نسخه آزمایشی
شنبه, 24 آذر 1397 - Sat, 15 Dec 2018

جلسه هشتم تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی/ تبیین پایگاه حسن و قبح و مسئله اخلاق در حدیث عقل و جهل

متن زیر جلسه هشتم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ 25 آذرماه 95 برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در ابتدا بیان می کنند از مسائل جدی تمدنی مسئله اخلاق و مبنای و فلسفه آن است که حسن و قبح از کجا متولد می شود و چه تحلیلی از اخلاق و فعل اخلاقی در عالم باید داشت. ایشان در جواب از این مسئله به حدیث عقل و جهل می پردازند و اشاره می کنند که مسئله عقل و جهل بحث بر سر طاعت و استکبار در مقابل خداوند بوده است که اخلاق قوای این دو موجود بود برای طاعت یا عصیان بوده است و با تولی و تبری نسبت به این دو موجود است که بقیه سیر در درجات اخلاق برایشان اتفاق می افتد. این دو جریان با تمام قوا در مقابل هم قرار می گیرند و قوای خود را می خواهند در عالم سرایت دهند. مسئله حسن و قبح هم در اخلاق با همین باید تحلیل شود که حسن تناسبات پرستش و طاعت است و ذاتی ورای این مسئله در افعال نیست. در خطبه قاصعه نیز امیرالمومنین این مسئله را بیان کرده اند که جریان الوهیت و عزت الهی است که باید انسان در مقابل آن خاضع باشد و استکبار قبح و بدی این عالم است و بقیه هم از فروع همین جریان است.

طرح مسئله اخلاق و سوالات مهم و مبنایی آن

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و اللعنة علي اعدائهم اجمعين. يكي از بحث هاي ديگر كه در ضمن مجموعه مباحث تمدنی باید به آن توجه کرد و از زواياي مختلف هم مورد بحث و تحقيق بوده، و ما باید به اختصار حتما به آن بپردازیم، بحث مربوط به حوزه اخلاق است؛ که ما با توجه به بحث هاي پيشيني كه طرح کردیم، باید اين مسئله را مورد بازنگري قرار دهيم. يكي از بحث هاي مهمي كه از ديرباز مطرح بوده اين است كه اولاً آيا حسن و قبح اخلاقي و اینکه افعال را خوب و بد می کنیم، اين وصف حسن و قبح، از اوصاف حقيقي اشياء است يا از اوصاف اعتباري؟ اگر از اوصاف حقيقي است آيا حسن و قبح، خوبي و بدي، زشتي و زيبايي هاي اخلاقي، بازگشت به هست و نيست مي كند یا خیر؟ يعني وقتي مي گوييم فلان فعل را بايد انجام داد، یا تعبیر به بايسته و شايسته می کنیم و یا اینکه فلان كار را نبايد انجام داد و باید و نباید اخلاقی درست می کنیم – که باید و نباید اخلاقی غیر از باید و نباید حقوقی است – و مثلا می گوییم دروغگويي بد است؛ راستگويي خوب است؛ بايد راستگو بود؛ بايد عادل بود؛ بايد امانتدار بود؛ نباید ظلم و تعدی کرد، اين بايد و نبايدهای اخلاقي آیا بازگشت به هست و نیست ها می کند و از یک رابطه حقیقی خبر می دهد یا خیر.

بعضي گفته اند که بايسته های اخلاقي، بازگشت به همان مفهوم هست و نيست مي كند. وقتي مي گوييم «فلان فعل بايد انجام بگيرد» يعني مثلاً نسبت به كمال انسان، ضرورت بالغير دارد، راه رسيدن به كمال است. به جاي اينکه بگوييم «بايد»، مي توانيم بگوييم «اين فعل، مقدمه رسيدن به كمال است». بعضي هم معتقدند بايد ها و ضرورت هاي اخلاقي، يك پايگاه ديگري دارند و به هست و نيست هم برنمي گردند. يعني شما نمي توانيد اينها را تبديل كنيد به گزاره هايي از جنس هست و نيست. و لذا معتقدند كه پايگاه ارزش و دانش، دو تاست. شما نمي توانيد ارزش ها را به دانش برگردانيد. البته اینکه ارزش و دانش به هم چطور ارتباط پیدا می کنند بحث دیگری می شود ولی این دیدگاه معتقد است که جنس گزاره هاي ارزشي-اخلاقي که از بايسته هاي اخلاقي بحث مي كند، همان جنس گزاره هايي است كه از واقعيت بحث مي كند، نیست.

از ديرباز هم اين مسئله در حوزه فلسفه اخلاق مطرح بوده و بحث شده است. بعضي معتقد بودند اينها از يك جنس هستند، حداكثر اين است كه حوزه آنها فرق مي كند. در حوزه هست و استِ غيرمقدور، فلسفه و علوم نظري بحث مي كند. در حوزه است و هستِ مقدور، فلسفه و علوم عملي بحث مي كند، مثل علم اخلاق يا مثلاً علم كشورداري و سياست مُدُن. این بحث مهمی است که آثاری هم در اخلاق و فلسفه اخلاق خواهد داشت.

اما اگر ما نظریه دوم را قائل باشیم و بايد ها را غير از هست ها دانستيم و گفتيم جمله «بايد عدالت داشت» يا «عدالت، خوب است»، اين به معناي اينكه داريم از يك وصف عيني مثلِ «اين جسم مثلاً سنگين یا سفید است» خبر مي دهيم، نیست؛ باید بحث دیگری هم بکنیم که پس معنی این گزاره ها چیست و به چه چیزی دلالت می کند؟ آيا این گزاره ها هيچ ما بازائي در واقعيت ندارد؟ گزاره «بايد عادل بود» و اين احساس ضرورت اخلاقي، هيچ پشتوانه واقعي ندارد؟ آیا قرادادی و اعتباریِ محض می شوند؟ اگر عقلِ عملِ ما ادراك مي كند كه مثلاً انسان باید صالح و عادل باشد و نباید ظلم کند، اين ضرورت هاي اخلاقي هيچ ردّ پايي در واقعيت ندارند؟ اگر دارند، ردّ پاي شان كجاست؟

اما بحث ديگري كه بجاست داشته باشیم این است که اصلي ترين گزاره هاي اخلاقي چه چيزهايي هستند؟ اگر ما قائل به حسن و قبح شديم و قبول كرديم كه يك حسن و قبحي در واقعيت هست - به هر معنايي كه تفسير بشود - و صرفا يك امر قراردادي نيست؛ اصلي ترين قضاياي اخلاقي، كدام هستند؟ بعضي فرمودند كه ما يك حسن و قبحي داريم كه اين حسن و قبح، ذاتي اشياء است؛ يك حسن و قبح اقتضائي هم داريم و در مرحله بعد يك حسن و قبحي هم داريم كه تابع اعتبارات است. مثلاً ظلم و عدل، حسن و قبحش ذاتي است؛ عدل ذاتاً حسن است و ظلم ذاتاً قبيح است. ولي بعضي از افعال، اينطور نيستند و حسن و قبح شان اقتضائي است. راستگويي، اقتضاء حسن دارد. كذب، اقتضاء قبح دارد. و بعضي افعال هم اقتضائی ندارند و تابع شرايط هستند. اگر عناوين خوب بر آن عارض بشوند، خوب مي شوند؛ متصف به وصف خوبي مي شوند. و الا اگر عناوينِ ضد ارزشی بر آنها تطبيق بشوند، متصف به قبح مي شوند.

حال سوال این است که آيا ما اصلاً حسن و قبح ذاتي داريم كه فعلي ذاتاً خوب باشد يا ذاتاً بد باشد یا خیر؟ این مسئله نزاع جدی بين اشاعره و معتزله بوده و جای بررسی دارد. و سوال بعدی این است که با توجه به این مسئله اصلی ترین گزاره هاي اخلاقي كدام هستند. در بعضي از مكاتب، اصلي ترين و محوری ترین گزاره علم اخلاق بلکه همه دانش های عملی، حسن عدل و قبح ظلم است. آيا اين درست است يا اینکه اصلي ترين گزاره هاي اخلاقي، گزاره هاي ديگري هستند. و در ادامه سوال باید جواب دهیم که بقيه گزاره هاي اخلاقي، چه نسبتي با این گزاره دارند. آيا از فروع او هستند و اتصاف شان به وصف اخلاقي، يعني ارزشي شدن شان يا ضد ارزشي شدن شان تابع همان عناوين اصلي اند يا خير؟

اما سوال مهم دیگر در این بحث اينكه اخلاق حميده و رذيله؛ سجايا و رذائل اخلاقي، از اموري هستند كه در عالم، به صورت جزيره اي به افراد عطا مي شود؟ یعنی هر شخصي براي خودش مي تواند مستقل از بقيه جامعه و مستقل از نظام آفرينش، متصف به صفت خوب یا بد اخلاقي شود؟ يا اينكه صفات خوب و بد اخلاقي، محور و نظام در عالم دارند. به تعبیر دیگر كساني كه متصف به صفات اخلاقي خوب مي شوند، همه، صفات شان را از يك سرچشمه مي گيرند و آنهايي هم كه متصف به صفات بد اخلاقي مي شوند، صفات شان از يك سرچشمه مي آید. يعني خوبي ها و بدي هاي اخلاقي، بالاصاله مربوط به محور خوبي ها و محور بدي ها هستند. اين هم يك سوال بسیار مهم است.

