نسخه آزمایشی
جمعه, 27 مهر 1397 - Fri, 19 Oct 2018

جلسه نهم تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی/ مرجع صفات انسانی در محیط ولایت و بهجت به صفات اولیاء

متن زیر جلسه نهم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ 9 دی ماه 95 برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در ادامه جلسه قبل که بحث از نظام اخلاق اسلام بود، بیان می کنند محوری ترین فعلی که متصف به حسن اخلاقی می شود، پرستش خدای متعال و خضوع و تواضع در مقابل خدای متعال است؛ و محوری ترین فعلی که متصف به قبح اخلاقی می شود، استکبار در مقابل خدای متعال است. اخلاق کریمه و اخلاق رذیله، دو جریان هستند که به دو نظام گسترده تبدیل می شوند و بر محور این دو نظام و این دو دستگاه اراده، یک حیات اجتماعی و تاریخی شکل می گیرد. ما اگر بتوانیم تحمل ولایت امام علیه السلام را بکنیم، از طریق جریان ولایت امام در ما، همه صفات نورانی در ما محقق خواهد شد. معرفت امام و نسبت به جهل درک پیدا کردن، مدار هدایت انسان است. معرفت النفس، نقش جدّی ای در معرفت الهی دارد اما امام، مدار توحید در عالم هست و با امام، توحید در عالم بسط پیدا می کند. اگر حقیقت امام در قلب انسان ظهور پیدا کرد، انسان به معرفت الله می رسد...

تحلیل نظام اخلاق در عالم بر محور رسول الله

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعنة علی اعدائهم اجمعین. یکی از عناصری که در نظام فکری، موضوع بحث قرار گرفت، بحث اخلاق و مبانی اخلاق بود که گاهی از آن با عنوان مباحث فلسفه اخلاق بحث می شود که مسئله ای بسیار جدی است که با اشاره از آن عبور کردیم و به بحث حسن و قبح اخلاقی و محوری ترین افعالی که موضوع حسن و قبح اخلاقی هستند پرداختیم. شاید بتوان گفت محوری ترین فعلی که متصف به حسن اخلاقی می شود، پرستش خدای متعال و خضوع و تواضع در مقابل خدای متعال است؛ و محوری ترین فعلی که متصف به قبح اخلاقی می شود، استکبار در مقابل خدای متعال است. این، اصلی ترین فعل است. لذا در قبال نگاه رایجی که محور حسن و قبح را به ظلم و عدل برمی گردانند، محور حسن و قبح به پرستش و استکبار برمی گردد.

 نکته دومی هم که اشاره کردیم این است که این استکبار و خشوع یا بندگی و تفرعن در مقابل خدای متعال، مبدا پیدایش یک سلسله صفات حمیده و صفات رذیله می شود که این صفات، به منزله قوا و جنود عقل و جهل هستند که حدیث آن را مفصل خدمتتان تقدیم کردم.

نکته سومی که اشاره کردیم این بود که این صفات کریمه به صورت جزیره ای و منفصل، به آدم ها داده نمی شود؛ یعنی این طور نیست که هر انسانی خودش بتواند مستقیماً مسیر سلوک اخلاقی را طی بکند و متصف به صفات اخلاقی و کریمه بشود؛ بلکه محور صفات حمیده در عالم، عقل یا به تعبیر دیگر وجود مقدس نبی اکرم هستند و محور صفات رذیله هم جهل یا به تعبیر بزرگان، ابلیس الابالسه، رئیس شیاطین است که شیطان انسی حضرت یا شیطان جنی حضرت هستند چنانچه قرآن می فرماید «وَ کذلِک جَعَلْنا لِکلِّ نَبِی عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»(انعام/112).

مابقی انسان هایی که متصف به صفات حمیده می شوند، ذیل وجود مقدس نبی اکرم و عقل قرار می گیرند و آنها هم که متصف به صفات رذیله می شوند، ذیل جهل قرار می گیرند. بنابراین شما یک نظامی از اراده ها دارید که بر محور وجود مقدس نبی اکرم، نسبت به خدای متعال خضوع و تواضع و بندگی می کنند و متصف به صفات حمیده می شوند. در واقع وجود مقدس نبی اکرم به واسطه این صفات، بندگی خدای متعال و مناسبات بندگی را در ارواح و همچنین در جامعه و تاریخ بسط می دهند. کما اینکه جهل هم مناسبات شیطنت و استکبار را از طریق گسترش صفات رذیله، بسط می دهد و در واقع یک درگیری و نزاعی در باطن عالم بین عقل و جهل بر سر بندگی و استکبار هست که محور یک طرف، عقل و وجود مقدس نبی اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم هستند و محور یک طرف هم ابلیس و شیاطین هستند.

باطن دستگاه الهی و تعریف محور سیر اخلاقی، اراده نبی اکرم

بنابراین اخلاق کریمه و اخلاق رذیله، دو جریان هستند که به دو نظام گسترده تبدیل می شوند و بر محور این دو نظام و این دو دستگاهِ اراده، یک حیات اجتماعی و تاریخی شکل می گیرد؛ یعنی دو تا جریان دارید: یک جریان بر محور صفات رذیله، و یکی هم بر محور صفات کریمه. باطن جامعه مادی، صفات رذیله است. کما اینکه باطن جامعه الهی، صفات حمیده است. آنچه در جامعه مادی حتی به یک تمدن تبدیل می شود، استکبار نسبت به خدای متعال هست که نظام و قوا و جنود و صفات پیدا می کند و به یک تمدن تبدیل می شود.

شما الان در دستگاه توسعه غرب اگر خوب دقت بفرمایید، آن سوختی که در آن دستگاه ریخته می شود، حرص به دنیا و حسد به دنیا است، تحریص به دنیا می کنند. وقتی برای توسعه در یک جامعه برنامه ریزی می کنند، بنیانش این است که اخلاق مادی را بسط و حرص به دنیا را افزایش دهند. شدت روانی به دنیا وقتی افزایش پیدا کرد، این شدت روانی را مدیریت می کنند که تبدیل به توسعه شود. بنابراین اگر خوب دقت بشود، نکته قابل تاملی که عرض کردیم این بود که شما دو دستگاه اخلاقی دارید: یک دستگاه بر محور نبی اکرم و به تبع انبیاء و اوصیاء و اهل بیت علیهم السلام است، و یک طرف هم جامعه اخلاقی بر محور شیطان و شیاطین دارید که آن طرف هم اخلاق مادی بسط پیدا می کند؛ که در نهایت، این دو اخلاق و این دو دستگاه وقتی از هم تفکیک شوند، بهشت و جهنم می شود؛ یعنی جنت و نار، حاصل این دو جریان است؛ و بر همین اساس هم اشاره کردیم که محور سلوک اخلاقی و تهذیب، تولی و تبری است.

در این درگیری ای که بین عقل و جهل برای گسترش و بسط بندگی خدای متعال و شیطنت هست، ما باید تلاش کنیم که اراده ما در مدار اراده نبی اکرم قرار بگیرد و از مدار اراده جهل خارج بشود؛ یعنی تبری جامع و تام نسبت به جهل و تولی نسبت به عقل، محور حیات اخلاقی ما است. کما اینکه محور رذائل اخلاقی هم تبری نسبت به دستگاه انبیاء و تولی نسبت به دستگاه جهل و شیاطین است.

