نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 29 فروردين 1398 - Thu, 18 Apr 2019

مصاحبه در راستای بیداری اسلامی / اسلام غرب گرا و سلفی گری در مقابل جریان اسلام ناب

آنچه پيش رو داريد متن مصاحبه آقاي وحيد يامين پور با جناب آیت الله سيد محمد مهدي ميرباقري است که به تاریخ 17 آبان ماه سال 94 انجام شده است. ایشان در این بحث که پیرامون بیداری اسلامی است در مورد بحث جریان اسلام و انقلاب و نقش آن در فضای منطقه و دو جریان شرق و غرب گفتگو شده است. از نکاتی که در این بحث هست تحلیل جریان اسلام غرب گرا و سلفی گری در جریان تطور تاریخی و مسئله آخرالزمان است که این درگیری اسلام ناب را به خلوص می رساند.

شيوه تحليل بيداري اسلامي

سوال: من بيش از 15 سال است که مباحث شما را دنبال مي کنم و خيلي هم استفاده بردم؛ يکي از ويژگي هاي بارز مباحث حضرتعالي انسجام و ارتباط ارگانيک اجزاي مباحث به هم است. يعني کسي که مدتي با شما آشنا باشد به اين قدرت دست پيدا مي کند که در حوزه هاي ديگر ورود کند و از همان چارچوب نظري، توليدات فکري داشته باشد.

در مورد مباحث منطقه از بدو اتفاقاتي که به اسم بيداري اسلامي و بهار عربي آغاز شد و به نظر مي رسد که هم منطقه و هم جهان اسلام و هم دنيا را در مسير جديدي گذاشت تصور اينکه اين تغييرات به اين سرعت به وقوع بپيوندند از قبل نبود. اين نياز به تحليل دارد؛ تحليل هاي موجود هم به نظر مي رسد که قدرت اقناعي ندارد ويا از تحولات عقب افتاده است؛ يعني سرعت اين تحولات آنقدر زياد است که تحليل ها به پاي آن نمي رسد ما نياز به يک تحليلي جامع تر و آينده نگرانه تر داريم؛ که هم متکي به شرايطي که دنيا به لحاظ شرايط بين المللي و فرهنگي دارد و هم مستند به نگرش ديني باشد؛ حال من از اين سوال آغاز مي کنم.

از زماني که آن اتفاق در تونس و مصر و ليبي افتاد و اين جريان پا گرفت و در کشورهاي ديگر نشت کرد دو ايده جدي در عرصه سياستمداران و سياست سازان شکل گرفت؛ يکي اين که اين يک فرآيند طبيعي تاريخي و ناشي از گرايش هاي اسلام گرايانه است. اما ايده ديگر ايده توطئه محورانه بود؛ يعني بحث اين بود که اين طرحي از پيش تعيين شده است و سلسله جنباني دارد و با اين اتفاق يک دست پيشي را گرفتند که پس نيفتند. اين دو نگاه جدي در مقابل هم بودند و مي گفتند که ثمره کل اين تحولات به جيب عالم غرب و آمريکا خواهد رفت.

به نظر مي رسد که ايده دوم طي اين زمان بيشتر محقق شده است؛ البته بعضي ها هم آن زمان علاقه مند بودند که آن را به عنوان نزاعي بين نگاه مقام معظم رهبري و دولت مطرح کنند؛ منتها اين را هم مي فهميم که وقتي حضرت آقا بحثي را مطرح مي کنند از نگاه تدبير امور و جهت دهي به تحولات است و نه از منظر تحليل اصل واقعه. مي گويند که ما تحليل خودمان را بر اين مي گذاريم که مساله بيداري اسلامي است و به اين اصل اسلام گرايانه شيب مي دهيم که تحولات مديريت شود؛ و در واقع براي مديريت صحنه است؛ يعني مساله خيلي ثبوتي نيست؛ مساله ما تحليل اصل ماجرا است که اين واقعا فرآيند بود يا پروژه يا پروسه بود ؟ واينکه پروژه بودن يا پروسه بودن آن چقدر سهم دارد؟

اين را از حيث تحرکات عالم غرب و از حيث تکيه به مباني ديني خودمان مي خواهيم ادراک کنيم؛ با اين اشاره که شما استاد اين امر هستيد که از تحليل جمهوري اسلامي بعضي ها به يک تحليل سکولار مدرنيزاسيون دهه40 يا50 ارجاع مي دادند. عين همان تحليل را دارند به منطقه مي آوردند و در واقع همان نظريه ها با تطور خاصي مطرح مي کنند؛ اينها يک دسته از نظرات است؛ حالا با اين مقدمه سوال اصلي اين بود که اين پروسه است يا پروژه و در مقايسه با سياست هاي عالم غرب چطور بايد اين را ادراک کنيم؟

جواب: بسم الله الرحمن الرحيم اگر بحث را کمي عقب تر ببريم و خود انقلاب اسلامي را تحليل کنيم، مي توان اين دو نظريه را رديابي کرد که واقعا انقلاب اسلامي يک حقيقت باطني است که در مقابله با جريان تجدد و توسعه تجدد در جهان اتفاق افتاده است؟ و يا خير، پديده اي است که خودش در فرآيند مدرن سازي جهان به طور طبيعي بايد اتفاق بيافتد و به مدرن سازي جهان کمک کند؛ چون در مدرن سازي جهان شما ناچار بايد از ايدئولوژي هاي رقيب عبور کنيد.

و من وقتي مي گويم ايدئولوژي مقصودم ايده هاي اساسي است که براي بشريت و آينده بشريت ارائه مي شود که همه حيات بر محور آنها شکل مي گيرد؛ مفاهيم سطحي ايدئولوژي مقصود من نيست؛ مقصود چيزي است که جنگ تاريخي حق و باطل بر محور آن شکل مي گيرد هر کدام ناچار بايد بر ايدئولوژي هاي رقيب مسلط شوند و آنها را در خود منحل کنند؛ حتي فرض کنيد اگر اين ايده اي که الان نسبت به آينده انقلاب اسلامي دنبال مي کنند که نفوذ تکنو کراسي است؛ يعني بتوانند از طريق تکنوکرات ها نفوذ کنند و بتوانند نقطه محوري و کانوني انقلاب اسلامي که جمهوري اسلامي است را تبديل به رقيب خودش کنند، و فرض کنيد که اگر برجام به اين منتهي شود که طيف موافق با غرب سر کار بيايند (موافق نه به معناي وابسته سياسي، بلکه موافق با تکنوکراسي به مفهوم دقيق خودش که ارزش ها و آرمان هاي ديني را شعار مي دانند و واقعيت معطوف به آرمان را نمي توانند بفهمند و واقعيت را منفک از آرمان تحليل مي کنند) و غرب هم با اينها همکاري کند و در دو دهه آينده مثلا ايران به يک نقطه کانوني قدرت در منطقه تبديل شود؛ (منتها يک کشور توسعه يافته به مفهوم غربي شود؛ يعني کاري که آنها در سال 24 با هيات مشاوران هارواردي در ايران برنامه ريزي براي توسعه را شروع کردند اما موفق نشدند، فرض کنيد موفق شوند اين بار بر بال انقلاب اسلامي سوار شوند و اين کار را بکنند.) آن وقت اين نظريه تاييد خواهد شد که اصل انقلاب اسلامي هم در متن واقع يک جرياني در مسير مدرنيزاسيون بوده است؛ ولو اينکه خود غرب هم آن را رقم نزده باشد؛ ولي در تعامل بين يک ايدئولوژي برتر و مسلط و يک ايدئولوژي ضعيف سر انجام کار به اينجا رسيد.

