نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 30 آبان 1398 - Thu, 21 Nov 2019

همایش مکتب سیاسی حضرت امام/ تحلیل های مواجهه با جریان غرب جدید و ارکان نگاه سیاسی امام در مواجهه با کفر

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم به تاریخ 19 آذرماه سال 95 است که در همایش مکتب سیاسی حضرت امام خمینی برگزار شده است. ایشان در این بحث اشاره می کنند مساله مستحدثه ای که امام با نفوذ غرب در دنیای اسلام با آن مواجه بودند، مساله اراده هاي حاكميتي بود. امام می دانستند که حاكميت غرب اولا مديريت مادي را تئوريزه كرده و ثانیا مي خواهد يك نظام هماهنگ اجتماعي مادی را طراحي كند. براین اساس مکتب سیاسی امام به نکاتی اشاره دارد که اولین آن درک خاص ایشان از اسلام است. ایشان در ادامه به بحث سه رکن از ارکان اصلی اندیشه سیاسی امام اشاره می کنند که اول درک ایشان از توحید و ولایت و وسعت آن است. دوم اینکه فقاهت باید سرنوشت تمدنی و اجتماعی تاریخی را بدست بگیرد و بدست کفار و طواغیت نباشد. سوم اینکه در این مسیر باید بر محو فقه و توسعه ظرفیت فقاهت سرمایه گذاری کرد...

مبانی مکتب امام

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. خداي متعال را سپاسگزار هستم كه توفيق تشكيل اين جلسات را به جمع نوراني محققين و عزيزان و سروراني كه دغدغه هایي نسبت به جامعه ديني دارند عنايت كرده و به حقير هم توفيق داده كه در محضر شما اساتيد حضور پيدا كنم و بهرمند باشم. موضوعي را كه به من پيشنهاد داده اند که درباره آن بحث كنم مكتب سياسي حضرت امام است که البته قبل از آن طبيعتا باید به اين موضوع بپردازيم كه آيا در دوران معاصر ما جز اين مكتب سياسي راهي براي عبور از بحران ها وجود دارد يا نه؟!

قبل از اينكه مكتب سياسي امام را توضيح بدهيم دو نكته كوتاه را اشاره مي كنم. نكته اول اينكه بيان تماميت مكتب سياسي امام حتما فرصتي بيش از اين جلسه را طلب مي كند تا هم در آن مباني مكتب گفته شود و هم مفاهيم اساسي بر اساس این مكتب و ساختاري كه مي توان متناسب با اين مكتب طراحي كرد توضيح داده شود. من بيشتر سعي مي كنم مباني مكتب امام را در اين جلسه توضيح بدهم.

و نكته دوم هم اينكه درك مكتب سياسي امام بطور جدّ متوقف است بر اينكه مساله اي را كه امام با آن مواجه بودند و مي خواستند آن مساله را حل بكنند بخوبي تشخيص بدهيم. چون از زماني كه ما با جريان تجدّد مواجه شديم و فرهنگ تجدّد از دنياي غرب بمفهوم غرب فرهنگي وارد دنياي اسلام شد ما دائم با اين جريان چالش داشتيم و درگير بوديم.

منتهي هم جريان غرب بتدريج خودش را بهتر تعريف كرده و شناخته و تلاش كرده كه خودش را بشكل جامع تري بر دنياي اسلام تحميل بكند و هم درك از جريان غرب و تجدد عميق تر شده است. بنابراین طبيعتا مساله مستحدثه اي كه ما با آن مواجه بوديم و بايد حلش مي كرديم و مقابل آن نظريه اسلام را ارايه مي كرديم متفاوت شده است.

دوران های مختلف درک از  تمدن و تجدد غربی و مواجهه

در يك دوره اي درك از تجدّد و تمدّن غرب در حدّ محصولات غربي بيشتر ديده مي شد يعني بحث مثلا بر سر استفاده و يا عدم استفاده از محصولات تمدّن غرب بود و مساله مستحدثه ما اينها بودند، آيا مثلا ما از انرژي برق استفاده كنيم يا نه؟ يا فرض كنيد از وسيله اي مثل ميكروفون كه مثلا وسيله انتقال صوت هست استفاده بكنيم يا نه؟ كمي جلوتر برويم از ساختارهای شهر مدرن استفاده بكنيم يا نه؟ از نظم خياباني مدرن استفاده بكنيم يا نه؟ بانك حكمش چيست آيا از بانك مي شود استفاده كرد؟ با چه شرايطي؟ اين ها همه مساله مستحدثه ما بوده است؛ يعني درك ما از غرب محدود بوده به موضوعاتي كه حاصل اين تمدّن هست و پاسخ همه اين ها را همه مي دادند. پس مواجهه با مسايل مستحدثه آن هم از جنس محصولات و موضوعاتي كه حاصل تمدّن غرب است رويكرد يك دوران بوده در مواجهه با تمدّن غرب.

يعني ديگر توجه نمي كردند كه مساله، استفاده از انرژي برق و لامپ بجاي وسايل گذشته و سنتي نبوده بلكه مساله انقلاب صنعتي بوده است! يعني وقتي مي خواستند مساله را حل و فصل كنند حداكثر به اين مي پرداختند كه مثلا استفاده از ميكروفون جايز است يا نه؟ استفاده از وسيله حمل و نقل جديد و مدرن كه سرعت حمل و نقل و ارتباطات را بالا مي برد جايز است يا جايز نيست، اينها صورت مساله بوده است!

كسي توجه نمي كرد كه مساله دنياي غرب با ما، مساله برق و اتومبيل و جاده و آسفالت و اينها نيست! مساله، مساله انقلاب صنعتي است و انقلاب صنعتي بيش از آنكه معطوف به يك مساله تكنولوژيك باشد مساله انساني است. يعني درك از انسان و بعد مسووليت انسان در اين جهان و نحوه زندگي در اين جهان، موضوع اصلي در انقلاب صنعتي است.

جامعه صنعتي جامعه اي نيست كه فقط محصولات صنعتي درونش مصرف مي شود جامعه صنعتي جامعه اي است كه فرهنگ جامعه متناسب با صنعت و به تبع توسعه تكنولوژي تغيير مي كند.

اين يك رويكرد بود؛ رويكردي كه غرب را در قالب موضوعات مستحدثه آن هم عمدتا محصولات مي ديده و بحث اين بوده كه آيا مي شود از اين محصولاتي كه محصول غرب هست در دنياي اسلام استفاده كرد يا نه؟! البته در همين مرحله هم مواجهات متفاوتي بوده است. بعضي واقعا مواجهه شان مواجهه خوبي بوده و استفاده از محصولات غربي را نمي پذيرفتند. البته بشدت هم تحقير مي شدند اما در عين اينكه تحقير مي شدند مقاومت مي كردند و متهم هم مي شدند به ارتجاع و ضد ترقّي بودن و امثال اينها ولي دركشان درك صوابي بوده است.

