نسخه آزمایشی
جمعه, 15 فروردين 1399 - Fri, 3 Apr 2020

جلسه بیست و یکم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ درگیری تمدنی جبهه حق و باطل و رسیدن به عدل محض در مقابل ظلم

 متن زیر جلسه هفتم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 1 آذرماه سال 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه مباحث معارفی و بنادین اندیشه اسلامی در باب فلسفه تاریخ و نگاه و تحلیل جریان سیر بشریت بحث کرده اند و فرمودند سه عامل مؤثر بر تحولات تاریخی عبارتند از: ربوبیت خدای متعال، ولایت اولیای الهی و اختیار انسان. در این میان با وجود اختیارات انسانی و ظرفیت عبودیت و استکبار در بشر، به تدریج دو جبهه تاریخی حق و باطل در عالم شکل گرفته که همواره در طول تاریخ با یکدیگر درگیر بوده اند؛ هر یک از این دو جبهه با بسط خود به سمت ایجاد تمدن پیش رفته و در مقیاس تمدنی با یکدیگر درگیر شده اند. ایشان در بخشی از سخنان خود عدل را به تناسبات ولایت معصومین علیهم السلام و ظلم و جور را به تناسبات ولایت اولیای طاغوت تعریف نموده و به این نکته اشاره کردند که بسط جبهه باطل و امتلای عالم از جور، پیش از غلبه ولایت حقه و تحقق عدل در عالم محقق می شود. ایشان اصلی ترین درگیری های عالم را درگیری دو جبهه حق و باطل عنوان کرده و درگیری های درونی جبهه باطل را از‌ آن تفکیک نمودند. برخلاف درگیری های درونی جبهه باطل که بر سر مطامع دنیایی است، محور درگیری دو جبهه حق و باطل اله و پرستش اله و به تعبیری کفر و ایمان بوده و موضوع درگیری نیز انسان و سرپرستی اوست. براساس حدیث عقل و جهل نیز اصل درگیری این دو جبهه میان نبی اکرم صلی الله علیه وآله و ابلیس و اولیای طاغوت در گرفته و همچنان ادامه دارد. این درگیری از ولایت اولیای حق علیهم السلام و اولیای طاغوت آغاز شده و گستره آن تا امکانات طبیعی ادامه می یابد. در طی این درگیری تاریخی هر دو جبهه در پی بسط خود هستند تا جایی که حتی جبهه باطل نیز در کفر خود به شرح صدر رسیده و تا مرحله ایجاد تمدن پیش رفته است و توانسته نسبت میان مباني خود و موضوعات مبتلابه زندگی بشر را برقرار کند و نظام استکباري را پی ریزی نماید؛ امروزه تمدن غرب به عنوان مظهر جبهه باطل دارای سه لایه تکنولوژی، دانش و ایدئولوژی است و اومانیسم، راسیونالیسم و لیبرالیسم اصول این تمدن هستند؛ به تعبیری باطن این تمدن بر محور نفس پرستی و استکبار علی الله شکل گرفته که در نهایت به پرستش ابلیس منتهی خواهد شد. در بخش دیگری از بحث به دوگانه سنت و تجدد اشاره می شود؛ در نگاه استاد مذهب زیر مجموعه سنت نیست بلکه به موازات سنت و تجدد مطرح می شود. دین در تعریف غرب زیر مجموعه سنت قرار دارد و به تبع سنت نقد می شود؛ در حالی که مذهب هرگز در کنار مناسبات کهنه سنت قرار نمی گیرد.

ایمان و کفر محور درگیری دو جبهه تاریخی حق و باطل

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. به دنبال بحث هاي گذشته مروري بر تحليل تاريخ و فلسفه تاريخ خواهیم داشت و سپس بر اساس آن به اجمال جريان تجدد و درگيري آن را با اسلام تحليل می کنيم. در اين نگاه، موضوع بحث وسيع تر از فرد و جامعه بوده و درباره وحدت تاريخي جوامع است؛ در ادامه نیز از عواملي که در تحولات تاريخي و شکل گيري مسير تحول جوامع دخالت داشتند، بحث می شود.

براساس بينش الهي کليات و مقدماتي مفروض است: اولاً عالم مستند به خالقيت و ربوبيت خداي متعال است و کمال عالم ناشي از ربوبيت اوست؛ ثانیاً در مسير کلي عالم براي اختيارات انساني سهمي در نظر گرفته شده و بشر مجبور مطلق به جبر تاريخ نيست؛ گرچه اراده او در همه شئون تاريخ توان دخالت ندارد و به او اجازه نمی دهند که مسير تاريخ را تغيير دهد؛ ولي با این حال برای او نیز سهمي از تأثیرگذاری قائل شده اند؛ ثالثاً اين سهم، مراتبي دارد که اصل اين تصرف به اوليای الهي و اوليای معصوم علیهم السلام واگذار شده و اراده و عبادت آن ها محور تکامل و حرکت تاريخ است و حرکت تکاملي تاريخ بر محور ولايت آن ها شکل مي گيرد؛ در باطن تکامل تاريخ نیز حقيقت ولايت ظهور و جريان پيدا مي کند.