يعني لازم نيست که تحليل آنها اين باشد که غربي ها انقلاب اسلامي ما را مستقيم مديريت مي کنند؛ بلکه جرياني در متن جامعه انساني بود که مکتبي ضد تئوري غرب داشت و فعال شد؛ اما غربي ها آرام آرام در يک فرآيند تاريخي اين آتشفشان را مهار کردند و نقطه کانوني آتشفشان را به نفع خودشان مصادره کردند. به اين معنا که خود اين تعارض هم مي تواند ريشه اش در مدرنيزاسيون به مفهوم عام آن باشد؛ يعني در جريان ايجاد دهکده واحد جهاني يک مواجهه اي از باطن تمدن اسلامي با تمدن غرب ايجاد شد و به نفع تمدن غرب تمام شد؛ پس اين جريان هم در نهايت مي تواند جرياني مستند به مدرن سازي باشد.

دقيقا انقلاب هاي منطقه هم همينطور هستند؛ فرض کنيد اگر يک مقدار انقلاب اسلامي را عقب تر ببريد که خيلي هم آسان نيست مثلا به قبل از ملي شدن نفت ببريد و همه اينها را جزو اجزا اين حرکت بگيريد. يک دوره اي آمريکا موفق شده است که بر همين موج سوار شود و اتفاقا با استفاده از اين موج، مسير توسعه در ايران را هموار کند؛ شما اين را چطور تحليل مي کنيد؟ ممکن است بگوييد که در چالش بين غرب و اسلام، غرب پيروز شده است و اين ناشي از اين چالش است؛ حالا اگر فرض کنيد که نسبت به مسائل و حوادث منطقه اي هم ما تحليلمان اين باشد که بالاخره يک چالش جدي بين تمدن غرب و اسلام است نمي توانيد اين جنگ را ناديده بگيريد. بايد غلبه بر تمدن اسلامي را تئوريزه کنند و يکي از اتفاقاتي که مي افتد اين است که تعارض بين دنياي غرب و اسلام تا انحلال فرهنگ دنياي اسلام در فرهنگ غرب از بستر جنگ ها و درگيري هايي هم عبور مي کند که اين درگيري را آنها مستقيما ايجاد نمي کنند؛ ولي وقتي موج سنگين به سمت دنياي اسلامي مي آيد تبديل به انفجار اجتماعي مي شود و اين انفجارها هم آرام آرام به نفع تجدد حل مي شود.

اگر شما يک چنين تحليلي را داشته باشيد صواب است که بگوييد که اين ها پديده هايي است که ناشي از جريان مدرن سازي جهان است؟ يعني واقعا اگر آن اتفاق نمي افتاد، اين اتفاقات هم شکل نمي گرفت؛ پس به اين معنا يک تحليل ممکن است بخواهد همه اين حوادث را به مواجهه غرب و اسلام منتهي کند. و بخواهد تاثير اين مواجهه را تحليل کند و بگويد که اين اثر به حرکت هاي اجتماعي عظيم تبديل مي شود و اين امواج اجتماعي در جريان دهکده جهاني مهار مي شوند و به نفع جريان تجدد مصادره مي شوند؛ اين يک تحليل است.

تحليل ديگر اين است که بگوييم که آنها آمدند و حرکت هايي را مديريت کردند؛ نه اينکه اين درگيري به يک موج اجتماعي تبديل شده است و اين موج را آنها مديريت و مهار مي کنند؛ نه اينطور نيست. اصلا آمدند مديريت بکنند و اين حوادث اجتماعي را ايجاد کردند که بعد از آن حوادث اجتماعي را به نفع خودشان براي کنترل امواج اسلام خواهي هدايت و مديريت کنند؛ امّا مقابل اين ها تحليل ديگري وجود دارد که خير، اين ها يک لايه هايي از امواج معنويت خواهي است که به هيچ وجه در دنياخواهي منحل نمي شود.

بيداري اسلامي ثمره معنويت خواهي انقلاب اسلامي

يعني خداپرستي در دنيا پرستي منحل نمي شود؛ يعني فرض کنيد اگر فرعون هم بر جامعه اي حاکم باشد آن فطرت توحيدي، در فرعون پرستي و بت پرستي منحل نمي شود؛ فرق نمي کند که بت پرستي شکل قديمي و يا شکل جديد اش باشد.

بنابر اين مذهب خدا خواهي چيزي نيست که در دنيا خواهي منحل شود؛ فرض کنيد آن تحليلي که بعضي مواقع آنها مي کنند که مثلا گرايش به غيب و ايمان يک گرايش ناشي از سرخوردگي هاي نيازمندي مادي انسان است. شما اگر بتوانيد فرآيندي را تعريف کنيد که اين نيازها فعال و ارضا شوند ناخوداگاه خدا پرستي از بين خواهد رفت؛ خب اين تحليل غلط است؛ اگر شما واقعا خداپرستي را آن هم در شکل اجتماعي آن يک امر واقعي بدانيد که بشر مي خواهد هم در عرصه حيات فردي و هم در عرصه حيات اجتماعي موحد باشد و طبيعتا يک جريان شيطان پرستي و دنيا پرستي هم هست که مي خواهد که همه عرصه ها را به نفع نفس، شيطنت و دنيا تمام کند، خب اين واقعا مي تواند مبدا پيدايش گرايشات به خدا يا مبدا پيدايش تحرکاتي که ناشي از ايمان است باشد.

يا نه، اين خودش يک موج جدي در جهان است و اين موج جدي سر برداشته است و آنها با بحران مواجه هستند؛ البته بعد از اينکه اين ظهور پيدا کرد آنها در مديريتش تلاش مي کنند کما اينکه به هيچ وجه ما نمي توانيم اصل انقلاب اسلامي را به غرب نسبت بدهيم. مثلا بگويند انقلاب اسلامي سزارين کردن مدرنيزاسيون است؛ خب اين درست نيست که فرضا اين فرزند زود متولد شد و نتيجه اش انقلاب اسلامي شد؛ شتاب و عجله نيست؛ بلکه يک واقعه حقيقي در متن جامعه اسلامي و به خصوص در متن دنيايي است که معتقد به مکتب تشيع و مکتب اهل بيت(ع) و تحت تاثير واقعه عاشوراست.

يک موج حقيقي از اعماق جامعه ايماني است که اين موج يک حرکت عظيم اجتماعي در يک نقطه تاريخي خاص شده است و امواج اين حرکت عظيم جامعه جهاني از جمله خدا خواهي و معنويت گرايي در منطقه را تحت تاثير قرار داده است.

حال ممکن است شما بگوييد که بشر ذاتا دموکراسي مي خواهد و اين دموکراسي خواهي تبديل به انقلاب هاي منطقه اي شده است و يا لااقل اگر دموکراسي خواه نيست و به دنبال ليبراليسم در شکل اجتماعي و فردي آن نيست، تربيت غرب يک انسان هايي را پرورش داده است که دنبال آزادي و دموکراسي هستند. و اين انقلاب ها در عمق جانشان وجود دارد و دنبال تحقق اين ايدئولوژي هستند و در قالب مذهبي ظهور مي کنند؛ اگر اينگونه تحليل کنيد بله، مي توان گفت اين انقلاب ها انقلاب هايي ناشي از حرکت غرب هستند هر چند صورت مذهبي داشتند.

