نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 25 مهر 1397 - Wed, 17 Oct 2018

جلسه دوم هیات ثارالله/ بررسی چرایی اختلاط ایمان و کفر و چگونگی تفکیک دو جریان حق و باطل

آنچه پیش رو دارید دومین جلسه سخنرانی آیت الله سید محمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که در دهه اول محرم الحرام سال 95 در هیأت ثارالله قم (مدرسه فیضیه) برگزار شده است. ایشان در این بحث در ادامه جلسه قبل بیان می کنند که به دلیل اختلاط سنگینی که بین جبهه حق و باطل در عوالم قبل از دنیا و همچنین در این عالم اتفاق افتاده است، باید امتحانات الهی صورت بگیرد تا حق و باطل کاملا از هم جدا شوند زیرا برای ورود به بهشت یک طهارت کاملی مورد نیاز است. باطن مومن همواره پاک و باطن کافر همواره ناپاک است لذا صفات نیک کافران و صفات بد مومنین طی جریان امتحانات الهی از آنها جدا خواهد شد؛ صفات و نسل و اخلاق همگی عاریه هستند. اینکه خدای متعال مومنین را در این عالم گرفتار می کند و از طرفی امکانات فراوان در اختیار جبهه باطل قرار می دهد برای این است که تا پایان دنیا به همه انسانها چه مومن و چه کافر فرصت کافی برای انتخاب مسیر داده شود. امر ظهور حضرت بقیة الله زمانی اتفاق خواهد افتاد که همه اختلاطها و آمیختگی ها از بین رفته باشد و آن ودیعه مومنین که در صلب کفار بودند و نیز کفاری که بناست از صلب مومنان به این عالم وارد شوند، اتفاق بیفتد زیرا دوران ظهور حضرت غلبه نهایی حق بر باطل خواهد بود و لذا نباید هیچگونه ناخالصی در جبهه مومنین باقی مانده باشد...

جدایی کامل حق و باطل در قیامت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم. یکی از نکاتی که در ارتباط با جریان ایمان و کفر و حق و باطل از قرآن و معارف اهل بیت علیهم السلام استفاده می شود این است که این دو جریان در پایان از همدیگر کاملاً جدا می شوند. به طوری که دستگاه باطل هیچ نفوذی در دستگاه حق ندارد و صفات رذیله و اعمال ناصالح و حتی آن لایه های پنهانی از سوء و شر که در جبهه مومنین بود همه حذف می شود و جبهه مومنین به طهارت می رسد و در یک محیطی که سراسر نور و طهارت و بهجت و بندگی و عبادت که وادی بهشت است قرار می گیرند. در آنجا دست شیطان دیگر به جبهه مومنین نمی رسد نه وسوسه و نه شیطنت و نه صفت رذیله و نه عمل ناصالح است. در بعضی روایات است که در ابتدای ورود به بهشت نهرهایی است که یکی از آنها نهر تسنیم است که متعلق به امیرالمومنین علیه السلام می باشد؛ مومنین وارد این نهرها شده و شستشو می کنند تا صفات رذیله مثل حسد از بین برود. در پایان آنچه که اتفاق می افتد این است که یک جبهه طاهر پاک دور از صفات رذیله و مناسبات غلط ایجاد می شود؛ والا اگر بنا باشد در بهشت هم حسد و بخل و کبر و ریا و این صفات باشد، دوباره آنجا اول فساد است. این دو کاملاً جدا می شوند یعنی در بهشت هیچ بدی نیست. از آن طرف هم در جهنم وقتی کار تمام می شود و آنهایی که اهل خلودند یعنی باید در جهنم باقی بمانند، خیری در آنجا و در بین جهنمی ها نیست. «اولَـئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ»

این اتفاقات همه در پایان کار است ولی در مسیر یک اختلاط و آمیختگی سنگینی است که گاهی تا جایی می رسد که صفات هم منتقل می شود یعنی گاهی در مومن صفات جهنمی ها بروز می کند یعنی مومن است اما به حسب ظاهر حسود یا بخیل یا ترسو است و یا به حسب ظاهر متعلق به دنیاست؛ اینها صفات رذیله و شیطانی هستند.از آن طرف هم گاهی در جبهه کفار، جهنمی هایی که پایانشان جهنم است و حتی بعضی از آنها مخلد در جهنم اند گاهی رفتار خوب و یا حتی بعضی صفات خوب دیده می شود.

سوالی که مطرح می شود این است که اصلاً این اختلاط سنگین برای چیست و تا چه حد است. تا کجا خوبها با فرض خوبی ای که دارند که خوبند یا تا کجا بدی ها در آنها نفوذ می کند. از آن طرف بدها هم همینطور است با فرض این که بد هستند و مسیر شر و شیطنت را اختیار و انتخاب کردند، به حسب ظاهر تا کجا خوبی در آنها است. از آنجا که این اختلاط سنگین است. شما می بینید مومنین گاهی نه تنها مبتلا به گناهان بد می شوند بلکه مبتلا به صفات بد هم می شوند.