از آنجا که انسان داراي اختيار است و ظرفيتی از عبوديت و اطاعت و خشوع و استکبار به آن ها داده شده، دو جبهه تاريخي بر دو محور ايمان و کفر شکل مي گيرد. جبهه ايمان و جبهه کفر ولاتي دارند؛ دو جبهه تاریخی نور و ظلمت به ترتیب بر مدار عبوديت و استکبار در تاريخ شکل مي گيرند و به دو جبهه تاريخيِ درگير با هم تبديل مي شوند؛ اين دو جبهه در طول تاریخ پيچيده تر شده، به تدريج تمدن سازي کرده، درگيريشان با یکدیگر در مقياس تمدني رخ می دهد و از مقياس مسائل خرد خارج می شود. اين دو جهت گيري شرح صدر پيدا کرده، براي خود جامعه پردازي مي‌کنند؛ بدین ترتیب «همدلي، همفکري و همکاري» ها، تعاون بر بِرّ و تعاون بر اثم (تعاون بر توحيد و تعاون بر کفر ) اتفاق مي افتد و دو جامعه ايمان و کفر، نور و ظلمت، و هدايت و ضلال شکل مي گيرد. اين دو جامعه البته در مقياس تمدني با هم مي جنگند؛ اين درگيري هر چه پيش مي رود، پيچيده تر و فراگيرتر مي شود؛ البته در مراحل تحول تاريخ، مرحله بسط کفر و بسط ظاهري ظلمت و امتلای عالم از جور بر مرحله ظهور کامل حق و غلبه ولايت حقه مقدم است؛ يعني ابتدا عالم امتلای از جور پيدا مي کند و سپس به عدل مطلق مي رسد.

تعریف عدل و جور بر مبنای ولایت حقه و ولایت باطل

به نظر می رسد عدل، مناسبات ولايت نور است و جور و ظلم، مناسبات ولايت کفر؛ آنچه آشکار مي شود، ظلم است و آنچه پنهان مي شود، جور. ظلم همان مناسبات ولايت جور و ولايت ظلم و ولايت ائمه نار و دشمنان اهل بيت عليهم السلام است و عدل نیز مناسبات ولايت نور و ولايت ائمه علیهم السلام. معنی «به» در «يملأ الله به قسطا و عدلا» اين است که در همه عدل ها، ولايت امام علیه السلام محور است؛ عدل ظهور ولايت اوست. «به» يعني او فاعلِ عدل است؛ «يَمْلَأُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْما»(1)؛ معنی امتلای ظلم هم امتلای فعل بد نيست بلکه امتلای ولايت جور است که در افعال بد ظهور پيدا مي کند؛ ولايت ائمه جور در ارواح، در احوال، در اقوال و در افعال جاري مي شود که حاصلش جور است. جور، جريان ولايت باطل است.

پس از اينکه ولايت باطل جاري مي شود، همه ارواح، افعال، رفتارها و افکار را تسخير مي کند؛ سپس عدل و ولايت حق به غلبه کلي مي رسد؛ پس عدل، ظهور خلافت حقه و ولايت نور است؛ جور و ظلم هم ظهور ـالبته تعبير ظهور در این باره دقيق نيستـ جريان ولايت ظلمت است؛ بنابراين پس از امتلای جور و فراگیرشدن ظلمت، غلبه و ظهور مطلق حق واقع مي شود و جبهه باطل شکست مي خورد. محور اصلي غلبه حق، عبادت و اطاعت و بلاي اولياي خدا علیهم السلام است. در بحث هاي گذشته بحث ظهور خلافت و ظهور ولايت بر محور بلاي معصوم علیه السلام گفته شد؛ محور غلبه و پيشرفت هم فداکاري و عبوديت و عهد و ميثاق و وفاي به عهد معصومين علیهم السلام با خداي متعال است.

