نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 30 آبان 1398 - Thu, 21 Nov 2019

جلسه بیستم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ سیر با بلا و امتحان فاطمه زهرا و رسیدن به تسلیم و تطهیر

متن زیر جلسه ششم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 24 آبان ماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه بحث مسئله اخلاق و سیر و سلوک در وادی توحید و ولایت فرمودند اساس سلوک اخلاقی، توحید بوده و طریق جریان توحید در اخلاق نیز تولی و تبری است، طریق تولی و تبری را توجه و درک بلای اولیای الهی علیهم السلام ذکر می کنند. از نظر ایشان در این میان بلای حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها نیز، بر اساس معارف موجود در زیارتنامه حضرت، یکی دیگر از طرق سیر و سلوک مؤمنین است. استاد در شرح مختصری بر این زیارتنامه نورانی به امتحان حضرت که پیش از خلقت ایشان روی داده اشاره کرده و مراحل همراهی با بلای ایشان را بیان می نمایند. طبق روایات موجود یکی از ابتلائات شاخص ایشان مصیبت سیدالشهدا علیه السلام است که ظاهراً حضرت با کراهت آن را می پذیرند و خدای متعال هم ایشان را بر این ابتلا صابر می یابد و سیدالشهدا علیه السلام را به ایشان عطا می کند. ابتلائات معصومین علیهم السلام موجب رفع تردیدها و بستر همراهی عوالم با ایشان و موجب شمول شفاعت برای همراهان ایشان است. البته همراهی با ایشان نیازمند مقدماتی است که اولین مرحله آن رسیدن به مقام محبت و ولایت و پس از آن مقام تسلیم و مرحله بعدی مقام تصدیق است. اگر انسان به مقام تصديق برسد، او را رهبري کرده و به مقامي مي رسانند تا ملحق شود؛ این مرحله همان مرحله شفاعت است؛ اینجاست که انسان با الحاق به اولیای الهی علیهم السلام به مقام طهارت می رسد. در نهایت می توان گفت که حقیقت سلوک همراهی با نبی اکرم صلی الله علیه و آله و اولیای الهی علیهم السلام در عهد ایشان است...

جریان ابتلاء فاطمه زهرا و سیر امت با مصیبت ایشان

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. اساس سلوك اخلاقي، توحيد است؛ طريق جريان توحيد در اخلاق و صفات انسان، طريق تولي و تبري است؛ يكي از شئوني كه ما را در تولي و تبري كمك مي كند، توجه به بلای اوليای خدا یا بنا بر آنچه در دعاي ندبه آمده است، توجه به ربوبيت خداي متعال نسبت به اوليائش می باشد؛ اين ربوبيت، ربوبيت در متن ميثاق ها و عهدها و ابتلائات است. دلیل اصرار بنده بر این موضوع این است كه جاي چنین بحثی در موضوع اخلاق خالي می باشد؛ يعني مسئله سلوك با بلا ـ به ویژه بلای اوليای خدا ـ امري است كه در مباحث اخلاقی به آن پرداخته نشده است.

زيارتنامه كوتاهي درباره وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله عليها ـ البته با كمي اختلاف ـ وارد شده که با توجه دادن به امتحان يا ابتلایي كه وجود مقدس صديقه طاهره سلام الله عليها داشتند، آغاز می شود؛ «يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللهُ الَّذى خَلَقَكِ قَبْلَ اَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً»(1)؛ اين امتحان مربوط به پیش از خلقت حضرت است؛ خداي متعال پايداري بر اين امتحان و عهد الهي را در اين وجود مقدس يافته است؛ اين توجه، مقدمه همراهي ما با ایشان است و اين همراهي در دو يا سه مرحله توضيح داده شده است؛ «وَزَعَمْنااَ نّالَكِ اَوْلِيآءُ وَمُصَدِّقُونَ» و بعد «وَصابِرُونَ لِكُلِّ ما اَتانا بِهِ اَبُوكِ، صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ، وَاَتى بِهِ وَصِيُّهُ» اين هم همراهي ما است. حاصل این همراهی چيست؟ «فَاِنّا نَسْئَلُكِ اِنْ كُنّا صَدَّقْناكِ، اِلاّ اَلْحَقْتِنا بِتَصْديقِنا لَهُما»

در اینجا درخواست ما اين است كه با دستگيري حضرت به حقيقت نبوت و ولايت راه پيدا كنيم و به اين مقام ملحق شویم؛ حاصل آن نیز «لِنُبَشِّرَ اَنْفُسَنا بِاَ نّا قَدْ طَهُرْنا بِوَلايَتِكِ» و رسيدن به مقام طهارت و پاكي است كه اين طهارت و پاكي با اتصال انسان به سرچشمه حقيقي نبوت و ولايت واقع مي شود؛ يعني اگر انسان اين ارتباط و پيوند را برقرار نكند، به طهارت و پاكي راه نمي یابد. در اين بيان بسيار كوتاه به چند نكته توجه داده شده است؛ مطلب نخست توجه به رابطه اين وجود مقدس با خداي متعال، توجه به عهد و ميثاق ایشان با خداي متعال، و توجه به پايداري و صبر بر آن عهد و امتحان الهي است كه اين هم مربوط به قبل از خلقت ایشان می باشد؛ البته ممكن است وفا پس از خلقت و در عالم دنيا باشد؛ نکته دوم، همراهي هاست و سپس پايان آن، كه رسيدن به حقيقت ولايت كليه و نبوت نبي اكرم صلي الله عليه و آله و حقيقت طهارت است.