حب اولیای الهی و بغض دشمنان خدا؛ راه نجات انسان

یک دسته از روایات متعدد را داریم که راجع به همین مساله است؛ یعنی افرادی به محضر ائمه علیهم السلام می آمدند و همین را مطرح می کردند که چطور مومن گناه یا فحشا می کند و اینطور گناهان از او سر می زند. به عنوان مثال این حدیث در علل الشرایع است؛ در آخرین باب هشتاد حدیث را نقل کردند که این آخرین حدیث است، به حضرت می گفتند که من معاشرت کردم و می بینم بعضی از دوستان شما اهل این گناهان هستند و از آن طرف آنها که مخالف شما هستند و طرفدار فلانی و فلانی اند؛ اما اهل نماز و تهجد و به حسب ظاهر صفات خوب اند؛ حضرت یک سوال کردند که خیلی کلیدی است؛ فرمودند: اعتقادشان چطور است؟ گفت: آنکه با شماست حتی اگر قطعه قطعه اش کنند دست از شما بر نمی دارد ولی گاهی گناه می کند؛ و آنکه در جهت مقابل شماست قطعه قطعه اش کنند از دشمنان شما دست بر نمی دارد. حضرت فرمودند: پس مسئله تمام شد، نه این دست از ما بر می دارد و نه آن دست از دشمنان ما بر می دارد؛ این گوهر اصلی انسان است، اگر انسان در اعماق وجود خودش محب خدا و اولیاء خدا و مبغض دشمنان خدا بود اهل نجات است؛ اگر سرشت و اصل وجود با خدا و اولیاء خدا باشد، پس بدی های انسان ظاهری است و بالعکس اگر در اعماق وجودش دشمن دوستان خدا و دوست دشمنان خداست ولو اعمال خوب هم به حسب ظاهر داشته باشد اما این اعمال خوب هم به درد او نمی خورد. در موقع جدایی حق و باطل هم آنها از خوبی هایشان جدا می شوند هم اینها از بدی هایشان جدا می شوند؛ زیرا نه جهنم جای صفات خوب است و نه بهشت جای صفات بد است؛ نه محب امیرالمومنین جایش در جهنم است و نه مبغض امیرالمومنین جایش در بهشت. اگر یک جایی یک صفت خوبی دیده شد اگر صاحبش تغییر نکند این صفت حتماً از او جدا می شود و اگر یک جایی صفت یا عمل بدی در انسانی دیده شد که اهل حب خدا و حب اولیاء خدا و اهل دشمنی با دشمنان خداست، حتماً این صفت یک جایی از او جدا می شود.

معارف ما در این زمینه فراوان اند. من یکی دو روایت را در این زمینه می خوانم. روایت در کتاب شریف کافی است. فرمود اگر می خواهی ببینی که در تو خیری است «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فِيكَ خَيْراً، فَانْظُرْ إِلى قَلْبِكَ، فَإِنْ كَانَ يُحِبُّ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ يُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ، فَفِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُحِبُّكَ؛ وَ إِنْ كَانَ يُبْغِضُ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ يُحِبُّ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ، فَلَيْسَ فِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُبْغِضُكَ، وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَب»(1)؛ اگر می خواهی بدانی که آیا خدا تو را دوست دارد به قلبت نگاه کن؛ اگر اهل طاعت را دوست داری و اهل معصیت را دشمن می داری بدان در تو خیری است و تو در جبهه خوبها هستی و خدای متعال هم به خاطر آن خیری که در تو است تو را دوست می دارد و اگر به عکس، دیدی محبتت به این طرف است و اهل معصیت را دوست می داری و اهل طاعت را دوست نمی داری، بدان که خدا تو را دشمن می دارد. گوهر وجود انسان حب و سرشتش است. سر رشته اهل طاعه الله انبیاء و اولیاء اند که سر رشته آنها هم نبی اکرم و اهل بیت اند. سر رشته اهل معصیت هم فراعنه تاریخ و اولیاء طاغوت و دشمنان اهل بیت اند، اگر کسی دشمنان انبیاء و اولیاء الهی را دوست داشت در او خیری نیست چون انسان با کسی است که دوستش دارد. این حدیث نشان می دهد که گوهر اصلی وجود انسان همین است.

