نسخه آزمایشی
سه شنبه, 03 مرداد 1396 - Tue, 25 Jul 2017

جلسه چهارم تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی / امام در سیر عبودیت انسان و اجتماع و تاریخ؛ وسعت دایره امامت

متن زیر جلسه چهارم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ 27 مردادماه 95 برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در ابتدا بیان می کنند تعاریف مختلفی در باب امامت شده است و گاهی موضوع امامت سرپرستی حیات اجتماعی دنیوی معرفی می شود، لکن نگاه صحیح این است که موضوع امام عبد مطلق است و موضوع امامت او هم بندگی است و وسعت این بندگی هم در همه شئون انسان در این عالم و عوالم دیگر خواهد بود. امامت امام در همه عوالم جاری است ارتباط بین همه عوالم خواهد شد. نکته دیگر نیز اینکه امام شئون مختلف و اسامی مختلفی دارد که مجاری فیض عالم هستند و انسان با تبعیت و خضوع در مقابل مقامات و اسامی امام، فیض و حقیقت آن اسم را در رتبه خودش دریافت می کند و جایگاه زیارت همین است و تکرار زیارت در همین نکته روشن می شود که فیوضات مختلف و رتبه های بالاتر بدست خواهد آمد. سیر انسان با امام یک سیر نامتناهی خواهد بود که حتی در مقامات بهشت نیز ادامه دارد. ظهور امام در عالم، مراتب مختلف داشته و حضور او در عوالم مختلف در سیر انسان و نیز حضور امام با همه انبیاء و اوصیاء امر مهمی است که آیات و روایات از آن پرده برداری کرده است. تا جاییکه خود امام لباس بشر پوشیده و این فرصت برای انسان فراهم می شود که از امام بهره مند شود. هرچند ظهور تامه امام در دوره ظهور حضرت حجت(عج) خواهد بود که عده ای برای این فیض خاص رجعت خواهند کرد. این فیض زاییده برداشته شدن حجاب از امر ولایت خواهد بود...

مقدمه؛ تعاریف مختلف از جایگاه امامت

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين. يکي از عناصر جدي نظام اعتقادات ما که در قالب هاي مختلف و با ادبيات مختلفي مطرح شده موضوع امامت است که با ادبيات عرفاني و فلسفي، ادبيات کلامي و بيش از همه با ادبيات روايي مورد بحث قرار گرفته و در کتب عرفاني و فلسفي و کلامي و بيش از همه در کتب حديثي ما اين بحث مطرح شده است. مي شود امامت را به گونه اي تعريف کرد که يک مفهوم حداقلي باشد و مي شود هم به گونه اي امامت را تفسير کرد که يک مفهوم فراگير نسبت به عرصه هاي زندگي و حيات انسان باشد.

در بيان عرفاني، در واقع از امام به «انسان کامل» تعبیر شده که خصوصيات فراواني دارد ولي تفاوت هايي هم با امام معصومي که ما از او بحث مي کنيم، دارد. در فلسفه بيشتر، بحث از امامت به جنبه مديريت سياسيِ امام معطوف است و در کلام - بخصوص در کلام اماميه و شيعه اثني عشري - امامت متقوّم به خصوصياتي است که عبارتند از عصمت و یا علمِ ويژه امام که موضوع بحث است و حتماً بر اساس نص و نصب الهي است. در این دیدگاه امامت بايد منصوص و منصوب از قِبَل خداي متعال باشد و سرپرستي شئون ديني و دنيوي هم بر عهده امام است؛ منتهي باز اين شئون ديني و دنيوي که گفته مي شود، در علم کلام محدود تعريف مي شوند؛ مثلاً تفسير و تبيين معصومانه وحي، تفسير و تبيين معصومانه سنت رسول خدا(ص) و امثال اينها جزء مأموريت هاي امام است؛ همچنین اقدام براي تحقق شريعت و احکام شريعت، مأموريت هاي امام هستند و گاهی نیز از وظائف و اختیارات امام در آخرت بحث می شود. ولی مسئله بنظر ما بسیار بیشتر از این حدود است که این تبیین وسیع را در آیات و روایات باید دنبال کرد.

بطور مثال گفته شده يکي از ادله اي که براي اثبات امام و امامت و حتي شريعت و نبوت استفاده می شود و از ادله نبوت عامه است، اين است که بشر، مدني بالطبع است؛ یعنی طبيعت انسان اقتضاء مي کند که يک زندگي جمعي داشته باشد. زندگي جمعي، نياز به قانونمندي دارد و قانون اگر بخواهد ضمانت اجرا داشته باشد و مورد پذيرش قرار بگيرد، بايد قانون بشري نبوده بلکه قانون الهي باشد. پس بشر براي زندگي اجتماعي خودش، نيازمند به يک قانون الهي است و اين قانون الهي، يک مفسر و مجريِ الهي مي خواهد که بر اساس عصمت و علم الهي عمل بکند. اين يک رويکرد براي اثبات امامت است. اگر اين طور پيش برويم شأن امام اين است که قوانيني را که براي نظم حيات اجتماعي ما در اين دنيا نازل شده، اجرا کند و تحقق بخشد و اين شريعتي که براي تأمين نظم اجتماعي آمده بدون دخالت هوا و اميال و نفسانيات، محقق کند. این يک امامت حداقلي است. قصدم این نیست که بگویم اين دليل، اصلاً کارآمدي ندارد؛ ولي خب حدش همین مقدار است.

امامت؛ خلافت الله و تحقق عبادت در عالم

اما در نگاه آیات و روايات حقیقت امامت چگونه توضیح داده شده است؟ امامت، چيزي جز خلافت خداي متعال نيست. امام، خليفة الله است و در عرصه حيات فردي و جمعي انسان مومن، حتي در عرصه حيات تاريخي انسان، منصب خلافت دارد و سرپرستي حيات مومنين اعم از حيات ظاهري و باطني ، حيات فردي و جمعي و تاريخي شان، به وسيله امام و با خلافت الهي ايشان در عالم واقع مي شود. پس امامت، منصب خلافت خداي متعال است؛ در این زمینه حديثی نوراني از امام رضا(ع) در کتاب شريف کافي و عيون اخبار الرضا نقل شده است که حضرت فرمودند: «إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ»(1) یعنی امامت، مقام خلافت الهي است و خلافت رسول در امت است. رسالت رسول الله(ص) با رحلت ایشان تمام نمي شود بلکه با خلافت خلیفه ایشان براي تحقق آن امري که حضرت عهده دار آن بودند، ادامه پیدا می کند.

بر اساس اين نگاه، اولاً حقیقت امامت، چيزي جز عبادت و بندگي خدا نيست؛ يعني امام، وقتي سرپرستي انسان و سرپرستي جامعه را به عهده مي گيرد؛ در واقع عبادت مي کند. يعني امام وقتي خلافت مي کند، استکبار نفس نمي کند و اصلاً کاري غير از بندگي ندارد و به فرموده قرآن «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(انبیاء/26-27).

ثانیا آنچه را امام سرپرستي مي کند و در واقع حاصل سرپرستي امام است، رشد اختيارات عباد در مسير بندگي و قرب است؛ يعني موضوع سرپرستي امام هم عبادت است؛ امام، بندگي را سرپرستي مي کند. شأن امام اين نیست که مردم مثلاً در نيازهاي طبيعي مثل نياز به خوراک و پوشاک و اکل و شرب به مقصد برسند؛ بلکه موضوع فعل امام، سرپرستي عبادت و بندگي است.

نسبت بندگی مطلق در عالم و تامین آرامش و معیشت دنیوی

البته در فرهنگ معارف و روایات ما روشن است که معناي اين حرف اين نيست که اگر امام معصوم سرپرستي جامعه را به عهده گرفت، معيشت مردم تأمين نمي شود؛ ولي آن کاري که امام مي کند اين است که معيشت انسان هم تبديل به عبادت و عيش انسان هم بندگي مي شود.

خداي متعال، ما را براي قرب و بندگي و عبادت خودش خلق کرده و ما در همه امور بايد خداي متعال را بپرستيم؛ چنانچه قرآن می فرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»(ذاریات/56)؛ اما اين نيازهاي طبيعي مثل نياز به خوردن و پوشيدن و ازدواج و شئون زندگيِ اين دنيايي که در ما گذاشته شده، منافات با عبادت خداي متعال ندارند؛ اگر بنا بود اينها مانع عبادت و بندگي و مزاحم بندگي باشند؛ معنا نداشت خداي متعال موجودي را که براي بندگي خلق مي کند، اين نيازها را در او قرار بدهد؛ منتها اين نيازها گاهي اوقات در يک بستري قرار مي گيرند که توجه به آن نيازها و تأمين آنها و مناسک و شکل تأمين آن نيازها، انسان را از خداي متعال دور مي کند و توجه به غير مي آورد و انسان را از ولايت الله خارج مي کند. گاهی اوقات هم اين نيازهاي انسان در يک مداري قرار مي گيرند که هم توجه به اين نيازها، هم تلاش براي ارضاء اين نيازها، هم مناسک و قواعدي که ما با آن قواعد اين نيازها را تأمين و اداره مي کنيم، همه بر محور ولايت خداي متعال و بر محور عبادت و بندگي شکل مي گيرند؛ همانطور که در دعای کمیل می خوانیم: «حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَ أَوْرَادِي كُلُّهَا وِرْداً وَاحِداً وَ حَالِي فِي خِدْمَتِكَ سَرْمَداً».

در ذيل آيه نور «في بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إيتاءِ الزَّكاةِ»(نور/36-37) اشاره کردیم که انسان اگر در آن بيوتي که اجازه رفعت و ذکر داده شده وارد شد، از آن رجالي خواهد شد که تجارت و بيع و زندگي در اين دنيا، مزاحم بندگي اش نيست. این رجال به فرموده روايات اهل تجارت و بيع اند ولي بيع و تجارت شان، مانع ذکر و توجه به حضرت حق و مانع زکات شان که توجه به بندگان خدا است، نمي شود.

بنابراين بحث اين نيست که ما معيشت مان تأمين نشود و به راحتي نرسيم. بحث اين است که مدار تأمين معيشت ما، بندگي خداي متعال باشد که اين صرفاً با لفظ و گفتگو و حتی صرفا با نيت نيست؛ اگرچه نيت هم دخيل است؛ اما بايد تأمين نياز، در مدار بندگي خداي متعال قرار بگیرد لذا مناسک و شکل خاص پیدا می کند. نیز ممکن است همين تأمين نياز، در يک مداري قرار بگيرد که مدار شيطنت و نفسانيات است که در این صورت مناسک و شکلش هم فرق مي کند. بنابراین امامت امام براي اين است که همه شئون انسان، اعم از شئون ظاهري و باطني و شئون فردي و جمعي اش، در بستر قرب و عبادت خداي متعال قرار بگيرد. کسي اگر تحت ولايت امام قرار گرفت، هرچه در درجات ولايت امام بيشتر سير کند، شئون حياتش بيشتر آهنگ عبادت و بندگي خداي متعال را پيدا مي کند و در عين اينکه عيش او تأمين مي شود، به روح و راحت و فلاح و نجاح و سعادت، مي رسد و تنها راه رسیدن به این مقصود، تولی به ولایت امام است.

قرآن می فرماید «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً * قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى»(طه/124-126). در اين آيه مقصود از ذکر، امام است و إعراض از امام که إعراض از ذکر است موجب عيش ضنک مي شود و معيشت انسان در همين دنيا، معيشت تنگ و تلخي مي شود و در حشرش هم کور خواهد بود. سوال می کند چرا اینگونه با من برخورد می شود؟ به او گفته می شود در دنیا آیات ما بر تو آمد و تو آنها را فراموش کردی! در واقع مسئلة اعراض و نسيان آيات است که باز اينجا مقصود از آیات، ائمه عليهم السلام هستند. هرچند معنای ظاهر وسیع آیات الهی را نفی نمی کنیم ولی بطن آیات الهی، امام است.

تبدیل شدن همه عرصه های حیات انسان به بندگی با ولایت امام

لذا موضوع فعل امام، سرپرستي عبادت است و امام مي خواهد انسان، در مقام بندگي، به کمال برسد؛ اگر انسان تحت ولايت امام قرار گرفت، امام او را در عبادت، به يک مرتبه بالاتري رسانده و عبدتر و خاضع تر و خاشع تر می کند و نيت او را خالص تر و مناسک بندگي را جامع تر و کامل می کند و فهم او را از بندگي، ارتقاء می بخشد. اين معنايش اين نيست که فقط عرصه بندگي موضوع امامت امام است و بقيه عرصه ها مثل معيشت اين دنيا، خارج از موضوع امامت امام است؛ بلکه باید عرصه هاي حيات تبديل به عرصه هاي بندگي بشوند و تنها با ولايت امام هست که اين عرصه ها تبديل به عرصه هاي بندگي مي شوند.