درگیری حق و باطل اصلی ترین درگیری عالم

اگر چه در تاريخ دو قطب نور و حق، و ظلمت و باطل مطرح است ولي در نهایت کل دستگاه باطل نیز تحت پوشش ربوبيت خداي متعال و طبيعتاً تحت سلطه معصومين عليهم السلام است؛ یعنی حتی دستگاه باطل نیز از سلطه معصومين علیهم السلام خارج نيست؛ بنابراین نسبت میان جبهه حق و باطل را نبي اکرم صلی الله عليه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام تعيين مي کنند. بر اين اساس اصلي ترين درگيري هاي تاريخ، درگيري میان ايمان و کفر است؛ هر چند که در جبهه باطل هم درگيري هايي بر سر دنيا رخ داده است. الفت و محبت و انس در جبهه باطل بی معناست و باطنش تکالب و نزاع بر سر دنياست؛ حتی اگر پوشش صلح و همکاري و تعاون به آن بدهند؛ بنابراين با اينکه همواره تلاش مي‌کنند با یکديگر متحد شوند ولی درگيري هاي مستمري درون جبهه باطل هست و در نهایت می کوشند براساس قراردادها با هم تفاهم کنند؛ ولي آن تنازع هرگز برداشته نمي شود؛ در حقیقت مسابقه بر سر دنياست که گاهی ظهور جدي پيدا مي کند و به جنگ هاي بزرگ تاريخي مانند جنگ جهاني اول و دوم تبدیل می شود؛ با این حال درگيري محوري در تاريخ، بين جريان حق و باطل است. محور جريان حق، ولايت الله و ولايت معصومين علیهم السلام و عبودیت آن هاست؛ به تعبیر دیگر شدت پرستش و صبر آن ها محور استقامت جبهه حق است؛ برای مثال: اگر شدت روحي امام رضوان الله تعالی علیه کمي متزلزل مي شد، اين تزلزل در کل بدنه نظام و جامعه تسري پيدا مي کرد؛ بنابراین شدت استقامت و عبادت معصومين علیهم السلام در مسير حق، محور استقامت جبهه حق و غلبه آن است و از سوی دیگر نیز شدت رواني اوليای طاغوت، محور اشتداد به دنيا و مقاومت و تحرک رواني جبهه باطل است.

محور درگيري دو جبهه حق و باطل منافع دنيايي نيست؛ چرا که درگيري بر سر منافع دنيا موضوع درگيري جبهه باطل است. محور تقابل در درگیری جبهه حق و جبهه باطل، پرستش خداي متعال و ايمان و کفر است؛ این درگیری بر سر جريان عبوديت و استکبار است. استکبار مي خواهد بسط یابد و جبهه ايمان را تسخير کند و موحدين را تحت ولايت خود درآورد و آن ها را کافر نماید؛ جبهه ايمان هم مي خواهد غلبه حق واقع شود و استکبار از جهان حذف گردد.

جبهه باطل و جبهه حق فقط محدود به ظاهر نیستند؛ در جبهه حق انبيا علیهم السلام و ملائکه مقربين حضور دارند؛ امکانات باطني عالم در اختيار اوليای خداست که محور آن هم اسمای حسناي الهي است. در سوی دیگر و در جبهه باطل نیز ابليس و شياطين انس و جن حضور دارند؛ این جبهه هم امداد مي شود؛ «کلا نمدّ هولاء و هولاء»(اسراء/20)؛ البته امداد جبهه باطل به گونه اي نيست که مسير حرکت تاريخ و جهان را در جهت باطل تغيير دهد؛ بلکه درون اين جريان هستند ولي امداد مي شوند و اين امداد، بسط تدريجي پيدا مي کند.

در اینجا توجه به دو نکته لازم است؛ اولاً محور درگيري جبهه ايمان و کفر، بحث استکبار و عبوديت است؛ ولي محور درگيري در جبهه کفر، دنيا و تنازع بر سر مطامع مادي است؛ ثانیاً موضوع اصلي درگيري این دو جبهه، انسان است؛ يعني جبهه انبيا علیهم السلام مي خواهد انسان صالح تربيت کند و او را در بعد فردي، اجتماعي و تاريخي موحد نماید و توحيد را مدام در او بسط و گسترش دهد تا شئون جديدي از بندگي را درک کند. موضوع محوری در جبهه باطل هم انسان است؛ آن ها نیز مي خواهند انسان را تسخير کنند و به استکبار برسانند و از طريق سرپرستي انسان به اغراض و منافع خود برسند؛ آن ها مي خواهند انسان را استخفاف کنند تا او را به استخدام خود درآورند و از گوهر حقیقی خود تهي نمایند؛ می خواهند رغبت های بزرگ فطرت انسان را خاموش کنند و مطالبات عظيم درون انسان را از بين ببرند و او را به يک انسان دنيايي تبديل کنند و با تنزل انسان بر او امارت کنند؛ بدین ترتیب امارت بر انسان آسان مي شود؛ شخصی مي گفت: ببینید غربي ها چقدر منظم اند! گفتم: بله؛ منظم کردن گوسفندها کار مشکلی نیست. وقتي آدم را در مقياس گوسفند و ميمون تکامل يافته تنزل بدهید، کنترل او کار سختي نخواهد بود؛ ولي اگر آن خواسته هاي بزرگ در درون انسان باشد، به راحتي متقاعد نمي شود؛ به همین دلیل است که فرعون «فستخف قومه فعطائوه»(زخرف/54).

در ادامه بحث خصلت هاي دروني اين دو دستگاه را با هم مقايسه مي کنيم؛ در یک سو ايثار، نور، فداکاري، محبت و خير هست و در سوی دیگر شر، درگيري بر سر دنيا، تفرعن و تکبر. همچنین توضيح مي دهيم که روابط اجتماعي چيست. بخش عمده اي از دستورات وارده در روايات و آيات، مربوط به مناسبات اجتماعي جامعه ايماني است که ما از آن غفلت کرده ایم.