بر همین اساس باید توجه کرد که محور تهذیب نفسانی؛ محور رسیدن به اخلاق این نیست که در درون ما قوه عاقله ما بر قوه مثلاً وهم و خیال و امثال اینها حاکم بشود. اینکه در فلسفه اخلاق یونانی گاهی گفته می شود که «اعتدال اخلاقی، به حاکمیت قوه عاقله بر غضبیه و شهویه و وهمیه است»، این حرف تمام نیست؛ بلکه اعتدال اخلاقی و کمال اخلاقی به این است که انسان، بر مدار امام حرکت بکند؛ البته ممکن است برای حرکت کردن بر مدار امام نیاز باشد که قوه عاقله انسان هم تهذیب بشود و این قوه عاقله، غلبه بر قوای دیگر پیدا بکند ولی مدار عدالت، حاکمیت امام بر قوای اخلاقی و روحی انسان است؛ یعنی اگر امام، محور تعلقات روحی انسان بشود و بسط روحی انسان بر مدار ولایت امام باشد و نور امام در قلب انسان ظهور پیدا بکند، اعتدال در انسان محقق می شود.

به تعبیر دیگر اگر ما بتوانیم تحمل ولایت امام علیه السلام را بکنیم، از طریق جریان ولایت امام در ما، همه صفات نورانی در ما محقق خواهد شد. در پایان حدیث عقل و جهل به این اشاره شده بود که تا انسان منقای از صفات جهل نشود، همه فضائل در او ظهور پیدا نمی کند. همه فضائل اخلاقی در انبیاء و اوصیاءشان در ابتدا ظهور پیدا می کند؛ به خاطر اینکه آنها در تحمل ولایت، به مرحله کمال رسیدند. بر این اساس نکته مهمی که باید به آن توجه کرد این است که تهذیب نفس، از محور یک درگیری همه جانبه عبور می کند، یک درگیری همه جانبه بین عقل و جهل که ما باید در این میدان و معرکه که میدان جهاد اکبر است، ورود پیدا بکنیم و به نحو تام قوای خودمان را تسلیم به عقل یا وجود مقدس معصوم بکنیم و از جهل تبری پیدا بکنیم. این درگیری همه جانبه، محور تهذیب نفس است و تهذیب نفس، بر مدار جهاد و درگیری با جریان کفر و نفاق شکل می گیرد. این نکته بسیار مهمی است که شما مدار تهذیب نفس را به مدار جهاد و درگیری با دستگاه باطل برگردانید. محور تهذیب، معرفت الامام هست.

نظریه معرفت نفس در مسیر رسیدن به حقیقت توحید

مناسب است همین جا برای فهم بهتر تفاوت ها اشاره کنیم که یک مبنای سلوکی هست که محور رسیدن به حقیقت توحید را معرفت النفس می داند و از طریق معرفت النفس، درک حقیقت توحید را دنبال می کند؛ یعنی می گویند انسان اگر بخواهد به توحید برسد و حقیقت توحید را درک بکند، باید به حقیقت معرفت النفس برسد. یک مبانی فسلفی و نظری هم دارند که در علم النفس، آن را پی ریزی کردند. مبانی آن بیشتر مبتنی بر حکمت متعالیه است و مبتنی بر آن مبانی معتقدند که اگر ما به معرفت نفس رسیدیم و حقیقت نفس برای ما ظهور پیدا کرد، بستر معرفت الله برای انسان حاصل می شود.

البته باید توجه کرد که «نفس» که می گوییم، اینجا در مقابل عقل نیست؛ بلکه مقصود، حقیقت انسان است؛ چنانچه در روایات هم فرمودند «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(1) مقصود از نفس در این مباحث، این نفس است و نه نفسِ در مقابل عقل یا نفس لوّامه.

لذا فرمودند اگر حقیقت وجودی انسان اگر برای انسان ظهور پیدا کند، بستر معرفت الله برای انسان حاصل شده است. انسان باید ابتدا از تعلقات بیرونی و بعد، از تعینات نفسانی رها بشود، تا حقیقت نفس برای انسان ظهور پیدا کند. این مرحله آغاز رسیدن به حقیقت توحید است و سیر انسان، در این وادی باید اتفاق بیافتد که حالا یک مسیر طولانی با دستورالعمل های خاص هم هست. گفته می شود که مسیر سلوکی مرحوم ملا حسین قلی همدانی که سلسله ایشان تا زمان ما هم کشیده می شود، همین مسیر معرفت النفس است و از آن طریق باید سلوک کرد تا حقیقت توحید برای انسان حاصل بشود.

ما در منابع نقلی ادله ای داریم که مستند به کلمات اهل بیت علیهم السلام است که برای معرفت النفس، نقش جدّی ای در معرفت الهی تعریف کرده و من هم نمی خواهم آن مسیر را انکار بکنم. مسیر جدی است و قسمت عمده اش مبتنی بر مباحث علم النفس حکمت متعالیه است که در آثار بعض بزرگان دیگر هم دیده می شود. از جمله در رساله لقائیه یا رساله لقاء الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی که دو بخش دارد؛ یک بخش به زبان فارسی نگارش شده و ایشان با ادبیات فارسی نگارش کردند؛ قسمت دوم را هم به زبان عربی نوشتند که بحث از همان مبانی و بحث های تخصصی بوده که نمی خواستند خیلی وارد فضای فرهنگ عامه مردم بشود که آنجا بحث معرفت النفس و علم النفس و مبانی را مطرح کردند که پشتوانه این نظریه است؛ که ما اگر بخواهیم به معرفت حقیقی و توحید برسیم جز از طریق معرفت النفس ممکن نیست؛ و مسیر معرفت النفس و گام هایی که باید برداشته بشود تا ما به حقیقت توحید برسیم، را توضیح دادند که مرحله اولش ظهور حقیقت نفس و نورانیت نفس برای انسان است که از این مرحله به مرحله شرح صدر تعبیر کردند و این آیه را شاهد قرار دادند «فَمَنْ یرِدِ اللَّهُ أَنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ»(انعام/125)

بنده نمی خواهم این مسیر و مبانی آن را مفصل بحث کنم؛ چون خود آن هم یک بحث جدی است. فقط می خواهم اشاره بکنم که اخلاق کریمه، قوای نورانی ای هستند که خدای متعال به عقل برای گسترش بندگی اعطا کرده و مهذب شدن و نورانی شدن ما به این است که آن قوایی که خدای متعال به نبی اکرم عنایت کرده، در ما ظهور و تجلی پیدا بکند. حقیقت تهذیب نفس به این است که انسان به تولی تام به نبی اکرم و اهل بیت شان و تبری تام از دشمن برسد. کما اینکه تمامی صفات رذیله قوای جهل هستند و جهل از طریق آن قوا، مملکت خودش را گسترش می دهد و اراده های انسانی را تسخیر می کند و از طریق آن در اراده ها تصرف می کند. اگر کسی بخواهد صفات رذیله در او محقق بشود، از طریق تولی به دستگاه شیطان واقع می شود. لذا معرفت امام و درک نسبت به جهل پیدا کردن، مدار هدایت انسان است. همان که در اول حدیث عقل و جهل، امام صادق(ع) طبق نقل کافی فرمودند: «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا»(2)؛ یعنی عقل و جهل و قوای آنها را بشناسید، هدایت می شوید. این مدار، غیر از مدار معرفت النفس است.

البته من اصل بحث معرفت النفس را نمی خواهم انکار بکنم؛ ولی اینکه ما منظومه روایات اهل بیت(ع) و معارف و آیاتی که در قرآن است و روایات فراوان و گسترده ای که هست را رها کنیم و یک تعداد محدودی از روایات را که روی طریق معرفت النفس تاکید کرده، را بگیریم و بر اساس آن یک مسیر سلوکی ای تعریف بکنیم، خیلی به نظر بنده، حرف تمامی نیست؛ یعنی اگر بخواهیم یک مسیر سلوکی را تعریف بکنیم، باید مبتنی بر یک نگاه جامع به معارف اهل بیت باشد.