در واقع اینگونه نیست که ما دو عرصه حیات داشته باشیم که یکی ناظر به بندگی و دیگری ناظر به معیشت و تامین نیازهای مادی باشد تا دو ولایت و سرپرستی برای انسان نیاز باشد. بلکه همه عرصه هاي حيات انسان محل بندگی است که انسان در آن می تواند اطاعت کند و یا می تواند طغيان و معصيت و استکبار داشته باشد. انسان هم مي تواند مستکبرانه زندگي کند و هم مي تواند متعبدانه، متواضعانه و خاشعانه زندگي بکند و این شامل همه عرصه های زندگی انسان می شود. و البته راه رسیدن به وسعت از بندگی تولی به امام و جاری شدن ولایت امام است. البته این مسئله مناسک اعتقادی و اخلاقی و عملی خودش را خواهد داشت. اینها مناسک تولی ما به امام معصوم است. اگر این تولی بشکل تام انجام شود همه عرصه های زندگی و شئون حيات انسان عبادت و بندگي خداي متعال مي شود و آهنگ ذکر و حضور و قرب پيدا مي کند.

امام واسطه جریان توحید و الوهیت خداوند و عبد شدن بندگان در ساحت فرد و اجتماع

به بیان دیگر موضوع امامت سرپرستي عبادت، سرپرستي بندگي انسان در عرصه حيات فردي و جمعي و حيات ظاهري و باطني است. امام مي خواهد هر کجايي که انسان اختيار و مسئوليت و اراده دارد، بر مدار بندگي و عبادت و پذيرش الوهيت خداي متعال سیر کند. در مباحث گذشته اشاره کردیم که ما نسبت به پذيرش دين و پذيرش الوهيت حضرت حق، باطناً مُکره نيستيم ولي اگر در مدار ولايت امام قرار گرفتيم، امام، همه عرصه هاي حيات ما را به پرستش و پذيرش الوهيت خداي متعال تبدیل کرده و جريان عبادت و جريان الوهيت حضرت حق را واقع مي کند. حضرت حق، اله ما مي شود و ما هم عبد مي شويم. اين امر از طريق پذيرش ولايت امام واقع می شود.

در واقع امام واسطه عبد شدن ما در همه سطوح است. لذا در روایات مکرری فرموده اند: «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ و بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»(2) یعنی امام است که واسطه در عبادت و بندگي و معرفت است. امام همه عرصه هاي اختيار ما و اراده ما و مسئوليت ما را سرپرستي مي کند و به ميزان تحمل و ولايت پذيري ما، ما را در مقامات قرب و عبوديت، به نحو هماهنگ پيش مي برد.

موضوع امامت امام فقط بندگی در ساحت فردی انسان نیست، بلکه حيات جمعي ما را هم سرپرستي مي کند. حول امام، يک جامعه ايماني شکل مي گيرد. همانطور که امام «عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ» و «نُورُ الْأَخْيَارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَارِ» هستند که اشاره به ساحت های فردی ما می کند، این انوار مقدسه «سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلَاد» نیز هستند که ناظر به حیات اجماعی انسان است.

وسعت امامت امام در همه عوالم

اگر امام سرپرستی انسان در همه این شئون بندگی را به عهده دارد، سوال مهم این است که آيا اين سرپرستيِ ما، به صورت جزيره اي در عالم واقع مي شود؟ يعني اگر ما به امام رسيديم و تحت سرپرستي امام قرار گرفتيم، از آنجا که شأن امام اين است که ما را اداره کند، آيا اداره انسان، مرتبط با عوالم ديگر نيست؟! انسان در درون يک عوالمي زندگي مي کند که نمي شود او را مستقل از آن عوالم دیگر سرپرستي کرد. به عنوان نمونه دو عالمي که با آنها مرتبط هستيم، يکي عالم ملائکه و يکي عالم شياطين است. ما با اين دو عالم، ارتباط جدي و تنگاتنگ داريم. ممکن است انسان با عوالم شياطين گره بخورد و با آنها هماهنگي و انس پيدا کند و در نهايت نیز به فرموده قرآن تحت ولایت آنها قرار بگیرد «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ»(نحل/100) از سوی دیگر ممکن است انسان با عالم ملائکه مأنوس بشود و زندگي اش در ارتباط با عالم ملائکه و ملکوت اين عالم واقع بشود.

در واقع امام که ما را سرپرستي مي کند، نسبت به اين دو عالم هم بايد احاطه داشته باشد. نمي شود امامي که مدار خلافت الهي و سرپرستي امت است، هيچ ارتباطي با عالم ملائکه و عوالم ديگر نداشته باشد. لذا امام اگر سرپرستي اراده و اختيارات ما را مي کند، سرپرستي در يک نظام شاملي است و باید همه آن نظام، تحت اراده امام باشد. اين امامي که ما از او بحث مي کنيم، فقط امامِ ما نيست بلکه امامِ عوالم هم هست و به صورت هماهنگ، اراده ها و اختيارات و عوالم ما را با عوالم ديگر اداره مي کند.

شئون امام و نسبت او با خدای متعال

فصل دیگری از معرفت امام، ارتباط او با حضرت حق است که نسبتش با خداي متعال در آيات قرآن و معارف اهل بيت، از زواياي مختلف مورد بحث قرار گرفته است. از جمله قرآن فرموده است: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(انبیاء/26-27) امام عبد مطلق خداوند است. در تعبیر دیگری در روایت بیان شده است: «مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ»(3) یعنی مخلوق حضرت حق و تحت ربوبيت حضرت حق هستند. به هيچ وجه شريک خداي متعال نيستند. در روایت مهمی قبل از بیان ویژگی های امام به بحث وحدانیت خدا اشاره شده است: «إِنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِيَّةِ مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ»(4) یعنی در مقام وحدانيت، خداي متعال، متفرد است و ازلا و ابدا هيچ شريکي ندارد. یا در جایی دیگر می فرمایند: «اجْعَلُونَا عَبِيداً مَخْلُوقِينَ وَ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُم»(5) یعنی مقام ربوبیت برای ما قائل نباشید. یا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّه»؛ یعنی امام در مقام محبت و خشوع و اخلاص تام نسبت به خداوند قرار دارد. لذا امامي که ما از ایشان بحث مي کنيم، مخلوق و مربوب و عبد است و بندگي خداي متعال را مي کند و بلکه در مقام عبوديت، عبد مطلق است و در کمال محبت و اخلاص نسبت به خداست.

اما همین امام اسماء و صفات دیگری در رابطه با خداوند دارد که در قرآن و روایات به آنها اشاره شده است. در عيون اخبار الرضا از اميرالمومنين علی عليه السلام نقل شده که فرمودند: من در کتب آسماني گذشته اسامي خاصی دارم و در قرآن نیز ده نام برای من برده شده است و آنها را نام می برند. بر اساس همین روایت نیز مرحوم بحراني يک کتابي نوشتند به نام «اللوامع النورانية في اسماء علي و اهل بيته القرآنية» که در آن حدود هزار آيه را با رواياتي که ذيلش هست گردآوري کردند که اسامي و عناوين قرآني اميرالمومنين را بيان مي کند.

بر اساس این روایات امام به اسامی «جَنْبُ اللَّهِ»، «بَابُ اللَّهِ»، «وَجْهُ اللَّهِ»، «صراط مستقيم»، «خَلِيفَةُ اللَّهِ» و نیز اسامی دیگری شناخته می شود که هرکدام شئونی را برای امام بیان می کند. لذا هرچند اصلي ترين خصوصيت امام، عبوديت و معرفت و خشوع و طاعتش است؛ ولي در يک نگاه ديگر، ارتباط امام با حضرت حق با تعابیر درب خدا، راه خدا، وجه خدا، جنب خدا، گوش و چشم و دست خدا نام برده شده است.

در روایت مهم دیگری نسبت امام و خدای متعال اینگونه توضیح داده شده است: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَعْظَمُ وَ أَعَزُّ وَ أَجَلُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ يُظْلَمَ وَ لَكِنَّهُ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ حَيْثُ يَقُولُ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(6) یعنی هرچند امام عبد و مخلوق خداوند است، اما نسبتش با خدا هم نسبت خاصی است که در روایت تعبیر به «خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ » شده است. معنی کردن این عبارت مشکل است. معنايش حتماً تشبيه نيست که خداي متعال يک موجود جسماني است و آميخته شده باشد. بهر صورت نتیجه این نوع ارتباط امام با خدا این شده است که حضرت می فرمایند: ولايت ما را ولايت خودش قرار داد و قرآن می فرماید: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون»(مائده/55) یعنی دعوت به ولایت ما دعوت به ولایت خودش است. دعوت به غير ولايت الله، که دعوت به شرک است؛ اما دعوت به ولايت ما دعوت به ولايت الله است زیرا «خَلَطَنَا بِنَفْسِه».

بنابراین ارتباط امام با خداي متعال اینگونه است. امامي که ما از او بحث مي کنيم، اين شئون الهي را دارد و اين شئون الهي فراوان هستند. اين شئون امام طريق ارتباط ما با امام و ارتباط ما با خداي متعال است. ما مي توانيم نسبت به همه اين شئون امام، عهد داشته باشيم و از طريق عهد، به اين شئون نزديک بشويم و از طريق اين شئون، به خداي متعال راه پيدا بکنيم. وقتي شما با آن مقدمات به زيارتِ امام می روید، و زيارت نامه اي که در واقع عهدنامه ما است و بوسیله آن با امام تجديد بیعت مي کنيم را مي خوانيد، در هر سلام زیارت که شما به شأني از شئون امام مي دهيد، در واقع يک نوع خضوع و تواضعي و عهدي نسبت به آن شأن برقرار مي شود و از طريق همان شأن، انسان با خداي متعال ارتباط پيدا مي کند و جلوه اي از آن شأن امام، در انسان واقع مي شود و يک بابي از همان شأن، به سوي توحيد و به حضرت حق گشوده مي شود. همه شئون امام، شئون الهي و شئون ارتباط با حضرت حق هستند. مثلاً شما زيارت جامعه کبيره را که بخوانيد، به هر شأني از شئون امام که سلام مي کنيد، در واقع نوعي اقرار و تسليم و عهد است و با اين عهدي که با امام مي بنديد و تجديد عهد و بيعتي که مي کنيد، يک بابي از همان شأن به سوي خداي متعال باز مي شود. بحث از امامی با چنین ویژگیهایی به اين خاطر است که مقصدمان قرب و رسيدن به حضرت حق و معرفت نسبت به او با همان معناي صحيح است و برای رسیدن به اين معرفت ابوابي لازم است که اين ابواب، همه در وجود امام، خلاصه مي شود.

وقتی در زیارت نامه می خوانیم: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ و مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلَائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرِّسَالَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ» اين ها همه شأني از شئون الهي امام است. شما وقتي به یکی از اين شئون پيوند مي خوريد و اقرار مي کنيد و آن را مي پذيريد و تولي پيدا مي کنيد؛ از همان شأن، بابي به سوي توحيد گشوده مي شود. هر شأني از شئون امام که انسان توجه به آن شأن و عظمت آن پيدا مي کند و به آن اقرار مي کند، با آن عهدي مي بندد و تولي پيدا مي کند؛ زیرا آن شأن، بابي به سوي حضرت حق است. بقيه زيارت جامعه هم همين طور است. امامت مورد بحث ما امامت گسترده اي است که شئوني دارد از جمله اینکه با حضرت و عوالم دیگر ارتباط دارد و ما هم با اين شئوني که در امام عليه السلام هست، تجديد عهد و بيعت مي کنيم و آن شئون را مي پذيريم و به آنها گردن مي نهيم. اگر تحمل کرديم؛ از همان شأن، به ما فيضي مي رسد و بابي گشوده مي شود.

سیر نامتناهی انسان و همه عوالم با خضوع در مقابل در امام

نکته بعدی اینکه سير ما با امام از این طریق اين شئون، يک سير نامتناهي است؛ يعني اين طور نيست که اگر يک دوره، عهدِ جامعه کبيره را با امام تجديد کرديد و واقعاً يک زيارتي واقع شد و انسان به لقاء آن شئون امام رسيد و تجلياتي از آن شئون امام در مومن واقع شد؛ ديگر تمام شده است؛ اين طوري نيست؛ بلکه مجدداً از همين شئون، يک فتوحات و گشايش هاي ديگري مي شود و يک ابواب رفيع تري باز شده و انسان يک سير جامع تر و کاملتري دارد.

اين مطلب فقط در عرصه حيات فردي هم نيست یعنی اینطور نیست که ما فقط به صورت فردي با امام مان سير مي کنيم؛ بلکه حيات جمعي ما هم همين طور است. جامعه اي که حول الامام شکل مي گيرد، مي تواند دائماً با امام خودش سير داشته باشد. نسبتِ امام با خداي متعال از یک زاویه نسبت عبوديت و اخلاص و از يک زاويه ديگر، شئون الهي در امام می باشد. امام، طريق جريان خلافت الهي در عالم و در عرصه حيات باطني و ظاهري و حيات فردي و جمعي ما است.

بلکه نه فقط حیات ما بلکه همه عوالم تحت اشراف امام است و خلافت و دریافت اسماء الهی از طریق آنها می باشد. امامی که از یک طرف در دعای رجبیه بیان می شود: «لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ»(7) و از طرف دیگر در همان دعا گفته می شود: «فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ». اینجا بحثِ «السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ» نيست بلکه منظور این است که همه سماء و ارضي که منسوب به خداي متعال است، به وسيله آنها امتلاء پيدا کرده و از طريق امتلاء عالم با امام، حقيقت توحيد در عالم ظاهر شده است. نسبت امام با غیر خدای متعال هم به این صورت است که امامِ همه عوالم است. خلافت الهيه در همه عوالم و از جمله عالم انساني دارد.

