیل خود از عاشورا تصور می کند که در سال 61 هجری و در روز عاشورا جنگی (مثل همه جنگ های دیگر دنیا) میان عدنانی ها و قحطانی ها اتفاق افتاد؛ یا نهایتاً آن را به جنگ میان بنی هاشم و بنی امیه تحلیل می کند که تمام شده است و معترض می شود که چرا هنوز هم این جنگ و لعن و... مطرح می شود.

مدعیان روشن فکری واقعاً شعور این معنا را ندارند! علتش هم این است که می خواهند از طریق امثال مولوی به خدا برسند، نه از طریق سیدالشهداء، آن ها نمی فهمند که تنها راه سلوک، سیدالشهداء است. هزار متفکر بزرگ تر از مولوی و کوچک تر از مولوی، در این میدان غرق می شوند؛ اگر او هم مؤمن و شیعه باشد، بی تردید راه را با امام حسین رفته است. کسی که عاشورا را رها می کند و می خواهد بدون عاشورا با او برود، میانه راه متوقف می شود و امواج فتنه او را فرا می گیرد. مي‌گويد: آقا! عاشورا تمام شده، چرا باز هم لعن می کنید؟! چرا خشونت را تداوم تاریخی می‌ دهید؟! این شخص متوجه نیست که این درگیری، درگیری یک امت تاریخی است؛ اولین و آخرین افراد این امت تاریخی چنان رذل هستند که همگی به عاشورا راضی اند.

می فرمود: چرا خدای متعال قتل انبیا را به بنی اسرائیل زمان حضرت نسبت می دهد؟ «يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَق‏»(آل عمران/112) در پاسخ فرمودند: چون این ها راضی به قتل هستند. این ها کسانی هستند که همان راه را ادامه می دهند و روی همان بناهای گذشته، یک بنای جدید می سازند؛ نیامده اند که آن بنا را ویران کنند و از نو یک کار دیگری انجام دهند. این ها یک امت تاریخی هستند که باید از همه آن ها تبری جست؛ در غیر این صورت ظلمات آن ها ما را فرا می گیرد.

توجه به عاشورا عامل بصیرت و شناخت جبهه دشمن

آنچه برای شناخت جبهه تاریخی باطل، از آغاز تا انجام آن، بصیرت ایجاد می کند، مثنوی و امثال آن و ریاضت های این و آن نیست؛ این ها دشمن شناسی و باطل شناسی به کسی یاد نمی دهد و کسی را به عمق و وسعت ظلمات در تکوین و تاریخ آگاه نمی سازد. عمق فعل سیدالشهداء و نورافشانی حضرت است که فضا را روشن می کند و به انسان بصیرت می دهد؛ پس قدم نخست این است که انسان به عاشورای حضرت توجه کند، اين مصیبت در جانش عظمت یابد و آن را درک کند و بفهمد که این مصیبت، متعلق به یک روز و دو روز نیست؛ «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِكَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ» در این فراز همه انبیا تا آخر عالم، اهل الاسلام هستنند. «در بارگاه قدس که جای ملال نیست * سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است» این يک مصیبتِ عادی نیست؛ در کنار قبر سیدالشهداء ملائکه فوج فوج آمده اند و می آیند و مانده اند و تا ظهورحضرت مشغول عزاداری هستند؛ انبیا فوج فوج از سماوات می آیند. این یک امر عادی نیست؛ اگر کسی این حقیقت را نفهمد، عاشورا را آن گونه که در روایات و آیات آمده نبیند، عظمت آن را درک نکند، نفهمد که حضرت چه بلای عظیمی را تحمل کرده اند و شیطان و دستگاه شیاطین انس و جن چه مصیبتی را و به چه کسی وارد کرده اند ـ کسی که ظرفیتش ظرفیتِ هدایت کل است و ظرفیت عبودیتش ظرفیت عبودیتِ کل است ـ و تصور کند که فقط کنار نهر فرات هفتاد نفر به شهادت رسیده اند و این درگیری هم مثل همه جنگ های تاريخ تمام شده است، هرگز نمی تواند بر این کشتی نجات سوار شود؛ بعضی می گویند: در جنگ های اول و دوم جهانی شصت میلیون انسان کشته شده اند، حالا چرا باید هنوز برای هفتاد نفر گریه کرد؟ آن هایی که چشم دلشان را به سوی این مصیبت و بلای عظیم بسته اند و عظمت بلا در دلشان بار نینداخته، از این کشتی پیاده اند و چون از این کشتی پیاده اند، نمی توانند با جبهه دشمن هم درگیر شوند؛ هر طور که وارد میدان شوند، شکست خورده اند.