عهد ابتلای حضرت در عوالم پیش از خلقت

معنی بخش نخست زیارت این است که مراد اصلی از خلقت، ايجاد نيست؛ قبل از خلقت حضرت در اين عوالم، در عالمي دیگر از حضرت عهد گرفته شده و از ایشان ميثاق عبوديت خواسته شده است. «خلق» فقط به معني اصل ايجاد نيست؛ بلكه هر تحولي كه در شیء پيدا مي شود و با آن وارد يك مرحله جديدي از كمال مي گردد، خلقت نامیده مي شود؛ «خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً»(مومنون/14) هر مرتبه اي از كمال جديد كه به موجود عطا مي شود، مرتبه اي از خلق است؛ تعبير «قَبلَ أن يَخلُقك» شايد ناظر به اين باشد كه قبل از خلقت در اين عوالم، خداي متعال در يك مقامي امتحاناتي از ایشان به عمل آورده و عهدهايي از اين وجود مقدس گرفته و پايداري ايشان را بر اين عهدها يافته است؛ «فَوَجَدَكَ صابرةً» البته ممكن است وفاي به اين عهدها به تدريج در عوالم بعد و در اين عالم واقع شده باشد؛ ولي اصل عهد، عهدي است كه قبل از اين خلقت، حتي قبل از ظهور حضرت در اين منزلت از خلقت واقع شده است؛ پس اين يك تنبه است كه خداي متعال اوليایي دارد كه قبل از تنزل در عوالم و ظهور در لباس خلقت، مورد ابتلا و امتحان قرار گرفته اند؛ حضرت هم بر آن امتحان و عهده ايستادگی کرده، خداي متعال هم او را بر اين عهد صابر يافته است؛ اين امتحانات فراوان هستند.

يكي از امتحانات آشكار حضرت، امتحان به وجود مقدس حضرت سيدالشهدا عليه السلام است؛ خداي متعال مي فرمايد: «وَ وَصّيْنَا اْلإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمّهُ كُرْهًا وَ وَضَعَتْهُ كُرْهًا»(احقاف/15) امام صادق عليه السلام در شرح این آیه فرمودند: اين كدام مادري است كه هنگام وضع حمل حالت كراهت داشته باشد؟ مراد از این مادر فاطمه زهرا سلام الله عليها است که همگام اعطای سیدالشهدا علیه السلام به ایشان، جبرئيل آمد و خبر داد كه خداي متعال مي خواهد هديه و فرزندی به شما عطا کند؛ ولي این فرزند بلای عظيمي هم به همراه دارد. به تعبير بنده حضرت با خداي متعال در این باره چانه زدند؛ اين تعبير شاید مؤدبانه نباشد؛ ولی شما اشكال به لفظ نكنيد؛ بالاخره درباره اين مسئله به خداي متعال عرض حاجت كردند تا اینکه خداي متعال فرمود: من در مقابل اين امر به ايشان چند چیز مي دهم؛ يكی اينكه امامت را در نسل ايشان قرار مي دهم و دوم اینکه وجود مقدس حضرت بقية الله علیه السلام كه تحقق همه اهداف انبيا علیهم السلام به دست ايشان است، از نسل مبارك ايشان خواهد بود. بدین ترتیب حضرت هم قبول كردند.

آن امتحان و بلای عظيم، عهدي است كه از حضرت گرفتند و حضرت را نیز بر آن عهد صابر يافتند. به نظر می رسد که بسیاری از اين امتحانات، براي شفاعت بوده است؛ يعني معصومین علیهم السلام براي اينكه شفاعت كنند و هدايت و رحمت الهی به وسيله آن ها جاري شود، بايد عهدهايي را با خداي متعال ببندند؛ اين ها از لوازم عهد شفاعت ایشان با خداي متعال و مقام حمد و لواي حمد و مقام شفاعت است؛ پس توجه داشتن به این حقیقت كه حضرت عهدهایی با خداي متعال بسته اند، بر این عهدها صابرند و همه اعمالشان الهي است، مقدمه همراهي انسان با حضرت است. در حقیقت اوليای خدا قرارهايي با خدا بسته و ميثاق هايي با خداي متعال داشتند كه اين ميثاق ها نشانه بندگي آن هاست؛ همه حركات آن ها در مدار عبوديت و پرستش و بندگي خداي متعال بوده و مطلقاً از مدار بندگي خارج نمي شدند؛ همه زندگي آن ها وفاي به عهد بوده است؛ در زيارت سيدالشهدا علیه السلام بارها آمده است: «اَشْهَدُ اَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللهِ وَجاهَدْتَ فى سَبيلِ اللهِ وَعَبْدتَ اللهَ مُخْلِصاً حَتّى اَتيكَ الْيَقينُ» انسان باید توجه كند كه وليّ خدا كسي است كه تمام زندگي اش در عهدهايش با خدا گذشته و تمام تلاشش اين بوده كه آن عهدها به خوبي وفا شوند.

کل زندگی اين وجودهاي مقدس، عهد و وفای به عهد است؛ بسياري از اين عهدها در مقام هدايت و شفاعت ما هستند؛ با خداي متعال قرار بستند كه اين عهدها را تحمل كنند تا بتوانند دستگيري نمایند و ديگران را هم به خداي متعال برسانند. اين، مقدمه ورود ما به همراهي و معيت با اوليای خدا و بهره مندي از شفاعت و هدايت آن هاست. دو يا سه مرحله ای كه در اين بيان نوراني آمده اين است كه ابتدا بايد به مقام محبت و ولايت آن ها برسيم؛ «و زعمنا انالك اولياء» برای سالك شدن بايد ولايت آن ها را درك نماییم، ولي و محبّ آن ها شويم و ولايت آن ها را بپذیریم و تحمل كنيم؛ دوستي و محبت، کمترین حد اين ولايت است. ما به گمان خود جزو محبين هستيم و رابطه ما رابطه محبت و خشوع است.

