نسخه آزمایشی
دوشنبه, 02 مهر 1397 - Mon, 24 Sep 2018

جلسه دوم تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی / بررسی حقیقت توحید در الوهیت و رسیدن به محیط ولایت الله

متن زیر جلسه دوم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ 20 خردادماه 95 برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در مقدمه بحث اشاره می کنند اگر ما بخواهیم یک حکومت دینی و تمدنی در مقیاس اسلام را بنا کنیم باید درک ما از دین و همچنین نظام اعتقادی و فکری ما متناسب با همین امر باشد. ایشان با لزوم دقت در مبانی اعتقاد اسلامی و نکات لازم در نگاه تمدنی بیان می کنند که اصل اساسی که باید در ابتدای نگاه تمدنی مورد بررسی قرار دهیم جریان توحید و الوهیت خداوند متعال است. ایشان بیان می کنند که اساس دعوت همه انبیاء که در قرآن هم ذکر شده دعوت به توحید هست. نفی آلهه­ها و اثبات حضرت حق به عنوان اله واحد عالم است و تمام انذارها و بشارتهای انبیاء الهی به همین مسئله برمی گردد. باید توجه کرد انسان در اصل اخذ آلهه و پرستش مختار نیست و به ناچار باید معبودی را برای خودش انتخاب کند؛ اما در پرستش معبود حق انتخاب و اختیار دارد و باید الله تبارک و تعالی را اله خود بگیرد. ایشان در توضیح جایگاه اله بیان می کنند که از منظر قرآن اله و معبود حقیقی موجودی است که دارای صفاتی باشد همچون غنی و بصیر و قدیر و... اله کسی است که دارای اسماء است و با آنها عالم را سیر می دهد و فقرها و نیازها را مرتفع کند. تنها موجودی که دارای این اسماء حسنی است خداوند متعال است و او «الله» است. و بقیه هم اله نیستند و فقط اسم های تخیلی هستند. نسبت این الله و عالم هم فقر و غناء است. او از سر رحمت خود عالم را دستگیری کرده و عبادت و خضوع در مقابل فقط همین موجود باشد. تکیه کردن ها و صدازدن ها فقط باید به سمت او باشد. اگر کسی این الوهیت را بپذیرد و عبادت خود را در جهت الله صرف کند و بقیه اله­ها را نفی کند در محیط توحید قرار می گیرد و سیرش در محیط نور است. این سیر بحثی است که با جریان ولایت از آن اشاره شده و در آیت الکرسی مورد اشاره است. ایشان در ادامه بحث با توضیح جریان ولایت و سیر در محیط نور بیان می کنند که محیط نور از نورانیت و هدایت خداست و تمثلی در عالم دارد تا به بیوتی می رسد که سراسر بندگی و ذکر است. این جریان تنزل نور است و برای سیر انسان همین مسیر نور را در صعود باید طی کند و خداوند اعمال ولایتش در همین جریان است. ایشان در انتها اشاره می کنند که ولایت خداوند البته از طریق ولایت حضرات معصومین(ع) جاری می شود و حقیقن نورانیت همان کنه نورانیت حضرات است که به سمت آن مومن سیر می کند.

مقدمه؛ بررسی دین در مقیاس تمدن ساز

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.در جلسه گذشته اشاره­ای به جریان های فکری که نسبت به جامعه اسلامی و جامعه مدرن غربی کردیم که این رویکردهای فکری طبیعتاً به نحوه برنامه ریزی حکومتی و برنامه ریزی اجتماعی و به زندگی خصوصی ما سرایت پیدا می کند. و از سه رویکرد فکری بحث کردیم که سه نوع مواجهه در برنامه جامعه و دولت اسلامی تعریف می کنند.

باید توجه کرد که عمق و ریشه این سه نگاه به نوع درک ما از دین و معارف دینی بر می گردد، و اگر ما بخواهیم یک حکومت دینی موفقی داشته باشیم باید درک ما از دین تصحیح شود؛ و نظام اعتقادی و فکری ما متناسب با همین امر شکل بگیرد. البته مقصود این نیست که ما چیزی را به دین تحمیل کنیم و اگر اندیشه­ای واقعاً از متن دین بر نمی خیزد که پشتوانه حکومت باشد ما یک چنین اندیشه­ای را بتراشیم؛ بلکه مقصود این است که متوجه باشیم این اختلاف ها به اختلاف در مبانی اعتقادی بر می گردد؛ به یک معنا باید آن اعتقادی را که می تواند پشتوانه یک تمدن و یک حکومت و یک حرکت عظیم اجتماعی بشود را طرح بکنیم و ببینیم واقعاً پایه های استواری در متن منابع ما دارند یا ندارند.

منظومه اعتقادی که ما ارائه می کنیم باید چند خصوصیت داشته باشد: اول اینکه یک مجموعه هماهنگ متلائم و به هم پیوسته باشد و اجزایش همدیگر را تأیید بکنند و بر یک مبنا باشد؛ دوم این که ناظر به آن هدف مطلوب باشد؛ یعنی اگر فرض کنید بخواهیم اعتقاداتی را تعریف کنیم که زیربنای یک تمدن باشد، متناسب با یک تمدن تعریف شود و واحد مطالعه، واحد تمدنی یا اجتماعی باشد. گاهی واحد مطالعه محدود است، در نتیجه هر قدر این دانش را توسعه بدهید، برنامه واحدهای بزرگتر نخواهد شد. به عنوان مثال علوم انسانی که واحد مطالعه­اش فرد انسان است هرچقدر توسعه بدهید از درون آن علوم اجتماعی بیرون نمی آید زیرا واحد مطالعه علوم اجتماعی جامعه است. اعتقادات ما هم همینطور است؛ یعنی یک موقع اعتقادات ما ناظر به یک تمدن نیست و نمی خواهیم زیربناهای اعتقادی یک تمدن را تعریف کنیم؛ بلکه می خواهیم اعتقاداتی را که برای یک فرد در شرایط اضطرار لازم تعریف کنیم که بتواند زندگی فردی خودش را براساس این اعتقادات تنظیم کند؛ ولی گاهی ما نظام فکری و اعتقادی را برای ایجاد یک تمدن و یک همگرایی اجتماعی می خواهیم؛ طبیعتاً باید متناسب با آن طراحی بشود. البته نه به معنای این که ما چیزی را به دین تحمیل بکنیم؛ بلکه اگر می خواهیم بگوییم دین دارای حکومت است و می تواند تمدن بسازد باید یک نظام اعتقادی متناسب با ساخت تمدن در درون دین وجود داشته باشد و اگر ندارد پس دین تمدن ساز نیست.

ارکان تمدن اسلامی؛ دعوت به توحید محور پیام انبیای الهی

بر همین اساس مرور مختصری بر منظومه فکری باید داشته باشیم که زیربنای تفکر و رویکرد سومی است. نگاهی که با عنوان رویکرد تمدن اسلامی از آن تعبیر می کنیم که در مواجهه با تمدن غرب، مدعی تمدن دیگری است که می تواند مجموعه تمدن غرب را در جهاز هاضمه خودش هضم بکند و به یک تمدن فراگیر دعوت کند.

اساس دعوت همه انبیاء که در قرآن ذکر شده دعوت به توحید است. قرآن بیان می کند که محور دعوت انبیاء الهی در آغاز، دعوت به توحید است و تقریبا لسان همه انبیاء البته با تعابیر مختلفی که در قرآن ذکر می شود همین بوده است. تعریف شایعی که قرآن از انبیاء ذکر می کند این است: «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّـهَ»(هود/2)؛ یا «أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ»(کهف/110) و یا در تعبیری که خدای متعال از حضرت نوح و هود و صالح علیهم السلام و بعد انبیاء بعدی نقل می کند این است: «اعْبُدُوا اللَّـهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَـهٍ غَيْرُهُ»(اعراف/59)، خدای متعال را عبادت کنید الهی غیر از او برای شما نیست.

در تعبیر دیگری که قرآن از رسالت رسول اکرم(ص) بیان می کند - که آیه معروفی هم است و در انتهای سوره کهف آمده است – اشاره شده است: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ»(کهف/110) یعنی شما منقطع از وحی هستید اما به من وحی می شود. همه عوالم از پرتو نور رسول الله(ص) خلق شده و ایشان همه عوالم را سیر کرده و در عالم ما لباس بشر پوشیده است؛ اما در این حال هم یک تفاوت اساسی با ما دارد که به ایشان وحی می شود. آنچه که به پیامبر وحی می شود این است که اله و معبود یکی است.

تعبیر دیگری که قرآن از حضرت نقل می کند - که گویا یک تعبیر فراگیری است - آیات نورانی ابتدایی سوره مبارکه هود است. خدای متعال به حضرت می فرماید «بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ * الر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ * أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّني‏ لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ وَ بَشير»(هود/1-2) این کتابی است که آیاتش در یک مرتبه براساس حکمت الهی استوار شده است؛ یعنی آیات حکیم و محکم هست و بعد تفصیل پیدا کرده است. یعنی این کتاب مرتبه اِحکام و تفصیل دارد و از طرف خدای حکیم خبیر است دارای انذارها و تبشیرهایی است.

همه انذارهای قرآن به همین فراز اول یعنی «الا تعبدوا» بازگشت می کند و همه بشارت ها هم به فراز دوم «الا الله». پیامبر که بر عوالم محیط است و وحی را تلقی کرده و عوالم را می بیند به ما که غافل هستیم بشارت ها و انذارهایی می دهند و اموری که ما را تهدید می کند را به ما خبر می دهد و بشارت هایی که در انتظار ماست برای ما بیان می کند. البته اینها وقتی با فطرت انسان ترکیب شد حرکت ایجاد می کند ولی اگر در قبال انذار و تبشیرها فطرتی نباشد که متمایل به آن بشارت ها بوده و به نوعی محترز و اجتناب کننده و دوری کننده از آن چیزهایی نباشد که انذار می شود، این دعوت ها اثرگذار نیست. در واقع یک طرف فطرت است و یک طرف پیامبری که ما را انذار و تبشیر می کند. لذا همه انذارها، تبشیرها، وعده­ها و وعیدهای قرآن به همین یک کلمه «لا تعبدوا الا الله» برمی­گردد. و لذا در ادامه می­فرماید: «وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْه‏» یعنی در این فضا هم نباید غیر از خدا را پرستید و دائماً باید از شرک ها و پرستش غیر استغفار کرد و رو به حضرت حق آورد؛ از همه آلهه­ها به حضرت حق رجوع کرد.

آنچه خلاصه دعوت انبیاء است و نبی اکرم هم بر همان تأکید می کنند این است که ما به مقام توحید برسیم. اگر کسی این دعوت را اجابت و عمل کرد به همه بشارت­ها می­رسد و از همه خطرها هم نجات پیدا می کند. طبق روایات بیان شده است: «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ حِصْنِي‏ فَمَنْ دَخَلَهُ أَمِنَ مِنْ عَذَابِي‏‏»(1) اگر کسی بتواند این دعوت به کلمه لا اله الا الله که انبیاء ما را به او دعوت می کردند را اجابت بکند به همه خیرات می رسد و از همه شرور و آفات هم نجات پیدا می کند.

حقیقت توحید؛ الوهیت واحد در عالم

اما حقیقت توحیدی که انبیاء ما را به آن دعوت می کنند چیست؟ در قدم اول آنچه در دعوت انبیاء است نفی آلهه دیگر و اثبات حضرت حق به عنوان اله واحد است. فرمود: «لَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّـهَ»‌(هود/26) و یا فرمود: «وَ لَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّـهِ إِلَهًا آخَرَ»(ذاریات/51) و نیز فرمود: «اعْبُدُوا اللَّـهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ»(مائده/117)؛ این تعابیر بیان می کند که با باید اله­های دیگر را نفی کنیم و حضرت حق را به عنوان اله بپذیریم.