خلافت امام عرض گسترده اي دارد و در همه عوالم خلقت و از قبل از اين عالم تا عالم قيامت و بعد از قيامت، اين خلافت و امامت هست. اين طور نيست که اين امامتي که ما از آن بحث مي کنيم، صرفاً براي اداره زندگي اجتماعي ما در اين دنيا باشد. امام به همه عوالم از جمله به عالم انساني احاطه دارد و اين عالم انساني هم اعم از عالم ظاهري و باطني و فردي و اجتماعي انسان است و امام هماهنگ با همه عوالم، انسان را اداره و سرپرستي مي کند و ابواب معرفت و عبادت را به سوي ما باز مي کند و ما را سير مي دهد. خلافت گسترده اي دارد که از قبل اين عالم تا بعد اين عالم وجود دارد. ارتباط ما با امام مان بر اساس روايات از قبل از عالم دنیا بوده است. در روايات باب خلقت طينت امام، اینگونه بیان شده است که جسم ما، از عليين است و روح ما از عوالم بالاتر است و ارواح شيعيان ما و انبياء، از آن منزلت عليين و منزلت جسم ما خلق شده است.(8) ارتباط ما با امام از عوالم قبل بوده و در اين دنيا هم هست و در عوالم بعد هم ادامه دارد.

با تامل در رواياتی که در باب شيعه و شئون شيعه و مقام شيعه است، ارتباط ما در این عرض وسیع با امام بدست می آید. اینطور نیست که ما به دنيا آمديم و کم کم رشد کرديم و بعد يک فردی در عرصه حيات اجتماعي ما را سرپرستي می کند. آنچه در احادیث از آن بحث مي شود این است که بين این امام و شيعيانش، يک ارتباطی از ديرباز و از عوالم قبل وجود دارد و در اين عالم هم هست؛ اينها به امام خودشان بازگشت مي کنند و در عوالم بعد و در بهشت و مدارج بهشت هم باز اين ارتباط برقرار است.

ذيل اين آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ * إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ»(بقره/165-166) روايتی هست که می فرماید: روز قيامت، منادي اي از باطن عرش ندا مي دهد «أَيْنَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ » پيدا است اين خلافت في ارض هم معنايش اين نيست که دامنه خلافت فقط در زمین است. اين ارض، فقط معلوم نيست کره زمين باشد. در ضمن اگر هم چنین معنایی داشته باشد معلوم نیست موضوع خلافت فقط در زمین باشد. شاهد این کلام این است که بعد از آن ندا جناب داود در صحنه محشر مي آيند، اما به ایشان مي فرمايند اينجا شما مقصود نيستيد؛ گرچه ايشان به فرموده قرآن خلافت دارند «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ»(ص/26)؛ مجدداً منادي ندا مي دهد، اینبار وجود مقدس اميرالمومنين(ع) تشريف مي آورند؛ در این زمان گفته مي شود هر که به نور حضرت امیر استضائه کرده، دنبال حضرت حرکت کند. همه مومنين از اول تا انتهاي تاريخِ حيات اين دنيا، دنبال حضرت حرکت مي کنند و حضرت، مومنين را در مقامات خودشان قرار مي دهد. معنای اینکه اين امامت، تمام شده نيست، همین است. اين طور نيست که سير ما با امام مان تمام شود؛ بلکه در مقامات هم که قرار مي گيريم، باز هم کار تمام نمي شود و اين امامت و خلافت هست و ما دائم، مهمان امام و تحت ولايت و هدايت و شفاعت امام عليه السلام هستيم. و سير ما از قبل اين عالم شروع شده، تا بعد از اين عالم ادامه دارد.

ارتباط امام ما با خداي متعال، ارتباط حضرت حق با امام و ارتباط امام با عوالم مجموعه ارتباطاتی هست که امام بودنِ امام و مأموم بودن ما را تفسير مي کند. اینطور نیست که ما حيات اجتماعي داريم و خداي متعال براي اينکه نظم اجتماعي درستي برقرار بشود، امام را آفريده تا نظم اجتماعي براي ما ايجاد بکند و ما در دنيا، منظم زندگي بکنيم و بر اساس بعضي تقريرها که خيلي بد است، امامت در واقع برای امر دنیاپرستی خواهد بود که ما براي اينکه يک دنياپرستي منظمي داشته باشيم، خداي متعال يک امام معصوم قرار داده که در اين دنياپرستي اشتباه و اختلاطي اتفاق نيافتد. این تعریف، تنزل دادن شأن امام است؛ در حالیکه مسئله، فوق اين حرف ها است.

بیوت نور و ولایت امام در دوران انبیاء و تنزل تدریجی آن در عالم

امامت، مقام خلافت الهي و وساطت فيض و شفاعت و رحمت است که در عوالم ما، يک ظهور تدريجي دارد. نور امام، در انبياء و همراه آنها بوده و انبياء عليهم السلام که از شيعيان بودند امت خودشان را هدايت مي کردند. قرآن می فرماید «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ »(صافات/83). ذیل اين آيه روایتی است که می فرماید: جناب ابراهیم(ع) از شیعیان امیرالمومنین بوده اند.(9) يعني خود ابراهيم خليل(ع) شعاعي از وجود امام است و آن امامت، از طريق انبياء، در عالم جريان پيدا کرده است؛ بر اساس بعضي از روايات امام همراه با انبياء و مويّد آنها بوده است.

در همین مورد قرآن می فرماید: «قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى * وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً * قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى»(طه/123-125). امام، آن هُدايي است که با همه انبياء بوده و وقتي انبياء مي آيند، اين حقيقت و هدايت هم با آنها نازل مي شود و امم انبياء بايد از اين هدايت تبعيت مي کردند؛ اين همان کلمه ذکري است که آیات الهی است و سبب سعادت دنیا و آخرت است.

پس اين امامت، ظهور تدريجي در اين عالم پيدا کرد و تا دوراني که خداي متعال، این ذوات مقدسه را در قالب بشر، در عالم دنيا آورد، تنزل پيدا کردند و لباس بشر پوشيدند. آنها همراه و مؤید انبياء سابق بودند، ولي خودشان هم آرام آرام لباس بشر پوشيدند و در عالم دنيا آمدند؛ چنانچه در ادعیه و زیارات هم آمده است «حَتَّى مَنَ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ» در حالیکه قبل از اينکه در عالم ما بيايند جایگاهشان چنین بود: «خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ» و در آن مقام، معلم ملائکه بودند و ملائکه، شئون توحيد را از معصومين ياد گرفتند. اين حديث، با لسان هاي مختلف بیان شده و از جمله آنکه حبیب به سيدالشهداء علیه السلام عرض کرد که قبل از خلقت آدم، شما کجا بوديد؟ حضرت فرمود: «كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ نَدُورُ حَوْلَ عَرْشِ الرَّحْمَنِ فَنُعَلِّمُ الْمَلَائِكَةَ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّحْمِيدَ»(10) ما اشباح نور بوديم که گرد عرش رحمان طواف مي کرديم و در آن مقام به ملائکه تسبيح و تحميد و تهليل و توحيد را تعليم مي کرديم.

پس قبل از آمدن در اين عالم، معصومین معلم بودند تا آن زمان که خداي متعال اين نعمت عظيم را به ما عطا کرد، و اهل بیت علیهم السلام را در بيوتي قرار داد که امکان ارتباط ما با آنها برقرار بشود و ما بتوانيم به اين بيوت وارد بشويم و از طريق اين بيوت، در درجات ايمان و قرب و توحيد سير بکنيم. معصومین در عالم ما و در اين بيت النور ظهور پيدا کردند. در روايت آمده است که اين بيوتي که انوار ائمه در آنها تجلي کرده و در قرآن هم چنین می فرماید «في بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ»(نور/36)، بيوت انبياء است؛ یعنی خانه هاي انبياء، همان خانه هايي هستند که ولايت امام در آنها ظهور پيدا کرده است. در قرآن ضمن بیان داستان حضرت نوح آیه ای هست که می فرماید: «رَبِّ اغْفِرْ لي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ»(نوح/28) اين بيت، بيت ولايت است و کسي که در بيوت انبياء داخل بشود، در واقع در ولايت داخل شده است.(11) همه آنهايي که در بيت انبياء وارد مي شدند، در واقع در محيط ولايت امام معصوم وارد مي شدند؛ زیرا بيوت انبياء، بيت الولايه و بيت الامام است.

تنزل امام در لباس بشر و ظهور کامل ولایت امام در عصر ظهور و قیامت

اما در مرحله بعد از تنزل در بیوت انبیاء الهی لباس بشر می پوشند و خود به عالم دنيا مي آيند، اين بيت الهدایه به کامل ترين وجه ظهور پيدا مي کند و سير ما با امام در عالم شروع مي شود و شکل مي گيرد و ولایت امام ظهور و بروز خاصی پیدا می کند. گاهی بنظرم می آید اصلا خداي متعال ما را در عالم دنيا تنزل داده تا ما به نعمت و نعيمي که خدا در اين دنيا قرار داده که وجود مقدس امام است برسيم و با امام سير کنيم و به شفاعت برسم و رشد کنیم؛ امام هم در دنيا آمده که ما را سير بدهد؛ تلقي ام اين است که تنزل ائمه در عالم دنيا و ظهور و خلقت شان در عالم دنيا، براي استکمال خودشان نيست، بلکه براي به کمال رساندن عالم و براي شفاعت و هدايت است. امامان با عهد امامت و هدايت و شفاعت آمدند. به خلاف عبادت هاي ما که براي رسيدن به امام است، همه عبادت هاي آنها شفاعتی و براي رساندن ما و مقرب کردن ما است؛ حتی شايد اين دعاها و طلب استغفارهايي هم که از ائمه عليهم السلام نقل شده، بدلیل شأن شفاعتي آنها باشد و الا معلوم نيست اين تعابير در آن شئوني که بين آنها و خداي متعال هست جايي داشته باشد.

امام در عالم ظهور پيدا کرد اما در احتجاب سقيفه و در حجاب ولايت ائمه جور و آن جريان ظلمات قرار گرفت و اين ادامه پيدا مي کند تا به عصر ظهور برسد که آن حجاب کنار مي رود و آن حقيقت ظاهر مي شود و بعد هم دوران رجعت و قيامت است. ظهور امام در عالم ما و بعد سير ما با امام سيري است که تدريجاً واقع مي شود؛ یعنی از طريق انبياء بوده، بعد خود ائمه آمدند. البته ظهورشان در اين عالم دنيا، ظهور دفعي نيست؛ يعني وقتي اميرالمومنين لباس بشر پوشيدند و در دنيا آمدند، ولايت شان به تمامه ظاهر نشد؛ حتی وقتي غدير هم واقع شد ظاهر نشد زیرا يک حجابي آمد که اين حجاب بعداً رفع مي شود و اين حقيقت، به ظهور مي رسد و با ظهورِ آن حقيقت غيبي و امامت امام، راه ما به سوي خداي متعال گشوده مي شود. يعني عصر درک حقيقت ولايت و ظهور آن ولايت در عالم ما و حقيقت بندگي اي که ما با اين امامت مي توانيم داشته باشيم و قربي که به امام مي توانيم داشته باشيم و حقيقت آن امتي که با امام شکل مي گيرد، در عصر ظهور و بعد هم در عصر رجعت ظاهر و واقع مي شود. لذا مومنين کاملي مثل جناب سلمان یا مالک اشتر که يکبار با امام سير کردند و بعد هم در برزخ با امام سير کردند، اهل رجعت هستند و دوباره برمي گردند و يک سير کامل تري در اين دنيا با امام دارند.

همچنین اين ظهور، در عرصه قيامت هم هست که باز حقيقت آن ولايت امام ظهور پيدا مي کند که شايد بشود از سوره «نبأ» اين را استفاده کرد که آن نبأ عظيم که هم به قيامت و هم به امام تفسير شده نکته اش همين است که حتي قيامت هم يک جلوه اي از آن نبأ عظيم از وجود مقدس امام است.(12) در مورد عصر ظهور این معنا واضح است که عصر ظهور نور و ولایت امیرالمومنین است. در روایات ذیل آیات «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها»(شمس/1-4) شمس و خورشید به مقدس رسول خدا(ص) و امیرالمومنین(ع) تفسیر شده است و ضحی و پرتو نور حضرت در آن «نهار» که عصر ظهور است متجلی خواهد شد. «ضحی» آن وقتي است که خورشيد بالا مي آيد و عالم روشن مي شود؛ ضحاي حضرت یعنی آن موقعي که پرتوي حضرت عالم را فرا مي گيرد، ظهور امام زمان است که ضحاي اين شمس است. ظهور، ضحاي اميرالمومنين و موقع ظهورِ آن حقيقت است. در مورد قيامت هم همين طور است؛ یعنی يک مرتبه اي از ظهور امام، در قيامت واقع مي شود که در دنيا، امکان آن ظهور نيست. لذا اين امامي که ما با او سير مي کنيم، يک ظهوري در عصر ظهور و رجعت دارد و يک ظهوري هم در قيامت دارد.

