نسخه آزمایشی
جمعه, 17 مرداد 1399 - Fri, 7 Aug 2020

جلسه بیست و پنجم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ ایجاد برده داری نوین توسط غرب با توسعه فقر و تحریص به دنیا

متن زیر جلسه بیست و پنجم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 5 اردیبهشت ماه 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه با اشاره به درگيري جريان تجدد و اسلام آن را اصلی ترین درگیری عصر حاضر می دانند و شناخت این دو جبهه را امری ضروری برمی شمرند. ایشان بحث خود را چنین ادامه می دهند؛ صحیح ترین نگرش ها به تمدن غرب آن را يك مجموعه به هم پیوسته و دارای لایه های متعدد می دانند. غرب مدعی است که تمدن مدرن دستاوردهاي فراواني داشته و موفق به ایجاد توسعه شده و شاخصه هايي را نیز براي توسعه مطرح مي كند. در جهان اسلام نیز مسلمانان سکولار معتقدند که اين تحولات همه جانبه در غرب پيش آمده و نشانه هاي مثبتي در غرب به چشم مي خورد؛ اما حقیقت این است که تمدن غرب بر خلاف ادعای خود به هیچ یک از آرمان های خود مانند آزادی،‌ رفاه،‌ امنیت و... دست نیافته و با وجود عبور از فرهنگ مذهب هیچ سعادتی را برای بشر به ارمغان نیاورده است. در حوزه آزادي معنوي، به اندازه اي كه انسان به دنيا تعلق پيدا مي كند، به همان اندازه از آزادي معنوي محروم مي شود؛ غرب نیز تعلق و نيازهاي مادي انسان را گسترش داده و ذائقه انسان را با دنياهاي جديدي آشنا نموده و به عبارتی توسعه فقر ايجاد كرده است. تحريص به دنيا ابزار مديريت مادي غرب و ايجاد توسعه مادي بوده و خاصيت ایجاد این شدت رواني نسبت به دنيا، پدید آمدن شدت اضطراب است؛ کساني كه تعلق به دنيا دارند با اضطراب همراه هستند. در حالی که انسان به اندازه اي كه قطع تعلق كند، به توحيد و امنيت مي رسد و به اندازه اي كه به اسباب اعتماد كند، مشرك و مضطر مي شود. اگر انسان ها به دنيا تحريص شوند، ديگر نمي توان آن ها را به گذشت و فداکاری نسبت به دنيا دعوت كرد؛ اگر محبت به خداي متعال برای انسان محور شد، همه محبت هايش شعاعي از محبت به خدا مي شود و مي کوشد قرب بيشتری پيدا كند؛ انسان را می توان با ارتقای انگيزه به نقطه اي رساند که براي رسيدن به خداي متعال، به ديگران محبت بورزد و فداكاري و ايثار كند. پس اگر هدف تعلق به دنيا باشد، ولايت ظلماني می آید؛ اين ولايت، صفت رحمت ندارد؛ چون ولي آن رحمت ندارد؛ باطن او غضب است و فقط ادعاي محبت مي كند؛ مديريت او، مديريت رحمت نيست. او در باطن خود هم نسبت به همه، به چشم طعمه نگاه می کند و به همه كينه دارد و موجب گسترش غضب، مسابقه بر سر دنيا و گسترش نگاه حسد آميز به همه می شود و ناامني اجتماعي ايجاد مي كند. بنابراین تمدن غرب يك برده داري بسيار پيچيده نرم افزاري ایجاد کرده و و انرژی های انسانی را در جهت منافع خود استحصال کرده و همه جامعه جهاني را به زنجير كشيده است؛ در این میان فقط مؤمنین از ذیل ولايت آنان بيرون هستند؛ گاهی این برده داري پنهان است؛ یعنی همه مناسبات اجتماعی جائرانه است و به ظاهر خود را کاملاً عادلانه نشان مي دهد.

مقدمه

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. بنا بر نگاه كلي فلسفه تاريخ و جريان كلی درگيري حق و باطل در تاريخ، مناسب است كه مرحله كنوني تاريخ و درگيري اصلي تاریخ را تحليل كنيم تا بتوانيم نسبت به حوادث و اتفاقات و درگيري هاي موجود، موضع صحيح و روشني داشته باشيم. بر اين اساس اشاره شد كه درگيري اصلي در دوران معاصر، درگيري جريان تجدد و اسلام است؛ گرچه درگيري هاي جريان نفاق در دنياي اسلام هم جزو درگيري هايي است كه بايد تحليل شود؛ ولي اصلي ترين درگيري دنياي معاصر، درگيري جريان تجدد و اسلام است؛ به تعبير ديگر باید جريان تحولات جدي ای را که بعد از رنسانس و در دوران روشنگري و انقلاب فرانسه در دنياي غرب پيش آمد و از آنجا هم به كل جهان نفوذ كرد، مورد دقت قرار داد؛ شناخت اين جريان تمدني و آثار و محصولات و نقاط درگيري آن با اسلام و فرهنگ اسلام، بر اساس يك نگاه فلسفه تاريخي به ما كمك مي كند تا مواضع خود را تصحيح كنيم.

در اين راستا گفته شد که صحیح ترین نگاه از میان نگرش هایی كه نسبت به تمدن غرب ـ به ويژه بعد از رنسانس ـ وجود دارد، نگاهي است كه توجه به مختصات اين تمدن دارد؛ یعنی اولاً اين تمدن را به صورت يك مجموعه و منظومه به هم پیوسته مي بيند، نه به صورت عوامل و جريان های از هم گسسته؛ دوم اينكه اين جريان تمدني را در همه لايه هاي آن، از ظاهر تا باطن، مي بيند و جريان مادي سازي يا به تعبيري عرفي سازي و جریان استغناي از وحي را در همه زواياي اين تمدن مشاهده مي كند؛ اين تمدن، تمدني است كه مدعي استغناي از وحي و تعاليم قدسي و هدايت انبيای الهي علیهم السلام  بوده و خود را از مديريت وحي و دين در جامعه پردازي و تأمين سعادت و معيشت اين دنيايي انسان بی نیاز می داند؛ همچنین مدعي است كه همزمان با پذیرفتن قطع رابطه بين مفاهيم قدسي و هدايت هاي ديني با زندگی اجتماعی و ممانعت از دخالت دين در حوزه حيات اجتماعي، پيشرفت ها و رشد اجتماعي حاصل شده است؛ يعني توسعه غربی را حاصل عرفي سازي مي دانند و معتقدند كه هر جامعه ای برای رسیدن به اين نقطه و سطح از رشد، بايد همين مسير را طي كند و در دين داري خود بازنگري نماید و دامنه دخالت دين را در حوزه حيات اجتماعي محدود کرده و حيات ديني خود را مبتني بر عقلانيت ابزاري و خودبنياد پي ريزي نماید.

توسعه و شاخص های آن به عنوان مهم ترین دستاورد تمدن غرب

غرب مدعی است که تمدن مدرن دستاوردهاي فراواني داشته و موفق به ایجاد توسعه شده است؛ حتی شاخصه هايي را براي توسعه مطرح مي كند؛ مثلاً مدعی گسترش سطح سواد و آگاهي هاي عمومي، اطلاعات عمومي، رفاه، آسايش عمومي، امنيت عمومي، آزادي اجتماعي، كرامت انسان، بهداشت جامعه و سلامتي انسان است؛ به ويژه يكي از شاخصه هايي كه براي توسعه معرفي مي كند، ارتقای جايگاه بانوان در نظام اجتماعي و فرهنگ اجتماعي غرب است؛ بعضي هم به راحتي اين ادعاها را مي پذيرند و معتقدند که اين اتفاقات افتاده و اين تحولات همه جانبه غرب پيش آمده و جامعه غربي از يك تمدن به تمدن ديگر عبور كرده و همه چهره هاي حيات در غرب تغيير كرده است؛ این ها معتقدند که پیشرفت غرب همراه با اين شاخصه هاي مثبت بوده و نشانه هاي مثبتي در غرب به چشم مي خورد.

