نسخه آزمایشی
سه شنبه, 28 شهریور 1396 - Tue, 19 Sep 2017

تقوای الهی و توکل بر خدا راه برون رفت از مشکلات فردی و اجتماعی / بن بست ها زاییده شرک انسان و اجتماعات

متن زیر سخنرانی جناب آیت الله میرباقری در مسجد کوهسار کرج است که در بهمن ماه سال 94 برگزار شده است. در این بحث ایشان بیان کرده اند که انسان اگر در شرایط سخت تقوا داشت خدای متعال دو کار را انجام می دهد: یکی اینکه او را از بن بست بیرون می برد و راه را برای او باز می کند و دوم اینکه او را تأمین می کند و از آن جایی که فکر نمی کند رزق او را می رساند. این تقوا هم فردی و هم اجتماعی است و اگر رعایت شود راه برون رفت از مشکلات را خدا نمایان می کند. آنچه انسان یا جامعه را به بن بست می رساند شرک است. یکی از نتایج رعایت تقوای الهی این است که کسانی که از قبل با خدا تقوا را رعایت کردند و متقی بودند وقتی گردان شیطان سراغ آنها می آید، متذکر می شوند و به بصیرت می رسند.آنچه که یک جامعه یا یک امت را نجات می دهد توکل و تقوای ولی آن است. حضرت زهرا سلام الله علیها با توکل خود امت پیامبر و همه موحدان را از آتش نمرودهای امت رسول الله نجات دادند...

خواست الهی در رعایت تقوا در شرایط سخت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سیدنا و مولانا حبیب اله العالمین ابی القاسم محمد و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین هدأة المهدیین. در قرآن کریم بیان شده است که: «وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْرًا»(طلاق/2-3) قرآن سراسر نور و حکمت است. خدای متعال این کتاب نورانی را بر قلب وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل کرده و از طریق ایشان این کلام خدا به ما رسیده است و اگر کسی اهل قرآن شد می تواند اینکار خدا را از زبان پیامبر بشنود. زبان پیامبر گرامی اسلام لسان الله است و اگر کسی قرآن را از پیامبر شنید در واقع از سرچشمه گرفته که به قلب انسان وارد شده و قلب انسان در مقابل خدای متعال خاشع می شود. قرآن می فرماید «لَوْ أَنزَلْنَا هَـذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّـهِ»(حشر/21) همه آیات قرآن اینطور هستند که اگر در دل انسان وارد بشوند، انسان حالت خشوع و بندگی پیدا می کند.

بعضی از آیات ویژگی خاصی دارند و در روایات بر آنها تاکید شده است، از جمله همین آیه ای که خواندم. در روایتی از وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که حضرت فرمودند: یک آیه در قرآن هست که اگر همه مردم به این آیه متوسل بشوند این آیه برای آنها کافی است(1) وقتی پرسیدند کدام آیه است حضرت این آیه شریفه را خواندند «وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْرًا» این آیه سه فراز دارد. فراز اول، در شرایط سختی که همه چیز حکم می کند که انسان باید از تقوا و مسیر خدا جدا بشود و همه عوامل ظاهری به ما دیکته می کنند که حرف خدا را کنار بگذار تا از بن بست نجات پیدا بکنی، ما را به تقوا دعوت می کند. در این شرایط خدای متعال ما را دعوت به تقوا می کند و می فرماید که اگر در این شرایط تقوا داشتید خدای متعال دو کار را برای شما انجام می دهد: یکی اینکه شما را از بن بست بیرون می برد و راه را برای شما باز می کند و دوم اینکه شما را تأمین می کند و از آن جایی که فکر نمی کردید به شما روزی می دهد و از مسیری که گمان نمی کردید خدا رزق شما را می رساند.

خیلی وقتها گناهان ما به دلیل فقرمان است؛ مثلاً یک چیزی می خواهیم و برای رسیدن به آن خواسته فرمان خدا را زیر پا می گذاریم؛ خدای متعال می گوید اگر تقوا داشتید من خودم هدایتتان می کنم و از جایی که فکر نمی کنید شما را تامین می کنم. از این قسمت اول آیه استفاده می شود که خدای متعال در یک شرایط سخت که بحسب ظاهر راه خروج نداریم، ما را به تقوای خودش امتحان می کند و اصلاً جای تقوا اینجا است. غیبت نکردن خیلی وقت ها خیلی آسان است؛ اما آنجایی تقوا داشتن سخت است که انسان احساس می کند چاره ای ندارد که آبروی مومنی را بریزد تا بار خودش را ببندد، یعنی هر چقدر هم نگاه می کند می بیند راه های دیگر بسته و همین یک راه باز است؛ اگر همین یک کلمه را بگوید گرچه یک کس دیگر را گیر انداخته اما خودش خلاص می شود.