معرفت الامام و سیر با معصوم، محور درجات توحیدی انسان

تلقی حقیر این است که در نگاهی که مجموع روایات ایجاد می کند، بیش از آنکه معرفت النفس در معرفت الله دخیل باشد، معرفت الامام دخیل در معرفت است و انسان باید به معرفت الامام برسد تا حقیقت برای او ظهور پیدا کند. اگر کسی به معرفت الامام رسید و نور امام در قلب انسان ظهور پیدا کرد، در پرتو نور امام، انسان آیات آفاقی و انفسی را می تواند ببیند و از حجاب بیرون می آید و در آیات آفاقی و انفسی، حقیقت توحید را می تواند مشاهده کند و به معرفت توحیدی برسد. و بر همین اساس هم محور گسترش توحید در عالم و معرفت خدای متعال، درگیری و جهادی است که وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت شان با دستگاه باطل دارند. او مدار است و این طور نیست که ما خودمان با ریاضت نفس و سلوک خودمان، راه توحید را برویم. البته ما هم باید تحمل توحید بکنیم تا موحد بشویم. اگر کسی به مرحله تحمل توحید نرسد، توحید به او عطا نمی شود. حقیقت توحید و حقیقت ولایت حقّه، نیاز به تحمل دارد؛ ولی این طور نیست که ما با ریاضت خودمان، مدار سلوک را شکل می دهیم؛ بلکه مدار اصلیِ سلوک و محورِ بسطِ توحید در عالم، بر محور ریاضت و درگیری معصوم است. به تعبیر دیگر تحمل ابتلائات و سختی ها و بلائی که معصوم در مسیر بسط توحید می کشد، محور گسترش توحید در عالم است؛ محور بسط توحید واقعه ای مثل عاشوراست.

حقیقتی مثل عاشورا نقطه ظهور همه کمالات و حقایق توحیدی در عالم است و نه ریاضت های ما. ما به اندازه ای که به آن سرچشمه ها متصل می شویم، سالک می شویم و به حقیقت توحید راه پیدا می کنیم. بر همین اساس یک بحثی را حقیر مکرر طرح کردم و آن، بحث سلوک بر مدار بلاء ولی خدا است که مناسکش در معارف ما، در مثل زیارت عاشورا بیان شده که چطور می شود انسان بر مدار ابتلاء ولی خدا سلوک در وادی توحید داشته باشد؛ البته فقط هم در آنجا نیست.

در زیارت عاشورا، مقامات این سلوک و مراحل این سلوک ذکر شده است. بر همین اساس قابل تحلیل است که ارتقاء وجدان تاریخی بشر و تکامل روحی بشر، بر محور عاشوراست. عاشورا به دنبال ایجاد یک تهذیب تاریخی است و می خواهد جامعه تاریخی بشر را تهذیب بکند. محور تفکیک جبهه حق و باطل و جدا شدن این دو جبهه از همدیگر و محور رشد جبهه حق و محور سقوط جبهه باطل، عاشوراست. در تحلیل کلان اگر بخواهیم عاشورا را ببینیم، عاشورا محور تهذیب جامعه و تاریخ و نفوس انسانی است.

همچنین اگر بخواهم مناسکی برای سلوک فردی و اجتماعی و تهذیب و مهذب شدن تعریف بکنیم، باید بر مدار توجه به عاشورا و تولی به عاشورا باشد که در زیارت عاشورا مناسکش ذکر شده است؛ از توجه به مصیبت سیدالشهدا و میدان درگیری حضرت و غفلت نکردن از او، تا توجه به عظمت واقعه و بعد بصیرت پیدا کردن نسبت به جبهه تاریخی دشمن و موضع گیری از لعن تا برائت تا صف و قتال و سلم و حرب تا بقیه مراحلی که ذکر شده، مثل وجاهت و قرب و معیت و ثبات قدم و مقام محمود و درک صلوات و رحمت و مغفرت؛ تا می رسد به حیات و ممات محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین؛ که به نظر من این، اوج استکمال روحی انسان است. اوج استکمال روحی ما این است که حیات ما، تجلی حیات معصوم و ممات ما، تجلی ای از ممات معصوم باشد. اگر یک شعبه ای از آن حیات و ممات در عالم دنیا و برزخِ ما جاری شد، حقیقت کمال و رشد ما خواهد بود. کمال و رشد، اتصال به امام و اتصال وجودی امام در ماست؛ هرچند اینها تعابیرِ دقیقی نیست. عالم آخرت هم بر همین مدار ادامه پیدا می کند و شفاعت اخروی هم باز همین است؛ یعنی سیر باطنی ما و سیر ما به سمت خدای متعال در وادی قرب، بر محور امام علیه السلام باید باشد. اینها نتیجه مقدماتی است که ذکر شد.

محور تجسد حق و باطل در تاریخ و اراده های انسانی

بنابراین اگر شما اخلاق را این طور تعریف کردید، نتیجه این می شود که اصلی ترین و محوری ترین فعل اخلاقی ای که در عالم اتفاق می افتد، عبادتی است که وجود مقدس نبی اکرم نسبت به خدای متعال می کنند؛ که محور تکامل اخلاق در عالم است. در روایات فرمودند «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ»(3) یعنی فعل معصوم و عبادت معصوم است که محور گسترش توحید و بسط توحید در ارواح، در افکار، در اعمال و محور بسط توحید حتی در مناسبات زندگی اجتماعی و در تجسد اراده های انسانی است؛ یعنی وقتی اراده های انسانی، بر محور امام جمع می شوند، در این عالم دنیا یک تجسدی پیدا می کند و یک بلد امین و یک شهر امنی درست می شود. کما اینکه اراده های ظلمانی وقتی بر محور اولیاء طاغوت و جهل جمع می شوند، یک حیات ظلمانی ای شکل می گیرد و بر محور آن هم ممکن است یک تمدن و تجسد مادی ظلمانی پیدا بشود و بسط آن شیطنت هم در عالم آخرت در وادی جهنم می شود؛ و بسط عبادت و بندگی خدای متعال هم در عالم آخرت، در وادی جنت و بهشت واقع می شود.

بنابراین همه آنچه شما در رشد جامعه ایمانی می بینید تا مرحله ای که عبادت در جامعه مومنین در عصر ظهور تجلی پیدا می کند بر مدار امام(ع) است و آنچه در آخرت واقع می شود، ظهور عبادت وجود مقدس نبی اکرم است که محور همه فضائل اخلاقی است. کما اینکه آن طرف هم استکبارِ جهل است که محور همه رذائل اخلاقی است و تبدیل به یک تمدن می شود. باطن جامعه مادی و تمدن مادی را اگر ببینید، باطنش صفات رذیله است و باطن آن هم استکبار علی الله است. یعنی صفات رذیله در جامعه شیطانی، محور ارتباطات روحی است و به تبع آن ارتباطات فکری و همکاری و همفکری و همدلی جامعه کفار، بر محور صفات رذیله است.

البته بر مدار صفات رذیله، یک انسجام و همدلی و محبت شکل نمی گیرد و به فرموده قرآن «تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى»(حشر/14)؛ یعنی بر محور حرص به دنیا، هیچ وقت همدلی واقعی شکل نمی گیرد. بر محور زهد و رغبت به خدای متعال است که محبت و همدلی شکل می گیرد.