غزالی از کسانی است که به مقامات عرفانی او تکیه می کنند. انسان در کتاب احیاء العلوم و کتب اخلاقی‌ او غرق می شود؛ البته می گویند در اواخر عمر شیعه شده است. اگر این ادعا درست باشد، سخنی درباره ایشان نداریم؛ ولی همين شخص در احیاء العلوم بحثی دارد که مرحوم علامه امینی آن را در الغدیر نقل کرده و به آن تاخته اند. غزالی وقتی به بحث فضول الکلام ـ یکی از مناسک اخلاقی که درباره سخن اضافه است ـ می رسد، درباره لعن یزید می گوید: معلوم نیست او به قتل امام حسین راضی بوده باشد!! پس نباید او را لعن کرد؛ در حققیت غزالی آبروی خود را برای تطهیر یزید هزینه می کند؛ او اگر همه عبادت هایش را یک طرف بگذارد، همین یک کلمه درباره یزید کل عبادت هایش را محو می کند؛ روایت است که حضرت به ابان بن تغلب فرمودند: «لا دین لمن دان الله بولایه إمام جائر لیس من الله، ولا عتب على من دان بولایه إمام عادل من الله... لان سيئات الامام الجائر تغمز حسنات أوليائه وحسنات الامام العادل تغمز سيئات أوليائه»(8)

بنابراین اگر ذره ای از گناه و طغیان و استکبار و شیطنت یزید به کل عبادت امثال غزالی اضافه شود، چیزی از عبادت امثال غزالی باقی نمی ماند؛ با این وصف او به چه دلیلی خود را به یزید گره می زند؟! چرا با این همه کتاب که نوشته، چنین وضعیتی دارد؟ چون تصور می کند خودش می تواند راه را طی کند؛ به همین دلیل چشم از امام حسین برداشته است! اگر چشم به بلای امام حسین می دوخت، می فهمید که اولین و آخرین آن ها فاسد هستند و از همه آن ها تبرّی می جست؛ مثلاً دباره لعن کردن یا لعن نکردن قاتلان امام حسین سخن گفته و می گوید: قاتلان ایشان را به شرطی که توبه نکرده باشند، می توان لعن کرد؛ چون اگر توبه کرده باشند، نمی توان آن ها را لعن کرد. اگر بلای امام حسین را می دید، می فهمید که اول و آخر آن ها یعنی کل جبهه باطل را باید لعن کرد؛ «لعن الله امه قتلتکم و لعن الله الممهّدین لهم بالتمکین من قتالکم» در زیارات دیگر مانند زیارت وارث هم فرازهایی همچون «لَعَنَ اللَّهُ أُمَّهً سَمِعَتْ بِذَلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ»(9) یا در زیارت عاشورا فرازی مانند «بَرِئْتُ اِلَی اللّه وَ اِلَیکمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیائِهِمْ وَ اَتْبَاعِهِمْ وَ اَوْلِیائِهِمْ» آمده است؛ در حالی که انسان جرأت نمی کند یک نفر را بی دلیل لعن کند، چگونه به این لعن می رسد؟ آیا کسی حق دارد یک مؤمن را لعن کند؟ در روایت آمده است که به امام صادق عرض شد: کسی از دوستان شما گناه کبیره انجام داده است؛ آیا از او تبری بجوییم؟ فرمودند: خیر؛ بلکه از عملش تبری بجویید، نه از خودش؛ چون عملش بد است؛ سپس عرض کرد: آیا بگوییم فاسق است؟ فرمودند:‌ خیر؛ بگوييد فاسق العمل است؛ چون او طیب الروح است. با این وصف چگونه می توان کسی را لعن کرد و به این لعن رسید؟ لعنی که اگر کسی به آن نرسد، ظلمت آن ها او را غرق می کند. همین لعن و تبرّی است که بین انسان و آن ها حجاب می شود و اجازه نمی دهد که ظلمات آن ها او را در خود فرو ببرد و غرق دنیاپرستی کند.

اگر امروز تمدن غرب انسان ها را با خود می برد، دلیلش تبری نجستن از غرب است؛ چون آن را لعن نمی کنند و در نظرشان شیرین جلوه می کند. قرآن می فرماید: «مَثَلُ‏ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى‏»(محمد/15) فرمود: منظور از خمر در این آیات علم امام است. به جای اینکه از نهر علم امام بنوشند، کنار نهرهای شیطان نشسته و می خورند و لذت می برند؛ چون لعن نمی کنند و تبری نمی جویند.