مقام تصدیق کردن اولیای الهی

مرحله بعدی، تصديق اوليای خداست؛ «و زعمنا انالك اوليا و مصدق» قدم دوم بسيار مهم است؛ انسان در سلوك خود بايد به مقام تصديق برسد تا بهره مند شود؛ برای مثال: یکی از مقاماتی که درباره وجود مقدس حضرت ابالفضل علیه السلام آمده اين است كه «اَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْليمِ وَالتَّصْديقِ» این مقام، مقام تصديق است. گاهی به نظر می رسد که مقام تصديق مقام سهل الوصولی است! ولی اگر ما نسبت به ولي خدا در ميدان امتحان قرار بگيريم، تصديق كردن بسیار مشکل خواهد بود؛ یعنی انسان در متن امتحان، نباید هيچ ترديدي در حقانيت آن ها داشته باشد. گاهی انسان بيرون از صحنه ايستاده و ممكن است به راحتی تصديق كند؛ ولي اگر خداي متعال انسان را به ولايت آن ها امتحان كرد و تكليف سخت شد، آنجاست كه تصديق، كار آساني نخواهد بود؛ يعني رسیدن به مقام تصدیق مقدماتي مي خواهد؛ به عنوان مثال: براساس قرآن، موساي كليم علیه السلام بعد از دريافت الواح تورات، مأمور یافتن معلم الهي می شود؛ حالا يا مأمور مي شود يا خودش با طوع به دنبال آن معلم الهي راه می افتد؛ «آتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنّا علماً»(کهف/65). در روايت آمده است که موسای کلیم علیه السلام بعد از دریافت الواح تورات متوجه مي شود که خداي متعال به او مي فرمايد: ما ولي اي داريم كه «آتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنّا علماً» موساي كليم علیه السلام با همراه خود که شاید ـ وصيّ حضرت بوده ـ راه می افتد؛ وقتي مي خواهند به طرف اين معلم الهي بروند، تعبير حضرت موسي علیه السلام اين است كه «لا أَبْرَحُ حَتّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا» من دست برنمي دارم، يا به نقطه تلاقي دو دريا كه محل ولي خداست می رسم و معلم الهي را پيدا می كنم، يا یک دوران طولانی به دنبالش می گردم؛ «حُقُب» به معنی دوران طولاني است كه گاهي به هشتاد سال هم می رسد؛ يعني موساي كليم علیه السلام بعد از دریافت الواح تورات با اين عزم به راه افتاده است؛ موسای کلیم علیه السلام مي داند او يك معلم الهي است كه «آتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنّا علماً» یعنی علمش را از كتاب و استاد نگرفته، بلکه علمش «من لدّنا» و از محضر خداي متعال است؛ بعضي جمع هاي قرآن را اين گونه تصور مي كنند كه منظور از «من لدّنا» وسائط فيض هم هست؛ يعني اين علم از جانب خداي متعال با وسائط فيض به اين معلم الهي رسيده و او شاگرد انسان هاي متعارف نبوده است؛ علم را از وسائط فيض الهي دريافت كرده كه ظاهراً حضرات معصومين علیهم السلام هستند.

موساي كليم علیه السلام با جستجوی علائم، آن معلم الهي را با هوشياري پيدا كرد؛ در این مسیر ماهي درون سفره حضرت زنده شد و به دريا پرید؛ وقتي موساي كليم علیه السلام به همراهش گفت: «آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَبًا» او به حضرت عرض كرد: «إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصّخْرَةِ وَ اتّخَذَ سَبيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا» آنجا كه ما تكيه داديم و استراحت كرديم این ماهی زنده شد؛ موساي كليم علیه السلام فهميد که هر چه هست، همان جاست؛ آن سرچشمه حيات آنجاست؛ به همان جا بازگشت و آن معلم الهي را پيدا كرد و بنای شاگردي گذاشت؛ «هَلْ أَتّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَني مِمّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» تصور کنید موساي كليم علیه السلام چگونه با فرعون برخورد مي كند؛ بعد از دريافت الواح تورات به اين معلم الهي متواضعانه مي گويد: «هَلْ أَتّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَني مِمّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» جواب آن معلم الهي هم اين است كه «إِنّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْرًا وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»

معلم الهی از موسی علیه السلام عهد و میثاق مي گيرد و با هم همراه می شوند. در مسیر همراهی سه امتحان پيش مي آيد و موساي كليم علیه السلام در هر سه امتحان به معلم خود اعتراض مي كند؛ «رَكِبا فِي السّفينَةِ خَرَقَها قالَ أَخَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا» اين آیه با آن جمله قبلي چگونه سازگار است که می فرماید: «هَلْ أَتّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَني مِمّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» صبر بر بعضی امتحانات در ظاهر آسان است؛ ولي اگر انسان بخواهد وليّ خدا را در همه احوال و امتحانات ـ به ویژه آنجا كه انسان به مجهولات امتحان مي شود و سرّ کار را در اختیار ندارد ـ همراهی کند و صبر نماید، بسیار سخت است. آنچه انسان را در این صبر كمك مي كند، توجه به همين نكته است؛ «وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْري ذلِكَ تَأْويلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا»(کهف/82)

آدم باید بفهمد که وليّ خدا كاری را بدون امر الهی انجام نمی دهد و هر چه هست، امر الهی است. اين درک، صبر و استقامت و تصدیق را آسان مي كند؛ مقام تصديق یعنی انسان در همه احوال، صدق آن ها را باور داشته باشد. يقين داشته باشد كه هر چه آن ها انجام مي دهند، عين صدق و حق بوده و برابر با عبوديت و بندگي است و هيچ تخلفي از مقام عبوديت در ایشان نيست؛ البته اين تصديق هم كار آساني نبوده و كار سختي است. انسان اگر تعلقاتي داشته باشد كه آن تعلقات با مسير ولي خدا همراه نباشد، اين تعلقات مي تواند لغزشگاه او باشند و انسان را به شك درباره ولي خدا برساند و اين شك به ريب و بدگماني و سپس به تكذيب تبدیل شود.