در کتاب «ضیافت بلاء» به یک نسبتی بیان شده که تهذیب جامعه انسانی و تهذیب نفوس؛ بلکه تهذیب جامعه و تاریخ، بر محور عاشورا واقع می شود. ریشه مناسک این تهذیب هم بر اساس زیارت عاشورا به این نگاه برمی گردد که حقیقت صفات کریمه، صفاتی است که به تبع خشوع و بندگی عطا می شود و اصلش به نبی اکرم عطا شده، مابقی افراد به اندازه تواضعی که در مقابل خدای متعال می کنند و تولی ای که به حضرت پیدا می کنند و تبری ای که از دشمن پیدا می کنند، به این صفات می رسند؛ طبیعتاً محور بسط صفات حمیده در عالم، عبادت نبی اکرم و درگیری حضرت با جهل است.

جهاد عظیم اولیاء الهی در جهت بسط توحید و صفات الهی

حضرت برای گسترش عبادت و صفات کریمه، با شیطان و با جهل درگیر هستند. کما اینکه جهل برای گسترش استکبار و شیطنت نفس، با وجود مقدس نبی اکرم و عقل درگیر است؛ و این، میدان قبض و بسط اخلاقی است. میدان قبض و بسط اخلاقی، ریاضات سلوکی ما نیست؛ یک موقع آدم خودش را میخ عالم می داند و «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً»(بقره/30) را اینطوری معنا می کند که من خلیفة الله هستم؛ یعنی خودش را خلیفه می داند که عالم برای او خلق شده است. یک موقع هم آدم جایگاه حقیقی خودش را می فهمد.

محور قبض و بسط اخلاق کریمه در عالم، عبادت نبی اکرم و شیطنت ابلیس و درگیری نبی اکرم است؛ و غلبه صفات کریمه و صفات رذیله، در واقع غلبه نبی اکرم بر شیطنت ابلیس و پیروز شدن وجود مقدس نبی اکرم در این میدان جهاد اکبر است. حال اسمش را می خواهید جهاد اکبر گذاشته یا عناوین دیگری برای آن اخذ بکنید. آن جهاد اعظمی که اعظم جهاد های عالم است، مجاهده و درگیری نبی اکرم با ابلیس است؛ که هم در باطن عالم هم در ظاهر عالم هست. در ظاهر عالم به همین جهاد اصغر تبدیل می شود و در باطن عالم هم این جهاد هست.

ما باید در این میدان حضور پیدا بکنیم و محور درگیری در آن میدان، جهاد اعظم نبی اکرم با جهل است که بر مدار استکبار و شیطنت است. حضور در آن میدان و غلبه در آن میدان به این معنا است که انسان بتواند خودش را از دست جهل رها کند و از نفوذ جهل و سیطره جهل و سیطره ابلیس که می خواهد بر ما تسلط پیدا بکند، رها بکند و تولی تام به وجود مقدس نبی اکرم پیدا بکند. اگر این اتفاق بیافتد، امکان اینکه ما به صفات کریمه برسیم هست.

نتیجه سجده در مقابل خدای متعال و بسط این عبادت در قوای روحی، این است که وقتی انسان قوای روحی و صفات حمیده ای پیدا می کند، در آن فاعل های تبعی که ملحق به انسان هستند، بسط پیدا می کند؛ یعنی اراده انسان در طبیعت نفوذ پیدا می کند و طبیعت را فرم می دهد؛ همه اینها وقتی بر مدار وجود مقدس نبی اکرم شکل می گیرند، یک بلد امین درست می شود که آن بخشی از جهان ماده (البته تعبیر جهان ماده هم دقیق نیست) و مخلوقاتی که تحت اشراف نبی اکرم قرار می گیرند، همه نورانی می شوند. خود وجود مقدس نبی اکرم و صفات شان و عالم ملائکه ای که با حضرت عبادت می کنند و مسخّر حضرت در عبادت هستند و اراده های انسانی ای که به تبع حضرت حرکت می کنند و نبوت و ولایت حضرت را می پذیرند و با حضرت عبادت می کنند و بعد هم ادامه این اراده ها در عالم ملک، یک جریان به هم پیوسته ای درست می کند که این جریانِ پیوسته، بر محور عبادت و اخلاق کریمه نبی اکرم شکل می گیرند و همه مناسبات شان، مناسبات این اخلاق کریمه و محبت و رأفت و فداکاری و سخاوت و ایمان بالله و توکل علی الله است. یک طرف هم به عکس است؛ حرص و بخل و حسد و نزاع و امثال آن صفات رذیله ای است که ملاحظه فرمودید.

بنابراین تهذیب را شما دیگر نباید با انزوای انسان دنبال بکنید. انسانِ مهذب، انسانی است که در وسط میدان درگیری است و موقف خودش را در این میدان درگیری حق و باطل، میدان درگیری وجود نبی اکرم و جهل، هم در باطن و هم در ظاهر، معین می کند. اگر ما در این میدان درگیری حضور پیدا نکنیم، به تهذیب نفس نمی رسیم؛ و تهذیب نفس ما هم به صورت مستقل از وجود مقدس نبی اکرم به هیچ وجه واقع نمی شود.

تهذیب اخلاقی در ارتباط با دستگاه نیازها و ارضاء آنها

این تهذیب، یک عرض عریض و بسیار گسترده ای پیدا می کند. اگر فرض کنید به عنوان مثال ما تعلق به ظهور اراده ابلیس و صفات ابلیس در یک مظاهر تمدنی پیدا کردیم، این طریق تعلق به آن صفات رذیله است. دستگاه ابلیس، یک دستگاه استکبار و ظلمانی است. از خدای متعال جنود و لشکر خواسته و خدای متعال هم او را امداد کرده است. در این عالم، متناسب با حکمت حضرت حق، دستگاه ابلیس هم امداد شده است و یک قوای ظلمانی به او دادند. قوای ظلمانی خودش را در اراده هایی مثل اراده های انسان نفوذ می دهد و یک دستگاه انسانی را به خودش ملحق می کند و بعد هم این دستگاه انسانی، تدریجاً جامعه و مناسبات اجتماعی درست می کند؛ یعنی تمدن یا به تعبیر دقیق تر یک بلدِ خبیثه ای می سازد.

در این شهر، نیازمندی هایی است و این نیازمندی ها ارضاء می شوند. الان شما در دنیای مادی ببینید بالاخره یک نظام نیاز و ارضائی است؛ مردم یک نیازمندی هایی دارند و این نیازمندی ها هم از یک مسیر هایی ارضاء می شود. افرادی که در این جامعه می آیند و عضو این جامعه می شوند، اولاً روح بهجت ها و لذت هایی که می برند اگر خوب دقت بشود، در واقع بهجت و التذاذ و ابتهاج به ولایت شیطان است؛ یعنی از او لذت می برند و آن ولایت در آنها بسط پیدا می کند. وقتی متولی به او می شوند، صفات شیطانی در وجودشان می آید و بعد از طریق تمنیات شیطانی و ارضاء آن تمنیات، به لذت می رسند؛ در واقع از طریق جریان دستگاه ابلیس لذت می برند و مبتهج می شوند. بهجت شان در یک قدم به صفات خودشان برمی گردد و در قدم بعد به صفات ابلیس و دستگاه ابلیس برمی گردد؛ یعنی سفره، سفره شیطان است و متناسب با صفات و نیازمندی هایی که پیدا می شوند، یک سفره هایی پهن می شود و لذت هم می برند. یعنی تکامل و پیچیده تر شدن نیاز های انسان در دستگاه های شیطانی یک مسیری را طی می کند که در دستگاه انبیاء مسیر دیگری را طی می کند. هر دو هم این نیازمندی هایشان ارضاء می شود و به نحوی از ارضاء نیازمندی های خودشان ممکن است لذت ببرند.

