نسخه آزمایشی
یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun, 24 Jun 2018

جلسه هشتم محرم حسینیه حضرت زهرا / تاثیر رهبری جوامع توسط ائمه(ع) و صبغه و رنگ توحید گرفتن بلاد

متن زیر جلسه هشتم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در ایام محرم الحرام سال 92 در «حسینیه حضرت زهرا - شجاع فرد» ایراد فرموده اند که در تاریخ 21 آبان ماه برگزار شده است. در این جلسه ایشان بیان می دارند که اگر جامعه ای توسط امام(ع) رهبری شود و تمامی تعلقات آن جامعه پیرو امام باشد، قطعا آن جامعه رنگ خدایی خواهد گرفت. این پیام اصلی و محوری این نوشتار است. در آغاز اشاره کوتاهی به دو معنای ارکان البلاد که در جلسات قبل مورد بررسی قرار گرفتند، می شود. که همان نقش امام در رفع فتنه های شیاطین و در دور کردن اضطراب از اهل زمین بودند. سپس مفهوم سومی که موضوع این جلسه بود، تشریح می گردد. ابتدا بیان می گردد که هر جامعه ای متشکل از یک پیکره است که باطنی نیز دارد. این باطن نیز ریشه در قلوب ساکنین آن جامعه دارد و آنچه ارزش ها و تعلقات این قلوب را شکل می دهد، اموری هستند که رهبران آن جامعه به خورد افراد آن می دهند. سپس این نکته را یادآور می شود که رهبران جامعه یا ائمه کفر هستند یا ائمه الهی. از این رو پیکره ی هر جامعه ای با توجه به ماهیت رهبرش شکل می گیرد و تنها جامعه ای که مدیریت الهی دارد «صبغة الله» می گیرد.

در جلسه قبل موضوعی که مورد بررسی قرار گرفت جایگاه ائمه(ع) به عنوان «ارکان البلاد» یا همان تکیه گاه اهل زمین بود و نقش و مقام آنها در حفظ انسان ها از تمامی فتنه ها و اضطراب هایی که توسط شیاطین به اهل زمین می رسد، تشریح شد؛ اینکه تنها عاملی که می تواند انسان ها را از این خطرات مصون نگه دارد، حضور ائمه(ع) است و تنها کسی می تواند از این رحمت الهی به طور کامل بهره مند شود که ولایت ائمه را در وجود خود مستقر کرده باشد. این جلسه نیز به تشریح معنی و نقش دیگری از ائمه(ع) به عنوان «ارکان البلاد» می پردازد.

نقش ائمه به عنوان ارکان البلاد

در زیارات می خوانیم که «و اَنتُم نُورُ الاَخیارِ وَ هُداةُ الاَبرارِ» یا «وَ دَعائِمَ الاَخیارِ وَ ساسَةَ العِبادِ وَ اَرکانَ البِلادِ» که بیان می دارد که یکی از خصوصیاتی که در زیارت جامعه کبیره، به عنوان یکی از شئون ائمه(ع) توسط امام هادی(ع) بیان شده، این است که ائمه(ع) ارکان و تکیه گاه های سرزمین ها و شهرها هستند. چند معنا برای این عبارت می توان بیان کرد.

یکی از این معانی که در روایات به آن اشاره شده است این نکته می باشد که بواسطه وجود امام زمین آرام و برای انسان مانند گهواره ای گشته است. اگر امام در زمین نباشد، زمین خصم می شود، فرو می رود و اهلش را مضطرب می کند. در روایتی آمده است که حضرت فرمودند: منظور از رواسی و کوه هایی که خدای متعال روی زمین قرار داده تا جلوی اضطراب زمین را بگیرند همان وجود امام(ع) است که ارکان بلاد و ارض هستند. آرامش زمین به وجود مقدس امام(ع) است. و لذا در بعضی روایات آمده که امام سجاد(ع) در عاشورا دستش را روی زمین گذاشت و فرمود: «آرام باش، همانا حجت خدا روی تو است».