درک از تمدن غربی با ارائه نظام سیاسی آن ها به دنیای اسلام

در يك مرحله ديگري صورت مساله كمي عميق تر شده است. در دوره نفوذ مشروطيت در ايران كه بخشي از آن ناشي از تاثير ساختارهاي سياسي مدرن بر نظام و تفکر سياسي در دنياي اسلام هست، صورت مساله كمي جدي تر شده است. يعني مساله دوره مشروطيت اين است كه آيا مي توان نظام سياسي غرب را لااقل بخشي از آن نظام را در جامعه اسلامي به رسميت شناخت؟ پس ديگر مساله محصولات ساده و ظاهري نيست بلكه بحث ساختار سياسي غرب و نظام سياسي غرب مطرح است.

اين يك مرحله جديدي است؛ يعني غرب در مواجهه با ما يك گام به جلو آمده است. او به دنبال اين بوده كه نفوذ خودش را در جامعه ما تعميق ببخشد البته درك از غرب هم طبيعتا ارتقاء پيدا كرده و فهم مساله جديد، جدي تر شده است؛ يعني متوجه شده اند كه مساله غرب فقط مساله آسفالت و خيابان و جوراب نازك و اينها نيست، مساله غرب مساله نظم خياباني فقط نيست، بلكه يك پشتوانه هاي عميق تري دارد که یکی از آن ها این است که در غرب، نظام سياسي متفاوت با مثلا نظام سلطنت و استبداد است.

آيا مي شود از آن نظام در دنياي اسلام استفاده كرد و آن را در جامعه اسلامي تئوريزه کرد؟! اين شدني است يا نه؟ مي بينيد مساله دارد كمي جدي تر مي شود. صورت مساله اي كه در دوران مشروطيت وارد فضاي تفقه ديني و حَتّي فقه ما شده و بزرگاني مثل مرحوم آخوند و مرحوم نائيني در تنبیه الامه شان به آن پرداختند چيزي فراتر از برخورد با محصولات غرب است و در آن ساختار و نظام سياسي غرب مورد توجه قرار گرفته است.

توجه به ساختار سیاسی غرب فقط از جنبه ظاهری

البته توجه ها به این هم متفاوت بوده، گاهي فقط جنبه هاي ظاهري ساختار سياسي غرب ديده مي شد. فرض كنيد آيا ما مجلسي به نام مجلس شوراي ملي كه قانونگذاري بكند مي توانيم داشته باشيم يا نه؟ كانّه مي خواستند استبداد و سلطنت را مشروط بكنند به مجلس ديگر.

آيا اين در فرهنگ اسلام معني دارد كه ما مجلسي داشته باشيم که مجلس مقننه باشد و قيد بزند به قدرت سلطنت؟! يعني صورت مساله را اينطوري مي ديدند كه ما يك نظام سلطنتي داشتيم كه بر مدار سلطان مي چرخيده و همه كاره بوده و حالا مي خواهيم به قدرت سلطنت قيد بزنيم و مشروطش كنيم به اراده ملي از طريق مجلسي كه نمايندگان ملت در آنجا قانونگذاري مي كنند و دولت موظف است اين قوانين را عمل كند.

اين يك درك بوده و طبيعتا دو رويكرد هم در آن دوران پيدا شد. بعضي گفتند: نه، اصلا مجلس قانونگذاري معني ندارد! بعضي گفتند: نه، ما مشروطه را مشروعه كنيم، يعني عيب ندارد ما سلطنت را مقيد كنيم به اختيارات ملي، مردم نمايندگاني را انتخاب كنند و نمايندگان هم براي حركت جامعه و دولت قانونگذاري كنند، دولت و حاكميت هم در همان ريل حركت بكند، ولي بايد مشروطه مشروعه باشد، يعني قانونگذاري مقيد به شرع باشد و فقهاء ناظر به دستگاه قانون گذاري باشند. پس كم كم مساله دارد عميق تر مي شود.

عمیق شدن بعضی از افکار به باطن ساختار سیاسی غربی

در همين دوره توجه داريد بعضي ها هستند كه تلقي شان از اين مساله مستحدثه عميق تر شده، يعني توجه پيدا كردند كه مساله مشروطه صرفا مساله مقيد كردن قدرت پادشاه نيست ولو اينكه حالا شما بياييد مشروعه اش هم بكنيد!
گفتند اصلا مشروطه اين نيست، مشروطه يك بنيان هاي فرهنگي و ايدئولوژيكي بسيار عميقي دارد. بنياد مشروطه بر تفكر اومانيستي است يعني غرب بنا را بر اين گذاشت كه حيات اجتماعي خودش را بدور از تعاليم انبياء طراحي كند و عقلانيت خود بشر را جايگزين تعاليم انبياء و هدايت هاي الهي كند و در يك قدم قبل از آن بنا را بر اين گذاشت كه انسان تصميم گيرنده نسبت به سرنوشت خودش باشد بودن دخالت عوامل ديگر.

يعني حقانيت به خود انسان بر مي گردد و هر چه را انسان تصميم بگيرد در عرصه حيات اجتماعي خودش، همان حق است و اين نبايد قيد بخورد به امر ديگري، نبايد قيد به دين، و حتی قيد به تبعيت از خداي متعال بخورد.
معناي حكومت عرفي و سكولاريستي همين است؛ يعني بنيان حكومت هاي عرفي بر اين است كه بشر خودش حق تصميم نسبت به نحوه زندگي اجتماعي خودش بگيرد و اين تصميم اگر تصميمي باشد از ناحيه مردم تصميم حقي است.

حال وقتي مي خواهند تصميم بگيرند چگونه تصميم بگيرند؟ باید عقلانيت جمعي را بكار بگيرند، اعم از عقلانيت نظري و تجربي و بقيه عقلانيت هاي اجرايي و كاربردي. مجموع اين عقلانيت ها ساز و كارهاي رسيدن به هدف را براي انسان مشخص مي كنند. پس نيازي ندارد از دين استفاده بكنيم. شما نه در مسير رسيدن به هدف نياز به دين داريد و نه در مبنا بايد مقيد به دين باشيد، اين بنيان دموكراسي است.

دموكراسي مساله حق راي بصورت امر بسيط نيست بنيان هاي فرهنگي اش در اومانيسم ناسيوناليسم ليبراليسم و امثال اينهـا است يعني آزادي بدون قيد و شرط حقانيت تصميم انسان نسبت به خودش بدون تقيد به بندگي خداي متعال و تبعيت نسبت به حضرت حق، استغناء بشر از وحي و كفايت عقلانيت خود بنياد براي ايجاد يك جامعه سعادتمند اينها بنيان هاي نظام هاي دموكراتيك هستند.

لذا بعضي به اين توجه كردند كه مساله ما با نظام هاي مدرن غربي، مساله مجلس و راي دادن و حق قانونگذاري و اينها نيست تا شما بگوييد ما قانونگذاري را مقيد به شرع مي كنيم و مجتهدين را بعنوان ناظر در مجلس مي گذاريم كه خروجي مصوبات مجلس را كنترل بكنند. مشروطه مشروعه مي شود و سلطنت را مشروط مي كنيم به  اراده ملي در عرصه قانونگذاري و اراده ملي بر عرصه قانونگذاري را مشروط مي كنيم به شرع و مي شود مشروطه مشروعه!! نه، مساله اصلا اين نيست و اصلا از اساس مشروطه مشروعه شدني نيست!!!