نکته اول که از امثال این آیات بدست می آید اینکه انسان ناچار از عبادت است و نمی تواند عبادت نکند ولی در یک امر اختیار دارد و آن این است که حضرت حق را عبادت بکند یا دیگری را؛ یعنی در این امر انسان اختیار دارد ولی در اصل عبادت انسان مختار نیست و نمی تواند معبودی برای خودش انتخاب نکند. امر عبادت، خشوع و خضوع و دلدادگی و تواضع و بلکه اگر یک مقدار توسعه بدهیم اعلام فقر و استمداد کردن و کمک خواستن و تکیه کردن و امید بستن از ویژگی های جدانشدنی انسان است. قرآن می فرماید «وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»(مومن/60)، گویا دعوت و خواستن هم عبادت است؛ قرآن وقتی حضرت حق را با آلهه دیگر مقایسه می کند یکی از نکات کلیدی که مکرر یاد می شود این است «إنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ»(حج/73)؛ این خواستن گویا عبادت و پرستش است؛ تکیه کردن و اعتماد کردن و اعلام فقر کردن و خواستن، پرستش است و ما حتماً این کار را می کنیم؛ یعنی ما انسان­ها نمی توانیم دل نبندیم و دوست نداشته باشیم؛ نمی توانیم نترسیم و تکیه نکنیم و نخواهیم. تمام اختیار ما در این است که به چه کسی دل ببندیم و به چه کسی امیدار باشیم و از چه کسی بترسیم و از چه کسی استمداد کنیم.

نکته دوم این است که محور دعوت در این آیات این است که الهی بجز «الله» هم در عالم نیست. «وَ لَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّـهِ إِلَهًا آخَرَ»(ذاریات/51)؛ و یا درجای دیگر می­فرماید: «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّـهُ لَفَسَدَتَا»(انبیاء/22)؛ یا در تعبیر دیگری می فرماید: «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ»(زخرف/84) یعنی هم نفی اله می کند که غیر از خدای متعال، اله دیگری نیست و هم می فرماید شما اله دیگری اخذ نکنید.

الوهیت و جریان اسماء الحسنی در عالم

اما مقصود از اله در قرآن چه حقیقتی است؟ از نظر قرآن «الله» تبارک و تعالی آن حقیقتی است که همه اسماء حسنی ذیل او تعریف می شوند و صاحب همه اسماء حسنی است؛ یعنی الله تبارک و تعالی از نظر قرآن همه این صفات را داراست. قرآن اله را اینچنین توصیف می کند: «قُلْ هُوَ اللَّـهُ أَحَدٌ * اللَّـهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ» الله آن کسی است که این اوصاف را دارد. احد و صمد است و نه زاییده شده و نه چیزی از او صادر می شود؛ کفو و شریکی ندارد. الله تبارک و تعالی آن حقیقتی است که قرآن او را با صفات مختلف تمجید می کند. علی و عظیم، سمیع و مجیب و حی و قیوم است. الله یعنی آن کسی که همه این صفات را دارد. خدای متعال در قرآن الله را با این صفات تعریف می کند. معبود باید غنی و علیم و خبیر و حکیم باشد. در قرآن آیاتی که اسماء و صفات الهی را ذکر می کند، فراوان است. قرآن می فرماید: «هُوَ اللَّـهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّـهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّـهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّـهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»(حشر/22-24) پس «الله» تبارک و تعالی آن حقیقتی است که همه اسماء حسنی را داراست. این اسمائی که شما در ادعیه و قرآن می بینید، همه فرع بر اسم الله هستند و الله تبارک و تعالی آن کسی است که همه این اسماء را داراست. اسمائی که شما در جوشن کبیر می خوانید همه از شئون الله تبارک و تعالی هستند.

اما این شئون و اسماء الحسنی چه نسبتی با مخلوقات و نظام آفرینش دارد؟ از نظر معارف ما مدار اداره عالم با همین اسماء است؛ یعنی این اسماء هستند که در عالم کار می کنند و به تعبیر نورانی دعای کمیل: «وَ بِأَسْمَائِكَ‏ الَّتِي‏ مَلَأَتْ‏ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» همه نظام آفرینش براساس این اسماء استوار و قائم است؛ اسماء الهی است در عالم کار می کند. باطن همه خلقت، اسماء الهی است. الله تبارک و تعالی آن کسی است که صاحب این اسماء است و این اسماء در همه نظام خلقت در همه عالم جاری هستند و همه عالم را اداره می کنند.

نسبت ما به این اسماء این است که ما فقیر به این اسماء هستیم. ما هرچه داریم در پرتو این اسماء است و از آن اسماء الهی است که همه چیز به ما می رسد. در قرآن آمده است: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّـهِ وَ اللَّـهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»‌(فاطر/15) فقیر به الله یعنی فقیر به اسم حی و قیوم و علیم و حکیم و قادر و خالق و رازق و رب و بصیر و مجیب؛ ما به اینها وابسته هستیم.

بهترین جایی که می شود نسبت ما به اسماء را توضیح داد بعضی از ادعیه است؛ از جمله در مناجات امیرالمومنین علیه السلام در مسجد کوفه بعد از آنکه فراز اول را که پشت سر می گذارد، به نسبت ما با حضرت حق می رسد: «مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلَّا الْمَالِك‏، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الذَّلِيلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيلَ إِلَّا الْعَزِيزُ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلَّا الْخَالِقُ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْعَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقِيرَ إِلَّا الْعَظِيمُ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الضَّعِيفُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّعِيفَ إِلَّا الْقَوِيُّ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُّ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْمُعْطِي وَ أَنَا السَّائِلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ السَّائِلَ إِلَّا الْمُعْطِي، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْحَيُّ وَ أَنَا الْمَيِّتُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَيِّتَ إِلَّا الْحَيُّ، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْبَاقِي وَ أَنَا الْفَانِي وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَانِيَ إِلَّا الْبَاقِي، مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الدَّائِمُ وَ أَنَا الزَّائِلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الزَّائِلَ إِلَّا الدَّائِمُ»؛ بقیه اسماء هم همینطور است و نسبت ما با اسماء الهی این است.

او حی است ما میت هستیم؛ یعنی میت بودیم و هستیم؛ ما ازلاً و ابداً میت هستیم و او ازلاً و ابداً حی است؛ حیات ما از کجاست؟ فرمود: «و هل یرحم المیت الا الحی» یعنی او حیات به ما رحمت می کند. به گمان من رحمت الهی واسطه بین همه اسماء الهی و ما است. در بسم الله الرحمن الرحیم ما استعانت از ذات الهی می کنیم «بِسْمِ اللَّهِ‏ أَيْ أَسْتَعِينُ عَلَى أُمُورِي كُلِّهَا بِاللَّه‏»(2) واسطه این استعانت «الرحمن الرحیم» است. او واجد حیات است و از سر رحمتش به ما می بخشد. او واجد علم است و رحمت او اگر شامل انسان شد از علم خودش به ما می بخشد. ازلاً و ابداً او قوی است و ما ضعیف هستیم و نسبت ما با او نسبت قوی و ضعیف است، مگر این که از سر محبت و رحمتش به ما قوتی عطا بکند. او دائم است ما زائل هستیم، ما زائل بودیم و هستیم لذا فرمود: «إِنَّ اللَّـهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَ لَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ»(فاطر/41) اگر او ما را و همه سماوات و ارض را نگه ندارد، همه زائل اند. او باقی است و ما فانی هستیم؛ اگر او از سر رحمت خودش به ما عنایتی بکند ما هم بقایی پیدا می کنیم؛ بقا و حیات و علم و قدرت و دوام و هدایت ما رحمت اوست؛ اگر هدایت او نباشد ما حتی یک لقمه را نمی توانیم در دهان بگذاریم. لذا عده ای که که خدای متعال قدری مشاعرشان را می گیرد، حتی نمی دانند با این غذا چه باید بکند؛ سر سفره می نشیند و گرسنه هم هست اما نمی داند چه باید بخورد؛ در حالیکه ظاهرا امر خیلی آسانی است. مگر او عنایتی بکند و دلالتش بیاید تا ما هم هدایت بشویم و از حیرت بیرون بیاییم وگرنه ما در حیرت محض هستیم. لذا در یک کلمه «أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُّ» او بی نیاز است و ما فقیر او هستیم. بنابراین الله واجد همه اسماء است و اسماء او در عالم کار می کند و قوام عالم به این اسماء است؛ در واقع باطن عالم اسماء الهی است و نسبت ما با این اسماء نسبت فاقد و واجد و فقیر و غنی است.

سوال اینکه آیا انسانی که میت و زائل و جاهل و فقیر و... است می تواند بگوید من کاری با حیات و دوام و بقاء و علم و قدرت و رزق و هدایت ندارم؟! در مقام حرف شاید ولی روشن است که شدنی نیست و ما موجوداتی محتاج و وابسته هستیم و همه اینها را هم می خواهیم. شاید یک معنای توحید فطری این است که خدای متعال در ما طلب اسماء خودش را گذاشته است. ما مخلوقیم و با این فطرت خلق شدیم و اسماء و حیات و علم و قدرت را می خواهیم؛ به تعبیر دیگر ما فقیریم. فقیر که نمی تواند بگوید من نمی خواهم. پس اگر نسبت ما با او نسبت فقیر و غنی است نمی شود بگوییم کاری با او نداریم و او هر صفتی که می خواهد داشته باشد. ما چه بخواهیم یا نخواهیم در مسیر خضوع و تواضع در مقابل او هستیم. قرآن می فرماید خدای متعال به آسمان و زمین فرمود: «ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ»(فصلت/11) یعنی همه ما طائعین آمدیم و نمی توانیم که نخواهیم. پس نسبت ما با حضرت حق و با اله این نسبت است «يتأله إليه كلّ مخلوق‏»(4)، همه مخلوقات وابسته به او هستند و افتقار و تحیر و تذلل و خشوع در مقابل او دارند. «اَلِهَ» یا «وَلِهَ» یعنی شیدای و وابسته به او شد؛ نیاز دارد و متحیر و خاشع است. گاهی به حیرت می رسد و گاهی به خشوع می رسد و همه اینها در «اَلِهَ» هست؛ تأله یعنی انسان در مقابل الوهیت او خشوع و خضوع و طلب و حیرت و شیدایی داشته باشد؛ اینها مقامات تأله است.

پس تعبیر «لا اله الا الله» یعنی الهی جز الله تبارک و تعالی نیست. الله آن کسی است که این خصوصیات را دارد و آیا غیر از حضرت حق، کس دیگری هم چنین جایگاهی دارد؟! به تعبیر قرآن: «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(نجم/23) خداوند برای کسی چیزی نمی گذارد. البته مشرکین یک نام گذاری هایی برای خودشان می کنند و یک آلهه می تراشند. اما چوب و سنگ و ماه و خورشید هیچکدام آلهه نیستند و الهی جز «الله» نیست.

اگر اله یعنی موجودی که ما در مقابل او تحیر و تذلل و خشوع داریم؛ پس باید یک موجودی باشد که این چند تا خصوصیت را داشته باشد: اولاً همه اسماء الحسنی را داشته باشد. ثانیاً اسماء حسنای او باطن همه عالم را اداره بکند و در عالم کارگر باشد و همه حقایق عالم به آن اسماء رجوع داشته باشند؛ ثالثاً ما فاقد و فقیر نسبت به آن اسماء باشیم والا اگر خود ما هم داریم یا اگر او چیزی ندارد چرا او باید اله من باشد. اگر من هم دارای آن اسماء باشم پس من غنی و بی نیاز نسبت به او هستم پس او چرا اله من باشد. اگر او دارد و من ندارم و من فقیرم اینجاست که الوهیت معنا می شود. اگر این چند امر محقق شد که او اسماء حسنی را دارد که در عالم کار می کنند و من فاقد و طالب و فقیر هستم آن وقت او اله من می شود؛ یعنی بخواهم یا نخواهم او اله است و من هم بنده اویم. عالم دیگر به اختیار من نیست؛ من چه بخواهم و نخواهم او اله من است؛ بخواهم یا نخواهم فقیر به او هستم؛ حتی اعلام عدم فقر هم که بکنم از سر فقر است. آنهایی هم که می گویند خدایا ما را تو را نمی خواهیم از سر غنایشان نیست؛ بلکه از سر فقرشان است؛ زیرا فقیر نمی تواند بگوید من نمی خواهم. همه متأله و متضرع خاشع هستند.

