نسخه آزمایشی
سه شنبه, 02 بهمن 1397 - Tue, 22 Jan 2019

جلسه دهم تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی/ تاثیر اراده جمعی در شکل گیری جامعه حق و باطل/ نظام طولی حقوقی عالم و جایگاه انسان در آن

متن زیر جلسه دهم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ 14 بهمن ماه 95 برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، بیان می کنند که جامعه، یک امر واقعی است. انسان ها یک روابط حقیقی با همدیگر دارند که این روابط، اصلاً اعتباری نیست؛ یعنی هم ارواح هم افکار و هم حوزه رفتار انسان ها با هم مرتبط است و از ارتباط حقیقی ای که بین اینها برقرار می شود، یک واقعیتی اتفاق می افتد. یک مجموعه ای از اراده ها حول یک ولی ای جمع می شوند، به او تعلق خاطر پیدا می کنند. امت ها کارکرد مشترک و ثواب و عقاب مشترک دارند و این تا قیامت هم ادامه دارد؛ منتهی در قیامت امت خیر از امت شرّ بر محور امام خیر و امام شرّ و ائمه نور و ائمه نار از هم جدا می شوند. بدون اله در عالم هیچ نظام حقوقی که بتوان به آن ملتزم بود و دارای ارزش باشد وجود ندارد. اصل میل به قرب، به عنوان حق موجودات در وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت است. بقیه عالم، تعلق شان به خدای متعال از طریق تعلق به اهل بیت است...

جایگاه جامعه در منظومه فکری

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعنة علی اعدائهم اجمعین. بعضی از عناصر یک منظومه فکری که می تواند زیربنای یک تفکر تمدنی باشد، خدمتتان تقدیم کردیم. بحث توحید تا ولایت و شریعت، تا بحث جایگاه امامت و خلافت اولیاء الهی و خلفای الهی در نظام آفرینش و بعد هم بحث کلیات تاریخ اجتماعی و فلسفه تاریخ محور منظومه فکری ای است که خدمتتان تقدیم می کنیم. یکی از حلقاتی هم که در پایان بحث اشاره کردیم، بحث اخلاق بود که به چندین سوال کلی در بحث اخلاق پاسخ داده شد. بعضی از اینها از مباحث جدّی فلسفه اخلاق هستند؛ البته مسائل دیگری هم در حوزه اخلاق به طور جدّ مطرح هست، که آنها را به تفصیل، خود سروران و عزیزانم اگر صلاح دانستند، دنبال کنند.

یک بحث دیگری که شایسته است در منظومه فکری مورد توجه قرار بگیرد، بحث جامعه و بعضی از ابعاد، شئون و زوایای جامعه است. در اینکه جامعه و نظام جمعی بشر، واقعیت دارد یا اینکه واقعیتی نیست و یک امر صرفاً اعتباری و قراردادی است، گفتگوهای نسبتاً طولانی وجود دارد. بعضی برای جامعه، هیچ واقعیتی قائل نیستند؛ و معتقدند آنچه واقعیت دارد و اصیل است، آحاد بشر هستند و جامعه، یک امری است که ما آن را برای یک اغراض اجتماعی اعتبار می کنیم. بعضی هم به عکس، معتقدند که آنچه که پیش از آحاد انسان ها واقعیت دارد، جامعه بشری است. و در واقع آحاد انسان، در ضمن یک جامعه تحقق پیدا می کنند.

شاید به طور اختصار اگر بخواهیم بحث کنیم، بتوان گفت که جامعه، یک امر واقعی است؛ یعنی این طور نیست که انسان ها وقتی کنار هم قرار می گیرند و حیات اجتماعی شکل می گیرد، چیزی بر افراد و آحاد افزوده نمی شود و همان شخصیت ها و انسان های از هم مستقل هستند که هیچ وحدت حقیقی ای بین آنها نیست و اگر وحدتی بین آنها در نظر گرفته بشود، صرفاً یک وحدت اعتباری و فرضی و قراردادی است که البته بر این قراردادها هم یک آثاری مترتب است. این طور نیست که اعتبارات، اثر نداشته باشند. اعتبارات، منشأ آثار هستند؛ ولی امر اعتباری، غیر از امر واقعی و حقیقی است. بنابراین یک رویکرد، این است که مابازاء حقیقی ای در قبال جامعه و مفاهیم اجتماعی وجود ندارد. مستندات کلامی هم در این مورد وجود دارند؛ یعنی به لحاظ علم کلام مستنداتی هم دارند که جامعه یک وجود حقیقی ندارد و آنچه اصل است، آحاد اجتماعی هستند، که تکلیف متوجه آنها است، و آنها مسئولیت دارند. هر کسی مستقل از بقیه آحاد جامعه، مسئولیتی دارد و در قبال مسئولیت خودش هم پاداش می بیند یا مجازات می شود.

مقصودشان هم صرفاً در عرصه حیات اجتماعی نیست؛ یعنی در نظام آفرینش برای هر شخصی، یک پرونده مستقلی هست و هر کسی هم مسئول پرونده خودش هست و به فرموده قرآن «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»(انعام/164) هیچ کسی بار دیگری را به دوش نمی گیرد. هر کسی مکلّف به تکالیف خودش هست. ولی شاید بتوان گفت ما یک حقیقتی به نام جامعه داریم که این هم برای خودش دارای احکامی است. کما اینکه بزرگوارانی مثل علامه طباطبایی و شاگرد بزرگوارشان علامه شهید مطهری معتقد هستند که جامعه هم دارای یک واقعیتی است. و باز آنها هم یک مستنداتی از نظر آیات قرآن و معارف دارند. مثل این آیه «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ»(اعراف/34) که از امم و آجالی که امت ها دارند، صحبت شده و نه اشخاص. کأنّه غیر از اشخاص، یک حقیقتی به نام «امم» وجود دارد که آنها دارای آجال و دورانی هستند و دوران شان که به سر می آید، اجل این امت فرا می رسد و دوران او تمام می شود و امت بعدی آغاز می شود.

همکاری مشترک در آحاد، برای اهداف واحد یک مجموعه

شاید تلقی که بشود از آن دفاع کرد این است که ما جامعه داریم و مقصود این نیست که غیر از آحاد، یک روح دیگری وجود دارد که در عرض آحاد مکلّف است؛ به این معنا که انسان ها خودشان دارای تکلیفی هستند ولی یک روح بزرگتری است که از ترکیب اینها پیدا می شود و آن روح بزرگتر، در عرض تکلیف آحاد جامعه یک تکلیفی دارد؛ مقصود ما این نیست؛ ولی شاید بتوان گفت که انسان ها یک روابط حقیقی با همدیگر دارند که این روابط، اصلاً اعتباری نیست؛ یعنی هم ارواح هم افکار و هم حوزه رفتار انسان ها با هم مرتبط است و از ارتباط حقیقی ای که بین اینها برقرار می شود، یک واقعیتی اتفاق می افتد. به عنوان مثال فرض بکنید یک لشکر که یک کار جمعی را با هم انجام می دهند، ممکن است کسی تلقی بکند که آنچه که واقعیت دارد، آحادی هستند که کار می کنند و هر کسی برای خودش یک شخصیتی دارد و یک مأموریت هایی دارد و کارهایی را هم انجام می دهد و مسئول فعل خودش هم هست و چیزی به نام لشکر، یک مفهوم اعتباری است که ما در فضای حیات اجتماعی خودمان، این مفاهیم را ایجاد می کنیم؛ ولو یک کارآمدی ها و یک اغراضی به دنبال آن باشد؛ اما واقعاً در خارج، چیزی به نام لشکر نداریم. ولی اگر خوب دقت بشود، یک لشکرِ منسجم اولاً با همدیگر یک همدلی ها و همگرایی هایی دارند، دغدغه های مشترکی دارند که اگر آن دغدغه های مشترک وجود نداشته باشد، اینها را دور هم جمع نمی کند؛ و به یک امری تعلق دارند، فرض کنید به یک فرهنگ و به یک دین و آیین؛ و یا تعلق به یک مرز و خاک و جغرافیا و یا به یک نژاد و امثال اینها. این تعلقات و دغدغه های مشترک هست که اینها را گرد هم می آورد. یک همدلی هایی با هم پیدا می کنند، یک دغدغه های مشترکی پیدا می کنند و با همدیگر همفکری می کنند و یک اندیشه های مشترک و تفکر مشترک پیدا می کنند و همکاری هایی با همدیگر دارند؛ که حاصل این همدلی و همفکری و همکاری، یک کار بزرگی است که به صورت جمعی انجام می دهند که اگر شما این ترکیبِ کارها و هماهنگی و انسجام کارها را بردارید، آن کار بزرگ انجام نمی شود.

این طور نیست که ده هزار نفر به صورت جزیره ای کار کنند، هر کسی کارش مستقل از دیگران [باشد]؛ بلکه کارهایی را انجام می دهند که این کارها مکمّل همدیگر هستند و یک پازل بزرگ را شکل می دهند؛ به طوری که اگر یک واحدی در یک لشکر، منسجم با بقیه عمل نکند، کل لشکر شکست می خورد و عملیاتش متوقف می شود؛ نه اینکه فقط همان واحد عملیاتی لشکر متوقف شود. یک افعال منسجم و هماهنگی درست می کنند که یک منتجه ای هم دارد. گرچه هر کدام ممکن است یک خصوصیاتی هم داشته باشند، یعنی مثلاً اگر شما یک لشکر را به دسته های مختلفی و با عناوینی که دارند تقسیم می کنید، مهارت های خاصی که هر واحد دارد با مهارت های خاص دیگری متفاوت است؛ یعنی اینها مهارت ها و دانش هایی دارند که آن بخشهای دیگر ندارند؛ همچنین یک تعلقات و دغدغه های خاص خودشان را دارند که این دغدغه ها را گروه دیگر ندارد. شما در یک ارتش بزرگ و در یک لشکر، این را می بینید. هر کدام مهارت خودشان، دغدغه های خاص خودشان و عملیات خاص خودشان را انجام می دهند؛ اما در عین حال درونِ یک مجموعه بزرگتر، تعریف می شوند و یک برآیندی دارند که در یک حرکت نظامی از آن تعبیر به فتح و پیروزی و یا شکست می کنید.

این طور نیست که یک سلسله کارهایی کاملاً متساوی باشد. هر واحد یا هر شخصی یک کار مختص به خودشان را انجام می دهند و طبیعتاً یک مهارت های خاص و آگاهی های خاص و دغدغه های خاص نسبت به موضوع خودشان را دارند که دیگری نسبت به این موضوع دغدغه ندارد؛ اما در عین حال در یک ترکیب بزرگتری قرار می گیرند که یک منتجه و برآیندی حاصل می شود به طوری که اگر یک جمعیتی دور هم جمع شدند اما یک واحدی در بین اینها است که همدل با اینها نیست، ستون پنجم دشمن است. ولو به حسب ظاهر در بین اینها هم هست ولی عضو این لشکر به حساب نمی آید، چون همدلی، همفکری و به تعبیر دیگر این تولی و ولایتی که در یک لشکر وجود دارد، بین اینها نیست.

بنابراین یک لشکر، در واقع یک مجموعه ارواحی هستند که با همدیگر تعلقات مشترکی دارند. به یک آرمان، به یک هدف، به یک امر واحدی تعلق دارند و حول یک اراده واحد جمع می شوند که آن اراده واحد، این لشکر را فرماندهی می کند و به خاطر تولی و تمسک و پذیرشی که نسبت به آن دارند، فرمان او در این اراده ها جاری می شود. او فرمان می دهد و اینها عمل می کنند. البته اعمالی که انجام می دهند، یک اعمال متعارض و متهافت نیست، یک اعمال کاملاً منسجمِ هماهنگِ مکملِ همدیگر است که یک کار بزرگ درست می شود.