آنهايي كه غرب زده و دنبال مشروطه بودند، مي گفتند مشروطه نبايد مشروعه بشود. عده اي مي گفتند مشروطه را مشروعه بكنيم و نظريه سوّم اين بود كه اصلا مشروطه مشروعه شدني نيست. گروه اول هم درست مي فهميدند، گروه اول مي فهميدند که مشروطه مشروعه شدني نيست و افتضاح خودش را دارد.

گروه دوم مي خواستند آشتي بدهند بين مشروطه و مشروعه را البته ممكن است براي دوران گذرا هم مدل خوبي بوده است. گروه سوّم يك توجه عميق تري پيدا كردند و گفتند كه اصلا شما نمي توانيد مشروطه را مشروعه كنيد!
 مرحوم آقا ميرزا صادق تبريزي مجتهد بنام دوران مشروطه و ابتداء هم طرفدار مشروطه بود اما كم كم احساس كرد که كار از دستش خارج شده و كنار كشيد و از مخالفين سرسخت مشروطه شد. جالب است که بدانید مقلدين ایشان که در اطراف طالقان هستند در يك شكل بريده از جامعه مدرن سعي مي كنند زندگي بكنند.

ايشان يك رساله اي دارد که مطالعه كردني است؛ آنجا يك مثالي مي زند و می گوید مشروعه كردن مشروطه مثل اين مي ماند كه يك آدم ناپاك ناپاك زاده و ولد الزنايي را شما با شال و عمامه سبز سيدش بكنيد، بكنيد اولاد پيامبر! اين اصلا نسلش ناپاك است، ريشه ندارد، معلوم نيست به كجا بند است و شما مي خواهيد با شال و عمامه بكنيد سيد نسل پيامبر! مي گويد شما مشروطه را مشروعه نمي توانيد بكنيد، اين فرزند نامشروع است، چگونه مي خواهيد به شرع مقيدش كنيد؟! اين اساسش بر اومانيسم و اصالت انسان است در مقابل حاكميت حضرت حق، اين را كه نمي شود شما مشروعه بكنيد!!

من نمي خواهم بگويم طرفدار اين نظريه باشيم يا نباشيم، مي خواهم بگويم رويكردهايي كه نسبت به مواجهه بين اسلام و تمدّن غرب پيدا شده رويكردهايي است كه به تدريج درونش درك از غرب عميق تر و نفوذ غرب در دنياي اسلام هم جدي تر مي شود.

در دوره اي که ما با روسيه جنگ داشتيم در دوران سلاطين قاجار، عباس ميرزا و بعد هم فتحعلي شاه، در اين جنگ ما شكست خورديم. اينها متوجه شدند ضعف تكنولوژيك ما باعث این شکست شده، پس رفتند تا تكنولوژي مدرن نظامي را وارد بكنند. خيال كردند مساله جنگ هاي مدرن فقط مساله اش مساله تكنولوژي است. بعد متوجه شدند اينطور نيست ساختار نظامي مدرن متفاوت است، بعد فهميدند اصلا نظريه دفاعشان فرق مي كند.

بحث نظريه دفاع ملي آنها كه اصلا موازنه قدرت چگونه شكل مي گيرد؟ دفاع از يك جامعه چگونه متصور است؟ مساله پيچيده شد و بعد كم كم فهميدند که نه، اگر شما بخواهيد پيروزي نظامي داشته باشيد با انتقال تكنولوژي تمام نمي شود، بايد دارالفنون بياوريد. آرام آرام آگاهي هاي نظامي مدرن بيايد و ساختار نظامي مدرن حاكم بشود، بعد هم متوجه شدند اين بدون نظام سياسي مدرن ممكن نيست و نمي شود شما ارتش مدرن غربي را در يك نظام سلطنت آن هم بشكل قبل مشروطه داشته باشيد!

بنابراین بتدريج غرب نفوذ خودش را گسترده مي كرده است، اول مي آمده با ما قرارداد مي بسته تا محصولات نظامي به ما بدهد، بعد كم كم كمي جلوتر مي آمده و دارالفنون ها را مي آورده، بعد مي آمده مستشارهاي نظامي اش را مي آورده كه ساختار نظامي ما را باز توليد و بازسازي بكند. البته اين فقط در عرصه نظامي نبوده و در عرصه هاي ديگر هم همينطور بوده است. هم غرب بتدريج جاي پاي خودش را باز مي كرده و نفوذش را گسترده تر و عميق تر مي كرده و هم طبيعتا درك از غرب تغيير كرده است.

رویکرد شهید صدر در برابر تمدن غربی

در این جا به يك دوره اي مي رسيد كه صورت مساله عوض مي شود و مساله مستحدثه دقيق تر و عميق درك مي شود. مرحوم شهيد صدر (رضوان الله تعالي عليه) از پيشقراولان اين مرحله هستند، چون بشدت مواجهه با يك نظام ماركسيست زده در عراق هستند، تحت تاثير ماركسيسم به يك نكته جديدي مي رسند. ایشان می گویند مساله مستحدثه ما و آن مساله اي كه ما با آن مواجهه هستيم اين مسايل روبنايي نيست، بلكه دشمن ما ساختارها و نظامات اجتماعي توليد مي كند كه اين نظامات اجتماعي اگر در يك جامعه اي حاكم شدند شما هر چه هم تلاش بكنيد به فقه و احكام اسلامي عمل بكنيد، نمی شود چرا که آنها بنيان هاي جامعه را تغيير مي دهند. وقتي بنيان هاي جامعه تغيير كرد ديگر عمل به احكام اسلام نه ممكن است نه اثرگذار.

اين بحث را ايشان در رمضاتشان گفته اند و بنظر من جزو اساسي ترين مفاهيم انديشه اي ايشان است. اين است كه ایشان اقتصادنا را ارايه مي كنند و مكتب اقتصادي اسلام را مطرح مي كنند، بعد نظريه الدستورشان را مطرح مي كنند و نظام سیاسی و قانون اساسي جديدي را طرح مي كنند.

ريشه تفكر ايشان اينجا است که مي گويند مساله مستحدثه ما ديگر موضوعات نيستند، مساله مستحدثه ما چيزي به نام بانك و بيمه و اينها نيست بلکه خیلی از اين جدي تر است! مساله، نظام اقتصادي غرب هست اعم از نظام سوسياليستي و نظام سرمايه داري.

اين نظام ها مبتني بر يك مكاتب اقتصادي هستند که این مكتب ها يك بنيان هاي عميق تر فلسفي دارند. اگر شما در آن مقياس پاسخگو نباشيد يعني درك نكنيد كه مساله جدي كه با آن مواجهه هستيد ديگر موضوعات و محصولات نيست بلكه يك نظامات گسترده اجتماعي است، اگر در اين مقياس شما اظهار نظر نكنيد، اگر در اين مقياس فقه اسلامي پاسخگو نباشد، حاصلش انفعال در مقابل تمدّن غرب خواهد بود اعم از تمدّن سوسياليستي و سرمايه داري، فرقی نمي كند.