تبیین حقیقت عبادت و بندگی

عبادت در این عالم نیز همین است که او را به عنوان اله بگیرید و او را طرف فقر خودتان قرار می دهید و به او اعلام خشوع و تواضع و عجز و حیرت و تذلل و درخواست و تکیه می کنید اینها می شود عبادت؛ تأله و عبادت یعنی تضرع خشوع التماس التجاء اعلام فقر و نیاز و اضطرار. و عبارت «لا تعبدوا الا الله» یعنی غیر او را عبادت نکنید چون غیر از او الهی نیست و فقط اله را باید عبادت کرد. چرا در مقابل آن کسی که اله نیست عبادت بکنم و از خودم اسم برایش بگذارم؟ خودم آن را بتراشم و بسازم بعد خودم هم بر آن سجده کنم.

از فردی در صدر اسلام نقل شده است که می گفت: ما دو کار در دوره جاهلیت کردیم که وقتی یادم می آید از یکی از آنها خنده­ام می گیرد و از یکی از آنها مضطرب می شوم؛ خنده دارش این بود که ما شبها در بیابان ها که بودیم در وادی های وحشتناک از خرما بت درست می کردیم و بالای سرمان می گذاشتیم و به آن پناه می بردیم که از خطرات ما را حفظ کند و صبح که می شد این خرماها را می خوردیم؛ این چه خدایی است.

البته بعد اشاره خواهیم کرد که اصل بت پرستی انسان در مقابل اولیاء طاغوت است و آنها برای ما آلهه درست می کنند. یک موقعی چوب یک موقعی تمدن قرن بیست و یکم، فرقی نمی کند و هر دو بت است؛ آیا امروز این تکنولوژی اله ما نیست؟! آیا ما آن را نمی پرستیم و در مقابلش خضوع نمی کنیم و از آن نمی ترسیم؟ وقتی می گویند ضراد خانه اتمی آمریکا وحشت نمی کنیم؟ آن زمان هم اله نماد قدرت و عزتی بود که از آن ترسان بودند و خضوع می کردند تا امنیت و... را بدست آورند. این تکنولوژی نماد اقتدار مادی است. کسیکه دنیا را بپرستد ماده را می پرستد و می گوید ما عاجزیم و ماده کور و کر همه کاره است، همین ماده یک جا تبدیل به انرژی متمرکز می شود و باید از آن ترسید؛ در واقع از آن کنه ماده که در انرژی متراکم تجسد پیدا کرده می ترسد.

جریان الوهیت و دین و جایگاه اختیار

نتیجه اینکه از نظر معارف الهی و قرآن و اهل بیت علیهم السلام الهی جز حضرت حق نیست. «لا اله الا الله» و یا «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» همه آیات قرآن سراسر همین مطلب است که غیر از او الهی نیست. ولی خدای متعال به ما بندگان خودش اختیار داده و در حوزه اختیار مسئولیت و مأموریت هم خواسته و البته در این حیطه مورد سوال نیز قرار می‌دهد. یعنی این امانت اختیار را به ما داده و ما در مقابل این امانت مسئول هستیم؛ به ما آزادی و اختیار داده در این که او را به عنوان اله اخذ کنیم یا نه.

این جریان الوهیت و اختیار انسان در اخذ آن را قرآن در آیت الکرسی با آن بیان لطیف توضیح داده است: «اللَّـهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ * لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا وَ اللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»(بقره/255-256) همه عالم از خود چیزی ندارند؛ اگر خدا اجازه ندهد باران نمی بارد؛ اجازه ندهد باران در رویش گیاه دخالت نمی کند؛ اگر مخلوقی به مخلوقی دیگر کمکی بکند به اذن اوست. همه کاره اوست.

بعد از این بیان از الوهیت خداوند متعال در آیه بعد اشاره می کند: «لااکراه فی الدین» این تعبیر به این معناست که باطن دین جریان الوهیت حضرت حق در عالم است. ما در پذیرش این الوهیت و توحیدی که در آیت الکرسی تعریف شده مکره نیستیم. خدای متعال ما را مجبور نکرده که توحید را قبول کنیم؛ خودمان هم در باطن این امر را می یابیم که می توانیم سجده کنیم و یا می توانیم استکبار کنیم. این آیه مربوط به مسائل حقوقی و روابط اجتماعی نیست که ما آیا می توانیم کسی را ملزم به توحید کنیم و اگر کسی اعلام کفر و شرک کرد ما می توانیم در مقابلش بایستیم یا نه؛ بلکه این آیه یعنی باطناً در پذیرش توحید کسی مکره نیست. اصل دین همین توحید است. الوهیت حضرت حق را می شود پذیرفت و می شود نپذیرفت.

در ادامه هم خدای متعال در این آیه طریق پذیرش دین را بیان می کند. طریق نفی آلهه­ها «من یکفر بالطاغوت» است. یعنی انسان تا نفی آلهه نکند نمی تواند رو به حضرت حق بیاورد؛ آلهه و اولیاء طاغوت ما را در میدان جاذبه خودشان می کشند و دعوت می کنند. باید نسبت به آنها کفر بورزید تا متمسک به یک رشته محکمی شوید که گسست ندارد و شما را به مبدأ و مقصد یا مبدأ هستی می رساند. رشته کفر به طاغوت و ایمان بالله رشته ای است بین ما و خدای متعال که بعد روایات ذیلش را تقدیم خواهم کرد.

لذا خدای متعال هم می شنود و هم همه اسرار ما را می داند و آگاه است و سر خدا در توحید کلاه نمی رود؛ ما مجبور به توحید نیستیم اما نمی شود شرک را به جای توحید به خدا فروخت. نمی شود آدم زیر بار اولیاء طاغوت برود و مدعی توحید باشد. اگر این دو قدم را برداشتید به یک رشته ای متمسک می شوید که شما را به مقصد می رساند. اگر میخواهیم دین الهی و توحید را بپذیریم این دو قدم کفر به طاغوت و ایمان به خدا را باید برداریم.

ولایت الله ثمره تمسک به الوهیت «الله» و سیر در عوالم نور

اما اگر کسی این دو قدم را برداشت و مومن شد خدای متعال ولایت مومن را به دست می گیرد. فرمود: «اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَـئِكَ أَصْحَابُ النَّار هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»(بقره/257) یعنی الوهیت خدای متعال عام است و دین جریان الوهیت خداست؛ اگر کسی دین را پذیرفت و موحد شد خدای متعال ولایت او را به عهده می گیرد. اما اگر نپذیرفت از ولایت الله بیرون می رود لکن ولایت تعطیل بردار نیست؛ وقتی از ولایت الله بیرون می روند تحت ولایت طاغوت قرار می گیرند.

اما اثر ولایت الله این است که مومن را از ظلمات به سمت نور سیر می دهد، همان نوری که طبق قرآن اینچنین بیان شده: «اللَّـهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»(نور/35) اگر کسی دین را پذیرفت ولایت الله بر او جاری می شود و این ولایت الله انسان را از ظلمات به سمت نور سیر می دهد. پس موحد شدن سیر در درجات توحید به هدایت و ولایت و نور الهی است. لذا ذیل آیه «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» در روایات بیان شده است: «هَادٍ لِأَهْلِ السَّمَاءِ وَ هَادٍ لِأَهْلِ‏ الْأَرْضِ‏ وَ فِي رِوَايَةِ الْبَرْقِيِّ هُدَى مَنْ فِي السَّمَاءِ وَ هُدَى مَنْ فِي الْأَرْض‏‏»(3) یعنی نور خدا همه سماواتی ها و زمینی ها را هدایت می کند و با نور الهی همه هدایت می شوند. اگر کسی پذیرفت وارد وادی توحید و بندگی خدا می شود و خدای متعال با ولایت خودش او را سیر در وادی نور می دهد.

این سیر نورانی یعنی هر قدمی که سیر می کند نورانی تر می شود و پرتو انوار الهی در وجود او جاری می شود و بعد به جایی می رسد که همه وجودش نورانی می شود و خود مومن می شود و مشکات نور الهی در ظرف خودش است. در تفسیر آیه نور یکی از مصادیق مشکات و چراغ دان نور الهی مومن بیان شده است؛ یعنی مومن تا به این حد نورانی می شود. لذا در روایت فرمود: «الْمُؤْمِنُ يَتَقَلَّبُ‏ فِي‏ خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ»(4) خدای متعال در محیط ولایت خودش مومن را از ظلمات به سمت نور می برد؛ عده­ای در ظلمات اند و از ظلمات خارج نمی شوند؛ اما عده­ای از ظلمات بیرون می روند اینها کسانی هستند که ولایت شان بدست خداست. و یا محیط ولایت خدا سیر از موت به حیات است. فرمود: «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(انعام/122) و یا درجای دیگر فرمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّـهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»(انفال/24) این دعوت به سرچشمه حیات است.

ولایت اولیای الهی مسیر ولایت الله و نور خدا

البته باید همین جا تذکر دهیم که ولایت الله از طریق خلفای الهی اعمال می شود و آنها هستند که مومن را در درجات توحید و در وادی نور سیر می دهند، سیر ما در درجات توحید و وادی نور با ولایت الله و در واقع با نور نبی اکرم است. این مطلب در آیه نور به خوبی توضیح داده شده است. فرمود: «اللَّـهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَ لَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّـهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّـهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّـهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ * رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّـهِ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَارُ»(نور/35-37) نور الهی که مبدأ هدایت همه عوالم هست اول متمثل در نبی اکرم می شود، ایشان می شود مثل نور خدا، بعد این مَثَل همه کائنات را روشن می کند؛ حضرت مثل یک چراغدان است که در آن چراغی روشن است و بر فراز چراغ حبابی است و این چراغ از روغن زیتون چنین و چنان تغذیه می کند. این مثل نور است که مثل یک چراغدان است. نور نبی اکرم همه کائنات را روشن می کند؛ یعنی نور نبی اکرم که مثل نور خداست مثل یک چراغدانی است که در آن چراغی برافروخته شده و همه کائنات با این چراغ روشن می شوند، نوری است بر فراز نور که فقط یک عالم نیست بلکه عوالمی با این نور نورانی می شوند.

این نور در خانه هایی می آید که خدای متعال اجازه ذکر را در این خانه ها داده است. کلمه ذکر هم در همین خانه هاست. خود نبی اکرم کلمه ذکر و ذکر الله هستند؛ لذا در قرآن کریم آمده است: «قَدْ أَنزَلَ اللَّـهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا * رَسُولا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(طلاق/10-11) خانه­ای که حضرت نور آن است و سقفش عرش الهی است در آن خانه امکان ذکر هست؛ به خاطر این که همان مثل نور تجلی پیدا کرده و در بیوت آمده است. اگر کسی وارد این خانه شد به آن رجالی ملحق می شود که همه تجارت و بیعش ذکرالله و اقام الصلاه و ایتاء الزکاه است.

لذا سیر ما از ظلمات به سمت نور این است که انسان وارد وادی نور و بیوت اذن الله می شود و در مقامات نورانیت نبی اکرم و اهل بیت - که در آیه نور توضیح داده شده است - سیر می کند و تا سرچشمه نور که همان مثل نور الهی است می تواند حرکت کند. موحد حقیقی همین است. در واقع آیه نور بیان می کند که تنزل نور الهی تا بیوت چگونه است؛ اگر این نور به این خانه ها نرسد ما به آن نور راهی نداریم؛ مثل خورشید که اگر طلوع نکند با اینکه خودش موجود هست اما ما به نور خورشید راه نداریم. این نور باید تنزل پیدا کند عوالم را طی کند تا به عالم ما برسد و در «بیوت اذن الله» طلوع کند. این نور، همان نبی اکرم و اهل بیت هستند. لذا در روایات ذیل آیه نور، مثل نور به رسول اکرم(ص)، مشکات به قلب و صدر ایشان و در بعض روایات به حضرت زهرا(س) تفسیر شده و ائمه معنی تعبیر «نور علی نور» بیان شده است. در روایت فرمود: «الإمام في أثر الإمام‏»(5) یعنی ائمه که از نسل حضرت هستند. آنها نور الهی هستند که در آنها متمثل شده است. این نور متمثل در یک چراغدانی تلألو و تنزل پیدا می کند تا به بیوت می رسد. در واقع این آیه سیر نزول هدایت خدای متعال و نور الهی است که خدای متعال ما را با ولایت خودش سیر می دهد. سیر صعود ما بعکس است؛ یعنی از ورود به بیوت شروع می شود تا سیر در مشکات نور و تا رسیدن به مثل نور. لذا سیر ما در مسیر هدایت و نورانی شدن تا رسیدن به مقامات توحید سیر در وادی نور نبی اکرم و اهل بیت علیهم السلام است.