اين سير يک سير تدريجي است؛ یعنی ظهور امام عليه السلام در عوالمِ ما يک ظهور دفعي نيست. حتي بعد از اينکه امام آمد؛ اين ظهور، دفعتاً واقع نمي شود. در آيات قرآن از حجابي بحث شده که آن حجاب بايد برداشته بشود. این مطلب در آيه نور و آيه ظلمات و آيات فراوان ديگري که در قرآن هست، بیان شده است. مثلاً در مورد آیات مذکور از سوره مبارکه شمس، آن «لیل» و شبی که این نور را پوشانده است، به همان حجاب حقیقت ولایت تفسیر شده است. فرمود: «اللَّيْلُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ فُلَانٌ غَشِيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فِي دَوْلَتِهِ الَّتِي جَرَتْ لَهُ عَلَيْه»(13) و آن نهاري که آن شمس را تجلي مي دهد دوران ظهور است که اين حجاب و پرده اي که افتاده، برداشته مي شود. لذا ظهور امام در عالم ما ظهوري است که ابتدائاً در احتجاب است یعنی ظهورِ در حجاب ظلماني است و بعد از آنکه آن حجاب ظلماني برداشته مي شود، آن کلمه غيب الهي ظاهر مي شود؛ ولي خروج امام از احتجاب و ظهورش در دنيا حتي در عصر ظهور و رجعت به کمال نمي رسد و آن کلمه تامه و کلمه غيب الهي يک ظهور ديگري در قيامت و بعد در بهشت و در مقامات بهشت دارد.

جمع بندی از بحث وسعت امامت در مقابل نظریه مدیریت اجتماعی

بنابراین امام و امامتی که ما از آن بحث مي کنيم، اینچنین است. اين نيست که ما آمديم در دنيا و يک نظم اجتماعي مي خواهيم و اين نظم اجتماعي هم قانون و مجري مي خواهد؛ بلکه بحث انسان و سير او در مقامات توحيد است؛ و اين سير، با ولايت امام و تجليات آن کلمه غيب الهي در عوالم انساني از قبل از دنيا تا ادوار عالم دنيا و بعد ظهور و رجعت و عالم قيامت و عوالم بعد قيامت است. ما با اين امام مي خواهيم سير کنيم و اين همان امامتي است که جزو نظام معرفتي و نظام معارف ما است.

برای فهم درست این مقام باید به قرآن و روایات رجوع کرد. البته باید توجه داشت که قرآن کتاب الهي است که فرمود: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَريمٌ * في كِتابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»(واقعه/77-79) یعنی کنان و پوششی دارد و معارف قرآن و حتی روایات ما با شروطی بدست می آید. اما به هر اندازه اي که انسان تمسک پيدا کند و پرده ها کنار برود، کلام، فهم مي شود. باید کتبی مثل بصائر الدرجات، کتاب الحجه کافي و کتاب امامت بحار مفصل مطالعه شود تا شئون آن امامت و مأموميت معلوم بشود و اینکه امام در چه شأني است و ما از اين امام، چه توقع و انتظاري داريم. امامي که ما در زیارت جامعه کبيره اوصاف او را مي خوانيم و در برابرش اظهار عجز مي کنيم و می گوییم: «مَوَالِيَ لَا أُحْصِي ثَنَاءَكُمْ» همان است که ما مي خواهيم با او سيري داشته باشيم؛ زیرا شئوني که در انسان هست و مي تواند با امام (عليه السلام) به فعليت برسد و عوالمي که انسان مي تواند با امام سير داشته باشد؛ خيلي گسترده تر از اين حرف ها هستند؛ لذا شئوني که ما مي توانيم در آن شئون با امام ارتباط پيدا کنيم و همچنین شئوني که امام نسبت به حضرت حق دارد و مي تواند از آن زاويه ما را ولايت و سرپرستي بکند و نیز عوالمي که امام با ما سير دارند و ما را سير مي دهند و همچنین عوالم وجودي ما، همه بايد شناخته بشوند تا نياز به امام و امامت، معنادار بشود و اين غير از اين است که ما امام را براي اينکه به توسعه مادي برسيم، بخواهيم.

مرحوم آقاي صفايي می گفت برای نیل به توسعه رئيس جمهورهاي امريکا هم کفايت مي کنند. اگر شما آرمان تان اين باشد که مي خواهيد به توسعه و به جامعه آرماني تمدن هاي مادي برسيد، اينکه احتياج به اميرالمومنين ندارد. برای اين آرمان همين ها هم بس هستند؛ اما اينکه ما بحث از آن امامت مي کنيم، براي اين است که مي خواهيم تا آن قله ها پيش برويم؛ براي اينکه مقصد ما حضرت حق با آن کبرياء و عظمت است. لذا در عالمی که «فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ» و ائمه مقام خلافت نسبت به او دارند و اسماء حسناي او هستند و شئون الهي دارند، برای اینکه ما با اين شئون الهي تا مقام قرب و لقاء و مقامات توحيد سير کنيم، نیازمند تولی به چنین امامی هستیم.

بررسی حقیقت دین در رابطه به امام در قوس صعود و نزول

خلاصه ما امام را به عنوان خليفه الهي در همه عوالم و از جمله عالم انساني تعريف کرديم و اين خلافت نسبت به عالم قبل از دنيا و در دنيا و بعد از دنيا ادامه دارد؛ حال اين سوال پیش می آید که امام چه نسبتي با دين دارد؛ آيا امام مجري دين است؟ چون بعضي اين طور معنا مي کنند که دين و شريعت آمده و امام مجري شريعت است؛ يعني کأنّه شريعت نسبت به امام اصل است و امام مجري است و قوانين الهي را عمل و اجرا مي کند؛ اين يک تحليل از امام است. البته يکي از شئون امام اقدام براي تحقق احکام الهي است؛ ولي در نگاه ديگری که در معارف مي بينيم، باطن دين چيزي جز ولايت خود امام نيست.

دين در قوس نزول جريان الوهيت حضرت حق و جريان ولايت الهي و ولايت امام عليه السلام و بعد مناسک و شريعت است. اينکه گفته شده «دين عبارت است از احکام و اخلاق و عقايد» در واقع اين منزلت نازله دين است که يک سلسله گزاره هاي اعتقادي يا گزاره هاي اخلاقي و ارزشي و تکليفي است؛ اما اگر کسي دقيق تر دنبال بکند باطن دين چيزي جز ولايت امام عليه السلام نيست و سرّش هم الوهيت حضرت حق است.

از طرف دیگر دينداري ما يعني متدين بودن، در يک مرحله عمل به شريعت و متحقق شدن به شريعت است و شريعت یعنی شرايع اخلاقي، اعتقادي و عملي در انسان محقق بشود و در قدم بعد تولي به ولايت امام و تبري از ولايت اولياء طاغوت حاصل شود و در مرحله بعد یعنی سرّ آن، سجده و خشوع در مقابل حضرت حق است. يعني دينداري در قوس صعود که به اصطلاح دينداري ما است که با آن سير مي کنيم عبارت از عمل به شريعت و متحقق شدن به شريعت و متولي شدن به ولايت امام و خضوع و خشوع و سجده در مقابل الوهيت حضرت حق است.

از آن طرف هم دين الهي وقتي مي خواهد تحقق پيدا کند و جاري بشود تا ما به آن متمسک بشويم، صرفاً يکسری گزاره ها و قضايا نیست؛ بلکه باطن دين ولايت است و شريعت مناسک تحقق اين ولايت می باشد و باطن اين ولايت هم ولايت الله و بعد الوهيت حضرت حق است. اين تعريفي اجمالی از دين است که به بعضي از آیات و روایت در این خصوص اشاره مي کنیم.

روايات متعددي دين را به ولايت امام تفسير کرده است، در بعض تعابیر دين به ولايت امام و به خود امام تفسير مي شود. در اين آيه شريفه می فرماید: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون»(صف/9)؛ یعنی خداي متعال رسول خودش را با هُدي و دين حق فرستاد و آن «دينِ الْحَقِّ» هم بر همه اديان إظهار مي شود. خداي متعال اراده اش بر اين تعلق گرفته که اين دين ظاهر شود و بر همه اديان هم غالب مي شود ولو اينکه مشرکون نسبت به اين امر کراهت داشته باشند و نخواهند که دين الهي غالب و ظاهر بشود. اين اراده اي نيست که خداي متعال آن را معلَّق کرده باشد؛ بلکه اراده الهي و فوق خواست آنها است ولو آنها هم کراهت داشته باشند اين امر واقع مي شود. ذيل اين آيه روایتی در کافي هست که حضرت «دينِ الْحَقِّ» را اینگونه تفسير فرمود «أَمَرَ رَسُولَهُ بِالْوَلَايَةِ لِوَصِيِّهِ»(14) یعنی خدای متعال پيامبرش را مأمور کرد به اينکه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را با خودش بياورد و ابلاغ بکند. در واقع باطن دين به ولايت امام تفسير مي شود.

در آيه ديگری از قرآن خداي متعال مي فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» حقيقت دين در نزد خداي متعال اسلام است. سوال این است که آیا اسلام یک گزاره است؟ حضرت در حدیثی مي فرمايد: «التَّسْلِيمُ لِعَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بِالْوَلَايَةِ»(15) دین تسليم به ولايت امیرالمومنین است؛ در واقع اين تفسير دينداري است. دينداري تسليم بودن به امام عليه السلام و ولايت امام است.

تبیین رابطه امام و ولایت با مناسک و شریعت

البته با توضیح دهیم که رابطه امام با شریعت چيست و ولايت امام چه نسبتي با واجبات و محرمات یا با صفات رذيله و حميده و اخلاق دارد. در خصوص نسبت امام به احکام و شرايع آيات و رواياتی آمده است؛ مثلاً ذيل اين آياتي که متعدد هم هستند که «إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»(اعراف/33) پروردگارِ من آنچه را که ممنوع و تحريم فرموده فواحش است اعم از آنچه که ظاهري است و آنچه که پوشيده و باطني است. روايات ذیل این آیه و آیات مشابه می فرماید که قرآن ظهر و بطن دارد؛ حلال در ظاهر قرآن همين حلال هايي است که در شريعت آمده مثل خوردني هاي حلال گفت وگوها و اقداماتي که حلال است؛ اما در باطن قرآن حلال ولايت ما است. همچنین در ظاهر قرآن حرام همين محرمات است؛ مثل غيبت، تهمت، فحشا و امثال اينها و اما در بطن قرآن حرام ولايت دشمنان ما و ائمه جور است.

معناي اين روایت این است که اين مناسک حلال، مناسک ولايت امام هستند؛ حلال خوري يعني ارتزاق از محيط ولايت امام؛ فعل حلال، نگاه حلال، خوردن حلال، اقدام حلال و همه حلال ها در واقع باطن شان ولايت امام است. مثلاً چرا خوردنِ ذبيحه حلال و خوردن ميته حرام است؟ چه نسبتي بين ميته و امام و مثلاً ذبيحه و امام وجود دارد؛ ممکن است بگوييد که اگر ذبيحه باشد و با آداب اسلامي ذبح شده باشد اين باطنش مرتبط با عالم نور است لذا حلال است و آنکه ميته است باطنش مرتبط با عالم نار و ولايت شيطاني و اولياء طاغوت است. بنابراين حلال ظاهر و باطني دارد و شرايع و احکام و مناسک ورود به ولايت امام و همراهي با امام هستند. کسي که در چارچوبه حلال حرکت مي کند در واقع در چارچوبه ولايت امام حرکت مي کند؛ و حرام مناسک ولايت ائمه جور است و کسي که در چارچوبه محرّمات حرکت مي کند در محيط ولايت ائمه جور حرکت مي کند.

بطور مثال امروز تمدن مادي بدنبال اين است که جامعه را به يک سمت و سوي خاصي ببرد. در واقع بنا است يک ولايت باطلي بر اين جامعه إعمال بشود و جامعه در اثر تولي به اين ولايت به يک نقطه اي برسد. لذا متناسب با سيري که جامعه باید داشته باشد، قانون وضع مي کنند که اين قوانين در واقع ريل گذاري براي حرکت جامعه در چارچوب ارادة همان وُلات اجتماعي است؛ یعنی ريل گذاري مي کنند که حرکت اجتماعي در مدار اراده آن وُلات اجتماعي واقع بشود؛ لذا مناسک اجتماعي در واقع مناسک مديريتي است که بر جامعه واقع مي شود و اگر شکل اين مديريت عوض شود مناسک هم عوض مي شود.

اگر جامعه اي نظام مديريتش نظام کمونيستي و سوسياليستي باشد و اراده ولاتش بر اين مدار شکل گرفته و تعلقات و انديشه و حساسيت هايشان بر اساس آن مکتب باشد، يک نظام قوانيني قرار مي دهند که اين قوانين، همان مناسک حرکت در چارچوبه اين مکتب و در چارچوبه اراده متوليان اين جامعه یعنی اراده آن کساني است که اين مکتب را تأسيس کردند و بنا نهادند. حال اگر مدار جامعه از نظام سوسياليستي به سرمايه داري تغییر کند، حتماً قوانين اجتماعي هم عوض مي شود.