مقام تسلیم، طریق رسیدن به مقام تصدیق

يك سير از اين طرف وجود دارد که شك و ريب و تكذيب است؛ يك سير هم از آن طرف هست كه شامل تسليم و تصديق است؛ اگر انسان در مقام تسليم نباشد، نمي تواند تصديق كند. حضرت فرمودند: «لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْ‏ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِين‏»(2) بعد حضرت اين آيه قرآن را خواندند: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليمًا»(نساء/65). اين مقام تسليم محض، مقامي است كه مقام ايمان و مقدمه تصديق است. در كافي شريف آمده است كه فرمودند: «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ‏ حَتَّى‏ تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا أَبْوَاباً أَرْبَعَةً لَا يَصْلُحُ أَوَّلُهَا إِلَّا بِآخِرِهَا»(3). مقام تسليم، تصديق، معرفت و صلوات مراحل سير هستند؛ نسبت به اوليای خدا هم اين گونه است و انسان نسبت به ایشان هم به مقام ولايت و حب و تصديق می رسد؛ تصدیق افعال عظيم و تصرفات معصومین علیهم السلام و شک نکردن در حقانيت آن ها بسیار دشوار است؛ يعني انسان باید به مقامی برسد که وقتي حضرت امير علیه السلام پا به ميدان جنگ صفين مي گذارند و نيزه و شمشير به میان مي آيد، با دیدن كشته شدن ها و كشتن ها و عوارض فراوان جنگ، در حقانيت حضرت امير علیه السلام شك نكند؛ حتي هنگامی که حضرت دستور مي دهند تا قرآن هاي ـ قرآني كه بدون وضو نباید آن را مسّ كرد ـ روی نيزه را هدف قرار دهند، تردید نکند که در این موقعیت تردید نکردن در کار حضرت بسیار دشوار است.

سوال: در جايي كه ابوذر هم ترديد مي كند، تكليف امثال ما چيست؟ پس ما هم هيچ چيز نمي شويم! در ضمن شك براي يك انسان معمولی و ساده امكان دارد.

جواب: به همین دلیل است که ابوذر در مقام سلمان نیست. توجه به بلای اوليای خدا مي تواند مقدمه تصديق باشد. انسان اگر شک کند، تنزل حاصل مي شود. ما بايد اين مراحل را طي كنيم؛ اصلاً سلوك یعنی به مقام تسليم و تصديق رسيدن؛ يعني به مقام پايداري بر امر ولايت، هدايت، دين، شريعت و دستورات آن ها رسیدن؛ یعنی انسان هم تسليم باشد، هم تصديق كند، هم بايستد؛ به ویژه در جايي كه امتحان سخت مي شود؛ شخصی می گفت: «راسته هاي فقه را که همه بلدند؛ فقيه آن كسي است كه مي تواند گره های کور فقه را باز كند»؛ یعنی در جايي كه كار سخت مي شود و خداي متعال امتحان سنگين مي گيرد و ما را به ولي خود امتحان مي كند، تصديق كردن و ترديد نكردن سخت است؛ ترديد نكردن در آنجايي كه حضرت به لشكر خوارج و نهروان حمله مي كنند و اين مقدسين ظاهری را يك جا از پا در می آورند، خيلي كار سختي است؛ آنجايي كه يك طرف وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله عليها مي ايستند و يك طرف هم همه صحابه ايستاده اند که برخی پدرهای زنان پيغمبر صلي الله عليه و آله و اصحاب و مجاهدين در جهادها هستند، كار بسیار سخت می شود؛ در اینجا سخت است که انسان بتواند بگويد که حضرت درست عمل مي كنند و دیگران همه باطل هستند؛ اگر در اینجا کسی بگوید: «اصحابي كنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم» شروع ضلالت اوست. نگاه انسان باید به كسي باشد كه عهدهايش را با خدا بسته، قرارهايش را با خدا محكم كرده، پاي قرارهايش ايستاده و به قرارهايش عمل مي كند؛ انسان باید با چنین کسی همراه شود و اگر همه عالم هم مقابل او ايستادند و همه فتنه ها عليه او شدت گرفتند و همه شبهات سر برداشتند، وسوسه ها در او تأثيري نگذارد و استوار بايستد و هيچ شكي نكند.