با این معنی از نور است که معنای ایندو آیه مذکور هم روشن می شود که فرمود: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور» این نور همان محیط محیط ولایت حضرات و نور آنهاست. در روایت فرمودند: «فالنور هم‏ آل‏ محمد ع و الظلمات عدوهم‏»(6) این سیر از ظلمات به نور همان سیری است که در آیه نور توضیح داده شد. آیه مذکور در باب حیات نیز فرمود: «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» این نور مذکور در آیه به ائمه تفسیر می شود که روایت فرمود: «الميت الذي لا يعرف هذا الشأن، يعني هذا الأمر «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً» إماما يأتم به‏»(7)

خلاصه بحث اینکه ما دعوت به توحید شده­ایم که به معنی پذیرش الوهیت حضرت حق و عبادت انحصاری اوست. مقدمه پذیرش این الوهیت هم «فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله» است و نتیجه پذیرش هم جریان ولایت حق بر ماست و سیر از ظلمات به سمت نور، که در آیه نور و آیات دیگر توضیح داده شده است. از نظر قرآن ما می توانیم آلهه دیگری اخذ و جعل بکنیم «وَ لَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّـهِ إِلَـهًا آخَرَ»(ذاریات/51) و یا «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّـهَ»(هود/2)؛ حتی نفس خودش را می تواند اله خودش قرار دهد که فرمود: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّـهُ عَلَى عِلْمٍ»(جاثیه/23)؛ و یا می تواند ابلیس را بپرستد «أ َلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ»(یس/60). انسان در اصل عبادت اختیار ندارد اما در انتخاب معبود آزاد است و می تواند هر که را بخواهد اخذ کند و بپرستد. در قرآن درباره اخذ ند و همانند برای خدا فرموده است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّـهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّـهِ»(بقره/165) ولی باید توجه کرد اتخاذ ما واقعیت عالم عوض نمی شود. آنها اله نمی شوند و فقط اسمائی هستند که اسم گذاری شده اند «أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُكُم مَّا نَزَّلَ اللَّـهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(اعراف/71) لذا اگر همه عالم شیطان را پرستش کنند، شیطان اله عالم نمی شود که فرمود: «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَـهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَـهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ»(زخرف/84)

آغاز سیر انسان همین نقطه است و اگر الوهیت خداوند را پذیرفت - که البته مقدمه اش کفر به طاغوت است – سیر او با ولایت الله خواهد بود. به تعبیر دیگر با این اتخاذ و تاله به خدا انسان وارد بیت النور می شود و با ولایت الله سیر می کند تا به سرچشمه نور که حقیقت نور امام و کنه نورانیت امام است، برسد. این سیر در مقامات نورانیت حضرات است. این محیط نور، محیط ولایت حضرات است. موید این کلام اینکه در روایت ذیل فراز «فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله» که نتیجه اش تمسک به عروه الوثقی است و ورود به این محیط سیر و توحید است، حضرت فرمودند: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَتَمَسَّكَ‏ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ الَّتِي‏ لَا انْفِصامَ لَها فَلْيَتَمَسَّكْ‏ بِوَلَايَةِ أَخِي وَ وَصِيِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب‏»(8) یعنی اگر کسی کفر بالطاغوت و ایمان بالله ورزید وارد وادی ولایت شده که همان بیت النور است و سیرش در وادی نور است که در آیه بعد که جریان ولایت خدا است توضیح داده شده است. و البته این محیط ولایت خدا هم همان محیط ولایت امام است. روایت فرمود: «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ الَّتِي لَمْ يَبْعَثِ اللَّهُ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»(9) دو تا ولایت نیست؛ بلکه همان ولایت است. ما در عرض ولایت الله ولایت دیگری نداریم والا دعوت به شرک می شود، این همانی است که حضرت فرمودند: «خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَه‏ حَيْثُ يَقُولُ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا يَعْنِي الْأَئِمَّةَ مِنَّا»(10) محیط ولایت حضرات همان وحیط توحید و ولایت خداوند متعال است.

توحید پرستش در همه افعال اختیاری انسان

خلاصه اینکه حد نصاب توحیدی که ما باید واجد آن بشویم و قرآن به آن دعوت می کند توحید در الوهیت است. معنایش این است که حضرت حق را به عنوان اله اخذ بکنیم و هیچ اله دیگری را در عرض او قرار ندهیم. قرآن با تعابیر مختلفی از این مسئله صحبت کرده است. فرمود: «وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّـهُ»(آل عمران/62) و یا فرموده است: «و أَن لَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّـهَ»(هود/26) این توحیدی که ما باید واجد آن شویم و البته مکرَه نسبت به آن هم نیستیم، پرستش خدای متعال است. توحید فعل اختیاری ماست. این توحید به این معناست که ما در حوزه اختیار خودمان باید فقط او را عبادت کنیم؛ البته عبادت کردن در مقامات مختلف فرق می کند؛ ممکن است عبادت چشم و گوش یک چیز باشد و عبادت قلب، فکر و عقل هم عبادت دیگری. معنای ‌اینکه توحید «فعل» ماست این نیست که فقط از جنس افعال خارجی است. ولی از طرفی هم باید توجه کرد، توحید یک گزاره نیست هرچند ممکن است در یک منزلتی هم تبدیل به این شود که انسان به یک گزاره­ای باید ملتزم شود. فهم آن گزاره، التزامات و پذیرش آن هم ممکن است از مراتب توحید و بندگی خدا باشد. لذا توحید در الوهیت یعنی «لا تعبدوا الا الله» یعنی عبادت محض او و شریک برای او در عبادت قرار ندادن.

در اینجا باید دو نکته اشاره شود. نکته اول اینکه این پرستش و پذیرش الوهیت خدای متعال در همه عرصه هایی که ما اختیار داریم جاری است. یعنی هر کجا اختیار ما عمل می کند، باید خدا را بپرستیم. به تعبیر دیگر هر فعلی که ما انجام می دهیم اعم از اینکه فعل ظاهری باشد؛ مثلاً نگاه می کنیم، حرفی می زنیم، طعامی می خوریم، دوستی می گیریم، خانه می سازیم یا همکاری اجتماعی می کنیم؛ حتی یک قدم جلوتر تمدنی به پا می کنیم، و چه فعل های باطنی ما باشد مثلا حب و بغض یا میل و نفرتی داریم، ترس و خوفی در ما هست و هر جا که اراده مان کار می کند؛ فکر می کنیم، تولید اندیشه داریم، کتاب می نویسیم و دانشی کسب می کنیم؛ در همه این عرصه ها که ما اختیار داریم حتماً پرستشی اتفاق می افتد. یعنی فعل ما خالی از پرستش نیست. هر کجا شما اِعمال اراده می کنید پرستشی در کار است ولو در حد یک نگاه کردن. این عبادت باید خالص برای خدای متعال باشد؛ یعنی همه قوای انسان هماهنگ و با تمام توان خدا را بپرستد.

نمی شود بگویید خدا پرستی فقط برای چشم و گوش است، اما فکر لازم نیست خدا را بپرستد، یا مناسک خداپرستی نمی خواهد. اینطور نیست که فکر همین قدر که ملتزم به منطق بود خدا را پرستش کرده باشد بلکه فکر هم مناسک بندگی دارد؛ چنانچه چشم ما مناسک دارد و حتی نگاه کردن هم کلی آداب دارد؛ مثلاً این نگاه مکروه است، این نگاه مستحب است، آن نگاه حرام است، این نگاه مباح محض است. روشن نیست چرا به ساحت فکر که می رسیم این مناسک را قبول نمی کنیم؛ یک منطق دست ما می دهند و می گویند از بدیهیات شروع کن؛ صغری و کبری را پشت سر هم قرار بده و به هر نتیجه ای رسیدی به همان ملتزم شو. فکر هم یک قواعدی دارد، آدم وقتی فکر می کند یا شیطنت می کند یا بندگی می کند. انسان همین که شروع به تفکر می کند یا در وادی ولایت ابلیس فکر می کند یا در وادی ولایت پیامبر اکرم و از این دو حالت خارج نیست؛ زیرا ما در خلأ فکر نمی کنیم، یا ملائکه اطراف ما را می گیرند و در دستگاه ملائکه می رویم و فکر می کنیم و امواج آن ها می آید و آن ها برای ما مطلب می سازند؛ یا شیاطین اطراف انسان هستند و امداد می کنند. قرآن می فرماید: «وَ إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ»(انعام/121)؛ یعنی شیاطین به اولیائشان وحی می کنند؛ لذا فکر هم مناسک دارد.

در عقل و سنجش ها نیز باید عبادت جاری باشد. ما ترازو داریم و می سنجیم، عقل ما می سنجد، البته ظرفیت های عقل متفاوت است یک موقعی فقط کوچک ها را می سنجد اما یک موقع هم کل عالم دنیا را در ترازویش وزن می کند و روی آن خط می کشد. ما همیشه در حال سنجش هستیم، این که فکر می کنیم مثلاً این لقمه را بگذارم در دهانم یا نه، یعنی در حال سنجش هستیم. خوب است یا بد؛ می ارزد یا نمی ارزد؛ مثلا در ماه رمضان می گوییم نه نمی ارزد، درست است این آب گواراست، اما معصیت خداست. گاهی انسان هزار هزار اطلاعات را در یک لحظه جا به جا می کند تا به نتیجه برسد که لقمه را در دهان بگذارد یا نه؛ می خواهد خانه بخرد کلی محاسبه و سبک سنگین می کند که این خانه ارزان است یا گران. این خانه ارزان را بخریم یا نه؛ این ازدواج را بکنم یا خیر، این شغل را انتخاب بکنم یا نکنم، این رشته را بروم یا نروم، این ماشین را بخرم یا نخرم، از این خیابان بروم یا از آن خیابان. همه این مثالها نشان می دهد که ما دائم ترازو می کنیم و این ترازو کردن فعل ماست. اگر ترازوی ما الهی عمل نکند ما در ترازو کردن مان خدایی عمل نمی کنیم. در سبک و سنگین کردن مان خدایی وزن نمی دهیم؛ یعنی بر اساس بندگی خدای متعال روی اشیاء قیمت نمی گذاریم. خوب و بد کردن و سبک سنگین کردن و وزن کردن اینها فعل عقلِ عمل ماست. لذا فکر کردن و تحصیل اطلاعات و تدبر و پشت صحنه ها را دیدن؛ تحصیل علم و دانش کردن و کتاب نوشتن، حرف زدن و خوردن، همه فعل اختیاری ماست. در همه این عرصه ها باید پرستش خدای متعال باشد. نمی توان گفت توحید و «لا اله الا الله» فقط برای عرصه های خاصی از زندگی انسان را پوشش می دهد. همه عرصه های حیات انسان و هر کجا که انسان اختیار دارد و اعمال اراده می کند، حتماً در حال پرستش است. موجود فقیر و محتاج هر عملی انجام می دهد به خاطر انتخاب هدف و به خاطر فقر و رفع نیازش است. اگر این نیاز را به غیر ارجاع داد و از غیر خواست مشرک است. توحید یعنی همه افعال باید به پرستش خدای متعال برگردد و او به عنوان اله اخذ شود.