پس درك از مساله مستحدثه دارد عميق مي شود، يعني توجه پيدا مي شود كه غرب يك نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي توليد كرده است، پس وقتی می خواهد جامعه را اداره بكند به سبك جامعه هاي سنتي نيست بلكه يك نظاماتي را طراحي كرده و سعي مي كند آن نظامات را محقق بكند و به الزامات آن هم توجه دارد. لذاست که اندیشمندان توجه پيدا مي كنند كه مساله امروز ما مساله نظامات است؛ ما بايد نظام اقتصادي و سياسي و فرهنگي اسلام را بدست بياوريم و براي بدست آوردنش هم نياز به عمق بخشي به تفقه ديني است.

حَتّي شهید صدر ملاحظه پيدا كردند و منتقل شدند به اينكه ما بايد ابزار استنباط خودمان يعني علم اصول فقه را دقيق تر كنيم و وارد يك عرصه اي بكنيم كه بتواند حكم در مقياس نظامات را از دين بفهمد.

البته در تئوريزه كردن قواعد اصولي براي استنباط نظامات، ايشان توفيق چنداني نداشتند. علت اين هم كه خيلي استقبال نشد نسبت به فرمايش ايشان همين است كه در تئوريزه كردنش در علم اصول توفيق جدي اي نداشتند كه بگويند ما چگونه از اين منابع فقهي نظامات را استنباط بكنيم كه تاويل نباشد، قياس نباشد، استحسان نباشد و در عين حال فهم ما هم از فهم احكام و موضوعات به نظامات اسلامي ارتقاء پيدا كند.

پس ببينيد به تدريج غرب تلاش كرده كه بجاي اينكه محصولات را در دنياي اسلام بياورد كم كم نظامات خودش را تحميل بر اسلام بكند و از طريق تحميل نظام هاي خودشان بر جامعه اسلامی مسير حركت آن ها را مديريت بكند ولو اينكه ما باز هم بخواهيم به اسلام عمل بكنيم، که البته ديگر توفيقي حاصل نخواهد شد.

شهید صدر اين را متوجه شدند و برای همین هم مي گويند مساله مستحدثه ما اين است که ما براي مقابله با دنياي مدرن ناچار به طراحي نظامات اسلامي و براي دستيابي به نظامات اسلامي ناچار به ارتقاء ظرفيت فقه و در ادامه ناچار به ارتقاء ظرفيت انديشه اصولي خودمان هستيم؛ اين درك مرحوم شهيد صدر است.

درک حضرت امام از مسایل مستحدثه و تمدنی

ولي تلقي حقير اين است كه امام دركشان از مساله مستحدثه از اين هم عميق تر است. يعني امام به يك نكته اي توجه پيدا كردند و آن نكته اين است كه آنچه كه در پشت صحنه و عميق ترين لايه تحولات مدرن وجود دارد، مساله اراده هاي حاكميتي است. يعني طراحی نظاماتی که به دنبال انديشه سياسي و اقتصادي و فرهنگي غرب اتفاق افتاده، محصول اراده هايي است که حاكميتي است. این، حاكميت اولا مديريت مادي را تئوريزه كرده است و ثانیا مديريت مادي را در همه ابعاد اجتماعي مي فهمد و مي خواهد يك نظام هماهنگ اجتماعي را طراحي بكند. لوازم عميق اين امر را مي فهمد، يعني مي داند اين تحولات از كدام لايه هاي عميق اجتماعي بايد اتفاق بيافتد.

همين جا يك نكته را توضيح بدهم. شما بينيد در نفوذ به كشور خود ما در ادوار مختلف همين كار را كردند، اول روبناها را تغيير مي دادند، بعد بسمت تغيير زيربناها رفتند. اين نفوذ، از نفوذ در ظواهر جامعه شروع شده بعد تدريجا به نفوذ در عناصر و اينها مي رسد. يعني آنها اول مي آيند نظام اقتصادي را تغيير مي دهند، ذائقه جامعه را با محصولات مصرفي خودشان آشنا مي كنند، سد مي آورند، برق مي آورند، مترو مي آورند (من اصلا نمي خواهم داوري كنم که خوب است يا بد، مي خواهم توجه بدهم چه اتفاقي مي افتد)، بعد كه بقول خودشان در اقتصاد يك پيشرفتي اتفاق افتاد، حالا در دوره بعد مي گويند اين دوره، دوره اصلاحات است! يعني چه دوره اصلاحات؟ يعني مي گويند اين تغييرات روبنايي متوقف بر يك تغييرات زيربنايي است، تا آن تغييرات عميق تر اتفاق نيافتد اين تغييرات روبنايي پايدار نخواهد شد. توسعه اقتصادي بدون توسعه سياسي امكان پذير نيست. حالا شما باید قانون اساسي خودتان را عوض كنيد و نهادهاي غير دموكراتيك را از قانونتان حذف كنيد.

يكي از اقتصاددان هاي دوران پهلوي كه آدم شايد با سوادي هم بحساب مي آمد در همان دوره اي كه دوران باصطلاح سازندگي بود يك مقاله اي را منتشر کرد. من آن مقاله را ديدم، حرفش اين بود كه مانع پيشرفت اقتصادي در ايران، نه كمبود منابع است و نه كمبود عقلانيت علمي است، مانعش اسلام  و ولايت فقيه است. تا اينها را شما تغيير ندهيد امكان پيشرفت اقتصادي نيست.

اين حرف را به يك شكل ديگري در دوره اصلاحات زدند و به نوعي هم عملي اش كردند، همينطور نيست؟! گفتند اگر شما مي خواهيد يك تحول و توسعه پايدار داشته باشيد بايد توسعه همه جانبه باشد، بايد اصلاحات عميق تر اتفاق بيافتد. صرف اينكه سد بزنيد و برق بياوريد و مترو بياوريد اينكه توسعه غربي واقع نمي شود! توسعه لايه هاي عميق تري دارد.

توسعه سياسي و اقتصادي هر دو بايد باشند که هر دو هم متوقف بر توسعه فرهنگي هستند، بايد تحول فرهنگي پيدا بشود. بايد بافت انساني جامعه تغيير كند، انتقال تكنولوژي بدون تغيير فرهنگ جامعه كه توسعه نمي آورد!
 شما جامعه ژاپن را ببريد در يك كشور بقول آنها عقب افتاده، اگر بخواهيد صرفا با انتقال تكنولوژي توسعه يافته اش بكنيد اين ممكن نيست. مي گويند توسعه يافتگي يك پديده هماهنگ و همه جانبه و عميق است.

بنابراين شما اگر بخواهيد توسعه اقتصادي پايدار بماند، حتما نيازمند توسعه سياسي هستید. بايد دموكراسي در جامعه نهادينه بشود و نهادينه شدن دموكراسي با نهاد هاي غير دموكراتيك که يكي از آن ولايت فقيه است سازگار نيست! مي دانيد در آغاز سال ١٣٧٦ اينها شتاب برشان داشت و باصطلاح طمع خام پيدا كرده بودند. خيال كردند همه چيز حل شده چون آمدند و همه حرف ها را اول زدند، بعد هم تلاش كردند كه قرائت ديني جامعه را تغيير بدهند. طرح دوران اصلاحات مدرن سازي كشور منتهي متناسب با بافت فرهنگي ايران، اقتضائات ايران و تغيير قرائت ديني بود.