با این نگاه، یک لشکر، یک وحدت حقیقی ای پیدا می کند که اگر آن تعلقات و همدلی ها و همکاری ها از بین برود، آن لشکر از بین می رود و متلاشی می شود؛ و اگر آن همدلی ها و همفکری ها و همکاری ها باشد، این لشکر، واقعیتِ حقیقی دارد و یک وحدت حقیقی است.

برای اینکه این وحدت حقیقی درک بشود، باید توجه داشته باشیم که ما نباید برای هر انسانی یک ذات و یک گوهر مستقل از همه موجوداتِ دیگر تصویر بکنیم که بدون ارتباط با بقیه موجودات، یک گوهر کاملاً مستقلی دارد؛ بلکه یک موجودی است که در ارتباط با بقیه موجودات دیگر است و فاعلی است که در ارتباط با بقیه فاعل های دیگر است. و این روابط، حقیقی است، نه یک روابط قراردادی و اعتباری. واقعاً به هم مرتبط می شوند و واقعاً از همدیگر اثر می پذیرند و روی همدیگر اثر می گذارند. اثر پذیری و اثر گذاری شان هم به معنای نفوذ اراده ها در یکدیگر است؛ و به معنای قراردادی نیست که فرض می کنیم این فاعل در او اثر گذاشته باشد. البته باید تلقی ما از آحاد انسان ها و از وحدت شان با همدیگر، متفاوت بشود.

تاثیر اراده جمعی در اتفاقات یک مجموعه واحد

بر اساس این نگاه، شما می توانید یک جامعه ای داشته باشید که یک مجموعه ای از اراده ها حول یک ولی ای جمع می شوند، به او تعلق خاطر پیدا می کنند، تولی به او پیدا می کنند، فرمان پذیری از او پیدا می کنند و حول محور او با همدیگر ارتباط برقرار کرده و همکاری و همفکری و همدلی پیدا می کنند. اینجا یک مجموعة حقیقی اتفاق می افتد؛ و این تجمع حقیقی، اثر حقیقی هم دارد و همانطور که قبلاً عرض کردم، یک نوع مشارکت در امر پرستش هست. یک پرستش جمعی اتفاق می افتد که این پرستش و عبادت جمعی، موجب مشارکتِ همه در عبادات همدیگر می شود. شبیه نماز جماعت که البته یک امر ساده نسبت به این موضوع است. در نماز جماعت یک عبادت جمعی اتفاق می افتد که وقتی این عبادات روی هم جمع می شوند، دیگر جمع کمی عبادات نیست؛ یعنی این طور نیست که اگر دو نفر نماز جماعت بخوانند، ثوابش دو عدد از یک فرد است؛ بلکه می گویید اگر نماز جماعت به دو نفر رسید، ثوابش چند برابر می شود؛ تا وقتی به ده نفر می رسد، می گویید: ثوابش به حدی می رسد که دیگر حتی به وسیله ملائکه قابل محاسبه نیست؛ به خاطر اینکه یک عبادت جمعی بزرگی اتفاق می افتد که آثار و برکات فراوانی هم دارد؛ که در روایات آثارش را ببینید، از جمله اعتماد عمومی ای که در این امر ایجاد می شود و بقیه آثار و برکاتی که بر آن مترتب هست.

اینجا هم همین طور است. یک جمعی حول یک محوری جمع می شوند، و به آن تعلق خاطر پیدا می کنند و بعد حول آن تعلق، بین خودشان یک روابط و تعلقاتی شکل می گیرد و یک منظومه ای از اراده های به هم مرتبط، متأثر، همراه، هماهنگ شکل می گیرد که یک عبادت جمعی ای را با هم انجام می دهند. این عبادت جمعی و پرستش خدای متعال، حاصل این تجمع اراده ها است. و کاری هم انجام می گیرد که به صورت آحاد اگر بخواهند این کار را انجام بدهند، اتفاق افتادنی نیست.

کما اینکه در جبهه باطل هم همین طور است. حول اراده های محوری در دستگاه باطل و حول طواغیت، یک اراده هایی با هم جمع می شوند؛ و بر محور آن اراده ها، با همدیگر همدلی و همفکری و همکاری می کنند، و یک کار بزرگی را انجام می دهند. و این اراده هایی که با هم متجمّع می شوند، هم یک اراده های پشتیبانی دارند؛ مثل جامعه های باطل، که پشتیبانش دستگاه ابلیس است که یک دستگاهی در عالم است. پشتیبان اراده های حق، عالم ملائکه است که یک عالم حقیقی است. و یک فاعل های مسخّری هم دارند، مثل اینکه نظام طبیعت و قوای طبیعی، تحت تسخیر این اراده ها قرار می گیرند. یعنی اراده های جمعی، بر طبیعت نفوذ می کنند و طبیعت را متناسب با نظام نیازمندی های خودشان، فرم و شکل می دهند؛ نیاز و ارضای خودشان به فاعل های طبیعی شکل می دهند و در طبیعت یک ادامه ای پیدا می کنند؛ و دستگاهی درست می شود که متصرف در طبیعت است، نظم اجتماعی ایجاد می کنند و غیر از نظم اجتماعی، یک فاعل های مسخّری هم دارند، و یک تمدنی ساخته می شود؛ البته روی تعبیر تمدن هم خیلی نمی خواهم حساس باشم چون ممکن است کسی درباره مفهوم تمدن اشکال بکند؛ اما بالاخره یک جامعه ای با روابط اجتماعی و کارکردهای مشترک درست می شود و یک فاعل های مسخّری پیدا می کنند.

این جامعه یا حول پرستش خدای متعال اتفاق می افتد که حول امام حق و امام عدل و یا بر محور پرستش غیر خدای متعال و استکبار بر خدای متعال است؛ که معمولاً حول اراده هایی است که اراده های ظلمانی و محور شیطنت و استکبار هستند؛ یعنی حول طواغیت یا به تعبیر قرآن اولیاء طاغوت، اراده ها جمع می شوند.

به این معنا جامعه، یک امر حقیقی است. آیات قرآن و روایات هم در این زمینه فراوان هستند. اگر بخواهیم به آنها استشهاد کنیم، دلالت می کند که یک حیات جمعی حول ائمه شکل می گیرد. «یوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(اسراء/71)؛ یعنی در قیامت، مردم با امام خودشان وارد محشر می شوند و اصلاً به آن امام خودشان شناخته می شوند. پس به این معنا ما یک جامعه حقیقی داریم که یک نظام پشتیبان و یک فاعل هایی دارد که مسخّر آن هستند و هر دو دستگاه هم در ربوبیت خدای متعال جا دارند؛ یعنی این طور نیست که بیرون از ربوبیت خدای متعال باشند. ربوبیت خدای متعال، دائماً عالم را تدبیر می کند. هم دستگاه حق هم دستگاه باطل، از ربوبیت خدای متعال خارج نیستند؛ اگرچه قبلاً اشاره کردیم که دستگاه باطل، از ولایت خدای متعال برخوردار نیست و به تعبیر قرآن «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا»(بقره/257)، «وَ أَنَّ الْكافِرینَ لا مَوْلى لَهُمْ »(محمد/11)؛ ولی از ربوبیت خدای متعال خارج نیستند. خدای متعال «رَبُّ الْعالَمینَ » است. دستگاه حق و باطل، هر دو تحت ربوبیت خدای متعال هستند.

پس به این معنا جامعه، یک حقیقت و واقعیتی دارد و نتیجه اش هم پرستش مشترک، حالا پرستش حق یا باطل و عبادت خدای متعال یا عبادت نفس و شیطان و طواغیت است. عبادت مشترکی که یا عبادت طاغوت و به تعبیر قرآن «عَبَدَ الطَّاغُوتَ» و پرستش طاغوت و شیطان هست یا پرستش خدای متعال، محور شکل گیری جامعه است. جامعه، بر محور پرستش شکل می گیرد، حالا یا پرستش حق یا پرستش باطل. یا جامعه ای نورانی و یا جامعه ای ظلمانی است؛ و لذا عبادت مشاع و ثواب مشترک و عقوبت مشترک مطرح می شود، در عین حال منافات هم ندارد؛ چنانچه قرآن می فرماید «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»(انعام/164).

سهم انسان در تحقق اراده جمعی حق یا باطل

آدم وقتی وارد یک جامعه شد، و در یک جامعه مشارکت کرد، بالاخره در فعل آنها سهم دارد؛ و به هر اندازه ای که سهم دارد، مواخذه می شود. لذا در روز قیامت از همدیگر تبری می جویند و هر کدام بار را به دوش دیگری می اندازد؛ اما قرآن می فرماید «لِكُلٍّ ضِعْفٌ»(اعراف/38) همه شان عقوبت مضاعف دارند؛ و در عبادت همدیگر شریکند، با همدیگر کمک و شراکت کردند.

در روایات یک بحث مفصلی در روایات در پذیرش منصب از ولات جور هست که مستقل باید به آن پرداخته بشود و می فرمایند که آدم حق دارد در یک دستگاه باطل مثل بنی العباس، منصب قبول کند. حضرت می فرمایند که اگر آنها کسانی را نداشتند که برایشان مالیات جمع کنند، یا ارتش آنها را شکل بدهند، اینها دولتی اینها نداشتند، و نمی توانستند حق ما را غصب بکنند.

این یک کار جمعی است و یک تعاونی در آن شکل می گیرد، این تعاون و همکاری به یک عبادت بزرگ یا یک شیطنت بزرگ منتهی می شود؛ و به هر اندازه ای که انسان در این جمع مشارکت می کند، در ثواب و عقوبت آنها به همان اندازه شریک می شود. البته پیدا است که بیش از مشارکتش مجازاتش نمی کنند «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»(انعام/164). اگر در یک شرکت سهامی مثلاً سهام من یک درصد پایینی است، خسارتی که وارد می شود به سهام من به اندازه سهامم است. آن کسی هم که سهام بیشتری دارد، خسارتش بیشتر است، کما اینکه سودش هم همین طور است. در یک شرکت سهامی هر کسی سود خودش را می برد، کما اینکه زیان خودش را می کند اما معنایش این نیست که این سود و زیان ها با همدیگر مشترک نیستند؛ بلکه یک سود و زیان مشترکی است که به نسبت، هر کسی به اندازه مشارکتی که می کند، سهم دارد.

بنابراین در جامعه، یک پرستش اجتماعی اتفاق می افتد و در این پرستش اجتماعی، خدای متعال به صورت مشاع عبادت و یا استکبار می شود و به صورت مشاع هم ثواب و عقاب وجود دارد. در قیامت مردم هم حول امام خودشان جمع می شوند و با امام خودشان هم وارد محشر می شوند و با امام خودشان هم محشور می شوند و اطراف ائمه خودشان هستند. قرآن می فرماید «یوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(اسراء/71). امام حق و باطل، برای خودشان امت دارند و با امت خودشان می آیند و این امت، ثواب و عقاب مشترک دارند؛ البته معنای این حرف این نیست که انسان ها هیچ هویتی از خودشان ندارند؛ هویت دارند اما این هویت، در عین اینکه دارای اختیار و مسئولیت است، مرتبط با فاعل های دیگر است و در این ارتباط هم انسان دخیل است و سهم دارد. می تواند عضو یک جامعه ای بشود، می تواند نشود؛ می تواند مشارکتی که با آن جامعه می کند، مشارکت فعال باشد یا مشارکت محدود ولی به هر میزانی که اراده انسان با اراده های دیگر پیوند می خورد و با آن اراده ها همدلی و همفکری و همکاری می کند، در مجموعه آن کار شریک است؛ و به اندازه ای که در آن مجموعه شریک است، ثواب و عقاب مشترک دارد.