1- صفات خوب وصف نبی اکرم در پرتو حدیث عقل و جهل و جریان خلقت عقل

بنظر می رسد نگاه صحیح این است كه صفات حميده، از صفاتي هستند كه بالاصاله وصف وجود مقدس نبي اكرم و از قواي وجودي ايشان هستند و خداي متعال اين صفات را به ايشان كرامت كرده است. صفات رذيله هم بالاصاله از صفات و قوای جهل يا دشمنانِ اصلی حضرت هستند. ديگران براي اينكه متصف به صفات حميده يا رذيله بشوند، بايد به تولي و تبري برسند. يعني اگر به تولي به وجود مقدس نبي اكرم برسند و تبري از جهل پيدا بكنند؛ حاصل اين تولي و تبري، پاك شدن از رذائل اخلاقي و اتصاف به صفات حميده است. وبالعكس، اگر كسي تبري از ولات حق – نبی اکرم(ص) و معصومين(ع) - داشت و تولي به اولياء طاغوت پیدا کرد، حاصل اين تولي، در صفات روحي، صفات رذيله خواهد بود.

برای تبیین این نظریه به حدیث عقل و جهل مراجعه می کنیم و بالاجمال توضيح مي دهیم. اين حديث، از غرر احاديثي است كه در كتاب عقل و جهل کافی شریف نقل شده و از احاديثي است كه شروح مستقل هم بر آن نوشته اند. حديث به لحاظ سند، قابل قبول و اعتماد است و مضمونش هم مضمون فوق العاده اي است. اين حديث را سماعة بن مهران نقل مي كند: «قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ فَجَرَى ذِكْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا»(1) سماعه می گوید در محضر امام صادق عليه السلام بودم و جمعي از دوستان حضرت هم حضور داشتند. بحث از عقل و جهل پيش آمد. امام صادق(ع) فرمودند: عقل و لشكرش و جهل و لشكرش را بشناسيد تا هدايت بشويد.

سماعه مي گويد ما به حضرت عرض كرديم «فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا»؛ یعنی ما معارف مان را از شما مي گيريم. معرفت مستقلِ از شما را ما نمي پذيريم. حضرت خودشان شروع كردند و عقل و جهل را توضيح دادند. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ»؛ یعنی فرمودند خداي متعال، خالق عقل است و عقل را از عالم ارواح و از روحانيين آفرید. اول خلق و اول مخلوق الهي، اوست. اين موجود كه اول مخلوق يا اول خلق از روحانيين است را از جانب راست عرش الهي خلق کرد. و خلقت او هم از نور خود خداوند متعال بود. پس عقل، از عالم نور آفريده شده و از وادي نور است.

«فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُكَ خَلْقاً عَظِيماً وَ كَرَّمْتُكَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِي» حضرت در ادامه خلقت عقل فرمودند: خداوند به او دستور داد که ادبار كن؛ روي بگردان. او هم روي برگرداند و اطاعت کرد. بعد به او دستور داد که اقبال کن و روی بیاور. او هم اقبال کرد و اطاعت ورزید. وقتي عقل در این ادبار و اقبال فرمان برداری کرد، خداي متعال به او فرمود تو را خلقِ با عظمتي آفريدم و تو را بر همه ملخوقات و خلق خودم مقدم داشتم. تو را تكريم كردم، كرامتي كه به هيچ مخلوق ديگري ندادم. كرامتي به تو دادم كه اشراف بر همه خلائق پيدا مي كني.

در توضیح این دستور به اقبال و ادبار باید توجه کرد که همه تكاليف ما، به اقبال و ادبار برمي گردد. هر امري به ما مي كنند، يا امر به اقبال به سوي خدا است يا يك نوع ادبار و يک وظيفه اي است كه انسان بايد به سوي مخلوقات برگردد. منتهي آنهايي كه اولياء خدا هستند وقتي هم كه برمي گردند، با فرمان برمي گردند، لذا اين ادبار موجب غفلت از خداي متعال نمي شود. اين تعبير را در دعاي عرفه امام حسين نظر مباركتان هست که حضرت می فرمایند: «إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا»(2) یعنی خدایا تو من را مامور كردي كه به مخلوقات و آثار تو رجوع كنم؛ من را به سوي خودت برگردان درحاليكه در پوشش نورِ تو باشم و برخوردار از آن هدايت خاصی كه از آنِ مستبصرين است. خدایا من را مامور كردي به مخلوقات و آثار رجوع كنم؛ من را به گونه اي در پوشش نور خودت، هدايت خودت قرار بده كه وقتي برمي گردم، همان طوري كه از سوي تو به جانب مخلوقات رفتم، همانطور به سوی تو برگردم. مگر چطور از جانب خدا رجوع رخ داده است؟ «مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا» یعنی خدایا جوری باشم که سِرّ من، هيچ وقت نظرش از تو به سمت مخلوقات برنگشته باشد. هميشه سرّم با تو باشد و هيچ وقت به مخلوقات، اعتماد و اتكاء نكنم. پس همه تكاليف ما همين دو کلمه است؛ يا ادبار است يا اقبال و عقل در هر دو زمينه، اطاعت خداي متعال را كرده است.

خلقت جهل و ادبار و استکبار او

در ادامه حضرت به خلقت جهل اشاره می کنند که: «ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً» یعنی خداي متعال جهل را از درياي شور و ظلمانی آفريد. این تعابیر نیاز به معنا کردن دارد که شوری و ظلمت به چه معناست. لکن آنچه روشن این است که جهل مخلوقی است که خدا او را آفريده و حكمتي هم در خلقتش بوده که از بحر اجاج و ظلمانی است. اين به معناي اين نيست كه اين مخلوق، ابتدائاً بد است بلکه اين هم مخلوق خداست و مي تواند مبدأ يك خيراتي هم باشد.

خدا به او هم دستور داد که: «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ يُقْبِلْ» یعنی ابتدا به او فرمان به ادبار داد كه روي بگردان، به دنبال اين امر رفت ولی بعد به او دستور به اقبال دادند که دیگر برنگشت به طرف خداي متعال؛ او ادبار به حضرت حق داشت و مراجعه نکرد. این مسئله مهمی است. در باب بعضي انبياء قرآن می فرماید ایشان اوّاب بودند. «اوّاب» را اینطور معنا کرده اند که این فرد رجوع مکرر به سمت خدای متعال داشت. به زنبور عسل مي گويند «اوّاب» زیرا وقتي مي رود به نخلستان و شيره گل را برداشت می کند، برمي گردد و توقفی ندارد. مكرر رجوع دارد. اين رفت و برگشت، رسم «اوّابين» است. جهل، اينطوري نبود. وقتي بهش فرمان ادبار دادند، رفت و ديگر برنگشت. لذا خدای متعال به او فرمود: «فَقَالَ لَهُ اسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَهُ»؛ یعنی استکبار کردی و كبريايي براي خودت به حساب آوردي لذا او را لعن كرد.

جریان خلقت جنود و درگیری عقل و جهل

حضرت در ادامه می فرمایند: «ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَكْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ فَقَالَ الْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِي بِهِ فَأَعْطِنِي مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَيْتَهُ فَقَالَ نَعَمْ فَإِنْ عَصَيْتَ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْرَجْتُكَ وَ جُنْدَكَ مِنْ رَحْمَتِي قَالَ قَدْ رَضِيتُ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً»؛ خداوند براي عقل 75 لشكر آفريد که با آن قوا، بندگي كند. وقتي جهل مشاهده كرد که خدا چه کرامتی برای عقل قرار داده است و قوا برایش آفریده و به او عطا کرده است، عداوت او را در باطن خودش، پنهان كرد و به خداي متعال عرضه داشت، او را مورد كرامت خودت قرار دادي و تقويت كردي. من خلقی مثل او هستم و ضد او قرار دارم درحالیکه توانايي هاي لازم را براي مقابله با او ندارم؛ مِثل همان قوا را به من هم بده. خداي متعال فرمود من تو را كمك مي كنم اما اگر معصيت بكني، تو را و همه قوايت را از وادي رحمت خودم بيرون مي برم که همان رحمت رحیمیه خداوند است. او هم این شرط را پذیرفت و 75 لشکر برای او هم خلق شد.

باید توجه کرد که بحث هاي مربوط به عوالم خلقتِ اين دو موجود و نیز حقیقت اقبال و ادبار، بايد در جاي خود مفصل دقت شود. و نکته مهم دیگر در این روایت این است که اگر فرمود خلقت جهل از «الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً» بودده است، به معني شرّ بودنِ اصل خلقت نيست. بلكه او هم خلق خداست و تكليفي هم كه به اين دو شده، تكليف يكسان نيست. هر كدام، تكليف خودشان را دارند. هرکدام در ظرف وجودی خودش، مامور به ادبار و اقبال است. تكليف عقل را از جهل نمي خواهند. هرکدام هم در حوزه تكليف خودش، صاحب اختيار و توانايي و مسئوليت است. عقل در حوزه خودش، خضوع محض كرده ولی جهل در حوزه خودش، استكبار نسبت به حضرت حق داشته و مخالفت با فرمان كرده است. و باید توجه کرد که این جهل بود که بناي عداوت را گذاشته است؛ بنا نبود درگيري و تضادي بين اين دو تا باشد. ولی جهل بدون ضرورت، اساس را بر درگيري، دعوا و نزاع گذاشت.