سوال: در جایی که شیعه و سنی هستند، گفته می شود که آشکارا تبری نجویید.

جواب: بله این تقیه است و سخن دیگری می باشد ولی تبری نجستن گاهی موجب می شود باب هدایت به روي انسان بسته شود. ما دو وظیفه داریم که ائمه این دو وظیفه را با هم انجام داده اند. ایشان هم به شدت تقیه می کردند، هم معارف را به ما رسانده اند. زیارت عاشورا و «صنمي قريش» از چه کسی رسیده است؟! ما باید برای دوستان خود حقیقت را بگوییم؛ البته با تقیه.

آقای غزالی در «سرالعالمین» می گوید: «یحرم علی المواعض ذکر مقتل الحسین» یعنی واعظ که منبر می رود، روضه نخواند! چرا روضه می خواند؟! می دانید که در گذشته بسیاری از اهل سنت هم روضه می خواندند؛ بعد می گوید: «لانه یهیج البغض علی الصحابه و هم من اعلام الدین» چون روضه غضب را علیه صحابه تحریک می کند، در حالی که آن ها پرچمداران اسلام هستند؛ ولی عاشورا چه ارتباطی به صحابه دارد؟! مگر صحابه، امام حسین را کشتند؟! یزید و ابن زیاد که صحابه نبودند. دلیل این حرف غزالی این است که او می فهمد اگر این جریان دنبال شود به صحابه و سقیفه می رسد. زینب کبری سلام الله علیها خطاب به سید الشهداء عرض می کردند: ای کسی که روز دوشنبه خیمه تو را غارت کردند؛ در حالی که دوشنبه روز سقیفه است، نه روز عاشورا. به همین دلیل غزالی می گوید عاشورا را فراموش کنید تا وجهه صحابه خراب نشود. اگر صحابه دخیل نبوده اند، چرا در روضه حضرت بغض ها علیه آن ها تحریک شود و اگر دخیل بوده اند، بگذار تحریک شود.

اگر ناصبی ها روز عاشورا دعوت به جشن می کنند، به همین دلیل است؛ چون می‌فهمند امام حسین دودمان اولین و آخرین پرچمداران طغیان را به باد داده و دست همه آن ها را رو کرده است. آن ها می گفتند: ما خلیفه رسول الله هستیم! در حالی که پیش از آن حضرت فرموده بودند: «می بینم که بر منبر من بالا می روند و مردم را به قهقرا بر می گردانند» یعنی مردم را به دنیا پرستی، بت پرستي و نفس پرستی مدرن بر می گردانند. این دعوت به نفس پرستی و بت پرستی از منبر خلافت صورت گرفته است. حال چگونه می شود این حقیقت را آشکار کرد؟ اینجاست که سیدالشهداء می آید و می ایستد و آن ها برای اینکه به دنیای خود برسند، می خواهند حضرت را از سر راه بردارند. حضرت، دستگاه شیاطین انس و جن و جریانی را که شصت سال ادعای خلافت کرده، به ایستادن مجبور می کند و حضرت هم استقامت می کنند تا آن ها به اجبار بدترین جنایت ها را مرتکب شوند. طفل شش ماهه را روی دست پدر بکشند، آب را ببندند، خیمه ها را آتش بزنند و... حالا دیگر کسی نمی تواند بهانه بیاورد که من حق و باطل را نمی فهمم. این آن چیزی است که چشم ها را باز می کند، جریان ظلمت را کنار می زند و آن روی سکه شهوات و ادعای بشردوستی و ناصح بودن دروغین را که در قران آمده است: «وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»(اعراف/21) آنها را آشکار می کند؛ بنابراین آنچه مشت شیاطین انس و جن را باز می کند، عاشوراست؛ به همین دلیل دشمن می خواهد اثری از این حقیقت نباشد یا اینکه تحریف گردد و واقعیت آن آشکار نشود. اگر در تصور آن ها درگیری حضرت ـ که درگیری با کل جریان باطل است ـ به درگیری تاریخی عدناني و قحطانی و کذا و کذا تبدیل می شود، به همین دلیل است.