روایت در این زمینه زیاد داریم حتی گاهی در بعضی روایات با این که ما دعوت به عمل کثیر شدیم، گویا به نظر می آید مهمتر ازعمل کثیر همین گوهر است یعنی این گوهر اگر درست شد همه چیز درست می شود. در یک روایت چنین آمده است که یک نفر به حضرت گفت: «مَتَى قِيَامُ السَّاعَة... قَالَ فَمَا أَعْدَدْتَ لَهَا قَالَ وَ اللَّهِ مَا أَعْدَدْتُ لَهَا مِنْ كَثِيرِ عَمَلٍ لَا صَلَاةٍ وَ لَا صَوْمٍ إِلَّا أَنِّي أُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَب»(2)؛ یعنی قیامت چه زمانی برپا می شود. حضرت فرمودند که تو برای قیامت چه کردی گفت: من چیز زیادی ندارم و خیلی اهل کثرت صوم و صلات نیستم؛ خیلی خوب است کسی کثیرالصوم و کثیرالصلات باشد زیرا که فضیلت روی فضیلت است ولی من اهل این نیستم؛ اما شما را دوست دارم. حضرت یک جمله فرمودند: المرء مع من احب، یعنی اگر می خواهی ببینی با چه کسی و در کدام جبهه ای، ببین چه کسی را دوست داری.

محو بدیهای پیروان با قبول ولایت امام عادل

یک دست روایات هم داریم که بابی در مجامع روایی ما باز کردند؛ مثلاً مرحوم کلینی یک باب برای این باز کردند که «لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّه وَ لَا عَتْبَ عَلَى مَنْ دَانَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ قُلْتُ لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاءِ قَالَ نَعَمْ لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاء»(3) ، یعنی کسی در دین داری دنبال امام جائر یعنی امامی که از طرف خدا نیست برود، لیس من الله، کسی که دنبال امام جائر حرکت می کند این آدم اصلاً اهل دیانت نیست «لیس من الله» عطف تفسیری استگ و از آن طرف ، آن کسی که به دنبال امام عادل می رود سرزنش نمی شود. ممکن است یک جایی هم بلغزد ولی سرزنش نمی شود. در بعضی روایات دیگر دلیل آن را اینگونه توضیح دادند «لِأَنَّ سَيِّئَاتِ الْإِمَامِ الْجَائِرِ تَغْمِرُ حَسَنَاتِ أَوْلِيَائِهِ، وَ حَسَنَاتِ الْإِمَامِ الْعَادِلِ تَغْمِرُ سَيِّئَاتِ أَوْلِيَائِهِ»(4) یعنی خوبیهای امام عادل بدی های طرفدارانش را می پوشاند و بدی های این ائمه جور خوبی های این طرف را از بین می برد.

گاهی هم تعبیر این است «إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يُعَذِّبَ أُمَّةً دَانَتْ بِإِمَامٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتْ فِي أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ إِنَّ اللَّهَ لَيَسْتَحْيِي أَنْ يُعَذِّبَ أُمَّةً دَانَتْ بِإِمَامٍ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتْ فِي أَعْمَالِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَة»(5)

روایتی از ابن ابی یعفور نقل شده که به امام صادق گفت: من معاشرت با مردم دارم ولی تعجب می کنم گاهی دوستان شما رفتار بدی دارند؛ ولی از آن طرف هم دشمنان شما اهل امانت و اهل صدق اند؛ روای می گوید حضرت یک نگاه غضب آلود به من کردند و جدی نشستند و یک مطلب مهمی را فرمودند: «لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاء ِثُمَّ قَالَ أَ لَا تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور» اینها دین ندارند و آنها هم سرزنش نمی شوند. من خیلی حیرت کردم حضرت فرمود قرآن که خواندی، الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور، آنهایی که دنبال امام عادل می روند و در این موضوع به حرف خدا گوش می دهند و تبعیت می کنند خدای متعال خودش ولایت آنها را به عهده می گیرد و آنها را از ظلمات به سمت نور بیرون می برد؛ همه گناهان و صفات رذیله ظلمات اند اینها حتی نور اسلام هم داشتند ولی چون دنبال امام جائر رفتند همان حقایق هم از آنها گرفته می شود.

در روایتی دیگر است که به معصوم عرض کرد: دوستان شما که گناه می کنند آیا فاسق اند فرمود: نه نگویید فاسق اند بلکه فاسق العمل هستند. فسق خروج از محیط بندگی است اما این شخص وجودش در دایره بندگی است؛ چون ولایت الله و توحید و ولایت ما را قبول کرده است اما عملش خروج از بندگی است. گفت: آیا از او تبری بجوییم فرمود: نه تبری نجویید بلکه از عملش تبری بجویید؛ زیرا تبری از او تبری از ماست.