يعني مي گفتند مدرنيزاسيون به معنی اصلاح قرائت ديني است، شما باید درك مردم را از دين عوض كنيد و دينداري را مدرن كنيد! نظريه قبض و بسطي كه آن آقا مطرح مي كرد و خودش را هم جزء به اصطلاح طرفداران احياء اسلام مي دانست، ريشه اش همين بود، مي گفت درك مردم را از دين عصري بكنيد نه اقتضائات عصر را ديني بكنيد.

پس دركي كه امام داشتند يك مساله جدي تری بود. امام بيش از نظامات مي ديدند و مي گفتند ما با نظامات روبرو نيستيم، ما با يك نظام حاكميتي مواجه هستيم كه آن نظام حاكميتي دنبال يك برنامه ريزي گسترده عميق و همه جانبه براي كل جامعه جهاني است. مي دانيد اينها در ادامه مدعيات خودشان رسيدند به بسط دهكده جهاني كه بيش از نيم قرن است مطرحش كردند. این ها دنيا را يك دهكده اي مي بينند كه با يك ايدئولوژي، با يك كدخدا و با يك نظام حاكميتي اداره مي شود. طرح این ها نسبت به عالم اين است. و همين جا عرض بكنم بعضي ها با ساده انگاري خيال مي كنند مي شود تعامل مثبت به مفهوم مدرنش با دنياي غرب داشت بدون اينكه اين نظام حاكميتي جهاني را قبول كرد، که البته اين یک توهم است.

درك از مساله مستحدثه اي كه امام دارند اين است، ایشان مي گويند: يك نظام حاكميتي كه نظام كفر و استكبار است دارد بر جهان حكومت مي كند و استراتژي هاي حاكم بر جهان را طراحي مي كند، این نظام می خواهد نبض آينده جهان را در دست بگيرد.

پس ببينيد انديشه سياسي امام در اين فضا شكل مي گيرد فضايي كه توجه پيدا مي كند به كفر شرح صدر يافته مدرن كه در همه لايه ها تئوريزه شده و مدعي جامعه جهاني است. خودشان را مواجه با يك كفر تئوريزه شده شرح صدر يافته مي بينند و مقابل آن نظريه پردازي مي كنند. نظريه سياسي امام و بعد مكتب سياسي امام در مقابل چنين مكتبي است. لذا شما كل تحولات غرب را اگر ببينيد از بعد از رنسانس، يك طرف واقع مي شود و نظريه سياسي امام هم يك طرف ديگر. امام در آن بن بستي كه آن ها در دنيا ايجاد كردند يك انفتاحي ايجاد مي كند.

آن ها راه يكطرفه اي را كه ايجاد كردند و گفتند بشر براي سعادت خودش بايد همين مسير را طي بكند، زميني و سكولار بشود و ايدئولوژي ما را بپذيرد. بعد هم خواستند ايدئولوژي خودشان را جهاني كنند و اگر دنيا نپذيرفت بزور سلطه و حمله نظامي بخواهند خودشان را تحميل كنند. آن ها حمله به دنياي اسلام را همينطوري تئوريزه كردند. آن شصت نفري كه نامه نوشتند به بوش و از او حمايت كردند كه يكي از آن ها هانتينگتون بود كه نظريه برخورد تمدّن ها را داده بود، حرفشان همين بود كه ايدئولوژي آمريكايي ظرفيت جهاني شدن دارد، بقيه فرهنگ ها خورده فرهنگ هستند!

اگر جوامع ديگر قبول كردند كه اين ايدئولوژي بر جهان حاكم بشود كه قبول كردند، اگر نپذيرفتند بايد با آنها جنگيد. اين جنگ جنگ كاملا اخلاقي است ،چون براي حاكميت يك ايدئولوژي است ولو شما در اين جنگ از سلاح هاي غير متعارف مثل سلاح هاي كشتار جمعي استفاده بكنيد، اين حرف آنها است!

امام مساله مستحدثه شان اين است، لذا ديديد در منشور روحانيتشان مي گويند: مستكبرين، استراتژي هاي حاكم بر جهان را معين مي كنند، اين كار را ما بايد انجام بدهيم! در منشور روحانيت خطاب به حوزه مي فرمايند: نبض زمان در اختيار شما بايد باشد، شما بايد آينده را طراحي كنيد، نه اينكه آنها طراحي بكنند و شما پاسخگوي مسايل مستحدثه باشيد!

پس ببينيد مساله پيش روي امام، مساله حاكميت است، آن هم حاكميتي كه مي خواهد دنيا را يك دهكده واحد بكند و نمي خواهد صرفا طراحي نظام بكند، مي خواهد مديريت توسعه نظامات را به عهده بگيرد، مي خواهد دائما جهان را مادي تر و زميني تر و زندگي بشر را خاكي تر بكند. امام با چنين چيزي مواجه هستند و مي گويند در مقابل اين موضوع اسلام چه بايد بكند.

تقابل و جدایی اندیشه امام از اندیشه غرب

امام نظريه سياسي خودشان را در اين فضا مطرح مي كنند. لذا اين هم عرض بكنم که انديشه هاي سياسي امام و مكتب و ادبيات سياسي شان به هيچ وجه حاصل دنياي مدرن نيست، كسي اين را نسبت ندهد. همينطور كه ما در باب نبيّ اكرم داريم که ايشان امّي بودند البته مي دانيد براي امّي بودن معاني مختلفی شده است، حضرت بيسواد كه نبودند! همه سواد عالم، در حضرت خاتم است، چطور بيسواد می شوند؟! اين حرف زشت و خلافي است. ولي واقعا حضرت شاگرد هيچ يك از مكاتب دوران خودشان نبودند.

ما يك استادي داشتيم كه نوآوري هايي داشتند که واقعا شگفت انگيز بود، حالا تدريجا تفكراتشان دارد منتشر مي شود. ايشان با قاطعيت مكرر تكرار مي كردند و مي گفتند من فقط شش كلاس درس خواندم! ایشان فرزند مرحوم آيت الله العظمي سيد نور الدين شيرازي بودند كه مرجع خطه جنوب در زمان مرحوم آقاي بروجردي بود. مكرر هم مي گفتند که من شش كلاس درس خواندم که اين شش كلاس را هم چهار کلاسش را به توصيه پدرم به من نمره دادند.

ايشان چرا اين را مي خواست بگويد؟! مي خواست بگويد من از روي دست غربي ها نمي نويسم، من حرف اسلام را مي خواهم بزنم. خيال نكنيد من اگر حرفي روي دست فيلسوفان اجتماعي غرب مي زنم از روي دست آنها رونويسی كردم. اگر برتر از فلسفه فيزيك مدرن در فلسفه فيزيك حرف مي زنم من از انيشتين نگرفتم، من شش كلاس درس خواندم که چهار كلاس هم به توصيه پدرم به من نمره دادند!