پس خداي متعال هر دو را هم تقويت كرده، و به آنها قوايي داده است که از این روایت بدست می آید این است که وصف اصلی جهل، در این صفات، تخلف از فرمان خدا و استکبار است. این همان نکته ای است که در جواب سوال بعدی باید دنبال کنیم که اصلي ترين فضيلت اخلاقي، تواضع و خشوع در مقابل خداي متعال است و اصلي ترين رذيله اخلاقي، خروج از بندگي و استكبار است؛ نه عدل و ظلم. يعني عبوديت و استكبار، دو صفت اصلي اخلاقي هستند. اخلاق را بايد بر محور بندگي و عصيان معنا كرد، نه بر محور عدل و ظلم.

در ادامه روایت حضرت این جنودی که به عقل و جهل داده شده است را برمی شمرند. «الْخَيْرُ وَ هُوَ وَزِيرُ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِيرُ الْجَهْلِ» خداي متعال خير را وزير عقل قرار داد، شرّ را وزير جهل. «وَ الْإِيمَانُ وَ ضِدَّهُ الْكُفْرَ وَ التَّصْدِيقُ وَ ضِدَّهُ الْجُحُودَ». حضرت يكي يكي اين صفات را می شمردند؛ رجاء و قنوط، عدل و جور، رضاء و سخط، شكر و كفران، طمع و يأس، توكل و حرص، رأفت و قَسوت، رحمت و غضب، فهم و حمق، و عفت و تهتک، زهد و رغبت. رفق و حزن، علم و جهل. یعنی از قوای جهل، جهل در مقابل علم است. اگر شیطان را جهل بگیریم، از جنود او جهل است که مقصود حقیقتی در مقابل علم است. و تا آخر این صفات را حضرت برمی شمرند.

ارتباط عقل و جهل با نبی اکرم(ص) و طریق رسیدن به صفات عقل و مجانبه جهل

سوال مهم اینکه اين عقل و جهل كيستند؟ این سوال بحث هاي پردامنه اي دارد. عقل، در نظر شرّاح اين حديث، معمولا به حقيقت وجود مقدس نبي اكرم تفسير شده؛ كه البته بنظر می رسد يکي از مقامات وجودي ايشان است. معمولاً هم به اين حديث تمسک كردند كه «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي»(3) و این را کنار اول خلق که عقل است قرار داده اند و بر هم تطبیق کرده اند. البته با بررسی دقیق شاید عین حقیقت حضرت نبوده بلکه از قوای ایشان باشد. بنابراین عقل در اين حديث، به نبي اكرم تفسير شده و يكي از مقامات وجودي ايشان است كه خداي متعال براي ايشان خلق كرده و به او قوا و جنودي داده است. جهل هم به ابليس و به تعبير بزرگان ابليس الابالسه، رئيس شياطين تفسير شده است. حال اینکه شيطان انسي يا جني حضرت است را خودتان تعقيب بفرماييد؛ چون انبياء و نبي اكرم، هم شياطين انس و هم شياطين جن دارند. پس خداي متعال صفات عقل را به وجود مقدس نبي اكرم داد كه حقيقت عقل است و صفات جهل را هم به دشمن حضرت داد و براي او خلق کرد كه از او در اين روايت تعبير به جهل شده و با اين خصوصيت معرفي شده است.

بعد حضرت مي فرمايند: «فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ» اين 75 صفت از جنود و قوای عقل و صفات و قوايِ بندگي هستند و عقل با اين قوا در عالم كار مي كند و طاعت و بندگي خدا را بسط مي دهد. صفات اخلاقي در سه دسته به كمال خودش مي رسد: در نبي، وصي نبي و مومني است كه ممتحن است؛ یعنی صفت آنهايي است كه تحمل ولايت مي كنند چنانچه در روایات هم فرمودند: «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ»(4) البته در حدیث عقل و جهل ملك را نگفته، چون موضوع نبوده، بلکه موضوع بحث عالم انساني است. اوصياء انبياء هم جزو همان كساني هستند كه حامل ولايت هستند، و این شرط وصايتِ انبياء است. بنابراين كساني كه تحمل ولايت مي كنند، عبد ممتحن يا نبي مرسل يا وصي نبي هستند كه همه 75 صفت در آنها به كمال مي رسد. و این تعبیر «سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا» هم نشان می دهد که این سه دسته از موالی حضرات هستند. لذا سه دسته انبياء و اوصياء و عباد ممتحن، که از شیعیان حضرات هستند، همه صفات در آنها به كمال مي رسد و ظهور پيدا مي كند.

«وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ»؛ اما بقيه مومنين و شیعیان خالي از اين نيستند كه بعضي از صفات نوراني در آنها هست تا به مرحله كمال ايمان برسند و از جنود جهل پاك بشوند؛ یعنی تا منقاي از جنود جهل نشوند و صفات جهل از آنها دور نشود و به نحو كامل از صفات جهل پاك نشوند، به اندازه اي كه صفات جهل در آنها هست، صفات عقل در آنها ناقص است. اگر مومن به كمال ايمان رسید و از جنود جهل هم پاك شده و به طهارت از جنود جهل رسيد؛ آن وقت در درجه عالي قرار می گیرد؛ و الا تا به آن مرحله كمال ايمان و نقاوت نرسيده، در درجه انبياء قرار نمي گيرد و همه صفات، در او ظهور پيدا نمي كنند.

اما مومن چطور مي تواند به اين مقام برسد؟ به اينكه عقل و جنودش را بشناسد. استكمال انسان و پاك شدن، اینگونه حاصل مي شود كه عقل و جنودش را بشناسد. اين معرفت موجب مي شود كه كمال ايمان در انسان واقع بشود؛ و به مجانبه جهل و جنودش برسد؛ که همان تبري است؛ یعنی فاصله گرفته و مجانبه داشته باشد و خود را از جهل جدا کند. «مجانبه» يعني جهل يك طرف، او هم يك طرف. آن وقت به كمال مي رسد. بنابراين درك صفات حميده، به معرفت عقل و جنود آن است.

اين معرفت هم به معناي معرفت ذهني نيست. در روایت فرمودند: «إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ»(5) این از جنس حقيقت معرفت بالنورانيه است. مقامِ معرفتِ حقيقتِ عقل، بعد از تسليم، به انسان داده مي شود؛ حتي در روايت بیان شده است که این معرفت بعد از تصديق است؛ یعنی اول تصديق بعد تسليم و بعد معرفت است. بنابراين اين معرفت، از آن جنس معرفت است. اگر كسي به معرفت عقل و جنودش رسيد و مجانبه با جهل و جنودش پيدا كرد، به طوری که جهل و جنودش، يك جانب و او هم يك جانب باشد كه همان تبري است و عقل در او كامل شد؛ آن وقت صفات عقل به نحو كمال در او ظهور پيدا مي كند. و البته روشن است که این معرفتی که در پایان روایت بیان شده بود «وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ» غير از آن معرفتي است كه در اول حديث بود «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا». آن معرفت، شامل جهل هم شده بود در حالي كه اينجا بايد مجانبت از جهل داشت. آن معرفت يعني آدم همين يك فهمي داشته باشد كه مقدمه تبري نسبت به جهل باشد.

تبیین جریان تولی و تبری برای تجلی صفات در انسان

بر اساس اين حديث همه صفات كمال را خداي متعال به آن عبد مطلق خودش که وجود مقدس نبي اكرم هستند، عطا كرده است. آن صفات كمال، برای او و صفات ظلماني هم برای جهل است که ابليس الابالسه و رئيس شياطين و دشمن حضرت است. در ديگران، اين صفات مستقل خلق نمي شود؛ یعنی هيچ كس مستقلاً به صفت يقين و توكل و رضا و ايمان و خير و شكر و امثال اينها نمي رسد. اينها به كسي عطا مي شود كه تحمل ولايت بکند. به اندازه اي كه اين دو امر در آنها پيدا مي شود: يكي معرفت عقل و جنودش كه یک معرفت ذهني نيست بلكه معرفتي است كه بعد از تسليم و تصديق به دست مي آيد؛ و ديگري مجانبه جهل و تبري از جهل است. اگر كسي از شيطان و قوايش تبري بجويد و متولي به عقل باشد و به معرفت عقل و جنود عقل برسد؛ آن وقت صفات عقل به او عطا مي شود. صفات حقيقي كريمه، صفات نوراني و صفات خير، در واقع صفات وجود مقدس نبي اكرم و ادامه وجودي ايشان و قواي ملحق به ايشان هستند؛ با ايشان، بندگي در عالم بسط پيدا مي كند. ديگران به اندازه اي كه به معرفت حضرت و قواي او مي رسند، اين صفات در آنها ظهور پيدا مي كند؛ مثل شعاع خورشيد كه در خانه هاي مختلف، ظهور پيدا مي كند؛ همانطور که خورشيد در موقف خودش هست ولي شعاع و پرتو اش در موجوداتِ اين منظومه جاري مي شود، اگر كسي به حضرت تولي داشت؛ به ميزان تولي و معرفت و به ميزان مجانبه و فاصله گرفتن و دور شدن و تبري از جهل و جنودش، به صفات عقل مي رسد. در واقع راه رسيدن به صفات كريمه هم تولي و تبري است، معرفت و مجانبت است. از طريق معرفت عقل و جنودش و مجانبه از جهل و جنوش است که صفات عقل و صفات نوراني در انسان، كامل مي شود. اصل اين صفات، به حضرت و به عقل عطا شده و ما هم به اندازه اي كه متولي به حضرت باشيم، اين صفات به ما داده مي شود.