در امتحان مردم به حضرت امير عليه السلام درباره سلمان روايات متعددي ـ كه در رجال كشي نقل شده ـ آمده است که در اين امتحان «وقع في قلب اباذر و سلمان شيء» در روايات آمده تنها كسي كه در این امتحان از جناب سلمان بالاتر بود و قلبش در اين امتحان مثل پاره آهن بود و ذره اي از آن فتنه ها در او اثر نكرد، جناب مقداد بود. ترديدي که در سلمان پيدا شد چه بود؟ آيا در حقانيت حضرت امير علیه السلام ترديد كرد؟ حضرت در این باره فرمودند: سلمان مي دانست كه حضرت امیر علیه السلام صاحب اسم اعظم هستند؛ خود سلمان هم اسم اعظم جزئيه داشته است؛ يعني مي دانست که نظام عالم در اختيار حضرت است و در دلش گذشت كه حضرت چگونه این بلا را تحمل مي كنند! آیا فتنه اي بزرگ تر و سنگین تر از این باید اتفاق بیفتد تا حضرت وارد ميدان شوند؟ درگيري با حق و ضربه زدن به جبهه حق از این سنگین تر هم ممکن است؟! اینجا بود که حضرت با او برخورد كردند و فرمودند: سلمان! عهد و بیعت خود را با من تجديد كن. گویا فقط در اين صحنه به همين اندازه نتوانست حضرت را تصديقِ مطلق كند؛ البته ما هم نمي دانيم باطن كار چه بوده است. آن هم از جناب سلمان كه همه درجات ايمان را داشته و «منّا اهل البيت» بوده است.

عظمت كار را ببينيد؛ مسئله سلوك این چنین است. ايمان، خود امام عليه السلام است؛ او قائمه ايمان است؛ قائمه حق است؛ همه استقامت ها براي غلبه حق و ظهور توحيد و ايمان، به عهده خود اوست. ما بايد استقامت کرده تا او را تصديق كنيم. استقامت ما هم اين است؛ استقامت ما اين است كه تسليم او باشيم؛ استقامت ما اين نيست كه ما بار را برداريم؛ بار هدايت و ولايت بر دوش اوست؛ ما بايد تصديق كنيم، تسليم باشيم و چنان باشیم که همه فتنه ها و امتحان هاي سنگين هم در ما ترديد نيندازد؛ در این صورت مي توانيم به حقيقت و سرّ ولايت برسيم و از آن سرّ بهره مند شويم که جز این راهي به بهره مندي نيست و آن سِرّ در دسترس ما قرار نمي گيرد؛ حقيقت توحيد فقط آنجا براي انسان آشكار مي شود که مسيرش، مسير تولي، تصديق و تسلیم است. «وَزَعَمْنا اَنّا لَكِ اَوْلِيآءُ وَمُصَدِّقُونَ» مهم تصديق كردن در جايي است كه امتحان سخت مي شود.

گاهی به انسان مي گويند داخل آتش شو؛ اينجا هم امتحان بسیار سخت است. در امتحان عالم ميثاق، خداي متعال آتشي به پا كرد و به اصحاب شمال و يمين فرمود: وارد آتش شوید؛ اصحاب يمين وارد شدند ولی اصحاب شمال تخلف كردند؛ خدای متعال دوباره به اصحاب يمين فرمود: وارد آتش شوید و آن ها وارد شدند و آتش گلستان شد. اصحاب شمال فهمیدند که بیهوده باخته اند؛ گفتند: خدايا دوباره امتحان را تجديد كن؛ خداوند متعال بار دوم امتحان را تكرار کرد؛ آتش برافروخته شد و اصحاب يمين رفتند و اصحاب شمال بار دیگر ايستادند و بار سوم هم تکرار شد و باز آن ها وارد آتش نشدند؛ اين معناي تصديق است؛ مانند شخصی كه بر امام صادق عليه السلام وارد شد و از آمادگی ياوران و همراهان حضرت برای قیام صحبت كرد؛ حضرت فرمودند: برخیز و داخل تنور بنشين؛ او عذر خواهي كرد و عرض کرد: من حرف بدي نزدم! مگر چه خطایی كردم؟!! حضرت سخن را تغییر دادند؛ گویا از او رفع تكليف كردند؛ در همین حال شخص دیگری بر حضرت وارد شد و سلام كرد؛ حضرت فرمودند: داخل تنور شو؛ شخص وارد تنور شد و در آتش نشست. شخص اول بسیار مضطرب شد؛ پس از مدتی حضرت فرمودند: برويم و آن برادرمان را ببينيم؛ وقتی آمدند او را در حالی ديدند که سالم وسط تنور نشسته بود؛ آتش براي او گلستان شده بود. تصدیقی اینچنین که وقتی امام علیه السلام به انسان بگویند وارد آتش شو، اگر او انجام دهد و بداند که فرمان از جانب امام علیه السلام است و سخنی بیهوده نیست، مي تواند انسان را نصرت داده و متنعم نماید.

امام علیه السلام محتاج نصرت ما نيست؛ چنان كه خداي متعال محتاج نصرت ما نيست؛ «ان تنصروا الله ينصركم»(محمد/7)؛ حضرت امير در نهج البلاغه فرمودند: «اسْتَنْصَرَكُمْ‏ وَ لَهُ‏ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيم‏»(4) کسی كه مي فرمايد: «انتصر الله» کسی است که همه جنود آسمان و زمين، مِلك و مُلك اوست؛ اين استنصار، استنصاري است كه مي خواهد شما بهره‏ ای از ياري دين ببريد وگرنه او نيازي به ياري شما ندارد. براساس روایات کافی آيه «مَنْ ذَا الّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضاعِفَهُ لَهُ»(حدید/11) به صلة الامام تفسير مي شود؛ معناي آن مالي است كه انسان به امام علیه السلام بر مي گرداند؛ در يك روايت دیگر حضرت فرمودند: اگر كسي مال را به امام علیه السلام بدهد و خيال كند که امام علیه السلام محتاج اوست، مشرك است. اينكه امام علیه السلام اخذ مي كند، «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ»(توبه/103) است؛ مسئله، تزكيه ماست؛ ما بايد همراه امام علیه السلام شويم و او را نصرت كنيم؛ وگرنه امام علیه السلام كه به نصرت ما نیاز ندارد. وجود مقدس سيدالشهدا علیه السلام در شب عاشورا به همه یاران خود فرمودند: از کربلا برويد و مردان بني هاشم را هم با خود ببريد. اين در عين اينكه رفع بيعت است، هشداری بزرگ است؛ يعني امام علیه السلام كار خود را مي كنند و نيازي به کسی ندارند. این ما هستيم كه نياز داريم با امام علیه السلام همراه باشيم و فداكاري كنيم.