سوال: آیا درون جبهه حق هم درگيري هست؟

جواب: درون جبهه حق مادامی که بر مدار حق حرکت شود، درگیری وجود ندارد؛ مگر اینکه از مدار حق خارج شوند؛ به اندازه اي که از حق غفلت کنند، درگیر می شوند؛ امام راحل رضوان الله علیه مي فرمود: اگر همه انبيا علیهم السلام در يک جا جمع شوند، با هم نزاع نمي کنند. نزاع بين مؤمنين از اینجا شروع مي شود که تحملشان در درک حق متفاوت است و از حق غفلت مي کنند؛ اگر غفلت نکنند نبايد بين آن ها نزاع رخ دهد؛ «انَما يوقع بينکم العداوه و البغضاء»(مائده/91)؛ البته شيطان هم بين مؤمنين درگيري ايجاد مي کند؛ ولی اگر مؤمنین تحت سلطه شيطان نروند، با هم درگير نمي شوند. درگيري ها از آنجاست که به شيطان راه نفوذ مي دهند.

سوال: محور درگيري در بین مؤمنین چيست؟

جواب: محور اختلاف، نفسانيات است؛ يعني به اندازه اي که از ولايت حق خارج مي شوند، تنازع مي کنند. در محيط ولايت الله، تنازع نيست؛ به همین دلیل در بهشت که دار آخرت است، نزاعي نیست؛ « وَ نَزَعْنا ما في‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلينَ * لا يَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجين‏»(الحجر/47-48)؛ این خصلتِ عالم آخرت است که در آن تنازعات شيطاني حذف مي شود.

پس چنانچه گفته شد محور درگيري بین دو جبهه حق و باطل، استکبار و عبوديت بوده و اصل درگيري نیز بين ولات است؛ يعني يک طرف نبي اکرم صلی الله علیه و آله حضور دارند و در طرف دیگر دشمنان ايشان. در این میان درگيري سطوح پايين به تبع ولات است؛ براساس حديث عقل و جهل نبي اکرم صلی الله علیه و آله قصد اطاعت خدای متعال را دارند؛ از این رو خداي متعال جنودي را به ایشان عطا کرده است؛ در سوی دیگر هم ابليس و جهل ـ که «أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَة»(2) است ـ قرار دارند که برای جنگ با نبی اکرم صلی الله علیه و آله از خداي متعال جنودی خواست. يک سو حضرت هستند با جنود باطنی صفات نورانی و در سوی دیگر هم شيطان با جنود باطنی صفات ظلمانی قرار دارد که با هم مي جنگند و اين درگيري نیز به بدنه جامعه کشيده مي شود؛ بنابراین درگیری اصلی در عاشورا میان دست ها و بدن ها، و اين شمشيرها و نيزه هاي مسخّر اين دست ها نیست؛ بلکه شمشيرها و نيزه ها مسخّر دست ها هستند، دست ها هم مسخّر مغزها هستند و این مغزها خود مسخّر ارواح و اين ارواح نیز مسخّر ولات خود هستند؛ يعني جبهه سيدالشهدا علیه السلام مسخّر سيدالشهدا علیه السلام است و با فرمان حضرت حرکت مي کند. جبهه شيطان هم بر محور اراده شيطان و ولات جور حرکت مي کند؛ پس در باطن درگیری، اين دو اراده در مقابل هم هستند که جنودشان هم جنود عقل و جهل است؛ بنابراین درگيري حق و باطل را در تاريخ باید اين‌ گونه دید و محورش را ايمان و کفر دانست؛ محور این درگیری ايمان نبي اکرم صلی الله علیه و آله و کفر فراعنه و اوليای طاغوت است. کسانی که تحت ولايت حضرت اند، نوراني هستند و با فرمان حضرت سیر مي کنند و کسانی که به ابليس تولي پيدا کرده و ولايت ابليس در آن ها جاري شده و ظلماني هستند، با فرمان ابليس حرکت مي کنند. اين ولایت ابتدا در بدن جاری می شود و بعد در اندام منفصل یعنی ابزار و اسلحه مي آيد و در امکانات طبيعي مسخّرِ انسان وارد می شود؛ اين دو جبهه امکاناتي را براي خود تسخير کرده اند.

اين درگيري از محور ولايت شروع مي شود تا به امکانات طبيعي مي رسد تا اینکه دو جبهه با همه امکانات در مقابل یکدیگر صف آرايي مي کنند. اسلحه جبهه حق، در مقابل اسلحه جبهه باطل قرار مي گيرد ولی اصل درگيري میان اسلحه ها نیست؛ بلکه اسلحه ها مسخّر مؤمن و کافر هستند و این دو اراده با یکدیگر مي جنگند؛ بنابراین[اسباب و سلاح] مجرای اراده هستند؛ همچنان که وقتي دست ما با حریف پنجه مي اندازد، در حقیقت دست مجراي روح است؛ حال در سطح بالاتر، ارواح مؤمنين هم مسخّر روح امام علیه السلام هستند؛ «ارواحکم في الارواح»؛ روح امام علیه السلام در روح مؤمنين جاري است و مؤمنين مسخّر امام علیه السلام هستند؛ همچنان که ارواح خبيث کفار هم تحت سلطه روح عمد نار و اوليای طاغوت و ولات جور و ظلمت هستند.