آنهايي هم كه در آن طرف هستند و اصلاً تولي به حضرت ندارند و اهل دشمني با حضرت هستند، به اندازه اي كه از حضرت فاصله مي گيرند، و به جهل نزديك مي شوند و تحت پوشش جهل قرار مي گيرند، به همان اندازه، صفات ظلماني به آنها داده مي شود. مضمون اين آيه شریفه «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/257)؛ هم همین است؛ یعنی إخراج از ظلمات به سمت نور، با ولايت الله است كه اين ولايت با ولایت رسول و ائمه محقق و جاری می شود. «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون»(مائده/55). ولایت خداوند برای سیر در درجات نور و رسیدن به این صفات نورانی بوسیله نبی مکرم اسلام و حضرات معصومین است. این ولایتی برای نورانی کردن است که قسمتی از آن ایجاد این صفات در مومن است. این خصوصیت وادی ولایت حقه است که اگر كسي تحت آن ولايت قرار گرفت، صفات نوراني در او پيدا مي شود.

قرآن کریم هم با همین ویژگی به ما معرفی شده است. «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(ابراهیم/1) اين كتاب، كتابي است كه صفات كريمه، از طريق او به انسان عطا مي شود؛ «هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ»(یونس/57) اين رحمت، همين صفات است. كمال، از شئون رحمت رحيميه خدا است و اين كتابي است كه خداي متعال به پيغمبر عطا كرده تا «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» باشد. پس سير مومنين در وادي نور، به واسطه وجود مقدس نبي اكرم است كه يكي از آنها هم اتصاف به صفات حميده است. كساني متصف به صفات حميده مي شوند و صفات نبي اكرم در آنها ظهور پيدا مي كند و به اندازه ظرف وجودي خودشان به آنها عطا مي شود كه اهل معرفت به عقل و جنودش و اهل مجانبه از جهل هستند؛ اهل تولي و تبري و اهل تسليم و تصديق عقل و اهل تبري از جهل هستند.

خلاصه اینکه اولا: صفات نوراني و صفات ظلماني، اين طور نيست كه به هر كسي مستقلاً داده بشود. صفات نوراني، برای عقل و صفات ظلماني، برای جهل است. صفات نوراني اي كه برای عقل است؛ در همه مومنين با يك نسبتي هست ولي در سه دسته یعنی آنهايي كه تحمل ولايت مي كنند، 75 صفت کاملا پيدا مي شود: آنها انبياء و اوصياء و عباد ممتحن هستند.

و ثانیا: طريق رسيدن به صفات نوراني هم «بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ» يعني تولي و تبري، اصل در تخلق به اخلاق حميده مي شود. ميدان جهاد اكبر هم همين همين تولي و تبري است؛ يعني در عالَم، عقل، فعال است و جهل هم فعال است. او دنبال درگيري با عقل و گسترش ميدان تصرف خودش است. ما هم مختار هستيم و مي توانيم تحت ولايت جهل قرار بگيريم، «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»؛ و یا مي توانيم تحت هدايت عقل قرار بگيريم، «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ». اگر تحت ولايت عقل قرار گرفتيم و تحمل كرديم؛ به ميزان تحمل ما و به ميزان تبري و تطهير از صفات رذيله، به ما صفات كريمه را مي دهند. اصل پاك شدن از صفات رذیله، به تبري و مجانبه از جهل و جنودش و تبري از دستگاه مقابل است. اصل و مبناي اتصاف به صفات حميده، تحمل ولايت حضرت است.

صفات كريمه، قوايي هستند كه به عقل به لحاظ بندگي اي كه انجام داده است، اعطاء شده است. قوايي هستند كه آن عبد الهي به اينها متصف شده و قواي بندگي هستند. حضرت با اينها بندگي مي كند و بندگي را بسط مي دهد. اگر كسي از جبهه مقابل مجانبه كرد و به معرفت عقل و جنودش رسيد، آن صفات در او ظهور پيدا مي كند و با اين صفات، خدا را بندگي مي كند. آدمي كه توكل در قلبش آمد؛ يقين و رضا و تسليم و زهد در قلبش آمد؛ صادق بود، جواد و اهل سخاوت بود، با اين قوا خدا را بندگي مي كند. در واقع اين قوا، قواي نبي اكرم و قواي طاعت هستند که بنده، با اين قوا بندگي مي كند. لذا در روایات هم فرمودند «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ»(6)

از طرف دیگر اگر كسي از حضرت مجانبت جست و در ميدان جهاد اكبرش، از حضرت فاصله گرفت و به طرف جهل رفت، صفات جهل در او ظهور پيدا مي كند و ظلماني مي شود؛ «يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» كه يكي از اين ظلمات هم صفات رذيله است. در واقع اگر خوب دقت بشود، در حوزه روح و قلب ما و در حوزه وجودي ما، يا بسط نور نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و يا ظلمت جهل واقع مي شود؛ ما يا به جهل و يا به حضرت ملحق مي شويم. اگر ملحق به حضرت شديم، در واقع با قواي حضرت بندگي مي كنيم و آن قوا در ما ظهور پيدا مي كند. اگر هم به جهل ملحق شديم، قواي جهل در ما ظهور پيدا مي كند.

در علم اخلاق از «تخليه» از صفات رذيله صحبت مي شود؛ تخليه، همان مجانبت از جهل است؛ يعني در ميدان جهاد اكبر اگر کسي مجانبه كرد و نگذاشت قواي شيطان بر انسان مسلط بشود، او خودش را از صفات جهل تخليه كرده است. و نیز از «تحلیه» و آراسته شدن و محلّي شدن به صفات كريمه هم بحث می شود که حقیقت این معنا هم اين است كه انسان به معرفت و تولی تام به عقل و جنودش برسد؛ یعنی عبد ممتحن يا نبي مرسل يا وصي باشد.

2- بررسی اصل حسن و قبح اعمال

اما بحث ديگر اين است كه اصلي ترين صفات چه هستند؟ اولاً آيا واقعاً ما در علم اخلاق چيزي به نام حسن و قبح ذاتي داريم؟! یعنی يك اموري ذاتاً خوب باشند و يك اموري هم ذاتا بد باشند؟! از ديرباز اين بحث مطرح بوده است. بعضي قائل به حسن و قبح ذاتي بودند و معروف است که معتزله اين طور بودند؛ اماميه هم همين مبنا را قبول كردند كه يك سلسله افعال ذاتاً حسن هستند و يك سلسله افعال ذاتاً قبيح هستند. در مقابل اين حسن و قبح ذاتي، اشاعره قائل بودند كه حسن و قبح به جعل الهي بازگشت مي كند؛ یعنی اگر خداي متعال به چيزي فرمان بدهد؛ چون او فرمان داده است، متصف به حسن مي شود و اگر نهي بكند، متصف به قبح مي شود. يعني اگر خداي متعال به ظلم دستور بدهد، ظلم حسن مي شود و اگر به عدل دستور بدهد، عدل قبيح مي شود.

از بين اين دو مبنا طبيعي است كه عدليه و به تبع اماميه قبول كردند كه ما حسن و قبح ذاتي داريم؛ يعني يك سلسله افعال، با صرف نظر از امر و نهي الهي، متصف به حسن و قبح اخلاقي مي شوند و خداي متعال به آنچه حسن است دستور مي دهد، از آنچه قبيح است منع مي كند. قرآن می فرماید «إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ»(اعراف/33)، «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ»(نحل/90). نه اينكه خداي متعال در رتبه قبل از فرمان، ناظر به هيچ ملاكي نيست؛ بلكه يك سلسله افعال خوب و يك سلسله افعال بد هستند و خداي متعال به خوب ها امر و از بد ها نهي مي كند. نه اينكه حسن و قبح اخلاقي، بعد از امر و نهي پيدا شود. اين مبناي معتزله بود و اماميه هم همين را به يك معنا قبول كردند. ولي يك اصلاًحاتي نياز دارد و نظر خیلی از اماميه هم همين است كه ما حسن و قبح ذاتي به اين معنا نداريم كه عدل ذاتاً خوب باشد يا يك سلسله افعالي ذاتاً یعنی در مرحله ذات خوب باشند، و ما ملزم به آن خوبي ها باشيم. و يك سلسله افعال بد باشند و ما ملزم به ترك آن بدي ها باشيم و نسبت به اقتضاء ذاتي اشياء الزام داشته باشيم.

بعضي گفته اند اين فقط در عدل و ظلم است و بعضي مثل مرحوم شهيد صدر توسعه مي دهند و مي گويند: يك سلسله افعال ديگر هم داريم كه حسن ذاتي يا قبح ذاتي دارند: مثل اداء امانت و خيانت در امانت. اين طور نيست كه حسن و قبح فقط به عدل و ظلم برگردد و هر فعل ديگري اگر تحت عنوان عدل بود خوب باشد و تحت عنوان ظلم بود بد باشد؛ و فقط حسن و قبح عدل و ظلم برای ذات خودشان باشد و بقيه، حسن و قبح شان به تبع عنوان عدل و ظلم باشد. بلکه دايره حسن و قبح ذاتي، وسيعتر از عدل و ظلم است. يك سلسله افعال ديگری هم داريم كه ذاتاً خوب هستند، و يك سلسله افعال اخلاقي ديگری داريم كه ذاتاً ضد اخلاق و بد هستند.