قوانين اجتماعي ريل حرکت جامعه در مدار تصميمات ولات اجتماعي بر مدار تعلقات آنها و بر مدار ولايت آنها است که مي خواهند جامعه را از يک نقطه اي به يک نقطه ديگري مديريت کنند و برسانند. بنابراين همين طور که آن قوانين ريل گذاري در مدار يک ولايت هست؛ شريعت ما هم ريل گذاري بر مدار ولايت الله و بر مدار ولايت امام است. اين شرايعي که مي بينيد، مناسک حرکت در چارچوبه ولايت هستند. به همین دلیل حضرت فرمود که حلال در ظاهر قرآن همين حلال ها و در باطن قرآن ولايت ما است؛ و حرام هم در ظاهر قرآن همين محرّمات است و در باطن قرآن ولايت ائمه جور و دشمنان ما است.

آنچه که قرآن منع کرده فحشا اعم از فواحش ظاهري و باطني است. فواحش ظاهري مناسک ولايت ائمه جور هستند؛ مانند دروغگويي و خيانت و سوءظن به مؤمن که از مناسک ولايت شيطان هستند. کسيکه سوءظن پيدا مي کند در واقع به شيطان تولي پيدا کرده و ولايت او را تبعيت مي کند؛ کسيکه دروغ مي گويد از ولايت شيطان و اولياء طاغوت تبيعت مي کند؛ کسيکه در مناسبات اقتصادي به حدود ديگران ظلم و تعدي مي کند و مال حرام بدست مي آورد و حقوق ديگران را ضايع مي کند، در واقع در چارچوب ولايت ابليس حرکت مي کند. اين لقمه اي که بدست مي آورد لقمه اي است که از مسير اراده و ولايت ابليس گذشته و لذا ظلماني مي شود که باطنش جهنم و نجاست است.

دين جريان ولايت الهي و ولايت اولياء الهي است و در واقع دین جاری شدن ولايت اميرالمؤمنين است. «متدين بودن» يعني ولايت را پذيرفتن و بعد در چارچوب آن حرکت کردن است؛ یعنی همه قواي انسان در چارچوب آن ولايت حرکت بکند. همه عرصه هاي اختيار انسان از جمله قلب و فکر و حواس انسان و عرصه همکاري اجتماعي و همفکري و همدلي شان همه تحت ولايت امام و در محيط ولايت امام باشد. اين تعریف دينداري است و مناسکش هم قواعد شريعت است. تعریف دين به گزاره هاي اخلاقي و اعتقادي و تکليفي، در واقع تنزل دادن دين به شريعت است. اين شرايع و مناسک حرکتِ در چارچوبه دين هستند و انسان با عمل به اين شرايع به باطن دين و بعد از طريق باطن دين به جريان توحيد و قرب و الوهيت راه پيدا مي کند. اگر کسي بخواهد متدين باشد بايد به شريعت عمل کند و از اين طريق به امام عليه السلام متولي باشد و از طريق تولي به ولايت امام به توحيد و سجده و خضوع و خشوع در مقابل خداي متعال روي بياورد.

ارتباط امام و ولایت با اخلاق و فضائل و رذائل

مناسک اخلاقي هم همين طور هستند. اين صفات رذيله چيزي نيستند جز صفات اولياء طاغوت، صفات پرستش شيطان، صفات دنياپرستي و صفات حرکت در مدار استکبار. صفات حميده هم چيزي نيستند جز صفات عبادت و بندگي خداي متعال و صفاتي که در امام عدل هست و از طريق امام عدل منتقل به مأمومين امام مي شود. برای فهم بیشتر این مسئله به حديث بسیار مهم عقل و جهل که در کافي شريف نقل شده است، اشاره می کنیم. در این حدیث نورانی حضرت می فرمایند: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَل»؛ خداي متعال عقل را از يمين العرش آفرید و بعد به او فرمان اقبال و ادبار داد که عقل اطاعت کرد. عقل آن قوه نوراني اي است که خداي متعال آفريده و امر و نهي الهي را اطاعت کرد. اوامر الهي دستور به اقبال و ادبار است که يا بايد اقبال و يا بايد ادبار کرد. عقل، امر به اقبال و ادبار را اطاعت کرد و خداي متعال او را تکريم کرد و 75 قوه و لشکر براي او آفريده که قواي عقل براي بسط طاعت هستند. آن 75 لشکر از ايمان و صفات حميده اي مثل توکل و يقين و رضا و صبر و زهد و امثال اينها است.

بعد حضرت در مورد خلقت جهل می فرمایند: «ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ يُقْبِل»؛ خداي متعال جهل را از دریایی ظلمانی شوری آفرید. یعنی اصل خلقتش از يک ماده اي با اين اوصاف بود و بعد هم به دستورات اقبال و ادبار را داد. جهل، دستور ادبار را اطاعت کرد اما دستور به اقبال را امتثال نکرد و ديگر روي به خداي متعال نياورد و رفت و برنگشت. خداي متعال به او فرمود: «اسْتَكْبَرْتَ» استکبار کردي؛ يعني از محيط خشوع و تواضع و بندگي خارج شدی. خداي متعال او را لعن و از محيط رحمت دور کرد. جهل به خداي متعال عرضه داشت من مي خواهم با عقل درگير شوم من هم احتياج به قوا دارم. خداي متعال معادل 75 لشکر عقل، 75 لشکر براي او خلق کردو با او تعهد کرد که اين قوا را به تو مي دهم ولي تخلف نکن؛ اگر تخلف کردي و درگير شدي به طور کلي از محيط رحمت دور مي شوي. آن 75 لشکر مقابل لشکر عقل است: مقابل ايمان کفر است، مقابل قناعت حرص است، مقابل صبر جزع است و همینطور مقابل هر يک از صفاتي که برای عقل هست يک قوه هم براي جهل خلق کرد.

بنابراين صفات رذيله يک قواي ظلماني اي هستند که براي جهل خلق شده که از طريق آن قوا در عالم شيطنت و معصيت مي کند. قواي گسترشِ استکبار علي الله هستند. اين دو جريان بنا نبود با هم درگير بشوند؛ اما شيطان بناي خروج از محيط ولايت عقل را گذاشت. و الا مي توانست شيطان هم تحت ولايت عقل قرار بگيرد و اگر قرار مي گرفت او هم در منزلت خودش منزلت خوبي پيدا مي کرد. اصل خلقت او که خلقت لغوي نبود اما او بناي بر استکبار گذاشت و شرّ ايجاد شد. شرور همه از همين جا شروع مي شوند. چنانچه در روایتی حضرت فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍ»(16) همه فواحش و قبايح از فروع همين جهل دشمنان است که بناي بر استکبار و درگيري و جنگ با عقل گذاشتند.

صفات حسنه تجلی تمسک به ولایت و شعاع صفات آنها در انسان

در اين درگيري و جنگ ما هم حضور پيدا کرديم. ما اگر تولي به ولايت نبي اکرم پيدا کرده و از ولايت جهل که دشمن حضرت هست تبري پيدا بکنيم نتيجه اين مي شود که از آن صفات ظلماني دور مي شويم و صفات نوراني نبي اکرم در ما تجلي پيدا مي کند. در واقع آن صفات نوراني، جنود طاعت و لشکر بندگي نبي اکرم هستند که با آن لشکر هم خودش بندگي مي کند هم بندگي را در عالم گسترش مي دهد. حضرت بدنبال اين هستند که اين صفات نوراني را در قلب ما قرار بدهند و قلب ما به اين صفات برسد. متوکل باشيم؛ اهل يقين باشيم؛ اهل زهد باشيم؛ اهل صبر باشيم و اهل شجاعت و حلم و ايمان باشيم. اين صفات را خداي متعال براي نبي اکرم آفريد. اگر ما به نبي اکرم تولي پيدا کرديم و از جهل و دشمنان حضرت تبري پيدا کرديم، از آن صفات پاک مي شويم و اين صفات نوراني در ما پيدا مي شود.

در واقع صفات حميده اي که در ما هست شعاع صفات نبي اکرم است. خداي متعال براي کسي توکلِ مستقل یا يقينِ مستقل و یا ايمانِ مستقل خلق نمي کند؛ براي کسي خداي متعال زهدِ مستقل خلق نمي کند؛ اما اگر متولي به امام و متبري از دشمنان شدیم آن وقت صفت زهدِ امام يقينِ امام توکل امام و همه آن صفات به اندازه ظرف وجودي ما در ما خلق مي شود و تنزل و ظهور پيدا مي کند. در اين روايت از مقامي از مقامات حضرت تعبير به عقل شده و صفات کريمه صفاتي هستند که خداي متعال براي وجود مقدس نبي اکرم خلق کرده است. جهل نیز به بيان بزرگان عبارت است از رئيس شياطين و به قول آقايان «ابليسِ ابالسه». حالا شيطان انسي حضرت یا شيطان جني حضرت است در اين روايت توضيح داده نشده است. صفات رذيله صفاتي هستند که براي آن موجود مستکبر و ظلماني آفريده شده و او به وسيله آنها ظلمت و استکبار را بسط مي دهد. و ما هم در حوزه اختياری که به ما دادند مي توانيم تحت ولايت جهل و یا تحت ولايت عقل قرار بگیریم. اگر تولي به جهل پيدا کرديم آن صفات در ما فعال مي شوند و ما با حسد و بخل و حرص و رغبت به دنيا و امثال اينها زندگي مي کنيم؛ و اگر تبري از آنها پيدا کرديم و متولي به حضرت شديم صفات نوراني حضرت در ما ظهور پيدا مي کند و ما با توکل و يقين و صبر و امثال اينها زندگي مي کنيم. بنابراین براي اينکه به اين صفات برسيم بايد تولي و تبري داشته باشيم.

در ادامه حديث عقل و جهل حضرت مي فرمايند که 75 صفت نوراني عقل به تمامه فقط در انبياء و مؤمنين ممتحن یعنی آن عبادي خدا امتحان شان کرده و تحمل ولايت مي کنند، محقق می شود. یعنی به مقداری که کسی تحمل امر ولایت کند و به تبری از جهل برسد این صفات در او محقق می شود. در روایت فرمودند: «إِنَ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ»(17) کسانی که امر ولایت را بتمامه تحمل می کنند سه دسته هستند. ملائکه مقرب و انبياء مُرسَل و عباد مُمتحن. لذا حضرت در ذیل حدیث عقل و جهل بیان می کنند که بقیه دوستان ما هر کدام بعضي صفات عقل را دارند؛ مثلاً يکي توکل دارد، يکي اهل صبر است، يکي اهل زهد است؛ و تا منقّاي از جهل نشوند يعني تا به تبري کامل نرسند همه صفات عقل در آنها ظهور پيدا نمي کند. وقتي همه صفات عقل در آنها ظهور پيدا مي کند که به تبري کامل برسند. به ميزاني که انسان از جهل تبري مي کند، از صفات او پاک مي شود و وقتي از صفات او به نحو کامل پاک شد و همه وجود او منقاي از ولايت ابليس و اولياء طاغوت شد و آنها دیگر تصرفي در اين انسان نداشتند، آن وقت قابليت پيدا مي کند که به وجود مقدس نبي اکرم و اهل بيت شان تولي تام پيدا کند و همه صفات حضرت در انسان ظهور پيدا مي کند.

بنابراین صفات نوراني و اخلاق حميده ای که در ما هست مستقل نيستند. اخلاق حميده فرع بر امام است؛ چنانچه صفات رذيله هم فرع بر ائمه نار است. آنهايي که اهل صفات کريمه مي شوند در واقع تولي به امام پيدا مي کنند. اين توليِ در منزلت قلب موجب مي شود که صفات امام در قلب انسان ظهور پيدا بکند؛ همانطور که تولي به ائمه نار موجب مي شود صفات آنها در قلب ظهور پيدا کند. «متخلق شدن» معنايش اين نيست که حالا ما رياضتي مستقل از امام مي کشيم و داراي صفات کريم می شویم. اينها با رياضت حاصل نمي شود؛ بلکه با تولي به امام و تبري از ائمه نار حاصل مي شود. ابليس و اولياء طاغوت و به تعبير اين روايت جهل، مي خواهد صفات خودش را که صفات استکباري است، به ما تسري بدهد.

حضرت در صدر خطبه قاصعه توضيح می دهند که ابليس استکبار علي الله کرد و مي خواهد اين استکبارِ خودش را به ما منتقل کند تا ما هم مستکبر علي الله بشويم. مي خواهد صفات استکبار مانند حسد و بخل و حرص و ترس نابجا را که ظهور استکبار در قلب انسان هستند، در ما توسعه بدهد؛ و اگر اين صفاتِ خودش را در قلب ما وارد کرد و ما پذيرفتيم، طبيعتاً متصف به صفات رذيله مي شويم. از آن طرف هم حضرت هم مي خواهد صفات کريمه خودش را بسط بدهد که صفات طاعت و خشوع و خضوع و قرب و تواضع و تذلل در مقابل خداي متعال است که اگر ما تولي پيدا کرديم آن صفات در ما پيدا مي شود.