در روایات آمده که اصلاً مومن نباید بدی از او سر بزند پرسیدند: آیا گناه نمی کند؛ فرمودند گناه نمی کند، اما لمم و لغزش دارد یعنی می لغزد ولی اهل گناه نیست. لمم را که در این آیه آمده است در روایات اینطور معنا کردند «الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ»(نجم/32) حضرت فرمودند لمم لغزش است؛ یعنی سلیقه و میل و سرشت خودش نیست؛ بلکه می لغزد. مومن گناه ندارد و اهل گناه نیست ولی لمم و لغزش دارد فرق است بین آن گناهی که سلیقه و طبیعت انسان است با آنکه طبیعتش نه تنها گناه نیست بلکه بندگی است. در هر صورت از مجموع روایات اینطور استفاده می شود که مومن اهل گناه نیست، اهل طاعت است ولی لمم و لغزش دارد. از آن طرف هم یک عده ای اهل گناه اند و گناه و خروج از بندگی و تفرعن و شیطنت سلیقه آنهاست.

دلیل لغزش و گناه مومنان و نیکی بدکاران

یک نکته مهم این است که اگر گفته می شود یک انسان سرشتش خوب است به معنی جبر نیست؛ بلکه در این عالم دائم برای ما سرشت زده می شود و سرشت ما مسیر ما را محدود می کند. اگر سرشت بد زده شد بندگی برایمان سخت می شود و اگر خوب زده شد بندگی برایمان آسان تر می شود. در عوالم قبل هم همینطور بوده است، مومن که اهل گناه نیست پس چرا گناه می کند؟ حضرت فرمود این برای همان اختلاط است. در واقع این گناه برای این نیست برای آن طرف است. وقتی این اختلاط واقع شد، صفات و اعمال منتقل شدند؛ این اوج مسئله است.

علامت مومن این است که لاابالی نیست. علامت ایمان این است که انسان در گناهان خدای متعال و در معصیت های کوچک بی تفاوت نیست و حتی بر صغایر هم اصرار ندارد. چراکه تکرار صغیره هم کبیره است؛ یعنی گناه صغیره مثل گناهان کبیره نیست ولی اگر انسان بی تفاوت و بی مبالات باشد و تائب نباشد و از صغیره خودش پشیمان نباشد، اهل کبیره می شود. مومن اهل کبیره نیست اهل اصرار بر صغیره هم نیست. طبیعتش گناه نیست ولی لمم لغزش دارد، این لغزش هم برای همین اختلاط و وسوسه و آمیختگی است و اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که این صفت از آن طرف آمده است.

از آن طرف کافر هم اهل خوبی نیست کسی که مستکبر علی الله است اهل طاعت نیست؛ زیرا همه صفات خوب از فروع بندگی خدا هستند. در حدیث عقل و جهل بیان شده است که همه صفات نورانی از فروع بندگی و از قوایی است که خدای متعال به عبد خودش می دهد. کسی که در ذات خودش دنبال بندگی نیست بلکه دنبال شیطنت است رجوع به به سرشت و سلیقه اش کرده و صفت خوب ندارد. در واقع این صفات مهمان اند. به همین دلیل در روایات فرمودند که دائم این دعا را بکنید و بگویید «اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِي مِنَ الْمُعَارِينَ وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِير»(6) خدایا من را از معارین قرار نده من را از حد تقصیر بیرون نبر، من از کسانی باشم که احساس می کنم در مقام بندگی وظیفه خودم را انجام ندادم و هیچ وقت احساس نکنم که من حق بندگی خدا را انجام دادم. این را از خدا بخواهید که معجب نشوید و از معارین هم نباشید معارین یعنی کسی که ایمانش عاریه است و برای خودش نیست؛ مثل لباس عاریه ای که تنش کردند اینجا (در قیامت) از تنش در می آورند. چون عاریه مثل عطری است که انسان به بدنش زده و این عطر می رود گاهی از این هم بالاتر است و صفت و ایمان و محبت و ولایت هم می تواند عاریه ای باشد و برای خود این وجود نیست.

بنابراین ما دو جریان در عالم داریم: یکی جریان شیطنت و خروج از بندگی که هیچ خوبی ای در آن نیست. اگر کسی در گوهر وجود خودش دشمن با خدا و اولیاء خداست و مستکبر علی الله است همه صفات و اعمال خوب او عاریه است و برای خودش نیست. اگر کسی در گوهر وجود خودش اهل طاعت و بندگی و اهل محبت است اعمال بد او عاریه ای است و برای خودش نیست.

دو دستگاه و دو جریان وجود دارد. خدای متعال با قاطعیت به جریان شیطان و شیاطین انس و جن و اتباعشان با این که یک دستگاه عظیم است فرموده «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ»(ص/85)، جهنم را از شما پر می کنم؛ و یا در تعبیر دعای کمیل آمده است: «وَ أَنْ تُخَلِّدَ فِيهَا الْمُعَانِدِين» آنهایی که اهل دشمنی اند در جهنم باقی می مانند.