من يك نقد كلي به اين نظریه دارم و آن اين است كه اگر شما قائل به حسن و قبح ذاتي شديد بخصوص اگر او را توسعه داديد به اينكه يك افعال و اموري ذاتاً خوب هستند و ما ملزم به انجام آنها هستيم و يك افعالي ذاتاً بد هستند و ما ملزم به ترك آنها هستيم؛ چون به لحاظ اقتضاء ذات شان اينها خوب و آنها بد هستند، اين لازمه اش اين مي شود كه شما خدايگان متعددي پيدا بكنيد و ملتزم به آلهه شوید. اله يعني اگر يك امري به گونه اي است كه من نسبت به اقتضاء او ملزم هستم، و بايد رعايت كنم؛ این مي شود خدا. اگر گفتيد عدل، يك صفتي دارد به نام خوبي و اين صفت برای ذات خودش است و من هم ملزم به رعايت او هستم و بايد حدودش را رعايت بكنم؛ خب او مي شود اله، و من بنده مي شوم. ظلم هم همين طور؛ يك اقتضاء ذاتي دارد، و من ملزم هستم به اينكه آن را ترك بكنم؛ پس او مي شود اله. هرچه دايره اش را بيشتر توسعه بدهيد، آلهه بيشتر مي شود.

ما يك اله بيشتر نداريم، که ملزم به طاعت او و ترك معصيت او هستيم «لا اله الا الله». ملزم به پرستش او و خروج از استكبار در مقابل او هستيم. و لذا به گمان بنده حسن و قبح ذاتي هم به اين معنا نداريم كه ذاتاً خوب يا ذاتاً بد باشند. اصلاً اين طوري نيست. اشياء براي خودشان در عرض خداي متعال ذاتي ندارند تا اتصاف به حسن و قبح ذاتي پيدا بكنند. البته حسن و قبح، اعتباري و قراردادي و بعدَ الامر هم نيست؛ ولي معنايش هم اين نيست كه ذاتِ يك سلسله اشياء، داراي يك اقتضائاتي است که جداي از طاعت و استكبار است؛ بلكه آنچه كه هست اين است که ما اختيار داريم. اصل اختيار ما هم به اين برمي گردد که «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»(بقره/256). ما نسبت به طاعت خداي متعال و استكبار نسبت به خداي متعال، مختار هستيم. و اين اختياري كه ما نسبت به طاعت و استكبار داريم، پايگاه خير و شر اخلاقي است. اطاعت كنيم، خير است؛ و معصيت كنيم، شرّ است. ما ملزم به يك اله و طاعت او و ترك معصيت او و خضوع و تذلل در مقابل او و ترك استكبار هستيم. هيچ چيز ديگري نيست كه ما ملزم به او باشيم؛ و الا اگر شما براي اشياء، ذواتي قائل شوید كه ما بايد به اقتضاء آن ذات عمل كنيم، فرق خدا با او چه مي شود؟!

اینکه بعضي گفتند حُسن از صفات واقعي است، و قبح هم از صفات واقعي است. ولو از جنس صفات طبيعي، مثل رنگ و وزن و حجم و اينها نيست؛ ولي آن هم يك صفتي است. وقتي مي گوييم دروغ بد است، اداي امانت خوب است، خيانت به امانت بد است، راستگويي خوب است؛ اينها هم يک صفات واقعي هستند و در متن واقع، صفت خوبي و بدي هست. خب اگر بنا باشد كه يک صفات خوبي در واقع باشد و ما به اين صفات خوب ملزم باشيم، لازمه اش اين است كه ما ملزم به آلهه متعددي باشيم.

ما يك اله بيشتر نداريم، که ملزم به طاعت و ترک معصيت او هستيم. همه حسن و قبح اخلاقي هم همين جا درست مي شود: چه چيزي خوب است؟ طاعت خداي متعال؛ چه چيزي بد است؟ معصيت خداي متعال. خير و شری که اينجا ما قبول داريم، تابع امر و نهي نيست؛ بلکه تابع خود حضرت حق است. تواضع در مقابل او خوب است، سجده در مقابل او خوب است، معصيت او بد است؛ حتي اگر خداي متعال دستور به معصيت داد، اگر كسي سوال بكند مثلاً حالا اين خوب مي شود يا بد؟ مي گوييم: اگر دستور داد، مي شود طاعت و از عنوان معصيت بودن بيرون مي رود. پايگاهش هم در قبل از امر و نهي است. طاعت خداي متعال، خضوع در مقابل خود حضرت حق، تواضع در مقابل خود حضرت حق، خوب است. استكبار در مقابل خداي متعال، بد است. هيچ چیزي هم غير از اين نيست.

بنابراین اولاً حسن و قبح از ذاتيِ به آن معنا بيرون مي رود؛ و اینكه ما يك افعالي داريم ذاتاً خوب هستند، ذاتاً بد هستند، چه خدا باشد چه خدا نباشد! اين طور نيست. فرض كنيد اگر خداي متعال هم نباشد، عدل خوب است و ظلم بد است. اصلاً اين طور نيست. اگر اله را برداشتي، اصلاً خوبي و بدي بي معنا مي شود؛ همه، ذيل الوهيت معنا مي شوند. اگر شما خدا را از عالم برداريد و خوب و بد تعريف كنيد؛ که چه چیزي خوب یا بد است، هيچ چيز خوب نيست، و هیچ چیز هم بد نيست، اگر الهي در عالم نباشد.

اين حسن و قبح اخلاقي كه از اوصاف اخلاقيِ عبد است به تناسب با خداي متعال برمي گردد. نسبتي كه ما با خداي متعال برقرار مي كنيم، يا نسبت استكبار است يا نسبت خضوع؛ يا نسبت طاعت است يا نسبت معصيت؛ يا نسبت عبادت است يا نسبت استكبار. نسبت استكبار و طغيان و تعزز در مقابل خداي متعال، بد است. اگر رابطه ما رابطه عبوديت و خشوع و تواضع و تذلل و بندگي و اطاعت بود، خوب است؛ و الا اگر شما اله را برداريد، حسن و قبح اخلاقي يعني چه؟!

سوال: اين کساني كه اعتقاد پيدا کردند به اينکه حسن و قبح ذاتي وجود دارد، نگاه بالادستي مثل شما نداشتند. مثلاً فرض کنيد کسي که اعتقادي به اله نداشت، اعتقادي به خدا ندارد، ولی کار خوب انجام می دهد. همه انسان ها کار او را تایید می کنند.

جواب: عرض بنده این است که اگر خدا را برداريد، اصلاً حسن و قبح بي معنا مي شود. اخلاق انساني، بي معنا است. هر كاري دلش مي خواهد، بكند. چرا كار خوب مي كند؟! تایید دیگرا هم ارزشی ندارد و پایگاه حقیقی در عالم نیست. اگر واقعاً خدا نيست، چه كسي گفته حق ديگران را بردن بد است؟! اصلاً حق ديگران يعني چه؟ اگر الهي نيست، پايگاه حق كجا است؟ چرا او بر من حق داشته باشد؟ شما اله را برداريد، من مي گويم حق از كجا آمده؟! حق من اين است که به او ظلم كنم. حق من اين است كه او را زيردست خودم قرار بدهم، او برده من باشد. حق من است. چرا حق من نيست؟ شما خدا را برداريد؛ منهاي حضرت حق، نه حق و باطل معنا مي شود، نه عدل و ظلم معنا مي شود، نه حسن و قبح معنا مي شود.

تبیین جایگاه فطرت و وجدان در مسئله حسن و قبح

سوال: بحث فطريات چه مي شود؟

جواب: فطريات هم به خاطر اين است كه ما فطرت مان فطرت توحيدي است. اله هست، تناسبات بندگيِ خداي متعال در فطرت ما است. نه اينكه منهاي اله، حسن و قبحي داريم. عدل، خوب است؛ مي گويم: اگر خدا نيست، عدل اصلاً چيست؟ شما اله را برداريد، عدل معنا كنيد، ظلم معنا كنيد. يعني چه؟! حق و باطل را بدون اله معنا كنيد. اصلاً بي معنا است. يک زمانی ما بحث حق و باطل با دوستان دانشگاه حقوق داشتيم، من به اساتيدشان عرض كردم که «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(نور/35)؛ شما خدا را برداريد، مثل این است که اين چراغ را خاموش كنيد؛ در تاريكي، حق و باطل چيست؟! در حقوق هم همين طور است. حق و باطلي كه در حقوق است و اصلاً همه حسن و قبح اخلاقي، بي معنا مي شود. بد است كه انسان حق ديگران را رعایت نکند؛ اما اصلاً حق ديگران يعني چه؟! اگر خدا نيست ظلم يعني چه؟!

سوال: بطور مثال در خصوص محبت مادر نسبت به بچه؛ اگر اين محبت را برداريم، مي گويند مثلاً كار خوبي نيست. مادری بین مردم یک معنایی دارد. هیچ کس تایید نمی کند که مادر نسبت به فرزند مادری نکند.