فرض کنید در دستگاه شیطانی، صفات شیطانی پیدا می شود، نیازهای شیطانی پیدا می شود، احساسات شیطانی پیدا می شود. انسان، بخیل و راغب به دنیا و حریص به دنیا می شود. از جمع کردن دنیا و از موقعیت پیدا کردن و تسلط به دیگران پیدا کردن لذت می برد، صفت تکبر، همین است؛ از شکست دیگران لذت می برد و حسد یعنی همین. لذتی که آدم از شکست دیگران و از شکست مومن می برد، لذت از صفت حسد است؛ لذتی که از جمع کردن امکانات دنیایی می برد، لذت از صفت حرصش است. اگر انسان، حریص نباشد، از تجمیع مال لذت نمی برد.

به عکس، یک انسان زاهد و فارغ از دنیا، هیچ وقت از افزوده شدن دنیا لذت نمی برد. چنانچه فرمودند «فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ مِنْ قَلْبِهِ فَلَا یفْرَحُ بِشَی ءٍ مِنَ الدُّنْیا وَ لَا یأْسَى عَلَى شَی ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ»(4). این کسی که دنیا را به دست می آورد و لذت می برد؛ در واقع حرصی پیدا کرده و از حرصش لذت می برد؛ آن کسی که از شکست یک مومن لذت می برد، در واقع از صفت حسدش است. اگر انسان حسود نباشد، هیچ وقت شکست یک مومن موجب لذت و ابتهاج او نمی شود. هیچ وقت تلاش نمی کند که یک مومنی محروم بشود. بله، دنبال بهره مندی خودش است و ممکن است به مومن غبطه هم داشته باشد، ولی حسد ندارد.

پس لذات، در یک قدم، از نسبت بین صفات انسان و شرایط پیدا می شود. انسان صفتی دارد به نام حرص؛ و صفت حرص به دنیا موجب می شود که از جمع مال لذت ببرد. صفت حسد موجب می شود از شکست دیگران لذت ببرد. صفت بخل موجب می شود از اینکه اموالش را به دیگران بسپارد، رنج ببرد. آدم بخیل، از اینکه دیگران سر سفره اش بنشینند، ناراحت است و نمی تواند ببیند دیگران از دستاورد او متمتع باشند. این رنج ها و لذت ها، برای صفات است. بقیه موارد هم همین طور است. انسانی که از شرب خمر لذت می برد، یک صفتی در او هست که از شرب خمر لذت می برد. انسانی که از خوابِ بی وقت و استراحت بی وقت و تنبلی بی وقت لذت می برد؛ این از حبّ الراحه است که یکی از صفات او شده است است. این صفت موجب می شود که از تنبلی و بی کاری و بی عاری لذت می برد. این صفت وقتی تبدیل شد، دیگر به هیچ وجه آدم از تنبلی لذت نمی برد؛ و به عکس، از مجاهدت در راه خدا لذت می برد و مجاهدت در راه خدا را دوست می دارد و برای او بهجت حاصل می شود.

صفات انسان است که مبدأ شکل گیری یک سلسله نیازمندی ها می شود و از ارضاء آن نیازمندی ها لذت می برد و از فقدان آنها رنج می برد. آدمی که در دنیا زاهد است، از فقدان امکانات مادی رنج نمی برد؛ چنانچه در روایت فرمودند «فَلَا یفْرَحُ بِشَی ءٍ مِنَ الدُّنْیا وَ لَا یأْسَى عَلَى شَی ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ فَهُوَ مُسْتَرِیحٌ» و به عکس آن کسی که راغب به دنیا است؛ از آمدن دنیا لذت می برد و از محرومیت از دنیا رنج می برد. پس مبدأ رنج ها و لذات ما، صفات مان هستند و مبدأ صفات مان هم استکبار یا شیطنت مان هستند. این یک تفسیر است.

نیاز و ارضاء با صفات تجلی یافته از ولات حقیقی همراه با ذکر یا غفلت

در یک نگاه دیگر، صفاتی که در ما هست، یا ظهور صفات نبی اکرم و عقل است یا ظهور صفات جهل است. ما بساط نیاز و ارضائی درست می کنیم، یعنی نیازمندی هایی پیدا می کنیم، و بساطی برای رفع این نیازها درست می کنیم، که با رفع این نیازها به لذاتی می رسیم و یا از رفع آنها عاجز شده و به محرومیت و رنج هایی می رسیم. این رنج ها و لذات، یا ذیل دستگاه نبی اکرم و یا ذیل دستگاه شیطان اتفاق می افتد.

یک عده ای صفات شان ملحق به نبی اکرم است. خدای متعال برای نبی اکرم یک دستگاهی درست کرده که در این دستگاه نیازهای مومنین ارضاء و تأمین می شود و به راحتی می رسند. آن طرف هم دستگاه ابلیس امداد می شود. یک جریانی درست می شود که شیاطین هم لذت می برند. خدای متعال در این عالم، آنها را محروم نکرده است چنانچه معصوم فرمود «بَلْ کیفَ یضِیقُ عَلَى الْمُذْنِبِینَ مَا وَسِعَهُمْ مِنْ رَحْمَتِک»(5).

خوب که دقت کنید، ما یا سر سفره نبی اکرم می نشینیم و لذت می بریم؛ یعنی نیازهای ما بر مدار بندگی و بندگی نبی اکرم شکل می گیرد و رفع نیازمندی های ما هم بر مدار صلواتی که خدا بر حضرت می فرستد می شود؛ و یا اینکه به عکس، نیازمندی های ما بر مدار شیطان است. سر سفره شیطان می نشینیم و از سفره شیطان و از بسط اراده شیطان در خودمان هم لذت می بریم؛ وقتی این اراده بسط پیدا کرد، یک سفره بیرونی هم پهن می شود. بین این حالت ما و بیرون، یک رابطه ای برقرار است که مبدأ لذت و رنج، اینهاست. آن وقت نتیجه این است که مومنین که حول دستگاه نبی اکرم جمع می شوند، لذات شان لذات نورانی می شود و از عبادت و بندگی، لذت می برند. اینکه می گویم «از عبادت و بندگی لذت می برند» مقصودم فقط لذت از نماز نیست؛ بلکه همه زندگی شان هم تبدیل به عبادت می شود. به فرموده قرآن «رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِکرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إیتاءِ الزَّکاةِ»(نور/37) خواب شان هم عبادت می شود، خوراک شان هم عبادت می شود، استراحت شان هم عبادت می شود و دائم غرق در لذات حضورند.

امام سجاد در مناجات خمسه عشر فرمودند «وَ أَسْتَغْفِرُک مِنْ کلِ لَذَّةٍ بِغَیرِ ذِکرِک وَ مِنْ کلِّ رَاحَةٍ بِغَیرِ أُنْسِک وَ مِنْ کلِّ سُرُورٍ بِغَیرِ قُرْبِک وَ مِنْ کلِّ شُغُلٍ بِغَیرِ طَاعَتِک» یعنی اشتغال شان به بندگی است، راحتی شان در انس است، لذت شان در ذکر است و سرورشان در قرب است. کسی که در دستگاه نبی اکرم قرار می گیرد، بنا نیست که در عالم لذت نبرد و مسرور نباشد و راحتی نداشته باشد و بنا نیست بیکار باشد؛ اما مدارش تغییر می کند.