مراتب توحید و پرستش خدا و نفی شرک

البته در تعلق نسبت به خدای متعال می توانیم از رغبت در ثواب خدا و خوف از عقوبت خدا عبور کنیم و به رغبت در خود حضرت حق و حب به او برسیم و عبادتمان حبّی بشود؛ ولی قدم اول این است که «ان لا تعبدوا الا الله» یعنی از عبادت غیر آزاد بشویم و با غیر خدا معامله نکنیم. اگر معامله هم می کنیم با خدا معامله کنیم که فرمود: «وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ»(توبه/111) اینکه انسان در مقام پرستش در ثواب خدا رغبت داشته باشد، عیبی ندارد. امثال ما که ضعیف هستیم، اگر رغبت در ثواب نباشد، هیچ کدام مان راه نمی افتیم. در رغبت ثواب خدا هم انسان او را همه کاره می بیند و از او مزد می خواهد؛ مثلاً نماز شب می خواند که خدا روزی اش را وسیع کند، این معامله با خداست و هیچ عیبی ندارد؛ یا نماز شب می خواند که حضرت حق عمرش را طولانی کند؛ این هم معامله با خداست. این خارج از بندگی نیست. چنین فردی عبد است. یعنی از خدا می خواهد و کار می کند و از خدا مزد می گیرد. این حد از بندگی عیبی ندارد لکن عبادت معامله کنندگان است. حضرت فرمودند: «إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّار»(11) و یا در تعبیر دیگری فرمودند: «قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَلَبَ الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاء»(12) عده ای دیگری نیز هستند که از سر خوف هایشان خداوند را بندگی می کنند. انسان می ترسد زیرا نمی تواند که نترسد؛ اما چرا از سنگ و چوب یا حشرات بترسد، چرا از صدای به هم خوردن در بترسد، چرا از زلزله و طوفان بترسد؟ این فرد از خدای متعال می ترسد و برای این که خدای متعال او را از زلزله و بیماری و خطرات آخرت و برزخ و قبر حفظ بکند، عبادت می کند. این نوع از عبادت هم  اشکالی ندارد.

اما مرتبه کامل و عالی بندگی این است که انسان از سر محبت خداوند متعال بندگی کند که فرمودند: «قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار» یعنی باید توجه کرد عبادت باید همه عرصه های اختیار انسان را فرا گیرد و در قدم اول باید همه افعال برای خدا باشد و انسان از عبادت غیر نجات پیدا کند. لکن خالص شدن عبادت از غیر معنایش این نیست که انسان برای ثواب و عقاب کار نکند. اینکه بعضی گفته­اند این عبادت هم شرک است، معلوم صحیح باشد. بله درجات پایین تری از عبادت است. انسان از درجات شروع می کند و تجارت با خدا دارد و از عقوبت خدا خائف است تا می رسد به جاییکه به عبادت از سر شکر و محبت می رسد «عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار»

نقل شده که رسول اکرم(ص) ده سال نماز شب می خواندند و شب ها را تا صبح به سر می آوردند و عبادت سنگینی داشتند؛ خدای متعال فرمود: «طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»(طه/1-2)؛ یک نفر به حضرت عرض کرد آقا شما مگر مأمون از عقوبت نیستید و مگر به شما پناه و وعده بهشت داده نشده است؟ ایشان فرمودند: «أ فلا أكون عبداً شکوراً»(13) این مقام بعد از همه این مقامات است. سیر در عبودیت هم خودش مقاماتی دارد ولی عمده این است که ما همه قوای مان عبد بشود.

بندگی در ساحت اراده های اجتماعی

اگر بخواهیم کمی بحث را توسعه دهیم باید توجه کنیم که آیا اختیارات ما فقط در حوزه خصوصی مان فعال است؟! یعنی ما فقط در حوزه زندگی خصوصی مان اختیار داریم یا در حوزه زندگی اجتماعی و در نحوه مشارکت اجتماعی و ایجاد نظام اجتماعی و در نحوه تمدن سازی و در ایجاد پدیده های اجتماعی و نظام اقتصادی و سیاسی و فرهنگی اجتماعی هم مشارکت می کنیم؟ آیا اراده ما آن جا فعال است یا نه؟ یعنی آیا اختیار ما در این ساحت ها نیز کار می کند یا خیر؟ در جواب باید گفت که یک موقع ممکن است انسان به صورت فردی کاری را انجام دهد. آن جا عبادت فردی است و  شرکی هم اگر باشد فردی است.

اما گاهی امری به نحو مشاع و اجتماعی انجام می شود؛ کار جمعی است و همه در نتیجه شریک و سهیم اند و البته مقدار و میزان شرکت شان در این نتیجه با سهام مختلف است. مثل یک شرکت سهامی که سهام هر فرد ممکن است مختلف باشد؛ یکی هزار سهم دارد یکی یک سهم ولی همه دارایی های این شرکت سهامی به اندازه سهام شان و به نحو مشاع متعلق به همه است. مالی که به ده فرزند ارث می رسد به نحو مشاع بین آن ها شریک است و بین آن ها تقسیم می شود؛ یعنی به نحو مشاع ملک همه آن هاست. گاهی اوقات افعال ما افعال مشاع است، مثل یک تیمی که با هم یک اثر هنری می سازند آن اثر هنری محصول و نتیجه کل مجموعه است. افعالی که با هم انجام می دهند افعال متناسب و هماهنگ است و اگر یک فعل متناقض باشد کل اثر هنری خراب می شود. در یک کارخانه اگر یک قطعه از کارخانه هماهنگ نباشد همان نقطه محل آسیب و به نتیجه نرسیدن کارخانه می شود؛ لذا همه با هم کار هماهنگ انجام می دهند.

برای مثال اگر در کار تولید اتومبیل اگر بخشی که سیلندر تولید می کند، سیلندر یک اتومبیل دیگر را تولید کند کل این کار متوقف می شود. این اتومبیل محصول یک کار مشاع است از آن که طراحی و مهندسی می کند، تولیدکننده قطعات و مهندس متالوژی، تولید قطعات آلیاژ، تا آخرین قطعات و بازاریابی آن همگی یک کار مشاع اقتصادی است و همه در آن شریکند و این سودی که برای کارخانه حاصل می شود برای همه است و متعلق به فعل کل است؛ منتها سهم دخالت ها سهم یکسانی نیست، چون فعل مشاع است. مثلا در یک کتاب یا پایان نامه که به نحو جمعی می نویسند و ده نفر با هم کار تحقیقاتی می کنند، این یک فعل مشاع است و محصول متعلق به کل است و لذا همه افراد افعال هماهنگ انجام می دهند.

مثال دیگر اینکه در یک لشکر اگر واحد هوایی و زمینی اش با هم هماهنگ کار نکند به جای پیروزی شکست به دست می آید. افعال هماهنگ و به هم پیوسته متقوم و مکمل همدیگر می شوند، یک اقدامی که یک لشکر می کند و پیروزی به دست می آید فعل مشاعی است که همه در آن شریک اند. اگر پیروزی این لشکر، پیروزی اسلام است، همه در این عبادت خدا شریک اند؛ و آنهایی که به پیروزی شمر کمک کردند همه در معصیت و در پرستش غیر شریک اند. این را شما در واحد خانواده که یک گروه و جامعه کوچک است تا یک جامعه بزرگ، به همین صورت در نظر بگیرید. این گروه های کوچک تا بزرگ همه فعل مشاع انجام می دهند.

فعل مشاع جامعه هم اگر خوب نگاه کنید پرستش است. انسان همه کارها و افعال اجتماعی اش نیز پرستش است؛ فقط پرستش مشاع اجتماعی است، جامعه به نحو مشاع خدا را می پرستد و یا به نحو مشاع دنیاپرستی می کند. از اصل تشکیل جامعه که چگونه شکل بگیرد که یا برای رفع نیازهای مادی و به دنبال تامین و توسعه شهوات باشد، یا آنکه اراده ها برای گسترش عبادت با هم جمع و هماهنگ می شوند و همکاری و همدلی می کنند و دغدغه مشترک پیدا می کنند و فکر و کار مشترک می کنند.

جامعه انبیاء این گونه است؛ جامعه­ای است که حول انبیاء شکل می گیرد؛ اراده انبیاء خالص ترین اراده پرستش است لذا محور قرار می گیرند و بقیه حول آن ها جمع می شوند و یک عبادت مشاع انجام می دهند که خداپرستی است. هدف انبیاء در جامعه پردازی شان باز همان «لا اله الا الل»ه است و عبادت مشاع می کنند. در جبهه مقابل هم اگر یک جمعی دور هم جمع می شوند، می خواهند به سمت توسعه مادی و گسترش شهوات و ارضاء تمنیات مادی بروند این ها هم دنیاپرستی مشاع می کنند.

اراده های تاریخی و توسعه بندگی

یک مرحله بالاتر این است که ما غیر از این که اراده های مان به نحو مشاع در ساخت یک جامعه شریک است گاهی چند نسل در ساخت یک تمدن با هم شریک می شوند. این اراده ها در طول زمان، روی هم یک اراده ایجاد کردند. در واقع تمدن ایجاد شده، محصول یک نسل نیست. چند نسل همدلی و همفکری و همکاری کردند تا یک تمدن ایجاد شده است. و در نگاه کلان همدلی و همفکری و همکاری همه نسل های یک جریان تاریخ ایجاد کرده است. یک طرف تاریخ انبیاء و یک طرف تاریخ فراعنه است.

یک بخش از اراده ما با همکاری در جبهه انبیاء مشارکت در کل تاریخ انبیاء است. به همین دلیل نه فقط در پرستش اجتماعی مردم دوران خودمان بلکه در پرستش تاریخی جبهه مومنین سهیم می شویم. ما الان وقتی تاریخ انبیاء را می خوانیم از فتوحات انبیاء و از عبادت انبیاء و از استقامتی که دور انبیاء اتفاق افتاده لذت می بریم. به عکس از ضربه ای که جامعه انبیاء خوردند واقعاً ناراحت می شویم. داستان حضرت موسی(ع) را می خوانیم و گاهی ناراحت می شویم، در حالیکه چند هزار سال گذشته است، داستان واقعه صفین و جمل و نهروان را می خوانیم و از پیروزی امیرالمومنین علیه السلام خوشحال می شویم. از شکست جبهه حضرت نگران می شویم و غصه می خوریم که چرا جبهه معاویه در جنگ صفین توانست پیش برود. این غصه تعارف نیست بلکه ارتباطات حقیقی و همدلی با آن حادثه است. وقتی قصه صدر اسلام را می شنویم نسبت به یک وقایعی جدا مضطرب می شویم که چرا امیرالمومنین(ع) خانه نشین شد، چرا دیگران آمدند. در حالیکه عده ای به عکس از آن طرف کاملاً خوشحال می شوند، از پیروزی معاویه در صفین لذت می برند.

در خصوص آینده نیز ما امروز کار می کنیم و خوشحالیم که در آینده جامعه مومنین ولو ما نباشیم، به دوران ظهور برسد و مومنین عصر ظهور را درک بکنند ولو ما زیر خروارها خاک باشیم؛ البته انجام این امر ظرفیت هم می خواهد. شهید به شهادت می رسد که جامعه مومنین پیش برود؛ در حالیکه خودش شهید می شود اما برای یک هدف بزرگ تاریخی کار می کند و در آن نتیجه تاریخی به اندازه خودش حضور دارد؛ البته اندازه ها متفاوت است.

وقتی حضرت ابراهیم را در آتش نمرود انداختند در نقل است که چلپاسه فوت می کرد که آتش برافروخته بشود و زنبور عسل هم بالش را تر می کرد و روی آتش می پاشید که شعله اش کم بشود. واقع امر این است که نه دمیده او خیلی اثری دارد و نه آب ریختن زنبور؛ ولی یکی به نفع نمرود مشارکت می کند و یکی به نفع حضرت ابراهیم خلیل(ع).

ما اگر دلداده عصر ظهور بودیم و برای عصر ظهور برنامه ریزی و اقدام کردیم، در آن جامعه تاریخی مشارکت می کنیم. در روایات هست که منتظر، یعنی آن کسی که خودش را وقف کرده و برای حضرت کار می کند مثل کسی است که در رکاب، و در خیمه گاه حضرت و در خیمه گاه وجود مقدس نبی اکرم است. حضرت یک اردوگاه دارد که اگر عضو این اردوگاه شدیم و به وظایفی که این اردوگاه تاریخی روی دوش ما می گذارد عمل کردیم در یک عبادت مشاع تاریخی شرکت کردیم. البته سهم من به اندازه خودم است ولی بهرحال سهم مشاع دارم. لذا در روایت فرمودند: «الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُم‏»(14) این مطلب یک باب مفصلی در روایات است.