خدای متعال درعالم امتحان یک موقعی راه حلال را می بندد بطوری که هر چقدر این در آن در می زنی راه حلال باز نیست و تنها راه این است که العیاذ بالله حرف خدا را زیر پا بگذاری؛ مثلاً انسان احتیاج مالی دارد در همین شرایط احتیاج خدای متعال اتفاقاً راه حلال را می بندد و راه شبهه ناک به حرام را پیش روی انسان باز می کند. گاهی همه عوامل می گوید تو چاره نداری، این مال حرام را بگیر، این رشوه را بده، این یک دروغ را بگو، این رشوه یا این ربا را بگیر تا مشکلت حل شود؛ ولی خدای متعال به ما اجازه نمی دهد. تقوا اینجا معنا دارد که انسان در یک شرایطی قرار می گیرد که راه ها بسته هستند و اگر بخواهد راه خدا را برود بحسب ظاهر به نتیجه نمی رسد؛ ولی خدای متعال می فرماید که تقوا داشته باشید.

گاهی جامعه ای در شرایط سخت قرار می گیرد. دشمن غدار قوی از همه طرف جامعه را محاصره می کند و می خواهد جامعه را تسلیم کند و اگر تسلیمش شدی شما را تا گاو و ماهی می برد «وَلَنْ تَرْضَی عَنْک الْیهُودُ وَلَا النَّصَارَی حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»(بقره/١٢٠) دست از سر ما که بر نمی دارد می گوید قدم به قدم به عقب برو و اسلام را تحویل بده کاری با تو نداریم. از طرفی هر طور که حساب کنیم واقعاً بن بست است؛ یعنی نه در موازنه اقتصادی و نه در سلاح اتمی بحسب ظاهر حریف آنها هستیم. بحسب ظاهر راه همین است که دست برداریم و تسلیم بشویم با دشمن کنار بیاییم ولی خدای متعال اجازه می دهد؟ نه اتفاقا امتحان همین جا است.

جوان نیاز غریزی دارد اما گاهی در یک شرایطی خدای متعال راه حلال را می بندد و راه حرام را باز می گذارد. یک نکته را هم اینجا تذکر بدهم که ساختارهای اجتماعی باید روان باشد و راه حلال همیشه باید باز باشد. این کاری که تمدّن غرب کرده خدا ریشه این تمدّن را بکند مثل باغی است که آب را به رو آن ببندی و بعد کبریت بکشی. شرایط استفاده را روی جوان های ما می بندد سن ازدواج تا سی سال می رود و بعد هم راه حلال بسته است؛ نه شغل دارد و نه کار. اینهـا را ساده نگیرید، اینهـا مدل های سرمایه داری است که در دوران بازسازی به اینهـا عمل کردیم و الان هم در حال احیاء شدن است. من از آن دفاع نمی کنم زیرا باید شرایط اجتماعی برای ازدواج روان باشد؛ ولی در همین شرایط روان خدای متعال یک جایی بنده اش را امتحان می کند یعنی باب حلال را می بندد و باب حرام را باز می کند. همه چیز می گوید گناه بکن؛ اما اگر طرف خدا را گرفتی دو نتیجه دارد: یکی جعل له مخرجا دوم و یرزقه من حیث لا یحتسب.

امداد الهی به اولیاء و انبیاء در نتیجه رعایت تقوا و انجام فرمان الهی

یوسف صدیق در شرایطی قرار گرفت که همه چیز می گفت: گناه کن، چون برده آن خانه آن هم در نظام برده داری مصر بود و همه درها هم بسته بود و زلیخا همه جور خودش را آرایش کرده بود. شرایط به گونه ای بود که می گفت: تسلیم باش؛ ولی خدا در قرآن می فرماید: «وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(یوسف/25) طوری فرار کرد که مانند مسابقه شد. در این مسابقه از دربند اول تا دربند هفتم باز شد. به دربند هفتم که رسیدند عزیز مصر پیدا شد. زلیخا رو کرد به همسرش و گفت: کسی که قصد سوء به همسر شما داشته باشد مجازاتش چیست؟ یا باید زندانی اش کنید یا یک عذاب الیم و مجازات سختی که عبرت بشود. حضرت یوسف فرمود: «هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي»(یوسف/26)؛ یعنی من بنای مراوده نگذاشتم بلکه آغاز از او است و او مراوده کرد. زلیخا یک فرصتی را انتخاب کرده بود که همسرش منزل نباشد اما خدای متعال او را به طرف منزل می کشد که دربند هفتم با هم برخورد می کنند. در اینجا یک تعبیری قرآن دارد که می فرماید: «قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ»(یوسف/27) یوسف فرار می کند و زلیخا دست انداخت که یوسف را بگیرد، از پشت سر پیراهن پاره شد. آن «یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا» در اینجاست؛ زیرا قرآن می فرماید: «وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا»(یوسف/26) دربند هفتم، زلیخا یوسف را متهم کرد اما یک طفلی از اهل خود زلیخا شهادت داد و کار را تمام کرد. گفت: نگاه کنید و ببینید پیراهن از کدام طرف پاره شده از پیش رو یا از پشت؛ سر اگر از پشت سر باشد یوسف راست می گوید و اگر از پیش رو باشد او راست می گوید.