بنابراین صفات اخلاقي چيزي در عرض امام و ولايت امام نيست؛ بلکه اصل صفات اخلاقي، صفات روحي امام است که وقتي ما مي خواهيم متصف به اين صفت بشويم و صفات حميده پيدا کنيم بايد متولي به صفات روحي امام بشويم تا آن صفات در ما محقق شود. وقتي مي خواهيم از رذايل اخلاقي يعني از صفات روحي جهل و صفات روحي اولياء طاغوت و صفات روحي دشمن حضرت منقّا بشويم؛ بايد تبري بجوييم. اين تبري قلبي و روحي منتهي به پاک شدن از صفات رذيله مي شود. اگر کسي متولي به اولياء طاغوت شد، هر رياضتي هم تحمل بکند از صفات رذيله پاک نمي شود. احکام و اخلاق و اعتقادات هم همين طور هستند؛ اينها در واقع ظهور ولايت امام در قلب و عقل و قواي انسان هستند.

خلاصه اینکه شريعت مناسک جريان ولايت امام در اراده هاي انساني و عمل به شريعت در واقع تولي به ولايت امام در چارچوبه اين مناسک است که موجب نوراني شدن قواي انسان حس انسان عقل انسان قلب انسان و امثال اينها مي شود. در واقع ولایت امام باطن دين است و باطن دينداري ما هم تولي به ولايت امام است. شرايع، مناسک جريان ولايت امام هستند. عمل به شريعت در واقع تولي به امام است و ترک محرمات تبري از ائمه نار و خروج از مناسک سرپرستي آنها است. عمل به واجبات و رعايت حدود تکاليف الهي و واجب و حلال و امثال اينها در واقع حرکت در چارچوبه و مدار ولايت امام عليه السلام و ولايت الله در عالم است. صفات حميده و کريمه هم به همين کيفيت با امام و محیط ولایت ایشان ارتباط پیدا می کنند. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم....

ایشان در قسمت دوم بحث به تعدادی از سوالات حضار در رابطه با کیفیت وجودی امام و چرایی این خلق خاص توضیحاتی می دهند. در ادامه نیز در ارتباط با محیط ولایت امام و جریان ذکر الهی و شرطیت ایمان برای رسیدن به آن و نیز سیر با امام و رسیدن به قدرت های خاص و نفوذ و بصیرت بحث کرده اند. ایشان در ادامه به سوالاتی در مورد ولایت فقیه و تمدن مادی غرب و استفاده ما از تکنولوژی آنها مباحثی را ارائه کرده اند...

علت اعطاء چنین ویژگی های خاص برای امام و اولیاء الهی

سوال: آيا در آيات و روايات اشاره اي به اينکه به چه دليل امام اين شئون را دارد شده است؟ مثلاً اينکه اخلاص امام يا عبوديت ايشان علت و دليل خاص بودن امام بوده يا مسأله فراتر از اين بحث ها است؟

جواب: اينکه امام با همه ظرفيتي که خداي متعال به او عطا کرده خدا را بندگي مي کند و اين ظرفيت هم فراتر از ظرفيت ما است، اين از مسلمات است. اين طور نيست که خداي متعال ظرفيتي را که به امام مي دهد همان ظرفيتي است که به ما مي دهد؛ بلکه ظرفيتي که به امام داده ظرفيت امام است و ظرفيت ما ظرفيت خودمان است. در واقع ما را به تبع امام خلق کردند؛ چنانچه در روایات داریم: «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ»(18) معقول نيست که ظرفيتي که به ما مي دهند ظرفيت امام باشد. از طرفی در اينکه امام با همه ظرفيت عبادت مي کند و ظرف خودش را به نحو کامل و پُر به خداي متعال تحويل مي دهد، ترديدي نيست؛ اما اين طور نیست که همه مسأله به اين برگردد.

در حديث نورانيِ امام رضا عليه السلام که راجع به امامت است حضرت فرمودند که همه اينها از فضل خداي متعال است نه از سر استحقاق و خداي متعال تفضّلا به امام عطا کرده است؛ البته اين تفضل کاملاً بر اساس يک حکمتي است و حکمتش هم روشن است زیرا «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»(انعام/124). اين طور نيست که آغاز از امام است؛ بلکه آغاز همه آن حقايقي که خداي متعال به امام داده، از خداي متعال و تفضل او است؛ منتهي امام هم قدر اين تفضل الهي را مي داند و شکر اين تفضل را بجا مي آورد؛ اما ما نسبت به آن ظرفيتي که به ما دادند شاکر نيستيم و باید بدانیم که اين مطلب هيچ منافاتی با عدل الهي ندارد. امام نسبت به آن تفضلي که خداي متعال به او مي کند، به نحو شکر تام در آن ظرف رفيع شاکر است. هيچ نعمتي از نعمت هايي که خداي متعال به امام تفضل فرموده کفران نمي شود، بلکه شکر محض است؛ يعني امام همه نعمت ها را از خداي متعال با همه ظرفيت مي گيرد و با همه ظرفيت به خداي متعال برمي گرداند و با همه آن ظرفيت عبادت مي کند؛ اما ما با همان ظرفيت محدودمان هم عبادت تام نمي کنيم.

فرق امام با افراد عادی در عین بشر بودن

سوال: طبق آيه قرآن «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» امام معصوم نيز مثل سايرين بشر و انسان است چه چيزي موجب خاص شدن امام شده است؟

جواب: باید توجه کرد که ادامه آیه مذکور می فرماید: «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ»(کهف/110) یعنی آن حقیقت وحی است که حضرت را جدا کرده است. جنس وحي اي که به حضرت مي شود از آن وحي هاي خاص است که قرآن فرموده است: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً»(شوری/51) بشر وقتي بشر شد ديگر خداي متعال با او تکلم نمي کند الا به اين سه وجه که يا به او وحي مي شود يا از وراي حجاب با او تکلم مي شود مثل این صحبتي که خداي متعال از وراي شجره با موساي کليم کرد و يا اينکه رسولي مي فرستد و از طريق او صحبت مي کند؛ مثلاً جبرئيل مي آيد و حضرت حق از طريق جبرئيل با اين بشر صحبت مي کند.

در آيه بعد مي فرمايد «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ»(شوری/52). این معنايش همين است که ما با شما تکلم کرديم و اين تکلم از جنس وحي بود نه از جنس تکلم به واسطه رسول يا حجاب؛ که در این وحی آن حقيقت روح که کلمه الهي است، به حضرت القا شد. حضرت بعد از اينکه لباس بشر پوشيد خداي متعال با او تکلم کرد و کلمه اي که به او القا کرد و با او صحبت کرد کلمه روح بود که همه حقايق ايمان و کتاب در اين کلمه به حضرت عطا شد. لذا حقيقت توحيد به حضرت عطا شده و مي تواند ما را تا مقام لقاء الله سير بدهد. ما نه اين حقيقت را داريم و نه خودمان مي توانيم سير کنيم و نه ديگران را مي توانيم ببريم. «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»(کهف/110).

نکته ديگر اين است که موجودي که لباس بشر پوشيد و آمد، درست است الآن که آمده در دنيا در قالب بشر خلق شده اما خلقتش از اينجا آغاز نشده زیرا قرآن می فرماید «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ »(انعام/9)؛ یعنی اگر مَلَک مي فرستاديم باز همين لباس بشر به او مي پوشاندیم. پس اينکه خداي متعال این موجود را در قالب بشر خلق کرده معنايش اين نيست که همه ظرفيتش همين بشر است؛ بلکه موجودي است که عوالم را طي کرده و براي اينکه عالم ما را نوراني کند و سير بدهد لباس بشر پوشيده است. آن وقت به او وحي شد که وحي اش هم از آن جنس خاص بود. خلقت ايشان با اين خلقت بشري آغاز نشده چنانچه روایتی است که می فرماید «كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمَ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ»(19) همچنین روايات باب مولد النبي را در کافي شريف ببينيد که موید این بحث است.

بنابراین بشر بودن اين وجود مقدس در منزلتي است که مي خواهد بيايد تا با ما مصاحب بشود؛ نه اينکه حقيقتش فقط همين جنبه بشري است و وقتي هم لباس بشر مي پوشد خداي متعال به او وحي مي کند و آن کلمه روح را که همه حقايق در آن است، به ایشان القا مي کند. همه انبياء اولياء ملائکه مقربين مقابل اين کلمه روح خاضع هستند. اين آيه با رواياتش و آیات قبل و بعدش مؤيّد همان مقاماتي است که ما براي معصوم عرض مي کرديم. امام در عين اينکه جنبه بشري دارد جنبه هاي ديگري هم دارد. و در جنبه بشري اش هم صاحب يک ملکات خاص و ويژه است.

حفظ توحید در عین تمسک به ولایت امام

سوال: وقتي به زيارت امام هشتم عليه السلام مي رویم گاهی احساس مي کنیم غور در بزرگي و عظمت و مهرباني امام هشتم در ذهن و قلب تبديل به حجاب هايي مي شود که آن اتصال دائمي و معنوي با معبود انگار کمرنگ مي شود. چطور مي شود انسان زيارت معقول کند؟

جواب: توجه به امام هيچ وقت حجاب نيست. اين از فتنه هاي شيطان است. هميشه توجه به امام توجه به خداي متعال است. اعتصام به امام اعتصام بالله است. توجه به امام توجه به خدا است. چون امام وجه الله است؛ منتهي ما حال مان حال اقبال و ادبار است. نه اينکه توجه به امام حجاب مي شود؛ بلکه حالات ما در توجه مان به امام متفاوت است و الا توجه به امام هميشه طريق است و البته روشن است که مؤمن و شيعه هيچ وقت اين طور نيست که امام را مستقل از حضرت حق ببيند؛ زیرا اين ديگر امام نيست و اين شخص يک چيزي از خودش تراشيده است و لذا توجه به او ديگر توجه به امام نيست. امام همان است که وجه الله و باب الله و جنب الله و سبيل الله و صراط الله است. توجه به او عين توجه به خداي متعال است و حب او عين حب خدا است و طاعت او عين طاعت الله است. امام آن حقيقت است.

اگر کسي يک موقعي از امام يک تلقي باطلي پيدا کرد و مثلاً امام را چيزي در عرض خداي متعال ديد؛ ديگر امام نيست؛ بلکه يک چيزي در عالم خيال خودش درست کرده است. آن امام حقيقي اي که در عالم هست امام الموحدين و اميرالمؤمنين است که همه موحدين توحيدشان را از او مي گيرند و همه مؤمنين معارف شان را از او دریافت می کنند و به فرموده روایت: «يَمِيرُهُمْ الْعِلْمَ »(20) بنابراين اگر انسان به يک کسي توجه کرد که يک صفات ديگري دارد اين در عالم خيال خودش سير مي کند و سير با امام نيست. ممکن است اين حجاب بشود؛ ولي اگر توجه به امام با همان شئوني که براي امام هست باشد؛ اين هيچ وقت حجاب نيست اين هميشه طريق توجه به خداي متعال است.

تحلیل سیر با امام و رسیدن به بصیرت و قدرت های خاص

سوال: چگونه مي شود که چشم بصيرت براي ديدن اهل بيت عليهم السلام و گوش بصيرت براي شنيدن سخنان اهل بيت باز شود؟ و انجام چه اعمالي سبب مي شود که بعضي از انسان ها چهره اصلي مردم را مي بينند؟

جواب: ديدن چهره اصلي مردم و اين دست کارها خيلي موضوعيت ندارد و بعضي وقت ها رهزن انسان هم مي شود. بلکه آن موقعي هم که آدم چهره را مي بيند گاهي خيال مي کند که چهره حقيقي را مي بيند؛ درحالیکه گرفتار يک توهماتي شده است؛ البته نمي خواهم بگويم هيچ وقت هيچ مؤمني در هيچ مقامي پرده ها از جلوي چشمش کنار نمي رود و ممکن است کنار برود.

يادم هست در احوالات آيت الله حق شناس که شخصيت والايي بودند، نقل شد که ايشان به يکي از اطرافيان شان که با هم مراوده معنوي داشتند فرموده بود يک ابتلاء سختي دارم براي من دعا کنيد. بعد از دو ماه به آن آقا فرموده بود الحمد لله آن امتحان حل شد. بعد فرموده بودند که من وقتي با اشخاص مواجه مي شدم مي ديدم که نيت شان چيست و مي فهميدم و باطن شان را مي خواندم و بايد هم مدارا مي کردم؛ یعنی بايد يک طوري رفتار مي کردم که گويا نمي دانم و اين خيلي براي من سخت بود. الحمد لله از اين امتحان عبور کرديم و خداي متعال اختيار را به خود ما داده بخواهيم مي بينيم و نخواهيم نمي بينيم. بخواهيم مي فهميم و نخواهيم هم نمي فهميم. ممکن است انسان يک موقعي باطن عوالم را هم ببيند اما خيلي وقت ها امتحان سختي براي انسان پيش مي آورد.

ولی هميشه هم آنهايي که مي بينند درست نمي بينند؛ بعضي ها شيطاني مي بينند. مثل آنکه می گفت که من در مکاشفات شيعه را در قالب فلان ديدم! در حالیکه خودش را ديده و اشتباه مي کند. حضرت امام (رضوان الله تعالي عليه) ذیل کلام همان فرد فرموده است: خودش را ديده است.