در بعضی از آیات قرآن که خدای متعال از قتل انبیاء سخن می گوید، حضرت در تفسیر آن فرمودند که آنها انبیاء گذشته را نکشتند اما خدای متعال قتل را به این ها نسبت می دهد چون راضی به فعل اجدادشان هستند، پس در همان جبهه اند، و این ها هم با همان جبهه حرکت می کنند.

در روایتی در نهج البلاغه است که به علی(ع) فردی عرض کرد: آقا، برادرم در جمل نبود، اما ای کاش بود و پیروزی شما را می دیدید؛ حضرت فرمودند: آیا او دلش با ماست؟ عرض کرد بله، فرمود حتما او با همراه است. بعد اشاره می کنند اقوامی هستند که هنوز به دنیا نیامده اند لکن چون دل شان با ما همراه است در ثواب با ما شریک اند

ما یک تعلقی به گذشته و آینده جبهه انبیاء داریم، ما دنبال جامعه آرمانی غرب نیستیم و آرمان شهر آن ها را دنبال نمی کنیم و دل مان برای جامعه توسعه یافته غربی نمی سوزد؛ بلکه ما دنبال عصر ظهوریم، اگر خودمان را وقف عصر ظهور کردیم این یک عبادت مشاع تاریخی است، نسبت به گذشته متعلق و وابسته ایم و همینطور نسبت به آینده تعلق داریم؛ بر اساس این گذشته، برای این آینده کار می کنیم و این می شود عبادت مشاع تاریخی؛ چرا که دل های مان، دغدغه های تاریخی مان یک دغدغه است، می خواهیم بر محور وجود مقدس نبی اکرم(ص) به سمت ظهور حرکت کنیم. همفکری و همکاری که می کنیم یک همکاری تاریخی برای ایجاد یک جامعه تاریخی عصر ظهور است.

پس اراده ما غیر از این که در عرصه خصوصی عمل می کند در عرصه حیات اجتماعی هم عمل می کند. دانش و تکنولوژی و تمدن محصول جامعه است، ساختار های اجتماعی محصول جامعه است. و بالاتر اینکه ما در یک جریان تاریخی حضور داریم. ممکن است انسان در تاریخ عضو جامعه فراعنه باشد و یا ممکن است عضو جامعه انبیاء باشد. این عبادت مشاع اجتماعی و تاریخی است.

البته ما یک عبادت فردی هم داریم لکن آیا عبادت همانطور که بعضی ها می گویند فقط برای عرصه اختیارات فردی است؟! آیا توحید که پرستش خدای متعال و نفی آلهه های دیگر است، فقط در حوزه عمل خصوصی و زندگی خصوصی مان است و حوزه زندگی اجتماعی حوزه پرستش نیست؟! چون پرستش که تعطیل نمی شود؛‌ پس اگر حوزه پرستش خدا نباشد حوزه پرستش نفس و شیطان و اولیاء طاغوت است. و بر همین اساس ولایت هم تعطیل نمی شود، اگر خدا را نپرستیدیم، از ولایت الله بیرون رفته و تحت ولایت اولیاء طاغوت قرار خواهیم گرفت.

عرصه بندگی خدای متعال عرصه توحید، عرصه عبادت و پرستش خدای متعال، عرصه فراگیری است و همه قوای ما را در بر می گیرد؛ ما برای نماز خواندن، نگاه کردن، حرف زدن، شنیدن و خوابیدن مان آداب داریم. آیا می شود که وقتی به کتابخانه می رویم آدابی در کار نباشد؟! آیا هر کتابی را می شود خواند و هر طوری می شود فکر کرد و هر مطلبی را می شود نوشت و اسمش را پژوهش و تحقیق گذاشت بعد هم بگوییم علم کمال است و مطلوب ذاتی است؟ انسان وقتی وارد تعلیم و تعلم و پژوهش می شود یا شیطانی کار می کند یا رحمانی. حاصل تحقیقاتی که تحت ولایت اولیاء طاغوت در غرب اتفاق می افتد یک علم شیطانی است، جهل است؛ و البته کارآمدی هم دارد دقت هم دارد محاسبه هم می کند؛ مگر شیطان بناست محاسبه نکند؟ شیطان با همان قوه جهلی که دارد محاسبه می کند. عرصه عبودیت اعم از حواس ماست، همه عرصه های وجودی را در بر می گیرد. هر کجا اختیار ما عمل می کند عرصه عبادت است و عبادت باید فقط برای خدا باشد که «ان لا تعبدوا الا الله». علاوه بر این اراده ما در عرصه اجتماعی و در عرصه تاریخی به نحو مشاع عمل می کند؛ ما باید پرستش مشاع مان هم پرستش الهی باشد، یعنی در جامعه انبیاء باشیم. حالا این چگونه اتفاق می افتد قدم های بعدی بحث و بنیان های بحث اند.

سیر ساحت فرد و اجتماع در وادی نور و ظلمت

همان طور که بیان شد در عرصه حیات فردی سیر ما در وادی توحید و سیر ما تا رسیدن به مقام قرب از وادی ولایت و از وادی نور نبی اکرم(ص) عبور می کند؛ حیات اجتماعی هم همینطور است. انسان در سیر فردی خودش یا سیر در بیت النور و مقامات نورانیت حضرات معصومین(ع) است که فرمود: «اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» و یا این که در محیط تاریک ولایت اولیاء طاغوت است که «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». حیات اجتماعی هم همین طور است، یک جامعه ممکن است ذیل ولایت اولیاء طاغوت زندگی کند که دیگر حیات اجتماعی در وادی ظلمات خواهد بود؛ یعنی یک تمدن ظلمانی و یک تکنولوژی ظلمانی و ساختار اجتماعی ظلمانی درست می شود. اگر یک طرف ولایت الله و وادی نور است، یک طرف هم ولایت اولیاء طاغوت و وادی ظلمات است؛ یک طرف جریان نور و هدایت الهی است «اللَّـهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ... فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ» و یک طرف هم جریان ظلمات است «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/40). ممکن است یک جامعه با همه متعلقاتش در وادی ظلمات باشد. علم و پژوهش آن، تحقیقات و قدرت اجتماعی آن، نظام سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آن؛ همه و همه در وادی ظلمات و وادی ابلیس باشد. هم افراد و هم جوامع در این دو دستگاه قرار می گیرد که دو جریان تاریخی می شود.

بنابراین اگر ما حدّ نصاب دین را توحید بدانیم و اگر توحید را به پذیرش الوهیت حضرت حق و تعلق و بندگی و خروج از توحید را به پرستشِ غیر تعریف کنیم، این پرستش همه عرصه های حیات فردی و اجتماعی ما را در بر می گیرد و اصل دین که توحید است یک امر حداکثری است؛ یعنی در هیچ عرصه ای که اختیار ما عمل می کند صواب نیست که ما مشرک باشیم و غیر خدا را بپرستیم و حتی باید از شرک خفی هم نجات پیدا کنیم. نه فقط از شرک جلی بلکه از شرک خفی هم باید رها شویم و به مقام اخلاص و لقاء الله برسیم. لذا قرآن می فرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(اعراف/110) اگر کسی این دعوت را فهمید و امید لقاء در آن پیدا شد، برای رسیدن به آن باید در مقام اخلاص قرار گیرد و هیچ شرکی در عبادت نداشته باشد. در ذیل همین آیه روایاتی است که می فرماید گاهی اوقات شرک این قدر پنهان است که تشخیص اش از تشخیص رد پای مورچه سیاه بر سنگ سیاه در شب تاریک مشکل تر است؛ ولی شرک است و کار خودش را می کند و ممکن است مانع لقاء الله بشود. ما باید در توحید به اخلاص برسیم.

حال سوال این است که این اخلاص فقط در حوزه حیات باطنی است یا تمدن مان هم باید خالص باشد؛ یعنی «صبغة الله» فقط برای روح ماست یا روح جمعی مان هم بایت صبغة الله داشته باشد؟ برای عمل فردی ماست یا عمل جمعی مان باید صبغة الله داشته باشد؟ اگر صبغة الله توحید است و یا در تعبیر دیگری ولایت است، باید همه عرصه های حیات ما را در بر بگیرد. پس ما باید در وادی اخلاص تلاش کنیم. و حقیقت توحید برای این معنا کافی است. دین مناسک همین توحید است. چنانچه در قرآن آمده است: «أَنِ اعْبُدُوا اللَّـهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(نحل/36) و یا فرموده است: «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّـهَ إِنَّنِي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ»(هود/2) همه اینها مقامات همین توحید است؛ از اخلاص فردی گرفته تا اخلاص اجتماعی و تاریخی. لذا جامعه و تاریخ نیز باید به خلوص در توحید برسد.

البته باید توجه داشت که در اخلاص اجتماعی اولیاء اجتماعی محور هستند و در اخلاص تاریخی نیز اولیاء تاریخی. و البته در مقامی اعلی، تدبیر خدای متعال حاکم است که عالم را به سمت اخلاص می برد. لذا قرآن می فرماید: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ»(عنکبوت/2-3). لذا وقتی این آیه سوره مبارکه انعام نازل شد که فرمود: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَ يُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ»(انعام/65) یعنی یکی از عذاب های های الهی این است که جامعه را متفرق می کند و بعضی را با بأس بعض ‌عذاب می کند و هم دیگر را تحت فشار قرار می دهند. یعنی خدای متعال می تواند شما را شعبه شعبه کند و طعم تلخ درگیری هر یکی را به دیگری بچشاند و تفرق ایجاد کند؛ در روایت است که حضرت خیلی التماس کردند که خدای متعال این فتنه را از امت بردارند، وضوی پاکیزه و خاصی گرفتند و نماز ویژه­ای خواندند که خدایا عذابی را که از بالا سر و از پایین نازل می شود بردار، خدای متعال ظاهراً اجابت کرد ولی نسبت به قِسم سوم و چهارم جبرئیل فرمود این نمی شود؛ یعنی این تفرق هست و این بأس هست؛ چون اخلاص این طور درست می شود که صف ها باید جدا بشوند.

آیه مذکور سوره مبارکه عنکبوت نیز در همین فضا بر او اشاره شده است که این فتنه و جداسازی باید اتفاق بیافتد. ذیل همین آیه روایت است که بعد از این که کار تمام شد و سقیفه کارش را کرد عباس به امیر المومنین(ع) عرض کرد: آقا ما با شما بیعت می کنیم و مردم هم بیعت می کنند؛ حضرت فرمود گمان می کنی مردم قبول می کنند، پس این آیه چه می شود «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ» و این تفرقی است که در تاریخ به خلوص جبهه تاریخ ختم می شود و همین خلوص جبهه تاریخی به پیروزی جبهه حق و تفکیک ختم می شود که در سوره بیّنه صحبتش شده است «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ»(بینه/1)؛ یعنی رسول می آید و تاریخ را تفکیک می کند، کار رسول این است که تاریخ را تهذیب کند و صف باطل و حق را جدا کند و تاریخ را خالص بکند. قرآن می فرماید: «وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّـهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ»(آل عمران/54) یعنی خداوند متعال جنگ راه می اندازد برای این که حق و باطل را از هم جدا کند. این خالص سازی جبهه تاریخی مومنین است.

پس این جریان توحید و شرک در جامعه و تاریخ هم حضور دارد. باید جامعه موحدین خالص بشود. و البته روشن است که برای این خالص سازی و پرستش اجتماعی، حکمت اجتماعي نیاز است؛ اخلاق و عرفان اجتماعي و فقه در ساحت اجتماعي احتیاج دارد. معرفت هایی که واحد مطالعه‌اش بايد جامعه باشد. و بلکه بالاتر باید سرپرستي اجتماعی را لحاظ کند. بعید نیست که اصطلاح فقه حکومتی را در همین سطح باید تعریف کرد. البته این مباحث را بعدا بیشتر بحث خواهیم کرد. ولی جریان توحید و خلوص اجتماعی را باید توجه کرد.