این اتفاقاً خیلی بشارت خوبی است که مومنین وقتی با همدیگر یک جامعه ای شکل می دهند، در ثواب همدیگر شریک می شوند و ثواب از همدیگر می برند. البته اگر معصیتی که فرد می کند معصیتی باشد که دیگران با او همکاری نکنند، در معصیتش شریک نیستند ولی در عبادات همدیگر شریک هستند. بله، اگر در معصیت هم با همدیگر همکاری و مشارکت بکنند، در معصیت هم شریک هستند.

این عبادت های مشترکی که اتفاق می افتد، خیرات، حول امام حق است و معاصی هم حول امام باطل است. در روایات فرمودند «نَحْنُ أَصْلُ كُلِ خَیرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِیدُ وَ الصَّلَاةُ وَ الصِّیامُ... وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِیحٍ وَ فَاحِشَةٍ»(1) اگر خوب نگاه بکنید، یک جریان نور است، یک جریان ظلمت؛ این دو جریان، حول محور ولی حق و ولی باطل شکل می گیرند و دارای یک کارکرد مشترکی هم هستند، و یک پرستش جمعی اتفاق می افتد؛ و در این پرستش جمعی هم در ثواب و هم عقاب، به نحو مشاع با همدیگر شریک هستند.

تفکیک کامل جریان حق و باطل در عالم بهشت و جهنم

در یک مسیر طولانی، این دو جریان از همدیگر جدا و تفکیک می شوند و خیرات، یک طرف جمع می شود و شرور هم به فرموده قرآن «وَ یجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَیرْكُمَهُ جَمیعاً فَیجْعَلَهُ فی جَهَنَّمَ»(انفال/37). کما اینکه خوبی ها هم یکجا جمع می شوند و وارد فضای بهشت می شوند که فضای نورانی عبادت و پرستش خدای متعال است. اراده ها در بهشت به حدی تهذیب می شوند که تقریباً همه اراده ها بر محور امام شان هیچ تخلفی در بهشت نمی کنند. معنایش این نیست که در عالم بهشت اختیار نیست. در عالم بهشت هم اختیار هست ولی اراده ها به صورت جمعی به حدی تهذیب می شوند که دیگر تخلف اتفاق نمی افتد. مثل یک ارگانیک زنده ای که همه قوایی که در او دخیل هستند به صورت هماهنگ کار می کنند، آنها هم به صورت هماهنگ، مثل یک ساعت کار می کنند؛ با اینکه اراده و اختیار دارند.

این خیلی عجیب است که در بهشت، سطح تهذیب اراده های جمعی به جایی می رسد که از این مجموعه گناهی سر نمی زند،یعنی نه از محورش که معصوم است، زیرا از معصوم هیچ وقت گناه سر نمی زند. اینجا اراده ها تهذیب می شوند، از هم جدا و تفکیک می شوند، و اراده های حق از نفوذ اراده های باطل بیرون می روند. ابلیس به هیچ وجه در عالم بهشت نفوذ ندارد و هیچ وسوسه ای در آنجا نیست. همه اراده های خیر، حول امام شان جمع می شوند و به تعبیر دیگر می شوند «خَیرُ الْبَرِیةِ»(بینه/7) آنجا دیگر نفوذ شیطان نیست و جز خیر و عبادت از آنها صادر نمی شود. هیچ معصیت و طغیانی در بهشت، حتی در مجموعه نیست، یعنی نه فقط اراده های آحاد تهذیب می شود، بلکه منظومه و مجموعه و این جمع، هیچ فعل غیر الهی از آنها سر نمی زند. همه افعال کل، نورانی است.

در دنیا این طور نیست؛ در دنیا جامعه مومنین بر محور امام شکل می گیرند. امام معصوم، علی الاطلاق معصوم است و اصلاً تحت نفوذ هوی و نفس و شیطان نیست. هیچ وقت دستگاه باطل در او کمترین نفوذی ندارد. اما در رده های پایین که می آیید، این طور نیست.زیرا همه اخلاص کامل ندارند. بعضی از درجات ایمان مثل درجه دهم ایمان است، و ممکن است آنها تحت تصرف شیطان نباشند؛ ولی پایین تر که می آیید، تحت تصرف هستند و بعضی رفتار شیطانی و گاهی صفات شیطانی دارند. لذا گاهی از مومن هم رفتار غیر ایمانی سر می زند. جامعه مومنین در عالم دنیا، گاهی خطا می کنند. و منظومه شان مهذب نیست؛ ولی در یک سیری به سمت عالم آخرت، این تهذیب اتفاق می افتد به طوری که در عالم آخرت، منظومه اراده های مومنین، مهذب است. نه فقط محورشان پاک و معصوم است. گویا بر محور امام معصوم، یک جامعه ای در بهشت شکل می گیرد که حالا تعبیر «جامعه» هم آنجا تعبیر دقیقی نیست؛ یک امتی شکل می گیرد که آن امت هیچ خطایی ندارد. هیچ گناهی، هیچ صفت رذیله ای در کل این امت نیست. لذا همه اش بهشت است. هیچ صفت رذیله ای در بهشت نیست؛ کما اینکه هیچ گناهی نیست؛ کما اینکه هیچ استکباری نیست و این طور نیست که صفات رذیله هم وارد بهشت بشوند.

در این مسیر، با تربیتی که خدای متعال از طریق اولیای معصومش می کند، کار به جایی می رسد که جامعه مومنین، جامعه مهذب محض می شوند و تفکیک می شود. اگر صفات رذیله ای از طرف شیطان آمده در بین مومنین، برمی گردد سر جای خودش، صفات حمیده هم این طرف هستند.

روایتی است که یک موقعی اشاره کردم. روایت، خیلی سنگین است؛ آخرین روایت علل الشرایع مرحوم صدوق هست که فرموند: خدای متعال با عدل خودش تفکیک می کند، شرور به کانون خودشان برمی گردند و خیرات هم به کانون خودشان برمی گردند. دستگاه مومنین در عالم قیامت و عالم بهشت وقتی وارد بهشت می شوند بعد از حساب و کتاب و شفاعت هایی که اتفاق می افتد، طاهر محض اند، و هیچ آلودگی ای در آنها نیست.

شفاعت معنایش این نیست که یک وادی طهوری هم هست که عالم بهشت است، و آدم های آلوده را می برند در بهشت و آنجا را آلوده می کنند؛ معنایش این نیست. معنایش این است که آدم ها را بهشتی می کنند، بعد در بهشت می برند. بهشت، وادی اخلاص و وادی طهارت است.

بنابراین ما یک حیات جمعی داریم که در آن عبادت مشاع اتفاق می افتد. اگر حیات جمعیِ باطل بود، معصیت دسته جمعی و مشاع و مشترک اتفاق می افتد. یک نوع ثواب و عقاب مشترک هست و همه در عبادت هم، و اگر اهل معصیت باشند و مشارکت در معصیت داشته باشند در معصیتِ هم شریک هستند. این دو جامعه در سیر خودشان، در یک مراحلی با همدیگر ارتباط دارند و خوبی هایی از جامعه مومنین به جامعة کفار یا بالعکس منتقل می شود ولی در نهایت، آن اراده هایی که راسخ در شیطنت هستند حول اولیاء طاغوت، از آن اراده هایی که راسخ در بندگی خدای متعال هستند حول انبیاء و اولیاء و معصومین (علیهم السلام) بر محور نبی اکرم و اهل بیت شان (صلوات الله علیهم اجمعین) از هم جدا می شوند؛ و اینها در عالم آخرت وارد بهشت می شوند. درجات بهشت در واقع درجات همین رحمت خدای متعال و درجات ولایت وجود مقدس نبی اکرم و معصومین است.

این یک تحلیل خیلی ساده از وحدت اجتماعی بود که می شود تصریح کرد که غیر از اینکه آحاد، یک شخصیت و یک ارتباط حقیقی دارند؛ در این ارتباط حقیقی، بر محور ائمه، امت شکل می گیرد و امت ها کارکرد مشترک و ثواب و عقاب مشترک دارند و این تا قیامت هم ادامه دارد؛ منتهی در قیامت امت خیر از امت شرّ بر محور امام خیر و امام شرّ و ائمه نور و ائمه نار از هم جدا می شوند. آنجا دیگر جامعه مومنین یک جامعه کاملاً مهذب است. حُسنش همین است که شما در بهشت هیچ حسدی و هیچ بخلی و هیچ شیطنتی نمی بینید. هرچه هست خیر و رحمت و خیرخواهی و فداکاری و ایثار و محبت است. همه صفات، نورانی و کریمه هستند و خلاصه صفات و همه شئون، بهشتی است.

شئون جامعه ولایی و روابط بین مومنین

جامعه ای که در عالم دنیا بر محور امام شکل می گیرد، یک شئون و خصوصیاتی دارد که فی الجمله ما باید از این خصوصیات بحث بکنیم. وحدت اجتماعی، یک بحث پردامنه ای است. این بحث در جامعه شناسی، یک سابقه نسبتاً طولانی دارد ولی در بین متفکرین ما کم و بیش مورد بحث قرار گرفته است. مرحوم علامه بزرگوار طباطبایی، علامه شهید مطهری در کتاب جامعه و تاریخ شان و بعض آثار دیگرشان، و حضرت آیت الله مصباح در بحث جامعه و تاریخ شان، این بحث را مفصل مطرح کردند. من نمی خواهم آن بحث ها را تکرار کنم. فقط از یک زاویه دیگری به بحث اشاره می کنم: روابطی که بین مومنین برقرار می شود، رابطه ولایت و تولی است. این رابطه ولایت و تولی، یک نظام پیدا می کند. شبیه یک لشکر است. شما در یک لشکر، یک فرماندهی واحد را می بینید اما این فرمانده واحد، ارتباط مستقیم با کف لشکر برقرار نمی کند؛ بلکه دارای یک نظامی است. اراده ای که فرماندهی کل یک لشکر دارد، از طریق وسائط به آن مرتبه پایین می رسد؛ یعنی فرمان، در مرتبه پایین دفعتاً جاری نمی شود. گرچه آن فرمان و آن استحکام روحی فرمانده کل لشکر هست که استحکام به این لشکر می دهد، و مقاومت او است که مقاومت ایجاد می کند. به عنوان مثال در جامعه خود ما اگر مقاومتی که حضرت امام داشتند در مقابل سختی ها و شدائد و آن بصیرت نافذی که داشتند در آن مقیاس نبود، اراده های دیگر پراکنده می شدند. او بود که در سختی ها اراده ها را جمع می کرد. شدت او، یک شدت مقاومت ایجاد می کرد. آن شدت روحی، آن بصیرت و آگاهی در کل جنگ حضور داشت و همه تحت تأثیر بودند. ولی این اراده، با اراده های مادون همیشه مستقیماً مرتبط نمی شود؛ بلکه از طریق یک وسایطی می گذرد.

ممکن است مثلاً یک لشکر چند سطح داشته باشد و یک فرمان در چند سطح تنزل پیدا کند. به همین دلیل ممکن است که یک واحد، بهتر عمل بکنند. به خاطر اینکه فرمانده شان بهتر و با مهارت بیشتر، با عزم و استواری بیشتر، با آگاهی بیشتر تبعیت کرده و لذا آن لشکر و آن جمع بهتر به نتیجه می رسند؛ و همچنین آحاد لشکر تولی شان بیشتر بوده یا کمتر بوده است.