توجه به مصیبت و بکا، مقدمه درک عظمت مصیبت عاشورا و نیل به شفاعت حضرت

بنابر آنچه گفته شد اگر کسی عظمت مصیبت حضرت را نفهمد، سالک نمی شود؛ پس باید عظمت این مصیبت درک شود که این امر هم با بکا شروع می شود. فرمود: یک قطره اشک بر حضرت گناهان را می آمرزد؛ چون همین قطره اشک، ما را به درک بلا و بعد درک عظمت بلا، سپس به درک جبهه دشمن و موضع گیری و بصیرت می کشاند، و به صف بندی و قتال خون خواهی سوق می دهد؛ پس اين یک سلوک متفاوت است؛ «فَلاَندُبَنَّکَ صَباحَاً وَ مَساءً»(10) اگر حضرت این‌ گونه می گویند، پس ما باید چه کنیم!؟ «حتی اموت بلوعه المساء» به نظر می رسد نقطه ورود به این سلوک، ابتلای به بلاست و نقطه شروع آن نیز مصیبت است؛ البته این ها الزاماتی دارند که از آن جمله طهارت سرشت است؛ نفس توجه، بکا، گریه و فانی شدن در آن حادثه و سپری شدن شب و روز انسان با آن حادثه، اصل کار است. شخصی گفته بود: مگر امام زمان بی کار است که صبح و شام گریه کند؟ در جواب باید گفت: مگر همه کارهای خود این فرد چقدر می ارزد که فکر می کند امام زمان بی کار است؟ اتفاقاً امام زمان چون کار دارند، صبح و شب گریه می کنند؛ چون می خواهند عالم را اصلاح کنند و بساط ظلمت را برچینند. کسی که می خواهد اصلِ ریشه شیطان را قطع کند و انتقام بگیرد، باید چشم از این حادثه بر ندارد؛ او صاحب این حادثه است؛ «وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِف فِّي الْقَتْلِ»(اسراء/33) درباره امام زمان است؛ منظور از «من قتل مظلوما» سیدالشهداء است و منظور از «فقد جعلنا لولیک سلطانا» وجود مقدس امام زمان . طبق روایات منظور از «فلا یسرف فی القتل» این است که اگر حضرت ولی عصر اولین و آخرین کسانی را که در صف مقابل سیدالشهداء هستند بکشد، اسراف نکرده است.(11)

پس این سلوک، سلوک با بلای نبی اکرم است که عاشورا یک جلوه آن است؛ ابوت حضرت از طریق این حادثه عظیم محقق می شود و رسیدن به ابوت و شفاعت حضرت نیز از مدخل توجه به این مصیبت است. انسان باید مصیبت را تلقی کند تا به عظمت و جلالت مصیبت پی ببرد؛ این امر موجب بصیرت انسان می شود و انسان را به جبهه تاریخ حق و باطل می رساند. با اینکه عوام شیعه تفصيل این حقایق را نمی دانند ولی فریب این قبیل حرف ها و ادعاهای بنی امیه و بنی عباس و صحابه بودن برخی را نمی خورند. برخی با افتخار این عبارت را می گویند که «أصحابى کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم» چرا حتی یک عوام روستایی شیعه نادرست بودن این را می فهمد ولی عالم آن ها نمی فهمد؟ اگر عظمت مصیبت نبی اکرم را درک می کردند و مانند شیعه هزار سال گریه پشتوانه وجدان تاریخی خود آن ها بود، آنگاه می فهمیدند که کل این جبهه، باطل است و بعد به لعن یک امت می رسیدند.

عرض شد که امت جمعیتی است که دارای امام، مقصد، دین، مکتب و آرمان های مشترک می باشند. «امّ» هم از ماده «قصد» به معنی مقصد واحد داشتن است. امت بودن، آن ها را به هم گره زده است؛ بنابراین همگی آن ها از گذشتگان و آیندگانشان لعن می شوند؛ چنان که همگی امت حضرت مستحق رحمت هستند.