اسلام سلفي راه حل مقابله با بيداري اسلامي

سوال: واقعياتي وجود دارد که مساله را چند بعدي مي کند؛ شما ببينيد تحرکي که ايجاد شد در مصر و ليبي به نفع سلفي گري است؛ در بحرين و يمن به نفع اسلام شيعه است يعني درواقع شما دو نوع ظهور مي بينيد ولي اشتراک کجاست؟ اشتراک مبارزه عليه ناکارآمدي دولت ها و آزادي خواهي يا آن چيزي که تعبير مي کنند دموکراسي خواهي است؛ يعني وجه شبه تحولات عالم شيعه و سني اين است.

جواب: آيا هيچ وجه مشترکي که هر دو نوع دنبال تحقق اسلام باشند در اينها نيست؛ بياييد يک مقداري عميق تر شويم؛ من انقلاب اسلامي را نسبت به اينها اصل مي دانم؛ اينها يک حرکت فرعي در تداوم انقلاب اسلامي است.

اگر شما دو قطبي جهان را تقريبا نيم قرن قبل ببينيد يک دو قطبي بين مارکسيسم و سرمايه داري بود؛ اين دو قطبي بعد از انقلاب اسلامي تبديل به دو قطبي اسلام و تمدن غرب شد؛ يعني هر دو بلوک در يک طرف قرار گرفتند و امام(ره) با شجاعت به آنها حمله مي کرد. مثلث سرمايه داري، کمونيسم و صهيونيزم در يک سمت و انقلاب اسلامي را در يک سمت قرار دادند و اين تقابل واقع شد و بعد از فروپاشي شوروي واضح شد؛ فروپاشي شوروي هم ناشي از همين تحرک اسلامي بود. اين فروپاشي فقط مستند به جنگ سرد نيست.

بعد از پيروزي انقلاب دو قطبي اسلام و ليبرال دموکراسي شد؛ حالا اينکه هانتينگتون هشت تمدن را مطرح مي کند خودش هم مي داند که مزاح است؛ تمدن کنفسيوس هيچ وقت تبديل به يک جنبش اجتماعي عظيم نخواهد شد و در بقيه تمدن ها اين چالشي که بين دنياي اسلام و غرب افتاد وجود ندارد.

موج دوم تقابل اسلام و غرب است؛ اسلام و ليبرال دموکراسي که ايدئولوژي غالب در جريان تجدد است؛ موج سوم اين است که اسلام ناب يک طرف و غرب و اسلام آمريکايي هم طرف ديگر است؛ يعني موج سوم دو قطبي اين حرکت است.

پس موج اول تقابل مارکسيسم و سرمايه داري است و به نظر آنها مي آمد که مساله فرهنگ و مذهب حل شده است؛ در زماني که احساس مي کند که غرب ايران را به دروازه هاي تمدن رسانده است، انقلاب اسلامي اتفاق مي افتد و موازنه را تغيير مي دهد و به درگيري اسلام و غرب تبديل مي شود. و در نهايت به درگيري اسلام و ليبرال دموکراسي مي انجامد. و موج سوم اين است که به نزاع بين اسلام و سرمايه داري به ضميمه اسلام آمريکايي تبديل مي شود.

البته اسلام آمريکايي دو قرائت از اسلام است؛ يکي قرائت خشن و سلفي و يکي هم قرائت سازشکار که توسعه غربي به مفهوم غربي اش را مي پذيرد و مي خواهد يک رنگ و لعاب اسلامي به توسعه بزند؛ اين دو جريان مقابل جريان اسلام خواهي شکل خواهند گرفت و به نفع جريان تجدد هستند.

غرب بعد از اشغال لانه جاسوسي با عربستان به توافق رسيد و گسترش اسلام سلفي را در جهان به کمک عربستان مديريت کردند و طالبان را در پاکستان و حکومت طالبان را در افغانستان شکل دادند؛ بعد القاعده را شکل دادند و بعد از آن داعش و ساير حرکات تروريستي را از اين قسم به وجود آوردند؛ آيا اينها يک بسترهايي را در بين مسلمانان (نه در اسلام) داشته اند يا خير؟ اين بستر ها بود و اما خاموش بود و اينها آمدند آنها را فعال کردند. و در آينده تاريخ هم اينها فعال خواهند شد. حوادث قرب ظهور عمدتا حوادث درگيري بر محور مکتب اهل بيت(ع) و مکتب آل ابي سفيان است.

سوال: يک ادعا اين است که پروژه غربي با حداکثر قدرت در حال پيش روي است؛ تکنوکرات ها در داخل اين حرف را مي زنند و ايدئولوژيست هاي غرب هم که همين را مي گويند و اين ادعايي است که مطرح مي کنند.

جواب: اين ادعا را قبل از انقلاب هم داشتند مثلا مي گفتند که دوران مذهب تمام شده است؛ دين مربوط به مرحله اي از تاريخ بود که از آن عبور کرديم.

سوال: از يک طرف شما يک واقعيت بيروني به نام داعش و اسلام سلفي را داريد و بپذيريم که اين يک موجوديت برساخته و مديريت شده است و براي آن پول خرج شده است؛ ولي علي الظاهر خودش يک موجوديت و سابقه تاريخي اي دارد که به اين راحتي ها نمي توان آن را از پا در آورد. به نظر مي رسد که غرب و وهابيت سياسي در عربستان از پا گرفتن و بيشتر اجتماعي شدن اين جريان دچار هراس شده است؛ چرا؟ چون اين فقط يک مساله مديريت شده نيست؛ يعني فقط با پول ايجاد نشده است و با قطع پول هم از بين نمي رود. در واقع سوال من اين است که اين مساله را ايدئولوژي غربي چطور حل مي کند؟ چون از يک طرف مي گويد که دنيا به سمت غربي شدن است و از يک طرف ديگر يک اسلام داعشي- سلفي اينطور دارد در منطقه با يک حالت انفجاري عمل مي کند.

جواب: اتفاقا اگر اين بود به نفع غربي سازي جهان بود؛ چون شما اگر براي عبور دادن وجدان بشري و ايجاد ارتقا وجدان از اين خشونت استفاده کنيد و جامعه را از يک چنين قرائتي از دين عبور دهيد . اين که خيلي خوب است.

دو قرائت از اسلام در فرآيند مدرن سازي حتماً به نفع غرب منحل مي شود؛ يکي اسلام خشن؛ چطور؟ به خاطر اينکه از طريق اجراي خشونت ارتقا وجدان ايجاد مي کند؛ مردم از اين اسلام عبور مي کنند؛ اين اسلام مورد پسند نخواهد بود؛ چون طرف ديگر اسلام فطرت است؛ اين چيزي نيست که فطرت انسان ها را جذب کند.

نوع ديگري اسلام آمريکايي که قبلا در مالزي و بعد در ترکيه مدل سازي شد اسلام ليبرال است؛ غرب از و اين هم از آن عبور مي کند. يعني غرب اينها را منحل مي کند؛ دومي که اصلا در عرض غرب چيزي نيست؛ همان مدلي است که غرب براي دنياي اسلام پيشنهاد مي دهد. اولي هم قرائتي است که غرب به راحتي مي تواند از آن عبور کند يعني ايدئولوژي غرب در حرکت تاريخي خودش ظرفيت عبور از قرائت سلفي از اسلام را دارد.