ما بشدت بايد طرفدار اين نظريه باشيم که اصلا مكتب سياسي امام ربطي به دانش هاي مدرن در اين عرصه ندارد. امام نسبت به اين دانش ها من نمي گويم امّي هستند ولي حتما متخصص نيستند. خيلي ها وقتي مي خواهند بنويسند مشقشان را از روي دست آنها مي نويسند، بعد جاهايي را تغييراتي مي دهند و به اسم خودشان ثبت مي كنند، اينكه چيزي نيست.

لذا ما بشدت بخصوص در عرصه علوم انساني با تقليد مخالف هستيم. ما باید قله هاي آنها را فتح كرده و عبور كنیم و اتفاقا مانع اصلي هم همين است. وقتي انسان مي خواند، باور مي كند و وقتی باور كرد ديگر نمي تواند تغيير بدهد، مشكل ما همين است. بگوييم نخوانند، مي گوييد چطور نخوانند؟! بخوانند، چگونه تسليم نشوند؟!

شما يكي از اين تحصيلكرده هاي غرب را بياوريد كه متاثر از انديشه هاي غربي نباشد، چه در حوزه اقتصاد، چه در سياست و چه در فرهنگ! اگر آورديد من از نظريه جهت دار بودن علم دست بر مي دارم، آفت ما همين است.
جنگ نرم ما با غرب همينجا است، عرصه جنگ نرم در دانشگاه ها و آكادمي ها و پژوهشكده ها است. آن چيزي كه بعنوان علم در دنياي امروز از آن ياد مي شود، جنگ نرم ما است.

هژموني اساسي غرب، هژموني فرهنگي او است؛ يعني غرب نان جهاني سازي فرهنگ خودش را مي خورد. غرب به اسم اينكه علم جهتدار نيست و جهاني است و این که علم ايدئولوژيك نيست، علم خودشان را جهاني كردند، ايدئولوژي خودشان را به تبع علم جهاني كردند و مشكل امروز ما همین است.

آن ها يك مغالطه بزرگ كردند كه الان هم روشنفكران كشور ما هنوز مانند قبل از انقلاب اسلامي مي انديشند و همان حرف ها را تكرار مي كنند، مي گويند علم خصلت ايدئولوژيك ندارد و به همين دليل مي تواند جهاني باشد! غافل از اينكه علم كاملا ايدئولوژيك است و غرب از طريق انتقال علم خودش با همين شعار كه علم جهاني است، ايدئولوژي خودش را جهاني كرده است.

بررسی بحران و مشکلات امروز در این مواجهه

ما الان با فرهنگ غرب داريم زندگي مي كنيم. بحران هاي كشور ما هم اگر بخواهيد خوب تحليل بكنيد بخاطر مقاومت در مقابل نقشه هاي نرم دنيا است. ما نمي خواهيم اقتصاد ربوي را قبول كنيم، بحران درست مي شود. مي خواهيم از آن عبور بكنيم مي افتيم در دامش. بانكدري اسلامي يكي از بحران هاي اقتصادي كشور ما است. اين بانكداري اسلامي، نه بانكداري ربوي غربي است  و نه اسلامي است، این را با قاطعيت عرض مي كنم. اسلام كه اين نيست؟! شما مي توانيد اين را به اسم اسلام برسميت بشناسيد؟! تئوريزه كردن ربا در چهارچوب بعض احكام، اينكه اسلام نيست!!

مشكل ما، مشكل عبور است. حتی مشكلات اخلاقي ما و آسيب هاي اجتماعي ما همه اش از همین نشأت می گیرد.
مي خواهيد مدرن  بشويد و نمي خواهيد مدرن بشويد! آنها مساله را يك جا حلش مي كنند، اصلا چيزي به نام خانواده نمي ماند كه طلاق مهم باشد. طلاق آنجا از موضوعيت مي افتد، چون چيزي به نام خانواده ثابت و مستقر در غرب نيست. غرب مساله خانواده را تبديل كرده به جامعه سلولي صنعتي و از جامعه سلولي صنعتي هم كم كم خانواده تك عضوي، خانواده اي كه همجنس هستند، دو تا مرد هستند يا دو تا زن یا معذرت مي خواهم خانواده اي كه آدم است و حيوان! این که طلاق نمي خواهد! چيزي نمانده كه شما بخواهيد بهمش بزنيد يا درستش بكنيد!

آنها صورت مساله را پاك كردند، اما شما نمي خواهيد صورت مساله را پاك بكنيد ولي مي خواهيد مدرن بشويد. مي خواهيد خانم ها مثل خانم هاي غربي زندگي بكنند و حقوق شان مثل غربي ها بشود. ما از حقوق خانم ها بايد دفاع كنيم اما در چهارچوب ادبيات خودمان، از چاله درشان نياوريم بياندازيم در چاه، كاري كه غرب كرد این بود که گفت زن ها اسير هستند پس بايد بيايند سر كار، بعد يك اسارت مدرن برايشان درست كرد. خانم ها بايد بشود ابزار توليد سرمايه در غرب!!

چند سال قبل خبري ديدم که در آن استفاده نازل از خانم ها براي توليد ثروت را ممنوع كرده بود، یعنی حق نداريد در تبليغاتي كه متناسب با شان انساني آنها نيست از آنها استفاده بكنيد، مثلا شما حق نداريد براي فروش لوازم حيوانات لوازم بهداشتي سگ از جاذبه هاي زنانه استفاده كنيد، اين سگ را بدهيد دست يك خانم نيمه عريان تا مسواكش بزند كه خمير دندان و مسواك بفروشيد! شركت هاي بزرگ اعتراض كرده بودند، که چه حرفي است مي زنيد؟! داريد جلوي درآمد ما را مي گيريد!! ما كه نبايد راهي كه غربي ها رفتند و تجربه شده را دوباره تجربه كنيم و براي كرامت خانم ها از چاله درشان بياوريم و بايندازيم شان در چاه.

من مساله مستحدثه امام را در مكتب سياسي شان، اين مساله مي دانم که امام با پديده ای بنام ولايت توسعه ياب كفر در جهان مواجه هستند و مي گويند اين ولايت مال دين است. ما بايد موازنه قدرت و تعاول قوا را بنفع اسلام تغيير بدهيم. در نامه اي كه به مناسبت قطعنامه دارند مي گويند ما تا تعادل قوا را بنفع اسلام تغيير ندهيم همین است، امروز اين جنگ را تمام كنيد فردا يك جنگ ديگر را به ما تحميل مي كنند، بايد تعادل قوا را تغيير بدهيد تا آنها توان جنگيدن با شما را نداشته باشند والا شما را محو مي كنند.