مقام تصدیق، زمینه شفاعت و الحاق به اولیای الهی و رسیدن به طهارت

به هر حال سلوك يعني به مقام تسليم ولي خدا رسيدن؛ يعني به مقام تصديق و پايداري رسيدن؛ «وَزَعَمْنا اَنّا لَكِ اَوْلِيآءُ وَمُصَدِّقُونَ، وَصابِرُونَ لِكُلِّ ما اَتانا بِهِ اَبُوكِ وَاَتى بِهِ وَصِيُّهُ عليه الاسلام فَاِنّا نَسْئَلُكِ اِنْ كُنّا صَدَّقْناكِ اِلاّ اَلْحَقْتِنا بِتَصْديقِنا لَهُما» پاي همه دين ايستادند؛ یعنی انسان پاي همه آن حقيقتی که نبي و ولي علیهم السلام آورده اند، بايستد و پايداري كند؛ اگر انسان به مقام تصديق برسد، او را رهبري می كنند؛ انسان با اين تصديق، به مقامي مي رسد كه او را ملحق مي كنند. اين همان شفاعت است. مقام و امتحان ايشان، همين امتحان است؛ امتحاني است كه با آن راه براي الحاق به حقيقت نبوت و ولايت باز مي شود؛ اگر كسي بخواهد به حقيقت نبوت و ولايت راه پيدا كند، راهش اين دستگيري است؛ گویا بين آن امتحان و اين دستگيری، رابطه اي هست. آن امتحان ها راه مؤمنين و كساني را كه از اين امتحان بهره مند می شوند و با درك اين امتحان به تولي و تصديق و صبر و پايداري می رسند، به سوي حقيقت ولايت و نبوت باز مي كند؛ گویا ايشان حلقه اتصال ما به حقيقت نبوت و ولايت اند. اين حقیقت در باب اين وجود مقدس بسیار عجيب است. مقامات ايشان كه فراتر از طور فهم ماست؛ ولي آن امتحان و آن ابتلاست كه مبدأ اتصال همه اوليای خدا به حقيقت نبوت و ولايت است. ديگران اگر اين سير را داشته باشند و حقيقت آن ابتلا را درك كنند و در پرتو اين معرفت بتوانند به ولايت و تصديق و پايداري و صبر و استقامت برسند، آن گاه مي توانند از اين شفاعت برخوردار شوند. آن شفاعت، اين است كه «اَلْحَقْتِنا بِتَصْديقِنا لَهُما»

حاصل اين الحاق چيست؟ اگر كسي به حقيقت نبوت و ولايت ملحق شد، به مقام طهارت می رسد؛ «لِنُبَشِّرَ اَنْفُسَنا بِاَ نّا قَدْ طَهُرْنا» مقام طهارت، همين مقام است؛ اين، طهارت به ولايت است؛ اگر انسان به حقيقت ولايت برسد، به حقيقت طهارت رسيده است؛ «جَعَلَ صَلَواتَنا عَلَيْكُمْ وَما خَصَّنا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طيباً لِخِلقنا وَطَهارَةً لاْنفُسِنا وَتَزْكِيَةً لَنا وَكَفّارَةً لِذُنُوبِنا» بنابراین مسير ما چنین مسيری است. در اين مسير به خصوص مصيبت و بلای وجود مقدس سيدالشهدا علیه السلام و صديقه طاهره سلام الله علیها نقش خاصي دارد. همه اوليا اين گونه هستند. اصل اين بلا هم بلای وجود مقدس رسول الله صلي الله عليه و آله است. درك اين بلا و توجه به آن و غفلت نکردن از آن هم نكته مهمي در رسيدن انسان و جانماندن اوست؛ چون نمی گذارد که فتنه ها و صحنه چيني ها و صحنه گرداني هاي شيطان و اوليای طاغوت انسان را غافل كند.

ما واقعاً در غفلت هستيم. بعد از عاشورا نبايد هیچ مؤمني غافل باشد؛ بلکه همیشه باید آماده باشد؛ نبايد لذيذ بخورد و... حالا نمي خواهم بگويم اين تكليف ماست؛ بلکه حقیقت ماجرا این گونه است؛ شعله اين حقیقت باید در جان مؤمن همیشه روشن باشد تا آن روزي كه در كنار وجود مقدس امام زمان عليه السلام براي خون خواهي اقدام كند. اگر اين تنبه و هوشیاری و بیداری در انسان پيدا شود، راهي براي رسيدن و سلوك در مسير خداي متعال است و بسیاری از موانع را بر مي دارد و شيطنت ها و وسوسه هاي شيطان را از انسان دور مي كند.