نگاه کردن و دیدند که پیراهن از پشت سر پاره شده این می شود. یوسف تقوا را انتخاب کرد و دیگر بقیه اش با خدا است. خدا می داند که کار را چگونه درست کند؛ او می تواند یک مساله ای برای عزیز مصر ایجاد کند و او را به خانه بکشد؛ او می تواند دست زلیخا را به خطا بیاندازد تا پیراهن از پشت سر پاره بشود. او می تواند طفل را به زبان بیاورد تا شهادت بدهد و کار تمام شود.

به مریم صدیقه هم خطاب شد که چون تو پاک هستی این فرزند بدون پدر باید به تو عطا بشود. «فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا»(مریم/17) و روح القدس در او دمید. آنقدر این تکلیف الهی برای مریم سخت بود که گفت: «يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَـذَا»(مریم/23) ای کاش کرده بودم؛ اما بار تکلیف را برداشت و وظیفه اش را انجام داد. یهود نزد مریم آمدند و گفتند «مَا کانَ أَبُوک امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا کانَتْ أُمُّک بَغِیا»(مریم/٢٨) یعنی پدر و مادرت این کاره نبود؛ اما خدا به مریم فرمود: به فرزندت اشاره کن بقیه کار با خدا است. یهود گفتند که چگونه با بچه در گهواره صحبت کنیم؛ اما او به زبان آمد و گفت: «قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِی الْکتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیا * وَجَعَلَنِی مُبَارَکا أَینَ مَا کنْتُ وَأَوْصَانِی بِالصَّلَاةِ وَالزَّکاةِ مَا دُمْتُ حَیا»(مریم/٣١)؛ یعنی من پیامبر خدا هستم. این همان «من یتق الله یجعل له مخرجا» است؛ که فقط در شکل فردی نیست بلکه در شکل اجتماعی هم هست. در روایات و قرآن از این موارد زیاد است.

داستان حضرت ابراهیم را ببینید خدای متعال در دوران پیری یک فرزند به نام اسماعیل به او داد که مامور شد این فرزند را کنار کعبه فعلی که آن موقع خراب شده بود، بیاورد تا حضرت اسماعیل و نسل او اینجا بمانند که از نسلش پیامبر و ائمه علیهم السلام به دنیا بیایند و توحید اقامه بشود.

ابراهیم علیه السلام مامور است فرزند را با مادرش در کویری بگذارد که هیچکس آنجا نبود و باید هم زود برگردد. آنجا به خدا عرضه می دارد «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِک الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیقِیمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یشْکرُونَ»(ابراهیم/٣٧) من یک قسمت از ذریه ام را به وادی که هیچ کشت و کشاورزی و زرعی نیست، در نزد خانه تو بردم؛ یعنی فقط حضرت اسماعیل را نمی بیند بلکه نسلش را هم می بیند و می گوید: تا این نسل من اقامه توحید و صلاه بکند. خدایا دل های پاک را متمایل به این اهل بیت بکن. بعد می گوید: ثمره کار دیگران را در سفره اینهـا بگذار. اینجا هم ابراهیم کار خودش را کرده و بیشتر از این نمی شود؛ یعنی طفل و مادر را به دستور خدا آورده و در سرزمین لم یزرع گذاشته است. هم آنها و هم پیامبر خدا راضی هستند. وقتی رفت بچه تشنه شد. حضرت هاجر در بالای کوه صفا رفت تا ببیند کسی هست یانه. روی مروه هم رفت و چند بار رفت و برگشت کرد. روایتی در کتاب حج وسائل الشیعه هست که جبرئیل به او گفت: تو که هستی؟ گفت: من همسر حضرت ابراهیم خلیل هستم. جبرئیل به او گفت: چرا شما را اینجا گذاشته، هاجر جواب داد که بر اساس یک تکلیف الهی آورده ما هم قبول کردیم. گفت: شما را در این بیابان به چه کسی سپرد. هاجر گفت: وقتی می رفت همین را از او پرسیدم و او گفت: شما را به خدا می سپارم گفت به خوب کسی شما را سپرده است؛ برگرد. وقتی برگشت دید جناب اسماعیل پاشنه اش را روی زمین کوبیده و زمزم جوشیده است. دور زمزم را سنگ چید ـ البته در روایت دارد اگر سنگ نمی چید این آب بیش از اینهـا جریان پیدا می کرد ـ هاجر سنگ چید تا آب جمع بشود. اینگونه تشنگی شان رفع شد. پرنده ها از دور آب را می دیدند و می آمدند و قبائلی که در دورها زندگی می کردند از نشستن پرنده ها فهمیدند آنجا آب است. بنابراین نزد آنها می آمدند و می گفتند: اجازه می دهید ما در کنار شما بمانیم و از آب استفاده کنیم و به شما غذا بدهیم؟ حضرت اجازه دادند و آنها آمدند و ساکن شدند. حضرت هاجر آب می دادند و غذا و لباس می گرفتند. این هم یک نتیجه دیگر «از من یتق الله یجعل له مخرجا»