این طرف هم دستگاه وجود مقدس نبی اکرم انبیاء و اوصیاء الهی و اتباعشان هستند. این دو جریان با هم یک اختلاط عظیمی پیدا کردند این اختلاط کار را به جایی رسانده که حتی صفات و عمل هم منتقل می شود و عملی که نباید از مومن سر بزند سر می زند؛ اما خوب که دقت می کنی می بینی عمل برای او نیست بلکه به دلیل معاشرت و مشارکت است.

چگونگی تفکیک حق و باطل

در این عالم اختلاط برای این که این به هم آمیختگی و اختلاط از هم جدا بشود یک اتفاقاتی می افتد که در قرآن از این اتفاقات صحبت شده است و وقتی از هم جدا شدند تکالیفشان معین می شود. تا آنجایی که با هم هستند کار سخت و دشوار است؛ اما خدای متعال اینها را از هم جدا می کند. گاهی تعبیر به تزایل شده یعنی اینها را از هم زایل می کند و گاهی تعبیر به تفکیک شده است. بعضی از آیات که داستان اختلاط و تفکیک شدن را توضیح میدهد بیان می کنم تا انشاء الله به جمع بندی برسیم.

وقتی مسلمان ها مکه را فتح کردند و وارد مکه شدند خدای متعال دست مسلمان ها را بست و نگذاشت دستشان به خون اهل مکه آغشته بشود. قرآن در سوره مبارکه فتح در آیه 25 توضیح می دهد چرا این کار اتفاق افتاد. می فرماید: «هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُّؤْمِنَاتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَئُوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِّنْهُم مَّعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِّيُدْخِلَ اللَّـهُ فِي رَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا»(فتح/25) در سال صلح حدیبیه اینها راه شما را بستند و در حالیکه شما می خواستید بیایید و بندگی بکنید اما نگذاشتند و شما را برگرداندند و نگذاشتند قربانی هایتان را در مکه قربانی بکنید بنابراین آنها مستحق عقوبت اند. اگر نبود که یک زن و مرد مومنی در مکه بودند که شما اینها را نمی شناختید و زیر دست و پا له می کردید و خسارت می دیدید و از این راه، ولو غیر عالمانه و غیر باشد اما دیه و خون مومنی روی دوشتان می آمد، ما اجازه می دادیم که آنها را عذاب کنید تا به وسیله شما مجازات بشوند ولی چون در بین آنها زنان و مردان مومن بودند که ممکن بود شما ندانسته آنها را زیر دست و پا لگدمال کنید و دستتان به خون آنها آغشته بشود، ما دست شما را بستیم. اگر این تزایل اتفاق می افتاد و اینها از هم جدا می شدند ما آنهایی که کافر بودند را به عذاب الیم که یک قسمش به دست مومنین است، گرفتار می کردیم. طبق ظاهر آیه گویا مومنینی در مکه بودند که جبهه ایمان آنها را نمی شناختند یا به تعبیر دقیق تر عده ای به ظاهر کافر بودند ولی در باطن مومن اند که جزو بهترین مومنین در جبهه حضرت می آیند که آن زمان در مکه زندگی می کنند و به حسب ظاهر قاطی کفارند ولی در باطن مومنند.

به عنوان مثال زهیر در جنگ صفین در کنار امیرالمومنین نبود ولی در عاشورا فرمانده لشکر سیدالشهداء بود این آدم آیا علوی است یا علوی نیست؟ قطعاً این آدم خوبی است و آخر هم مسیر خوبی خودش را انتخاب می کند. زهیر می گوید در چلنجر می جنگیدیم وقتی پیروز شدیم خیلی خوشحال بودم سلمان من را دید و گفت این که خوشحالی ندارد خوشحالی برای آن وقتی است که رکاب پسر پیغمبر خدا می جنگی و شهید می شوی؛ گفت اصلا باورم نیامد من عثمانی با رکاب پسر پیغمبر خدا چه کار دارم، این مومن است و امام حسین علیه السلام سر راهش توقف می کند تا او را صید بکند و در مسیر بیاورد، شمر هم در صفین کنار امیرالمومنین است اما واقعاً شمر امیرالمومنینی است یا از جبهه امیرالمومنین نیست.

در این زمینه روایت بسیار داریم یک نفر به حضرت گفت: من شما را دوست دارم حضرت فرمود: من اسم تو را نمی بینم. یک نفر دیگر آمد و گفت: من شما را دوست دارم. حضرت فرمود: درست می گویی و حالا که این طور است مهیا باش؛ زیرا کسی که ما را دوست بدارد به لوازم محبت باید ملتزم بشود. جبر درست نکنیم بلکه اینها عوالمی است.