اين تحليل از تمدن غرب، الزاماتي هم دارد؛ اگر واقعاً بپذيريم كه اين جريان با عبور از تقيُّد نسبت به مفاهيم ديني و قدسي ـ آن چنان كه غرب ادعا مي كند و واقعاً هم به يك معنا درست است ـ و عبور از فرهنگ مذهب توانسته به اين نقطه قوت ها دست پيدا كند، پس ما هم برای رسیدن به اين نقاط قوت بايد از فرهنگ مذهب عبور كنيم. آنچه در دنياي اسلام اتفاق افتاده و مسلمانان سكولار هم طرف دار آن هستند و به آن دامن مي زنند ـ در ایران هم آن را دنبال مي كردند و امروز هم مي كنند ـ همين نگرش است؛ يعني ادعای طرف داران اصلاحات اين بود كه براي رسيدن به پيشرفت ـ آنچه را كه نام پيشرفت بر آن مي گذارند و معتقدند که سعادت ما را در اين دنيا تأمين مي كند ـ ناچار بايد در دينداري جامعه بازنگري كنيم و اعتقادات ديني را اصلاح نماییم. واقعاً هم معتقد بودند كه ما بايد مقياس دينداري را تغيير دهيم و دخالت دين را در حوزه حيات اجتماعي انسان محدود كنيم؛ بنابراین با حكومت ديني مخالفت مي كنند و بر همين اساس معتقدند که دستيابي به سعادت دنيايي با دخالت دين در حوزه حيات اجتماعي انسان حاصل نمي شود.

نخست باید ارزيابي كرد كه آیا اين تمدن، آن چنان كه غرب ادعا مي كند واقعاً بشريت را با عبور از فرهنگ مذهب به سعادت رسانده يا نه؟ البته در گذشته طبق نگاه هاي متفاوتي که وجود داشت، بعضي معتقد بودند كه اين دستاوردها ربطي به عبور از فرهنگ مذهب ندارد؛ یعنی هم مي توان معتقد به مذهب و فرهنگ مذهب بود (مذهبي زيست و فرهنگ مذهب را در حيات اجتماعي دخالت داد و مناسبات اجتماعي را بر مبناي فرهنگ مذهب پي ريزي كرد)، هم مسيري را كه غرب طي كرده، طي نمود و به نتايج مثبت هم ـ كه از نظر غرب مثبت است ـ رسيد.

به گمان ما اين تلقی صحيح نيست. حتی خود فيلسوفان اجتماعي غرب هم به خوبي فهميده اند که غرب مسیر خود را با عبور و چشم پوشی از فرهنگ مذهب و تقید به دخالت مذهب در حيات اجتماعي طی کرده است؛ آن چنان كه حتی غرب معتقد است که فرهنگ مذهب و دين و اعتقادات مذهبي و لااقل دينداري به شكل پیش از رنسانس، مانع رسيدن به چنین توسعه ای است؛ این حرف غلطي نيست. اين توسعه از بستر دينداري و تعبد به وحي و ديني زندگي كردن تأمين نمي شود؛ ولی آيا واقعاً اين تمدن مثبت است؟ آیا دستاوردهاي اين تمدن، دستاوردهاي قابل قبول و مثبتي هستند؟ اين تمدن به كجا رسيده و آينده اش چيست؟ نقطه هاي درگيري تمدن غرب با دنياي اسلام، فرهنگ اسلام و تمدن اسلام كدامند؟

به نظر می رسد هيچ كدام از شاخصه هاي مورد نظر غرب درباره توسعه مثبت نيستند؛ يعني بر خلاف ادعاي آن ها كه معتقدند براي بشر رفاه حقيقي، امنيت حقيقي، آزادي اجتماعي و امثال اين دستاوردها را آورده اند، حقيقتاً چنين اتفاقي نيفتاده است. اگر خوب عميق شويم و ابعاد مختلف اين تمدن را دنبال كنيم، هرگز چنين اتفاقي نيفتاده است. يك نمونه، مسئله رفاه عمومي بود كه اشاره شد برخلاف ادعاي غرب، واقعاً دستاورد مثبتي در اين زمينه نداشته است. نسبت به بقيه شاخصه ها هم همين طور است. به دو نمونه دیگر هم اشاره مي كنم؛ از جمله مسئله آزادي و كرامت انسان.

حقیقت آزادی در تمدن غرب

عده ای معتقدند كه تمدن غرب آزادي انسان را تأمين كرده و به آزادي انسان احترام مي گذارد؛ از نظر این عده غرب حقيقتاً براي بشر آزادي را به ارمغان آورده و بشر قبل از دوران رنسانس، از اين آزادي كه غرب براي او به ارمغان آورده، محروم بوده است؛ ولی به نظر ما آزادي، هم در حوزه روان انسان مطرح است، هم در حوزه حيات اجتماعي او و غرب در هيچ يك از اين دو حوزه، پيشرفت جدي نداشته است؛ يعني تمدن غرب واقعاً نتوانسته آزادي معنوي را در انسان افزايش و یا آزادي هاي اجتماعي او را گسترش دهد؛ بلكه همان برده داري كهن را به شكلی بسيار پيچيده تر درآورده که در قالب نرم افزار در دنياي مدرن هم حاكم است. اين هم نياز به تأمل و دقت دارد.

در حوزه آزادي معنوي، به اندازه اي كه انسان به دنيا تعلق پيدا مي كند و انگيزه هاي مادي در او شدت می یابد، به همان اندازه از آزادي معنوي محروم مي شود. آزادي معنوي انسان با فراغت از تعلقات به دنيا و تعلقات دنيايي حاصل مي شود؛ اين قدم اول آزادي انسان است. انسان به اندازه تعلقش به دنيا از آزادي هاي معنوي محروم مي شود. آيا تمدن مادي، حقيقتاً براي انسان فراغت و زهد نسبت به دنيا را به ارمغان آورده است؟! آیا برعکس این ادعا غرب تلاش نکرده است كه تعلق انسان را به دنيا افزايش دهد؟ بي ترديد غرب در هر جایی که نفوذ كرده، تعلق، وابستگي و ظرفيت نيازهاي مادي انسان را گسترش داده و ذائقه او را با دنياهاي جديدي آشنا كرده كه قبلاً با آن ها آشنا نبوده است؛ یعنی توسعه فقر ايجاد كرده است. البته نمي توانسته غير از اين مسير را طي كند؛ يعني انگيزه اي را كه در انسان ايجاد مي كند و از طريق آن انگيزه، انسان را در مسير توسعه قرار مي دهد، انگيزه هاي الهي نيست؛ بلکه شدت رواني به دنياست كه محرك اصلي انسان به سمت توسعه می باشد؛ به همین دلیل در مديريت اجتماعي، يكي از اقدامات ضروری در مسير توسعه، شدت تحريك و تحريص به دنياست.