طهارت ما به اين است كه به حقيقت نبوت و ولايت برسيم. آنجا سرچشمه طهارت و نور است؛ در حقیقت همه حكمت در محضر پيامبر صلی الله علیه و آله است؛ «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن اراد المدينة و الحكمة فالياتها من بابها» حكمتي كه «و من يوت الحكمة و فقد اوتي خيراً كثيرا»(بقره/269) است از باب ولايت كليه اميرالمؤمنين عليه السلام به دست مي آيد؛ بابش همين باب است. راه اينكه انسان بتواند از اين باب وارد شود، اين است كه انسان به بلای آن ها توجه كند و بداند كه همه اين بلا، عهد است و هيچ چيزش از خودشان نيست. عهدي است كه با خدا بستند و پاي اين عهد ايستادند؛ اين، انسان را به تصديق مي رساند؛ یعنی انسان توجه كند كه حضرت امير علیه السلام در جنگ صفين به عهد خود عمل مي كنند و عهدی با خدا دارند؛ در زيارت امين الله مي خوانيم: «اَشْهَدُ اَنَّكَ جاهَدْتَ فِى اللهِ حق و جهادٍ و وَعَمِلْتَ بِكِتابِهِ، وَاتَّبَعْتَ سُنَن نَبِيِّهِ» و یا در نقل های متعدد داریم که «يُقاتِلُ عَلَى التَّأْويلِ» ایشان براساس كتاب به برنامه های خود عمل مي كنند. اگر كسي توجه كرد كه حضرت امیر علیه السلام انساني است كه همه وجودش وفاي به عهد است، در او زمينه شك و ترديد از بين مي رود؛ ولی اگر توجه نكرد كه ایشان چه قدر تحمل بلا و مصيب مي كند، ممكن است شك كند.

همراهی با معصوم علیهم السلام، حقیقت سلوک

وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله دعوت عظيمي آوردند و بناي عظيمی گذاشتند تا همه عالم را متحول كنند؛ می خواهند همه چيز را تغییر دهند و به مدار توحيد برگردانند؛ «يَعْطِفُ‏ الْهَوَى عَلَى الْهُدَى إِذَا عَطَفُوا الْهُدَى عَلَى الْهَوَى»(5) حضرت وقتي تشريف مي آورند، مي خواهند مدار عالم را به هم بريزند و همه عالم را دگرگون كنند؛ «يَمْلاَ بِهِ الاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعدَ ما مُلأةُ ظُلماً» این آیه يعني همه نظام عالم را به هم مي ريزند؛ يعني همه چيز از مدار اصلی خود خارج شده و ایشان می خواهند آن را به مدار خود برگردانند؛ خوراك، خواب، دوستي، درس خواندن و... همگی از مدار خود خارج شده اند. نمي خواهم العياذ بالله شيعيان را هم داخل اين محدوده كنم؛ چون شيعيان به نسبتي كه در محيط ولايت هستند، مصون می مانند. كل نظام عالم تغییر می کند. نه شیوه خواب ما صحیح است، نه خوراك ما، نه پوشاك ما، نه مسكن ما، نه معاشرت ما، نه خانه داري ما و نه هيچ چیز دیگر؛ حضرت به جناب سلمان فرمودند: در آخرالزمان منكر مي شود معروف، معروف مي شود منكر. گاهي نمي شود معروف را به زبان آورد؛ يعني شنيدنش هم تحمل نمي شود. حضرت در این شرایط مي آيند و مي خواهند همه چیز را به هم بريزند. در اینجاست که بندگي يعني پاي حضرت ايستادن.

حضرت خليفه الله هستند؛ حضرت انسان ها را به طرف خدا مي برند؛ بنابراین بندگي يعني پاي حضرت ايستادن و سايه به سايه دنبال ایشان حركت كردن؛ سلوک معنای دیگری ندارد؛ عبوديت يعني اين. گاهی جسم حركت مي كند ولی روح حركت نمي كند و هزار وسوسه در ذهن مي آيد! اينكه همراهي نيست و اين انسان كه نمي تواند متعهد شود. مثل كسي كه نماز مي خواند ولی دلش در دنياست؛ اينكه نماز نيست؛ اينكه معراج و سلوك نيست. بلکه اداي تكليفي است که با آن انسان حداکثر جهنم نمي رود؛ همسفرشدن با حضرت امير علیه السلام در اين سفر اين است كه انسان پاي حضرت بايستد؛ نه فقط جسمش بايستد! حتي ممكن است انسان در لشكر حضرت شمشير بزند، ولی در دل ترديد داشته باشد و نداند که اين شمشيرزدن حق است يا باطل؛ اين همراهی فايده ندارد. انسان باید با تمام وجود همراهي كند و در اين همراهي و تسليم، حضرت را تصديق كند؛ يعني يقين به صدقِ او داشته باشد؛ «كالزبر الحديد، كالجبل الراسخ» اين است كه انسان را مي رساند و راهي به سوي قرب و رضوان خداي متعال است. حضرت وقتي مي آيند، می خواهند همه عالم را برسانند. همه دعوت هاي انبيا علیهم السلام به دست ايشان تمام مي شود؛ آیا العياذ بالله حضرت مي آيند که فقط یک دنياي آباد براي ما درست كنند!؟ اصلاً دنيا براي چه بود؟! آیا دنيا براي خوشي بود؟! حضرت مي آيند اين راه را به سوي غيب و توحيد، و معنويت و سلوك باز كنند. دست بر عقول مي گذارند و عقول كامل مي شوند؛ علم نازل مي شود. فرموده اند: علم 27 حرف است که 2 حرفش نازل شده و بقيه اش نازل مي شود. این علم، علمِ معرفت است؛ علم خشوع و ايمان است؛ «إِنّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء»(فاطر/28)؛ علم که دانشِ آخور نیست!! نه اینکه حضرت اين علوم را نمي آورند؛ ولي اصلاً مسئله چيز ديگري است؛ حضرت مي آيند تا همه را راهي «الي الله» و «سالك الي الله» كنند؛ مسيرهاي بسته شده را باز مي كنند؛ موانع را كنار مي زنند و همه عالم را نوراني مي كنند؛ «أَشْرَقَتِ اْلأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69)؛ حضرت همه را به حيات طيبه و ولايت مي رسانند؛ «اعْلَمُوا أَنّ اللّهَ يُحْيِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17).