لذا اولاً هميشه اين طور نيست که آدم درست مي بيند و ثانیاً ديدن، هميشه خوب نيست و ممکن است تکليف سنگين براي انسان ايجاد بکند و انسان هم تخلف بکند. بله در يک مقاماتي هم ممکن است براي يک مؤمني ديدن مصلحت باشد. مثل اينکه شما مي رويد درس مي خوانيد پزشک يا روانشناس مي شويد و از کلمات و رفتار فرد يک اموري را مي فهميد که ديگران نمي فهمند؛ چون مي خواهيد درمان بکنيد. يک موقعي خداي متعال به مؤمن يک بصيرتي مي دهد که از دو جهت يک مطالبي را مي فهمد: يکي اينکه خودش در فتنه نيافتد و يکي اينکه بتواند دستگيري کند. در روايت می فرمایند: «اتَّقُوا فِرَاسَةِ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ»(21) از فراست مؤمن پرهيز کنيد زیرا او با نور الهي مي بيند؛ یعنی نمي شود سر مؤمن را کلاه بگذاريد. بعد حضرت در توضیح این نظر نورانی مومن می فرمایند: چون نور ما در مؤمن هست با نور ما مي بيند. کسي که با نور امامش راه مي رود به قول معروف سرش کلاه نمي رود. بنابراین بعضي وقت ها آن نورانيت باطني که موجب مي شود انسان يک مطالبي ببيند براي اين است که انسان فريب نخورد و ديگران نتوانند او را ببرند. مؤمن در يک مقامي قرار مي گيرد که با نور امامش حرکت مي کند و راه و چاه را مي بيند و فریب نمی خورد.

يک وقت هايي هم این جایگاه ها براي اين است که بايد از ديگران دستگيري بکند. مثلاً به آدم مي فهمانند که اين آدم مشکل دارد تا دستش را بگيري و کمکش بکني. براي اين نيست که آدم ببيند و شيطنتِ نفس بکند. حتي اگر انسان قدرت هم داشت خيلي وقت ها نگاه کردن حرام است؛ مثل اينکه خداي متعال به ما چشم داده مي توانيم پرده خانه مردم را کنار بزنيم و داخل خانه مردم را نگاه کنيم ولي حق نداريم نگاه کنيم. بعضي وقت ها هم پنجره باطني را خدا کنار مي زند آدم مي تواند ببيند؛ اما حق نداري ببيني.

اما اینکه چطور مي شود که انسان به اينجا برسد، يک موقع يک سير شيطاني داريم که رؤيت ها شيطاني اند؛ يعني عده ای هستند که می توانند بگویند ديروز شما کجا بوديد و الآن کجا مي خواهيد برويد؛ ولي شيطاني است و هيچ حقيقتي ندارد و يک قدم آن طرف تر را نمي تواند. يک چيزهايي را با رياضات شيطاني مي بيند و مي فهمد. همانطور که به فرموده قرآن خود شيطان يک چيز هايي را مي فهمد «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ»(اعراف/27). ولي يک وجهه اش هم رحماني است که تابع مراتب عبادت و بندگي است؛ یعنی انسان به اندازه اي که بندگي مي کند در موقعيتي قرار مي گيرد که نورانيت باطني پيدا می کند و حقايق را می بیند تا فريب یا زمين نخورد؛ و يا دستگيري کند؛ یعنی خداي متعال نوری به او عطا مي کند که همراه با تکليف است.

اما مسأله بعدي مسأله بصيرت نسبت به رويت و زيارت امام عليه السلام است. این مسئله از اسرار است و خيلي فراتر از اين است که انسان چشم و گوشش باز بشود و يک حقايقي را ببيند يا بشنود. اینجا بحث زيارت امام است که حالا يا انسان بتواند در مکاشفه امام را ببيند يا اصلاً در يک مقامي باشد که بتواند ظهور امام را در عوالم مشاهده بکند. این امر تابع مراتب تولي به امام است که شروعش هم از تسليم است. در روايت ابوخالد کابلي در کافي شريف که جزء روايات کليدي در اين زمينه است بیان می شود که شروع، از تسليم است. بعد از تسليم و رسيدن به مقام سلم، تدبير الهي براي تطهير انسان و بعد ظهور امام در قلب مؤمن است. وقتی ظهور امام در قلب مؤمن واقع شد؛ به اندازه ظهورِ امام، انسان مي تواند به زيارت امامش برسد و آن وقت مي تواند با نور امام عالم را ببيند و در عالم، نور امام را مشاهده بکند. اينها برای آن سيری است که شروع آن از تسليم است.

سوال: آیا اینگونه نیست که آنچه انسان در مواجهه با آیات قرآن بدست می آورد این است که انسان در فرآیند ابتلائات رشد می کند؟ ولی شما اصل در سلوک و سیر انسان را با شفاعت معنا می کنید؟

جواب: شفاعت يک مفهوم خصوصي و يک مفهوم عمومي دارد. من از مفهوم عمومي اش استفاده کردم؛ يعني دستگيري و وساطت و هدايت و سير دادن انسان؛ اينها همه شفاعت اند و اگر در اين بستر ابتلاء ما نتوانيم به شفاعت برسيم رشدي واقع نمي شود. امتحان دو طرف دارد و براي اين است که ما به تولي امام و رجوع به امام برسيم؛ بعد از آن سير ما با دستگيري و هدايت امام است و اين هم باید دائمي باشد؛ يعني اين طور نيست که انسان يک مرتبه به امام مي رسد؛ بلکه دائماً ما بايد متمسک باشيم و با امام سير کنيم. این يک مسير کلي است. البته در مباحث آینده در مورد نقش ابتلائات بحث خواهیم کرد.

سوال: در باب آشنایی بیشتر با معرفت امام و امامت کدام کتب تفسیری دیده شود؟

جواب: در تفاسیر، تفسير صافي و برهان و نورالثقلين را مطالعه فرمایید. گرچه اين تفاسير روايي کافي نيست؛ ولي تفاسيري است که اگر به دقت خوانده بشود و چند بار مطالعه بشود ان شاء الله يک نگاه کلي اي بر اساس قرآن و روايت نسبت به امر امامت و شئون امامت پيدا مي شود. مباحثش هم دقت مي خواهد؛ چون بحث قرآن که کتاب الهي و بيان معصوم است و معلم کتاب اين کتاب را در يک افق رفيعي تبيين مي کند؛ که به تکرار و تأمل و توجه و خشوع احتياج دارد تا ان شاء الله يک ابوابي از آن کتاب گشوده بشود.

ارتباط ایمان و قرار گرفتن در مدار ذکر الهی

سوال: بیان شد که بايد مداري طراحي گردد که ما با قرار گرفتن در آن مدار اهل ذکر الله شويم. آیا همه مردم از مؤمن و غير مؤمن با قرار گرفتن در اين مدار اهل ذکر مي گردند؟

جواب: خیر. خداوند يک بيت و خانه ای در عالم قرار داده است که بيت النور است و اگر کسي وارد آن شد، اهل ذکر مي شود؛ ولي همان وارد شدن اصل است. ولايت امام، همان بيت النور و بيت توحيد است؛ ولي ورود به اين بيت خودش نياز به سجده دارد. قرآن می فرماید: «وَ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ»(بقره/58) در روایت وارد شده است که اين باب، باب ولايت است. انسان تا سجده نکند و يال و کوپالش نريزد نمي تواند وارد وادي ولايت بشود. بايد با حالت سجده بروي و اگر سرت را بالا بگيري به مانع برخورد مي کني. انسان باید با حالت سجده در مقابل خليفه خدا قرار بگیرد؛ مانند همان کاري که ملائکه کردند، سجده آنها عبادت نبود و حضرت آدم را عبادت نمي کردند؛ بلکه به تعبير حضرت امير عليه السلام سجده تواضع بود. اگر کسي تواضع نکند به هيچ وجه وارد وادي ولايت نمي شود.

اين طور نيست که غير مومن هم اگر در اين مدار قرار بگيرد اهل ذکر الله مي شود و اصلاً «ايمان» يعني ورود به مدار و بیت ولايت امام. آن مدار و آن بیتی که اگر کسي در آن قرار گرفت اهل الذکر مي شود، بيت ولايت است. ايمان يعني در مدار ولايت قرار گرفتن. اینجا ديگر نمي شود بگويي کافر هم اگر در اين مدار قرار گرفت اهل ذکر مي شود؛ زیرا کافر در مدار ولايت قرار نمي گيرد و اصلاً کفر يعني خروج از مدار ولايت و محبت امام. چنانچه در روایات هم ذکر شده که «حُبُ عَلِيٍ إِيمَانٌ وَ بُغْضُهُ كُفْرٌ»(22) پس نمي شود کسي هم کافر باشد و هم در مدار ولايت الله هم قرار بگيرد.

جریان حاکمیت ایمانی و بهره برداری ایمان توسط ساکنین اجتماع

سوال: قرار گرفتن در نظام و تحت ولایت بودن در آن چه مقدار از انسان سلب اختیار می کند؟ آيا نظام تمدن نوين اسلامي نيز همه افراد تحت ولايتش را فارغ از کفر و ايمان شان آنها را به حداقلي از ايمان و ولايت معصومين مي رساند؟

جواب: اگر جامعه اي ايماني شد و اگر کسي اين ولايت را قبول کرد؛ به اندازه اي که قبول مي کند وارد فضاي ايمان شده است و الا ممکن است يک کسي از نظر جغرافيايي در جامعه مؤمنين باشد ولي از نظر باطني در جامعه کفار باشد. مدار جامعه ايماني و جغرافياي جامعه ايماني جغرافياي انگيزه است نه جغرافياي طبيعي. ممکن است کسي در کاخ فرعون باشد ولي عضو امت حضرت موسي(ع) باشد.

پس واقعاً اگر جامعه ايماني درست شد؛ اين جامعه بستر بندگي است و به اندازه اي که مناسبات اين جامعه را مي پذيرند، ايمان را پذيرفته اند و به همان اندازه هم حرمت پيدا مي کنند. منتها نکته مهم این است که جامعه کفر يک بستري درست مي کند که به هر اندازه اي که آن را مي پذيري به دنيا تعلق پيدا مي کني، زیرا بستر توجه به دنيا است؛ اما روابط و ساختار جامعه مؤمنين بستر توجه به خداي متعال است و به هر ميزان که انسان بپذیرد، وارد مدار ولايت و بندگي مي شود؛ چون بستر بندگي است. در عين حال ممکن است يک کسي در اين بستر بيايد اما عضو اين جامعه نباشد که معنايش اين است که تولي ندارد و فقط از نظر فيزيکي در اين جامعه است. بنابراين صرف حضور فيزيکي در جامعه مؤمنين به معناي پذيرش مناسبات آن جامعه و به معناي مؤمن شدن نيست. به هر ميزاني که قلباً بپذيري؛ به همان ميزان مؤمن مي شوي.

در جامعه کفار نياز و ارضايي تعريف کردند و براي آن نياز و ارضا فناوري ها و تکنولوژي نرم و سختي درست کردند؛ اگر کسي الان به جامعه کفار تولي پيدا کند يعني تکنولوژي آنها را قبول کند و بپذيرد که بايد همين طور زندگي کرد، به همين ميزان ولايت آنها را قبول کرده است. در جامعه ايماني هم همين طور است؛ اگر شما يک جامعه ايماني درست کرديد و کسي آن را قبول کرد، يعني زيبا دانست و تولي و حب پيدا کرد، به همان ميزان صبغه ايمان پيدا مي کند.

نکته اینکه اين صبغه ايمان و کفري که پيدا مي شود گاهي اوقات رنگِ ظاهري است؛ یعنی کسي در لايه هاي ظاهريِ وجودش رنگ کفار را به خودش مي گيرد ولي همين آدم به باطنش که نگاه مي کني «صِبْغَةَ اللَّهِ» دارد. يعني متبري از اينها و متولي به ولايت الله است. اين شخص باطنش مؤمن اما ظاهرش آلوده است؛ اين فرد تطهير مي شود. يک کسي هم به عکس است؛ یعنی باطنش باطن کفر است اما ظاهرش صبغه ايمان دارد؛ اين همان کسي است که ايمانش ايمان مُستَودِع است. رفتار ظاهري اش مؤمنانه است؛ مثلاً نماز مي خواند و روزه مي گيرد و خشوع مي کند و به مسجد مي آيد؛ ولي موقع امتحان، مي شود شمر و مقابل حضرت شمشير مي کشد. بنابراين ممکن است انسان باطن اراده اش صبغه کفر و ظاهر اراده اش صبغه ايمان داشته باشد و بالعکس باطن اراده اش ايماني باشد و ظاهرش در اثر مشارکت با جامعه کفار صبغه کفر بگيرد.

در روایت است که شخصی به حضرت عرض کرد که اگر کسي از دوستان شما گناه کرد ما بگوييم فاسق است؟ حضرت فرمود: بگوييد فاسق العمل است. پرسید آیا از او تبري بجوييم؟ فرمود: از خودش نه از عملش تبری بجوئید؛(23) يعني ممکن است انسان لايه هاي ظاهري اش صبغه کفر پيدا کند ولي باطنش مؤمن است و به عکس ممکن است يک کسي باطنش کفر است اما يک ايمان مُستودع و وديعه داشته باشد. اين بوي عطر از خودش نيست بلکه امانتی در جيب اوست که بعد هم از او مي گيرند.