معنای دیگری که می توان ذیل این عبارت آورد این است که در مقابل این فتنه ها و اضطرابی که شیاطین و ابلیس در مملکت وجود انسان ایجاد می کنند، فقط تعلق به امام و ولایت امام(ع) است که می تواند محور آرامش، ثبات، اط مینان و امنیت انسان باشد و اگر این رکن در وجود انسان محقق نشود بی تردید در وسوسه ها، فتنه ها و طوفان هایی که شیاطین ایجاد می کنند، مضطرب خواهد گشت. این همان چیزی است که در آیات و روایات به تعبیر دیگری هم بیان گردیده است؛ می فرمایند: «المومن کالجبل الراسخ لا یحرکه العواصف»(1) مومن کوهی استوار است. طوفان ها او را به حرکت در نمی آورند. یک پر کاه با یک نسیم به حرکت در می آید؛ یک نهال وقتی کمی  طوفان شدید شود از ریشه کنده می شود؛ ولی کوه ها با طوفان های شدید هم متزلزل نمی شوند؛ به خاطر اینکه ریشه ی استواری دارند. مومن اینگونه است. ایمانش مبدا استحکامش است و حقیقت ایمانش نیز وجود مقدس امام(ع) است.

هر کجا ایمانی وجود داشته باشد، آن ایمان شعاعی از امام(ع) است. انوار ایمانی که در قلب مومن جاری است و نورانیت قلبش به نور ایمان، جز شعاع وجود امام، محبت امام و معرفعت امام(ع) چیز دیگری نیست. و این حقیقت ایمان است. لذا اگر مومن درمقابل طوفان هایی که شیاطین ایجاد می کنند؛ در مقابل وسوسه ها، فتنه ها و شبهه های شان کمترین تزلزلی در او پیدا نمی شود و هموراه ثابت قدم است، به خاطر همین ایمان و تعلق و محبتش به اهلبیت(ع) است. هر کجا این شعاع وجود داشته باشد، آرامش نیز هست و هر کجا این شعاع نباشد، اضطراب حاکم است. شیاطین آن کسی را که اعتماد و اتکاء به وجود مقدس امام ندارد به گونه ای مضطرب می کنند. امام(ع) است که تکیه گاه است و اگر به او تکیه داده شد، آرامش پیدا می شود.

در روایات داریم که در میدان عاشورا که واقعا سخترین درگیری بین حق و باطل بود و شیطان همه ی قوای خود را برای مضطرب و متزلزل کردن یاران امام به میدان آورده بود، حضرت سیدالشهدا(ع) به طور مداوم مراقبه می کردند؛ گاهی با موعضه دادن و گاهی با رفتن نزد یارانش. علت این بود که تنها تکیه گاهی که جلوی اضطراب انسان را می گیرد فقط وجود مقدس امام(ع) است. این یک واقعیت است که اگر انسان سرزمین وجودش به امام تکیه نداشته باشد و ولایت در آن مستقر نشده باشد ثبات قدم ندارد. متزلزل است. همانطور که زلزله ها زمین را می لرزاند، اگر کسی به امام تکیه نداشته باشد، فتنه ها و زلازلی که شیاطین ایجاد می کنند، استقرار وجودی انسان را از او می گیرد؛ در حالی که انسان وقتی می تواند در مسیر خدای متعال ثابت قدم بماند که به امام تکیه کند.

ظاهر و باطن جوامع

به معنای سومی نیز می توان اشاره کرد؛ اگر لفظ «بلاد» را به معنی همان شهرهایی بگیرم که انسان ها در آن زندگی می کنند، می توانیم یک سری مشخصه های ظاهری برای آن تعیین کنیم؛ برای مثال جوامع و شهرهای امروزی ویژگی های خاصی دارند؛ مانند: ساختمان ها، خیابان ها، مراکز خدمات درمانی، مراکز تولیدی و. بنابراین می توان گفت این بناها و ساختمان ها پیکره ی یک شهر امروزی را می سازند. هر شهری دارای یک پیکره است. فرض کنید برای رفع نیازهای بهداشتی، یک ساختاری در نظر گرفته شده است؛ ساختمان ها، بیمارستان ها ومراکز بهداشتی ای بنا شده اند. برای رفع نیازهایی چون تغذیه، مسکن و نیز ساختارهایی تعریف شده اند. همه اینها برای رفع نیاز آدمی ساخته شده اند.