آن کسی هم که در دستگاه شیطان قرار می گیرد، لذتش دیگر لذت از حضور و ذکر حضرت حق نیست؛ بلکه لذت از رسیدن به تمتعات مادی است. یعنی هیچ وقت لذات کسی که در کنار شیطان قرار می گیرد، لذات توحیدی نیست. کما اینکه مومن، تمام لذاتش توحیدی است. بهشت، دار موحدین است و آنجا صفات رذیله نیست؛ اما در دنیا آمیختگی هست، گاهی مومن هم صفت رذیله دارد و از شیطنت لذت می برد. آن لذت، برای آن صفات رذیله و برای دستگاه ابلیس است؛ ولی مومن وقتی وارد بهشت می شود، دیگر صفات رذیله نیست، بلکه خالص می شود. «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِک هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»(بینه/7-8)؛ یعنی آنهایی که در یک چنین مقامی قرار می گیرند، همه لذات شان لذت حضور است. آنجا نعمت های بهشتی را می بینند. این همه نعمت های بهشتی در قرآن ذکر شده «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِی لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْینٍ»(سجده/17)، و بنا نیست این نعمت ها نباشد؛ اما این نعمت ها هیچ کدام مانع حضور و مانع لذت قرب نمی شود. باطن همه لذات، لذت قرب است، لذت حضور است، لذت سرور است. بخلاف دستگاه باطل که باطن همه لذاتش لذت از شیطنت است.

در ضمن آنهایی که از شیطنت لذت می برند، این لذت شان به فرموده قرآن توأم با یک عذاب باطنی است «لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»(بقره/174) و در جهنم هم که می روند، این طور نیست که آنجا غرق لذت باشند و متناسب با جهنم شده باشند؛ جهنم گوارای وجود آنها نیست. لذا آنهایی که استکبار بر خدای متعال می کنند، ممکن است در این دنیا خدای متعال یک لذاتی برایشان قرار بدهد و این لذات هم مزدشان است و بی بهره نیستند؛ ولی در بطن اینها عذاب و درد است. در روایات بیان شده است که حضرت فرمود اگر کار خوبی کرده باشند، در همین دنیا خدای متعال برایشان جبران می کند. یا قرآن می فرماید «وَ لا تَمُدَّنَّ عَینَیک إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ»(طه/131). یعنی برای آنها هم یک جلوه هایی هست؛ ولی در عالم آخرت که می روند وقتی این دو جریان از هم جدا می شود، وارد جهنم می شوند، آنجا دیگر جای لذت نیست؛ یعنی باطن استکبار، لذت نیست. باطن استکبار علی الله، چیزی جز رنج و عذاب نیست؛ منتها این استکبار، در عالم دنیا که عالمِ امتحان است، امداد می شود. حضرت فرمود «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ»(6) باطن استکبار که جهنم است، در دنیا در پوشش یک شهواتی است و همین شهوات است که موجب فریب انسان می شود، اغوا و تزئین شیطان است.

بنابراین عرایض من دو سه نکته جدی داشت: یکی اینکه حقیقت اخلاق به پرستش خدای متعال و توحید تعریف می شود و نه چیز دیگری و حقیقت رذائل اخلاقی به خروج از مدار بندگی؛ و دوم اینکه حرکت در مدار توحید، به حرکت در مدار معصوم و تبری از دشمنان شان تعریف می شود. که این هم به حضور در این میدان درگیری و بصیرت و شناخت دشمن و موضع گیری و صف بندی و آن چیزهایی است که در زیارت عاشورا توضیح داده شده و مدارش هم وجود مقدس معصوم است. کسی که در این میدان غالب و ملحق به حضرت می شود، تمام لذات و ابتهاجاتش از دستگاه نبی اکرم و لذات توحیدی است؛ و آنهایی هم که شکست می خورند و ملحق به دستگاه ابلیس می شوند، وارد وادی استکبار و کفر می شوند و لذات شان از دستگاه ابلیس، از صفات رذیله خودشان و از دستگاه و سفره ابلیس است تا وارد جهنم می شوند و آنجا دیگر در عین اینکه نیازمندی هایشان برقرار است و مجبورند ولی دیگر باب لذت به رویشان بسته می شود، آنجا رنج و عذاب الیم است.

در واقع باید توجه داشت که می شود با اصل قرار دادن ولایت، اخلاق را هم متناسب با ولایت تعریف کرد. اگر اساس دین به ولایت برگردد، شما باید اخلاق را هم متناسب با ولایت تعریف کنید. همچنین توسعه اخلاقی یا رذایل اخلاقی را هم انسان باید بر اساس ولایت معصوم تحلیل بکند. نتایج سلوک اخلاقی هم رسیدن به یک مقامی است که همه صفات انسان، صفات نورانی می شود و همه ابتهاجاتش ابتهاجات نورانی و همه لذاتش لذات ذکر می شود، اینها آثار این رشد اخلاقی با امام و سلوک با امام است. این اجمالی بود که می خواستیم راجع به بحث مبانی اخلاقی گفتگو کنیم؛ هرچند این مباحث نیاز به گفتگوهای جدی و گسترده تری دارد.

لزوم تجمیع معارف برای ترسیم مسیر سلوک و معرفت الهی

سوال: بحثی که فرمودید که «برای تهذیب اخلاق، معرفت الامام لازم است و معرفت نفس راهش جدا است» به نظر می آید که این دو تا همراه هم باید باشند. یعنی آن صفاتی که شما فرمودید یک شخص مثلاً اگر خطا و اشکالی داشت در صفات شیطانی قدم بردارد، اگر که نسبت به آن صفات خلوت نداشته باشد، در خودش غور نکند و آن صفات رذیله را در خودش نیابد و بعد با معرفت الامام، با آن صفات کریمه امام مقایسه نکند و به سمت آنها نرود، نمی تواند کاری از پیش ببرد. یعنی این دو تا همراه با هم باید باشند.

جواب: باید یک منظومه سلوکی تعریف کنید؛ محور سلوک، امام است، نه معرفت النفس. در آن ممکن است معرفت النفس هم یک جایگاهی داشته باشد. من با این موافق نیستم که انسان چند روایت را بگیرد، بعد هزاران روایت اخلاقی را نادیده بگیرد یا یک جمع اجتهادی نکند، بعد یک مسیر سلوکی ای تعریف کند که محورش معرفت النفس است؛ این معلوم نیست تمام باشد. من اصل این مسئله را نفی نمی کنم ولی ما باید یک منظومه سلوکی بر محور معرفت الامام تعریف کنیم؛ یعنی شروع از تبعیت از امام است. این طور نیست که آدم اگر خودش نشست و مثلاً عقلش بر قوای دیگرش حاکم شد، به مقصد برسد. شما جزیره ای نمی توانید سلوک بکنید.

 کما اینکه اگر خودتان نشستید و کم کم تأملات نفسانی کردید و بعد بر اساس مبنای آقایان، عالم نفس را دریافتید، به حقیقت توحید برسید، حقیقت توحید برایتان ظهور پیدا کند؛ این طور نیست. امام، مدار توحید در عالم هست و با امام، توحید در عالم بسط پیدا می کند. اگر حقیقت امام در قلب انسان ظهور پیدا کرد، انسان به معرفت الله می رسد. حضرت فرمود «مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ »(7)؛ و معرفت الامام هم معرفت بالنورانیه است؛ چنانچه فرمودند «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ »(8) معرفت الامام هم یک چیز ساده ای نیست. معرفت الامام، همان چیزی است که به فرموده حضرت: «إِنَّهُ لَا یسْتَکمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّى یعْرِفَنِی کنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً» یعنی عرفان و استبصار در دین و شرح صدر، با معرفت الامام حاصل می شود، نه با معرفت النفس.