اين بنيان هاي نگاه امام هست كه مي گويد شما با يك مكتب همه جانبه عميق تئوري ساز گسترده اي روبرو هستيد كه بنيادهايش صرفا مادي است، يعني ولايت كفر است. نظام ولايت و آن نظام اراده حاكم و نظام اراده شيطاني كه توسعه ياب است و ظلمات را به تعبير قرآن بسط مي دهد «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ‏ مِنَ‏ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏»(بقره/257)، اين مساله امام است. مي گويند شما با يك نظام طاغوتي اي مواجه هستيد كه ولايت پيدا كرده و مي خواهد ولايت خودش را گسترش بدهد و كارش هم «يُخْرِجُونَهُمْ‏ مِنَ‏ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏» است. این نظام مي خواهد جامعه جهاني را ظلماني تر بكند، لحظه به لحظه تاريك تر كند و فضاي تنفس را تنگ كند، ما بايد فضا را برگردانيم و نوراني بكنيم.

سه نکته در مکتب سیاسی امام/ درک از توحید و ولایت

مكتب سياسي امام سه نكته اساسي درونش هست که من فهرستش را عرض مي كنم. اول اینکه درك ايشان از اسلام و دين با خيلي از ادراك هاي ديگر متفاوت است؛ ايشان اصل اسلام را توحيد مي دانند، فرعش را ولايت و نبوت مي دانند و عنصر درجه سه را شريعت مي دانند. پس در انديشه امام شريعت اعم از شرائع فقهي اعتقادي و اخلاقي فرع بر ولايت است و ولايت فرع بر توحيد است.

شما رسالة الخلافة ايشان را ببينيد، كتب اخلاقي ايشان مثل چهل حديث و جنود عقل و جهل را ملاحظه کنید، بعد يك قدم جلوتر بیایید و بياناتي كه امام در دوران حاكميت داشتند و بعد هم وصيتنامه ايشان را ببینید، در همه این ها ایشان به وضوح مي گويند که اصل توحيد است.

البته انديشه عرفاني شان است كه حقيقت نبوت و ولايت را واسطه ظهورِ آن مقامِ غيب الغيوبي در عالم كثرات مي دانند و همين را منشا ولايتِ كليهِ انسانِ كامل كه جامع حقيقت نبوت و ولايت است می دانند كه در آن ادبیات تعبير مي شود به حقيقت محمديه.

من طرفدار این ادبيات نيستم و  از آن ادبيات دفاع نمي كنم! نظر من ناظر به آن ادبيات نظر علامه طباطبايي است. علامه طباطبايي در تفسير سوره مائده مي گويند سه راه است: راه برهان، راه عرفان و راه وحي که يكي شدني هم نيستند و هر چه تلاش کردند که این راه ها را به هم نزدیک کنند از هم دورتر شده است. من اين نظريه علامه طباطبايي را قبول دارم منتهي امام هر سه راه را مي گويند به مقصد مي رسد که اين را بايد بحث بكنيم.

ولي علي اي حال ببينيد انديشه امام اصلش انديشه توحيدي ايشان است و بعد اين انديشه توحيدي تبديل مي شود به نظريه خلافت و ولايت شان كه در رساله الولاية مفصل بحث كردند. این رساله انصافا از گزيده رسايل عرفاني است كه ايشان در سن بيست و نه سالگي نوشتند. ايشان اخلاق و فقه را ذيل مقام حقيقت ولايت تعريف مي كنند و ولايت را ذيل توحيد، و حكومت تاريخي و اجتماعي و سیاست را ذيل مقام ولايت باطني امام مي دانند.

ایشان مي گويند امام، واسطه حلقه وصل عالم به مقام غيب الغيوب است و بعد اين مقام مبدا حاكميت سياسي ایشان است و اين حاكميت سياسي امام، اصل دين است و احكام فرع هستند.

من فقط يك جمله مي خوانم از فرمايشات ايشان که در كتاب بيعشان هست در بحث ولايت فقيه، ایشان مي فرمايند: «انّ في الاسلام نظاماً و حكومة بجميع شؤونها» اگر كسي اين را بفهمد، مي فهمد که «لا يبقي شكٌّ في انّ الفقیه لا یکون حصناً للإسلام كصور البلد له الّا ان يكون حافظا لجميع شؤونه» اگر كسي قبول كرد كه اسلام داراي يك حكومت با جميع شؤون حكومت است حفظش به حفظ همه شؤون اين اسلام هست.

تا مي رسند به اينجا که «الا فصرف الاحكام ليس بإسلام» صريح ايشان است که اسلام فقط احكام نيست. بعضي ها خيال مي كنند اسلام احكام است و امام مجري احكام است. اما امام مي گويند اسلام داراي نظاماتي است که اين نظام غاياتي دارند. حكومت اصل در تحقق نظامات اسلام است و همان امري است كه خداي متعال واگذار به امام فرموده است.

لذا تعبير ايشان در باب غدير این است که مي گويند: حاكميت به اميرالمومنين واگذار شد نه آن مقام تكويني، آن مقام تكويني سبب شد ايشان حكومت پيدا بكند. پس حكومت طريق جريان تحقق همه نظامات اسلامي و از جمله احكام است. البته اگر مي خواهيم يك مكتب سياسي يا نظريه سياسي دقيق استخراج بكنيم باید به دقت روی تک تک كلمات نظريه ايشان بحث كرد.

«بل يمكن ان يقال الاسلام هو حكومة بشؤونها و الاحكام قوانين الاسلام و هي شأنٌ من شؤونها» حقيقت اسلام همان حكومت است و ريشه حكومت هم ولايت است. امام چون صاحب مقام ولايت است صاحب حكومت هم هست و در غدير تنها منصب حكومت براي اميرالمومنين درست شده است. پس حكومت اصل اسلام است و احكام شاني از شؤون هستند. و لذا ايشان ولايت نبي اكرم و اميرالمومنين و به تبع ولايت فقيه را در محدوده فروع نمي دانند حالا بيانات ايشان را شما ديديد اين يك نظريه اي است كه بر بنيان هاي فكري ايشان تكيه مي كند.

بعد مي فرمايند: «بل الاحكام مطلوبات بالعرض و امور آلية لإجرائها و بسط العدالة» احكام، اهداف بالعرض هستند.
در مکتب امام عدالت تعريف دیگری دارد و ما هم اگر مي خواهيم انديشه سياسي امام را بفهميم بايد مفاهیم زيردست مكتب سياسي را باز توليد کنیم، مثل عدالت، مثل آزادي و امنيّت. اينها را ليبراليستي معنا نكنيم و بعد تحميل كنيم به نظريه امام. آزادي در دنياي امروز يك معناي رايج و غالبي دارد، اصلا اين آزادي مطلوب نيست، كجاي اين آزادي محترم است؟! نه بنفع بشر است و نه بنفع هيچكس دیگر. امام اگر مي گويند آزادي در مكتب خودشان مي گويند، اگر مي گويند عدالت منظورشان عدالت در نگاه خودشان است، عدالت ايشان عدالت مكتب رفاه يا عدالت سوسياليستي نيست!!

يادم است يك نيمه شعباني شخصی صحبت مي فرموند و مي گفتند: امام وقتي مي آيند عدالت محقق مي شود و از مهم ترين شؤون عدالت اين است که نفوس، نفوس عادله مي شوند؛ يعني وقتي امام ظهور مي كند ظهور امام در قلب انسان، قلب را قلب عادله مي كند.