حال هر جامعه ای متناسب با نیاز مردمانش پیکره ای مختص به خود دارد. فرض کنید وقتی به بلاد مسلمین می روید مکان هایی چون مسجد، حرم و حسینیه می بینید. بنابراین می توان گفت که این پیکره ی جوامع اسلامی است.

باید توجه داشت که پیکره جوامع در طول زمان تغییر کرده است. مثلا ساختار شهری در دویست سال قبل با ساختار امروزی بسیار متفاوت بوده است چون زندگی مردم آن زمان با زندگی در این دوره تفاوت پیدا کرده است. زندگی فعلی بسیار پیچیده تر شده است؛ مثلا بسیاری ازمشاغل گذشته که از شیوه های ساده استفاده می کردند، امروزه با تغییر شیوه ها به شدت پیچیده شده اند. اینها همگی نشان از تغییر پیکره ی جوامع امروزی دارد.

نکته دیگر که اینکه هر جامعه ای علاوه بر این پیکره و جسم ظاهری یک روح و نفسی نیز دارد. روح این پیکره را انسان تشکیل می دهد که برای رفع مقاصد و نیازمندی های خود این پیکره را ایجاد کرده است. هر زمان که تفکر بشری، نیازها و آگاهی های او عوض شود شکل این پیکره نیز تغییر پیدا می کند. در واقع این پیکره تابعی است از فکر، نیاز و اخلاق انسان ها که وقتی دانش آنها افزایش پیدا می کند، اخلاق و فرهنگ و رویه شان نیز تغییر می یابد؛ در نتیجه جسم و ساختار شهرها نیز عوض می شود. برای مثال در همین یکی دو قرنی که تفکرات غربی وارد کشورهای اسلامی شد، مشاهده می شود که الگوی زندگی مردم نیز تغییر کرد.

بنابراین هر شهری یک ظاهر که همان پیکره آن و یک باطن که انسان ها و ارواح آنها هستند، دارد. شهری که در آن فکر، اخلاق، نیازها و عواطف ساکنینش در آن تجسم پیدا کرده است. از این رو می بینیم باستان شناسان وقتی به یک شهر قدیمی می روند، می توانند از پیکره ی باقی مانده از آن شهر، فرهنگ آن شهر را استخراج کنند و کشف کنند که این مردم چگونه زندگی می کردند، چه چیزی می خوردند و چگونه می خوابیدند یا وجود قصرها و بناهای عظیم برای سلاطین در یک سرزمین نشان دهنده نوع مدیریت سیاسی حاکمان آن منطقه است که امکانات با کیفیتی را به خود اختصاص داده بودند. لذا هر شهری نشان دهنده نیازهای ساکین آن، نحوه برطرف کردن آن نیازها، الگوی مصرفی و به طور کلی فرهنگ آنها می باشد. به زبانی ساده تر وقتی انسان وارد شهری می شود که تا به حال به آن شهر نرفته بود؛ با دیدن مسجد در شهر متوجه می شود که مردم این شهر مسلمان هستند و نماز می خوانند و یا با دیدن بتکده، متوجه می شود مردم این شهر بت پرست هستند.

ساختار هر جامعه متشکل از روح ساکنین آن جامعه است

اگر مقداری دقیق شویم، خواهیم دید آن چه که عمق پیکره ی شهر را شکل می دهد، قلب مردمان آن شهر است و نیازهایی که در این قلوب نهفته شده اند و آن ارزش هایی که در این قلوب ریشه دارند. فرض کنید اگر تفکر این شهر یک تفکر طبقاتی است ساختار شهر نیز طبقاتی است. اگر تفکرشان اسلامی  است ساختار شهر نیز اسلامی  است. اگر تعلقاتشان معنوی است یک شهر کاملا معنوی دارند. اگر نیاز های اقتصادی بسیار ساده ی داشته باشند، شهرشان نیز ظاهر بسیار ساده ای خواهد داشت و بر عکس اگر نیاز هایشان پیچیده و متنوع باشد، شهر نیز ظاهری پیچیده خواهد داشت. مثلا در دوره ای برای تفریح و سرگرمی شان افراد به قهوه خانه های ساده ای می رفتند، تصاویر موجود در آنجا اغلب تصاویری از شاهنامه ی فردوسی بودند. عده ای نیز در آنجا پرده خوانی می کردند. حال اگر کسی وارد آن شهر می شد متوجه می گشت که آنها اوقات فراغت خود را چگونه می گذراندند، چگونه تفریح می کردند و تخیلات شان در چه سطحی بوده است.