اهل مکه به حسب ظاهر همه شان کافر بودند؛ مگر بگویید یک عده معدودی تقیه می کردند که محدود بودند اما می توانستند اعلام ایمان بکنند، پس شاید مقصود یک چیز عمیق تری است. بین همین هایی که به حسب ظاهر در مکه زندگی می کردند و کافر هم بودند مومنین حقیقی ای بودند که بعد مومن شدند و بعضی هایشان هم در رکاب حضرت به شهادت رسیدند. قرآن یک مطلب لطیف تری می فرماید: «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» اگر اینها از هم جدا می شدند ما کفار را عذاب می کردیم. روایات ذیل این آیه را من تقدیم کنم مثلاً در فراز «لو تزیلوا» ببینید تا کجا کار این اختلاط رفته و باید صفها از هم جدا بشوند. مرحوم صدوق در کمال الدین نقل کردند که از امام صادق سوال شد «مَا بَالُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع لَمْ يُقَاتِلْ مُخَالِفِيهِ فِي الْأَوَّلِ قَالَ لِآيَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً قَالَ قُلْتُ وَ مَا يَعْنِي بِتَزَايُلِهِمْ قَالَ وَدَائِعُ مُؤْمِنُونَ فِي أَصْلَابِ قَوْمٍ كَافِرِينَ وَ كَذَلِكَ الْقَائِمُ ع لَمْ يَظْهَرْ أَبَداً حَتَّى تَخْرُجَ وَدَائِعُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا خَرَجَتْ ظَهَرَ عَلَى مَنْ ظَهَرَ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَتَلَهُمْ»(7) چرا امیرالمومنین بعد از داستان رحلت و شهادت نبی اکرم وارد درگیری نشدند حق مسلم ایشان بود اما وارد جنگ و درگیری نشد. حضرت فرمودند که یک آیه در قرآن دست حضرت را بسته بود این معنای همین جمله است که «يُقَاتِلُ عَلَى التَّأْوِيل»(8) یعنی تأویل قرآن دست حضرت امیرالمومنین است آنجایی که باید درگیر شود براساس تأویل قرآن درگیر می شود و به خاطر این آیه که می فرماید اگر صفها جدا می شدند ما کفار را عذاب می کردیم، درگیر نشدند. بعد در ادامه روایت حضرت فرمود کفار و مومنین باید از هم جدا شوند و تزایل حاصل شود. خیلی تعبیر دقیقی است پیداست یک اختلاط سنگینی است که باید تزایل حاصل بشود. حضرت فرمودند: ودیعه های مومنی در اصلاب کفار است که باید اینها جدا بشوند و وجود مقدس امام زمان تا این ودائع از صلب ها بیرون نیایند و مومنین صفشان جدا نشود ظهور نمی کنند. ببینید اختلاط تا کجا رفته است، ودیعه ها و مومنینی در اصلاب کفارند که باید جدا بشوند و چون بناست کار تمام بشود و جبهه حق و باطل کامل جدا شوند و حضرت کار جبهه باطل را تمام کنند و یک غلبه مطلق حاصل شود حضرت قیام نمی کند تا آن ودائع الله در این عالم بیایند، خدا آن ودائع را حفظ می کند و وقتی آن ودائع بیرون آمدند و کاملاً جدا شدند آن موقع حضرت با آنها درگیر می شوند غلبه پیدا می کنند. این اختلاط تا این مرز هم پیش رفته است.

 مرحوم صدوق در این زمینه روایات زیادی دارند مرحوم علی بن ابراهیم هم در تفسیر شان از امام صادق با یک سند دیگری این حدیث را نقل می کنند. همچنین مرحوم صدوق هم چند حدیث به همین مضمون در کمال الدین نقل کرده اند. پس این یک نوع اختلاطی که است اختلاط بین مومنین و کفار تا اینجا پیش رفته و به حسب ظاهر یک عده ای در جامعه کفار هستند ولی در واقع مومن اند و انتخاب ایمان می کنند منتها ما این را نمی دانیم اما خدای متعال از قبل می داند در نظام عالم یک عده ای مومن اند در اصلاب کفار اند که باید از هم جدا بشوند و نمی شود اینها را به یک حکم محکومشان کرد.