تقوای اجتماعی راه برون رفت از مشکلات

این امر فقط راجع به فرد نیست؛ بلکه یک جامعه هم همینطور است و خدای متعال به جامعه هم می گوید: صبر کنید. موسی کلیم با فرعون پر قدرت مقابله می کند که همه جور بنی اسرائیل را تهدید می کند. همین داستان امروز ما است؛ که فرعون ثروت فراوان و لشکر نظامی آراسته و همه چیز و همه چیز دارد. آیا باید تسلیم بشویم؟ آیا باید قوم موسی تسلیم فرعون بشوند؛ چون بحسب ظاهر همه راه ها بسته است. عجیب تر اینکه موسی کلیم مأمور شد آنها را از شهر بیرون ببرد. پس به پشت دریا برد. لشکر فرعون متوجه شدند که بنی اسرائیل از شهر بیرون رفتند؛ آنها هم مجهز دنبالشان حرکت کردند. قرآن می فرماید «فَلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکونَ»(شعراء/٦١) در یک نقطه ای آنقدر فاصله کم شده بود که دو گروه با چشم همدیگر را می دیدند. اصحاب به حضرت موسی علیه السلام گفتند: کار تمام شد و ما را تحویل دشمن دادی، مه که فرار می کردیم چرا اینهمه راه ما را پشت دریا آوردی.

راهی نبود یا باید تسلیم شوند یا باید در دریا و خفه شوند. همه چیز می گوید که تسلیم شوند چون یک طرف دشمن مسلح و یک طرف هم آب بود. موسی کلیم فرمود «قَالَ کلَّا إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیهْدِینِ»(شعراء/٦٢) گفت پروردگار من با من است و هدایت می کند. لشکر فرعون نزدیک شدند، خدا به موسی کلیم اجازه داد که دریا را بشکافد. کار خود حضرت بود که به اذن الله دریا را شکافت، از این تصرفات انبیاء دارند منتهی ماذون نیستند. حضرت ماذون به تصرف هستند و خیلی از کارها را با تصرف جلو می برند؛ تصرف کرد و دریا را شکافت. از دو طرف آب مثل سد ایستاد و زمین خشک شد و بنی اسرائیل رد شدند. بعد خدای متعال فرمودند: «وَاتْرُک الْبَحْرَ رَهْوًا إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ»(دخان/٢٤) دریا را رها کن و نبند. در حالیکه اگر ما باشیم می گوییم که از نظر نظامی پل را باید خراب کنی. فرعون خیال کرد دریا هم برای او امن است بنابراین در رود نیل آمدند، که دریا به هم آمد و کار تمام شد. این هم نمونه دیگری از این تقواست.

ما اگر یک جایی موظف به استقامت در مقابل دشمن هستیم، باید تکلیف خودمان را انجام بدهیم؛ بقیه اش با خدا است. خدا کار خودش را می کند. به فرموده قرآن «إِن تَنصُرُوا اللَّـهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»(محمد/7).

ممکن است سوال شود که تشخیص اینکه جامعه باید استقامت کند یا نکند این را از کجا بفهمیم و آیا این تشخیصش با ما است؟ جواب می دهیم که بین ما و خدا همیشه باید یک حجتی باشد که از طریق او مطلب تمام بشود. اگر یک موقعی امام معصوم نیست و دست ما کوتاه است و ما حجتی نداریم، خدای متعال انسانی را قرار می دهد که فهم او برای ما حجّت است؛ یعنی گرچه معصوم نیست ولی فهمش برای ما حجّت است و این فهم را به او عطا می کنند و دیگران اگر بخواهند دخالت کنند به آنها عطا نمی شود.