طرح اسلام ناب مقابله امام(ره) با نقشه آمريکا

اما اسلام با قرائت ناب مي ماند و اين واقعيتي است که غرب ظرفيت عبور از آن را ندارد؛ غرب مي خواهد به کمک آن دو قرائت اين قرائت را از بين ببرد. اين که صريحا مي گويند که ما بايد دنياي اسلام را مخير کنيم که به قرائت خشن و قرائت سازش کارانه از اسلام، يعني همين؛ يعني نگذاريم که قرائت سوم که امام از آن به عنوان اسلام ناب نام مي بردند، فعال شود. زمان امام (رض) آغاز اين فرايند بود. امام زود استشمام کردند و اصطلاح اسلام ناب و اسلام آمريکايي را بر همين تفکيک مطرح کردند؛ براي اينکه رنگ مذهبي نگيرد؛ چون مي دانيد که اسلام سلفي اسلام نفاق است؛ اسلام نفاق و کفر با هم به يک جا مي رسند؛ نفاق بيشتر در خدمت کفر است تا اينکه در خدمت اسلام باشد.

اينکه امام اسلام آمريکايي را مطرح مي کنند نکته اش اين است که الان مديريت أهواء به دست آمريکا است و طبيعتا اينها را مديريت مي کند؛ پس اين دو قرائت انحرافي از اسلام يک واقعيتي است که در دنياي اسلام وجود دارد. يک قرائت ديگر هم وجود دارد که نام آن اسلام ناب و مبدأ انقلاب اسلامي است؛ حال وقتي اين قرائت اسلام ناب مي خواهد گسترش پيدا کند؛ ابتدا حرکتي اسلامي مقابل غرب است؛ بعد يک تجزيه در غرب اتفاق مي افتد که تحرک اسلامي مقابل ليبرال دموکراسي مي شود. بعد يک تجزيه در دنياي اسلام اتفاق مي افتد؛ بنابر اين اسلام ناب يک طرف قرار مي گيرد و آن دو قرائت از اسلام و غرب در طرف ديگر قرار مي گيرند؛ الان همين اتفاق در منطقه افتاده است؛ آن دو قرائت اول گرچه که مولد اوليه آن غرب نبوده است ولي در مسير پيشرفتشان با غرب همراه شدند و الان هم فعاليت هاي منطقه اي نيابتي از تمدن غرب دارند؛ هم جريان ترکيه و مجموعه اقمارش که از جمله اصلاح طلبان داخلي ما هم در قرائت ديني شان جزو اقمار ترکيه به حساب مي آيند؛ در نشريه شان – مهرنامه- از همين قرائت دفاع مي کردند.

و آن طرف هم قرائت سلفي از اسلام که هر دو به نيابت از غرب در منطقه فعاليت مي کنند؛ لذا امام به همين دليلي از آن تعبير به اسلام آمريکايي مي کنند؛ يعني آن مسلماني و قرائتي از اسلام که مي تواند تحت مديريت کفر و استکبار قرار بگيرد.

سوال: الان جريان هاي اصلي جامعه مسلمانان اهل تسنن تقريبا بين يک اسلام غرب گرا و يک اسلام سلفي تقسيم شده اند.

جواب: مسلمان شيعه چطور؟ اين قرائت خشن در آن نيست. اينجا دو قرائت فعال است؛ يکي قرائت اسلام سازش کار، اسلامي که توسعه محور است و با توسعه به مفهوم غربي اش کنار مي آيد و ديگري اسلام ناب که ايده تمدن اسلامي دارد؛ حال در دنياي اسلام در نهايت بايد خط اين دو اسلام تجزيه شود. حتي در اهل تسنن، اسلامي که قرائتش سازش کارانه و يا قرائت خشن است از اسلامي که قرائتش انقلابي و ناب است جدا شود؛ اگر شما بتوانيد قرائت سوم را که اسلام ناب است در همه دنياي اسلام نفوذ دهيد ابتدا اسلام ناب سياسي و بعد هم فکري شکل خواهد گرفت و موج جامعه اسلامي هم به همين سمت است.

سوال: اين تحولات بيداري اسلامي يا بهار عربي اين دو جريان را رو آورد. جریان دیگری در کار هست؟ نسبتش با انقلاب چیست؟

جواب: يک جريان باطني تري در درون همان دنياي تسنن شکل گرفت. یعنی از درون این دو مدل، مدل دیگری پدید آمده است. آن مدل اين است که جريانات ابتدا به اسلام ناب سياسي تبديل ميشوند و بعد گرايش فرهنگي و عقيدتي به اسلام ناب پيدا ميکنند.

این جریان نشانه هایش هم آشکار شده است. نشانه زکزاکي است؛ چند پيرو اسلام ناب در آن منطقه داشتيم؟ چرا برخورد خشن مي کنند؟ آنجا کار خاصي که نکرده بودند؛ يک راهپيمايي اربعين بود؛ چه اتفاقي در اين راهپيمايي مي افتد که اينها احساس خطر مي کنند و با آن برخورد مي کنند؟ يعني دموکراسي را بر عليه اسلام ناب زير پا مي گذارند.

يعني غرب تلاش مي کند که در جنگ بين اسلام و غرب، اسلام خشن و يا اسلام سازش کار را طرح کند زيرا يکي که عملا منحل است و ديگري هم واقعا وجدان بشري از آن عبور مي کند و اسلام هراسي ايجاد مي کند. در طرح آنها اسلامي که حرف دارد اسلام خشن است و آن اسلام هم که حرف جديدي ندارد سازش کار است؛ ولي اين اسلام هراسي به هراس از قرائت سلفي از اسلام تبديل مي شود. آن اسلام آمريکايي هم که قرائت ترکيه است چهره باطني اش در اين درگيري ها رو مي شود.

روزي که اردوغان آمد و آن حرکت اسلامي را انجام داد واضح بود که ظاهر سازي است. همين که سازش کاران داخلي هم از آنها حمايت مي کردند معلوم بود که حرکت آمريکائي است. يک بدل سازي براي انقلاب اسلامي بود و چون انقلاب اسلامي مقاومت کرد توانست از آن بدل عبور کند و الان هم دارد عبور کامل است.

ابتلائات، منشأ شفافيت در مرزبندي جريانهاي مدعي اسلام خواهي

سوال: يک حجابي به اسم حجاب کار آمدي است. فتنه حال حاضر جمهوري اسلامي را در اين مي بينم که يک دو گانه معيشت و انقلابي گري يا معيشت و اسلام ناب را درست مي کنند.

جواب: باید توجه کرد که کار آمدي مد نظر آنها در جهت ارضاي شهوات نفساني است که توسعه ايجاد کرده است. تعبیر دیگر و عمیق تر این مسئله انتخاب بین واقعيت گرايي و آرمان گرايي؛ يا تکنوکرات بودن يا ايدئولوگ بودن است. یا به تعبیر بنده از مذهب به اقتصاد يعني از ولايت حقه به نفع دنيا پرستي دست برداشتن است.

این حجاب بزرگی است. قرآن می فرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ‏ الْخَوْفِ‏ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ»(بقره/155) و عبور از آن هم امتحانات سنگين مي خواهد و بدون آن جامعه عبور نمي کند تا به عصر ظهور برسد؛ عصر ظهور عبور از حجاب شيطنت است؛ آن هم شيطنت فراگير بعد أن ملأت ظلما و جورا.