فرض کنید اگر چند تا گردان را شما در نظر بگیرید که یک فرماندهی داشته باشند، ممکن است این گردان ها یکسان عمل نکنند. همه آنها هم تحت یک فرماندهی هستند ولی نفوذ اراده ها یکسان واقع نشود؛ حتی ممکن است شما یک سربازی داشته باشید که از سربازِ آن گردان، بهتر باشد، ولی در مجموع چون در یک گردانی است که فرمانده اش یک فرمانده ضعیف تری است، در نتیجه کارآمدی اش ضعیف تر می شود. این طوری نیست که همه اراده ها به صورت مستقیم و یکسان با فرمانده شان ارتباط برقرار کنند.

یک نظام اراده و یک شبکه اراده است. در این نظام اراده هایی که در سطح ولایت و فرماندهی قرار می گیرند، نسبت به مجموعه خودشان مسئول هستند؛ یعنی فعل مجموعه را از آنها می خواهند. غیر از اینکه نسبت به کار خودش مسئول است، مسئول افعال آنها هم هست. باید آنها را هم هماهنگ کند؛ باید از آنها کار بخواهد؛ باید به وسیله مدیریت و فرماندهی آنها، مأموریت های خودشان را انجام بدهند. این طور نیست که فقط کاری را که از فرمانده می خواهند، کار شخصی خودش باشد. لذا این آیه قرآن را بعضی این طوری معنا کردند که خدای متعال در سوره هود به وجود مقدس نبی اکرم می فرماید «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»(هود/112) [هم خودت] استقامت کن، و هم آنهایی هم که با تو رو به خدا می آورند، باز هم به پیامبر می فرماید که استقامت بکن. آیا معنایش این است «وَ مَنْ تابَ مَعَكَ» هم استقامت بکنند یا اینکه استقامت آنها را هم از پیامبر گرامی می خواهند؟! یادم است یک موقعی امام (رضوان الله تعالی علیه) این آیه و این روایتی که ذیلش هست را می خواندند «شَیبَتْنِی سُورَةُ هُودٍ»(2)؛ یعنی سوره هود من را پیر کرد؛ و می فرمودند: به خاطر همین آیه «وَ مَنْ تابَ مَعَكَ» است که استقامت آنها را هم از پیامبر گرامی خواستند و این است که پیغمبر را پیر کرده که آنها را بتواند اطراف خودش نگه بدارد و استقامت کند. لذا به پیامبر در سختی های راه، دستور صبر داده می شود «وَ اصْبِرْ عَلى ما یقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلاً»(مزمل/10) و یا «وَ ذَرْنی وَ الْمُكَذِّبینَ أُولِی النَّعْمَةِ»(مزمل/11). اینها دستورهایی است که به صبر داده می شود، هم صبر خود حضرت و هم صبر امت را از حضرت می خواهند. حضرت باید آنها را هم استوار و پایدار در این مسیر نگه بدارند. خیلی از آیات قرآن این طوری معنا می شود.

در هر صورت اگر یک جامعه ای باشد، یک نظام اراده ها و فرماندهی و فرمانبری در آن هست. در این نظام فرماندهی و فرمان بری، تکلیف، شکل خاص خودش را پیدا می کند و مسئولیت ها هم معنای خاص خودشان را پیدا می کنند. کسی که مسئولیت یک مجموعه ای از اراده ها را دارد، باید فعل آنها را هم هماهنگ کند و فعل آنها را هم از او می خواهند. به اندازه ای که هماهنگی آنها به عهدة او است، فعل دیگران هم به عهده او است. اگر او هماهنگی نکند، نسبت به افعال آنها مسئول است؛ البته آنها هم اراده دارند و مجبور نیستند، اگر او مجموعة ظرفیت خودش را به کار گرفت، و آنها تخلف کردند، او مسئول نیست؛ ولی اگر در فرماندهی و هماهنگ سازی که کار او است کوتاهی کرد، ولو آنها هم خیلی خوب کار انجام بدهند، کار به نتیجه نمی رسد و مسئول، این شخص است.

بنابراین نظامِ فرمان نویسی فرمان، به سطوح فرماندهی منحل می شود. اگر از یک لشکر یک کاری را بخواهند، این طور نیست که یک دفعه ده هزار نفر که در این لشکر کار می کنند، ده هزار تکلیف باشد. در یک نظامی، این فرمان و تکلیف، تجزیه و منحل می شود. انحلال تکلیف، انحلال در یک نظام است. مرحوم نائینی، در قضایای حقیقیه می گویند به تعداد مکلفین تکلیف انحلالی است و اگر تکلیف انحلالی به نظام شد، به سطوح نظام منحل می شود،. ثواب و عقابش هم همین طوری است.

پایگاه حق و عدل در نظام های اجتماعی

جامعه ای که شکل می گیرد، یک شئونی پیدا می کند. بعضی از این شئون را من عرض می کنم. بعضی ها را هم قبلاً اشاره کردیم. یک بحث در نظام اجتماعی بحث حقوق است. اگر شما یک جامعه ای دارید، نظام حقوق در جامعه چطوری شکل می گیرد؟ و آیا در این جامعه، آحاد انسان ها دارای حقوقی هستند یا نیستند؟ و ریشه این حقوق در کجا است و به کجا برمی گردد؟ عدل را هم اگر شما به تبع حق تعریف کردید، این است که هر کسی به حق خودش برسد، ریشه این عدل و حق کجا است؟ یک نکته ای را در بحث اخلاق اشاره کردم، اینجا هم تکرار می کنم. ما اگر مجموعه فکری خودمان را بر مدار توحید سامان بدهیم، طبیعتاً نباید در مقابل حضرت حق بتوانیم حقی را تعریف بکنیم؛ و مستقل از خدای متعال حقوقی را تعریف بکنیم. وجهی ندارد که برای آحاد انسان، مستقل از خدای متعال حق تعریف بکنیم. یک بحثی در عرفان مطرح می کنند که حق را به واقعیت و به حقیقت هستی برمی گردانند؛ البته آن بحث، اینجا مطرح نیست. قرآن می فرماید «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ»(حج/62). آن شعری که نقل شده در محضر حضرت خوانده شد و حضرت تمجید کردند «أَلَا كُلُ شَیءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ»(3) به آن صورت که در عرفان آن را معنا می کنند، مقصود من نیست؛ اینکه ما بگوییم: حق یعنی حقیقت هستی و مابقی هم باطل یعنی نیستی هستند، بحث من نیست. مقصود من همین حقوقی است که در نظام اجتماعی مطرح می شود.

انسان ها دارای حقوقی نسبت به همدیگر می شوند. حاکم حقوقی نسبت به آحاد و آحاد هم حقوقی نسبت به حاکم پیدا می کنند. بحث از این نظام حقوق است که بر مدار آن نظام اجتماعی شکل می گیرد. انسان ها حقوقی پیدا می کنند: مثلاً آزادی داشته باشد؛ یا به کمال برسد. انسان ها یک حقوقی دارند و دیگران حق ندارند به حقوق آنها تعدی بکنند. از این حق، به تعبیر دیگر در فلسفه حقوق بحث می شود، نه در عرفان؛ و این حق، محل بحث ما است.

بعضی گفتند: حق، از مفاهیم قراردادی اجتماعی است؛ که بحث می کنیم که قراردادی هست یا نه. ریشه این حق ریشه اش کجا است و به کجا برمی گردد و اینکه می گویید: انسان نسبت به همسایه خود حقی دارد؛ حاکم نسبت به مردم حقی دارد؛ مردم نسبت به حکومت حقوقی به همدیگر دارند؛ آحاد جامعه یک حقوقی نسبت به همدیگر پیدا می کنند و باید حقوق همدیگر را رعایت بکنند، ریشه این حق به کجا برمی گردد؟ آیا هیچ پایگاهی برای حق نیست و ما آدم ها دور هم جمع می شویم و یک حقوقی را متناسب با اهداف خودمان فرض می کنیم و برای رسیدن به اهدافی داریم یک حقوقی را اعتبار می کنیم؟! پایگاه این حق، اراده های خود ما است و ماورای قرار ما هیچ چیز دیگری وجود ندارد که پایگاه این حق باشد؟! جامعه یک نظام حقوقی دارد، حقانیتش به کجا برمی گردد و این حقوق از کجا ناشی می شود؟ [در جواب] می گویند: از اراده های اجتماعی؛ خودِ اراده های اجتماعی، حق دارند که برای خودشان حقوقی را قرار بدهند و قرارداد می کنند؛ ریشه اش هم قرارداد اجتماعی است. انسان ها، پایگاه اصلی حق هستند و می توانند برای رسیدن به یک هدفی حقوقی را فرض و قرارداد بکنند. یک جامعه ای متناسب با یک هدف درست می کنند، بعد حقوقی را در این جامعه اعتبار و فرض می کنند. می توانند نظام اجتماعی شان را تغییر بدهند و بعد که تغییر دادند، یک حقوق دیگری را اعتبار می کنند؛ یعنی هر دو به اعتبارات خودشان برمی گردد.

فرض کنید در نظام سلطنتی، پادشاه یک منصبی است که این منصب، حقوقی دارد نسبت به دیگران و دیگران باید حقوق را رعایت کنند. در این نظام، یک حقوقی برای مردم نسبت به سلطنت فرض می شود. در نظام ارباب و رعیتی و به قول این آقایان نظام فئودالی، یک حقوق خاصی اعتبار می شود که وقتی این نظام تغییر کرد، این نظام حقوقی به هم می خورد. در یک نظامی که از سلطنت تبدیل می شود به نظام جمهوری، می گویید حقوق تغییر می کند و حقوق اساسی و قانون اساسی جامعه، به یک قانون اساسی دیگری تبدیل می شود که یک نظام حقوق دیگری در آن اعتبار می کنند. آیا این حقوق، پایگاهی بیرون از اراده های انسانی دارد؛ آیا ما هستیم که با همدیگر تصمیم می گیریم که چه نظام اجتماعی ای باشد و در این نظام اجتماعی چه حقوقی اعتبار بشوند و چه مناصبی و چه حقوقی برای این مناصب اعتبار بشود؛ یا اینکه ورای اراده ها و تصمیم گیری های ما و حق و باطل و حقوقی که ما برای انسان ها و برای آحاد جامعه و برای مناصب و امثال اینها تصویر می کنیم، یک واقعیتی وجود دارد؟ پایگاهش کجا است؟ حقی که قابل پذیرش و الزام آور باشد، یک چنین چیزی داریم یا نداریم؟

ممکن است کسی بگوید: نه، اصلاً حق و باطلی نیست و هرچه هست، به نظام اراده های اجتماعی برمی گردد. انسان ها دور هم جمع می شوند و تصمیم می گیرند برای خودشان یک نظامی درست کنند. نظامی را شکل می دهند و در آن شکل، یک حقوقی را اعتبار می کنند. بعد آن نظام را به هم می زنند و نظام دیگری درست می کنند و حقوق دیگری را اعتبار می کنند؛ یعنی پایگاهش اراده های انسانی است. ماورای اراده انسانی، هیچ واقعیتی وجود ندارد. پایگاه حقانیت به خود انسان و اراده انسان برمی گردد. انسان، منشأ حقوق است و حقوق را به اراده خودش جعل می کند و قرار می دهد و با اراده خودش هم تغییر می دهد. ورای او هم هیچ پایگاه حقیقی دیگری وجود ندارد.

اگر در یک جامعه ای هم زندگی جمعی شکل گرفت، اما اراده ها با همدیگر هماهنگ نشدند و در اینکه حقوقی را می خواهند معین بکنند همفکری پیدا نکردند، در آن جامعه اکثریت پایگاه حقانیت هستند و اکثریت یک جامعه یک نظامی را شکل می دهند، بعد هم یک حقوقی را معین می کنند؛ و پایگاه حقوق قرارداد اجتماعی مبتنی بر اکثریت می شود.

بحث های عمیق فلسفه حقوقی در جای خودش باید مفصل ذکر بشود. آنچه من اینجا می خواهم عرض بکنم این است که اگر ما منظومة فکری مان را بر محور توحید شکل می دهیم، باید پایگاه همه این امور، به توحید برگردد. منهای خداپرستی و الوهیت، هیچ حقی نباید تصویر بکنیم. اگر شما اله را بردارید، هیچ حقی درست نمی شود؛ حق الزام آور و مشروع باشد، پیدا نمی شود.

گمان ما این است که پایگاه نظام حقوقی به الوهیت خدای متعال برمی گردد؛ یعنی خدای متعال، اله عالم است «لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ». به این معنا که اولاً صاحب همه اسماء حسنی است و همه اسمای حسنی، ذیل الوهیت او تعریف می شوند. ربّ است، خالق است، رازق است، کریم است، حکیم است، علیم است، سمیع است، بصیر است، قادر است، مجیب است، شدید العقاب است و امثال این اسماء حسنایی که حضرت حق دارد. ثانیاً، همه عالم با اسمای حسنای او اداره می شود. ثالثاً، همه ما مضطر و محتاج و فقیر به اسمای حسنای او هستیم. اگر یک موجودی صاحب این حقایق و اسما حسنی نباشد، اله نیست؛ یا اینکه این اسما را دارد ولی عالم، مستقل از او اداره می شود؛ «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَیءٍ» اما با اسماء او عالم اداره نشود؛ اگر این است، باز اله نیست. اگر عالم با اسماء او اداره می شود، اما ما مستقل از او هستیم و مضطر به او نیستیم، باز هم اله ما نیست؛ ولی اگر این طور شد که «یا أَیهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمیدُ»(فاطر/15)، این اله می شود؛ که هم ما را آفریده و خالق ما است، هم ما را هدایت می کند یعنی رب ما است؛ هم رازق ما است، هم حافظ ما است هم سمیع و مجیب است و ما را اجابت می کند و نسبت به ما رحمت و غفران دارد؛ علم دارد، قدرت دارد، حیات دارد، حکمت دارد و ما مضطر به این علم و قدرت و حیات و حکمت و امثال اینها هستیم؛ و همه عالم فقیر هستند و او غنی است.

منشا ایجاد حق در موجودات

این مخلوقاتی که خدای متعال آفریده، دارای حیات و درک و شعور هستند. فرض بکنید خدای متعال موجوداتی آفریده که کاملاً بی شعور، بی اراده، بدون درک و هیچگونه ادراکی باشند، باز در یک چنین نظام خلقتی حق و باطل معنا ندارد و نمی شود حقوقی برای شان اعتبار کرد؛ چون برای آنها کمالی نیست، رشدی نیست، عذابی نیست، رحمتی نیست؛ و هر طور با آنها رفتار بشود، تفاوتی نمی کند. اگر خدای متعال یک عالمی بیافریند که همه این عالم، کر و کور و بی اراده و بدون درک و بدون شعور و بدون حیات باشند و هیچ درکی از رحمت و عذاب و خیر و شرّ نداشته باشند، شما نمی توانید بگویید که اینها یک حقوقی دارند، و اگر حقوق شان را رعایت نکنید، بی عدالتی شده است. با این موجودات هر طوری رفتار کنید، بی عدالتی نیست؛ اما همین که پای حیات و ادراک و شعور و درک خیر و شرّ و لذت و الم پیدا می شود؛ معنادار می شود و حتی می توانید بگویید: این گیاه، حق دارد و شما حق ندارید هر طور دل تان می خواهد، با این گیاه رفتار بکنید. شما حق ندارید با جنگل هر طور دل تان می خواهد، برخورد بکنید؛ نه از باب حقوق اجتماعی دیگران بلکه از باب حقِ خود این موجود، به انسان حق پیدا می کند. یک حیوانِ پرنده هم به آدم حق پیدا می کند. شما حق ندارید به او ظلم بکنید.

اگر یک موجودی، هیچ نوع درکی از خوبی و بدی، از رحمت و عذاب ندارد، حیات ندارد، مثل یک سنگی که هیچ درکی ندارد، حق هم ندارد؛ البته من از ناحیه خودش بحث می کنم ولی ممکن است شما این سنگ را در یک نظام ببینید و بگویید: این سنگی که شما پرتاب می کنید، یا این سیگاری که می کشید، محیط زیست را خراب می کند و به بقیه انسان ها و به موجوداتی که دارای حیات و شعور هستند، ظلم می شود؛ ولی شما حیات و شعور را در نظر نگیرید و در مورد خود این سنگ بگویید: این سنگ حقی دارد، نباید آن را در جرز ساختمان بگذارید، یا نباید آن را بشکنید یا پودر کنید. می گویم: چرا؟! مگر چه اتفاقی می افتد؛ با این سنگ ساختمان را تزئین کنیم یا در جرز ساختمان بگذاریم؛ چه فرقی برای او می کند؟ چون این نه درکی دارد، نه ثواب و عقابی دارد.

حق، وقتی پیدا می شود که یک مخلوقاتی دارای حیات، دارای خیر و شرّ و دارای لذت و الم باشند؛ آن وقت می شود بحث کرد که این موجود حق دارد؛ پایگاه حقش کجا است؟ خدای متعال وقتی یک موجودی را می آفریند، به او حیات می دهد، شعور می دهد، اختیار می دهد، اراده می دهد، درک می دهد، برای او یک هدفی را در نظر گرفته که اگر به آن هدف برسد، همه آن خواسته هایش تأمین می شود؛ و اگر نرسد، همه آن ظرفیت ها و استعدادهایی که در آن قرار دادند از دست می رود. وقتی خدای متعال یک موجودی را آفرید، در او یک ظرفیتی برای رشد قرار داد که از رسیدن به آن ظرفیت، به بهجت و انبساط و آرامش خاطر و لذت و امثال اینها می رسد و اگر نرسید، دچار رنج و عقوبت و سختی و امثال اینها می شود؛ آن وقت حق معنادار می شود.

بنابراین نکته اول این است که خدای متعال عالم را آفریده و یک اله هم بیشتر نیست. همه عالم هم فقیر او هستند و به سمت او حرکت می کنند. به تعبیر دیگر همه عالم، محتاج رحمت او هستند. در همه عالم یک تعلقی به خودش قرار داده و همه عالم، میل به قرب و میل به سجود دارند. قرآن می فرماید «یسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ»(جمعه/1). در هر موجودی یک ظرفیتی برای قرب به خدای متعال قرار داده شده که ما از آن به کمال و رشد تعبیر می کنیم. برای برخورداری از اسماء حسنای الهی، از رحمت خدای متعال و از حیات طیبه، در هر موجودی یک ظرفیتی قرار داده شده است.

عالم در حال حرکت و تغییر است، همه دارای حیات و شعور و ادراک هستند و در یک میلی به قرب و کمال و رشد قرار داده شده که متناسب با آن میل، حق پیدا می کنند. هر موجودی حقش این است که به آن کمال لایقی که خدای متعال برای او آفریده است برسد. این حق را چه کسی قرار داده؟ خدای متعال. از کجا آمده؟ می گویم خدای متعال مقدر کرده است. همین قدر که او را دارای حیات و شعور آفرید و در او یک تعلق و میلی قرار داد؛ بر اساس آن میل و تمایلات و ادراک و حیاتی که در او قرار داده که درکی از خوبی و بدی و لذت و الم پیدا می کند، برای او حق جعل کرده است. این حق، قراردادی نیست. این حق، تکوینی است.

حق در تعریف عالمِ بدون اله و عالم دارای اله

گمان حقیر این است که همه موجودات، حق تأله دارند. او اله عالم است. همه موجودات حق دارند که متعلّق به او باشند و از طریق پرستش و خضوع در مقابل او، به قرب لایق خودشان برسند. این حقی است که خدای متعال در همه موجودات به نحو تکوینی قرار داده؛ و حق اصلی است و اگر ما بخواهیم در نظام حقوقی مدرن چیزی را در مقابلش قرار بدهیم، همان است که آنها تعبیر به حق توسعه می کنند و می گویند: همه ملت ها حق توسعه دارند؛ اما ما می گوییم حق قرب است، حق کمال است.

چند نکته را من عرض بکنم: اول این که شما اله را بردارید و بعد حق را تعریف کنید؛ یعنی عالم، اله نداشته باشد و شما حق تعریف کنید! خدا و الهی نیست که ما محتاج به او و فقیر او باشیم که او خالق ما، ربّ ما، محیی ما، ممیت ما و امثال اینها باشد؛ بلکه یک مخلوقاتی هستند، ماده در رفتار پیچیدة جبری خودش بدون هیچ ادراک و شعور، به یک پیچیدگی هایی رسیده و امری پیدا شده که شما از آن تعبیر به حیات می کنید. شما بیایید حق تعریف کنید، ببینم منهای اله حقی پیدا می شود؟! اگر الهی نیست حق یعنی چه و ضمانت اجرای این حق چیست؟ حق اصلاً معنا دارد یا نه و ضمانت اجرای این حق و ارزشی بودن این حق چیست؟ چرا این حق محترم باشد و چرا ضمانت اجرا داشته باشد؟

شما اله را بردارید، حق را تعریف کنید! اگر بتوان در فلسفه حقوق حقی تعریف کنید، ما ملتزم آن می شویم؛ ولی حقی که معنادار باشد و ارزش باشد و رعایت نکردنش بشود ضد ارزش و بعد ضمانت اجرا هم داشته باشد، قابل تعریف نیست. این را شما اگر توانستید تصویر بکنید، ما می پذیریم. ولی بدون اله، این تصویر شدنی نیست.

همه آدم ها با هم قرارداد می کنند که یک کاری را انجام بدهند؛ ارزشی درست می شود که اگر ما رعایت نکردیم، آیا اتفاق بدی می افتد؛ چه اشکالی دارد؟! همة جامعه ای قرارداد کردند یک جوری زندگی بکنند، من نمی خواهم آن طور زندگی بکنم؛ چرا این کار من ضد ارزش باشد؟ می گویند: چون اکثریت [تصمیم گرفتند] بی خود اکثریت تصمیم گرفتند. پایگاه حقانیت اکثریت کجا است؟ پایگاه حقانیت در قرارداد اجتماعی کجا است؟ شما اله را بردارید و عالم اله نداشته باشد، هیچ پایگاهی ندارد.

بله، وقتی او اله ما است و ما همه فقیر به او هستیم، مضطر و محتاج هستیم. در ما یک ظرفیت قربی قرار داده که معنایش این است که او برای ما حقی جعل می کند. هیچ کس دیگری حق ندارد، نباید و نمی تواند. این حق را از ما سلب بکند. چون حقی است که او قرار داده است. او اله کل هستی است. اینجا می شود یک حقی را که معقول و ارزشی است و ضمانت اجراء هم دارد تصویر کرد. ضمانت اجرایش خود او است. اگر کسی این حق را رعایت نکند، خروج از الوهیت حضرت حق و خروج از تبعیت و فرمان بری او است. نتیجه اش هم همان عقوبت هایی است که اله عالم [مشخص کرده است]. او همان طور که «أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ » است، «شَدیدُ الْعِقابِ» هم هست.

سوال: اگر این «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ» را به عنوان نیاز بگیریم؛ چون نیازمند هستید، برآوردن این نیاز حق نمی شود؟

جواب: خدای متعال ما را طوری آفریده که ما فقیر به خودش خلق شدیم. رسیدن به همان چیزی که فقرش را در ما گذاشته، حق ما است. خودش هم ضامن اجرا است. خودش هم این حق را رعایت می کند و هیچ مخلوقی را از رسیدن به آن کمال باز نمی دارد بلکه کمکش می کند، چون ربّ است. به فرموده قرآن «رَبُّنَا الَّذی أَعْطى كُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(طه/50). این معنای ایجاب حق است. هم حق را قرار داده، هم حق را اعطا می کند. دیگران هم اگر این حق را رعایت نکنند، مخالفت با الوهیت او کردند و لذا ضد ارزش است. این حق، ارزش است. مخالفت با آن هم مخالفت با ارزش است؛ چون مخالفت با الوهیت او است. ضمانت اجرایش هم الوهیت خود او است. هر کسی از این حق تخلف بکند، با الوهیت حضرت حق درافتاده و مجازاتش هم که مشخص است. قرآن می فرماید «وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ»(انعام/134) یعنی هرچه هم تلاش بکند نمی تواند دست خدا را ببندد. او در این نظام گرفتار می شود، نه اینکه خدای متعال مضطّر به او شود؛ چون او است که تخلف می کند. این طوری نیست که خدای متعال مضطرّ بشود؛ البته این مخلوق چون دارای اختیار است، نسبت به استیفای حق خودش مختار است. نه اینکه اگر استیفا نکرد، کار خوبی کرده است؛ اما مجبورش نکردند که حق خودت را استیفا بکن. قرآن می فرماید «لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ»(بقره/256)؛ پرستش خدای متعال یک حقی است که خدا برای تو قرار داده، می توانی این حق را استیفا نکنی. اگر استیفا نکردی، اشکالی ندارد؛ اما «وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»(بقره/257) از دایره ولایت الله بیرون می روی و گرفتار می شوی.

حدود اختیار انسان در استیفای حق

بنابراین می توانی حق خودت را استیفا نکنی، و در دستگاه حق نباشی؛ ولی اگر از دستگاه حق خارج شدی، «أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»(بقره/257). لذا برای خود من هم ضمانت اجرا دارد که خودم هم به استیفای حق خودم ملتزم باشم. اگر نسبت به حقی که خدای متعال برای تو قرار داده، خودت هم کوتاهی کردی، معاقب هستی. این عقوبت هم چیزی جز عمل خود من نیست، زیرا قرآن می فرماید «إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُون»(تحریم/7). در این عالم اگر می خواهی به سرمایه خودت کبریت بزن؛ خودت می دانی؛ ولی دیگر نگو: خدایا! من کبریت دارم، چون من دلم می خواهد کبریت بزنم، تو نظام عالم را طبق دل من تغییر بده که سرمایه من نسوزد. خدای متعال هیچ وقت این کار را نمی کند. بنا نیست او تابع ما باشد زیرا «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»(مومنون/71). اگر کبریت زدی، سرمایه ات می سوزد. چه کسی می سوزاند؟ خدای متعال که «رَبُّ الْعالَمینَ» است، می سوزاند. این آتش را شعله ور می کند، سرمایه ات می سوزد. تو می توانی به دامن خودت آتش بزنی، می توانی نزنی. ولی اگر زدی، دیگر نمی توانی به خدای متعال بگویی: خدایا! تو حق نداری بسوزانی. چون خودت آتش زدی. بله، می توانی بگویی: خدایا! من توبه کردم، تو تدارک کن؛ تدارک هم می کند. آتش دامن من را خاموش کن، به جای آن یک لباس دیگری به من بده، من عریان نباشم. اینها را خدای متعال انجام می دهد، لطف می کند؛ ولی این طور نیست که ما به خدای متعال حق پیدا کنیم.

من می توانم حق بندگی خودم را که حق خودم است و خدای متعال برای من قرار داده و خودش هم ضامنش است، استیفا نکنم؛ اما اگر استیفا نکردم، معاقب می شوم. این معاقب شدن هم عمل خود من است که در این آفرینش و حکمت الهی، به یک چنین نتیجه ای می رسم. من حق ندارم بگویم: خدایا! من دلم می خواهد در عالم بی رویه عمل بکنم، تو عالم را به گونه ای تغییر بده که من هر طور دلم می خواهد اتفاق بیافتد. این دیگر حق من نیست؛ هیچ کسی چنین حقی به خدای متعال ندارد. بله، می تواند بگوید: خدایا! خودت یک حقی برای من جعل کردی، من را آفریدی، در من میل به قرب قرار دادی، یک چنین توقعات و انتظاراتی در من هست، کمکم کن، خدای متعال هم کمک می کند؛ ولی اینکه بگویی: خدایا! تو به من اختیار دادی؛ حالا که اختیار دادی، حق اختیار، معصیت کردن است، اصلاً حق اختیار، معصیت کردن نیست. اینکه گفته شود: حالا که به من اختیار دادی معصیت کنم، دیگر عالم را طبق اراده من تغییر بده، چنین چیزی اتفاق نمی افتد و معقول هم نیست انسان از خدای متعال چنین توقعی داشته باشد.

نتیجه اش این است که ما اله می شویم و او بنده ما می شود و ما هر کاری می خواهیم بکنیم، و بگوییم: خدایا! حق داریم هر کاری می خواهیم بکنیم و حق ما است که تو عالم را طبق میل ما راه ببری! آن وقت به فرموده قرآن «لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»(مومنون/71). نتیجه اش این می شود که آلهه متعددی در عالم پیدا می شوند، و هر کسی دلش می خواهد همة عالم طبق میل او باشد؛ اینکه نمی شود.

یک اله است و ما حق قرب داریم. حق قرب را خدای متعال در ما قرار داده و ضامنش هم خودش است. «رَبُّنَا الَّذی أَعْطى كُلَّ شَی ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(طه/50) همه را به سمت آن غایتی که برای آنها قرار داده هدایت می کند. در آنها میل به آن غایت و ابتهاج و لذت در حصول به آن غایت قرار داده و همه را به سمت آن غایت می برد؛ ولی حق اضافه ای بر ما نگذاشته که ما بگوییم: حق اختیار، عصیان است. خیر، حق اختیار، عصیان نیست؛ البته تو آزاد هستی و می توانی عصیان بکنی؛ اما در این عالم اگر عصیان کردی، چون او اله است، دست از خدایی خودش برنمی دارد. بنا نیست الوهیت او تابع میل ما باشد. اینکه حق ما نیست؛ یا مثلاً اختیار دادی من می خواهم در جهنم بروم «لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى»(بقره/256)؛ اما اگر ایمان آوردید، خودتان یک رشته مستحکمی را گرفتید و ثبات پیدا می کنید؛ اما اگر مشرک شدید، «وَ مَنْ یشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیرُ أَوْ تَهْوی بِهِ الرِّیحُ فی مَكانٍ سَحیقٍ»(حج/31). کسی که مشرک می شود، از این عروه وثقی جدا می شود، سقوط می کند و طعمة شیاطین می شود. حقش هم هست که طعمه بشود.

پس این یک نکته در پایگاه حق که پایگاه حق، الوهیت خدای متعال است و همه موجودات را دارای حیات و شعور و ادراک آفریده و در همه آنها هم یک ظرفیتی برای قرب قرار داده و خودش هم ضامن اجرای او است. هیچ موجودی را رها نمی کند. قرآن می فرماید «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یتْرَكُوا»(عنکبوت/2). خدای متعال ضامن است و همه موجودات را هم به آن نقطه کمال می رساند. البته به آنها اختیار داده و به نسبت، می توانند از آن کمال لائق خودشان تخلف کنند. عیب ندارد، تخلف بکنند؛ اما اگر تخلف کردند، دیگر خدای متعال ضامن نیست که عالم را طبق میل آنها تغییر بدهد؛ البته اگر رجوع و توبه کردند، باز هم او غفّار است؛ او جبّار است و جبران می کند. ولی اگر خواستند آن راه را بروند، خب آن راه به جهنم ختم می شود «وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُون»(بقره/257).

نظام به هم پیوسته حق تقرب

بنابراین اگر شما اله را بردارید، دیگر حق قابل معنا کردن نیست. یک ماده کور و کر نه می تواند برای کسی حق جعل بکند و نه می تواند ضامن آن حق باشد. یک ماده کور و کر بر ما حکومت می کند و ما همه دم چوگان او قرار می گیریم و تحت جبر این ماده هستیم. دیگر چه بر سر ما می آید، معلوم نیست. بشرِ بی خدا حق دارد به پوچی و اضطراب برسد و باید هم برسد. شما خدای متعال را بردارید، و این عالم آفرینش را بدون یک خالقِ حکیمِ ربِّ مهربان ببینید؛ یک موجود کور و کر به این وسعت، که ما هم در آن گم می شویم و معلوم نیست چه می خواهد سر ما بیاورد. پیدا است که باید مضطرب بشویم.

در عالم، خدای متعال موجودات را جزیره ای خلق نکرده؛ که هر موجودی برای خودش وجود مستقل و یک حق مستقلی برای تقرب داشته باشد؛ بلکه برای همه ظرفیت قرب قرار داده و حق تقرب داده است؛ اما این حق قرب ها درون یک نظام قرار می گیرند و به هم پیوسته هستند. در واقع یک نظام حقوقِ به هم پیوسته است. لذا بعضی موجودات را خدای متعال برای بعضی دیگر خلق کرده است. خدای متعال این دست و چشم و گوش و زبان و قوای باطنی را برای شما خلق کرده و شما نسبت به اینها محور هستید و اینها برای شما خلق شدند. برای شما خلق شدند نه اینکه اسم شان را برای شما گذاشتند؛ بلکه متناسب با اراده شما خلق کردند که شما در اینها می توانید تصرف کنید، و اینها به اراده شما تعلق دارند و از شما تبعیت می کنند. متناسب با اراده ما، متناسب با کمال ما خلق می شوند. وقتی متناسب با کمال ما خلق می شوند، ظرفیت قرب شان به تبع ظرفیت قرب شما است. اگر شما به قرب خودت برسی، این دست هم به قرب خودش می رسد. اگر شما به قرب خودت نرسی، این دست هم به تبع شما ممکن است به قرب خودش نرسد. او را متعلّق به شما و برای شما خلق می کنند و قرب او تابع قرب شما است و ظرفیت مستقلی برای آن خلق نمی کنند.

اگر در یک موجودی یک ظرفیت کمال، مستقل از شما خلق بکنند که کمالش ربطی به کمال شما ندارد، بعد او را مسخّر شما قرار بدهند، به او ظلم شده است؛ ولی اگر او را برای شما خلق بکنند، یعنی اصلاً وجودش متعلّق به شما باشد، وجود استقلالی نداشته باشد، و همه شئونش را برای شما و متناسب با شما خلق کرده باشند، با پرستش شما، او هم قرب پیدا می کند. شما که نماز می خوانید، جسم تان هم نورانی می شود. شما که سجده می کنید، جسم تان هم نورانی می شود. از این دست که استفاده می کنید و با آن عبادت می کنید، این دست هم به قرب خودش می رسد. با این زبان که ذکر می گویید، این زبان هم به قرب خودش می رسد. اگر این طور شود و این زبان از من تبعیت کند، و من هم که برای فاعل بالاتر خلق شدم، از امیرالمومنین تبعیت کنم، هم من به کمال خودم می رسم، هم این زبان به کمال خودش می رسد.

به عنوان مثال عرض می کنم چون اینجا یک کمی تصویرش سخت است؛ مثلاً اگر بنا شد من از بالاتری فرمان ببرم ولی این زبان از من فرمان نبرد، یا این دست از من فرمان نبرد، این دست به من ظلم کرده است؛ چون او برای من خلق شده بود. به خودش هم ظلم کرده و خودش هم از مدار قرب خودش خارج می شود. چنانچه بیان شده «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ»(4)؛ یعنی خدای متعال، ما را برای نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آفریده و اگر ما از مدار فرمان حضرت خارج بشویم، اشکال ندارد، چون «لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ»(قره/256)؛ اما اولاً ما به حضرت ظلم کردیم، ودوم اینکه دیگر از طریق عبادت او ما به کمال نمی رسیم، چون از دایره ولایت او بیرون رفتیم.

حضرت تحت فرمان خدا و مجذوب خدا است و در مدار محبت الهی حرکت می کند، چنانچه فرمودند «إِنَّ اللَّهَ أَدَّبَ نَبِیهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ»(5) ما هم باید بر مدار محبت او عمل می کنیم؛ هم او به کمال حب می رسد و هم ما به کمال حب می رسیم. به فرموده قرآن «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یحْبِبْكُمُ اللَّهُ»(آل عمران/31) اگر ما از او تبعیت کردیم، ما هم محبوب می شویم؛ و البته مقامی بالاتر از این نیست که محبوب خدا بشویم. از این بالاتر که مقامی نیست. مقام رضوان است. «بِكُمْ یسْلَكُ إِلَى الرِّضْوَانِ» اگر ما از او تبعیت کردیم، تبعیت حبی یعنی «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی»؛ یعنی پیروی از سر محبت او از سر محبت خدا را بندگی می کند، و ما از سر محبت تبعیت می کنیم چون برای او خلق شدیم و او می خواهد به وسیله ما خدا را عبادت کند. همانطور که ما با زبان مان ذکر می گوییم؛ حضرت هم می خواهد به وسیله ما خدا را عبادت بکند، ما هم تبعیت می کنیم و فرمان او را می بریم. فقط فرق ما با زبان این است که زبان ما، فاعلیت و تصرفش با ما فرق می کند. ما فاعل متصرفیم و او به این اندازه، اختیار ندارد. ما می توانیم از فرمان حضرت تخلف کنیم.

خدای متعال، ما را برای حضرت آفریده و کمال ما در تبعیت از حضرت است و حق قربی که برای ما قرار داده شده، هماهنگ با حضرت است، متعارض نیست. اگر متعارض بود، ما را برای او خلق نکرده بود. اگر ظرفیت قرب ما ظرفیت مستقلی بود، ما برای او خلق نشده بودیم. چنانچه خدای متعال، ما را برای همدیگر خلق نکرده است و ظرفیت قرب شما برای من و در تبعیت از فرمان من نیست. کما اینکه قرب من در تبعیت از فرمان شما نیست. ولی وقتی ما را برای وجود مقدس حضرت خلق می کنند، مثل دستی که برای ما خلق می کند، کمال ما در تبعیت از حضرت است و حق قربی که در ما قرار داده، از طریق تبعیت از حضرت حاصل می شود. «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یحْبِبْكُمُ اللَّهُ»(آل عمران/31). در روایات هم فرمودند «لَا حَبِیبَ إِلَّا هُوَ وَ أَهْلُهُ»(6). ما اگر بخواهیم حبیب بشویم، باید تبعیت کنیم. پس حقی که برای ما قرار داده، در طول حق او و هماهنگ با حق او است. او می خواهد حق خودش را استیفا کند و خدا را به وسیله ما عبادت کند؛ حضرت به وسیله ما می خواهد عبادت کند، اگر ما هم فرمان پذیری کردیم و آن طوری که او می خواهد عبادت کردیم؛ هم او از فرماندهی ما به کمال لایق خود می رسد و هم ما از تبعیت او به کمال می رسیم.

یک لشکری که هر دو برای خدا کار می کنند؛ فرمانده برای خدا فرمان می دهد، اینها هم طبق دستور خدا و برای خدا فرمان می برند و هر دو به رشد می رسند. اگر او برای خدا فرمان نداد، به این پایینی ها ظلم کرده است. می خواهد اعمال قدرت کند و دنبال جاه طلبی خودش است. فرمان می دهد چون می خواهد اینها را مسخّر خودش کند. در این صورت به اینها ظلم کرده، و در واقع شیطنت است. اگر او برای خدا فرمان داد، اینها تبعیت نکردند، اینها هم به او و هم به خودشان ظلم کردند و از مدار کمال بیرون می روند.

حضرت عبادت می کند و اگر ما از حضرت در بندگی تبعیت نکنیم، هم به حضرت و هم به خودمان ظلم کردیم. به خودمان ظلم کردیم؛ چون خودمان را از مدار قرب و از حق خودمان که خدا برای ما قرار داده بود محروم کردیم. به حضرت هم ظلم کردیم، چون ما برای او خلق شدیم. مثل اینکه دست شما از شما تبعیت نکند. زبانی که برای شما خلق شده و شما می خواهید ذکر بگویید، تبعیت نکند.

خدای متعال و اله عالم، در همه موجودات میل به قرب قرار داده اما میل به قرب ها یکسان نیست، دارای یک نظام است. آن میل به قرب اصلی، در وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت است. بقیه عالم، تعلق شان به خدای متعال از طریق تعلق به اهل بیت است. این امر دارای نظام هم هست؛ یعنی مثلاً در امت های گذشته، تعلق شان به نبی اکرم از طریق پیغمبر خودشان است و از طریق آن پیغمبر، امت حضرت می شوند. مثل سلول ها و بافت هایی که در دست شما است، و از طریق دست، وابسته به اراده شما است. سلول هایی که در بافت هستند، از طریق بافت، وابسته به شما هستند. ارتباط، یکسره نیست. با یک نظامی، عالم برای او آفریده شده است. اگر هر موجودی در همان جایی که ایستاده، آن شأنی که در فرمان بری دارد و همچنین آن شأنی که در فرماندهی دارد را درست عمل بکند، همه به حق خودشان می رسند. هیچ کس از حق خودش محروم نمی شود.

نظام نورانی جامعه مومنین در بهشت

در بهشت، این اتفاق می افتد. همه مومنین آن طوری که باید، سر جای خودشان عمل می کنند. لذا در بهشت، نظام جامعه مومنین، نظام نورانی و نظام حقانی است. هیچ باطل و لهوی در آن نیست. اگر خدای متعال موجودات را مستقل خلق می کرد، هر کدام حق مستقلی داشتند. ولی وقتی خدای متعال یک نظام آفرینش دارد؛ در این نظام آفرینش، موجودات را در عرض هم نیافریده بلکه با یک نظامی آفریده که یک موجوداتی مسخّر موجودات بالاتری هستند؛ به میزانی که اینها را مسخّر قرار می دهد، به این میزان، حق شان حق تبعی می شود. مثلاً حقی که برای دست من در قرب گذاشتند، به تبع من است. لذا اگر من از خدای متعال یعنی از فرمان بالاتر، تبعیت کردم و او هم از من تبعیت کرد، هم من به قرب خودم می رسم هم او. ظلمی به او نشده که از من تبعیت بکند، چون کمالش در تبعیت من است. اگر ما از وجود مقدس معصوم تبعیت کردیم، به ما ظلمی نشده است. ممکن است گفته شود که چرا او متبوع باشد و من تابع باشم؟! چون حق تو این است، حق او هم این است.

یک نظام حقوقی را حضرت حق قرار داده است. مثلاً حقی که برای پدر نسبت به فرزند قرار داده، این منافات با حقی که خدای متعال برای نبی اکرم نسبت به این پدر و فرزند، هر دو قرار داده، نیست. یک نظام حقوقِ هماهنگ است. اگر این پدر طبق دستور نبی اکرم فرمان بدهد، او هم طبق دستور حضرت اطاعت کند، هم حق حضرت رعایت شده، و هم حق پدر و فرزندی رعایت شده است. اما اگر فرمانِ این، فرمان از طریق نفس خودش است، اینجا حق رعایت نشده است و اگر او در مخالفت خدا از پدرش تبعیت بکند، از نبی اکرم تخلف کرده و هر دو هم از کمال خودشان ساقط می شوند. لذا یک نظام تولی و ولایت در عالم است. یک نظام حقوق قرار داده شده که هر چیزی در جای خودش حق قرب دارد. هیچ موجود دیگری هم حق ندارد او را از کمال خودش منع بکند. اگر منع بکند، خود او معصیت می کند و از دایره بندگی خدا خارج می شود و از کمال خودش تخلف می کند. من اگر به همسایه ام ظلم کردم، از فرمان خدا خارج شدم و حقی که خدا فرموده، برای او رعایت نکردم؛ هم نسبت به او ظلم کردم، هم نسبت به خودم ظلم کردم. اگر من از فرمان ولی خودم که خدای متعال او را در رتبه ولایت بر من قرار داده خارج شدم، به او ظلم کردم، به خودم هم ظلم کردم. اگر در مقام فرماندهی، آن کسی را که خدای متعال تحت فرمان من قرار داده، طبق اراده الهی و اراده آن اولیائی که برای من قرار داده، فرمان ندادم، به آن پایین دستی ظلم کردم، به خودم هم ظلم کردم و خودم از ولایت بالاتری خارج می شوم. مثل فرماندة لشکری که از فرمانده ستاد خودش تخلف می کند و به پایین دستی فرمان می دهد. اگر نظام حقی باشد اول به خودش ظلم کرده و از فرمان او خارج شده است؛ دوم اینکه به پایین دستی ظلم کرده و فرمان باطل به او داده است. او هم اگر از این تبعیت بکند، در واقع از فرمان الهی خارج شده است. قرآن کنار حق خدا دستور به حق پدر و مادر می دهد؛ ولی می فرماید: اگر یکی شان یا هر دوشان گفتند از خدا تخلف کن، نباید تخلف کنی.

حق متعال؛ ضامن اجرای نظام حقوق قرب بندگی در عالم

حقوقی که ما می توانیم تصویر بکنیم، همین است. غیر این اصلاً حقی قابل تصویر نیست. خدای متعال یک حقی تکویناً برای همه مخلوقات قرار داده است: برای آنها ادراک و شعور و اختیار و اراده و درک از الم و لذت و از ثواب و عقاب، از قرب و بُعد قرار داده و برای همه، حق لذت، بهجت، حق آرامش، حق قرب، حق سرور، حق نشاط، در یک کلمه حق بندگی و حق تقرب قرار داده است. ضامن این حق، خود او است. او «رَبُّ الْعالَمینَ» است.

این حق ارزشی است. چون به الوهیت او برمی گردد و ضمانت اجرا هم دارد. چون ضمانت اجرای آن خود او است. هیچ موجودی حق ندارد به موجود دیگر ظلم بکند. اگر هم یک موقعی ظلم کرد، خدای متعال به این مخلوقِ پایین دستی ظلم نمی کند، خودش جبران می کند، استیفا می کند. اگر خدای متعال این طبیعت را مسخّر من قرار داده و او هم نمی خواهد من با آن گناه کنم، اما گناه کردم، خدای متعال در نظام آفرینش او را از تسخیر من بیرون می برد، و در وادی بهشت می برد. اگر خدای متعال گفته بود که فرزند از پدر اطاعت بکند، اما او فرمان معصیت داد و ظلم کرد؛ خدای متعال، او را از تحت فرمانِ این در نظام عالم خارج می کند. خدای متعال نمی گذارد به هیچ کسی حتی به یک ذره نمی گویم به یک انسان، ظلم بشود.

در فاعل های مسخّر و بعضی مخلوقات، وقتی روی زمین گناه می کنیم نفرین می کنند؛ چنانچه در روایات فرمودند «لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِی لَسَاخَتْ بِی أَوِ الْجِبَالُ لَهَدَّتْنِی أَوِ السَّمَاوَاتُ لَاخْتَطَفَتْنِی أَوِ الْبِحَارُ لَأَغْرَقَتْنِی»(7) آنها اگر بفهمند ما معصیت خدا را می کنیم که با ما مدارا نمی کنند. خدای متعال یک نظام حقوقی خیلی دقیق و منظم و خیلی پیچیده قرار داده که به احدی هم ظلم نمی شود.قرآن می فرماید «إِنَّ اللَّهَ لا یظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ»(نساء/40). «إِنَّ اللَّهَ لا یظْلِمُ النَّاسَ شَیئاً»(یونس/44). خدای متعال به هیچ مخلوقی ظلم نمی کند و اگر دیگران خواستند ظلم کنند و او از مدار خودش خارج نشد، نمی گذارد که به او ظلم بشود.

روز قیامت، یوم الحق است. به فرموده قرآن «وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیوْمِ الْقِیامَةِ» یا «وَ الْوَزْنُ یوْمَئِذٍ الْحَقُّ»(انبیاء/47) یعنی هر چیزی در این میزان، حتماً به حق خودش می رسد. در این موازین حق، عده ای «فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ»(قارعه/6) هستند و یک عده هم «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ»(قارعه/8) می شوند. ضامن اجرا هم خود خدای متعال است. یک نظام طولی هم دارد. در این نظام طولی، جایگاه من این است که از فاعل های بالاترِ خودم فرمان ببرم. اصلاً من برای آنها خلق شدم و اگر بگویند که از آنها تبعیت کن به من ظلم نشده است چون قرب من در تبعیت است. حقی که خدای متعال بر من قرار داده، در تبعیت از او حاصل می شود. یک فاعل هایی را هم مسخّر من قرار داده که آنها هم حق شان در این است که از من تبعیت کنند و حقی که آنها بر من دارند این است که من در فرماندهی آنها از بالادستی خودم تبعیت بکنم. حقی که من به آنها دارم این است که آنها از من تبعیت کنند. خدا آنها را برای من خلق کرده و به وسیله آنها من می توانم عبادت بکنم. حق آنها بر من این است که من وقتی در آنها تصرف می کنم، تصرفم نفسانی نباشد؛ بلکه تصرفم طبق جایگاهم و طبق فرمان بالاترم باشد. آنها حق بر من دارند، من هم حق بر آنها دارم.

حقی که امیرالمومنین بر ما دارد این است که تبعیت محض بکنیم. ما را خدا برای او آفریده است. آیا به ما ظلم می شود که از او تبعیت کنیم؟ نه؛ کمال ما در تبعیت از او است. این هم عرض بکنم اگر از آن طرف تبعیت نکردید، از نفس تان تبعیت می کنید. هرکه گریزد ز خراجات شاه، به فرموده قرآن «أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»(بقره/257) می شود. این طور نیست که اگر از او تخلف کردیم، خیلی خوش هستیم. حق او این است که ما از او تبعیت کنیم. حق ما هم این است که از او تبعیت بکنیم و حق قرب ما این طور حاصل می شود.

حق ما نسبت به حضرت این است که او هیچ وقت به این حق ظلم نمی کند. حق ما این است که او وقتی فرمان می دهد، برابر با فرمان الهی باشد. او همیشه این کار را می کند؛ چنانچه فرمود من شما را برای خودم نمی خواهم، برای خودتان هم نمی خواهم، من شما را برای خدا می خواهم.

حق او بر ما این است وقتی او فرمان می دهد، تبعیت محض بکنیم. او هیچ وقت در حق ما را ظلم نمی کند؛ او فرمانی نمی دهد که از سر میل نفسانی و عدم اخلاص باشد. ما هم اگر تبعیت محض و اخلاص محض داشتیم، به حق خودمان می رسیم. هم حق امام را ادا کردیم و هم خودمان به حق خودمان رسیدیم که حق خودمان قرب و کمال مان است.

در این عالم اجازه عصیان دادند، که تخلفات و ظلم هایی می شود، اما در عالم آخرت تفکیک می شوند. حقوق، دقیقاً استیفا می شود. عالم بهشت عالم تابعین است. آن هم عالم عاصین می شود. دو تا عالم است. آنها هم حق شان است و به فرموده قرآن به آنها می گویند «هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُون»(نمل/90) ببینید مزد خودتان است، عمل خودتان است. این طرف هم البته می دانید «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیرٌ مِنْها» یا «عَشْرُ أَمْثالِها» و امثال این دست آیات است. این اجمالی از طرح نظام حقوق بود.

عدل در نظام حقوقی عالم

عدالت هم به یک معنا اینجا مطرح می شود. عدل یعنی ادای حقوق. هر موجودی حقی دارد، باید حقش ادا بشود. نظام عادله، آن نظامی است که همه مخلوقات در جایگاه خودشان، هم در فرماندهی و هم فرمان پذیری قرار بگیرند. اگر قرار گرفتند، آن نظامِ عادله حقوق برقرار می شود. عدل این است که همه عالم، تحت ولایت امیرالمومنین قرار بگیرند. عدل این است که همه عالم، بنده محض باشند، در این صورت عدالت محقق می شود. در یک قدم جلوتر، عدل این است که همه کائنات، تحت ولایت حضرت امیر قرار بگیرند. در واقع معیار، ولایت می شود و حضرت میزان عدل می شوند چنانچه فرمودند علی علیه السلام «میزانُ الأعمال». یا به فرموده قرآن «وَ الْوَزْنُ یوْمَئِذٍ الْحَقُّ»(اعراف/8) که امام می شود. اگر همه عالم در تعلق به او و در تولی به او باشند، وزن شان ثقیل است. هر فعلی که در تعلق به او نیست، وزنش سبک است. وزن، به جاذبه برمی گردد. شما جاذبه و تعلق را صفر کنید، وزن صفر می شود. الان در همین وزن مادی، جاذبه زمین را بردارید، همه اشیاء بی وزن می شوند. اگر تعلق به ولی خدا محور هر فعلی بود، آن فعل ثقیل است. اگر تعلق به ولی خدا نبود، تعلق به شیطان و نفس بود، این فعل خفیف است.

یک قارعه ای در قیامت می آید که می فرماید «أنا القارعة»(8) محور این دستگاه باطل وقتی فروپاشید، همه وزن دارها بی وزن می شوند. «الْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ یوْمَ یكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ»(قارعه/1-4) و مثل پرنده های معلّق در هوا می شوند. هزار عدد از این پشه ها و پروانه ها با یک دست به هم زدن، می پرند. هیچ ثبات و استقراری ندارند. با یک ضربه در خلاء قرار می گیرند. وقتی این تصرف می شود و آن قارعه می آید، اینهایی که خیلی وزن داشتند، همه پوک و بی وزن می شوند «وَ الْوَزْنُ یوْمَئِذٍ الْحَقُّ»(اعراف/8).

سوال: از حقوق های انسان ها در قبال هم یا حاکم صحبت شد. کاملترین اش در کتاب رساله حقوق امام سجاد ذکر شده و روشن است. نظام حقوقی است که باید به دقت یک کار دقیقی روی آن انجام بشود. سوالم این است که آیا اگر ما نتوانیم مثلا کامل طبق این رساله، حقوق را توجه و رعایت کنیم، در محضر خدا باید پاسخگوی تک تک باشیم؟

جواب: بله، باید پاسخگو باشیم. حقوقی که برای ما قرار داده شده، ما باید رعایت کنیم. کما اینکه حقوقی که خدا بر ما نسبت به بقیه مخلوقات قرار داده، باید رعایت کنیم. حالا آنجایی که واقعاً ما تلاش خودمان را می کنیم و نمی توانیم، ممکن است بخشوده بشود یا از سر غفلت بوده یا به توبه و استغفار تدارک بشود. در دعاها مکرر آمده که خدایا! خودت حقوقی بر من داری، تو ببخش. حقوقی مخلوقات و بندگانت بر من دارند، تو مایه بگذار، من که نمی توانم ادا کنم، تو ادا کن. من تخلف کردم، دستم هم بسته است. مثل اینکه آدم مال یک کسی را از بین برده، الان هم امکان تدارک نیست؛ یا آبروی او را ریخته، امکان تدارک نیست. دعای روز دوشنبه همین است که خدایا! اگر حقی هست که من الان عاجز هستم، تو آن را تدارک کن. در روایات باب شفاعت فرمودند که در روز قیامت، ما می گوییم: خدایا! حق خودت را ببخش. حقوق دیگران را هم جبران کن؛ یا ما خودمان جبران می کنیم.

سوال: طبق ظرفیت هرکس باید مقیاس رعایت حقوق را قرار دهیم یا خیر، همه به یک اندازه در دنیا تکلیف دارند؟

جواب: نه؛ پیدا است ظرفیت ها متفاوت است، حقوق متفاوت است و تکالیف هم به اندازه ظرفیت ها است قرآن می فرماید «لا یكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»(بقره/286). خدای متعال از امام معصوم می خواهد که حقوق همه کائنات را رعایت کند و رعایت هم می کند. معنای «امین الله» در آن مقیاس، این است. همه مخلوقات به یک معنا امانت الهی در دست او هستند و به هیچ امانتی از این ناحیه کمترین خیانتی نمی شود. آن، معنای عصمت کلیه است.

سوال: آیا هر کسی به این ظرفیت آگاه است، ظرفیتی که فرمودید؟

جواب: اگر به تکالیفش عمل کند، به خودآگاهی می رسد. اگر از سر کوتاهی باشد، معاقب است. اگر از سر کوتاهی نیست، بیش از این ظرفیت نداشته. ولی خیلی از ما علت اینکه به حقوق توجه نمی کنیم این است که غفلت می کنیم، عن اختیارٍ غفلت می کنیم. معادلات چند مجهولی را حل می کنیم ولی به مسائل سادة دینی که می رسد، همه مان الحمد لله مثل من گاهی غفلت می کنیم.

سوال: ظرفیت ها چرا متفاوت داده می شود؟

جواب: آن در جای خودش که خدای متعال بر اساس حکمت، ظرفیت ها را ایجاد می کند. ولی به هر ظرفیتی حقوقی می دهد و او را به حق خودش می رساند که وقتی هر موجودی به ظرفیت خودش رسید، راضی می شود. بالاتر از این را نه می خواهد و نه می فهمد. اگر روز قیامت یوم الحسره است، به خاطر این است که آدم ظرفیت های خودش را پر نکرده. و الا آنهایی که ظرفیت های خودشان را پر کردند، حسرت نمی خورند. به خاطر اینکه بالاترش را نمی فهمند که حسرت بخورند. بالاترش را اصلاً به آنها هم بدهی لذت نمی برند. شما به یک طفل لذیذترین غذای خودت را بدهی، او اصلا لذت نمی برد، رنج هم می برد. غذای طفل، همان شیر است و از آن لذت می برد.

لذا اینها بر اساس حکمت است. ما از خدا طلبکار نیستیم. فرض کنید یک کسی که حقوق اول ماه خودش را می آورد و تقسیم می کند؛ بگوییم بی عدالتی کردی، چرا به من کمتر دادی؟! می گوید مگر تو از من طلب داشتی که بی عدالتی کردم. بله، می توانی به او بگویی کارت حکیمانه نبود. این شخص احتیاجش بیشتر بود؛ چرا به این کمتر دادی؟! پس در وزن، آنکه باید باشد، عدل نیست حکمت است؛ فضل است. اصل آفرینش خدای متعال بر اساس فضل و حکمت است. بعد از آفرینش، عدل مطرح می شود. اگر موجودی را با یک ظرفیتی آفرید و به آن حقی داد، و از رسیدن به آن حق محرومش کرد، ظلم است. خدای متعال ظلم نمی کند. یا مثلاً کسی حق او را گرفت و خدای متعال برنگرداند، این ظلم می شود. خدای متعال این کار را هم نمی کند. و السلام علیکم و رحمه الله...

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 242

(2) هداية الأمة إلى أحكام الأئمة عليهم السلام، ج-3، ص: 68

(3) مصباح الشريعة، ص: 60

(4) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏40، ص: 20

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 265

(6) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص: 494

(7) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 1، ص: 32

(8) مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، ص: 258