نکته ای که باید به آن توجه شود ریشه داشتن نیازهای انسانی در روح انسان هاست. فرض کنید اگر شخصی به یک شهر و یک روستا برود، مشاهده می کند که در هر دوی این فضاها مردم درحال زندگی کردن و رفع نیازهایشان هستند؛ ولی با کمی دقت می توان متوجه شد که ساکنین شهر از نیازهای متنوعی برخودارند. هر دو نیاز مسکن، خوراک و پوشاک دارند ولی هر کدام با ساختاری متفاوت آنها را رفع می کنند.

اگر انسان وارد شهری شود، دقیقا تشخیص خواهد داد که قبله این شهر کجاست. اگر در شهری بروید و ببینید قبله اش کعبه است، یعنی حول قبله و سجده و حول الرحمن است و همه ی چیزش و همه ی مناسباتش حول رحمت خداوند می چرخد، این شهر، شهر اسلام است. اگر شهری رفتید و مشاهده کردید که همه چیزش مادی و مناسب با اخلاق اسلامی  ساخته نشده است؛ مثلا وجود فست فود ها در شهر معلوم می کند که الگوی تغذیه مردم چگونه است؛ معلوم است که زنان این شهر خانه داری می کنند یا نمی کنند. پس از ظاهر شهر اخلاق مردم آن فهمیده می شود که چه اخلاق و اعتقادی دارند و چه مناسباتی در خانه اشان می گذرد.

لذا مستشرقین - کسانی که شرق را مطالعه می کنند- برای اینکه میزان تاثیرپذیری فرهنگ شرقی از فرهنگ غربی را بررسی کنند و میزان دنباله روی شرق از غرب را مشخص کنند، ابتدا ظاهر شهرهای مشرق را مورد مطالعه قرار می دهند. اینگونه است که می فهمند در انتقال فرهنگ و تفکر و مدیریت خود به این جوامع چقدر موفق بوده اند.

نقش اولیاء جامعه در شکل گیری پیکره آن

این خلقی که در جامعه شکل می گیرد، چگونه ایجاد می گردد؟ در جوامع اولیائی وجود دارند که سرپرستی و مدیریت جامعه را برعهده دارند. این اولیاء اموری را از باطن عالم دریافت می کنند و سپس آنچه که از باطن عالم به آنها می رسد را به مردم و پیروان خودشان منتقل می کنند. این است که می گویند مردم، با فرهنگ و دین مولوک یا اولیاءشان زندگی می کنند.

اولیاء شیطانی

اگر این رهبران از جنود و لشکریان شیطان باشند، دستورات را از دستگاه شیطان می گیرند؛ البته شیطان هم برای خود دستگاه و عرشی دارد و به خیلی از کسانی که مکاشفات شیطانی دارند، عرش خود را نشان می دهد. آنها دستگاه شیطان را می بینند. امور خود را از دستگاه شیطان می گیرند و به جامعه خود تزریق می کنند. جامعه و مدنیتی می سازند که نشاندهنده فرهنگ و آداب و اخلاق و تفکرات این مردم است. فرض کنید اگر در جامعه ای حرص به دنیا، حسد، بخل و مسابقه بر سر دنیا وجود داشته باشد؛ از همین نوع صفات اخلاق، تفکر و روابط اجتماعی به وجود می آید. اگر اولیاء آن شهر اهل خوشوع وخضوع بودند، اساس شهر بر محور بندگی قرار می گیرد. خلقیات هر جامعه توسط ائمه خود تغییر می کند، آنها امور خود را از جای دیگر می گیرند و در کوره جامعه خود می دمند چون اگر قرار بود از جامعه خود بگیرند نمی توانستند جامعه خود را جلو ببرند.