جواب: چرا؟ چرا خوب نيست؟ اگر مادری نکند مگر چه اتفاقی می افتد؟ اینکه مردم می گویند چه اهمیتی دارد؟ پایگاهی برای این حسن و قبح نیست. حرف بقیه بيخود است. من هم يكي، خودم مقابل همه هستم. چه كسي گفته من به حرف و ادراك ديگران ملزم باشم؟! پايگاه ندارد. شما اله را برداريد با آن معنا كه كسي همه صفات جلال و جمال را دارد و ما نسبت به صفات جلال و جمال او مضطريم؛ شما اين واجديت اسماء حسني و اضطرار ما را نسبت به او برداريد، بعد حسن و قبح اخلاقي درست كنيد! حسن و قبح اخلاقي چيست؟! لذا عرض بنده اين است که چون توحيد هست، در متن عالم پايگاه اخلاق، يك پايگاه بيشتر نيست؛ «وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ»(زخرف/84). و البته آنهايي كه از توحيد روي برمي گردانند، باز هم بر اساس اله شان حسن و قبح را تعريف مي كنند. اگر تعلق در انسان صفر بشود، حسن و قبح هم صفر مي شود. آنها هم بر پايه تعلق شان، حكم به حسن و قبح مي كنند. حالا آن بحث بعدي است كه پايگاه اصلي حسن و قبح به چه برمي گردد. اگر شما تعلق را برداريد و به حسن و قبح حكم كنيد: «خوب است» يعني چه خوب است؟! حتي كمال هم بي معنا است. كمال، يك مفهوم ارزشي است. بگوييد: «اين شيء، پيچيده تر مي شود» خب پيچيده تر بشود، چه كسي گفته پيچيده تر، بهتر از ساده است؟!

سوال: يعني حسن و قبح بعد از ايمان مي آيد؛ اگر كسي هنوز به اله ايمان پيدا نكرده باشد، حسن و قبح برایش معنایی ندارد؟!

جواب: من با ايمان و عدم ايمان كار ندارم. در مورد آن كسي كه كافر است؛ مي گويم اگر شما مفهوم اله را برداشتيد، حسن و قبح اخلاقي بي معنا مي شود. كافر مي تواند بگويد: ما اصلاً حسن و قبح اخلاقي نداريم. کسانی مي رسيدند به اينكه آدم، گرگ صفت است و بايد هم گرگ صفت باشد و براي اينكه كنترلش كني، بايد يك دولت مسلطي بيايد. آن دولتي كه فلاسفه غرب مي گويند، ريشه اش همين جاست که آدم اگر خدا را كنار گذاشت، حسن و قبح اخلاقي و زشت است و خوب است، معنایی ندارد.

بله ما با نگاه درجه دو معتقديم كه ما خدا داريم، اله هم داريم، خداي متعال در فطرت ما مناسبات بندگي خودش را قرار داده چنانچه قرآن می فرماید «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(شمس/8). فجور يعني مناسبات طغيان، تقوا يعني مناسبات بندگي. مناسبات بندگي و تقوا را خدا در فطرت ما گذاشته و اگر در فطرت ما نمي گذاشت، دعوت انبياء بي خاصيت مي شد. مثل دانه اي كه استعداد ندارد، خورشيد به آن بتابد. در این صورت تابش خورشيد هم خاصيتی نخواهد داشت. در درون ما تناسبات بندگي قرار داده شده است. يعني ما فجور و تقوا را مبناي اخلاق مي دانيم. «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجَّارِ»(ص/28) آنهايي كه به اقتضاي تقواي الهي عمل مي كنند يا آنهایی که کارشان فجور است و جلوي خودشان را باز مي بينند که هرکاری بکنند و خدا را نمي بينند یکسان نیستند. لذا اصلاً حسن و قبح يعني تقوا و فجور. آنچه هم به ما الهام شده، تقوا و فجور است. و خداي متعال هم در مورد اینها يكسان داوري نمي كند.

حسن و قبح اصلاً همين جا تعريف مي شود. اگر الهي نباشد، تقوا و فجور يعني چه؟ نسبت به چه چيز من تقوا داشته باشم؟ متقي، آن كسي است كه حدود اله خودش را مراعات مي كند و در چارچوبه الوهيت او راه مي رود. او اله است، اين عبد است. اين شخص متقي است و رعايت حدود اله و رعايت بندگي را مي كند. فاجر، آن كسي است كه به فرموده قرآن «بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ »(قیامت/5) مي خواهد جلوي او باز بشود، هر كاري مي خواهد بكند و حدود اله خودش را در نظر نمي گيرد. اصلاً حسن و قبح يعني همين. غير اين ما حسن و قبحي نداريم. خداي متعال، اين را در فطرت ما گذاشته و ما قبول داريم و يك دركي از حسن و قبح داريم و درک حسن و قبح هم فطري است ولي اين حسن و قبحِ فطري به همان توحيد برمي گردد. شما توحيد را برداری، معنادار نيست.

سوال: یعنی وجدان انسان ها اهمیتی ندارد؟! نمی شود معیاری برای حسن و قبح باشد؟

جواب: اگر خدا نباشد، وجدان كيلو چند است؟! چه كسي گفته من بايد ملزم به وجدان باشم؟! مقصود شما این است که بدون خدا بتواند وجدان معیار باشد؟! یا مقصودتان این است که فجور و تقوا معيار است و خداي متعال اين را در فطرت من گذاشته است؟ دركي كه من از حسن و قبح دارم، درك از بدي فجور و خوبي تقوا است؛ یعنی مناسبات بندگي و مناسبات فجور. لذا هم اله دارم، هم خداي متعال من را بي اقتضا خلق نكرده و فطرت من را فطرت توحيدي قرار داده كه بندگي را خوب مي دانم، طغيان و فجور را بد مي دانم. حتي در بسیاری موارد مصاديق آن را هم به من نشان داده است. لذا اين را قبول داريم که خداي متعال در درون ما، در عقل عمل ما، و به تعبير ديگر وجدان ما، اقتضائات بندگي خودش را گذاشته است. نه اينكه يك عدلي آن بالا در عالم است و يك ظلمي هم هست، خدا هم اقتضائات او را در وجود من گذاشت است. مگر خدا براي من غير خودش، خدا درست كرده که مي گويد به اقتضائات اينها ملزم باش؛ چرا ملزم باشم؟! آنها چه كاره هستند كه من به اقتضائات شان ملزم باشم؟! آن كسي كه شايسته است من حدود او را رعايت كنم، خدا است؛ چنانچه در روایات فرمودند «بَلْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك»(7)

ما مقصودمان وجود اله در عالم است نه اعتقاد به او. و بین این دو معنا فرق است. آن كسي كه اله دارد، خداي متعال اقتضائات توحيد را در وجودش گذاشته است. انبياء مي آيند با همان شروع به كار كردن مي كنند. ما اين را قبول داريم. آدمي كه هنوز معتقد به خدا نيست و به خودآگاهي در توحيد نرسيده، او هم فطرت توحيد را دارد، فطرت اخلاقي اش هم فطرت توحيدي است. انبياء مي آيند روي همين دست مي گذارند، با همين برای او حجت را تمام مي كنند. اگر پذيرفت، او را يك قدم جلوتر مي آورند و اخلاق كريمه را در او بالفعل مي كنند. هرچه بيشتر طاعت بكند و بپذيرد، او را جلوتر مي برند.

من قبول دارم که فطرت، پايگاه احتجاج است؛ اما خود فطرت به چه برمي گردد؟ به فرموده روایات فطرت برمي گردد به «قُلْتُ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها قَالَ التَّوْحِيدُ»(8) یعنی حب الله است، ميل به خضوع و نفرت نسبت به استكبار است که در فطرت من گذاشتند. من بندگي را دوست دارم و با همين هم با من احتجاج مي شود. من مناسبات بندگي را دوست دارم؛ مناسباتش اداي امانت است، صدق است، ايثار است، محبت است. مناسبات استكبار هم دروغ گفتن و خيانت كردن و ظلم كردن و تعدي كردن است. اين را خدا در فطرت من گذاشته ولي اين چیزی كه در فطرت من است را اینگونه تحليل كنيد که پايگاهش اله است؛ من اله دارم و خداي متعال رغبت به بندگي و نفرت از استكبار را در درون من گذاشته است. اين، پايگاه حسن و قبح اخلاقي است. مدار حسن و قبح اخلاقي، تقوا و فجور است. اين، در فطرت ما است و به همين هم مي شود احتجاج كنيد. كسي كه كافر است، مي تواني به او بگويي که این کار بد است، نكن؛ وقتی رجوع مي كند، مي بيند بد است؛ اما اينكه مي فهمد بد است، به خاطر همان فطرت توحيدي اش است. بد است، چون استكبار است؛ بد است، چون اله هست.