بنابراین چه در گذشته و چه امروز براي ايجاد توسعه در كشورهاي توسعه نيافته (از نظر خودشان) ابتدا انگيزشِ به دنيا را بالا برده و شديد مي كنند؛ بعد اين انگيزش را مديريت مي كنند و از طريق كنترل آن توسعه را ايجاد مي كنند؛ برای مثال: به وسيله هنر و تبليغات، انواع نيازها را در انسان گسترش و بسط مي دهند؛ نه تنها نياز به خوردن و آشاميدن و امثال اين ها؛ بلکه نيازهاي متنوعي را در انسان ايجاد مي كنند؛ یعنی تنوع و گسترش در نياز ايجاد مي كنند و از اين طريق، انسان را به دنيا تحريك مي نمایند؛ به تعبير ديگر انرژي اي كه در ماشين توسعه را حركت مي دهد، حرص به دنياست؛ بنابراین تحريص به دنيا، ايجاد شدت تمايل به دنيا و شدت رواني نسبت به دنيا، ابزار مديريت مادي و ايجاد توسعه مادي است. از نظر غرب هر چه پيشرفت و توسعه بيشتر واقع شود، انگيزه هاي دنيايي انسان شديدتر مي شود. حتي در اين مسير هيچ ابایي ندارند كه كرامت انسان را هم قرباني توسعه كنند؛ يعني در انسان نيازهايي ايجاد می كنند كه اين نياز منتهي به توسعه تحرك و ارضا شده و سپس اين جريان توسعه تحرك و ارضا نیز به توسعه سرمايه بینجامد؛ آن ها هيچ ابایي از اين امر ندارند.

بنابراين تحقق آزادي معنوي انسان ـ كه در حقیقت متکی به قطع رشته تعلق انسان به دنياست ـ هرگز از اين دستگاه حاصل نمی شود؛ غرب به این هدف نرسیده و به این حقیقت هم واقف است. آن ها مي دانند كه اين جريان توسعه، بدون شدت انگيزش به دنيا اتفاق نمي افتد؛ به تعبير ديگر آن ها براي تحريص به دنيا و ايجاد تحرك به سمت توسعه، نمي توانند از چیزی جز انگيزه تمايل به دنيا استفاده كنند؛ به همین دلیل انواع تعلقات به دنيا را ايجاد مي كنند؛ اين تعلقات به دنيا هرچه بیشتر گسترش پيدا كنند، دامنه آزادي معنوي و كرامت انسان محدودتر مي شود.

حقیقت آزادی در غرب و تفاوت آن با اهداف انبیاء

بنابراين غرب آزادي معنوي را بسط و گسترش نداده است. انبيای الهي علیهم السلام در اولين قدم ما را به زهد دعوت کرده، زهد را هم به آزادي از دنيا تعريف مي كنند؛ به نحوی كه دنيا نتواند انسان را به حركت وادارد و به چرخه درآورد؛ بر اثر تعلیم انبیا علیهم السلام انسان بزرگ تر از دنيا می شود و آمد و شد دنيا نمی تواند در او تحريك ايجاد كند؛ چرا که انسان تا از اين تعلقات آزاد نشود، امكان حرکت در مسير خداي متعال برای او فراهم نمي شود. روحي كه از دنيا بزرگ تر نشده، نمي تواند وارد فضاي ملكوت و بالاتر از عالم ملكوت شود؛ بنابراين دو نوع تربيت وجود دارد؛ يك نوع، تربيت انبيا علیهم السلام است؛ ایشان انسان را به فراغت از دنيا و بالاتر از دنيا دعوت مي كنند؛ همه اين فراغت ها نیز مقدمه گام هاي بعدي یعنی مقدمه يقين و رضا و رسيدن به مقام رضوان است؛ اين يك نوع دعوت است.

«حَرَامٌ عَلَى قُلُوبِكُمْ أَنْ تَعْرِفَ حَلَاوَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى تَزْهَدَ فِي الدُّنْيَا»(1) یا «إِذَا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْيَا سَمَا وَ وَجَدَ حَلَاوَةَ حُبِّ اللَّه‏»(2)؛ يعني لذت ها و سرورها و نشاط هاي بالاتري هم وجود دارد كه جز با فراغت از دنيا حاصل نمي شود؛ از سویی يك دستگاه هم در مقابل انبيا علیهم السلام هست كه انسان را به دنيا تحريك و تحريص مي كند و از طريق شدت تعلق به دنيا جامعه را به سمت مقاصد پيش بيني شده خود به حركت در مي آورد؛ به اندازه اي كه مي تواند انگيزهاي مادي را در انسان تشديد كند، به همان اندازه امكان مديريت برايش فراهم مي شود. ابزار مديريت این دستگاه ايجاد شدت تعلق به دنياست؛ پس يك دستگاه به آزادي معنوي دعوت مي كند و يك دستگاه هم دعوت به تعلقات دنيايي؛ دستگاه غرب هيچ‏گاه به آزادي معنوي دست نیافته است؛ ممكن است بگويند آزادي معنوي مربوط به حوزه حيات باطني انسان است! ولی بالاخره انسان با چه انگيزه ای وارد زندگي اجتماعي مي شود؟ در حقیقت نزاع بر سر دخالت دين در حيات اجتماعي انسان و به عبارت دیگر نزاع بر سر توحيد مطرح است.

كساني كه معتقدند حوزه زندگي اجتماعي انسان، حوزه دخالت دين نيست، در واقع توحيد را قيد مي زنند. كدام انگيزه را می خواهند به تحرك اجتماعي تبديل كنند؟! انگيزه تقرب یا انگيزه پرستش خداي متعال را؟ آیا می خواهند محبت خداي متعال و ميل به قرب و سجود را به تحرك اجتماعي تبديل كنند یا می خواهند ميل به دنيا و میل به غايات نفساني را بستر تحرک اجتماعی نمایند؟ اگر بخواهند ميل به دنيا را به انگيزه تحرك تبديل كنند، طبيعتاً دائماً تعلقات انسان را به دنيا افزايش خواهند داد؛ اگر مي خواهند ميل به قرب را به انگيزه تحرك تبديل كنند بايد مدل حيات اجتماعي را تغيير دهند؛ يعني نمي توان با انگيزه قرب و شدت رواني نسبت به خداي متعال و عالم آخرت، به دنبال گسترش لذات مادي بود؛ بلکه باید نوع تعلقات انسان را تغییر داد.

كساني كه معتقدند دين نبايد در حيات اجتماعي دخالت کند، در واقع معتقدند پرستش خداي متعال و ميل به قرب و سجود نباید به عنوان انگيزه اجتماعي مطرح باشد؛ منظور این نیست که انسان نمي تواند با انگيزه تقرب به خداي متعال وارد دنيا شود و در چرخه دنيا تلاش كند؛ اتفاقاً انبيا علیهم السلام آمده اند تا همين كار را بكنند و ما را از دنيا بزرگ تر نمایند؛ به نحوی که قلب هایمان در بهشت باشد و پيكرهایمان در دنيا مشغول به عمل؛ همان كه اميرالمؤمنين عليه السلام ذيل خطبه قاصعه و در فراز «قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَل‏»(3) كمال آن را در خودشان توصيف مي كنند؛ مؤمن هم همين گونه است. مؤمن در عين اينكه قلبش در دنيا نيست و بزرگ تر از دنياست و براي دنيا كار نمي كند، بي كار هم نيست. می توان انسان را به مرزي رساند كه بزرگ تر از دنيا شود، انگيزه هاي بزرگ تري در وجود او شكل بگيرد و به فراغت برسد.