ائمه نار تفکر، اخلاق و نیاز مادی ایجاد می کنند لذا حولشان شهر مادی درست می شود که محل خوش گذرانی و عیاشی است. اول تا آخر شهر در حد غرایز است و هرچه در این شهر می گردید تا چیزی فراتر از غریزه پیدا بکنید که نشان بدهد این مردم رشد کرده اند، در های غیب به رویشان باز شده و در زندگی شان حقیقت غیب وارد شده، چیزی پیدا نمی کنید. تمامی اش پارک های بزرگ، فروشگا ه های زنجیره ای بزرگ، خیابان های بزرگ و منظم کارخانه های منظم - البته من با نظم مخالف نیستم- ولی وقتی داخل چنین شهری می روید، می بینید سر و ته شهر همین است. اگر جایی یک کلیسا است، کنار آن می کده نیز هست، محل خوشگذرانی و عیاشی هم هست. خوب که دقت می کنید می بینید از نظر اینان می کده و کلیسا یکی است. اینگونه نیست که به خاطر کلیسا در شعاع کلیسا می کده نسازند. می فهمیم که اگر در این شهر مسجدی وجود دارد، مدار مسجد نیست. در واقع فرهنگ آن جامعه این نیست که مسجد محور باشد؛ بلکه نفس محور است. عده ای که می خواهند، می روند مسجد نماز می خوانند. بروند بخوانند، کاری با آنان ندارند. وارد مساجدش هم که می شویم، می بینیم تجملاتش بیشتر از باطنش است. امروز که کعبه می روید، می بینید کنار کعبه برجی ساخته اند که نماد تمدن آمریکا، غرب و اروپاست، روی کعبه سایه انداخته است. می توان فهمید که اینان چگونه زندگی می کنند. اینان حول کعبه فکر نمی کنند، در خود مکه، قبله ی این شهر، نیاز های این شهر، نوع زندگیشان و نوع رفع نیاز هایشان را که خوب نگاه می کنید، می بینید قبله شان یک طرف دیگر است. از یک جای دیگر الهام می گیرند. بنابراین باطن شهر بر می گردد به آدم ها، اخلاق شان و فرهنگ شان، عاطفه شان و نوع خورد و خوراک، پوشاک و مسکن و فکرشان؛ اینکه به چه می اندیشدند؛ به دنیا یا به آخرت. چقدر آخرت با زندگی شان معجون شده و چقدر زندگی شان بر اساس آخرت شکل گرفته است. این کاملا در ظاهر شهر پیداست. این نیز برمی گردد به آنچه از رهبران آن شهر در وجود انسان های آن شهر دمیده می شود. عده ای معتقدند تفکرات مادی از خود ماده، در افراد دمیده می شود؛ یعنی ماده اثر گذار است. ولی براساس تفکر صحیحی ادیان از بالا دمیده می شود و آن بالا هم یک دستگاه است؛ یا دستگاه شیطان است یا دستگاه ولایت حق. هردوی اینها نیز زیر یک چتر هستند و آن دستگاه خدای متعال است.

«خدای متعال به موسی کریم فرمود وقتی داخل شهر شدید خانه خود و هارون را قبله قرار دهید» برخی این آیه را اینگونه معنی کرده اند که خانه ی «ولی» شهر از لحاظ فیزیکی باید جلو باشد و شهر پشت آن ساخته شود و لذا دیده می شود برخی توصیه می کنند، شهری که معصوم دارد همه شهر را باید پشت سر امام بسازند. ولی قبله بودن معنایش این نیست که از لحاظ فیزیکی جلو باشد؛ بلکه منظور این است که تعلقات این شهر دنباله رو امام باشد. در حال حاضر اگر کسی وارد شهر های اسلامی  شود، خوب که نگاه کند، می بیند که شهر رو به نیویورک ساخته شده است؛ خانه ها همه به مدل خانه های نیویورکی هستند. آنجا قبله ی شهر های اسلامی  گشته است. تعلق به آنجا دارد لذا ارزش های نیویورک به این شهر ها منتقل می شود.