شما يک کلمه عدل داريد که امام است؛ که فرمود: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلا»(انعام/115) خود امام است که اين کلمه عدل مي خواهد ظهور پيدا کند؛ حجابش ولايت شيطان است؛ اين بايد کنار برود و کنار رفتن آن هم ابتلائات سنگيني دارد. هم جدا شدن صفوف و هم خالص سازي آن امتحان دارد و امتحانش هم همين است.

سوال: در 14 خرداد مقام معظم رهبري يک آيه اي را در بياناتشان قرائت کردند بعد هم به آن استشهاد نکردند، فقط قرائت کردند و از آن عبور کردند؛ آيه درد دل حضرت موسي با خدا است که «وَ قالَ مُوسى‏ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زينَةً وَ أَمْوالاً فِي الْحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ‏ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ‏ وَ اشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَليم‏»(یونس/88) یعنی خدایا خودت به آنها اموال و زینت داده ای تا مردم را از راه تو گمراه کنند. اين را شما تبيين کنيد که يا اين آخرين حجاب است يا از آخرين مراحلي است که خوانش اسلام ناب با آن به عنوان يک مانع جدي مواجه است که چشم مردم را مي بندد بر اينکه بتوان چيزي را به آنها نشان دهيم. گوششان را مي بندد از اينکه بخواهيم حرفي را برايشان بگوييم بعضي از مسئولين فعلي دقيقا دارند همين حجاب را ايجاد مي کند و بر ضخامتش اضافه مي کنند که شما در واقع امکان تبيين حق را از دست بدهيد؛ از اين معنا چطور بايد عبور کرد؟

جواب: ببينيد امام چطور جامعه را در نقطه ظهور غلبه تمدن غرب و رسيدن به دروازه هاي تمدن از اين موج عبور داد؟ اولا بايد يک واقعيتي در جامعه باشد، اگر يک گرايش و بذري در جامعه نباشد شما نمي توانيد شکوفا بکنيد. حال اين بذر هست؛ اما اگر با بارش باران و تابش خورشيد برخورد نکند باز هم شکوفا نمي شود؛ به نظر مي آيد تلاقي آن بذر با حقيقت ولايت حضرت امام زمان(عج) که از آستين حضرت امام(ره) بيرون آمد در ايشان تجلي کرد؛ اين بذر را فعال کرد. در واقع تابش خاص حضرت به اين جريان، آن را فعال کرده است؛ حالا هم اين هست، از بين نرفته است اينها دارند اشتباه مي کنند؛ اين که شما بخواهيد شيطان جرياني که در دنياي اسلام به نفع خودش بوده است را فعال نکند و به کمک غرب نيايد اين که معنايش ابليس را ساده تلقي کردن است؛ ابليس کار خودش را مي کند. همه جريان هاي موجود را که حساب هايشان را جدا کرده بود و به صورت تک تک از آنها استفاده مي کرد را روي هم ريخته است و در واقع دارد سرمايه هايش را خرج مي کند؛ مجبور هم شده است؛ جبهه ولايت اهل بيت(ع) و دستگاه حق دارد ظهوري پيدا مي کند که او مجبور است که جريان هايي را که پوشش اسلام داشته اند را بياورد و کنار غرب قرار دهد؛ همکاري با غرب و استکبار و کفر و يهود آرام آرام باطن آنها را آشکار مي کند. نتیجه این معنا نیز یک اسلام خالص است.

بنظر است که در آیه شریفه: «أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ»(مائده/82) اشاره به صف بندي است که در جهان است که شکل هم مي گيرد؛ يعني يهود و شرکاي او يک طرف قضيه هستند و جريان نفاق دنياي اسلام هم همراه آنها مي شوند؛ اين طرف هم الذين امنو و مومنين است و بعد هم يک بدنه اي از دنياي اسلام که اين وسط باقي مي ماند.

اين اتفاق بايد بيافتد و مي افتد. اين تجزيه و ترکيب بايد انجام شود. يعني تجزيه اي که ابتدا به نظر مي آيد يک طرف اسلام به معناي عامش و طرف ديگر غرب بود؛ اين صف بندي داردخيلي شفاف مي شود و شما داريد حرکت به سمت ظهور را مي بينيد.

يعني يک زمان جبهه بندي اسلام و غرب بود. اما الان هرکسي بخواهد مسلمان شود مي گويد اسلام به قرائت عربستان يا امام؟ آيا اين در جهان واضح شده است يا خير؟ يعني کسي بخواهد مسلمان شود نمي فهمد که چند قرائت از اسلام هست؟ اسلام داعش، اسلام طالبان، اسلام عربستان، اسلام سازش کار ترکيه و اسلام انقلابي.

اینکه ترکيه را مثال مي زنم براي اينکه اين قرائت در آن جا قدرت دارد و الان در کشور ما اين نيست. البته مي خواهند به همان سمت ببرند و اگر به آن سمت ببرند ترديد نکنيد که آمريکا محور نفوذ منطقه اي خودش را ايران قرار مي دهد؛ ظرفيت هاي ايران خيلي بيشتر از ظرفيت هاي ترکيه است و اينها اگر نوکري آمريکا را بپذيرند آمريکا، اينها را به قدرت برتر منطقه تبديل مي کند چون ايران ظرفيتش را دارد.

هماهنگي اسلام سلفي و اسلام ليبرالي با آمريکا منشأ بيداري در جهان اهل سنت

سوال: به جهت اثر گذاري انقلاب اسلامي و آن خوانش اسلام ناب خب يک چيزي در ظاهر حرکت هاي سياسي وجود دارد که ما بالاخره جريان و مواضعي را داريم که بزرگترين مساله آن سازش با غرب است و مساله اي مثل انرژي هسته اي دارد؛ ولي زير پوست اين ظاهر که موضع اعلامي جمهوري اسلامي است انگار که آن حقيقت جمهوري اسلامي دارد کار خودش را مي کند. يعني از حيث راديکال کردن فضاي منطقه، ايجاد دو قطبي هاي مذهبي يا کارکرد هاي مثل ايجاد جريان هاي نابي مثل شيخ زکزاکي که فرموديد و يا در حوزه هاي ديگر که در واقع بخش تمدني عالم اسلام هستند و نه بخش سياسي اسلام، منتها درگيري بين اين موج ها سخت است و زمان به نفع چه کسي طي خواهد شد؟ مثلا الان نسبت گروهي از اهل تسنن با جمهوري اسلامي به نظر مي رسد که کينه توزانه تر از قبل شده است.

جواب: ببينيد زمان در اين 15 سال به نفع چه کسي بود؟ به نفع ترکيه يا عربستان و يا هر دوتا با هم و يا به نفع ايران بود؟ بله عده ای فاصله شان با انقلاب بیشتر شده ولی از آن طرف هم احساس نمي کنيد که يک گرايش هاي جدي باطني به اسلام ناب در دنياي تسنن پيدا شده است؟ موجي که بعد ها ظهور پيدا خواهد کرد؛ اين دهه، دهه ظهور گرايش به اسلام ناب است؛ اگر ما در غرب منحل نشويم و اگر تبديل به ترکيه نشويم و مسئولين اجرايي قدر اين را بدانند دهه آينده دهه گرايش به اسلام ناب است.