اینجا یک اشتباه بزرگ بزرگ اتفاق افتاده است. در حمله حلبچه صدام به مردم خودش هم رحم نکرد. آنجا شیمیایی زد و مردم خودش را هم در عرض چند دقیقه کشت. یکی از این آقایان گفت که من رفتم و حلبچه را دیدم. من رفتم دنبال اینکه کار را به صلح بکشانم. ما می گوییم که بنده خدا تو چه کاره بودی؛ مگر فهم تو حجّت است؟ وقتی امام هست فهم تو دیگر حجّت نیست و اگر دخالت کنی کار خراب می شود. آن کسی که در این شرایط به او می فهمانند که چه باید کرد که آیا باید رفت جلو یا باید برگشت این شما نیستید.

شرک؛ عامل بن بست در زندگی انسان

یک لطیفه ای را در مورد «یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا» در تفسیر گرانسنگ المیزان علامه طباطبایی فرمودند که یک معنای ظاهری دارد: انسانی که می خواست دروغ بگوید کارش حل بشود دروغ نمی گوید و خدا بدون دروغ کارش را حل می کند و به او نشان می دهد که دروغ هم نگویی یا مال حرام و شبهه ناک هم نخوری یا تسلیم دشمن هم نشوی مشکلت حل می شود و به مقصد هم می رسی. مشکلات فردی و اجتماعی هم حل می شود؛ اما معنی لطیف ترش این است که ما بن بست هایی که می بینیم به دلیل شرک خودمان است. خدا می گوید: دروغ نگو. وقتی دروغ کار تو را می خواهد حل بکند آیا آنجا دروغ مشکلت را حل می کند یا آنجا هم خدا مشکل تو را حل می کند؟

من یک موقعی رفتم یک جنسی از یک کاسبی بخرم که مشتری نداشت راه دوری رفتم تا تهیه کنم اما نداشت. به او گفتم: جوان خوب است شما چیزهایی را بیاوری اینجا ولو برایت سود ندارد ولی بندگان خدا آنقدر راه می آیند، دست خالی برنگردند؛ این را برای خدا بیاور. گفت: زندگی ام چگونه می چرخد!؟ گفتم: طیب الله، فکر می کنی این چهار تا آشغال زندگی تو را اداره می کند؛ این چه نگاهی است!؟ خدا اداره می کند اینها همه هیچ و ظاهر کار هستند.

اگر کسی خیال کرد با این دروغ گفتن مشکل حل می شود و دروغ گفت و مشکل حل شد، خیال می کند که خیلی زرنگ است با دروغ خودش مشکل را حل کرد. به ما می گویند: حتی وقتی یک لیوان آب می خورید بسم الله الرحمن الرحیم بگویید و اگر نگوید غبار شرک بر دل می نشیند و مشرک می شوی؛ چون خیال کردی این لیوان آب عطش تو را برطرف می کند. بسم الله الرحمن الرحیم بگو و با اسم خدا کارت را حل کن. حتی فرمودند اگر پایتان را روی زمین گذارد بسم الله نگویید مشرک می شوید، چون خیال می کنید زمین سفت است مشرک هستید. من خودم زیاد تجربه کردم، برف که می آید زمین یخبندان می شود انسان چهل تا آیة الکرسی از خانه تا محل کارش می خواند اما همین که برف آب می شود! کاری نمی کند؛ آیا خدا عوض شده و آن موقع خدا تو را حفظ می کرد اما الان زمین خودش کافی است؟!

بنابراین معمولاً بن بست هایی که ما می بینیم از بابت شرک است «یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا» یعنی اینکه اگر تقوا داشتید خدا شرکتان را بر می دارد و خودش را به شما نشان می دهد. نشان می دهد او همه کاره است و نه دروغ تو مشکل حل می کند و نه راست. بلکه چه دروغ بگویی و چه راست بگویی خدا مشکل را حل می کند؛ پس چرا انسان دروغ بگوید. چه تسلیم دشمن بشوی و چه تسلیم نشوی خدا مشکل را حل می کند.

علت رسیدن روزی از راههای مختلف

قسمت دوم آیه می فرماید که «مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ» به شما روزی می دهد. در روایت هست خدای متعال انسان متقی را از یک جایی تأمین می کند که فکر نمی کرد؛ چون معمولاً وقتی از یک مسیر به ما روزی می رسد مشرک می شویم. بچه همیشه شیر آب را باز می کند و آب را از شیر می خورد و خیال می کند این شیرها به او آب می دهند. کمی که بزرگ تر می شود می فهمد که نه شیر نیست، بلکه لوله هایی درون ساختمان است. کمی بزرگ تر می شود میفهمد شبکه لوله های آب به منبعی وصل است. کمی می رود جلوتر می بیند منبع هم آب ندارد بلکه از چشمه ها می آید بعد می فهمد که چشمه ها آب ندارند، باران می بارد. کمی می رود جلوتر می بیند باران هم از خودش چیزی ندارد؛ آن وقت است که «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»(یس/83)