از نظر تحليل نظري فرض كنيد الهي در عالم نباشد. اينهايي كه مي خواهند اخلاق مستقل از دين و انبياء درست كنند، اسمش را اخلاق انساني مي گذارند؛ چون غرب به طرف سكولاريزم رفته و مي خواهد آموزه هاي ديني را كنار بگذارد و جامعه درست كند. خب اين جامعه، به آفت فقدان اخلاق مبتلا مي شود. مي خواهد پايگاه اخلاقي برايش درست كند مثل راسل که مي گويد: اخلاق انساني؛ انسانيت انسان! اخلاق انساني كيلويي چند است؟! انسانيت انسان چيست؟! يك كسي مثل نيچه پيدا مي شود که مي گويد: اين حرف ها و انسانيت انسان چيست؟! آدم، گرگ صفت است. با همديگر تعارف مي كنيد؛ صفت انسان درندگي است مگر جلوي آن را بگيرند و به قول بعض آنها بايد يک لوياتان؛ يك خداي مهيمن؛ يك غولي بيايد و از منظر يك لوياتان عمل بكند، جلوي اين گرگ صفت ها را بگيرد. اگر شما خدا را كنار بگذاريد و اله در عالم نباشد، خوبي و بدي يعني چه؟! اگر شما غير از خدا پايگاهی براي حسن و قبح درست كرديد، معنايش اين است که در مقابل آن پايگاه، تسليم باش؛ و آن پایگاه براي اينكه در مقابل آن سجده كني مناسب است. مي گويم مگر خدا است؟!

ديگران هم اگر خدا را قبول نمي كنند یا به يك چيز ديگري ملزم هستند، اينها هم يا به همان فطرت شان تكيه مي كنند يا يك اله ديگري براي خودشان درست كردند، و مقابل او سجده مي كنند. اینجا هم حسن و قبح درست مي شود، اما حسن و قبحي كه تخيلي است. ما به آن حسن و قبح اعتباري مي گوييم. چيزي را براي خودش خدا مي گيرد، وقتي خدا گرفت، مي گويد که فرمان و اقتضائات او بر من لازم است. نه او خداي اين است و نه اقتضائاتش لازم است. اين، خداي توهمي و اعتباري است. اخلاقش هم اخلاق اعتباري و تخيلي است.

سوال: اين حسن و قبح که صحبت فرموديد، اينها در مقامي است كه بحث حسن و قبح فاعلی مراد باشد، اما در بحث حسن و قبح فعلی، همه اش به وجود برمي گردد كه في الواقع اصالتاً وجود، خير است. اما آن چيزي كه خير و شرّ مي شود، حسن و قبح فاعلی است.

جواب: اينها را چه كسي گفته؟! اينها يك توصفاتي است كه آقايان كردند، همه اش محل بحث است. ما حسن و قبح فعلي هم داريم، حسن و قبح فاعلي هم داريم. اين طور نيست كه هميشه فعل، خوب است. اینکه «وجود، خير محض است» اين حرف ها از كجا آمده؟ اصلاً چه كسي گفته ما اخلاق و عالم را با وجود تفسير كنيم؟ اين يك مبنایی است که محل مناقشه است. اینکه بخواهیم یک مبنايي را تحميل بكنيم و همه جا هم سايه آن را بيندازيم. مبنايي كه در بسیاری موارد هم واقعاً عاجز از تفسير است.

مسئله پایگاه اخلاق در خطبه قاصعه

در حديث خطبه قاصعه حضرت اين طور شروع مي كنند «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ»(9) عزت و كبريا، پوشش حضرت حق است. هيچ موجود ديگري، صاحب مقام عزت و كبريايي نيست. كبريا و عزت از صفات مختص به حضرت حق و قرق گاه خدا است. هيچ بنده اي حق ندارد وارد وادي كبريا بشود؛ يعني حق ندارد براي خودش كبريايي قائل بشود و استكبار كند. همان كه در حديث عقل و جهل به ابليس فرمود: «اسْتَكْبَرْتَ».

بنابراین مقام كبريا و عزت الهي قُرق گاه خدا است و همه بايد نسبت به آن كبريا و عزت، حد نگه دارند و اگر بخواهند حد نگه دارند، مطلقاً نبايد براي خودشان كبريايي در عرض كبريا او و عزتي در عرض عزت او فرض بكنند. موجودي در مقابل عزت خدا عزت ندارد؛ ما بخواهيم يا نخواهيم ذليل هستيم و اراده او در ما جاري است. عبد و مخلوق يعني همين. او اراده اش نافذ است؛ عزيز است و اراده كسي در او جاري نيست. ما ذليل او هستيم و اراده او در ظاهر و باطن ما جاري است. ما نسبت به او عزيز نيستيم. به ما اختيار دادند و مي گويند: اختياراً يا طاعت كن و يا گردنت را بالا بگير و استكبار كن. من مي توانم براي خودم توهم عزت كنم؛ اما آن جايي هم كه توهم عزت مي كنم، در مقابل او عزتي ندارم و تحت فرمان و نفوذ پذيرم. عزت و كبريا، برای او است.

این خطبه را باید در كلمه كلمه اش دقت بفرماييد. همه لعن و طرد از رحمت، به دلیل درگير شدن با كبريا و عزت الهي است. خدای متعال به شيطان فرمود که اگر معصيت كني، تو را از دايره رحمت بيرون مي كنم. پس همه آنچه خداي متعال از ما مي خواهد حريم کبريا و عزت الهي را نگه داشتن و در مقابل كبرياي او تواضع كردن و در مقابل عزت او تذلل كردن است؛ البته اگر كسي در مقابل او تواضع و خشوع و تذلل كرد، صفت عزت الهي در انسان ظهور پيدا مي كند و عزیز می شود. البته اين تعابير هم از باب تنگي عبارت است و روشن است که حلول مقصود ما نیست. من تعمداً از «تجلی» استفاده می کنم زیرا این تعابیر، مفاهیم خودش را پشت سرش مي آورد. در روايات هم اين تعابير را خيلي كم داريم. بنابراین اگر اين طور شد، آن وقت مي شود «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ»(منافقون/8)؛ یعنی مومن عزيز مي شود و وقتي تحت فرمان خدا بود، همه عالم در او نفوذي ندارند. همه كائنات به طرف او حمله كنند، او تكان نمي خورد؛ همه تهديدش كنند، نمي ترسد و همه تطميعش كنند، تسليم نمي شود؛ چون به عزت مي رسد.

سپس حضرت فرمودند خداي متعال، ملائكه مقربين را هم به همين امتحان كرد تا ببيند چه کسی در مقابل كبريا و عزت او تواضع کرده و اين حريم را نگه می دارد. فرمود «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ * فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»(ص/71-72)؛ یعنی من بشر را از گِل خلق مي كنم وقتي از روحم در روحش دميدم، بعد از تسويه و دميدن روح، بر او سجده كنيد. حضرت فرمود سجده بر روح بود، بر اين گِل نبود ولي اين روح را در گِل قرار داد و اين امتحان كه اتفاق افتاد، ملائكه مقربين، سجده كردند و از عهده امتحان برآمدند، خُيلاء و استكبار از آنها دور شد و عبد شدند. ابليس، زير بار نرفت که به تعبير حضرت «فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِين» پس بر خدا استكبار كرد و رجم شد. حضرت فرمودند: و شیطان اين صفت مسري خودش را مي خواهد به شما تعدي بدهد. مواظب باشيد به بيماري استكبار بيمارتان نكند.

اين را بگذاريد كنار بعضي از عبارت هايي كه بعضي دارند و مي گويند جنگ زرگري بود؛ يا مي گويند غيور بود و در مقابل غير خدا سجده نكرد. اين حرف ها چيست؟! چرت و پرت بافتن را ما از شما بهتر بلديم! حرف درست و حسابي زدن هم قاعده دارد. صريحِ بيان حضرت امير این است «فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِين». اینکه او غيور بود و بر غير خدا سجده نكرد، یعنی خداي متعال دستور به سجده داد ولی اين دستور جنگ زرگري بود، و خدا نمايش بازي مي كرد!

بعد حضرت يك نكته خيلي لطيفی فرمودند: «وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ» خداي متعال براي اينكه امتحان ملائكه به عزت و كبرياي خودش محقق شود، جسم آدم را نوراني خلق نكرد؛ در حالی که مي توانست او را در قالب يک جسم نوراني خلق كند و به او بوي خوشي بدهد كه همه شامّه ها تواضع بكنند؛ كما اينكه نبی اکرم(ص) يك بوي خوشي دارند که به فرموده اميرالمومنين «يُشِمُّنِي عَرْفَهُ »(10) یعنی در دوران طفوليت، حضرت، بوي خوشش را به شامّه من مي رسانده است. كسي اين بو را بشنوند، نمي تواند در مقابل پيغمبر متواضع نباشد.

لذا خداوند متعال مي توانست در جسم حضرت آدم يك بوي خوشي بگذارد که همه خضوع كنند؛ «وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُمْ» اینگونه امتحان ملائكه آسان مي شد ولي خداي متعال اين كار را نكرد بلکه با مجهولات امتحان مي كند که نمي فهمد ريشه فرمان كجا است و چرا خدا فرمان مي دهد. صف ها اينجا از هم جدا مي شوند و آنهايي كه فرمان را مي پذيرند، استكبار و خيلاء و نفس پرستي از آنها دور مي شود، و آن وقت حقيقت برايشان آشكار مي شود. آنهايي كه استكبار مي كنند و نمي پذيرند، هميشه در جهل مي مانند و حقيقت، هميشه برايشان پنهان است. ابليس هنوز هم نمي فهمد چرا بايد بر آدم سجده كند ولي ملائكه همان اول فهميدند. وقتي سجده كردند، پرده كنار رفت و ديدند سجده در مقابل گِل نيست، بلکه در مقابل روح است و بايد سجده كنند. الان هم يك سره سجده مي كنند. «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ»(احزاب/56)؛ صلوات حضرت حق، تطهير او است و صلوات ملائكه، سجده است.