اين تغيير مفهوم عدالت است! عدالت را در اخلاق به حاكميت عاقله تعريف مي كنند اما امام به حاكميت امام تعريف مي كند و مي گويد امام وقتي مسلط شد بر شؤون انسان، انسان مي شود انسان عادل. الان انسان عادل نداريم و وقتي حضرت ظهور مي كنند با ظهورشان موجب مي شوند نفوس عادله بشود. عدالتي كه امام مي گويند اين است، ایشان مي گويند اين هدف مكتب اسلام است  و احكام ابزار هستند.

يعني ولايت امام بايد محقق بشود، آن مي شود عدالت. احكام اصل نيستند كه امام مجري احكام باشد، امام محقق دين در جامعه است و دين جريان توحيد و جريان خلافت و نبوت است و بعد طريقش شريعت و احكام هستند.
اين يك نكته اصلي در باب درك مكتب سياسي امام است كه درك ايشان از دين درك خاصي است. ایشان اسلام را تعريف نمي كنند به احكام فقهي و اخلاقي و اعتقادي بلکه اينها را شريعت مي دانند و شريعت را نازله حكومت و حكومت را نازله ولايت و ولايت را نازله توحيد و توحید را نازله الوهيت. حالا در آثار امام از سرّ الصلاة در رسالة الولاية این مطلب را دنبال بفرماييد.

رکون دوم: ولایت مطلقه یعنی مدیریت جامعه جهانی

و اما نكته دوم اين است كه مكتب سياسي امام مبتني بر درگيري تمام عيار بين اسلام و كفر در مقياس جهاني است. نظریه امام در اين درگيري معني دار مي شود و اصلا فرق امام در نظريه ولايت مطلقه با بعضي از فقهاء گذشته هم كه همين نظريه را داشتند در همين مساله است. بعضي گفته اند ولايت مطلقه اما موضوعش را امور حسبه مي دانند، مي گويند ولايت امام مطلقه است اما كارش چيست؟ قضاوت بكند و دعواها را حل بكند، اينكه شد همان ولايت مقيده! اما امام مي گويند موضوع ولايت مطلقه مديريت جامعه جهاني است در مقابل مديريت كفر. اين تفاوت انديشه سياسي امام است. در منشور روحانيت ایشان به صراحت مي گويند که ما بايد استراتژي هاي حاكم بر جهان را تعريف بكنيم نه آنها، اين موضوع ولايت مطلقه است.

رکن سوم: گسترش ظرفیت فقه و استفاده از آن در حاکمیت

اما نکته سوّم در مكتب سياسي امام اگر دقت بفرماييد طبقه مرجع، فقهاء اسلام هستند كه بايد اجتهادشان اجتهاد متكاملي باشد كه در عين اينكه بر شيوه صالح سلف استوار است و كاملا صاحب جواهري است بتواند حكومت را كه فلسفه عمَلي تمام دين و تمام احكام است در این مقیاس تئوريزه كند. امام در بحث اجتهاد و مقتضيات زمانه بحث هايي را مطرح مي كنند که در آن به صراحت می گویند اجتهاد مصطلح كافي نيست و مجتهد نمي تواند بگويد من نسبت به مسايل سياسي جهان بي تفاوت هستم.

يكي از اشكالات جدي اي كه وجود دارد این است که چيزي بنام دولت مدرن در اسلام نیست البته بمفهوم مدرنش! ما در دوران گذار هستيم و در خلا زندگي نمي كنيم، يكي از مهم ترين مطالبي است كه در درك انديشه سياسي امام است.
امام نظري فكر نمي كنند، امام برای ميدان عمل است و حكومت فلسفه عملي تحقق اسلام در همه شؤونش است. بعضي ها در خلا بودند و علت اين هم كه عقب كشيدند و احساس كردند كه امام موفق نبوده چون خيال مي كردند امام در خلا دارد كار مي كند. امام مي ديدند ما روي كف داريم كار مي كنيم يك طرف ما هستيم و يك طرف ابليس، يك طرف ما هستيم و يك طرف استكبار جهاني «إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ‏ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ‏ مِثْلُه‏»(آل عمران/140)، در اين جنگ ما ضربه خورديم آنها هم خوردند. ما ضرر اقتصادي كرديم آنها بيشتر كردند. اگر مي شد يك موقعي ميزان زيان اقتصادي غرب را دقيق بيان كرد مي ديديد اصلا با ميزان زيان اقتصادي ما قابل مقايسه نيست. خسارت يك روز آنها برابر با خسارت كل سي ساله ما است!

معتقدم اين بيست ترليارد بدهي غرب و آمريكا بخاطر جنگش با اسلام است. اين حرف من نیست، فوكوياما در آغازي كه اين بحران اقتصادي غرب شكل گرفت گفته بود علت بحران اقتصادي ما شكست ايدئولوژيك ما است همان كه آمريكا مي خواست هزينه كند و با جنگ جهاني درستش بكند!

خلاصه عرایضم این است که نكته اول در مكتب سياسي اسلام بعد از آن مقدّمه اي كه اشاره كرد درك امام از اسلام است. امام اسلام را احكام نمي دانند، احكام را قبول دارند اما مي گويند احكام فرع است، حكومت اصل است و ولايت باطني اصل بر حكومت است و الوهيت حاكم است. دومین نکته در نظريه سياسي ايشان این است که مساله در درگيري تمام عيار بين اسلام و كفر است و لذا عرض كردم موضوع ولايت فقيه از منظر ايشان مديريت بر جهان است. و سوّم كه آن هم قابل تامل هست اين است كه طبقه مرجعي كه فقهاء هستند بايد ظرفيت فقاهت و درك از دين را به ظرفيتي برسانند كه بتواند احكام وحقيقت اسلام را در اين مقياس درك بكند و ظرفيت فقه را از فقه موضوعات به فقه حاكميتي، فقه مديريت و حكومت و فقه رهبريِ پيشرفتِ جهاني ارتقاء ببخشند.

حالا ان شاء الله اگر مجالي بود بعد مفاهيم زير دست این مکتب بايد توضيح داده بشود. من بحث مفهوم عدالت را عرض كردم كه از منظر امام اگر مي گويند احكام براي تحقق عدالت است منظور عدالت سوسياليستي و ماركسيستي نيست. بعضي ها اصل عدالت را ماركسيستي و عدالت عقلايي مي كنند آن هم عدالت عقلاء امروز كه مجانين هستند! به تعبير قرآن اينها همه سفيه هستند عاقل که نيستند، آنهايي كه ربا را اصل قرار مي دهند از نظر قرآن مخبط هستند ديگر. بعد بعضی اين عقلاء را اصل قرار مي دهند و مي گويند اين عدالتي كه عقلاء مي گويند اصل است و احكام و فقه را بنفع اين عدالت تغيير مي دهند، اين تئوريزه كردن نظام مدرن است! عدالتي كه امام مي گويند همان تحقق ولايت كليه امام در همه عرصه ها است، عرصه حيات فردي و اجتماعي، که اين مقدّم بر احكام است. حالا اينها بحث هايي است كه بايد بعد در مفاهيم زيردستي مورد بحث قرار بگيرد. و الحمد لله رب العالمین..