در يک دهه امواج اسلام ناب در دنياي تسنن رو به ظهور است؛ يعني ببينيد که صف بندي خيلي واضحي دارد صورت مي گيرد؛ يک زماني مي گفتند که امام انقلاب کرد و منادي اسلام ناب بود ولي هر کسي که در اروپا مسلمان مي شد سلفي مي شد؛ يعني امام انقلاب کرد و بهره اش را عربستان مي برد. از ترس انقلاب اسلامي به آنها مسجد دادند اجازه دادند که تبليغ کنند و هر کسي که و مسلمان مي شود اين را مستقيم به دايره خودشان مي آوردند؛ اينطور که نمي شود؛ انقلاب اسلامي بايد اين سنگر را فتح کند و دارد اين کار را هم مي کند. يعني اين سنگر، سنگري بود که در همکاري آمريکا و عربستان پيش آمده است و اين همان اسلام آمريکايي است و توسعه اش به نفع اسلام نيست؛ اين دارد فعال مي شود؛ يعني تا 5 سال قبل هر چه آدم به منطقه نگاه مي کرد مي گفت که اين حوادث آخر الزماني نيست؛ (الان هم نمي گويم که هست عجله نبايد کرد) ولي نگاه کنيد اصلا بوي آخر الزمان را نمي داد؛ چرا؟ چون صف بندي ها فقط بر عليه اسرائيل بود؛ ما هميشه دنبال سفياني مي گشتيم و الان خيلي واضح است که صف بندي هاي منطقه همه اش جريان سفياني شده است؛ يعني آمريکا و اصلا بگوييم شيطان و استکبار جهاني اين جبهه نفاق داخلي دنياي اسلام را فعال کردند. شفاف موضع مي گيرد. اين همان چيزي است که در نهايت به نفع ما است؛ اتفاق بدي نمي افتد؛ درست است که ما دنبال اتحاد هستيم، ولي سوال مي کنم که آيا واقعا قرائت سلفي با اسلام ناب قابل اتحاد واقعي است؟

مي خواهيم تحليل کنيم؛ يک جايي اين سر بر مي دارد يا نه؟ يکي از اين دو قرائت مي تواند به اسم اسلام واقع شود؛ اين جرياني که ما داريم به عنوان وحدت دنبال مي کنيم بسيار خوب است؛ همين جريان در نهايت بستر را براي تبديل شدن بدنه دنياي تسنن به اسلام ناب سياسي و بعد هم اسلام حقيقي فراهم مي کند.

فلسفه تاريخ شيعي معيار تحليل حوادث آخر الزماني

سوال: گرايش هاي آخر الزماني يا آخر الزمان گرايي در طي سال هاي اخير خيلي هم تشديد شده است؛ حرف و حديث هاي بسياري هم هست؛ بعضي ها تطبيق مصاديق مي دهند، برخي هم تطبيق قواعد ميدهند. ولي در مجموع توجهات به صحنه جهان از موضع آخرالزماني جلب شده است؛ طرفدار اين هستيد که تحليل هاي آخرالزماني رواج پيدا کند؟ مثلا وقتي به صحنه سوريه نگاه مي کنيم از حيث اينکه به دنبال سفياني و لشگرش هستيم نگاه کنيم؛ اين خوب است يا بد؟

جواب: من تحليل بر اساس فلسفه تاريخ شيعي را خوب مي دانم که اگر دقيق باشد معلوم مي شود که اين درگيري اي که به گفته امام(ره) بين اسلام ناب و جريان کفر و استکبار است چيست؛ البته اسلام نفاق همان کفر است و اين دو يکي هستند؛ فرق هم نمي کند، نفاق يک نفاقي باشد که در باطن، احتياجات مادي را منتها با رنگ و بوي اسلامي مي خواهد؛ که اين هم نوعي نفاق است؛ يعني اصل بر شهوات است؛ يعني اسلام ترکيه هم اسلام نفاق است .کجا طرفدار اسلام است؟ دنبال توسعه غربي مي گردد؛ محور برنامه ريزي اش توسعه است نه اسلام؛ اين هم يک نوع نفاق است.

نوع ديگري از نفاق اين است که ولايت حقه را کنار بگذاريد و شريعت را بپذيريد؛ اين حلقه اتصال توحيد و شريعت که ولايت است را برداريد؛ نه توحيد دست يافتني است و نه شريعت، اين هم يک نمونه نفاق است.

اين دو جريان نفاقي که وجود دارد در نهايت با کفر همراه هستند؛ تلقي من اين است که ما بايد رويکرد فلسفه تاريخ شيعه را در تحليل حوادث منطقه اي اصل قرار دهيم که يک بخشي از اين مسير هم حوادث آخرالزماني است و آن وقت نسبت بين حوادث آخرالزماني و وقايع کنوني را بايد تحليل کنيم؛ نمي شود که تحليل نکنيم. مستقيم آخرالزماني نشويم، ولي رابطه آخرالزمان با شرايط موجود را هم بايد تحليل کنيم.

در حوزه زندگي خصوصي قبل از حکومت، اين تحليل يک نتيجه اي دارد؛ در دوره اي که تشيع يک دوره پارتيزاني در اسلام دارد يک اثر دارد؛ در دوراني که به دولت مي رسيم هم يک اثر دارد و در دوراني که حرکت تمدني آغاز شده حتما اين تحليل يک نتايج ديگري دارد و ما نمي توانيم از آن غافل باشيم؛ ولي تحليل آخرالزماني را بسيط تطبيق کردن خوب نيست؛ به نظر مي آيد در نگاه فلسفه تاريخي حتما بايد نسبت آن شرايط را با شرايط خودمان برقرار کنيم.

سوال: دقيقا از همين نگاه فلسفه تاريخي مي پرسم؛ امام زمان(عج) دقيقا در چه مرحله اي ظهور خواهند کرد؟ در مرحله اي که جهان اسلام در آستانه دسترسي پيدا کردن به باطن حق و ولايت است يا پس از اين مرحله است يا در حين درگيري هاي خشني است که در اين مرحله دارد؟ تاريخ شيعه چطور اين را تحليل مي کند؟ البته کاري به تطبيق مسائل هم ندارم.

جواب: ببينيد من چون بخصوص اين موضوع را در آيات و روايات هنوز به نتيجه نرسيدم اظهار نظر خاصي در اين موضوع نمي کنم، ولي از نظر کلان پيدا است؛ ببينيد در گيري اي که حضرت دارند با جريان سفياني است؛ يعني جرياني پيرو آل ابي سفيان که ادامه جريان نفاق در دنياي اسلام است که به جريان آل ابي سفيان و بني اميه تبديل شد. بعد هم يک دوره به غرب رفت و امروز به دنياي اسلام بر مي گردد و در واقع از خود دنياي اسلام سر بر مي دارد؛ حضرت با چنين جرياني درگير هستند؛ پس اين جريان بايد فعال باشد و اين جريان بايد جرياني باشد که در موضع درگيري با امام زمان(ع) و اسلام ناب باشد و اين جزو مسلمات است.

اما تحولاتي که اتفاق مي افتد يکي تحولات طبيعي نظام عالم است که به نظر مي آيد نوعي بحران و آشفتگي در طبيعت بوجود مي آيد؛ مثل حوادث طبيعي، زلزله ها، سيل ها و طوفان ها که در واقع موجي از آشفتگي ها است که حال اينکه چطور اين را تحليل کنيم قاعدتا به همان دسته بعدي بر مي گردد.