جدایی حق و باطل با امتحانات سخت الهی

سوره مبارکه آل عمران با مقدماتی وارد داستان جنگ احد می شود. امتحان سنگین و فتنه ای برای مومنین پیش آمد و به حسب ظاهر مومنین سختی فراوانی دیدند و عده ای شهید دادند. سوالهای جدی ای ذیل این مساله است که این سختی ها و مجروح دادن ها برای چیست و گاهی حتی شبهات متعددی پیدا می شود حتی گاهی کار به جایی می رسد که عده ای فتنه می کردند و می گفتند «لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا»(آل عمران/154)؛ یعنی اگر حق با ما بود که نباید کشته بشویم. کار که سخت می شد تردید می کردند. در سوره مبارکه ضحی می فرماید «وَ الضُّحَى * وَ اللَّيْلِ إِذَا سَجَى * مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مَا قَلَى * وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى * وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى» ای پیامبر، سوگند به روشنایی خورشید وقتی بالا می آید سوگند به شب وقتی استقرار پیدا می کند پروردگار تو نه به تو غضب و نه تو را رها کرده است. ظاهراً توهمی بوده که خدای متعال پیغمبرش را رها کرده است، وقتی پیغمبر آمده یک عده ای خیال می کردند گل و بلبل می شود. اما پیامبر آمد و کار سخت تر شد تا آنجا که جنگ ها و درگیری ها پیش آمد و اصحاب صفه و جنگ هایی که گاهی در طول یک روز دو سه نفر یک خرما روزی شان بود و در جنگ، یک خرما را را با هم تقسیم می کردند؛ در بعضی از صحنه های سخت، کم کم یک عده ای به ذهنشان آمد که خدای متعال یا این پیغمبر را در وسط کار رها کرده یا العیاذبالله پیغمبر یک جوری راه رفته که مستحق غضب شده است. خدای متعال در سوره ضحی می فرماید پیغمبر ما اینطوری نیست ما خیلی وعده های بزرگ برای تو در نظر گرفتیم صبر کنید و علاوه بر این به زودی اینقدر به تو می دهیم تا راضی شوی؛ زیرا حضرت نگران نیست که خودش گرسنه بماند بلکه نگران این امت است زیرا به حیرت و تردید افتادند؛ اینها نباید رنج ببرند. خدای متعال می فرماید: نگران نباش ما ذخایری برای تو در نظر گرفتیم؛ در بعضی روایات ذخایر به رجعت تفسیر شده است.

جنگ احد هم که پیش آمد کار خیلی سخت شد مجروح دادند خستگی ها و آن دشواری های جنگ بود و بعضی می گفتند: ما بر حق نیستیم اگر بر حق بودیم پس چرا اینقدر کار دشوار شد، خدای متعال توضیح می دهد که خاصیت و برکات این جنگ چیست، یکی از برکات این است که می فرماید: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّـهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ»(آل عمران/142) شما خیال می کنید همین که بگویید مومنیم و دور پیغمبر خدا جمع بشوید باید به بهشت بروید در این صورت آنهایی هم که باطنشان آلوده است اگر به بهشت بروند، بهشت را هم آلوده کنند.خدای متعال می داند چه کسی راست می گوید چه کسی دروغ می گوید؛ خدای متعال مجاهد را از غیر مجاهد و صابر را از غیر صابر می شناسد منتها نمی خواهد به آن علمش اخذ کند؛ پس می آورد تا در این عالم آشکار بشود. باید یک صفی مثل جنگ احد برقرار بشود که همه اینهایی که دور حضرتند و می گویند ما با تو هستیم صفشان معلوم بشود. تنها کسی که می ایستد امیرالمومنین است که مثل پروانه دور حضرت می چرخید. یکی از اصحاب حضرت را در سختی دید آمد نزد نبی اکرم حضرت به او گفتند برو؛ زیرا «فَأَمَّا عَلِيٌّ فَأَنَا هُوَ وَ هُوَ أَنَا»(9)؛ یعنی این که می بینی امیرالمومنین ایستاده برای این است که ما یکی هستیم، شما بروید تا معلوم بشود چه کسانی فرار می کنند. در سوره آل عمران می فرماید «وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ»(آل عمران/153).

بعضی می گفتند که چرا پیغمبر ما را رها نمی کند؟ بگذارد جانمان را برداریم و برویم. بنابراین تا احد پیش نیاید صفها از هم جدا نمی شود و منافق و مومن شناخته نمی شود. بله خدای متعال می داند؛ نه این که خدای متعال نمی داند. در آیه  دیگر همین سوره است هم خدای متعال می فرماید: «مَّا كَانَ اللَّـهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»(آل عمران/179) خدای متعال مومنین را به همین وضعیت رها نمی کند؛ تا خبیث و طیب را از هم جدا بکند. اینطور نیست که اینها بتوانند با هم وارد بهشت بشوند. الان خبیث و طیب با هم هستند و هر دو هم گرد حضرت جمع شده اند و ادعای ایمان می کنند؛ اما خدای متعال امتحان هایی می کند و صحنه های سختی پیش می آورد.