انسان موضوع اصلی درگیری جریان حق و باطل

موضوع اصلي درگيري هم فاعل هاي تبعي (امکانات طبيعي) نيست، بلکه موضوع اصلی درگیری انسان ها هستند. آن ها مي خواهند انسان ها را مسخّر خود کنند و البته از طريق انسان ها، امکانات را هم به تسخیر خود درآورند؛ چون اگر فرعون انسان ها را تسخير نکند، نمي تواند ملکي هم داشته باشد؛ همچنان که انبيا علیهم السلام نیز از طريق هدايت انسان ها، هم امکانات را به سمت خداي متعال رهبري مي کنند، هم ولايت مي نمایند؛ پس محور درگيري هم انسان است. نبی اکرم صلی الله علیه و آله مي خواهد انسان موحد تربيت نماید و جبهه باطل هم مي خواهد انسان مستکبر تربيت کند؛ به همین دلیل موساي کليم علیه السلام وقتي سراغ فرعون می رود، به او توصیه می کند که «فَأَرْسِلْ مَعَنا بَني‏ إِسْرائيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُم‏»(طه/47)؛ بنی اسرائیل را از سلطه خود رها کن؛ پس دلیل درگيري انبيا علیهم السلام این است که مي خواهند ولايت باطل را از جامعه بردارند؛ با حذف این ولایت کسانی که طالب هدایت هستند، به سمت هدايت حرکت مي کنند و کسانی که طالب نيستند، خیر. گاهي در مسیر کسانی که طالب هدایت اند، موانعی وجود دارد که آن موانع برداشته مي شود؛ عصر ظهور، دوره رفع این موانع است.

بنابر آنچه گفته شد موضوع اين درگيري پرورش و تربيت انسان است که البته در دوره اخير به درگيري توسعه و تعالي تبديل مي شود؛ به عبارت دیگر جريان توسعه، همان جريان استکبار با همه ابعاد آن است؛ کل اين تمدن مدرن و تکنولوژي و ظاهر و باطنش چيزي جز بسط جور و بت پرستي مدرن نيست؛ جهت گيري غالب آن هم همین است؛ نمي گویم هيچ رگه مثبتي در آن نيست بلکه جهت گيري غالبش همين است.

شرح صدر در کفر و ایجاد تمدن

محور درگيري، استکبار و عبوديت است و موضوع اصلي درگيري هم سرپرستي انسان، و بسط هدايت و بسط ظلمت یا به تعبیری بسط حيات طيبه و بسط موت در حوزه حيات انساني است؛ آن طرف گسترش موت است و اين طرف گسترش حيات؛ آن طرف جريان نور در حوزه اراده انساني و «يخرجهم من الظلمات الي النور» است و این طرف هم بسط ظلمت و «يخرجونهم من النور الي الظلمات»(بقره/257). درگیری اين دو جريان درگير، به تدريج بسط می یابد و هر دو جبهه به شرح صدر مي رسند؛ برای مثال: کفار در دوره هاي قبل نمي توانستند يک تمدن همه جانبه بسازند که نسبت بين کفر و استکبار خود را با همه موضوعات بسنجند و هماهنگ کنند؛ آن ها هم به تدریج شرح صدر پيدا کردند تا توانستند نسبت میان مباني خود و موضوعات را برقرار کنند و یک نظام استکباري را پی ریزی نمایند؛ يعني آن ولايت باطل در همه جا جاري کرده اند؛ اين همان مرحله امتلای جور است که آن ظلمت در همه جا مناسبات خود را شناسايي کرده است.