کار دشمن کارش ایجاد رعب است. کار شیطان ترساندن است. قرآن می فرماید «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ»(بقره/268) کار شیطان تهدید کردن است. اگر ترسیدید تا آخر عمر باید بترسید؛ ولی اگر نترسی موحد می شوی. اگر برای کسب و کار یک بار دروغ گفتی دیگر تا آخر باید دروغ بگویی؛ ولی اگر دروغ نگفتی می فهمی بدون دروغ و نفاق و دورویی هم می شود زندگی کرد. بدون دشمن هم می شود به موفقیت رسید. آیا اگر ما تسلیم دشمن شدیم دشمن ما را اداره می کند یا خدا! این شرک نیست که از دشمن بترسیم یا به دشمن امیدوار باشیم؟ خدا امتحان می کند و خودش هم اداره می کند. اگر ترسیدید دیگر باید همیشه از دشمن بترسید و همیشه باید از دست دشمن بگیرید. کسی که مشرک است همیشه از سینه دنیا می دوشد. ولی وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا شیطان می خواهد ما متقی نباشیم بلکه مشرک باشیم و همیشه مشرک بمانیم.

در دانشگاه امیرکبیر درباره غرب و تمدّن غرب با دوستان صحبت کرده و نقد می کردیم ساعت کشید به یک نصف شب؛ دوستمان گفت: اگر این برق نبود ما الان چکار می کردیم؟ گفتم: شما بگو چکار می کردیم. گفت: الان خواب بودیم. گفتم: بعدش چه میشد؟ گفت: اذان بیدار می شدیم؛ ولی الان تا ساعت دو نصف شب با هم کل کل می کنیم؛ ببینید نماز ما چطور می شود.

توکل؛ سرمایه متقین

فراز دوم آیه این است که وقتی جامعه در بن بست گیر کرد، اگر طرف خدا را بگیریم «یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ» اما طرف خدا را نگیریم باید دائماً طرف شیطان باشیم. آن وقت چگونه می شود که نترسید؛ زیرا دشمن قدرتمند است و گردنه های اقتصادی انسان دست او است؛ اگر محاصره کند در نگاه او ما باید از قحطی بمیریم و دیگر نمی توانیم روی سعادت را ببنیم. بعضی ها اینطور خیال می کنند که رزق ما دست قدرت های مادی عالم است و آنها اگر تصمیم بگیرند ما می میریم.

چگونه انسان می تواند از کدخدا نترسد؟ یک راه بیشتر ندارد که قرآن می فرماید: «وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(طلاق/3) «هو» اشاره به مقام ذات است؛ یعنی تو توکل کن خود او کفایتت می کند و هیچ چیز دیگری نمی خواهد. انسان اگر متوکل به خدا شد می تواند در بن بست تمام سرمایه اش را که تقوا است حفظ بکند والا اگر توکل نکند تمام زادش را شیطان می برد. آنوقت عریان است؛ اما به فرموده قرآن «وَ لِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ»(اعراف/26) اگر یک موقع انسان در خواب دید عریان است بداند جایی بی تقوایی کرده است. چگونه تقوی داشته باشیم؟ کسی که توکل به خدا می کند خدا اداره اش می کند. بنابراین تنها راه تقوی در سختی ها توکل است.

معنای توکل را از حضرت سوال کردند. حضرت فرمود: «أَنْ لَا تَخَافَ مَعَ اللَّهِ شَيْئا»(2) متوکل کسی است که هر کجا هست و هر کجا پا می گذارد نمی ترسد. خدا می گوید دست به این مال حرام نزن نمی ترسد و دست نمی زند چون از آن به بعد هیچ چیز به او مربوط نیست؛ خدا می گوید چشمت را ببند، می بنند؛ خدا می فرماید سحر بلند شو، نمی ترسد و بلند می شود، و نمی گوید که خوابم چه می شود؛ درسم چه می شود. تو خیال می کنی چرت زدن در رختخواب خستگی تو را می برد. بلکه این خدا است که حتی خستگی را هم از بین می برد. توکل یعنی آن جایی که خدا می گوید بایست بایستد و نگوید که مثلاً جمعیت و امکانات دشمن اینقدر است و برای ما اینقدر است. این محاسبات در آنجایی که تکلیف می آید، بی معنا است. اگر کسی با خدا بود می تواند تقوی را رعایت بکند اما اگر به خدا توکل نکرد، نمی شود تقوی داشت. سرمایه متّقین توکل است. اگر به خدا اعتماد کردیم می توانیم متقی باشیم والا نمی شود متقی باشیم.