يک دسته از حوادثي که در قرب ظهور است که در روايات هم ديديد، بحث يک واژگوني اخلاقي در مقياس جهاني و مقياس اقامه است؛بالاخره روايات آخر الزمان را ديديد که معصومين(ع) توضيح مي دهد؛ پيداست که در مقياس اقامه و مقياس واژگوني اخلاقي است که نتيجه اين است که معروف، منکر و منکر معروف مي شود. همين بحث هايي که الان در دنيا هست بحث اکتفا به هم جنس، بحث گسترش طلاق، بحث تغيير نسبت اقشار جامعه، وضعيت بانوان در جامعه جهاني همه اينها در حوادث آخرالزماني هست که اين نسبت ها معکوس مي شود و پيداست که از يک جايي هم اقامه مي شود؛ براي يک منطقه نيست و پيداست که يک اقامه منکري در دنيا صورت مي گيرد. يعني يک دستگاهي با هشياري در کل دنيا همه آنچه که انبيا ساخته اند را مي خواهد وارونه کند؛ تصادف نيست؛ يعني کاملا مشخص است که درگيري ابليس با نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است. بر اساس روايات درگيري عقل و جهل است که هم در موازين اخلاقي با هم درگير هستند هم در اصل عبوديت و استکبار. هم در اخلاق که قواي عقل و جهل است و هم در مناسک که شريعت است. با هم درگير هستند و کاملا اين مشهود است. و در مقياس جهاني هم هست، به نظر مي آيد که علت بحران هاي طبيعي هم همين است؛ يعني انسان اول خيال مي کند که جهان بي صاحب است و خودش هرطور دلش بخواهد مي تواند آن را بسازد؛ اما اين جهاني که در اختيار حضرت حق است طبيعتا يک واکنش هاي جدي در مقابل حرکت هاي انسان نشان ميدهد و بر حسب ظاهر به يک آشفتگي هايي طبيعي تبديل مي شود.

يکي هم بحث حوادث سياسي منطقه اي است که عمدتا بر محور جريان سفياني است. کمتر در آن جريان هاي بيروني مستقيم دخيل هستند. اگر اين باشد؛ هر سه دسته علايم درمسير آشکار شدن هستند. یعنی نسبت به قبل جمع شدن اين علائم بي سابقه است و کاملا در منطقه آشکار مي شود که آخرين آن ظهور سفياني است، که منطقه به شدت دو قطبي شده است؛ دو قطبي امام زمان(عج) و سفياني.

سوال: يعني غير قابل تحمل شدن دو قرائت نسبت به هم؛ اينکه ما با اسلام آمريکايي همزيستي مسالمت آميز داشته باشيم طبيعتا خلاف قاعده است. الان که اين مساله دارد حاد مي شود؛ يعني شما مي بينيد که سر يک مساله اي يک رهبر اسلامي در عربستان گردن زده مي شود و بعد يک واکنشي صورت مي گيرد و يک دسته از کشورهاي اسلامي با ما قطع ارتباط مي کنند؛ اين دست واکنش هاي سياسي کم سابقه است.

جواب: يعني صف بندي درون اسلام يک صف بندي آشکاري مي شود؛ بين اتحاد قرائت سلفي از اسلام و قرائت اسلام آمريکايي - و اسلام آمريکايي هم که مي دانيد قرائتي است که با استکبار جهاني در يک مسير عمل مي کند و مي تواند تحرک نيابتي به نفع استکبار داشته باشد؛- با اسلام ناب درگيري واضح تر ميشود؛ البته اين به اين معني نيست که ما به سمت ايجاد وحدت حرکت نکنيم؛ چون اگر به سمت ايجاد وحدت حرکت نکنيم، بدنه دنياي اسلام از دست مي رود.

انقلاب اسلامي سرآغاز فروپاشي تمدنهاي مادي

سوال: به عنوان آخرين سوال عرض کنم که با اين شرايط جمهوري اسلامي که ادعاي تمهيد کنندگي براي ظهور حضرت را دارد وتنها جايي است که خوانش اصلي در آن است در اين مراحل پاياني منتهي به ظهور تا کجا را مي تواند فتح کند و چه کاري از دستش بر مي آيد؟

جواب: اينکه انقلاب اسلامي به قرائت حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبري اين ماموريت را دارد و در آخرين بيانيه سياسي امام(ره) هم که براي مهاجرين جنگ تحميلي در 68.1.2 دادند که من خيلي روي آن موکد هستم صريحا مي گويند که انقلاب اسلامي مقدمه دولت جهاني حضرت بقيه الله(عج) است. و بعد هم به دولتمردان و مردم توصيه مي کنند و مي گويند که دولتمردان نبايد آرمان ها را از دست بدهند و ملت هم نبايد مطالباتشان به حدي برسد که دولتمردان را از آرمان ها غافل کند؛ به قرائت حضرت امام اينطور است که به قول آقايان تکنوکرات قرائت ايدئولوژيک و شعار گونه است. اما واقعا قرائت همه مسئولين همين است؟ پس بر اساس اين قرائت انقلاب اسلامي قاعدتا ماندگار است و اين موج را هم پشت سر مي گذارد؛ يعني آن حقيقت باطني اي که در حال حرکت در زير لايه پوسته جامعه است آن حقيقت باطني از اين امواج عبور مي کند.

نمونه اش هم ببينيد که در دولت سازندگي و اصلاحات که فرآيند انحلال است و انحلال در شکل اجتماعي اش اينطور اتفاق مي افتد که دولت اصلاحات و سازندگي سطح زندگي و معيشت مردم را تغيير مي دهد و آرام آرام به لايه هاي باطني نفوذ مي کند و بعد هم بخواهند فرهنگ متناسب با اقتصاد تغيير کند و بعد هم دنبال اين باشند که سياست و ساختارهاي سياسي بايد متناسب با اقتصاد تغيير کند. از قالب به قلب مي رود و آن را فاسد ميکند.

اول ليبراليسم اقتصادي مي آيد و بعد ليبراليسم سياسي و فرهنگي مي آيد و اين کار را هم کردند؛ خب چه کسي تلقي اش اين بود که بعد از دوره اصلاحات يک جريان راديکال به تعبير آنها سر کار بيايد؟ خب اين را ناشي از چه مي دانيد؟ ناشي از يک موج باطني اي مي دانيد که دارد حرکت مي کند و با اين پوسته درگير است؟ خب شهوات مردم را که بر اساس ليبرال دموکراسي در دوره سازندگي تحريک کردند. وقتي تکنوکرات ها سر کارآمدند شهوات مردم را تحريک کردند؛ بعد هم در دوره اصلاحات به سمت اصلاح ساختار فرهنگي و ديني تا آنجا رفتند که نهادهاي غير دموکراتيک بايد حذف شود و بستر هايش را هم فراهم کردند و از دل آن يک دولت با آن ويژگي ها بيرون آمد؛ اين جريان هم که الان هست از دلش يک جريان فعالي ظهور خواهد کرد.

و البته جریان جدید با خلوص بيشتري ظهور خواهد کرد؛ چون تجربه ها پيچيده تر مي شود و طبعا آن چيزي که از دلش بيرون مي آيد يک چيز فوق العاده تري نسبت به قبل بايد باشد. انشالله. اين يک مرحله جدي است که اگر ما در اين مرحله توفيق خوبي به دست بياوريم و جبهه سکولارها به پيروزي جدي نرسد، بستر ظهور همان امر است. يک فعاليتي که ما کم انجام مي دهيم بحث افشاگري نسبت به تمدن غرب است؛ واقعا ما باطن اين جهنم را انّ جهنم لمحيطه بالکافرين هيچ وقت افشاگري نمي کنيم.