لذا از اين حديث نورانی هم بدست می آید كه اصل آن چيزي كه خدا از بنده مي خواهد، ترك استكبار و تواضع و خشوع و تذلل در مقابل حضرت حق است. نقطه مقابل آن، استكبار و تعزز مي شود. اساس صفات رذيله، استكبار است. شيطان استکبار ورزید و در نتیجه جنودش هم جنود جهل شد؛ عقل اطاعت كرد و جنودش هم جنود طاعت شد. در مورد ما هم همين طور است و لذا اساس خلق كريمه؛ تواضع در مقابل خداي متعال و خشوع در مقابل او است که نقطه مقابلش استكبار مي شود. اين تواضع، از طريق تواضع در مقابل خليفة الله واقع مي شود. همان كه در عالم ملائكه واقع شد که به فرموده قرآن «اسْجُدُوا لِآدَمَ»(بقره/34).

خشوع در مقابل ولي خدا، یعنی صلوات، اساس تطهير است؛ در زیارت جامعه کبیره آمده است: «جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَايَتِكُمْ طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا» اساس طهارت نفس و اساس صفات حميده صلوات يعني خضوع در مقابل خليفة الله است كه همان خضوع در مقابل خدا است. «مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاكُمْ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ» اين اصل تواضع است. ظهور استكبار در مقابل خداي متعال در استكبار در مقابل خليفة الله است.

نقطه مقابل سجده و تواضع استكبار و تعزز است، که تولي و تبري می شود. اگر كسي تولي به نبي اكرم و تبري از دشمن پيدا كرد، آن وقت صفات حميده در او ظهور پيدا مي كند. اصل صفات حميده و اصل حسن، در طاعت و تواضع است. اصل قبح، هم در استكبار است. چون اله است. شما صفت اله بودن را برداريد، حسن و قبح هم برداشته مي شود. حال يك موقع ديگر بايد تحليل كنيم كه مفهوم حسن و قبح از كجا پيدا مي شود؟ بحث تحليل مفهومي است که در سوال بعدي است و آن تحليل مفهومي را بعداً عرض مي كنم كه درك از حسن و قبح چطور پيدا مي شود؛ ولي حسن اصلي اي كه در فطرت ما است، «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» است؛ در اینجا نمي گويد حسن و قبح؛ بلکه می فرماید: فجور و تقوا را به او الهام كرد. خوبي ها همه منحصر در تقوا و بدي ها همه در فجور هستند. فجور يعني «بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ »(قیامت/5)؛ یعنی مي خواهد خدايي نباشد تا هر كار دلش مي خواهد بكند. مي خواهد نفسش اله اش باشد و مي خواهد از طاعت خروج بكند. همه حسن و قبح اخلاقي، به استكبار و طاعت و به تقوا و فجور برمی گردد که اين هم در فطرت ما است. حال اينكه در فطرت ما است، چطوري درست مي شود، سوال دیگری است. خلاصه اگر تعلق به حضرت حق را برداريد، اصلاً دركي از حسن و قبح پيدا نمي شود. پايگاه درك حسن و قبح اخلاقي، تعلق است. که به تعلق نبي اكرم به حضرت حق برمي گردد. آن تعلق را برداريد، اصلاً حسن و قبح اخلاقي در عالم، خنثي مي شود.

سوال: اینکه شما می گویید اگر اله نباشد، حسن و قبح معنایی ندارد، ممکن است گفته شود اگر اله در عالم نباشد اصلا خلقت و انسان هم بوجود نمی آمد.

جواب: خب ما هم بحث مان همين است. اگر آن الهي كه صفت الوهيت دارد نبود، انسان هم نبود و حسن و قبحي هم نبود. ولي حالا كه هست، آیا الوهيت او پايگاه حسن و قبح است يا يك چيز ديگري پايگاه حسن و قبح است؟ یعنی همان چيزي كه اگر نبود، هيچ نبود؛ او پايگاه حسن و قبح است یا حالا كه خلق كرده، پايگاه حسن و قبح به خودش برنمي گردد و يك جاي ديگر است؟

ما مي گوييم اگر او را با صفت الوهيت تفسيرش نكنيد و صرفاً بگوييد يك موجود صاحب كمالات است؛ خب چرا من به حرف او گوش بدهم و چرا طاعت او خوب و استكبار در مقابل او بد بشود؟! بايد مقام الوهيت به او بدهيد. اين الوهيت اگر در فطرت من هم پایگاه پيدا نكند، باز حسن و قبح اخلاقي درست نمي شود. اگر خداي متعال اله باشد و رد پای الوهيتش را در فطرت، نگذارد، دركي از حسن و قبح پيدا نمي شود؛ چون او اله است، نه صرفاً خالق و رازق است؛ بلکه همه اسماء حسني را دارد و ردّ پاي الوهيت خودش را در ما گذاشته است. ما فطرتاً ميل به طاعت او و تذلل در برابر او داشته و مضطر به او هستيم. اين اضطراري كه در فطرت ما است، اين ميل به سجده و اين حبّي كه در فطرت ما است، یعنی حبّ الله و ميل به تقوا و نفرت از فجور، پايگاه اخلاق است كه يك طرف آن الوهيت حضرت حق است و يك طرفش هم تأله فطري ما است. اگر آن الوهيت يا تأله فطري را برداريد، اخلاق درست نمي شود.

ديگران هم اله درست مي كنند و با يك اله خيالي مي خواهند اخلاق درست كنند. اله خيالي، پايگاه اخلاق خيالي است و با آن اخلاق درست نمي شود. پايگاه حسن و قبح به الوهيت برمي گردد. در قدم بعد به نظر من به خلافت نبي اكرم و ولايت ايشان برمي گردد؛ يعني فطرت نبي اكرم، پايگاه همه اخلاق حميده در عالم است. البته بايد توضيح داده بشود كه فطرت نبي اكرم یعنی چه؟ ما يك حسن و قبحي بيرون از خودمان داريم و آن حسن و قبحي كه بيرون است، فطرت نبي اكرم است. که اگر آن فطرت را برداريد، دركي از حسن و قبح اخلاقي براي احدي در عالم واقع نمي شود.

انسان نمی تواند بدون اله باشد، و بالاخره خوبي و بدي را تعريف مي كند اگر شما اله را برداريد و فرض كنيد خدا نيست، و بخواهید اخلاق تعريف كنيد؛ به نظر من هيچ الزامي نمي توانيد درست كنيد. يك موقع شما مي گوييد که آن كسي هم كه خدا را قبول ندارد، دروغ گفتن را بد مي داند. مي گويم: بله، اين درست است، اما اين همان فطرت است. اين شخص خدا را قبول ندارد ولي خداپرستي در فطرتش هست؛ و همين پايگاه احتجاج انبياء است. اگر اين نبود كه نمي شد با عبد احتجاج كنيد. ولي شما فرض بكنيد خدا نيست؛ و حالا خوب و بد را تعريف مي كنند، من مي گويم چطوري تعريف مي كنند؟! يك خوب و بدي كه اخلاقي و الزام آور باشد، را شما درست كنيد. دعواي ما هم سر همين است.

آنها براي خودشان يك الهه اي مي تراشند و بعد نسبت به او ملزم مي شوند. چون اله شان است، در مقابلش سجده مي كنند و حالا كه سجده مي كنند، به لوازمش ملتزم مي شوند؛ مناسبات او را خوب و منافرات او را بد مي دانند. اينكه گفتند: اخلاق به منافرات و موافقات طبع برمي گردد، اشتباه است؛ بلکه به منافرات و موافقات اله برمي گردد، حال يا اله حقيقي و يا اله ساختگي است که مي پرستد و سجده و خضوع مي كند و ميل دارد. اين، پايگاه حسن و قبح مي شود؛ ولي اين پايگاه، براي احدي غير خودش الزام آور نيست. مگر او هم اين اله را قبول كرده باشد که يك قرارداد مشترك و يك پرستش نفساني و شيطاني مشترك است.

سوال: اين ملائمات و منافرات هم به همان برمي گردد؟ اینکه بوی خوب و بد داریم هم به این مسئله ارتباط دارد؟

جواب: ملائمات با طبع نيست. ملائمت با اله است؛ مناسبات بندگي و طغيان است، نه اينكه نفس پرستي درست كنيد. من به ملائمات و منافرات طبع خودم ملزم هستم، يعني چه؟! اين ملائماتي كه در طبيعت ما هم گذاشته شده، بالاصاله اگر طبع سالم باشد، ملائماتِ خير است، ملائمات و تناسبات نبي اكرم است. در روایات فرمودند «عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍ»(11) که يكي از آنها هم بوهاي بد است؛ «نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ» که يكي از آنها هم بو هاي خوش است. و الحمدلله رب العالمین....

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 21

(2) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 1، ص: 349

(3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 15، ص: 24

(4) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 26

(5) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 26، ص: 1

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 145

(7) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 67، ص: 186

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 12

(9) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 286

(10) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 300

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 242