روایت لطیفی در بحار من دیدم که نبی گرامی اسلام از جبرئیل در مورد توکل سوال کردند: «وَ مَا التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ وَ لَا يُعْطِي وَ لَا يَمْنَعُ وَ اسْتِعْمَالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يَطْمَعْ فِي أَحَدٍ سِوَى اللَّهِ فَهَذَا هُوَ التَّوَكُّل»(3)؛ مخلوق نه می تواند ضرر بزند و نه می تواند نفع برساند؛ نه چیزی به انسان می دهد و نه چیزی می تواند از انسان بگیرد. اینها از تعالیم توحیدی قرآن است.

قرآن هم می فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ»(حج/٧٣). همه اینهایی که شما به آنها تکیه می کنید با هم یک پشه نمی توانند خلق کنند. چطور می خواهی که چیزی به تو بدهد. همه چیز را خدا خلق می کند. آنقدر ناتوان هستند که حتی اگر یک پشه از آنها چیزی بگیرد نمی توانند پس بگیرند چطور می توانند که خطری از تو دفع بکنند.

در آن حدیث هم جبرئیل عرض کردند که توکل این است که بدانید مخلوق نه نفعی می تواند برساند و نه ضرری؛ نه چیزی می دهد و نه می تواند منع کند. باید از مخلوق ها مأیوس بشوی و تا انسان مایوس نیست متوکل هم نیست. متوکل چون می داند که غیر خدا ضرر نمی رساند و کاری نمی تواند بکند، به کسی دل نمی بندد و در غیر خدا طمع نمی کند و برای غیر خدا کار نمی کند. توکل یعنی بدانی غیر خدا کاره ای نیست؛ پس نه به غیر خدا دل ببندی و نه از او بترسی و نه برای او کار کنی و نه از او طمع داشته باشی.

فراز بعدی آن آیه به ما می فرماید که چگونه می شود متوکل بشویم. «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْرًا»(طلاق/3) خدای متعال کارش را به نتیجه می رساند و برای هر چیزی قدری قرار داده است؛ زیرا مقدرات دست خدا است. اگر انسان این را فهمید می تواند به خدا توکل کند و الا توکل کردن مشکل است. باید بفهمد که تقدیرات عالم در دست او است نه خدا در دست تقدیرات. انسان اگر خیال کرد که خدا هم محدودیت هایی دارد و دستش بسته است، نمی تواند به خدا توکل کند؛ اما اگر فهمید که همه مقدراتی که در عالم می گذرد دست خدا است و آنجا که برای ما بن بست است برای او بن بست نیست و او می تواند همه چیز را بهم بزند، چنین انسانی می تواند تکیه کند. برای خدای متعال کویر و دریا فرقی نمی کند و در کویر هم می تواند انسان را سیراب بکند همانطور که وسط دریا هم ممکن است انسان از تشنگی بمیرد. اگر کسی این را فهمید که امور دست خدا است، نه اینکه خدا دست امور است، می تواند به خدا توکل بکند.

آن چیزی که در کارهای بزرگ ما به آن محتاج هستیم توکل است. قرآن می فرماید: «وَ عَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(آل عمران/122) انبیاء وقتی کار سخت می شد، می گفتند که ما در مرحله سخت فقط توکلمان به خدا است. در داستان انبیاء آن جایی که کار سخت است خدا می گوید: «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ»(فرقان/58)؛ یعنی توکل کن.

این امر هم در تقوای فردی هم در تقوای جمعی است. جامعه اگر بخواهد متقی باشد و مسیر خدا را برود و از خدا فاصله نگیرد، باید متوکل علی الله باشد. با توکل به خدای متعال بایستد تا مشکلات حل شود. آنهایی که اهل توکل نیستند زود می خواهند مسیر را به یک طرف دیگری ببرند؛ در حالیکه هیچ چیز هم حل نمی شود. مطمئن باشید آن چیزی که مشکل انسان را حل می کند به فرموده خدای متعال موحد بودن است؛ یعنی از دست او بگیرید نه از دست دیگران؛ چون دیگران کاره ای نیستند این صورت امتحان و صورت ظاهری عالم است. خدای متعال عالم را اینطور قرار داده که ما را امتحان کند. خدی متعال برای سیراب کردن ما محتاج به ابر نیست. ابر تحت فرمان خدا است نه اینکه اراده خدا تحت فرمان ابر باشد، قرآن می فرماید «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»(یس/82) خدای متعال اگر اراده کند بدون ابر هم می تواند سیراب کند چنانچه با ابر هم می تواند. خدای متعال برای سیر کردن ما احتیاج به زمین و گندم و اینهـا ندارد؛ مگر در بهشت این چیزها هستند؟ خدای متعال برای اینکه ما را نورانی بکند محتاج به خورشید نیست. همه اینهـا ابزار او است که او تقدیر کرده است. اگر انسان یا جامعه این را فهمید، می تواند توکل کند و می تواند تقوی داشته باشد.