پیش از این گفتیم که تمدن غرب سه لايه دارد: لايه اول و رویین آن تکنولوژي، محصولات مدرن، رفاه ظاهري و نظم اجتماعي آن است؛ مانند شرکت هاي به هم پيوسته، فروشگاه هاي زنجيره اي، خيابان ها و جاده ها و ... ؛ لایه دوم و سطح عمیق تر، عقلانيت آن است؛ منظور نظام محاسبه، تفکر و عقلانيتي است که براي جامعه برنامه ريزي مي کند و ساختارهاي اجتماعي را می سازد؛ لايه سوم و عميق ترین آن، روح اين تمدن است؛ در روح این تمدن اومانيسم، ليبراليسم و راسيوناليسم جریان دارد که سکولاريسم هم به همين سه تعريف مي شود. در اومانيسم، انسان محور است؛ بنابراین آنچه باطن تمدن غرب را شکل مي دهد و مدار شکل گيري حيات اجتماعي شده، نفس انسان است. در غرب آن نفس و آن منِ سفلاي انسان، محور تمدن شده و بعد هم به آزادي هاي شخصي رسيده و معتقد است بايد آزاد باشد؛ البته اين آزادي، آزادي از تقيد به عبوديت و مفاهيم و ارزش هاي معنوي است؛ سپس به راسيوناليسم رسیده که براساس آن انسان باید با عقل خودبنياد خود حرکت کند و توجهی به انبيا علیهم السلام و هدايت ها و تعاليم آن ها نداشته باشد؛ این معنی سکولاريسم است؛ این تمدن مي خواهد زندگي‌اش زميني باشد و کاري با خدا نداشته باشد؛ يعني در درجه اول مي خواهد کاري با عبوديت نداشته باشد؛ همين که کاري با عبوديت نداشته باشد يعني اومانيسم و خودمحوری؛ این همان نفس پرستي است؛ حتی عميق تر از این می توان گفت: نه تنها نفس پرستي، بلکه شيطان پرستي است. اگر کسي نفس پرست شد، شيطان پرست مي شود؛ «ألَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»(یس/60)؛ يعني باطن اين تمدن، پرستش شيطان و پرستش نفس است و ظاهرش دانش و عقلانيت مدرن، تکنولوژي، رفاه مادی، محصولات اجتماعي و ... ؛ همچنان که باطن جبهه نبی اکرم صلی الله علیه و آله خداپرستي است که ابتدا به عقلانيت و سپس به يک تمدن تبدیل می شود.

عده ای که فقط لايه رویین تمدن غرب را می بینند آن را تمدنی خوب می دانند و معتقدند که غرب مثلاً نظم بسیار خوبي دارد! به ویژه زمانی که هنوز مترو در ايران نيامده بود، می گفتند: قطارهاي برقي در غرب با اختلاف حداکثر سه ثانيه و همان جايي که به شما بليط مي فروشند، نه يک متر اين طرف، نه یک متر آن طرف در ايستگاه توقف مي کنند؛ فروشگاه هاي زنجيره اي آنجا هم همین طور منظم است؛ آن ها دولت الکترونيک دارند؛ در آنجا ارتباطات، ماهواره، اینترنت و... منظم است؛ سرعت اينترنتشان بالاست؛ حرکت ماشین در خيابان هايشان منظم است و ... . وقتی هم از این عده پرسیده شود که به نظر شما انگيزه غربی ها از اين نظم چيست، مي گويند: نظم خوب است؛ روايت هم مي خواند که: «اوصیکم بتقوی اللّه و نظم امرکم»؛ البته اين روایت را هم غلط معنا مي کنند. اين روايت مي گويد: در تقوا نظم داشته باشید، نه در دنيا پرستي. کجای اين روايت مي گويد: نظم بماهو نظم محترم است؟! در پس جريان بت پرستي مدرن، شدت رواني به دنيا مطرح است؛ اصل موتور محرکه تمدن غرب، حرص به دنياست.

مراحل بسط جور در جبهه باطل و در لایه های تمدن

جبهه باطل چگونه روح و باطن خود ـ که اومانيسم و نفس مداري است و باطنش نیز شيطان مداري می باشد ـ را بسط می دهد و موجب امتلای جور می شود؟ يعني انساني که بر مدار نفس حرکت می کند، در حقیقت بر مدار اولیای طاغوت حرکت می نماید؛ «والذين کفروا اوليائهم الطاغوت»؛ کم کم آن ظلمت وارد عقلانيت می شود و عقلانيتي سکولار ایجاد می کند. به نظر ما علم مدرن، یک علم سکولار است؛ حتی رياضيات آن هم سکولار است؛ چه رسد به علوم انساني‌ اش که جاي خود دارد؛ تکنولوژي آن هم سکولار است؛ سينما و تلويزيون که در اختيار اسلام نيست! روح این تکنولوژی اراده هاي باطل بوده و اين تکنولوژی هم تجسّد آن اراده هاست که محصول آن هم مشخص می باشد؛ در هر جایی که وارد شده، مناسبات خود را ایجاد کرده است؛ براي شصت یا هفتاد سال زندگي انسان، از گهواره تا پایان عمر، برنامه ریزی کرده است و هيچ جای خالی برای انسان باقی نگذاشته است؛ مادر از دو سالگي فرزندش را در مهد کودک رها می کند و خودش سر کار می رود؛ بعد هم که بچه به مدرسه و دانشگاه می رود و بعد در کارخانه کار می کند و بازنشسته می شود؛ بعد هم خانه ای می خرد تا در پایان عمر خوش باشد و بعد هم بميرد. آثار اين ظلمت هم در همه جا ديده مي شود؛ مثلاً در خرید و فروش ها ربا هست؛ در انتخاب مدل لباس، نشان از اومانيسم هست؛ در مدل خوابيدن، انسان مداري هست. این آثار در الگوي رفتار اجتماعي، در مدل ارتباط اقشار، در جايگاه حقوق اقشار و ... نشانه شيطنت است. اين شيطنت را به همه جا برده اند و در مقياس جهاني آن را به يک الگوي فراگير تبديل کرده اند. اين همان جبهه باطل است که به تدريج در کفر شرح صدر پيدا مي کند و مي تواند مناسبات استکبار را در امور متنوع وارد نماید و همواره بر همان محور به آن تنوع دهد.

تنوع و تلوّن از خصلت هاي جبهه باطل است که در ادامه درباره آن ها بحث خواهیم کرد. جبهه باطل آرام آرام بسط پيدا مي کند؛ کفر طی ده قرن گذشته هرگز شرح صدر امروز خود را نداشته است؛ نه نرم افزار امروز را داشته، نه سخت افزارش را. در آن زمان نمي توانست مانند امروز يک نظام واحد هماهنگ ايجاد کند که نسبت میان الگوي پوشاک و خوراک و مسکن و روابط اجتماعي و اشتغالش را با مباني مادي اش برقرار باشد؛ تمدن غرب جريان سکولاريسم ـ سکولاريسم در یک مرحله به اومانيسم تعريف مي شود و در مرحله بعد به شيطان پرستي ـ عرفي کردن و زميني کردن و دوری از خدا و جريان شيطان پرستي و نفس پرستي را به يک امر هماهنگ تبدیل کرده است. این جریان در موضوعاتی مانند اشتغال، خوراک، پوشاک، ازدواج، دوستیابی، جنگ، صلح، مرزبندي کشورها، مرزبندي اقوام و جوامع و... موجود است؛ بنابراین هر چیزی را بر مدار آن مفهوم تعريف مي کند؛ مانند يک دانه خار که وقتي مي رويد، تا همه جا، آن دانه خار است که مي رويد؛ غرب هم توانسته آن ريشه را بسط دهد و آن را هماهنگ کند؛ مرحله امتلا همين است. باطن امتلا از جور، امتلا از ائمه کفر است؛ چون جور چيزي جز مناسبات ولايت کفر نيست. در جبهه حق معنی «به» در «يملأ الله به الارض قسطا و عدلا» باید مورد توجه قرار گیرد. [منظور] بسط حقيقت ولايت حق است. عدل، تناسبات ولايت است؛ اين تناسبات در همه جا جاري مي شود؛ يعني در دوره ظهور، بحث از ظهور ولايت امام زمان علیه السلام است؛ چنان که در دوره شرح صدر کفر همه جا ولايت باطل بسط می یابد و حتی در خانه هاي ما هم حضور دارد؛ به نحوی که طبق الگوي آن ها تغذیه می کنیم و جالب است که این الگو را پذیرفته و لذت می بریم؛ با اینکه ضررهايش را هم مي دانيم، تسليم آن هستيم؛ در حقیقت ذائقه و زیبایی شناسی ها تغییر کرده اند. بدترين جور اين است که ترازوها جائرانه بسنجند؛ يعني آدم وقتي مي خواهد بسنجد، جائرانه می سنجد؛ او به باطل وزن بیشتری مي دهد، به حق هم وزن کمتر. در این صورت سخن گفتن از حق، بسیار مشکل است. الان درباره بسیاری از حقايق حتی نمي توان در جامعه موحدين هم سخن گفت؛ چون جور، ترازوها را تغيير داده است.

پس موضوع درگيري، انسان است؛ زيباشناسي انسان، تفکر و عقلانيت انسان، و رفتار انسان موضوع تصرف قرار مي گيرد و طبيعتاً همه چيز انسان ظلمانی می شود؛ «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/40)؛ این ظلمات از آن هاست. در روایات ذیل این آیه درباره نور آمده است: «اي اماماً من ولد فاطمه فما له من نور في يوم القيامه»(3)؛ پس اين جريان جور شرح صدر پيدا کرده و حتی در هنر و صنعت هم وارد شده است؛ برای مثال شاید هنر بسته بندي و ظرافت در بسته بندی به نظر بد نباشد ولي در همین بسته بندي، دعوت به جاذبه هاي دنيا موج می زند.