در تعبيری منقول از اميرالمؤمنين عليه السلام در كافي آمده است که فرمودند: «النَّاسَ ثَلَاثَةٌ زَاهِدٌ وَ صَابِرٌ وَ رَاغِبٌ فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ مِنْ قَلْبِهِ فَلَا يَفْرَحُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الدُّنْيَا وَ لَا يَأْسَى عَلَى شَيْ‏ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ فَهُوَ مُسْتَرِيح‏»(4)؛ مي توان انسان را به اين مقام رساند كه نسبت به آمد و شد دنيا راحت باشد؛ ولی در عين حال در دنيا هم شديداً مشغول كار باشد؛ اين امر شدني است؛ ولی مهم اين است كه آیا دستگاه تمدن مادي، چنين كاري كرده است و آیا مي تواند اين كار را انجام دهد؟! انسان چگونه می تواند به نقطه ای برسد که در دنيا مشغول به كار باشد ولی متعلق به دنيا نباشد و دائماً نظم و تحركش افزايش یابد و در عين حال تعلقش كاهش پيدا كند؟ مادامی که نتوان تعلقات بالاتري را در انسان شكل داد و بصيرت ها و بينش هاي بزرگ تري را در انسان ایجاد کرد و تا هنگامی که نگاه انسان محدود به دنياست، امكان رسیدن به چنين چيزي وجود ندارد.

انبيا علیهم السلام ابتدا وسعت در نگاه و ارتقای در انگيزه و خواست انسان ايجاد مي كنند و انسان را آرام آرام از تعلقات مادي رها می نمایند و تعلقات بزرگ تري را در او شکل می دهند؛ در این صورت انسان در عين اينكه در دنيا كار مي كند ولی براي دنيا كار نمي كند؛ همان نکته ای كه مصداق كاملش در باب خود اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح است؛ «لَا تَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً وَ لَوْ أَسْلَمَنِي النَّاسُ جَمِيعاً لَمْ أَكُنْ مُتَضَرِّعا»؛ چراکه در زيارت غديريه آمده است که «اعتصمت بالله فعززته»؛ پس اين شدني است؛ اما واقعاً آيا دستگاه مادي اين كار را مي كند؟! آیا تعلقات انسان را به دنيا كاهش مي دهد يا افزايش؟

بنابر آنچه گفته شد، شدت آزادي معنوي هرگز در دستگاه تمدن مادي ممكن نيست. وقتي مي خواهند انسان را در حيات اجتماعي از آموزه هاي معنوي و هدايت انبيا علیهم السلام آزاد كنند، در حقیقت می خواهند او را از همين انگيزه ها آزاد كنند؛ مي گويند: آن انگيزه ها و دعوت ها مربوط به رابطه انسان با خداست و در زندگي اجتماعي بايد تحت مديريت علمي (به اعتقاد غرب) قرار گرفت و جامعه را با عقلانيت سكولار اداره نمود. اگر چنين اتفاقي افتاد، آیا اين مديريت مي تواند دعوت به بيش از دنيا كند؟! اگر بخواهد انگيزه هاي انبيا علیهم السلام را دنبال کند معنايش اين است كه مي خواهد همان معاني را وارد زندگي کند؛ حقیقت این است که غرب چنین کاری نکرده است. غرب رابطه میان مفهوم سعادت دنيا را با سعادت اخروي قطع كرده است؛ یعنی رابطه آن مفاهيم را با آرمان هاي دنيا قطع كرده است. هيچ یک از اين معاني هم در آرمانشهرها و جامعه آرماني آن ها به چشم نمی خورد؛ طبيعتاً به ناچار براي اينكه انسان را به حركت درآورند، بايد انگيزش هاي او را به دنيا تحريك كنند و شدت دهند؛ حاصل چنين تمدني به طور طبیعی توسعه تعلق به دنيا و توسعه اسارت معنوي انسان است.

بدین ترتیب می توان گفت که غرب در حوزه آزادي معنوي هيچ دستاورد جدي نداشته و نمي توانسته داشته باشد؛ حتی مدعي این امر هم نيست؛ يعني مدعي نيست که بشر را به آزادي از محبت و تعلق به دنيا دعوت می کند؛ به اعتقاد غرب، علت عقب افتادگي جوامع اين است كه به بي علاقگي به دنيا دعوت شده اند؛ به نوعی هم درست مي گويند؛ چون آن توسعه اي كه آن ها دنبال می کنند، جز با شدت علاقه به دنيا حاصل نمي شود؛‌ بنابراین تعلق به آخرت و خداي متعال مانع تحرك به دنيا مي شود. برخی ممکن است بگويند: بشر را هم به آخرت دعوت كنيد، هم به این نوع تحركات دنیایی؛ ولی این امر شدني نيست؛ غرب هم مدعي این معنا نيست که بشر را به ترك محبت دنيا دعوت مي کند؛ بلكه ادعا می کند که دعوت بشر به فراغت از دنيا، عامل عقب افتادگي آن هاست. از نظر غرب عامل اصلی عقب افتادگي انسان همین مفاهيم مذهبي مانند زهد و بي علاقگي به دنيا و ميل به آخرت و توجه به قيامت است؛ به همین دلیل آن ها توجه به مرگ را مانع توسعه و عامل افسردگي مي دانند؛ قبرستان ها را بيرون شهر می سازند و بعد هم آن ها را به پارك تبديل مي كنند! چون معتقدند توجه به مرگ مانع تحرك به سمت دنيا و پيشرفت دنيايي است.

پيشرفت در نگاه غرب، با مقوله توجه به آخرت جمع نمي شود. کسی كه متوجه آخرت است، آخرت برايش جدي مي شود و مي خواهد در دنيا كار ديگري انجام دهد؛ او اين دنیا را صراط خود به سمت حيات ابدي مي داند و مي خواهد از اينجا توشه بردارد؛‌ در این صورت مديريت مادي بر او واقع نمي شود. غرب براي اينكه مديريت مادي واقع شود، رشته تعلقات را قطع مي كند و جايگاه آن را يك حوزه ديگري معرفی می کند که نام آن را هم حوزه باطني انسان می نامد؛ چگونه ممكن است انسان در حوزه باطني خود زاهد و فارغ از دنيا باشد و در دنيا هم به دنبال اين توسعه باشد؟! اين مسيري كه جامعه غربي طي كرده و بشر را به آن دعوت مي كند، مسير رشد آزادي معنوي انسان نيست؛ بلکه مسير دعوت و تحريك و تحبيب دنياست؛ مي خواهد محبت و تعلق و میل انسان را به دنيا گسترش و شدت دهد تا انسان شديدتر به سمت دنيا حركت كند تا در این حركت، طبيعتاً دنيايی آبادتر، گسترده تر و توسعه يافته تر هم به دست آورد.

اضطراب، نتیجه ایجاد شدت روانی نسبت به دنیا

آثار اين شدت تعلق به دنيا چيست؟ انساني كه تعلق به دنيا پيدا كرد و آزادي معنوي خود را از دست داد، طبيعي است که آرامش باطني خود را هم از دست مي دهد. خاصيت شدت رواني نسبت به دنيا، شدت اضطراب در دنياست. دوست داشتن پديده هاي آفل و شدت تعلق به پديده هايي كه غروب كننده هستند، شدت اضطراب و ناامني در انسان به بار مي آورد. اگر براساس خلقت، ظرفيت انسان در حد دنيا بود و آگاهي نسبت به بعد از دنيا و بيشترخواهي از دنيا نداشت و همه ظرفيتش را به اندازه دنيا خلق كرده بودند، تعلق به دنيا در او اضطراب ايجاد نمي كرد؛ ولي حالا که انسان براي ابديت آفريده شده و در او ميل به ابديت گذاشته شده، اگر تعلق به پديده هاي آفل پيدا كند، در همان لحظه دستيابي به اين امكانات، مضطرب است؛ چون به خوبي درك مي كند كه اين پديده ها از او جدا مي شوند و او هم از اين پديده ها جدا مي شود و مي داند كه تحول در دنيا و در انسان به جدايي انسان از اين پديده ها و محبوب ها منتهي مي شود؛ پس در همان لحظه اي كه تعلق به محبوب دارد و در كنار محبوب است، اضطراب در او پيدا مي شود؛ یعنی اضطرابِ جداشدن از محبوب ها؛ دلیل ترس از مرگ نیز همين است؛ ترس از مرگ، ترس جداشدن از محبوب هاست. انسان براي بيش از دنيا آفريده شده و خودآگاهي اش بيش از دنياست و مي تواند در بهار، پاييز را ببيند؛ اگر به بهار گذرا تعلق پيدا كرد، در آغاز بهار نگران پاييز می شود و هر چه بيشتر مي گذرد، اضطرابش بيشتر مي شود.

بعضي عمر انسان را به روز تشبيه مي كنند؛ انسان ابتدای صبح كه بيدار مي شود، نشاط دارد؛ به ظهر كه مي رسد احساس مي كند روز در حال تمام شدن است و وقتی به غروب مي رسد اين احساس در او شديدتر مي شود. عمر هم این گونه است؛ کساني كه تعلق به دنيا دارند، از همان لحظه آغاز، با اضطراب همراه هستند. اين اضطراب رفع شدني نيست، مگر با تكيه به خداي متعال و قطع اين تعلق. معنای عمیق تر این مطلب همان شرك به اسباب است؛ اعتماد به اسباب، ناامني مي آورد؛ شرك به اسباب، عامل اضطراب و عامل رنج است؛ «وَ لا تَخافُونَ أَنّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ»(انعام/81)؛ شرك به اسباب حتماً در انسان خوف و ناامني ايجاد مي كند. تکیه گاه انسان نباید اسباب شكننده باشد و توقع داشت که انسان آرام هم باشد. بت ها نمي توانند براي انسان آرامش ايجاد كنند؛ اگر انسان به آن ها اعتماد كند و بخواهد نياز خود را با آن ها رفع نماید، دائماً علاقه اش به آن ها افزايش پيدا كرده، نيازش گسترش می یابد؛ اين اعتماد، اضطراب و ناامني ايجاد مي كند؛ چون اين ها نمي توانند انسان را تأمين كنند.

انسان به اندازه اي كه قطع تعلق كند و منقطع از اسباب شود، به همان اندازه، به توحيد و امنيت مي رسد. به اندازه اي كه انسان اعتماد و اتكاي به اسباب مي كند، به همان اندازه، مشرك و ناامن مي شود. مقام «بسم الله» مقامي است كه انسان در همه لحظات، اضطرار خود را به حضرت حق و اسمای حسناي الهي درك می كند و با اسمای الهی سر و كار دارد؛ اين، نقطه اعتماد و امنيت انسان است. انسان تا قطع تعلق و اميد نكند، هرگز به اين نقطه امنيت نمي رسد.

پس دستگاه تمدن مادي، نه گسترش امنيت معنوي ایجاد کرده، نه مدعي است و نه مي تواند؛ چون مي خواهد رابطه حيات اجتماعي انسان را با تعاليم قدسي انبيا علیهم السلام قطع كند و آن تعاليم را در حوزه حيات اجتماعي، مزاحم اهداف خود مي داند. بی شک چنين تمدني نمي تواند گسترش آرامش و امنيت باطني، و پیش از آن، گسترش آزادي معنوي بياورد؛ بلکه دائماً توسعه اسارت معنوي به بار مي آورد؛ یعنی انسان به جاي اينكه بر روابط مادي حاكم و امير شود، اسير روابط مادي مي شود.

روح، در زندان اين تعلقات مادي قرار مي گيرد و كوچك تر از دنيا مي شود و در محاصره دنيا قرار مي گيرد؛ او در زندان دنيا، زنداني مي شود. اين ها اصلاً تعابير مجازي نيست بلکه واقعيت است. تعلقات دنيايي، حقيقتاً براي انسان زندان مي شوند؛ برای مثال: مگر برای آدمي که زندان مي رود، چه اتفاقي می افتد؟ زندان يك چهارديواري است که ميله هايي دورش کشیده اند و کسی نمي تواند از آن عبور كند؛ انسان در زندان خواسته هايي دارد ولی يك قدرت مادي او را محاصره كرده و نمي گذارد از اين مسير عبور كند و به خواسته هايش برسد. چيزي غير از اين نيست. مگر تعلقات دنيايي اين گونه نيستند؟! تعلقات دنیایی انساني را كه خواسته هاي عظيم دارد، مثل زنجير در محاصره خود می گیرند؛ اين زنجيري كه به دست من بسته اند، اجازه حركت به من نمي دهد؛ اين زنجیر چيزي نیست جز ميدان جاذبه اي كه دست من را مهار كرده و نمي گذارد از اين ميدان جاذبه بيرون بروم. اگر قدرت و انرژي شما بيشتر باشد، از اين ميدان جاذبه عبور و زنجير را پاره مي كنيد. تعلقات مادي هم دقيقاً همين گونه اند. رشته ها و ميدان هاي جاذبه اي هستند كه انسان را محاصره مي كنند؛ «قَعَدَتْ بِي أَغْلَالِي‏». واقعاً به غل تبديل مي شوند و سنگين تر از من هستند و جلوي پرواز انسان را مي گيرند.

بنابراين دستاورد اين تمدن، چيزي جز شدت تعلق به دنيا، گسترش حرص به دنيا و آلوده شدن به صفات رذيله دنيايي نيست و هرگز براي انسان آزادي معنوي به بار نیاورده است؛ طبيعتاً امنيت معنوي هم ايجاد نكرده و برعکس دائماً اضطراب معنوي را افزايش داده است. امنيت هرگز با تعلق به دنيا، با تكيه به بت ها، با اتكا به روابط ناپايدار دنيا حاصل نمي شود؛ بلکه امنيت با اعتماد به تقدير الهي حاصل مي شود؛ «مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ رَاضِيَةً بِقَضَائِك‏»؛ آزادي هاي اجتماعي هم همين طور است؛ پس غرب واقعاً آزادي اجتماعي ايجاد نكرده است. اگر یک مديريت، انسان را به دنيا و لذت دعوت كند و او را در مسير ارضا و ابتهاجات بيشتر مادي به دنيا تحريك و تحریص كند و دنيا را معبد و بت انسان قرار دهد ـ  چنين تمدني كه دنيا را اصل قرار مي دهد و انسان ها را به دنيا تحريك مي كند ـ طبيعتاً مسابقه بر سر دنيا ايجاد مي كند.

محبت به خدا محور ایثار و محبت به دیگران

گاهی شما دعوت به رحمت مي كنيد؛ «سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السّماءِ وَ اْلأَرْضِ أُعِدّتْ لِلَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِه‏»(حدید/21)؛ ولی گاهی دعوت به دنيا مي كنيد و مسابقه و مسارعه بر سر دنيا ايجاد مي نمایید. اگر انسان ها را به دنيا تحريص كرديد، ديگر نمي توانيد به گذشت و فداکاری نسبت به دنيا دعوت كنيد؛ یعنی نمی توان اخلاق ايثار و فداكاري را در انسان ايجاد کرد، محبت را رشد داد و روابط را محبت آميز تعريف کرد. وقتی من با دوست، خانواده و عشيره خود و یا سایر مؤمنين بر سر دنيا مسابقه می دهم، ديگر امكان ايجاد روابط محبت آميز و فداكارانه وجود ندارد؛ در كوچك ترين جامعه كه خانواده است، اگر مرد و زن بخواهند بر سر دنيا با هم مسابقه دهند و هر یک بخواهد خودش به جایی برسد، هرگز بین آن دو روابط محبت آميز پيدا نمی شود؛ ناچار هر يك به ديگري به عنوان ابزار پیشرفت خود نگاه مي كند؛ نگاه به نگاه ابزاري تبدیل می شود؛ وقتي نگاه ابزاري شد، ديگر فداكاري و ايثار نيست و كاملاً برعكس مي شود.

به شرطی رابطه، رابطه‏ ایثار و محبت و گذشت می شود كه انسان هدفي بيش از دنيا داشته باشد و بخواهد به آن هدف برسد که راه رسيدن به آن هدف هم محبت و فداكاري نسبت به ديگران است. اگر محبت به خداي متعال و محبت به ولي او برای انسان محور شد و در سايه محبت به خدا ديگران را خواست، همه محبت هايش شعاعي از محبت به خدا مي شود و مي کوشد قرب بيشتری پيدا كند؛ قاعدتاً طريق اين قرب، محبت بيشتر به حضرت و محبت بيشتر به دوستان اوست؛ بدین ترتیب طبيعتاً فداكاري بر سر دنيا اتفاق مي افتد؛ یعنی گذشت از منافع شخصي براي رسيدن به مقصد.

پس می توان انسان را با ارتقای انگيزه به نقطه اي رساند که براي رسيدن به محبوب و مطلوبش و براي رسيدن به ولي اش و به خداي متعال، به ديگران محبت بورزد و فداكاري و ايثار كند؛ آن هم نه با تخيل و هنر و خيال انگيزي و نه برای مقاصد نفساني؛ این شدنی است؛ این گونه نیست که نتوان توسعه ايثار در جامعه ايجاد كرد تا همه براي همديگر فداكاري كنند یا برای کار بیشتر سعي كرده و كمتر برداشت كنند. منظور این نیست که چنين چيزي شدني نيست؛ ولي دستگاه تمدن مادي نمی تواند چنين كاري كند؛ چون مسابقه بر سر دنيا ايجاد مي كند و انسان را به دنیا تحريص و تحريک مي نماید. اگر چنين اتفاقي افتاد و دائماً شدت رواني به دنيا ايجاد شد ـ که حاصل آن فقط مسابقه بر سر دنيا و فداكردن ديگران براي خود است ـ به طور طبيعي و قبل از هر چیز امنيت اجتماعي از بين مي رود؛ مردم در چنین شرایطی نسبت به یکديگر هيچ اعتمادي ندارند؛ ولی به اندازه اي كه روابط مؤمنين تحت ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام واقع شود، به امنيت مي رسند؛ «وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي‏»؛ ولي هر رابطه اي كه از ارتباط با ولايت بيرون آمد و تحت ولايت ابليس واقع شد، ظلماني شده، روابط ناامن ايجاد مي كند؛ بنابراین اعتماد از بين مي رود.

محوریت محبت خدا در روابط، عامل ایجاد و بسط امنیت و اعتماد

رابطه انسان ها با هم ممکن است از بستر ولايت الله عبور كند؛ يعني هر ارتباطي كه انسان با ديگران برقرار مي كند، اول با خداي متعال است و از آن مسير عبور مي كند؛ این ارتباط، نوراني است و عامل اعتماد، امنيت، محبت، فداكاري و ايثار مي شود. همچنین ممکن است روابط انسانی از بستر نفس و شيطان و اوليای طاغوت عبور كند که ظلماني مي شود؛ اين رابطه، رابطه جهنمي است و در متن جهنم واقع مي شود و عامل ناامني است؛ در این رابطه انسان ها هيچ اعتمادي به یکديگر ندارند؛ اگر خانواده ای اين گونه تشكيل شود، نسبت به یکديگر اعتماد ندارند و نمي توانند به هم اعتماد كنند؛ در كنار هم ناامن هستند؛ حتی میان خواهر و برادر، برادر و خواهر، همسر و همسر، فرزند و پدر و مادر، پدر و مادر و فرزند بي اعتمادي پيدا مي شود.

رابطه اي كه خداي متعال براي حفظ انسجام اجتماعي ايجاد كرده رابطه محبت است؛ بسیاری از این رابطه ها به شکل غريزي قرار داده شده كه امنيت را حفظ مي كند. چرا فرزند در كنار مادرش امنيت دارد؟ چون مادر به او محبت دارد. اين محبت، مانع ظلم و تعدي و تجاوز است؛ بلکه عامل فداكاري است. خداي متعال رحمت خود را بين ما تقسيم كرده تا اين رحمت، مبدأ امنيت شود. اگر شما رحمت و محبت را برداريد، هیچ امنيت و اعتمادي پيدا نمي شود. حالا اگر شما اصل را مسابقه بر سر دنيا قرار دهيد، رابطه رحمت از بين مي رود و صفت رحمت الهي در اين روابط جريان پيدا نمي كند. رحمت از جنود نبي اكرم صلی الله علیه و آله است؛ براساس حديث عقل و جهل، غضب در مقابل رحمت مي آيد که از جنود شيطان است. اگر روابط اجتماعي تحت ولايت شيطان و براي رسيدن به اهوا واقع شد، ولايت شيطان بر ما واقع مي شود. وقتي ولايت شيطان بر ما واقع شد، جنود شيطان حاكم مي شوند و روابط ما تحت آن رابطه قرار می گیرد.

رابطه ما ممكن است رابطه رحمت و محبت باشد که از جنود نبي اكرم صلی الله علیه و آله است؛ یعنی رابطه ای است که تحت ولايت حضرت می باشد؛ ولی وقتي تحت ولايت ابليس قرار گرفت و مقصد انسان دنيا شد، و هدف سجده و عبادت نبود، رابطه غضب حاكم مي شود؛ حتی اگر به مودت و محبت هم تظاهر شود. قرآن در باب كفار مي فرمايد: «تَحْسَبُهُمْ جَميعًا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّى»(حشر/14)؛ امام رحمت الله علیه مي فرمودند: گرگ ها هنگام گرسنگی در بيابان دور یکدیگر حلقه مي زنند و رو به روی هم مي نشينند؛ چون اگر يكي از آن ها غفلت کند، دیگران او را می درند؛ یعنی به یکديگر اعتماد ندارند.

اگر هر كسي به ديگران به عنوان طعمه نگاه كند، هیچ اعتمادی ایجاد نمي شود و ناامني گسترش می یابد؛ اگر روابط ما تحت ولايت باشد، صفت محبت حاكم مي شود؛ چون محبت از جنود حضرت و از جنود عقل است. دلیل تأکید بر صله رحم، همين است؛ فرموده اند: اين رحامت را قطع نكنيد؛ چون رشته اي است از رحمت خداي متعال که بين شما قرار داده و شما با اين تعلق مي توانيد به رحمت خدا برسيد؛ اين را خداي متعال قرار داده تا روابط شما روابط تحت رحمت باشد. دستگاه تمدن مادي اين رابطه را قطع مي كند؛ مثلاً پدر و مادر هم بعد از مدتی کوتاه مثل گربه ها فرزندانشان را طرد مي کنند؛ امروزه در جامعه ما هم به اندازه اي كه آن روابط مي آيد، روابط ارحام قطع مي شود و به روابط دوستي و نشست هاي دوستانه و پارتي هاي آنچنانی تبديل مي شود؛ حتی مفهوم لذت و بهجت عوض مي شود.

پس اگر هدف ما تعلق به دنيا باشد، ولايت ظلماني می آید؛ اين ولايت، صفت رحمت ندارد كه رحمت را بسط دهد؛ چون آن ولي اي كه مديريت مي كند، رحمت ندارد؛ باطن آن ولی، غضب است و فقط ادعاي محبت مي كند. ممكن است خدا رحمتي در او گذاشته باشد که آن يك چيز ديگري است؛ اما مديريتي كه مي كند، مديريت رحمت نيست. او در باطن خود هم نسبت به همه، به چشم طعمه نگاه می کند و به همه كينه دارد؛ هرچند ممكن است آن را پنهان کند. طبيعي است که موجب گسترش غضب، گسترش مسابقه بر سر دنيا و گسترش نگاه حسد آميز به همه می شود و ناامني اجتماعي ايجاد مي كند؛ هيچ كس كنار ديگري نمي تواند امنيت داشته باشد.

الان قدرت هاي مادي که جهان را مديريت می كنند، حتی براي كنترل جهان، زرادخانه هاي اتمي هم درست كرده اند؛ ولی آيا واقعاً جامعه جهاني زير سایه آن ها احساس امنيت مي كند؟ آیا احساس مي كند که قدرت های جهانی مجموعه اي هستند که به انسان ها محبت دارند و دلشان براي بشریت مي سوزد يا اصلاً هيچ احساس امنيتي در كنار آن ها نيست و مانند حيواني هستند كه جز غضب و شهوت و قدرت چیزی ندارند؟ شما در كنار مار احساس امنيت مي كنيد؟! مگر اینکه آدم از افق بالاتري وارد كار شود. اين تمدن ماري است كه گزندگي اش بسیار بيشتر از مار طبیعی است؛ مار يك نفر را نيش مي زند ولی اين تمدن بمب شيميايي دارد که ده ها هزار نفر را در یک لحظه مسموم مي كند و در دم می کشد. اين همان ماری است که نيشش قوي تر شده است.

خداي متعال در پدر و مادر هم قوه غضب گذاشته است؛ ولی پيش روي او رحمت هم قرار داده است؛ به همین دلیل است كه آدم در كنار آن ها احساس امنيت مي كند؛ ولی اگر مادري نفساني شد و غضبش بر رحمتش غالب گردید، بچه اش كنار او احساس امنيت نمي كند؛ چون احساس مي كند غضب مادرش مقدم بر رحمت اوست. چرا ما در جوار حضرت حق ـ با اينكه شديد العقاب و قدير و علي كل شيء قدير است و جهنم دارد ـ احساس امنيت مي كنيم؟ به دلیل همان سبقت رحمت بر غضب است؛ «يَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه‏»؛ يعني اگر خدا آدم را تنبيه هم مي كند، از سر محبت است. اينجا هم آدم احساس رحمت مي كند؛ در غیر این صورت غضب، حكومت مي كند و این غضب ذيل رحمت هم نيست. طبيعي است که در این صورت احساس ناامني شود. آنچه در تمدن مادي پيش مي آيد، حاكميت غضب است. اصلاً رحمت در آنجا معني ندارد. رحمت از عبوديت و از جنود پرستش و جنود نبي اكرم صلی الله علیه و آله است.

پس طبيعي است که ناامني پيدا شود و امنيت اجتماعي هم از بين برود و هيچ كس در این فضا در كنار ديگري احساس امنيت نكند؛ ولو اينكه آدم در كنار ديگران تظاهر به امنيت هم كند ولی واقعاً در امنیت نيست. اگر يكي از اعضاي خانواده به نحوی تعلق به دنيا داشته باشد كه حريم ديگران را براي رسيدن به دنياي خودش بشكند، دیگران در کنار او احساس امنيت نمي كنند؛ چون مي دانند او ممکن است براي دنيايش از آبرو، مال و گاهي از جان دیگران هم مايه بگذارد.

نگاه توسعه غربی به انسان به عنوان یک منبع انرژی قابل استحصال

اگر روابط اجتماعي تحت مديريت مادي قرار گرفت، زمینه ساز اضطراب اجتماعي و ناامني می شود؛ آزادي هم همين طور است. وقتي انسان ها نگاهشان به یکديگر اين گونه باشد، طبيعي است كه آزادي فردی و اجتماعي انسان محقق نمي شود؛ انسان تا جایی که بتواند سعي مي كند ديگران را به بند بكشد و از آن ها استفاده كند. مگر دنياي غرب چنين نمي كند؟! مگر به اسم آزادي، يك فضاي مغناطيسي ايجاد نكرده و يك لباس آهني هم به تن مردم نكرده و شعار وجود آزادی نمی دهند؟! بندهاي تعلق به دنيا را به دست و پای مردم زده و مسيری مانند يك اتوبان يك طرفه درست كرده و ادعا می کنند که مردم آزادند! كدام آزادي؟! جبر اجتماعي درست كرده و اسمش را آزادی مي گذارند! مگر در دوره برده داري چه كار مي كردند كه الان نمي كنند؟! انسان ها را به عنوان برده در اختیار می گرفتند؛ او كار مي كرد و این ها به اندازه نيازهاي اوليه اش به او مي دادند و انرژي هاي او را به نفع خودشان مصادره مي كردند. در روز ساعت ها برای آن ها كار می کرد؛ کار ساده هم مي كرد.

امروز در دستگاه سرمايه داري كنوني برای شش ميليارد انسان از اول تولدشان برنامه دارند؛ آن ها تعیین می کنند که بچه چگونه به دنيا بيايد؛ چگونه به پرورشگاه و مهدكودك برود و بدون عاطفه مادری رشد کند؛ پدر و مادر چگونه كار كنند؛ از چند سالگي وارد پيش دبستاني و دبستان و دانشگاه شود؛ چگونه جذب محيط كار شود يا به یک مغزافزار پيچيده تبدیل شود و...؛ بعد هم تعیین می کنند که چگونه همه اين ها در خدمت يك نظام بزرگ جهاني قرار بگيرد؛ راندمانش هم توسعه سرمايه داري مي شود. پانصد شركت سرمايه داري، صاحبان سرمايه هاي جهاني هستند. يك برده داري بسيار پيچيده نرم افزاري راه انداخته اند و همه جامعه جهاني را به زنجير كشيده اند؛ به جز آن ها كه مؤمن هستند؛ به اندازه اي كه مؤمن باشند، از ذیل اين ولايت بيرون می روند. غرب چنين جريان جائرانه اي ايجاد كرده است؛ گاهی كسي برده است و می داند که برده است؛ یعنی نظام غرب به شکل آشکار نظام برده داري است؛ ولی گاهی برده داري پنهان است؛ یعنی همه مناسبات، مناسبات جائرانه است ولي به حسب ظاهر خود را کاملاً عادلانه نشان مي دهد.

نظام سرمایه داری مدرن، شکل پیچیده تر شده نظام برده داری کهن

مناسبات نظام سرمايه داري، مناسبات جائرانه است. استثمارگری امروز، خيلي پيچيده تر از گذشته است؛ اولاً براي كل جامعه جهاني برنامه دارند؛ اقوام را تعريف مي كنند؛ حدود منافع، جایگاه و سهم تأثیر خود را در جهان تعريف مي كنند؛ بعد هم سعي مي كنند كه همه اين ها را استحصال كنند و در خدمت توسعه سرمايه قرار دهند؛ كما اينكه در دنياي قديم، انرژي هاي مادي را در حد بسيار محدود استخدام مي كردند؛ مثلاً برای نیاز سالانه انرژی از هيزم جنگل استفاده مي كردند؛ كم كم از معادن زير زمينی و سوخت هاي فسيلي مثل زغال سنگ و نفت و سپس از انرژي هسته اي استفاده کردند و اين ها را به انواع محصولات مصرفي تبديل مي كنند؛ با انسان هم همين كار را مي كنند؛ يعني از نظر آن ها انرژي هاي انساني، منابع اصلي ثروت هستند؛ اگر اين انرژي هاي انساني (اعم از انگيزه ها، فكر، توانايي و مهارت انسان) را در انرژي هاي مادي ضرب نكنيد، به ثروت هاي بالفعل تبدیل نمي شوند.

نفت موجود در اعماق زمين، ثروت بالفعل نيست؛ انرژي هاي انساني را هم باید به همین ترتیب استحصال كرد. انسان را به گونه ای تحريك مي كنند که انواع انرژي هايش تخلیه شود؛ یعنی به وسیله انواع تحريك هايي كه در دنياي امروز هست و در دنياي گذشته وجود نداشته است. در دنياي گذشته هرگز انسان را مانند امروز نسبت به دنيا تحريك و تهييج نمي كردند! الان تحريص به دنيا، تزیين و اغوای دستگاه ابليس پيچيده تر شده و شرح صدر يافته تر شده است.

پس تمدن غرب به عنوان يك منبع انرژي به انسان نگاه مي كند و می کوشد او را در خدمت توسعه سرمايه قرار دهد. غرب مدعی است که انگيزه انسان را مديريت می کند؛ انسان را طوری تربيت مي كند كه برای نظام غرب مفید باشد؛ حالات رواني و انگیزه هایش را تغيير مي دهد؛ يعني تغيير وضعيت رواني در انسان مي دهد؛ به تعبير ديگر انسان را مهندسي رواني مي كند؛ همچنان كه در مهندسي متالوژي سفارش قطعه مي دهند و مثلاً می خواهند يك كوره ذوب آهن بسازند؛ اين كوره ذوب آهن نقطه مختصات خاصی دارد که باید طبق آن ساخته شود؛ غرب هم براي هر پست و مسئولیتی انسان خاصی می خواهد که مي سازد. اين كار را هم مي كند؛ مثلاً ارتش ها، آدم را طوری تربیت می کنند كه در فلان منطقه بجنگد؛ يعني آدم ها را به عنوان ابزاري در خدمت توسعه سرمايه مي بينند و تربيت رواني مي كنند. اخيراً هم با گسترش علم ژنتيك دنبال تولید آدم مصنوعی هستند؛ حتی سفارش می دهند که فيزيك آدم را هم تغيير دهند و آدم ديگري بسازند.

اين نگاه به انسان را چگونه می توان آزادي انسان نامید؟! انسان در این تمدن نه آزادي معنوي پيدا كرده، نه آزادي اجتماعي. اگر رابطه انسان با انسان، رابطه تحريص و تحریک به دنيا شد، در چنین رابطه ای محبت و ایثار و فداکاری وجود ندارد و فقط غضب هست. وقتی نگاه ابزاري به ديگران دارند، تلاش مي كنند ديگران را در خدمت خود درآورند؛ عجيب تر اين است كه تلاش مي كنند اين استخدام را هم پنهان كنند. آن ها در قالب آزادي انسان و دفاع از امنيت انسان، اين گونه برنامه ريزي مي كنند.

جريان تجدد براي انسان نه آزادي معنوي آورده، نه آزادي اجتماعي. يك برده داري مدرن پيچيده است كه كل جامعه جهاني را به شكل بسيار پيچيده تر از گذشته به استخدام خود درآورده و تمام انرژي هاي مقدورش را در خدمت صاحبان قدرت و يك اقليت قرار داده و استحصال مي كند؛ به تعبير ديگر انسان ها را اسير و برده ولايت اوليای طاغوت مي كنند؛ ولايت مي كنند و سلطنت پيدا مي كنند و از تحقير انسان لذت مي برند. وقتي رابطه مديريت، رابطه استكباري شد، از تكبر خود و از تحقير ديگران لذت مي برند. البته پيداست که ملاء و مترفيني هم دور خود جمع مي كنند؛ آن ها هم جامعه جهاني را به تبع، تحقير مي كنند. ملت هاي اروپایی واقعاً همه ملت هاي ديگر دنيا را برده خود مي دانند. وقتي كارشناسان اروپایی به كشورهاي عقب افتاده می رفتند، حق توحش مي گرفتند؛ هنوز هم در بسیاری از کشورها مي گيرند؛ یعنی دیگران را تحقير مي كنند.

پس اين اصلاً آزادي اجتماعي نيست؛ وقتي روابط اين گونه شد، نه امنيت رواني ايجاد مي شود، نه امنيت اجتماعي، نه انسان ها به هم اعتماد دارند، نه جوامع به هم اعتماد دارند؛ دولت و ملت هم به یکدیگر اعتماد نخواهند داشت؛ اعتماد به قدرت هاي حاكم وجود نخواهد داشت؛ اعتماد در سايه محبت پيدا مي شود؛ ولی همه روابط حاكم بر جهان، عمدتاً رابطه غضب است و هيچ دو ملتي به هم اعتماد ندارند؛ كشورهاي اروپايي كه امروز مرزهايشان را برداشته اند، هيچ اعتمادي به یکديگر ندارند؛ مطمئن نیستند که دوباره هيتلر دیگري در يكي از اين كشورها پيدا نشود و همه كشورهاي ديگر را مورد تهاجم قرار ندهد. پنج قدرتي كه جهان را با هم تقسيم كرده اند و سازمان ملل را شكل داده اند و حق وتو براي خودشان گذاشته اند، به یکدیگر هيچ اعتمادي ندارند؛ اگر روسيه بتواند، چرا اروپا و آمريكا را نبلعد و چرا چين چنين نكند؟! اصلاً رابطه، رابطه محبت نيست بلکه رابطه غضب و درندگي و سبعيت نسبت به یکديگر است.

وقتي قدرت ها نسبت به هم اعتماد ندارند، دولت ـ ملت ها به هم اعتماد ندارند، ملت ها به دولت ها اعتماد ندارند، ملت ها به قدرت هاي بزرگ اعتماد ندارند، چگونه امنيت جهاني ایجاد شود؟! همه جا اضطراب و ناامني جهاني است؛ حتی اگر اين اضطراب ها و ناامني در قالب سرگرمي به تغافل تبديل شود؛ پس نه امنيت اجتماعي افزايش پيدا كرده، نه امنيت رواني و آزادي باطني و آزادي اجتماعي؛ ممكن نيست این ها در دستگاه تمدن مادي توسعه پيدا كند.

در حوزه عدالت هم همين طور است؛ در تمدن غرب واقعاً عدالت گسترش پيدا نكرده بلکه جور گسترش پيدا كرده است؛ «بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً»؛ يا ظلم فاحش و آشكار است، يا جور. سطح سواد هم همين طور است؛ يعني هيچ گاه آن دسته از آگاهي هايي كه بستر تقرب باشد و بتواند روابط اجتماعي را به روابط بندگي تبدیل کند، افزايش پيدا نكرده است؛ سطح اطلاعات افزايش پيدا كرده ولی اين به معنی گسترش علم نيست؛ بلکه گسترش جهل است. آگاهي هاي انسان به گونه اي افزايش پيدا نمی كند كه بتوان روابط را محور تقرب به خداي متعال كرد تا انسان مناسبات قرب را در جهان بفهمد؛ بلكه هميشه در این جنبه  تضعيف شده و در همان مقياسي هم كه بوده، از بين رفته است؛ برعکس، سلسله آگاهي هاي ديگري كه روابط تحريص و تحريك به دنيا و شدت پرستش دنيا را ایجاد می کند، گسترش یافته است؛ از نظر غرب عقلانيت توسعه پيدا كرده که به نظر ما عقلانيت نيست بلکه جهالت است؛ غرب ادعا می کند می کند که عدالت در غرب توسعه پيدا كرده ولی به نظر ما ظلم و جور توسعه پیدا کرده است؛ ادعا می کند که سطح سلامت و بهداشت عمومي غرب توسعه پيدا كرده ولی به نظر ما كاملاً معكوس است.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 128

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 130

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 300

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 456