استقامت در سختی نتیجه تقوای الهی

هر وقت کار سخت شد بدانید همان جا خیر هست. امتحان وقتی سخت می شود، گنج همان جا است. خدای متعال می فرماید «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»(اعراف/201) کسانی که از قبل با خدا تقوی را رعایت کردند و متقی بودند وقتی گردان شیطان سراغ آنها می آید، متذکر می شوند و به بصیرت می رسند. آن شبی که شیطان مرتب به پای انسان می پیچد که بیدار نشود، می فهمد اتفاقاً همین شب باید بیدار بشود. آن جایی که شیطان به پای انسان می پیچد می گوید آبروی مومن را بریز، می فهمد که همین جا نباید غیبت کند، بعداً به نتیجه می رسد. این تقوی کار انسان را حل می کند. آن جایی که کار سخت می شود و انسان می بیند مثلاً اگر بخواهد پای خدا بایستد و تسلیم دشمن نشود باید خیلی سختی تحمل کند، اتفاقاً خیر همین جا است و اگر این گردنه را گذراند کار حل می شود. متّقین اینطور هستند.

برای بعضی ها شیطان یک نسیم می فرستد. داستانی هست در احوالات شیخ انصاری نقل کردند که همسرشان وضع حمل داشتند و قابله ای که آمده بود گفته بود که روغن زرد برای ایشان بخرید. ایشان رفته بود و یک مختصری از سهم امام و بیت المال برداشته بود، در راه به خود می گوید که آیا همه طلبه هایی که الان در نجف درس می خوانند چنین امکانی دارند؟ در نتیجه برگشت و پول را سر جایش گذاشت؛ اما بعد از یک راه دیگری مساله را حل کرده بود. یک کسی خواب دیده بود که شیطان می رود و زنجیرهای مختلف و متفاوتی را دارد. یک زنجیر خیلی قطوری هم پاره شده بود. از زنجیرهای مختلف سوال کرد و پرسید: اینها برای کیست؟ شیطان گفت که هر کدام برای کیست. بعد گفت زنجیر شیخ انصاری را از نه ماه قبل پیچیده و تابیده و محکم کرده بودم اما با یک تکان پاره کرد.

شیطان یک جایی کار را سخت می کند و از همان جا هم دنبال یک عده ای که می آید و گردباد ایجاد می کند. قرآن می فرماید: متّقین وقتی گردباد طائفه شیطان مسشان می کند، متذکر می شوند و به بصیرت می رسند و بجای اینکه اشتباه کنند و به غفلت بیافتند، هشیارتر می شوند.

خدا رحمت کند استاد ما مثال می زد و می گفت که شما اگر بشقاب عتیقه ای روی طاقچه داشته باشید و عتیقه فروشی بیاید و بگوید: این را می فروشید، می فهمید که این را باید از روی طاقچه بر دارید زیرا این عتیقه است. دومین عتیقه فروش بیاید و درخواست کند، آن بشقاب را پنهان می کنید و می گویید این حتما یک چیز فوق العاده ای است. انگشتری که دستتان است اگر دو تا عتیقه فروش آمدند و گفتند انگشتر را چند می فروشی، می فهمی در نگین این انگشتر چیزی است. متّقین هم اینطور هستند، یعنی وقتی شیطان فشار می آورد او می فهمد یک خبری است و حواسش را جمع می کند و می داند که وقتی کار سخت می شود خیر همان جا است.

این تقوا و توکل ما فقط خودمان را نجات می دهد؛ ولی وقتی ولی جامعه توکل می کند، یک جامعه نجات پیدا می کند. ابراهیم خلیل وقتی توکل می کند و در آتش می رود، یک امت موحد می شوند.

ایام شهادت حضرت زهرا است، من یک جمله بگویم. این نمرودهای امت حضرت آتشی به پا کرده بودند که همه را می سوزاند و شک نکنید که حتی یک موحد و یک مومن مسلم باقی نمی ماند. حضرت زهرا سلام الله علیها توکل به خدا کرد و وسط آن آتش رفت و آتش را خاموش کرد تا ما ان شاء الله به سلامت عبور کنیم. این را منظور نظر داشته باشید. حقیقتاً همینطور است که ایشان با نور خودش آن ظلمات را محو کرد گرچه که خیلی کار سختی بود. السلام علیک یا فاطمه الزهرا....

پی نوشت ها:

(1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏67، ص: 281

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 57

(3) معاني الأخبار، النص، ص: 261