حضرت مي آيند و مي خواهند در چنین وسعتی تصرف كنند؛ سلوك يعني با حضرت همراهي كردن؛ سلوک جز این نيست؛ هر چیزی جز این باشد، توهم است. وقتي سيدالشهدا عليه السلام هستند و پا به ميدان مي گذارند، سلوك يعني با سيدالشهدا علیه السلام همراه شدن؛ در غیر این صورت اگر کسی سيدالشهدا علیه السلام را رها كند، حتی كنار كعبه هم طواف كند، به جایی نمي رسد. وقتي حضرت از مكه بيرون مي آيند در هنگام احرام مي فرمايند: «من كان باذلاً فينا مهجته» هر كسي که پاي حرف ما تا پاي خون ايستاده و آماده لقا است، همراه ما كوچ كند؛ راحل الي الله اين است؛ اين گونه انسان راحل الي الله مي شود؛ وگرنه انساني كه سيدالشهدا علیه السلام را رها مي كند، هر كاري هم كند، لهو و لعب است. كسي كه با سيدالشهدا علیه السلام همراه نيست، اگر مدام قرآن هم تلاوت كند فايده اي ندارد؛ «رب تال للقرآن و القرآن يلعنه» سلوك يعني اين؛ اخلاق يعني اين؛ تقرب يعني اين. اصلاً نبايد از اين غفلت شود. وگرنه آدم به جايي راه نمي برد.

مقصد، توحيد و لقاء الله است؛ مقصد، كمال عبوديت و خشوع و معرفت است؛ ولی این مقصد صراط مي خواهد. صراط عبوديت، امام علیه السلام است. رسيدن به همراهي امام علیه السلام، تصديق امام علیه السلام، تسليم نسبت به امام علیه السلام، پايداري بر امر ولايت امام علیه السلام تا جايي كه انسان ملحق به حقيقت نبوت و ولايت شود و به حقيقت طهارت و قدس و پاكي برسد؛ شاید معنی «عزّ قدس» همين است؛ راه اين هدف، طريق ولايت است و مقدمه آن هم توجه به بلای اوليای خدا و توجه به ربوبيت خداي متعال با اوليا است. انسان بايد خود را با آن ربوبيت درگير كند تا به آن برسد؛ آن ربوبيت، ربوبيت هدايت و شفاعت است. حضرت از طريق ربوبيت نبي اكرم صلی الله علیه و آله همه مقربان را سرپرستي مي كنند. در این راه كسي كه مي خواهد حساب ويژه ای برايش باز كنند، به جايي نمي رسد؛ كسي که بخواهد در درگاه خداي متعال خاصه خرجي كند، راه به جایی نمی برد. خداي متعال همه مقربان را از طريق اوليائش مي رساند؛ «اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ علي ما جری به قضائك في اوليائك» آن ربوبيت است كه همه عالم را مي رساند. انسان بايد با آن ربوبيت همراه شود تا ببیند که خداي متعال با اوليای خود چه مي كند؛ سپس در آن ربوبيت شريك شود و خود را وارد اين صحنه كند.

اگر كسی بخواهد رشد کند و در عالم برايش حساب و كتاب مستقل باز كنند، بداند که چنين حساب و كتابي برای كسي باز نمي كنند. در زمان يكي از انبيای بني اسرائيل علیهم السلام عابدي بود كه نه فقط خودش بلکه همه اجدادش مستجاب الدعوة بودند؛ رياضت كه مي كشيدند دعايشان مستجاب مي شد. او هم رياضت كشيد، عبادت كرد، دعا كرد ولی نتيجه نداد؛ از خدا گلايه مند شد؛ خداي متعال به وسیله پیامبر زمانش به او پيغام داد: من پيغمبر فرستادم؛ بايد از طريق او بياييد. اين راه بدون ولی خدا بسته است و نمی توانید خودتان بيايید و متنعم شويد.

بنابراين در اخلاق، مقصد توحيد است؛ ولي طريقِ رسیدن به توحيد تحمل ولايت و تولي و تبري است؛ به ویژه تبري تام و تولي تام كه بايد توأم با تسليم و تصديق و وفا و پايداري بر امر ولايت باشد. حاصل آن هم الحاق به سرچشمه ولايت و نبوت، و سرّ ولايت و نبوت و از آن طريق هم الحاق به حقيقت توحيد و وادي توحيد است؛ مدخل آن هم توجه به بلای اوليای خدا و با اين كاروان همراه شدن است؛ اينكه آدم چشم از بلای اوليای خدا برندارد تا شيطان نتواند نسبت به حقانيت اوليای خدا در او ترديد ايجاد كند. شاید بهترين چيزي كه وسوسه را رفع مي كند، توجه به مصيبت هاست؛ ذكر مصيبت سيدالشهدا علیه السلام بسیاری از وساوس شيطان را نسبت به حقايق عالم از وجود انسان رفع مي كند. خلاصه اینکه ذوب شدن در اين بلا تا جايي كه انسان جانش مبتلا شود و آثار آن ابتلا در وجودش بيايد، به طوري كه همه زندگي انسان متوجه همان بلا شود، چيزي است كه انسان را در اين مسير كمك می كند تا به مقام تسليم و تصديق و بعد هم وفا و پس از آن هم به طهارت و ولايت و نبوت برسد. و الحمد لله رب العالمین...

پی نوشت ها:

(1) تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص: 10

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 390

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 181

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 181

(5) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 195