من نمی خواهم معرفت النفس را انکار بکنم. ممکن است بگویید یکی از حلقات زنجیره سلوک عرفانی صحیح، معرفت النفس است؛ اما نه اینکه بر اساس چند روایت معرفت النفس را مدار قرار بدهیم و سایر معارف را نادیده بگیریم که آن معارف از نظر کم و کیف، خیلی بیشتر است. محور معرفت در روایات ما امام است. امام است که اگر در قلب انسان ظهور پیدا کرد به فرموده روایات «لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ ینَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ»(9). لذا ذیل آیه شریفه «أَوَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»(انعام/122) حضرت فرمودند: «الْمَيْتُ الَّذِي لَا يَعْرِفُ شَيْئاً فَأَحْيَيْنَاهُ بِهَذَا الْأَمْرِ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ قَالَ إِمَاماً يَأْتَمُّ بِه»(10) یعنی امام است که سلوک نورانی و سلوک در فضای حیات طیبه با او اتفاق می افتد. ما نمی توانیم این انبوه آیات و روایات مربوطه نادیده بگیریم و چند روایت در باب معرفت النفس را اصل قرار بدهیم و یک سلوکی تعریف بکنیم که فرض کنید اگر یک انسانی بدون امام معصوم هم بنشیند به آن دستورات عمل کند، به توحید می رسد.

حرکت از تسلیم به امام آغاز می شود تا به مرحله نورانیت به حقیقت ایمان و حقیقت ولایت امام و درک امام می رسد. اینکه فرمودند «مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ »، «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ» یعنی این سیر باید اتفاق بیافتد. شرح صدر، مرتبه نورانی شدن به نور امام و معرفت الامام است، نه معرفت النفس؛ آنجا که حضرت فرمود: «إِنَّهُ لَا یسْتَکمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّى یعْرِفَنِی کنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ»؛ این شرح صدر، با معرفت الامام حاصل می شود، نه معرفت النفس. من منکر معرفت النفس نیستم؛ معرفت النفس، امر خوب و لازمی است و غفلت از نفس و نسیان نفس، مذموم است. ولی اینکه سلوک از معرفت النفس آغاز بشود و انسان همه ریاضات سلوکی خودش را در ظهور حقیقت نفس بر خودش قرار بدهد و بعد بخواهد در آینه نفس و این آیه انفسی، حضور حضرت حق را شهود بکند؛ اینها معلوم نیست بشود اثباتش کرد. بله، مؤیداتی دارد ولی از آن طرف هم یک منظومه دیگری از ادله هست که اینها باید کنار هم دیده بشوند.

معرفت امام و طریق سیر در این جریان

سوال: حدّ و اندازه و طریق کسب معرفت امام چقدر است؟

جواب: در معرفت الامام باید به اکتناه به نورانیت امام برسید؛ یعنی انسان باید به آن مقام نورانیت امام که کلمه نور الهی است و خدای متعال در عالم آفریده، و به تعبیر دیگر به مَثَل نور الهی راه پیدا کند. یک موقعی عرض کردم تنزل نور الهی و هدایت الهی در عالم و سیر ما در رفعت تا رسیدن به سرچشمه نور، در آیه نور ذکر شده است.

در مورد طریق این راه هم از تسلیم شروع می شود. انسان به جای ریاضت نفس، باید تسلیم به امام شود. تسلیم هم از تسلیم ظاهری تا تسلیم باطنی است. انسان عقل و حس و قلبش تسلیم شود. بخصوص تسلیم قوای ظاهری، ساده ترین مرحله تسلیم است؛ اینکه انسان چشم و گوش و زبانش را تسلیم می کند. اینجا نرو، اینجا نخور، نگاه نکن، قدم برندار. این هم کار سختی است؛ اما این اولین مرحله است.

مرحله دوم، تسلیم فهم است. انسان، فهم خودش را تسلیم کند. این همان جایی است که آدم را تفرعن نفس برمی دارد و می گوید پس عقل من چه می شود و خود من چه؟! بحث تعطیل عقل نیست؛ بحث نورانی شدن عقل به تسلیم به امام است. انسان می تواند نپذیرد و اگر استکبار کرد، عقل و فهم انسان تحت سیطره ابلیس قرار می گیرد.

بعد تسلیم روحی است که شاید از همه مشکل تر است. انسان به مرحله درک قوای روحی خودش، لبّ خودش، سرّ خودش، قلب خودش برسد و بعد او را تسلیم کند. یک موقع آدم اصلاً از قلب غافل است و فقط چشمش را می بیند و می گوید: من باید نگاه حرام نکنم. یک موقعی عوالم باطنی خودش را می بیند و به درک عالم قلب و درک عالم روح و درک عالم لبّ می رسد؛ حالا این را تسلیم کردن، خیلی دشوار تر از تسلیم کردن چشم و گوش و فهم است. اگر انسان تسلیم شود، این مقدمه ظهور است، مقدمه تطهیر است. تطهیر هم مقدمه ظهور حقیقت ولایت امام و نورانیت امام در قلب انسان است که آغاز سیر در مقامات توحیدی است. آخر خط هم نیست؛ چون وقتی انسان به نور امام رسید، دیگر از حجب ظلمانی خارج شده، و سیرش در حجب نور هست تا به مبدأ نور برسد که همان مَثَل اعلای الهی یا «مَثَلُ نُورِهِ»(نور/35) است که حقیقت نورانیت نبی اکرم و اهل بیت است.

سیر ما در قوس صعود و سیر جریان هدایت و نور هدایت الهی در قوس نزول، در آیه نور آمده است. قوس نزول که خیلی روشن است، و در چهار مرحله است. «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». مرحله دوم، «مَثَلُ نُورِهِ». این مَثَل نور که وجود مقدس نبی اکرم(ص) بر اساس روایت توحید صدوق هست، خودش می شود «کمِشْکاةٍ فیها مِصْباحٌ»؛ یعنی جریان مشکات نور نبی اکرم در عوالم است. تا مرحله چهارم که «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یذْکرَ فیهَا اسْمُهُ»(نور/36). حضور ما در آن مقامات، از حضور در این بیوت آغاز می شود. کسی که در این بیوت آمد، اجازه رفعت و ذکر پیدا می کند. رفعت که پیدا شد، انسان از این بیوت به مشکات نور می رسد، از مشکات نور به مَثَل نور می رسد که عوالمی دارد.

اشاره به حدیث کساء و اهمیت آن در توسل به سمت حضرات

سوال: انس با حدیث شریف کساء برای رسیدن به مقام قرب، چقدر می تواند موثر باشد؟ آیا حدیث کساء، از اول همین مقدار بوده یا مقدار کمتری هست؟

جواب: امثال این حدیث خیلی موثر است؛ اینها بعضی آداب هستند که مناسک توسل می باشند. اصل داستان کساء و نزول آیه تطهیر و حتی آیه مباهله هم بعضی از مفسرین در ارتباط با همین داستان نقل کردند؛ از مسلمات بین فریقین است و در بعضی روایات مختلف، قسمتی از این داستان نقل شده؛ ولی در این حدیث نورانی که مرحوم بحرانی آن را نقل کردند، تمام داستان را ایشان با سند از وجود مقدس فاطمه زهرا نقل می کنند، جابر بن عبدالله انصاری از حضرت زهرا سلام الله علیها، داستان را این طور نقل می کنند. و این دلیل نمی شود که اگر در نقل های دیگر، این تفصیل ذکر نشده، این تفصیل، غلط باشد. در خود حدیث غدیر هم شما ببینید؛ حدیث غدیر، از مسلمات است ولی آن بیان مبسوطش که قرائن داخلی بسیاری هم دارد که آن بیان از خود حضرت نبی اکرم(ص) است و سند هم دارد؛ اما بسیاری از قطعاتش، در نقل های دیگر نیامده است. صرف اینکه دیگران نقل نکردند یا ناقص نقل کردند، دلیل نمی شود که این نقل، ناتمام باشد. ما نقل معارض نداریم. نقل های دیگری که داریم، نقل ناقص است. بعضی ها قطعاتی را نقل کردند. بخصوص مصادر عامه، خیلی از قطعات این حدیث را نقل نکردند. اینکه نقل نکردند، دلیل نمی شود که این حدیث، حدیث ناتمامی است. این حدیث، حدیثی است که مُسند است. علاوه بر این، مضمون بسیار رفیعی دارد و حق هم هست و یکی از ابزار توسل ما در سلوک است. یکی از ارکان سلوک، توسل است. یکی از مناسک توسل هم مثلاً حدیث کساء است با آدابی که دارد.