بنابراین از اینجا بصیرت پیدا می شود و انسان به موضع گیری می رسد؛ موضع گیری هم از لعن یک امت شروع می شود؛ «فلعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور عليکم» لعن بر آن ها که بنای ظلم را گذاشتند، آن هایی که کشتند و آن هایی که تمهيد کردند. لعن به عنوان قدم اول بسیار مهم است. ولی «لعن» چيست که اين قدر از آن می ترسند؟ لعن یعنی خدایا از رحمت تو دور باشند. اين سخن که بد نیست؛ اصلاً کسانی که با رحمه الله الواسعه درگیر هستند و دشمنی دارند، چگونه می توانند به رحمت برسند؟! دلیل این لعن و تقاضای ما از خدا این است که مبادا در دل ما نسبت به آن ها رحمتی پیدا شود. کمترین اشفاق، رحمت، دلسوزی و اعتقاد به وجود خیر در آن ها از اسرار پنهانی شیطانی است. در دعای ماه رجب از خدا می خواهیم که «اصلح لنا خبیئه اسرارنا»(12) خبیئه اسرارنا جایگاه غضب خداست که اگر کسی در آنجا دلش برای آن ها بسوزد، از خدا فاصله گرفته و کافر می شود؛ به همین دلیل به قوم لوط می گویند: «وَ لا يَلْتَفِتْ‏ مِنْكُمْ أَحَد»(هود/81)؛ اصلاً به آن ها التفاط نکنید؛ نه فقط برنگردید و نگاه نکنید بلکه همه تعلقاتتان را قطع کنید؛ حتی اگر برادر، پدر، مادر، خواهر، دوست یا همسر شما باشند؛ خدا می خواهد این ها را عذاب کند. اگر تعلقتان را قطع نکردید و دلتان سوخت، خودتان هم عذاب می شوید. آنجايي که خداي متعال غضب می کند، جای رحمت نیست؛ چون همه رحمت ها به او بر می گردد. جایی که من دل می سوزانم اگر آنجا خدای متعال غضب کرده باشد، رحمت من شیطانی است و این نقطه اتصال من به شیطان است؛ پس این لعن ما را آماده می کند تا فاصله بگیریم، دل نسوزانیم و در آن ها خیر نبینیم؛ چون آنجا واقعاً خیری نیست؛ «عدونا اصل کل شر و من فروعهم کل قبيح و فاحشه» اول و آخر این امت فحشاست؛ نماز و روزه اش فحشاست.

پس این لعن برای فاصله گرفتن است و این فاصله گرفتن، شرط سلوک است. در غیر این صورت حضرت فرمودند: حتی اگر کسی هزار سال بین رکن و مقام نماز بخواند، اگر بدون ولایت حضرت امیر باشد، با صورت در آتش جهنم است؛ چرا که «لانّ سيّئات الامام الجائر تغمز حسنات أوليائه»(13) یک احراق بیت، یک دست حضرت امیر را بستن، همه عبادت های اول و آخر تاریخ را می سوزاند! آدم گاهی چهل سال عبادت می کند، ولی با یک غیبت کردن از مؤمن یا با یک تهمت زدن، چهل سال عبادتش از بین می رود. همه عبادت ها یک طرف، حمله به خانه نبی اکرم ، بیت نبوت، «دار سلطان الولایه» ـ به تعبیر امام هادی در زیارت جامعه ائمه المومنین ـ چگونه توجیه و جبران می شود؟ حالا هر قدر هم ریاضت بکشند و نماز بخوانند بی فایده است. مگر اینکه توبه کنند و مانند حر به درب خانه حضرت برگردند. آنها نماز هم می خوانند! ولی برای چه نماز می خوانند! مگر نمازخواندن مسخره است؟! طواف کعبه هم می کنند! اگر بروند دور میکده ها بچرخند، بهتر است؛ چه کار با خانه خدا دارند؟! خانه خدا محاذي عرش است؛ طواف، حول انوار ائمه است؛ این ها چرا اینجا می چرخند؟!

بنابراین اگر چنین نباشد، اصلاً سلوکی نیست. حضرات معصومین حذف شده اند که همه مدعی سلوک و عرفان شده اند! کدام عرفان، کدام سلوک و کدام رشد؟! اگر از من بپرسند که آیا فلان فرد سالک است یا خیر، اگر او را نشناسم، به او می گویم: اولین و آخرین دشمنان اهل بیت را لعن کن؛ اگر لعن کرد، می گویم تو سالک هستي و اگر نکرد، قطعاً سالک نیست. همه عمر هم نماز بخواند، بی فایده است؛ شیطان هم شش هزار سال نماز خوانده است؛ اينکه مهم نیست. جوکی های هندی هم ظرف نجاسات را روی آتش می گذارند، چند سال به هم می زنند، بعد هم از آن می چشند و به تو می گویند چه چیزی در جیبت داری، از کجا آمده ای، کجا می روی، چه می خوری و... ولی این حرف ها ارزشی ندارد. و السلام علیکم و رحمه الله...

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏8، ص: 243

(2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏91، ص: 147

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 195

(4) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص: 179

(5) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏23، ص: 104

(6) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏30، ص: 293

(7) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص: 85

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 375

(9) تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص: 114

(10) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 501

(11) كامل الزيارات، النص، ص: 63

(12) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 804

(13) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 634