اگر جامعه ای در محور ولایت جور شکل بگیرد، از عالم ظلمانی و از دستگاه شیطان و ابلیس امر می گیرد. اخلاق و فکر و رفتار و آداب این شهر اینگونه شکل می گیرد. البته شیطان هم وقتی می خواهد جمعیتی را دور خود جمع کند، نمی گوید که می خواهد یک سری انسان های وحشی، درگیر، مخالف با پیشرفت و بهداشت و مخالف با همه چیز بسازد؛ اینگونه بر احدی نمی تواند تسلط پیدا کند. بلکه وعده های زیبای می دهد، تزیین می کند. ولی باطن این زینت را که می بینیم، متوجه می شویم روحی شیطانی است. در جمع دیگری که وارد می شویم، می بینیم که اینان حول یک محور ایمانی دارند می چرخند، روابطشان با هم دیگر و زندگی شان بوی خدا و ایمان می دهد. «صبغة الله»(بقره/138) در این جامعه جاری است. همه جا رنگ خداست. و نیز فرمود «صبغة الله» یعنی ولایت(2)

اولیاء الهی

وقتی انسان بلاد مومنین را می بیند، اگر مومن باشند، می تواند در آن جامعه تجسد روح امام را مشاهده کند. در نحوه برخوردی که باهم دارند می توان امامشان را نیز مشاهده کرد. اگر روح امام در وجودشان باشد، باهم مدارا می کنند. می شوند «سلم لمن سالمکم وحرب لمن حاربکم»، می شوند «اکرمنی به معرفتکم ومعرفة اولیائکم»(3) مقامات همدیگر را می شناسند، حرمت همدیگر را نگه می دارند. اما اگر روح شیطانی شد در کمترین چیز باهم تنازع می کنند، خشم و غیض و درگیری بین شان حاکم است. براساس این نگاه شاید بتوان اینگونه گفت که بلاد مومنین کنش امام است. امام است که روحش در ارواح مومنین حضور دارد. ولایت اوست که اخلاق و فکر و نیاز های جامعه را شکل می دهد.

و به تعبیر دیگر همه ی نیازهایشان و رفع آنها بر محور امامشان است. همه ی ارزش هایشان و افکارشان بر محور امامشان است. معیت با امامشان دارند. همراهی امامشان را در همه جا می توان دید؛ هر کجا نگاه می کنید می بینید امامشان حضور دارد. این شهر «صبغة الله» دارد که همان ولایت است و هرکجا می روید رنگ ولایت را در این شهر و زندگی مردمانش می بینید. خوراک و پوشاک شان رنگ خدا دارد. بلاد کفر را هم اگر آدم نگاه بکند، همه جا رنگ نفس، تعلقات مادی، شیطان و دنیا را دارد. همه زیبای هایش زیبای های دنیایی است، زیبای هایی در حد غریزه. اگر کسی از غریزه اش در این شهر بالاتر رفت، هیچ جاذبه ای در این شهر پیدا نمی  کند. یک آد می  که واقعا از دنیا کنده شده است و مومن شده، تعلقات الهی پیدا کرده، هیچ جاذبه ی در هیچ کجا پیدا نمی  کند که تامینش کند، هرکجا سر می زند می بیند چیزی که بیشتر از دنیا در این شهر باشد که بتواند از آن استفاده کند، پنجره ای که به غیب باز  شود وجود ندارد. زیباست اما همه زیبای ها در حد غریزه است. اگر آدم ها در حد غریزه شان باشند این برایشان خیلی زیباست، ولی همین که از غریزه شان یک حدی بالاتر می روند، زیبای های دیگری برایشان مطرح می شود، جمال دیگری برایشان مطرح می شود. می بینیم هر کجای این شهر می گردند نمی توانند آن جمال را تامین و پیدا کنند.

بنابراین امام است که محور کمال، رشد اخلاقی، رشد ایمانی، رشد فکری و نیازهای جامعه است. صبغه رهبران هر جامعه را می توان در آن جامعه دید؛ اگر جوامع ، جوامع ایمانی هستند «صبغة الله و من احسن من الله صبغة»(بقره/138) که همان ولایت امام است. همه جا آن رنگ وجود دارد. اگر جوامع «فی بیوت اذن الله» شد، همه اش نورانی می شود، در غیر اینصورت این جامعه «فی بیوت اذن الله»(نور/36) نیست. کل این شهر و مردمانش و نیازهای شان همه خارج این بیوت است. و رنگ الهی ندارند.

پی نوشت ها:

(1) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج 2، ص: 347

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 423

(3) فرازهایی از زیارت عاشورا