البته روشن است که سلوک فقط با حدیث کساء تمام نمی شود. یک مجموعه کارهای گسترده ای است. دین به این گستردگی اش برای تهذیب انسان آمده است؛ از مستحبات و مکروهات و واجبات و محرمات و کرامت های اخلاقی و تا برسید به اسرار و رموز توحید؛ همه اینها در دین است. بنابراین یک مسیر ساده و مدار ساده بسیط نیست. یک مجموعه اموری باید اتفاق بیافتد؛ ولی نکته مهم این است که محورش باید توجه به امام، توجه به معصوم، توجه به دین الهی باشد.

سوال: گفته می شود که نویسنده مفاتیح گفتند راضی نیستم من به کتابم چیزی اضافه بشود.

جواب: این منافاتی با صحت این حدیث ندارد. ایشان محدّثِ واقعاً بصیری بوده و نسبت به علم حدیث و حدیث شناسی و علوم مربوطه، جدّاً خبیر بوده است. ایشان بعضی وقت ها یک حدیثی را نقل نکردند یا نقل کردند ولی مثلاً قطعه ای از آن را نقل نکردند یا قطعه ای را نقل کردند؛ همه اینها بر اساس مبنای علمی خودشان بوده و مایل نبودند افزایش پیدا کند. لذا افزودن به آن کتاب ممکن است که جایز نباشد. ولی اگر کسی به وضوح اعلام می کند که مفاتیح را چاپ می کند، آخر مفاتیح هم حدیث کساء را می آورد و می گوید این جزء مفاتیح هم نبوده، من به ضمیمه مفاتیح آن را چاپ می کنم؛ این هیچ اشکال شرعی ای ندارد و رضایت مولف کتاب هم شرط در این امر نیست.

بر فرض که شما اگر این مالکیت معنوی را هم که الان در فقه وارد می شود بپذیرید، منافات با این ندارد که یک کسی یک کتابی نوشته، من آن کتاب را چاپ می کنم و یک چیزی هم در کنار آن چاپ می کنم. خیلی از فقها این مالکیت معنوی ای که امروز هم مطرح است، قائل نیستند. اگر قائل نباشند که دیگر هیچ. لذا کسی که مفاتیح محدث قمی را چاپ بکند و چیزی هم اضافه نمی کند و فقط ذیلش توضیح می دهد که این حدیث کساء را ما اضافه کردیم برای کسانی که می خواهند استفاده بکنند؛ این اشکالی ندارد.

یک موقعی آقازاده آقای بهجت به من گفتند که یک آقایی حدیث کساء را خدشه کرده بود. به دیدن حضرت آقای بهجت آمده بود و مشکلاتش را گفته بود. ایشان گفتند: باید حدیث کساء بخوانی. حدیث کساء بخوانید، مشکل تان حل بشود. بنابراین حدیث کساء هم یکی از مناسک توسل ماست.

در این حدیث یک نکته خیلی لطیفی وجود دارد که همه فضیلت، برای آن مجلس است. آن مجلس چه بوده که خدای متعال وقتی این مجلس اتفاق افتاد، به همه سماواتی ها و عالم ملائکه اعلام کرد که همه شما باید ذیل اینها حرکت کنید؛ من شما را برای آنها آفریدم. آنها را برای شما نیافریدم. بعد هم این آیه تطهیر نازل شد که در چنین مقامی، آیه ای که نازل شده، آیه تطهیر است که پیداست آن «مطهَّرون» مدار کل عالم خلقت هستند. چه فضیلتی در آن مجلس بوده، که جبرئیل هم اجازه گرفته که بیاید و به این مجلس ملحق بشود. جبرئیل خودش شاید مقرب ترین مَلَک الهی است اما اجازه گرفت که بیاید به این مجلس ملحق بشود و آیه تطهیر را هم آورد.

آنکه در حدیث کساء خیلی لطیف است، این است که حضرت فرمودند: «ما لجلوسنا هذا تحت الکساء من الفضل عند اللّه» یعنی فضیلت این مجلس را حضرت می خواهند توضیح بدهند و می گویند فضیلت این مجلس که یک مجلس هم بیشتر نیست در عالم و یک بار هم بیشتر اتفاق نیفتاده، این است که در هر محفلی که یاد این مجلس بشود، ملائکه نازل می شوند، آنها را دربرمی گیرند، برای آنها استغفار می کنند، غصه ها و حزن ها از بین می روند. آنها، فضیلت های این محفل است؛ یعنی وقتی یاد این محفل می شود، یک شعاعی از نور این محفل اهل بیت در مجلسی می افتد که یاد آن محفل می شود وو این برکات نازل می شود؛ یعنی سیر با آن محفل اتفاق می افتد. آن واقعه ای که در موقع نزول آیه تطهیر افتاده، یک واقعه عظیمی است و همه محافلی که آن واقعه ذکر می شود، در میدان جاذبه آن واقعه است و نورانی به نور آن واقعه می شود و سلوک، با آن واقعه اتفاق می افتد.

توجه کنید که اینکه رسول خدا(ص) درخواست عبای خاصی را فاطمه زهرا(س) کرده اند، شما را در دریافت اصل قضیه غافل نکند. من گاهی به ذهنم می آید این وقایع، یک امور و ابعاد باطنی دارد که بهم پیوسته است و باید آنها را دریافت. خیلی جزئیات واقعه، نباید شما را از اصل واقعه محجوب کند. اصل واقعه، نزول آیه تطهیر است. اصل واقعه این است که این محفل، محفلی است که توجه خدای متعال، این محفل را محور عالم می داند، و به عنوان محور کائنات معرفی می کند. البته نباید توجه به جزئیات از دست برود و ممکن است واقعاً یک جزئیاتی از این جنس هم باشد و واقعاً آن پوششی که تحت آن پوشش قرار گرفتند، هم پوشش بهشتی بوده و یک فضیلت و خصوصیتی داشته که آن هم از مکمّل های این مجلس است، ولی اصل این مجلس برمی گردد به تجمع خاصی که اهل بیت داشتند و نمی دانم چه نکته ای هم بوده که در این تجمع، یک چنین آیه ای نازل شد و جبرئیل آمد. محفل خاصی است که اتصال به آن محفل، موجب یک نوع نورانیت و طهارت نفس و یاد آن محفل، موجب طهارت می شود. ملائکه می آیند استغفار می کنند و اهل این مجلس را تطهیر می کنند؛ یعنی آنها را پاک می کنند و شستشو می دهند. و الحمدلله رب العالمین....

پی نوشت ها:

(1) مصباح الشريعة، ص: 13

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 21

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 145

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 456

(5) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص: 585

(6) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 251

(7) كامل الزيارات، النص، ص: 303

(8) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 26، ص: 1

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(10) تفسير العياشي، ج 1، ص: 375