روایت لطیفی هم عیاشی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است : «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ لَا تَمْضِي الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي حَتَّى يُنَادِيَ مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَا أَهْلَ الْحَقِّ اعْتَزِلُوا يَا أَهْلَ الْبَاطِلِ اعْتَزِلُوا فَيَعْزِلُ هَؤُلَاءِ مِنْ هَؤُلَاءِ وَ يَعْزِلُ هَؤُلَاءِ مِنْ هَؤُلَاء قَالَ قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ يُخَالِطُ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ بَعْدَ ذَلِكَ النِّدَاءِ قَالَ كَلَّا إِنَّهُ يَقُولُ فِي الْكِتَابِ ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّب»(10) این دوران به پایان نمی رسد تا یک منادی نداء می دهد و فرمان می رسد که باید از هم جدا شوید. این فرمان یک فرمان تکوینی است؛ پس اینها از هم جدا میشوند پرسیدم آیا بعد از ندا دوباره اختلاطی است حضرت فرمود بعد این نداء دیگر اختلاط نیست.

بنابراین اختلاطی سنگین به حسب ظاهر در بین جامعه مومنین کفار است. حضرت موسی وقتی دعوتشان را شروع می کنند، با اینکه آسیه در کاخ فرعون است ولی چون واقعاً مومن است این طرف می آید، حضرت نوح هم در خانه اش بدترین همسرها است. زمان جدایی این صفها در علم الهی معلوم است و این علم را به بعضی می دهد؛ چنانچه در بعضی آیات است که می فرماید خدا علمش را به بعضی افراد می دهد؛ نبی اکرم هم می داند چه خبر است ولی بنا نیست با علم خودش داوری بکند. باید آن کسی که می خواهد انتخاب بد کند این انتخاب واقع بشود و به او تا آخر خط فرصت می دهند. از طرفی برای مومن هم باید فرصت پیش بیاید تا امکان انتخاب صحیح برایش فراهم بشود.

علت گرفتاری مومنین و تقویت نیروی کفار

یک سوال دیگری هم هست که چرا خدای متعال مومنین را گرفتار می کند؛ یعنی مومنین چرا گرفتار شکست ظاهری و سختی های ظاهری و قحطی می شوند و آن طرف چرا اینقدر تقویت می شود اگر بگوییم گرفتاری مومنین برای امتحان است؛ اما آنها چرا اینقدر تقویت می شوند و جلوی چشم مومنین امکانات فراوان که به تعبیر قرآن «زهره الحیاه الدنیا» است به آنها می دهد. در جواب، قرآن توضیح می دهد است «لایحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما» یعنی اینطوری نیست که آن امکاناتی که به کفار می دهیم برای آنها خوب است و خیال نکنند این فرصتها برای آنها خیر است بلکه این فرصتها برای این است که آنها به نقطه آخر برسند. ما نمی خواهیم با علم خودمان اخذ بکنیم و خوب و بد و بهشتی و جهنمی را مشخص کنیم بلکه اینها را در یک دنیا با هم قاطی می کنیم و کنار هم و سر یک کلاس و در یک میز و یک مدرسه قرار می دهیم و یک پیغمبر و یک کتاب برای همه شان می فرستیم تا فرصت را به همه بدهیم و همه را امتحان کنیم. اینطوری نیست که به یکی فرصت بدهیم و به دیگری فرصت ندهیم آنقدر به آنها امکانات و مهلت می دهیم که مومنین می گویند خدایا چه خبر است. پیغمبر خدا حضرت نوح می گوید: «إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا»(نوح/27) خدایا اگر رهایشان کنی ایمان نمی آورند؛ نسلشان هم نسل فاسدی است یعنی نه خودشان اصلاح می شوند نه نسل خوبی دارند؛ این شاید جزو همان علومی است که خدا به این پیغمبر داده ولی خدای متعال به این حد اکتفا نمی کند بلکه همه باید بیایند در این عالم همه را سر یک کلاس می نشانند.

اختلاط اینقدر سنگین است که در نسل مومن کافر و در نسل کافر مومن است و کنار هم در یک خانه و یک کاخ زندگی می کنند در یک شهر زندگی می کنند. آنچه که خدای متعال در علم خودش می داند در یک جایی باید اظهار بشود و این اختلاط یک جایی از هم جدا می شود. دامنه اختلاط تا نسلها و صفات و اعمال و هم نشینی و هم شهری و هم قبیله بودن و هم عشیره بودن و تا اینجا ها می رود و اینها باید جدا بشوند. خدای متعال برای جدا شدن یک صحنه هایی را تدبیر می کند که در مباحث آینده آیات آن اشاره خواهد شد.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 126

(2) علل الشرائع، ج‏1، ص: 139

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 375

(4) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 634

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 376

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 73

(7) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 641

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏5، ص: 12

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 319

(10) تفسير العياشي، ج 1، ص: 207