نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 25 مهر 1397 - Wed, 17 Oct 2018

جلسه اول سلسله مباحث آموزش کلیات اندیشه اسلامی / بررسی شاخصه های مباحث اعتقادی مقدمه ورود به معارف

متن زیر جلسه اول از سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 13 بهمن ماه سال 87 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه که بررسی شاخصه های طرح مباحث اعتقادی را نموده اند اشاره می کنند که چهار شاخصه را باید مدنظر داشت. اول این که اعتقادات باید دارای نظام و انسجام باشد. یعنی از مبانی و روش مشخص بهره مند باشد. اجزاء و دیدگاه هایی که ارائه می شود با هم هم خوانی و هماهنگی داشته باشد. نباید بین مطالب گوناگون تباین و تضاد وجود داشته باشد. دوم این که اعتقاداتی که ارائه می شود تمام زوایا و ابعاد زندگی فردی و اجتماعی انسان را پوشش دهد و نباید قسمتی از زندگی انسان وجود داشته باشد که نظام اعتقادات در باره آن ساکت باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد. سوم این که این نظام باید به جامعه و تاریخ بشریت احاطه داشته باشد. نباید افراد انسانی به صورت جزیره های مستقل در نظر گرفته شود به طوری که سعادت افراد به سعادت جامعه و سیر تاریخی انسان ها بی ارتباط باشد. نظام اعتقادات باید انسان ها را به یکدیگر و آنها را به خداوند مرتبط کند و به دنبال پیروزی جبهه حق در تاریخ باشد. چهارمین نکته در باره توجه و تاکید بر زبان فطرت در آموزش اعتقادات است. زبان غالب در آموزش عقاید زبان حکمی و فلسفی است. پیش فرض این زبان این است که انسان ها بر وجود خداوند شک دارند و ما می خواهیم این شک را به باور تبدیل کنیم. در حالی که گرایش به خداوند یک سرمایه گرانقدر در مباحث اعتقادی است که بدون آن بحث و استدلال هیچ سودی ندارد. باید توجه کنیم که انبیاء ع از همین زبان استفاده کردند و زبان استدلال را فقط در موارد خاصی به کار می بردند.

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم. اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في كل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتي تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً. و هب لنا رافته و رحمته و دعائه و خيره. اولاً خدا را سپاسگزار هستم كه توفيق داد در اين جمع نوراني شركت كنم و از بركات اين جمع بهره مند شوم. اميدوارم خداي متعال زحمات شما را مورد توجه و رضايت امام زمان ع قرار بدهد و به ما هم توفيق بدهد كه بتوانيم در اين مسير، به شما سروران و اساتيد خدمتي كرده باشيم. نكته دوم ممكن است بعضي از اساتيد و سروران، با نوع تفكر بنده و سير اجمالي ذهن حقير آشنا باشند لذا اگر جايي براي آنها، بحث مستلزم تكرار بود، از آن ها عذرخواهي مي كنم. چون ناچار هستيم بحث را براي سروراني هم كه قبلاً در خدمت شان نبودم مطرح کنم، ولي ان شاء الله اميدوارم در مجموع، بحث مفيدي ارائه بشود. و سوم اين كه ان شاء الله اگر موفق بشوم فهرستي از بحث هايي كه خدمت تان ارائه مي شود در آينده تقديم می كنم. اين كه اگر پيشنهاد روشني براي فهرست بحث بود ارائه كنید، ان شاء الله روي آن هم تأمل و دقت مي كنم.

شاخصه های مباحث اعتقادی؛ نظام مندی و انسجام اعتقادات

در ابتدا به عنوان ورودي بحث، براي بحث هاي اعتقاديي كه تقديم مي كنيم چند خصوصيت يا شاخصه ارائه مي كنم. نكته اول اين است كه بحث هاي اعتقاديي كه براي نسل جديد و به خصوص نسل جوان ، ارائه مي كنيم بايد به صورت يك نظام به هم پيوسته باشد؛ يعني مثل قطعات يك پازل (جورچین) فكري باشد و يك منظومه فكري را تشكيل بدهد، و نه مانند عناصر از هم گسيخته اي كه ارتباط و انسجام آنها روشن نيست. بر پايه يك مبنا بايد بتوانيم يك نظام اعتقاديی تعريف كنيم كه در هر حوزه اي كه وارد مي شويم، هماهنگي اين بحث ها با آن مبنايي كه قبلاً اتخاذ كرديم روشن و واضح باشد. همان طور در فلسفه اگر يك بنایی گذاشته مي شود مثل اصالت وجود يا اصالت ماهيت، فيلسوف بايد تا آخر كار ملتزم به آن مبنا باشد و در همه فصول، آن مبنا را در نظر داشته باشد و همان مبنا را جاري كند. اگر مبناي اصالت وجود را انتخاب كرد، بايد وحدت و كثرت، عليت، زمان، مكان، آگاهي، و همه چیز را بر اساس همان مبنا توضيح بدهد.

بنابراين مجموعه فكريي كه ارائه مي كنيم، بايد به صورت يك منظومه به هم پيوسته باشد كه قطعاتش همديگر را تأييد و تكميل كنند، و نباید با هم متنافي باشند و از مبادي و مباني مختلف و روش هاي مختلف برخوردار باشند و نه اين كه به صورت جزاير مستقل از هم ارائه شوند، بلكه بايد مثل يك دستگاه رياضي كه از هر نقطه اش مي توانید به نقطه ديگر سير كنيد، بايد يك چنين منظومه به هم پيوسته، واضح و روشنی را ارائه كنيم.