عصر ظهور هم عصری است که حیات اجتماعی خالص می شود. چنانچه عصر قبل از ظهور، عصری است که «بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا» یعنی صفات اولیاء طاغوت در همه جامعه منعکس می شود.؛ هر کجا نگاه می کنی ظلمت است چون صفت آنهاست. از طرفی هم جامعه موحدین در عصر ظهور جامعه ای خالص است و نه فقط افراد خالص باشند. به این دلیل است که شاید سلمان هم بر می گردد، چون یک مسئله دیگری اتفاق می افتد. سلمان خودش درجات اخلاص را با امیرالمومنین(ع) طی کرده است، اما با حادثه ظهور یک جامعه خالص درست می شود؛ جامعه نیز از اوصاف حضرت را دارد و صبغه الله می شود؛ بلدِ حول امام شکل می گیرد و آن وقت سلمان هم از عالم برزخ بر می گردد که در زیارت جامعه می خوانیم که حضرات «ارکان البلاد» هستند. چنین شهری است که دارالحیوان است و همه چیزش محیط حیات است. تمدنی است که بر محور ولایت امام بنا شده است. دارالحیات ولایت امام است. و البته در این تمدن بازی های امروز را نباید تصور کنیم که ارکان آن رسانه و ابزار ارتباط جمعی و این مشغله های شیطنت آمیز و... باشد. ان شاء الله تفصیل این بحث و شیوه این خالص سازی اجتماعی و تاریخی را در جلسات دیگری که بحث فلسفه تاریخ باید داشته باشیم اشاره خواهیم کرد. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم....

ایشان در قسمت دوم بحث به سوالات تعدادی از حضار پاسخ گفته اند. در ابتدا ایشان ارتباط بین معرفت امام و معرفه الله را جواب می دهند و بیان می کنند که هدف از خلقت نیز اگر معرفت الله یا معرفت امام بیان شده است به چه معنا خواهد بود و سیر ایمانی همین حقیقت معرفت است. و در ادامه تفاوت عبادت و عبودیت را نیز به چند تعبیر بیان می کنند. در ادامه به سوال از جایگاه نفاق در سیر بندگی امت اسلامی پاسخ می دهند و نیز جایگاه اراده در سطح مشاع تاریخی و اجتماعی را بحث می کنند و در پایان نیز بحثی در باب جهت داری علوم و سطوح آن اشاره کرده اند...

هدف خلقت معرفت الله؛ معرفت امام

سوال: با توجه به سیر نورانی که به سمت کنه نورانیت و مثل نور است - که بیان شد نور حضرات معصومین است - این سوال بوجود می آید که آیا هدف خلقت معرفت الامام است؟

جواب: بله. در سوره مبارکه ذاریات خدای متعال در ابتدا داستان اقوام را بیان داشته و بعد می فرماید: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّـهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ * وَ لَا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّـهِ إِلَهًا آخَرَ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ»(ذاریات/50-51)؛ یعنی از آلهه تان به سمت خدا فرار کنید من انذارتان می کنم، این آلهه جهنم شما هستند و همین ها جهنم شما را شکل می دهند. البته اصل آلهه نیز اولیاء طاغوت هستند؛ در روایات فرموده اند: «وَلَايَةُ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ هِيَ النَّار»(15)

در ادامه همین آیات قرآن بیان می کند: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(ذاریات/56)؛ یعنی من شما را برای عبادت خودم خلق کردم، از آلهه دیگر فرار کنید زیرا ظرفیت شما ظرفیت خدا پرستی است. اگر اسیر بت ها شوید همه ظرفیت تان می سوزد؛ آنها جهنم شما هستند در حالیکه ظرفیت شما ظرفیت خداپرستی است نه سنگ و چوب پرستی، شما می توانید رفعت پیدا کنید. من شما را برای توحید خلق کردم، جن و انس می توانند به مقام عبودیت و اخلاص برسند. می توانند بجایی برسند که همه کائنات را به آن ها بدهید حتی به آن نگاه هم نکنند. علی علیه السلام فرمودند: «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُه‏»(16) البته این برای امام متقین است ولی ما هم در اندازه خودمان باید به حضرت اقتدا کنیم.

روایتی ذیل این آیه مهم که هدف خلقت را بیان می کند از امام حسین علیه السلام است که حضرت فرمودند: «مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاه‏»(17) خدای متعال ما را برای معرفت خودش خلق کرده نه کوچکتر و کمتر از آن، نه معرفت کائنات، نه معرفت کیهان ها. بعضی ها خیال می کنند مثلاً معرفت اجرام کیهانی خیلی مهم است، فیزیک رشد کرده و چنین و چنان شده است؛ حضرت فرمودند مقام معرفت، عبودیت و استغناء از غیر هدف خلقت عباد است. کسی که عبد شد مستغنی از ما سوی الله می شود. در ادامه همین روایت به حضرت عرض شد معرفت الله چیست؟ حضرت فرمودند: «مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ» لذا در در زیارت جامعه می خوانیم: «من عرفکم فقد عرف الله». باز در روایت دیگری بیان شده است: «تَبَارَكَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّمَا أَحَبَّ أَنْ‏ يُعْرَفَ‏ بِالرِّجَالِ‏ وَ أَنْ يُطَاعَ بِطَاعَتِهِمْ فَجَعَلَهُمْ سَبِيلَهُ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْه‏»(18) خدای متعال این طوری خواست که از طریق معرفت آن ها شناخته شود و آنها را سبیل و وجه قرار داد؛ وقتی امام سبیل شد، پس طاعتش طریق طاعت الله می شود؛ وقتی وجه شد معرفتش طریق معرفت الله می شود. خدای متعال رجالی را وجه الله و سبیل الله قرار داد که معرفت شان معرفت الله و طاعت شان طاعت الله می شود. این رجال همان کسانی هستند که در قرآن می فرماید: «وَ عَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيمَاهُمْ»(اعراف/46).

بررسی تفاوت عبادت و عبودیت

سوال: در مباحث صحبت از بندگی و عبودیت شد. آیا بین بندگی و عبودیت با عبادت فرقی هست؟

جواب: ممکن است بین عبادت و عبودیت فرق باشد. عبادت یعنی بندگی کردن، اگر عبادت بعضی از خصوصیات را با خودش داشت می شود عبودیت. اگر عبادت همراه با تکلیف بود؛ یعنی اگر این مناسک عبادی را که ما انجام می دهیم همراه با تکلیف و طبق مناسک و سنت باشد می شود بندگی خدا. گاهی عبادت خدا با بندگی و عبودیت به یک معنا به کار می روند؛ گفته می شود عبادت و منظور بندگی کردن است. ولی گاهی از هم تفکیک می شوند. یکی از تفکیک ها این است؛ ما به نماز خواندن عبادت می گوییم ولو اینکه این نماز طبق وظیفه هم نباشد؛ ولی اگر طبق وظیفه و بر اساس امر و بر اساس سنت باشد، یعنی کیفیت نماز خواندن هم طبق دستور باشد، بر اساس اولویت هم باشد و هیچ اولویتی جلوتر از آن نباشد این می شود عبودیت؛ یعنی این سه تا اگر جمع بشوند یعنی در عبادتی سنت، اهمیت و فرمان، باشد آن عبادت می شود عبودیت.

اما تفکیک دیگری که بیان شده این است که ممکن است کسی بگوید عبادت این مناسک است، وقتی این مناسک را انسان انجام می دهد آنچه که در سرّ انسان پیدا می شود حقیقت عبودیت است. لذا در این معنی همین عبادتی که انسان انجام می دهد و نمازی که می خواند که طبق دستور می خواند، اهمّ تکالیف زمان خودش هم هست، سرّش عبودیت است. خودش عبادت و باطنش عبودیت است. اخلاص، خشوع و تواضع باطنی که انسان نسبت به خدای متعال دارد، سرّ همه عبادات است.

جایگاه نفاق در تعریف پرستش

سوال: در مباحث مطرح شده و جریان بندگی فردی و اجتماعی جایگاه نفاق را هم توضیح دهید؟

جواب: اگر کسی طریق عبودیت خدا را طی بکند و در ظاهر، عبودیت را ملتزم باشد اما در باطن نباشد، این مرتبه ای از نفاق است. در روایات نفاق یک مفهوم عام دارد فرمود اگر در نماز خضوعت بیشتر از خشوعت باشد این نفاق است. خضوع، ظاهر خشوع است. یعنی نفاق امری است که از این جا شروع می شود که انسان متظاهر است و باطنش به اندازه ظاهرش نیست. البته اینها نفاق هایی است که قابل عفو است؛ اما یک نفاقی است که انسان ظاهر دین را قبول دارد ولی باطن دین را قبول ندارد. ظاهر دین همین اعتقادات و مناسک و فقه است ولی باطن دین جریان ولایت است. اگر کسی آن را قبول نداشت منافق است.

در قرآن کریم آمده است: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً»(لقمان/20) روایتی ذیل این آیه نقل شده است که فرمودند نعمت ظاهری همین دین و نبوت و توحیدی است که خیلی ها دارند، نعمت باطنی ولایت ماست. کسی که ظاهر را قبول دارد باطن را قبول ندارد منافق است و اصل نفاق هم همین است. آنهایی که به ظاهر طرفدار دین اند ولی در باطن اعتقادی به الوهیت و دین ندارند ولو نماز هم می خوانند.

نبی اکرم(ص) درگیری اش با مشرکین بود، اما درگیری امیرالمومنین(ع) با منافقین است، که خیلی هم کار سختی است، آن جایی که حضرت نماز می خواند آن ها هم می خواندند. خیلی کار سخت می شود. الان در سوریه داعش و تکفیری‌ها هم تکبیر می گویند ما هم تکبیر می گوییم و این مسئله خیلی کار را سخت می کند. آن ها هم حاضرند کشته بشوند و ما هم حاضریم کشته بشویم، جنگ وقتی به خوارج می رسد خیلی سخت می شود. لذا امیر المؤمنین فرمود: «فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَة»(19) اگر حضرت امیر با آن ها نمی جنگید الی الابد کسی جرأت نمی کرد طرف آن ها برود. همه به آن جا که می رسیدند در حقانیت خودشان تردید می کردند.

واقع این است که ظواهر معیار نیست؛ ابلیس هم دو رکعت نماز چهار هزار ساله خوانده است. اگر آدم بخواهد گول بخورد باید اول برود عبد شیطان بشود. اگر انسان چشم اش را از امام برداشت نه شرک را می فهمد نه توحید را و نه نفاق را. دستگاه اولیاء طاغوت شرک و نفاق مجسم می شوند و محور این جریان هم خودشان هستند. حضرت فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَة» کمااینکه در طرف مقابل و جبهه حق نیز خود اولیاء الهی اصل و محور این دستگاه و ارزش های آن هستند. لذا فرمود: «نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِيدُ وَ الصَّلَاةُ وَ الصِّيَام‏»(20) و یا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه‏»

اراده در پرستش اجتماعی و تاریخی

سوال: آیا ما در عبادت مشاع اجتماعی در راه ایمان مجبوریم؟

جواب: خیر. ما می توانیم عضو جامعه کفار باشیم یا می توانیم التقاطی باشیم، یعنی نمازمان را پشت سر حضرت امیر(ع) بخوانیم و نهارمان را  بر سر سفره معاویه بنشینیم. دل مان برای تمدن غرب و مظاهر تمدن غرب و تکنولوژی اش تنگ بشود اما نماز هم بخوانیم و طواف هم بکنیم، می شود در پرستش اجتماعی هم انسان اخلاص نداشته باشد. گاهی این طرف را بپرستد گاهی آن طرف را و به تعبیر قرآن فرمود: «مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ»(نساء/143)

البته باید توجه کرد که اراده انسان محور دارد ولو اختلاط و التقاط هم داشته باشد. اگر انسان محور دلش امام بود تخلفات و خطاهایش به هلاکت ختم نمی شود، ولی اگر محور اراده انسان از امام تخلف کرد، هلاک می شود. لذا ما به جامعه مومنین امیدوار هستیم زیرا محور اراده شان متعلق به امام است. این بحث مفصلی دارد.