به همین دلیل در روایت است که حضرت فرمود: دعا کنيد که خدايا! ما را از اهل ایمان عاریه ای قرار نده.(24) یعنی ايمان ما عاريه اي نباشد. اصل این امر و علت آن در حديثي در کتاب شريف علل الشرايع است که آنجا بيان شده که اين دو گوهر با هم اختلاط پيدا کردند. شخصی از معصوم پرسید که آیا مؤمن اين گناه ها را مي کند؟ حضرت فرمودند: خیر. گفت: اما بعضي از دوستان شما از اين گناهان مي کنند؛ حضرت بیان داشتند که اين دو به هم آميخته شدند و اين اختلاط صفات و اعمال را منتقل کرد؛ اما بعد دوباره تفکيک و تجزيه مي شوند.(25) ان شاء الله در بحث فلسفه تاريخ اين مسأله تفکيک جبهه حق و باطل را در ذيل سوره «بينه» خدمتتان ترجمه می کنيم.

نظریه ولایت مطلقه فقیه و زیربنای فکری آن

سوال: نظرتان را در مورد اطلاق ولايت فقيه با دليل بيان کنيد؟

جواب: ما بحث ولایت فقیه و مسائل آن را در جلسات بعدی ان شاء الله بیان خواهیم کرد لکن فی الجمله اشاره می کنیم که اطلاق ممکن است جوری معنی شود که باطل باشد و ممکن است به نحوی معنی شود که حق و صحیح باشد. فقيه در شئوني که براي سرپرستي جامعه مؤمنين در مقابل کفار است، مبسوط اليد است؛ يعني اين طور نيست که به کفار اجازه تصرف در جامعه مؤمنين داده باشند ولي به حاکمِ مؤمنين اجازه تصميم گيري براي مقابله با دستگاه کفر را نداده باشند. در هر زمينه اي که تصميم گيري براي سرپرستي جامعه مؤمنين در مقابل دستگاه کفار لازم است، به فقيه اجازه تصرف و حق حاکميت داده اند. پشتوانه اش هم اين است که بايد به امام اتصال پيدا کند و يک جلوه اي از آن حقيقت ولايت باطني امام در او پيدا بشود؛ اين مبانيِ پشتيبان بحث ولايت فقيه است. آن اطلاقي را که مي شود قبول کرد و مُبَرهن هم هست اين است که خداي متعال در دوران غيبت که ولايت امام عصر عليه السلام از طريق فقها جاري مي شود در شئوني که مربوط به سرپرستي جامعه مؤمنين در مقابل جامعه کفار هست فقيه را مبسوط اليد قرار داده است.

فرض کنيد به کفار اجازه حمله داده شده اما به شما بگويد حق نداريد حکم جهاد بدهيد و این حکم نافذ نيست. چون بحث خون است! اين نمي شود و معنا ندارد که آنها حق داشته باشند که هجومِ همه جانبه به جامعه مؤمنين ببرند، اما چون يک جاهايي مستلزم تصرفات است وليِ مؤمنين در ساماندهي و سازماندهي مبسوط اليد نباشد. بنابراین اذن هر تصرفي که براي سرپرستي جامعه مؤمنين در مقابل جامعه کفار است به فقيه در دوران غيبت داده شده و فقط مسأله امور حسبه مثل اموال غُيَّب و قُصَّر و اينها نيست؛ بلکه دامنه اش همه اموري است که در عرصه حيات اجتماعي مؤمنين براي مديريت جامعه مؤمنين لازم است.

چگونگی استفاده از ابزار مدرن در دوره گذار به سمت تمدن اسلامی

سوال: در زمانه گذار از مدرنيته به تمدن نوين اسلامي چگونگيِ استفاده مؤمن از ابزار و آلات مدرنيته که تکنولوژي است را کمي توضيح دهيد؟

جواب: این سوال مهمی است که ما وقتي در دوران گذار هستيم چطور بايد استفاده کنيم؟ يک استفاده اي را بدنه عمومي جامعه مي کنند؛ یعنی بايد در چارچوبه فقه به اندازه اي که فقيه تجويز مي کند استفاده بکنند و برايشان هم هيچ محذور ندارد. فرض کنيد فقيه مي گويد اگر با اين اصول شما از اين بانک استفاده کنيد، مشروع است. اگر آنها هم با همان اصول استفاده کنند هيچ اشکالي ندارد؛ مثلاً از شرکت هاي سهامي شما با اين ضوابط استفاده کنيد، يعني اگر عموم و بدنه جامعه مؤمنين بر مدار فقه عمل بکنند؛ به همان اندازه که فقه به بلوغ خودش رسيده اين رفتارشان در چارچوب ولايت معصوم است و مطمئن باشيد ايمان شان محفوظ مي ماند؛ البته ممکن است در اثر اين معاشرت يک انتقال هايي صورت بگیرد ولي ايمان شان محفوظ مي ماند.

يک مسأله هم براي کساني است که برنامه ريزي و مديريت مي کنند و در مصدر تصميم گيري براي جامعه هستند و اینکه چطور ما اين امکانات را وارد جامعه مؤمنين کنيم. این جا مسئله سخت تر مي شود. فرض کنيد مي خواهند مواد غذايي یا دارو را از يک کشوري بخرند؛ يک کنترل دقيق علمي مي خواهد که در آزمايشگاه ها بر اساس آن ضوابط، يک علامت استانداردي مي گذارند و آن علامت استاندارد را ثبت مي کنند و بعد هم مي گويند تاريخ مصرفش از اين تاريخ تا اين تاريخ است و در اين شرايطِ دمایی نگه داري کنيد. اگر کسي اين استاندارد را رعايت کرد در اين شرايط هم استفاده کرد معمولاً خيلي کم خطر مي شود. اما آن کسي که مي خواهد استاندارد معين کند دقيقاً با يک شاخصه هاي علمي بايد يک آزمايشگاه کافي براي کنترل اين محصول داشته باشد تا کنترل کند و بگويد اين محصول از نظر بهداشتي ضرر دارد يا ضرر ندارد؛ آن وقت مهر استاندارد بزند. براي جامعه ما که مصرف کننده هستيم همين قدر که رعايت بکنيم و در چارچوبه استاندارد شده مصرف بکنيم في الجمله امنيت مان محفوظ مي ماند؛ ولي آنهايي که مي خواهند استاندارد بکنند ديگر کارشان ساده نيست.

در واقع حکومت باید براي استاندارد کردن محصولات تمدن غرب در شرايط گذار يک دستگاهي درست کند. آن چيزي که ما الان احتياج داريم که خیلی هم جدي است، نرم افزار استاندارد کردن استفاده از تمدن غرب و استحاله آن تمدن درون تمدن خودمان هست. اینکه چگونه استحاله کنيم و از هضم فرهنگ اسلامي عبور بدهيم تا آثار منفي اش کاهش پيدا کند و آرام آرام از بين برود.

تحلیل نگاه جهت داری ابزار مدرن در زاویه نگاه رهبری نظام

سوال: با توجه به اينکه رهبري انقلاب در شرايط حاضر به استفاده از تکنولوژي مدرن در جهت انقلاب اسلامي تصريح فرمودند، چطور جهت مندی ابزار مدرن و تکنولوژی را باید تحلیل کرد؟

جواب: نسبت به تمدن غرب اگر موضع تمدني باشد يعني بخواهيم دنبال ايجاد يک تمدن بر مبناي فرهنگ خودمان باشيم؛ اين موضع نه موضع غرب گرايي و غرب پذيري مطلق است و نه موضع غرب گزيني و خوب و بد کردنِ سطحي است؛ بلکه موضع استحاله تمدن غرب در تمدن اسلامي است. من مواضع رهبري عزيز را در اين چارچوب تحليل مي کنم. چون ايشان قائل به تمدن هستند. بنابراين اگر يک جايي هم مي گويند ما بايد از اين تکنولوژي استفاده کنيم معنايش اين است که در دوران گذار بستر استحاله اين تکنولوژي را بايد فراهم کنيم؛ نه اينکه از تکنولوژي بدون اينکه او را در يک فضاي استحاله قرار بدهيم استفاده کنيم. اين فضاي استحاله، همان فضاي استاندارد است؛ استاندارد کردن استفاده از تمدن غرب، معنايش همان برنامه ريزي براي استحاله و کنترل در مسير استحاله است. من فرمايش ايشان را اين طوري مي فهمم. بنابراين اگر مثلاً فرمودند که «ما در شرايط حاضر استفاده بايد بکنيم»، معنايش اين است که در چارچوبه پيشرفت انقلاب اسلامي به سمت تمدن اسلامي با آن شرایط از امکانات استفاده کنیم.

بر مبناي ايشان ما الان انقلاب اسلامي کرديم و نظام اسلامي هم درست کرديم و بايد به سمت ايجاد دولت اسلامي و بعد هم امت اسلامي و بعد هم تمدن اسلامي برويم. همين طور که حرکت مي کنيم به سمت دولت اسلامي بايد از اين شرايط عالم هم در مسير ايجاد دولت اسلامي استفاده بکنيم؛ يعني اصل، حرکت به سمت دولت اسلامي است و متناسب با رسيدن به دولت اسلامي و امت اسلامي از اين ابزار استفاده کنيم که من آن را تعبير به استحاله مي کنم. البته باید روشن بشود که تفاوت اين رويکرد با غرب گزيني که تکنولوژی آنها را خوب می داند در چیست. تکنولوژي غرب خوب نيست ولي ما بايد در مسير رسيدن به تمدن اسلامي سعي کنيم که اين تمدن و تکنولوژي را استحاله بکنيم و محصولاتش را در بیان دقيق تر تفکيک کنيم.

تحليل کلان بنده اين است که ايشان در مجموع رويکردشان نسبت به تمدن غرب رويکرد پذيرش غرب يا خوب و بد کردنِ سطحي غرب نيست؛ بلکه قائل به تمدن در مقابل تمدن هستند. ولي ما در خلأ زندگي نمي کنيم که حالا روي آن تمدن خط بکشيم. الان شما دور و بر خودتان را نگاه کنيد، اينها مظاهر چيست که شما مي بينيد؟! اين ميکروفوني که من با آن صحبت مي کنم اين صندلي هايي که شما روي آنها نشستيد و یا فضاسازی خاصی که درون این سالن شده است. اینها همه از جای دیگر آمده است. و بدانید که این مجموعه سطح تفاهم ما را تحت الشعاع قرار داده است. اگر همين جلسه ما در مسجد بود خيلي بحث ما سربالا تر بود و خيلي بيشتر با هم تفاهم مي کرديم؛ اين فضا مانع تفاهم ما است.

بنابراین ما الآن در فضاي تمدن غرب محصوريم. حرکت به سمت تمدن اسلامي به واسطه اين جهش عظيمي که بعد از انقلاب اسلامي اتفاق افتاده اقتضاء مي کند که ما يک برنامه براي عبور داشته باشيم که اين برنامه خوب و بد کردن نيست. در این فضا ساده انگاری هم نباید کرد که مثلا در باب تکنولوژی غذایی آنها بگوییم با ذائقه و چشیدن بفهمیم که بدرد ما می خورد یا خیر. در همین داروها می بینید که با اسانس های مختلف تلخ ترین مواد را به خورد انسان می دهند. لذا راه کنترل سم مثلا در مواد غذایی که امتحان کردن آن نیست. لذا ما استاندارد سازی یک دستگاه لازم داریم. اینکه عده ای می گویند تکنولوژي که بد نيست و ساده اندیشی دارند از همین جنس است. مثلا بگوییم هواپیما که بد نیست زیرا می شود با آن در عرض یک ساعت به زیارت امام رضا(ع) رفت. و یا کشتی نیز همینطور و امکان سیر در آب را فراهم کرده است. بعد هم در ادامه چند آیه قرآن هم می خوانند که: «سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ وَ الْفُلْكَ تَجْري فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ»(حج/65).

بنابراين استفاده از تکنولوژي غرب باید بر مبناي پذيرش يک تمدن اسلامي در فضايي که ما درگير با اين تمدن هستيم باشد زیرا ما در خلأ زندگي نمي کنيم. استفاده از تکنولوژي غرب به معناي استاندارد سازيِ استفاده از مظاهر تمدن غرب در مسير حرکت به سمت تمدن اسلامي است. ما ناچار به این امر هستيم. لذا بنده تحليلم نسبت به فرمايشات ايشان اين طور است. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم....

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 200

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 145

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 144

(4) التوحيد (للصدوق)، ص: 152

(5) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 241

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 146

(7) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص: 803

(8) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 14

(9) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 485

(10) علل الشرائع، ج 1، ص: 23

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 423

(12) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 207

(13) تفسير القمي، ج 2، ص: 425

(14) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 432

(15) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج 3، ص: 95

(16) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 243

(17) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 26

(18) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج 1، ص: 217

(19) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج 1، ص: 214

(20) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 412

(21) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 80

(22) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص: 86

(23) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 576

(24) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 73

(25) علل الشرائع، ج 2، ص: 606