شاخصه دوم؛ فراگیر و حداکثری بودن

دوم اين كه مجموعه فكريی که ارائه مي كنيم قاعدتاً بايد اعتقادات حداكثري باشد؛ يعني بتواند رابطه بين اعتقاد ما و همه عرصه هاي زندگي مان را تعريف بكند؛ نه اين كه وقتی رابطه بين ما و پرستش خداي متعال را تعريف مي كند، اين رابطه در يك دايره محدود تعريف شود. همان طوري كه در حوزه فقه ممكن است شما فقه تان حداقلي باشد ـ يعني قوانيني كه ارائه مي كنيد قوانيني باشد كه يك سطح محدودي از زندگي را بپوشاند و مابقي، نقطه خلأ و يا به اصطلاح منطقة الفراق باشد ـ و ممكن است فقهي ارائه كنيد كه همه زواياي زندگي را تحت پوشش قرار مي دهد. اعتقادات هم دقيقاً همين طور است. همان طور که در اخلاق ممکن است اخلاقي تعريف كنيم كه رابطه پرستش خداي متعال را با همه حساسيت ها و همه خُلقيات انسان تعريف مي كند حتي اخلاق اجتماعي؛ و یا ممکن است اخلاقي كه تعريف مي كنيم اولاً در دايره توحيد با اعتقادات مان يك منظومه تشكيل ندهد و ثانياً فراگير نباشد.

به عنوان توضیح، ممکن است در اعتقادات، توحيد اثبات شود ولي در اخلاق، رابطه اخلاق حميده با توحيد تعريف نشود و توضیح داده نشود که مثلاً چه ارتباطي است بين موحد بودن و زاهد بودن یا بين موحد بودن و بخشنده بودن به صورت يك منظومة به هم پيوسته وجود دارد. ولي این امکان هم وجود دارد که اخلاق بر محور توحید، تبیین و توضیح داده شود. از سوی دیگر ممکن است اخلاقی که ارائه می شود دايره محدودي از زندگي انسان را بپوشاند و مثلاً زندگي اجتماعي را تحت پوشش قرار ندهد و نتوان روابط اخلاقي جامعه را با آن تحليل کرد؛ و همچنین ممکن است یک اخلاق فراگیر ارائه نمود تا همه ابعاد را بتواند تحلیل کند. فقه هم همين طوراست، اعتقادات هم دقيقاً همين طور است.

کساني كه دين را حداقلي تعريف مي كنند اصل اختلاف شان با ديگران بر سر خود مساله توحيد است. يعني توحيد را به گونه اي تعريف مي كنند كه، فراگير نيست و همه زندگي انسان را نمي تواند فرا بگيرد، طبق این تعریف لازمه موحد بودن اين نيست كه همه زندگي انسان، آهنگ خاصي پيدا كند. درحالیکه ما مثلا در دعای کمیل می خوانیم: «حتي تكون اعمالي و اورادي كلها ورداً واحداً و حالي في خدمتك سرمداً» توحیدی که همه احوال و اعمال انسان را هماهنگ می کند و حتی شامل زندگی اجتماعی انسان هم می شود یک توحید فراگیر است.

بنابراين به عنوان دومین نکته باید دقت شود اعتقاداتي كه ارائه مي كنيم فراگير و حداكثري باشد. به ميزاني كه بتوانيم اعتقادات اجتماعي را فراگير كنيم، رابطه بين زندگي اجتماعي مردم و ايمان شان برقرار می شود، و افراد مي تواند بفهمند اگر بخواهد موحدانه زندگي كنند، رفتار اجتماعي شان چگونه بايد باشد، صف بندي هاي اجتماعي شان چگونه باید باشد، در كدام صف قرار بگيرند، با كدام صف همراهي كنند، با كدام صفوف درگير بشوند و مسائلي كه بايد با آن ها درگير شوند چيست.

در غرب نقطه مقابل این مطلب اتفاق افتاده است و تلاش مي شود در دنياي اسلام هم همين اتفاق بيافتد (سکولاریسم یا جدایی دین از سایر عرصه های زندگی بشر). اتفاق نامباركي كه در غرب، به ويژه بعد از رنسانس و نوزاييِ تفكر قديم يونان افتاد اين بود كه چون مي خواستند دخالت دين و آموزه هاي قدسي انبياء الهي را در زندگي اجتماعي كاهش بدهند، تلاش فراواني كردند كه دامنه اعتقادات ديني را محدود كنند ـ يعني رابطه بين خداپرستي و زندگي ـ و همين كار را هم كردند. يعني اول سراغ اعتقادات رفتند و آن را حداقلي كردند. جامعه اي ساختند كه معتقد است مي تواند موحد باشد ولي موحد بودنش هيچ ربطي به زندگي اجتماعي اش ندارد و مي تواند در عين اين كه موحد است در زندگي اجتماعي كاملاً مستقل از انبياء عمل كند! جامعه اي كه معتقد است موحد بودن، هيچ ربطي به حياتِ اين دنيايي انسان ندارد بلكه نظام معيشت انسان، بر اساس مطالبات نفساني و عقلانيت خودبنياد خودش بايد شكل بگيرد، پيدا است چنين جامعه ای هم مي تواند موحد باشد و هم كاملاً مستقل از انبياء زندگي كند!

به این ترتیب غرب سکولار شد؛ يعني رابطه بين زندگي اجتماعي و خدا پرستي را در اعتقاد قطع كردند. وقتي ريشه را قطع كردند، طبيعتاً در دامنه، فقه و شريعت را هم قطع مي كنند. ديگر عملاً شريعت بايد حد اقلي بشود. لازمه موحد بودن، هيچ نوع شريعت خاصي نيست. همان چيزي كه شما در دنياي اسلام هم گاهي در قالب بعضي از فرقه هاي منحرف تصوف مي بينيد كه دينداري يك اعتقاد و ارتباط باطني اي مي شود كه هيچ شريعت و منسك خاصي ندارد. طبيعتاً اگر اعتقاداتِ يك جامعه چنين شود، زندگی آن ديني نخواهد بود. اگر بخواهید جامعه اي با اعتقاداتش زندگي كند و زندگي اش جريان اعتقاداتش باشد، اعتقاداتي را كه براي آن جامعه تبيين مي كنيد، در اختيار آن جامعه قرار مي دهيد و آن جامعه را به سوي آن اعتقاد دعوت مي كنيد و جامعه به آن اعتقادات ايمان مي آورد، بايد حد اكثري و فراگير باشد.

نقطه درگيري غرب با حكومت ديني دقيقاً همين جاست. چون آنها مي خواهند حكومت را مادي تعريف كنند- به همین علت بعد از رنسانس بنيان هاي حكومت را بر استقلال انسان گذاشتند- طبيعتاً دين را به گونه اي تعريف مي كنند كه در اين محدوده وارد نشود. بسیار شنیده و خوانده اید كه بنيان هاي اصلي و عميق ترين لايه های تمدن غرب یا همان تمدن مدرن که اين كاخ تمدن جديد، بر آن فنداسيون بنا شده و بعد از رنسانس عمق اعتقادات اجتماعي مردم غرب را تشکیل می دهد عبارت اند از: اومانيسم، ليبراليسم و راسيوناليسم.

«اومانيسم» يعني انسان، مدار حق و باطل در زندگي اجتماعی خود است. اگر در يك جايي می بایست خدا را بپرستد و بندگي كند، در حوزه ارتباطات باطني خودش با غيب عالم است؛ اما همين كه وارد زندگي اجتماعي مي شود، خودش مدار است. هر طور كه مي خواهد، زندگي اجتماعي اش را شكل می دهد، هر گونه كه خودش مي خواهد، مي تواند زندگي بكند. خودش مي تواند مصلحت خودش را تشخيص بدهد، انتخاب كند و طبق خواست خودش زندگي كند. دقت كنيد اين حرف را هم نمي گويند «حق با خدا است، ولی به ما تفويض كرده است». مي گويند اصلاً حق طبيعي است، مثلاً حق زیست، طبيعي زيست است، خدا به ما نداده است. بر فرض كه خدا ما را خلق كرده است وقتي ما را خلق كرد، موجودي داراي اختيار و آگاهي خلق شد؛ حق طبيعي اش اين است كه هر طوري خودش مي خواهد زندگي كند.

از سوی دیگر ما- به هر دليل - نياز به زندگي اجتماعي داريم، يا مدني بالطبع هستيم و يا نياز به توسعه داريم. توسعه، بدون مدنيت جمعي شكل نمي گيرد. براي توسعه، بهره وري و ارضاء، نياز به تشكيل جامعه داريم، بنابراين بايد زندگي اجتماعي داشته باشيم. در زندگي اجتماعي، مبنا چيست؟ در این جا هم مي گويند مبنا خواست انسان است اما خواست جمعي و مشاع، انسان ها حق طبيعي مشاع دارند كه جامعه شان را چگونه اداره كنند. لذا به هیچ وجه از درون اين نوع تفكر، ولايت ديني به وجود نمي آيد و دین يك اعتقاد حد اقلي است. آقاي دكتر حائري از فيلسوفان حوزه، در كتاب «حكمت و حكومت» مبتني بر فلسفه يونان در باره حکومت به نظريه «وكالت حكيم» رسيده است. یعنی در زندگي اجتماعي ولايت وجود ندارد، بلکه حکومت «وكالت» است. وكالت هم از آن حكيم است، يعني فيلسوفِ عمل و كارشناس. پس حق زندگي اجتماعي یک حق طبيعي و مشاع است. اگر جامعه بخواهد اين حق را به كسي بدهد، بايد به فيلسوف آن هم فيلسوفِ عمل بدهد.

در گذشته، متفکران فلسفه را به فلسفه عمل و نظر تقسيم مي كردند و همه دانش هاي عملي را در فلسفه عمل قرار مي دادند. اخلاق، تدبير منزل، سياست مُدُن و كشورداري، همه تحت عنوان علومِ مربوط به عقل عمل قرار داشتند. مي گفتند فيلسوفِ عمل بايد عهده دار حکومت شود؛ او هم «وليّ» نيست، بلکه وكيل است. حق زندگي مردم با خودشان است، فیلسوف را وكيل مي كنند. قائلین به این سخن، بر این اساس مي گويد ولايت فقيه مَجاز اندر مَجاز اندر مَجاز است. يعني ولايت فقيه مَجازي است، ولايت امام هم مَجازي است، ولايت خدا هم در اين حوزه مَجازي است!!.

اعتقادات حداقلي اين چنین است. اگر يك جامعه به اين اعتقادات رسيد، ديگر زندگي اش ديني نخواهد بود. مي گويد «من موحدم ولي در رابطه باطني خودم با خدا. خداي من نبايد در زندگي من دخالت كند و نمي كند. انبياء هم حق دخالت ندارند. علماي ديني هم حق دخالت ندارند». مبنای اول یعنی اومانیسم همین است.

مبنای دوم یعنی «ليبراليسم» اين است حال كه انسان بر محور خودش هر طور كه مي خواهد زندگي می كند، بنابراين دارای حق آزادي فردي هم هست. مادام كه مزاحم ديگران نيستي، نسبت به معيشت و زندگی خودت آزاد هستی. حال با كدام ابزار تشخيص مي دهيد كه چگونه زندگي كنید؟ مي گويند: «عقلانيت جمعي مستقل» و خود بنيادي كه بر آموزه هاي ديني و قدسي مبتني نيست، او خودش مي تواند مصالح جمعي را تشخيص بدهد، انديشه فلاسفه و دانشمندان محور تشخيص صلاح و فساد اجتماعي است. عقلانيت اجتماعي، جاي دين و خواسته هاي انسان، جاي ارزش هاي الهي را مي گيرد. چه چيزي خوب است؟ همان كه جامعه بگويند خوب است. چه چيزي بد است؟ همان كه جامعه بگويد بد است. بنا بر اين اگر تمنيات و خواسته يك جامعه عوض شد، اخلاق هم عوض مي شود. اين ها نمونه ها نشان می دهد اگر اعتقادات يك جامعه حد اقلي شود، رابطه بين عقيده و زندگي اجتماعي اش قطع مي شود؛ ديگر نمي توانيد از طريق شريعت و فقه، اين رابطه را برقرار كنيد. اگر یک جامعه بخواهد ديني زندگي بكند، بايد ريشة اين زندگي ديني را در اعتقاداتش جستجو كند.