در روایتی مهم و عجیبی که در علل الشرائع مرحوم صدوق در انتهای کتاب نقل شده است؛(21) راوی که اهل سرّ بود از امام سوالی پرسید. حضرت می گویند این سوال و جواب از اسرار ماست و اگر به غیر اهلش بگویید مبتلا می شوید. راوی ابتدا سوال می کند که فدایت شوم آیا شیعه گناه می کند؟ دروغ می گوید؟ سرقت می کند؟ فلان گناه و فحشا را انجام می دهد؟ حضرت فرمودند نه! سوال کرد آیا اصلا گناه دارد؟ حضرت جواب می دهند که لمم ‌دارد؛ یعنی خطا و لغزش کوچکی است بعد هم زود بر می گردد. راوی ادامه می دهد که آقا جان من خیلی تعجب می کنم از اینکه دوستان شما بسیاری شان همین گناه­ها را انجام می دهند! و تعجب بیشتر دارم که بعض مخالفان شما نماز می خوانند، روزه می گیرند، عبادت می کنند، اهل فحشا نیستند.

حضرت یک سوال از او می کنند و بعد بحث را باز می کنند. فرمودند اعتقاد شان چگونه است؟ گفت آقا آن که دوست شماست گناه می کند ولی قطعه قطعه اش کنند از شما حاضر نیست جدا بشود. آن  هم که دشمن شماست قطعه قطعه اش کنند از دشمنی شما دست بر نمی دارد و از ائمه خودش جدا نمی شود. حضرت فرمودند: حالا امر برایت معلوم شد؟! بعد حضرت سرّ مطلب را توضیح می دهند به اینکه خدای متعال چگونه این گل و طینت وجود انسان­ها را آفرید و بعد چگونه در این دنیا اختلاط حاصل شد و این اختلاط موجب می شود آن دشمنان کار خوب می کنند، و این دوستان هم کار بد می کنند. البته امر اینجا متوقف نمی شود و باید تفکیک و خالص سازی رخ دهد. این مطلب در سوره بیّنه  توضیح داده شده است. لذا می گوییم ما به مومن و جامعه مومنین امیدواریم زیرا کسی که تعلق به این محور داشته باشد و از آن جدا نشود خطاهایش درست می شود.

سطوح و میزان مشارکت مشاع اجتماعی

سوال: تفاوت میان کسی که در تمدن سازی اسلامی در مسیر اسلام مشارکت مشاع دارد و کسی که در هیچ مشارکتی سهمی ندارد و تنها در حوزه فردی در حال تهذیب و عبادت است چیست؟ آیا او هم در این عبادت شریک است یا خیر؟

جواب: مشارکت سطوحی دارد، اولین مرحله مشارکت، مشارکت قلبی است، در امر به معروف می گویند اولین مرحله امر به معروف، امر به معروف قلبی است، ‌یعنی قلبت معروف را دوست بدارد، اولین مرحله نهی از منکر، نهی از منکر قلبی است که قلب از منکر بدش بیاید. ممکن است کسی به همین اندازه در عبادت دیگران شریک باشد. مثلاً دیگران به صحنه جهاد و قتال می روند و من ترس داشتم و نرفتم ولی وقتی از رشادت مومنین در مسیر دفاع از سید الشهداء(ع) خبردار می شوم، لذت می برم. همین مقدار و به همین اندازه شراکت رخ می دهد؛ یعنی معروف را بفهمم و آن فعل و فاعل آن را دوست بدارم. یا مثلا کسی اهل مسجد نیست ولی وقتی مردم از مسجد بیرون می آیند و سجاده های شان دست شان است لذت می برد.

نقل شده است که جابر روز اربعین به ‌زیارت سیدالشهداء رفت. در آنجا به عطیه می گوید که ما در ثواب با شهدای کربلا  شریک هستیم. عطیه گفت چه می گویی درحالیکه اینها زن و بچه های شان بی سرپرست شدند و چنین و چنان شدند! چطور ما شریک هستیم؟ جابر از رسول خدا(ص) نقل می کند که از حبیبم شنیدم کسی که عمل قومی را دوست بدارد با آن ها شریک است.

اما از آن طرف هم افرادی هستند از فعل خوب کراهت دارند ولو انجام نمی دهند. عده ای هستند که دنبال توسعه مادی هستند و وقتی می بینند که مردم به زیارت امامزاده ها می روند، غصه می خورند و می گویند توسعه با زیارت امامزاده جور در نمی آید، باید شهربازی ها شلوغ باشد، ماه رمضان مسجد ها شلوغ می شود ناراحت می شوند و می گویند آفت توسعه است. مشاور یکی از مسئولین وقتی می گفت ما باید بین اسلام و توسعه یکی را انتخاب کنیم. یکی از این لیدرها در دوره اصلاحات گفته بود من تعجب می کنم می گویید اصلاحات واقع شده درحالیکه سال گذشته فقط امامزاده ها سه میلیون زائر داشتند؛ توسعه وقتی واقع می شود که مسجد ها و امامزاده ها تعطیل شود و در مقابل میکده ها و شهربازی ها شلوغ شود. اگر هفتصد هزار نفر اعتکاف سه روزه بروند این ضد توسعه است، البته درست هم می گویند واقعاً باید شهر بازی درست کنند تا مردم سه روز اعتکاف دنیایی بکنند، از این در می روند داخل و از آن در مست دنیا بیرون می آیند، این حقیقت توسعه است.

لذا اولین مسئله همین است که انسان دلش کدام طرف باشد. یک موقع آدم نمی داند و خبر ندارد که البته ندانستن هم خودش عیب است. ولی یک موقع انسان این مظاهر تمدن را می بیند و دل می بندد درحالیکه می داند این تمدن با اسلام جمع نمی شود، ولی می گوید اسلام را کنار می گذاریم چون دلش این طرف است، اینجا کار دشوار می شود؛ ولی اگر کسی است که مشارکت نمی کند از باب این که نمی داند باز امرش فرق می کند. ولی اگر کسی اهل اقدام نیست ولی وقتی اسلام پیروز شد لذت می برد، و با پیروزی امام خوشحال می شود، ولو خودش هم اهل این فداکاری نیست، این آدم شریک است چون مشارکت سطوحی دارد.

جهت داری علم و تفکر و سطوح آن

سوال: اگر در کار علمی هم الحاد معنی دارد، آیا افرادی مثل کانت و دکارت و نیچه به یک اندازه ملحد هستند؟

جواب: بیان کردیم که تفکر و تعقل نیز از افعال اختیاری است و می تواند در محیط توحید یا شرک واقع شود. البته کفر هم درجاتی دارد و ما نگفتیم که کفر یک درجه دارد و کانت و دکارت و نیچه هم درجه هستند. من نمی دانم کدامیک جهنمشان شدیدتر است. خیال نکنید نیچه جهنمش بدتر از دکارت است. دکارت پدر تمدن مادی است. همان بلایی که اصلاحاتی ها سر ما آوردند آنها بر سر کل بشریت آوردند. خیلی دلتان به حال آنها نسوزد. اینها پرچمدارن تمدن مادی هستند که در مقابل انبیاء پرچم درست کردند و کار را به جایی رساندند که با صراحت اخلاق انبیاء و همه چیز را نفی می کنند. خدا خودش می داند با آنها چه کار کند. البته هر کس که به جهنم برود ما ناراحت می شویم؛ مگر دشمنان اهل بیت.

نگویید بعضی از اینها خداپرست بودند؛ در روز قیامت در نامه عمل انسان قتل می نویسند در حالیکه در دنیا در قتلی شریک نبوده است؛ به او می گویند تو حرفی زدی که دهان به دهان گشت و تبدیل به خون مومن شد پس تو هم در آن خون شریک هستی. اینها هم در خون تمام ضعفای عالم شریک هستند؛ همینهایی که دهانمان را از اسم آنها پر و خالی می کنیم و می گوییم که اینها فیلسوف هستند و کشف حقایق کردند. آیا خداوند حقایق را گذاشته بود که کانت آنها را کشف بکند؟ اینها از شیطان تغذیه می کنند.

اینکه عده ای بیان می کنند که بعضی از اینها خدا را اثبات کرده اند؛ فریب تان ندهد. خدایی را اثبات کرده است که به درد کار خودشان می خورد. مبتنی بر همان اندیشه هم تمدنی ساخته که آن تمدن بساط خداپرستی را برچیده، چه کسی گفته این کار را بکند؟! شیطان هم اگر خدا را تعریف کند گاهی از ما بهتر تعریف می کند، این که دلیل نمی شود، ولی هیچ وقت برای خدا، خدا را تعریف نمی کند اگر خدا را هم تعریف کرد برای غلبه خودش است. در روایات آمده است که شیطان گاهی می آمده و انبیاء را موعظه می کرده و در واقع می خواسته سر پیغمبر خدا هم کلاه بگذارد، او که قصد خیر نداشت؛ عدو الله است. این افراد اصلا عادی نیستند. ممکن است افراد عادی در نقاط پراکنده ای از عالم مستضعف فکری بوده و باشند ولی امثال این افراد ابدا مستضعف نبودند. اینها شیاطین عالم هستند.

اینکه می گویند ما این حرف ها را زدیم که جایی برای معنویت در عالم باز کنیم؛ دروغ محض است. معنویتی که اینها از آن حرف می زنند، معنویت الهی نیست بلکه معنویت خود بافته است. این افراد کاری به معنویتی که انبیاء می گفتند نداشتند. معنویتی که سرسلسله متصوفه می گویند از حرف های اینها بسیار شدیدتر است ولی اینها هم معنویت خود بافته است. نگویید که اینها قصد خیر نداشتند. قصد خیر که تمدن مادی و هلاکت بشر نمی انجامد. البته ما تفتیش عقائد نمی خواهیم بکنیم ولی ساده لوحی است که دلسوزی انسان را برای اینها تصور کنیم.

مثال اینها و خوش بینی به کار اینها مانند جریان فیلمی است که در سیمای خود ما پخش شد که اصل مسئله فیلم استهزاء یک حکم فقهی بود که ولایت جد و پدر است را زیر سوال برده بود. یک داستان دروغی و خیالی ساخته که نه واقعیت حقوقی دارد نه واقعیت فقهی دارد و می خواهد این حکم خدا را مسخره کند. بعد آقایی از این فیلم تعریف می کرد که مشاهده کردید که در فلان سکانس اسم حضرت زهرا(س) برده شد! گفتم طیب الله انفاسکم. جریان این فلسفه و اندشمندان جریان غرب هم همین است که بساط دین داری را به استهزاء کشیده اند و بعد فرموده می خواستم معنویت را احیاء کنم. کسی نیست به اینها بگوید مگر تو کفیل معنویت بشر بودی؟! اگر امثال اینها حرف نمی زدند معنویت احیاء شده بود. بار رنسانس بر دوش این فلاسفه است. اینها بودند که در مقابل دستگاه امیرالمومنین(ع) دکان زدند و برای خودشان تمدن درست کردند. اینها هستند که محیط جهنم را فراهم می کنند. اینهایند مردم را از علی(ع) جدا کردند و جهنمی می کنند. لذا در روایت فرمود: اگر همه مردم امیرالمومنین را دوست می داشتند خدا جهنم را خلق نمی کرد. و البته جهنم خود این افراد جهنم خاص تری است. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم....

پی نوشت ها:

(1) التوحيد (للصدوق)، ص: 24

(2) معاني الأخبار، النص، ص: 4

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 115

(4) الخصال، ج‏1، ص: 277

(5) التوحيد (للصدوق)، ص: 157

(6) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 139

(7) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 376

(8) معاني الأخبار، النص، ص: 368

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 437

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 146

(11) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 510

(12) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 84

(13) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 404

(14) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 499

(15) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 573

(16) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 347

(17) علل الشرائع، ج‏1، ص: 9

(18) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 531

(19) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 137

(20) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏8، ص: 242

(21) علل الشرائع، ج‏2، ص: 606