تفکیک مذهب از دوگانه سنت و تجدد

سوال: آیا این نظر مساوي با سنت گرايي محض نيست؟

جواب: سنت چیست؟ اصلاً سنت گرايي هم درون مدرنيته تعريف مي شود. جنگ سنت و تجدد یکی از مغالطه های بزرگ است؛ جنگ سنت و تجدد، درون مدرنيسم است. پادشاهي و دموکراسي، هر دو درون جبهه باطل هستند. همه ادواري را که مارکس مطرح می کند ـالبته اشتباه هم مي کندـ درون جبهه مادي قرار دارد؛ يعني دوره برده داري، فئوداليته، بورژوازي، سرمايه داري و کمونيسم، همه و همه، درون جبهه باطل و در مراتب رشد جبهه باطل قرار دارند. استبداد از شکل برده داري به شکل فئوداليته، سپس به سطنت و در ادامه به دموکراسي تبدیل شده است؛ دموکراسي هم که همان برده داري مدرن است؛ آیا از نظر شما مقصود از «سنت»، مناسبات کهنه شده دنياپرستي است؟ بله، اگر دنياپرستي شدت یابد، باید آن مناسبات را ترک کرد؛ ولی متأسفانه اين ها دين را تحت سنت تعریف می کنند. دين در تعريف آن ها بخشي از فرهنگ اجتماعي و محصول ماده است. اگر گفته می شود که ولايت، بيرون از دستگاه بوده و از طرف خدای متعال و حاکم است، منظور همین است. اين ها دين را به مفاهيمي تعريف مي کنند که آن مفاهيم، درون جامعه تعریف مي شوند؛ برای مثال: دين را زيرمجموعه فلسفه و هنر و فرهنگ قرار مي دهند و کل اين امور را زيرمجموعه جامعه، و جامعه و انسان را نیز زيرمجموعه قوانين ماده قرار مي دهند؛ يعني از نظر آن ها فلسفه فيزيک، فلسفه رياضي و فلسفه زيست در سطوح بالا قرار می گیرند، بعد علوم طبيعي مانند فيزيک، شیمی و زيست شناسي و در رتبه پایین تر هم علوم اجتماعي و انساني قرار می گیرند که در این طبقه بندی، قرآن هم زيرمجموعه علوم اجتماعي است؛ پس در نگاه آن ها، دين هم بخشي از سنت است؛ ولی ما جبهه حق را بخشي از سنت نمي دانيم؛ بلکه آن را جبهه ای در موازات سنت و تجدد می دانیم؛ البته خود جبهه حق هم سیر تکاملی دارد و در دوره اي کمال می یابد و سنن و آدابش رشد مي کند و آداب و سنن آن هرگز نقض نمي شود؛ «انّ الدّين عندالله الاسلام»(آل عمران/19).

سوال:  ولي مظاهر رشد بايد حتماً باشد.

جواب: بله؛ رشد هست ولی جهت ها هرگز عوض نمي شوند. سنتي که آن ها مي گويند، دين را هم شامل می شود؛ آن ها دین و سنت را با تجدد مي سنجند؛ اگر شما در دستگاه خودتان بحث از سنت و تجدد کنيد، ایراد ندارد ولی به شرطی که دين را تحت سنت تعریف نکنید. مهم ترين اشتباه این است که طبق طبقه بندي آن ها عمل کنیم؛ مي گويند: سلطنت شش نوع بيشتر نيست؛ جواب اين است که اين شش نوع، همه متعلق به جبهه باطل است و ارتباطی با جبهه حق ندارد. نوع جبهه حق، ولايت و تولي است؛ «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّي أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُم‏»(4)؛ این نه پادشاهي است، نه برده داري، نه سلطنت، نه دموکراسي؛ هيچ يک از این ها نيست؛ ولی آن ها همه يک جبهه هستند که آن هم نفسانيات است؛ نفسانياتی که پيچيده شده و مدرن مي شود.

آیا ولايتي که مادر بر فرزند دارد و او را تر و خشک مي کند تا بزرگ شود، برده داري است؟! شب از خواب خود می گذرد و از بچه مراقبت مي کند! این چه رابطه ای است؟ هيچ کدام از انواع تعریف آن ها نيست؛ آیا برده داري است؟! آیا بر فرزندش سلطنت می کند؟! آیا رفتار مادرانه او نوعی دموکراسي است و از او رأي مي گيرد؟ خیر؛ بلکه ولايت است؛ ولايتي است که تحت تسخير خداست.

نبي اکرم صلی الله علیه و آله ولايت دارد و اين ولايت سرچشمه محبت، علم، آگاهي، بصيرت، خيرخواهي است. سنت و تجدد مربوط به جريان مادي، روي هم رفته، درون جبهه کفر و جبهه باطل قرار دارد. وقتی درگيري به شرح صدر در کفر مي رسد، هسته مرکزي را شکوفا مي کند؛ به طوري که جبهه باطل در هر جایی مشاهده شده و بسط کفر در دستگاه باطل فراگیر می شود؛ چنان که در دوره ظهور نیز بسط ولايت همه جا دیده می شود؛ در عصر ظهور هر جا که بنگرید نازله سجده نبي اکرم صلی الله علیه و آله را می بینید؛ در مناسبات اقتصادي، سياسي و فرهنگي ظهور سجده نبي اکرم صلی الله علیه و آله دیده می شود؛ همه اش ظهور خلافت است. در جبهه باطل هم هر چه هست، ظهور استکبار شيطان است. اوست که استکبار مي ورزد و اين استکبار را در ارواح و افکار و رفتار و سپس در تمدن جاري مي کند و يک تمدن ظلماني ایجاد می نماید؛ اين معني شرح صدر در کفر است.

پی نوشت ها:

(1) كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص: 288

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 21

(3) تفسير القمي، ج‏2، ص: 106

(4) تفسير القمي، ج‏1، ص: 174