لذا وقتی عميق ترين لايه كاخ تمدن جديد، را جستجو مي كنيد، در می یابید این تمدن بر عمق اعتقادات نوين مردم غرب بعد از رنسانس تكيه داده است. اين تمدن، بر آن ريشه ها تكيه دارد. طبيعتاً در نقطه مقابل ما بايد تلاش كنيم كه اعتقادات حد اكثري را كه رابطه بين همة زواياي زندگي انسان و ايمانش را برقرار مي كند، تبيين كنيم. معنای این سخن بدعت نیست چون عقايد اسلامي واقعاً حد اكثري است ـ همان طور كه اخلاق و فقه اسلام حد اكثري است ـ يعني مي خواهد همه زندگي انسان را در مسير تقرب و گسترش عبوديت تبيين و توجيه كند.

بنابراين اعتقاداتي كه ارائه مي كنيم، بايد فراگير باشد تا رابطه بين اعتقادات و اخلاق، رابطه بين اعتقادات و مناسك زندگي و آداب و شريعت و در یک کلمه رابطه بين اعتقادات و همه زندگي را بيان كند. شما بايد در اخلاق بتوانيد، رابطه بين روحيات انسان و پرستش خدا را تبيين كنيد. شما باید توضيح دهيد كه هر خُلقي - كه در فرد يا در جامعه شكل مي گيرد و بنيان رفتار فردي انسان، روابط اجتماعي و رفتار اجتماعي انسان ها است- يا متكي به پرستش خدا است و يا به خاطر استكبار علي الله؛ عمق اين اخلاق، يا سجده بر خداي متعال است يا استكبار علي الله است. يعني شما باید بتوانيد اولاً اخلاق را بر محور توحيد و ثانیاً حداكثري تعريف كنيد. همچنین باید فقه و شريعت مان را هم اولاً مبتني بر توحيد و ثانیاً حداكثري تعريف كنيم.

باید رابطه بين همه قواي خودمان را با اعتقادات و پرستش خداي متعال تبيين كنيم. يعني اگر ذهن ما مي انديشد، بايد موحدانه بينديشد، اگر تجربه مي كنيم، موحدانه تجربه كنيم، اگر شهود باطني و تجربه باطني مي كنيم -كه حاصلش عرفان است- بايد بر محور پرستش خداي متعال باشد يعني بايد عرفان، فلسفه و دانش، همه اش مبتني بر پرستش شكل بگيرد. عقلانيت انسان، اخلاق انسان، شهود و عرفان انسان، تجارب اجتماعي و دانش هاي اجتماعي و طبيعتاً فناوري ها و بعد هم به دنبالش تمدن، همه بايد آهنگ پرستش خداي متعال داشته باشند. شما هنگامی مي توانيد اين حرف را بگوييد، كه در اعتقادات تان رد پاي آن را نشان داده باشيد.

جنگ روشنفكران مخالف حكومت ديني با اعتقاداتی كه مبناي نظام ديني هستند، همين جا است. آنها دائماً تلاش مي كنند دين را حد اقلي تبيين كنند و اگر چنين چيزي اتفاق افتاد، به هيچ وجه ديگر اين جامعه حاضر نيست براي دفاع از دين در عرصه حيات اجتماعي، وارد ميدان شود. در غرب همين اتفاق افتاده است. غرب دين را به امري باطني مبدل كرده است كه در حوزه اجتماعي دخالت نمي كند، به علاوه دین را تكثرگرايانه و پلوراليستيك معنا نمودند سپس رابطه بين زندگي و اعتقادات را بريدند. مبناي زندگي اجتماعي غرب، اعتقادات ديگري غیر از دین است. مبناي زندگي اجتماعي غرب، دنياپرستي و انسان پرستي است و خواهي نخواهي، اين گونه زندگی کردن به شرك ختم مي شود. يك موحد هم كه در غرب زيست مي كند و آن تمدن را مي پذيرد و با آن تمدن زندگي مي كند، مشركانه زندگي مي كند؛ بخواهد يا نخواهد. مشركانه فكر مي كند؛ بخواهد يا نخواهد.

بنابراين اگر ما بخواهيم جامعه را به سمت گسترش ايمان و زندگي الهي سوق دهيم، بايد اعتقادات، اخلاق یا فقهي كه براي جامعه تبيين مي كنيم، اولاً يك منظومه به هم پيوسته باشد، هماهنگي اش كاملاً واضح و آشكار باشد، نه اين كه مثلاً اخلاق مان بر پايه فلسفه اخلاق يونان بنا شود، بلکه اعتقادات مان بر پايه مباني اسلام شکل بگیرد، دوم اين كه اعتقادات بايد فراگير باشد.

«حكومت ديني» يعني زندگي اجتماعي مردم زير سايه هدايت انبياء قرار بگيرد؛ روابط اجتماعي مردم هم، آهنگ خداپرستي داشته باشد نه اين كه خدا پرستي مربوط به حوزه باطن شان با خداي خودشان باشد ولي وقتي وارد زندگي اجتماعي مي شوند، ديگر كاري با خدا نداشته باشند. غرب در مقابل خداپرستیِ فراگیر است. غربي ها و کسانی كه طرفدار مدرنيته هستند، همه شئون دين اعم از فقه، اخلاق و اعتقادات را حد اقلي معنا مي كنند. حتي بعضي از آنها وقتي می خواهند توحيد را معنا مي كنند مي گويند «توحيد يعني اين كه تو خدا نيستي»! چقدر فاصله است بين اين حرف و این كه بگويید توحيد يعني تو هيچ هويتي در عرض او نداري: «عَبْداً مَمْلُوكاً لا يَقْدِرُ عَلى شَيْء»(نحل/75) همه شئون اختيارت، بايد تسليم او و راضي در مقابل ولايت او باشد تا به كمال برسي. كمال هم يعني لقاء، يعني عبوديت. اين اعتقاد چقدر فرق مي كند با اين كه مي گويد «خدا هست و تو خدا نيستي. عالم، خدايي دارد». اين اعتقاد كه «عالم، خدايي دارد» هيچ وقت نمي تواند محور شكل گيري حيات انسان باشد، طبيعتاً منتهي به حيات طيبه هم نمي شود. يعني وقتي اعتقاد انسان مبنی بر پرستش خداي متعال، در زندگي او جاري نشود، نور توحيد هم در زندگی جاري نمي شود. انسانی که (فقط) در باطنش معتقد به خدا است زندگي اش كاملاً ظلماني است و تحت ولايت باطل است!

شاخصه سوم؛ ارتقاء مطالعات از واحد فرد به واحد جمع

نكته سومي كه در حوزه اعتقادات اين است كه نبايد واحد دين داري اعتقاداتي كه توضيح مي دهيم، فرد باشد. این مطلب با یک مثال روشن می شود. فرق روان شناسي با جامعه شناسي چيست؟ روان شناسي گرايش هاي مختلفي دارد، فرقش با گرايش هاي مختلف جامعه شناسي چيست؟ واحد مطالعه در روان شناسي، فرد و در جامعه شناسي، وحدت اجتماعي است. احكامش هم كاملاً متفاوت است اصلاً يك سنخ نيست. وقتي واحد مطالعه تان جامعه باشد، احكامش متفاوت است با آن جايي كه واحد مطالعه تان فرد باشد. وقتی موضوعات بحث متفاوت مي شود، احكام هم متفاوت مي شود.

در اعتقادات هم همين طور است. گاهی انسان ها را به صورت جزيره هاي مستقلي مي بينيم كه در اين عالم خلق شدند و حالا بايد به صورت جزاير مستقل هم رشد كنند و به خداي خودشان برسند. دين آمده است اين جزاير مستقل را سرپرستي كند، حد اكثري هم فکر مي كنيم و می گوییم دین همه زندگي انسان را مي خواهد بپوشاند. ولي همين قدر كه دين را اين گونه معني كرديد، به محض این كه وارد روابط اجتماعي مي شويم و جامعه شكل مي گيرد، ديگر اين دين نمي تواند آنجا را سرپرستي كند زیرا موضوع سرپرستي چنین دینی، جامعه نيست. دقت كنيد. اين مساله در فقه، اخلاق و اعتقادات هم وجود دارد. در فقه خيلي روشن است. فقهي كه ناظر به احكام افراد است و مي خواهد رفتار افراد را مُقنَّن كند، غير از فقهي است كه مي خواهد تكامل اجتماعي را سرپرستي نماید. منظور این نیست که فقه شيعه محدود به دايره فرد بوده، حتماً احكام اجتماعي هم دارد. ولي بين فقهي كه موضوعش جامعه است با فقهی که واحدش فرد است تفاوت بسیاری وجود دارد.

به نظر می رسد يكي از نقطه ضعف ها كه در اعتقادات، اخلاق و در فقه ما هست اين است كه واحد مطالعه غالباً «فرد» بوده است. يعني در اخلاق، «فرد» موضوع سرپرستي است. از قوای موجود در هر فرد انسانی بحث می شود، از فلسفه اخلاق شروع كنيد تا دستورهای اخلاقي. البته عرفان قدري تفاوت دارد. در عرفان به سراغ «انسان كامل» مي روند و او محور تكامل ارواح مي شود، لذا نوعي وحدت اجتماعي در آنجا ديده مي شود. ولي اخلاق اين طور نيست انسان ها جزاير مستقلي هستند كه مي خواهند متكامل شوند. متكامل شدن شان در اين است كه مثلاً (قوه) عاقله شان بر وهم، غضب و شهوت شان حاكم شود. براي هر كدام از وهم، غضب و شهوت هم، فضائل، رذائل و نقطه اعتدال ذكر مي كنند. این اخلاق ناظر به اخلاقي كه روابط اجتماعي را شكل مي دهد نيست.

اخلاقي كه مبدأ پيدايش محبت و بغض اجتماعي می شود، بر محورش تحزّب شكل مي گيرد - يعني حزب الله و نقطه مقابلش – به طوری كه نسبت به همديگر مسالمت و درگیری خواهند داشت. در زیارت عاشورا فرمود: «سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ» و یا قرآن می فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً»(بقره/208) در آیه دیگری هم می فرماید: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا»(آل عمران/103) که هردو این آیات در روایات به ائمه تفسیر شده است. در روايات «حبل الله» به ائمه معصومین(ع) معنا شده(1) و نیز تعبیر «في السلم» به «ولايتنا» تفسیر شده است. روابط سِلم بين انسان هاي مومن هنگامی برقرار مي شود كه وارد محيط ولايت شوند. اين اخلاق متفاوت، یعنی اخلاقِ پرستشِ اجتماعي، حول محور ولايت حق است. اين اخلاق غير از اخلاقي است كه مي گويد انسان ها به صورت جزاير مستقل، افراد خوبي باشند. اين اخلاق به جامعه اي كه «سلم لمن سالمكم» تبديل مي شود؛ جامعه اي كه نسبت به غير «كافّه» هستند يعني ديگران را از خودشان دفع مي كنند. اين نكته در تفسير حضرت آيت الله جوادي بود كه «كافّه» از ماده كفّ، به معني منع كردن است. وقتي بر «سلم» مجتمع شدند - بر اساس روايات، سلم همان ولايت است - يعني «تجمع حول ولي خدا» به انجام رسيد با هم ید واحده درست مي کنند، در محبت، خشم، غضب و نفرت شدت روحي و هماهنگي روحي درست مي كند.

این سخن بحث اجتهادي، روايی و قرآنی دارد که باید در جای خود گفتگو شود که به نظر من یکی از بحث هاي مهجور در آيات و روايات است. چون معمولاً واحد مطالعه ما فرد بوده است، اين آيات و روايات را نه به خوبی معنا كرديم و نه به خوبی اخلاق و فقه بر اساس آن تأسيس كرديم. البته شايد ظرفيت و مبتلا به شيعه حكومت ديني و ايجاد جامعه بر محور دين نبوده، ظرفيت اين تفقه موجود نبوده، لذا هيچ نقصي بر گذشتگان نيست. ولي اگر ما الان بخواهيم حكومت ديني داشته باشيم، بالضروره به چنين چيزي نياز داريم.

بايد واحد مطالعه مان از واحد فرد به واحد جمع ارتقاء پيدا كند. سخن این نیست که فرد نبايد موضوع مطالعه باشد، سعادت و شقاوت فرد نبايد موضوع دقت قرار بگيرد. سعات و شقاوت جمع، غير از سعادت و شقاوت فرد است. توجه داشته باشید اين «غير» به معناي تباين نيست. ما از آن جهت كه عضو يك جامعه هستيم، سعادت اجتماعي مان غير از سعادت فردي مان است.

بنابراين بايد در اعتقادات ، واحد مطالعه مان از فرد به جامعه و از جامعه به تاريخ ارتقاء پيدا كند، تا بتوانيم نسبت به تاريخ موضع گيري كنيم. البته اعتقادات ما، به نسبت زيادي همین گونه است. يعني شما نسبت به وُلات تاريخي جور و حق موضع گيري داريد، مي گوييد «تولي به اولیاء حق واجب است و تبري از آنها حرام است». معناي آن اين است که وحدت جبهه حق در طول تاريخ و وحدت باطل درك مي شود؛ خواهان پيروزي اهل جبهه حق و شكست اهل باطل هستيد. در نهج البلاغه می خوانیم بعد از پيروزي حضرت امیر المومنین بر اصحاب جمل، شخصی به حضرت عرض كرد «اي كاش برادر من هم ایم جا بود و پيروزي شما را مي ديد». حضرت فرمودند: «أ هوي أخيك معَنا» آیا دل برادرت با ما است؟ عرض كرد: بله. امیر المومنین فرمود: او با ما شريك است؛ اقوامي كه هنوز به دنيا نيامده اند، چون دل شان با ما است با ما شريكند(3) همدلي تاريخي همین است. «همدلي تاريخي» هنگامی خوب تعريف مي شود كه واحد پرستش را تاريخ بگيريد؛ بگوييد تاريخ مي خواهد يك پرستش مشاع تاريخي كند؛ همان طور که وقتی شما شركت سهامي درست مي كنيد، هر كسي به يك نسبت سهام يك كارخانه را مي خرد. همه به نحو مشاع در همه اجزاء اين كارخانه شريك اند. نمي توانید بگوييد: يك جزء مال يك نفر است، يك جزء مال يك نفر؛ مگر این که کارخانه را تقسيم كنيد. قبل از افراز و تقسيم، همه به نحو مشاع شريك اند. اگر شما پرستش تاريخي مشاع تعريف كنيد، آن وقت بايد بپرسيد مناسك اين پرستش تاريخي چيست؟ تولي و تبري تاريخي، موضع گيري تاريخي از قبیل مناسک این پرستش است. همان طور كه پرستش مشاع اجتماعي، عبارت است از: مشاركت اجتماعي، همدلي اجتماعي، همفكري اجتماعي، همكاري اجتماعي و...

بنابراين ما بايد بتوانيم واحد مطالعه خودمان را در موضوع دين و اعتقادات، از مطالعه فرد به جامعه و از جامعه به تاريخ ارتقاء بخشيم، تا بتوانيم بين اعتقادات، موضع گيري تاريخي و اجتماعي و پرستش تاريخي و اجتماعي رابطه ای درست و کامل برقرار كنيم. به تعبير ديگر بايد محور اعتقادات، اخلاق و رفتارمان، توحيد باشد يعني پرستش و سجده در مقابل خداي متعال و توحید را به صورت هماهنگ در اخلاق، اعتقادات و شريعت تسري دهيم. باید معلوم باشد که كانون اين دايره هاي متداخل، كدام نقطه است. نکته دوم اين است كه بايد اعتقاداتي كه بر محور توحيد شكل مي گيرد، فراگير و حداكثري شود، همه روابط زندگي ما را بپوشاند به طوري كه پرستش، همه حوزه هاي اخلاق، افكار و رفتارِ ما را تحت پوشش قرار بدهد. سوم اين كه پرستش خداي متعال بايد بتواند محور پرستش اجتماعي و تاريخي قرار گیرد. يعني اعتقاداتي كه تبيين مي كنيم فقط اين طور نباشد كه رابطه شئون اراده فرد را ـ اراده روحي، فكري و رفتاري ـ با پرستش خداي متعال تبيين كند، بلكه بايد بتواند اراده اجتماعي و اراده تاريخي انسان ها را به وحدت برساند و يك پرستش بزرگ تاريخي و اجتماعي را شكل بدهد، بتواند رابطه بين اين اراده و تكامل اراده اجتماعي را با پرستش تبيين كند. يعني به شما بگويد چگونه می توانید پرستش تاريخي داشته باشيد و در كل عبادت تاريخ انبياء و اولياء و مومنين به نحو مشاع شريك بشويد و آنها هم در عبادت شما شريك بشوند تا يك عبادت بزرگ شكل بگيرد هم در بعد اعتقادات، هم در اخلاق و هم بیان کننده آداب باشد.

شاخصه چهارم؛ توجه به زبان فطرت در ادبیات آموزش اعتقادات

نكته ديگر اين است كه نبايد ادبيات ما در تبيين اعتقادات، ادبيات خشك فلسفي باشد. من نمي گويم به براهين عقلي پيچيده نياز نداريم، يا در روايات و احتجاجات معصومين(ع)، براهين پيچيده عقلي وجود ندارد؛ اين مباحث بخشي از منظومه فكري ماست كه تعداد كثيري از روايات ما در توحید صدوق، توحید کافی و ... به همين مباحث مربوط است. ولي براي تفاهم با انسان هاي مختلف لزومي ندارد كه ما يك زبان را به كار بگيريم. وقتی انسان مي خواهد با كسي صحبت كند كه جز دنيا هيچ چيز را نمي فهمد و دنيا را مي پرستد، بايد با زبان پرستش دنيا با او سخن گفت و به او فهماند اين دنيايي كه مي پرستي، چه اقتضائاتی دارد. اما کسی که داراي فطرت خداپرستي است بايد با زبان فطرت با او صحبت كنيم. زبان فطرت، زبان مشترك همه انسان ها - لا اقل همه مومنين- است.

بنابراين هرگز نبايد ادبيات ما در اعتقادات به سمتي برود كه با کسی كه واقعاً در عمق فطرتش مومن است، مثل يك مشركِ لاابالي كه مرتد و ذهنش پر از شبهه است گفتگو شود. مي خواهيم برايش اثبات كنيم خدا هست یک بحث طولانی برایش ارائه می کنیم، حقيقتي این گونه است که «أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ»(4) و ما می خواهیم آن را با مثلاً حركت جوهري اثبات كنيم. اين راه، در جاي خود كارآمد است، اما با چه كسي؟

به باور من «حكمت» همين است كه انسان زبان فطرت را بداند و بتواند فطرت ها را بيدار كند «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ... وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(5) پیامبران مي خواهند ميثاق ها و پیمان هایی را كه در فطرت انسان ها هست، ادا نمایند. از انسان ها بخواهند به ميثاق هايي که بستند، آگاه شوند و خودآگاهی یابند، سپس به آن میثاق ها مانند توحید و ولایت عمل كنند.

 بنابراين به نظر مي رسد زبان آموزش اعتقادات حتماً بايد زبان فطرت باشد. زبان حِكَمي و حتي زبان كلامي و ادبيات عرفاني ما، همه در جاي خودشان خوب است ولي هيچ كدام از اين ها جايگزين ادبيات و بيان نوراني وحي و كلمات خداي متعال و اولياي معصومین(صلوات الله عليهم) كه «خُزَّانُ عِلْمِ الله»(6) هستند نمي شود. بايد ادبيات غالب ما ادبيات وحي باشد كه زبان فطرت است، زباني است كه خالق فطرتِ انسان، با آن زبان با انسان سخن گفته است. «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ»(یونس/57) این زبان هم موعظه است، يعني انسان را وارد عالم يقَظه و بيداري مي كند، هم شفا است. وقتي انسان بيدار شد، مي خواهد حركت كند، بايد بيماري هاي قلبي اش علاج شود، قرآن اين كار را مي كند و بیماری قلب را درمان می کند. «أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ»(7) و بعد از اين كه انسان بيدار و سالم شد -كه شرط حركت است- هدي ها و هدايت هاي قرآن براي درجات مختلف مي آيد. سپس نوبت رحمت هايی است که مخصوص مومنين است یعنی رحمت رحيميه: ايمان، توكل، يقين، صبر، رضا، خشوع، حيات طيبه و امثال اين ها.

پس نبايد در ادبيات خودمان بیش از حد به دنبال ادبياتِ حِكَمي باشیم كه دارای پيش فرض هاي متعدد است. هر علمي در جاي خودش محترم است. نبايد هيچ علمي را در جايگاه خودش تخطئه كرد يا آن را از جايگاهش فراتر بُرد، هر دو نادرست است. این طور نیست که گمان كنيم اگر انبياء به جاي سخن گفتن با زبان وحي، با زبان فلسفه حرف مي زدند كارشان در عالم پيش مي رفت. زبان فلسفه هم حتماً يكي از نيازهاي جامعه مسلمين است و بايد فيلسوفان و متفكريني باشند که به بحث های عمیق فلسفی بپردازند. اما این كه خود فلسفه هم بايد تسليم وحي باشد سخن ديگري است و جای بحثش این جا نیست.

بنابراین دليلي وجود ندارد كه در برخورد با اقشار مختلف، برای ارائه نظام فکری واعتقادی مفروض مان اين باشد كه انسان به وجود خدا شك دارد و اول بايد اثبات كنيد كه خدا هست. بعد بايد اثبات كنيد خدا يكي است. اگر خداي متعال به ما گفته است خدا پرست باشيد، در درون ما ميل به خداپرستي را گذاشته است؛ ولی اگر در درون ما ميل به سجده را نمي گذاشت، همه انبياء هم اثبات كنند خدا هست، اثری ندارد، چون انسان می توانست بگوید: خدا هست كه هست، به من چه مربوط است؟! آخرت هست كه هست، به من چه مربوط است؟! اگر در من ميل به آخرت ـ يعني ميل به سعات، ميل به بهشت، ميل به درجات قرب و نفرت از دركات جهنم ـ را نمي گذاشت، هر قدر انبياء نسبت به جهنم هشدار می دادند، ممکن بود کسی بگوید: خب بروم، چطور مي شود؟! اصلاً «موعظه حسنه» همین است که ببيني در عقل عملي و فطرت انسان، خداوند متعال چه بيم و انذارهايي را نهاده است، آن گاه بر اساس آنها با او صحبت كني. مخاطب انبيا مجموعه وجودي انسان ـ فطرت و عقل عمل و عقل نظر با هم ـ است. مدخل ورودي انبياء فقط عقل نظر نيست، يعني اين طور نيست كه فرض كنند ما يك عقل نظر داريم، آن گاه بخواهند با عقل نظر همه چيز را تمام كنند، بعد ايمان قلبي ایجاد شود. البته عقل نظر جايگاهي دارد که بايد تعريف شود.

بر این اساس آن چنان که در حكمت يونان انسان را بر مدار عقل نظر تعريف مي کردند، «اي برادر تو همه انديشه اي» نادرست است، تو« همه انديشه « نيستي. اصل انسان ايمان است، بعد انديشه او. انديشه یا سايه ايمان است و يا سايه كفر. انديشه كافر كافرانه است. انديشه مومن مومنانه است. انديشه كافرانه هيچ ارزشي ندارد، ضلال و گمراهی است.

بنابراين زبان و ادبيات ما در ارائه اعتقادات، بايد مبتني بر فطرت باشد. فطرت انسان ها خدا را مي شناسد، با خداي متعال ميثاق دارد، موحد است و خداپرستي را مي خواهد، از عقوبت خدا مي ترسد و به رحمت خدا ميل دارد. سنگي كه استعداد روييدن در آن وجود ندارد، حتی اگر دائم باران بر آن ببارد، نمي رويد. از آن طرف دانه گندم هم، اگر بارش باران و تابش آفتاب نباشد، نمي رويد. يعني فطرت و بعثت انبيا با هم ارتباط دارند. سامانه وجودي انسان و بعثت انبيا است كه انسان را به خدا مي رساند، نه ارتباط بين عقل نظري انسان و انبياء. پس اين كه بعضي گفته اند چون موعظه يعني تكيه به مشهورات لذا ارزشِ برهان را ندارد درست نيست. موعظه يعني عقل عمل انسان از چيزهايي مي ترسد، شما بتوانید عقل عمل او را فعال كنید و اگر كسي بتواند موعظه بكند اين کار از فعاليت عقل نظر مهم تر است.

لذا اصلاً «موعظه حسنه» كار انبياء و اولياء و ائمه است. وقتي ائمه(ع) را توصيف مي كنيم مي گوييم آنها حكيم بودند و موعظه حسنه داشتند. «ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(نحل/125) حكيم كسي است كه مي تواند فطرت انسان را ولايت كند. كسي مي تواند موعظه حسنه كند كه بر عقل عملي انسان آگاهی دارد، مي داند چگونه مي شود تمايلات انسان را تحريك کرد. بعد از موعظه اگر شبهه ای پيدا شد يا نفس با خودش شبهه مي كند و مي خواهد جلوي اعتقادش را سد كند: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ» برهان همان مجادلة احسن است، حال يا با نفس است يا با شياطين بيروني. وقتی شياطين انس و جن مي گويند خدا نيست؛ من بايد با آنها جدال كنم. حركت، از جدال نيست. حركت، از حكمت و موعظه حسنه است. زبان ما در دعوت، بايد زبان حكمت، زبان موعظه حسنه باشد، بعد در نهايت «جادلهم بالتي هي أحسن» جدال بالأحسن باشد. ذيل اين آيه از امام حسن عسگري(سلام الله عليه) روايت وجود دارد که «جادلهم بالتي هي أحسن» را به همين براهين تفسير مي كند. مي فرمايد اين نمونه ها – در روایت نمونه هاي قرآني را مي آورد - جدال بالتي هي أحسن است.(8) «حكمت» كار هر كسي نيست، كار انبيا است. شما در زيارت معصومين مي خوانيد «وَ دَعَوْتَ إِلَى سَبِيلِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(9) مگر هر كسي مي تواند با زبان حكمت حرف بزند؟! مگر هر كسي حكيم است؟! قرآن می فرماید: «و آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ»(ص/20) و یا در جای دیگر فرموده است: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ»(مریم/12) تا حُكم و حكمت ندهند، كسي حكيم نمي شود.

بايد توجه داشته باشيم لزومي ندارد ادبيات ما مبتنی بر برهان باشد. از اول، همه انسان ها را شكاك فرض كنيم و بخواهیم برای همه اثبات كنیم خدا هست. كدام پيغمبري گفته ای مردم! بياييد براي تان اثبات كنم خدا هست؟! بله، اگر كسي جدال مي كرد، جوابش را مي دادند. لازم به ذکر است جواب هاي ائمه در بسیاری موارد با جواب هاي ما فرق مي كند و به فطرت رجوع مي دهد. در توحيد كافي می خوانیم کسی در طواف حج نزد حضرت امام صادق(ع) آمد و به حضرت عرض كرد: آقا! اين خدايي كه شما مي گوييد، چرا نيامده خودش را نشان بدهد؟ خودش پنهان شده و پيغمبر فرستاده تا دعوا ایجاد شود؛ يكي بگويد او پيغمبر است، يكي بگويد پيغمبر نيست. حضرت فرمودند ـ به تعبير و ترجمه من ـ تو كوري؟ چرا مي گويي خدا نيست؟! – امام ع او را به آيات باطني اش ارجاع دادند- تو گرسنه اي، سير مي شوي. تشنه اي، سيراب مي شوي. بعد دوباره از سيري، گرسنه مي شوي، از سيرابي تشنه مي شوي. خسته اي، خستگي ات رفع مي شود، به آرامش مي رسي، دوباره خسته مي شوي. مي ترسي، به امنيت مي رسي، از امنيت به ترس مي رسي. همه اين ها را بشماريد. پيدا است تو صمد نيستي. كسي در تو تصرف مي كند و دائماً از درون، تحت تصرف غير خودت هستی. صمد يعني نفوذ ناپذير. اگر در روايت هم «مصمود» گفته شده است، يعني توپُر است. شما همه توخالي هستيد. همه وجودتان تحت اراده غير است. «غير» ما را خوشحال مي كند، مي گرياند، مي خنداند، مريض مي كند. لذا در قرآن ببیان شده است که: «قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لي إِلاَّ رَبَّ الْعالَمينَ * الَّذي خَلَقَني فَهُوَ يَهْدينِ * وَ الَّذي هُوَ يُطْعِمُني وَ يَسْقينِ * وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ * وَ الَّذي يُميتُني ثُمَّ يُحْيينِ»(شعراء/75-81) آيه راجع به داستان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) است. پس ببينيد ما صمد نيستيم، ما تحت ربوبيت هستيم. ببينيد برهان ها چگونه است. بنابراين اگر مي خواهيم موفق بشويم، حتماً باید زبان مان زبان فطرت بشود و از بستر زبان وحي، اين اعتقادات را حتي المقدور بفهميم، تبيين بكنيم و بعداً هم انشاءالله بتوانيم تعليم كنيم. براي سلامتي امام زمان(عج) صلوات بفرستيد. اللهم صلّ علي محمد و آل محمد.

پی نوشت ها:

(1) تفسير فرات الكوفي، ص: 91

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 417

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 55

(4) إقبال الأعمال (ط - القديمة) ؛ ج 1 ؛ ص349 – دعای عرفه

(5) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 43

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 192

(7) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 304

(8) بحار الانوار، ج2، ص 125

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 4، ص: 570