سوال: البته يک اتفاقي که رقم خورد و از دست ما خارج شد اين بود که خود جريان هاي غرب گرا باطن غرب گرايي را الان دارند رسوا مي کنند؛ ما چطور مي توانستيم که به آن دسته از مردم که درگير بحث معيشت بودند بفهمانيم که مثلا از غرب آبي براي ما گرم نمي شود؟ چطور مي توانستيم اينها را نسبت به جبهه طاغوت نااميد کنيم؟ آنچنان که طي اين دو سال نا اميد و بد بين شدند؛ يعني به نظر مي رسد که خود اين تحولات از دل خودش اصطلاحا يک آنتي تزي در مي آيد.

جواب: کفر به طاغوت مقدمه ورود به ولايت الله است. خب اين بي اعتمادي و عدم احساس امنيت در مقابل آمريکا دو جبهه استکباري و انکار آنها و منکر دانستن آنها؛ فمن يکفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقي؛ واقعا ما بايد به نظام طاغوت کفر بورزيم. اگر ما نتوانيم اين کفر را ساماندهي بکنيم ورود به وادي ولايت الله دشوار است.

بايد به اين وضعيت کافر شوند تا اينکه عبور کنند و به حقيقت برسند؛ چطور مي شود اين کفر را گسترش داد؟ به نظر مي آيد که در اين زمينه يعني در معرفي حقيقت غرب و اينکه واقعا براي تمدن بشري از اين آبي گرم نمي شود ما کوتاهي کرديم.

سوال: ولي آخرين تجربه سياسي ما دارد اين کار را مي کند. ببينيد مثلا ورود آمريکا به کشور را واقعا تا دوره اصلاحات بعضي ها معتقد بودند که بايد براي نجات ما اين اتفاق بيافتد؛ خب اگر اين اتفاقات در افغانستان و عراق نمي افتاد و اينها به اين وضع مبتلا نمي شدند ما بايد با هزينه بيشتري اين تجربه را پرداخت مي کرديم؛ خدارا شکر با هزينه کمي اين را پرداخت کرديم. در داخل هم اين فتنه آخرالزماني که فرموديد عبور از حجاب معيشت زدگي و شهوت و غيره به نظر مي رسد که به دست خود جريان غرب گرا و سازش در حال اتفاق است؛ يعني اين تجربه گرانبها دارد در اختيار مردم ما قرار مي گيرد.

جواب: اميدواريم که ما بتوانيم بستري فراهم کنيم که معلوم شود بلکه کل نظام سرمايه داري نمي توانند خدمتي کنند؛ يعني اين حرفي که فوکوياما ما در تحليل اقتصادي غرب زد به نظر من ما از کنار آن زود مي گذريم که بحران اقتصادي غرب ناشي از بحران ايدئولوژيک آن است.

اين ايدئولوژي دارد مقبوليت خود را بين بشريت از دست مي دهد؛ طبيعتا اقتصادش هم با بحران مواجه مي شود؛ در اين شرايط که ديگر دوران تجدد رو به پايان است با طناب پوسيده آنها نمي شود که به چاه رفت؛ متاسفانه تکنوکرات هاي کشور ما در اين دوران مي خواهند مردم را اسير کنند.

شکست جنبش هاي سلفي و ليبرالي عامل قدرت بيداري اسلامي

من يک نکته هم در مورد بيداري اسلامي بگويم؛ ببينيد بيداري اسلامي به هر دليلي که اتفاق افتاده باشد ايجاد اميد بود؛ اين ايجاد اميد چطور به يک اصل در دنياي اسلام تبديل شد؟ با قرائت انقلابي امام(ره) بود يا قرائت اخوان المسلمين؟ آنها مي خواستند ترکيه را به قطب تبديل کنند؛ خيال کردند که ترکيه مي تواند قطب شود و با او کاري بکنند؛ بعد هم آقاي مرسي به ايران آمد و در کنفرانس کشورهاي اسلامي شرکت کرد و به ديدار حضرت آقا هم نرفت؛ معناي اين اعلام رهبري بود که من هم رهبر دنياي اسلام هستم و اين مکتب هم براي خودش حکومتي دارد و خيلي دنبال ايران نباشيد.

خب اين شکستي که خوردند شکست چه کسي به حساب مي آيد؟ اين اميدي که بعضي از مسلمان ها براي نجات به بيداري اسلامي بستند و اين اميد خاموش شد اين پاي قرائت انقلاب اسلامي نوشته مي شود يا پاي قرائت سلفي و قرائت اخواني از اسلام؟

اگر ما مقاومت کنيم و اين مرحله را پشت سر بگذاريم اين تحرک نيابتي ترکيه از آمريکا و يهود در منطقه پاي ما نوشته مي شود يا پاي قرائت روشنفکرانه از اسلام؟ اينها بستر نمي شود که اين حرکت بيداري اسلامي به نقطه کانوني خودش برگردد که اسلام ناب است؟

عرض کرديم که يک زماني در غرب مسلمان مي شدند و مستقيم به جيب عربستان مي رفتند؛ الان خود اين بيداري اسلامي به وسيله چه کسي از دست رفته است؟ به وسيله قرائت اخواني و سلفي از بين رفته است؛ يعني چه کسي بيداري اسلامي را سرکوب کرده است؟ آمريکا مستقيما يا به وسيله خود مسلمان ها؟ به وسيله کدام قرائت؟

تجربه مصر تجربه تحقق يک قرائت روشنفکرانه از اسلام است که نتيجه مي دهد اسلام حتي در شکل اخوان المسلمي اش هم قابل تحقق نيست، چون آنها که نمي خواستند ولايت فقيه درست کنند؛ آنها مي خواستند شريعت را بياورند و نمي خواستند قانون را به ولايت قيد بزنند. حد اکثر قانون اساسي شان قانون اساسي مشروط است؛ بالاتر از اين که نمي شد؛ آن ظرفيت هم در مصر نيست؛ بنابر اين خود اين جريان به رشد اسلام ناب منتهي مي شود؛ چه بخواهند و چه نخواهند؛ يعني از قرائت سلفي يا قرائت اخواني حتي مثل ترکيه کاري ساخته نيست؛ ناچار گرايش به اسلام ناب مي شود. آن وقت آن بخش سلفي گري به جريان سفياني و قرائت خشن بر عليه اين قرائت از اسلام تبديل مي شود که در خدمت غرب خواهد بود که من حدس مي زنم که جريان سفياني ترکيبي از جريان سلفي و جريان روشنفکري است. وقتي در يک جرياني به هم به وحدت مي رسند آن جريان سفياني مي شود؛ جريان سفياني احتمالا يک جريان ترکيبي از اسلام سازش کار و اسلام سلفي است.

اما خوابي که براي ما ديدند اين است که در ايران، اسلام به قرائت روشنفکري را سر کار بياورند اينکه تکنوکرات ها بيايند و مراکز تصميم سازي و تصميم گيري را بگيرند و همه تلاش هاي منطقه اي غرب هم بر اين است که بستر را براي موفقيت اين جمع حاضر کند.

مثل همان کاري که در ترکيه کردند و با ايجاد هراس اردوغان در صدي از آرا مردم را به نفع خودش برگرداند؛ در ايران هم احتمال دارد که غرب هم بستر ش را آماده کند؛ يعني در طول يکي دوماه آينده فضاي رعب در منطقه ايجاد کند و در واقع ترس از جنگ ايجاد شود و اينها از همين فضاي ترس از جنگ براي راي آوردن سکولارها استفاده کنند که حرکت عربستان مي تواند مقدمه اين باشد. و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته.