نسخه آزمایشی
یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397 - Sun, 22 Apr 2018

هنر قرآن و هنر قرآنی / باز تعریف هنر بر محور قرآن و تبیین ارتباط قرآن و هنر

اين گفتار، توسط استاد سيدمحمّدمهدی ميرباقری در همايش ملی قرآن و هنر در تاریخ 12 اردیبهشت سال 92 در قم ارائه شده است که با اندکی ويرايش تنظیم شده است. در این بحث ایشان ابتدا به بحث هنر و جایگاه آن پرداخته و سپس به بازتعریف آن توسط قرآن و جایگاه هنر در قرآن و توسعه هنر بر محور ولایت حقه پرداخته اند.

مقدمه

بررسی «نسبت بین قرآن و هنر» را در مقیاس های مختلفی می توان مطرح کرد؛ که در این بحث، هنر در مقیاس کلی، یعنی کلیت هنر با تمام شاخه هایی که دارد بررسی مي شود. این که: «هفت رشته هنری یا بیش تر، چه نسبتی با قرآن می توانند برقرار کنند؟»؛ «هنر چیست؟»؛ «قرآن چگونه کتابی است؟» و «چگونه می توان بین هنر و قرآن نسبت برقرار کرد؟» موضوع اين بحث است.

1ـ خاستگاه و کارکرد اجتماعی هنر

بهتر است بحث «هنر»، از تعريف «هنرمند» آغاز شود. «هنرمند»، انسانی است که احساسی از غیب عالم، در او تحقق پیدا کرده است و او می تواند به این احساس لباس زیبا بپوشاند؛ آن را زبان دار کند؛ و با زبانی متناسب آن را به دیگران منتقل نماید. هنرمند پیش رو می‍تواند از جهان آینده خبر دهد و آینده ها را احساس  کند؛ چراکه از جهان بزرگ تری متولد شده، آن جهان بزرگ تر را درک کرده، و بر آن است تا احساس و درک خودش را، با در نظر گرفتن همه‍ی تنگ ناهایی که بر این دنیای محدود و زمان موجود حاکم است، به مخاطبان خویش منتقل کند.

احساسات یک هنرمند، فراتر از زمانه‍ی او و فراتر از محدوده حیات حسی، در او تجلی می یابد؛ لذا این ظرفیت را دارد که احساسات و عواطف اجتماعی را مدیریت کند و با عبور دادن آن ها از مرزهای کنونی، نیاز جدیدی را در جامعه فعال نماید. ایجاد نیاز جدید در متن انسان یا متن جامعه و احساس برآمده از این طریق، همان عاملی است که یک حرکت اجتماعی را سامان می بخشد و جامعه را به سوی آینده رهبری می کند. برای مثال؛ آینده و افق هایی که در مدینه های فاضله و اتوپیاهای مدرنیته ترسیم شده است، در احساس یک هنرمند ورود پیدا می کند و وی به واسطه  هنرش آن آینده را از یک سو، و وضعیت کنونی را در سوی دیگر، در قالب هنر ترسیم می کند و به نحوی انتظار جدیدی را در مخاطب خویش می‍آفریند؛ به این ترتیب است که هنرمند می تواند به تحولات اجتماعی شکل دهد و به شرط آن‍ها را سامان‍دهی کند . این همان وضعيتي است که هنر مدرن آن را در دنیای امروز رقم زده است.

هنر، یکی از مهم‍ترین عواملی است که در دوران تجدد بر تحولات اجتماعی اثر گذاشته است. حتی عده ای مدعی هستند که رنسانس، با تحول در هنر آغاز شده است. به ویژه، آن‍که هرچه این هنر در دوره های جدید پیش رفت کرده، مأموریت‍های بزرگ‍تری نیز برای خودش در نظر گرفته است. به طوري كه هنر امروزین، در مقیاس مواجهه‍ها و برخوردهای تمدنی ظهور و بروز دارد. امروزه سینمای سلطه با تصویرسازی خیالی از جنگ چهارم و برانگیختن احساسات مخاطب  از این طریق، معبری می سازد تا احساسات اجتماعی لازم برای عبور از وضعیت کنونی به سوی آینده ای که ترسیم کرده است را فعال کند. لازمه عبور از این شرایط، مدیریت عرصه درگیری هایی است که تمدن غرب آن را با هنر ایجاد  کرده و مدیریت می کند. یعنی به واسطه هنر، هم حساسیت های اجتماعی را بالا می برد و هم آن ها را سامان دهی می نمايد؛ به دیگر سخن، هم شکل گیری احساسات اجتماعی و هم فرآیند وارد شدن این احساسات به میدان درگیری و تعارض اجتماعی به واسطه هنر مدرن مدیریت می شود؛ هنر مدرن است که احساسات اجتماعی را متناسب با آرمان مدرن پرورش می دهد.

بنابر آن چه گفته شد، هنر ناظر به امري غیبی است كه از غیب کل هستی شروع می شود و گذشته و آینده جهان را در بر می گیرد و آن را ترسیم می کند، بنابراين باید هم معطوف به همه عرصه های وجودی انسان و هم معطوف به مقیاس جامعه باشد.

2ـ رابطه هنر با دانش های پيرامونی

ممکن است هنری، احساسی را درون یک شخص خلق کند، اما همین هنر نتواند احساس اجتماعی مشترکی را برای حرکت اجتماعی برانگیزاند. در اين صورت ناقص است؛ هنر نه فقط در مقیاس فرد، بلکه در مقیاس اجتماعی هم باید ظهور و بروز پیدا کند؛ و حتی بتواند در مقیاس معادلات تاریخی نیز نقش ایفا نماید. این جاست که هنر به دانش های پیرامونی خود نیز، هم چون: علوم اجتماعی و اندیشه های فلسفه تاریخی گره می خورد. هنر غیر از این که با عرفان مرتبط است، باید در دامن یک اندیشه فلسفه تاریخی و دانش های اجتماعی پیوسته به آن شکل بگیرد.

حال اگر این اجمال و کلیت را در باب هنر و «گستره»، «دامنه» و «مأموریت» هنر بپذیریم، و به دنبال هنری باشیم که معطوف به تحولات فردی و اجتماعی و تاریخی بوده و می‍خواهد بستری برای تحولات تاریخی و اجتماعی ایجاد کند و در همین مقیاس نیز ظهور و بروز داشته باشد، سوال اصلی این خواهد بود که این هنر چگونه در انسان شکل می گیرد و چنین هنری چگونه در درون یک جامعه متولد می شود؟ آیا هنر تجسد جوشش های مادی در عواطف و خیال انسان یا تخیل اجتماعی  است؟

تحلیل مادی از پیدایش و حیات جامعه و تکامل اجتماعی، از فهم انسان از عالم تا فلسفه هنر و علوم و دانش های مختلف را متأثر مي سازد. به عنوان مثال؛ مارکیست ها یک اندیشه منسجم تولید کرده بودند که از «منطق دیالکتیک» تا «ماتریالیسم فلسفی» و «ماتریالیسم تاریخی» و همه علوم اجتماعی شان و از جمله هنر، در آن ظهور و بروز داشت. اگر از آن ها می پرسیدید: «هنر چیست؟» می گفتند: هنر، جوشش ماده است. با چنین تعریفی از هنر، مدعي بودند بر اساس منطق دیالکتیک، و با استفاده از بستر جامعه و احساسات و تخیلات هنرمندان می توان یک فرآیند اجتماعی را ایجاد کرد. حتی بر همین پایه، نسبت هنر را با روابط تولیدی و طبقات اجتماعی تحلیل می کردند.

ما هم قاعدتا باید بتوانیم هنر را بر مبنای مكتب خودمان تحلیل کنیم و به این سوالات بنیادین پاسخ دهیم که از نظر اسلام، هنر چیست و چگونه پیدا می شود؟ تا بعد ببینیم چه نسبتی با نظام هستی دارد و چه نسبتی با قرآن برقرار می کند.

3ـ چيستی هنر از منظر دين و قرآن

به گمان ما، هنر ناشی از نوعی تعلق خاطر انسان است. یک نوع گرایش درونی یا به تعبیر فلسفی–کلامی، نوعی تولی در درون انسان وجود دارد که مبنای پیدایش هنر واقع می شود. اولا انسان به تنهایی هنر را تولید نمی کند؛ هم چنان که به تنهایی هیچ دانشی را نمی توان تولید کرد. زمانی که انسان به تأمل و تفکر در حوزه اندیشه های فلسفی یا دانش های بنیادین روی می آورد، مطالعه و تحقیقات نظری و میدانی و کتاب خانه ای او الزاما در بستر یک جامعه  شکل می گیرند. اساسا انسان نمی تواند در خلاء بیاندیشد؛ ما در فضای اجتماع تفکر می کنیم، لذا فرهنگ جامعه، فلسفه جامعه و حتی اخلاق اجتماعی بر اندیشه و تفکر ما بار می اندازند و سنگینی می کنند.

نمی خواهیم این را به مقیاس انبیاء یا ولات تاریخی تسری بدهیم؛ یعنی نمی خواهیم کار آن عده ای که گفتند: «نبی اکرم(ص) در اندیشه های اجتماعی خودش تحت تأثیر شرایط قبیله ای جزیره العرب بوده است». را تایید کنیم. این ها غلط است. انسان های ماورای تاریخ تاریخ ساز، بالاتر از عالم قرار می گیرند و حیات اجتماعی و تاریخی را دگرگون می کنند؛ هیچ گاه چنین شخصیت های فوق العاده ای از سینه جامعه ارتزاق نمی کنند، بلکه همواره فراتر از عالم قرار دارند. حتی شیاطین تاریخ هم این گونه اند. آن ها جامعه را تغییر می دهند، نه این که از جامعه تغذیه کنند. پرچم داران تاریخی کفر هم تاریخ سازند.

ما انسان های معمولی ای که در بستر یک جامعه زندگی می کنیم، برعکس شخصیت های تاریخ ساز هستيم، شخصیت ممتازی مثل امام خمینی(ره) گرچه سرآمد بسیاری از دانش های اسلامی بودند ولی چیزی فراتر از این دانش ها را نیز داشتند که از عالمی بالاتر در ایشان دمیده شده بود و ایشان نیز آن را در عالم پایین می دمیدند. انقلاب اسلامی که تنها در بستر فرهنگ تاریخی شیعه شکل نگرفت؛ چنین نفخه هایی بودند که به امام این توانایی را می بخشیدند که بتوانند حوزه را متحول کرده و اندیشه های نویی را وارد تأملات دینی کنند. اگر امام خمینی فقط در محدوده اندیشه های تاریخی ساخته شده بودند، هرگز نمی توانستند این ساختارها را بشکند؛ این ساختارشکنی به این سبب است که ابتدا ایشان از عالم بالاتری این معارف را تلقی کردند و سپس آن تلقیات را در حیات علمی و اجتماعی ما دمیدند.

ولی برخلاف چنین شخصیت هایی، یک فیلسوف یا دانشمند یا هنرمند معمولی در فضای اجتماعی می اندیشد؛ متولی به جامعه خودش است و متناسب با هنر و دانش اجتماعی خودش می فهمد یا احساس می کند. البته این به معنای اجبار نیست، بلکه به معنای تحت تأثیر بودن است.

جدای از بسترهای اجتماعی، انسان معمولی حتی تحت تأثیر بسترهای تاریخی نیز قرار می گیرد و متناسب با آن می اندیشد. هنر مدرن نيز همين گونه است آیا آن چه در سینمای امروز تحت عنوان «هنر هفتم» تجلی کرده است، می توانست در هنر پنج قرن گذشته دنیای مادی ظهور و بروز پیدا کند؟! هرگز. شما نمی توانید روی بستر تاریخی هنر خط بکشید؛ هنر دارای یک بستر تاریخی است و در یک هم افزایی تاریخی به سامان می رسد. دانش هم همین طور است؛ تعقل هم همین طور است.

ـ دو نوع هنر: هنر در بستر نور يا بستر ظلمت

هنر بر فرآیند توسعه و تحول نیاز و ارضاء اثرگذار است، فرآیند نیاز و ارضای اجتماعی نیز بر هنر تأثیر می گذارد. اگر این مطلب صحیح باشد، بنا بر اندیشه فلسفه تاریخی قرآن _ درگیری تاریخی جریان حق و باطل _ حس و خیال انسان در یکی از دو جبهه  شکل می گیرد. اندیشه فلسفه تاریخی قرآن بر این اساس استوار است که در عالم دو جریان تاریخی وجود دارد: یکی «جریان حق» و دیگری «جریان باطل». از این طریق نیز ولایت تاریخی حق و باطل شکل می گیرد که نه تعطیل بردار است و نه سومی دارد.

در یک طرف «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» است. یعنی با ولایت حضرت حق، مومنین در وادی نور سیر مستمر دارند؛ حس و خیال و قلب  و فكرشان در وادی نور سیر می کند و به ثمرات و میوه های نورانی می رسد؛ در نتیجه، دانش و اخلاق و هنر و جامعه پردازی شان نورانی ست. اما در طرف دیگر «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» جریان دارد و صف سوم دیگری نیز سوای این دو صف قابل تصور نیست.

انسان در پذیرش الوهیت و توحید، آزادِ از تکوین است. وقتی خدای متعال در آیت الکرسی، توحید و الوهیت را توضیح می دهد، پس از بیان «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» تا «هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيم» می فرماید: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»؛ یعنی شما در پذیرش این الوهیت مجبور نیستید، ولی بدانید در عالم غير از این دو جریان وجود ندارد؛ یکی جریان «ولایت الله» و دیگری «ولایت اولیاء طاغوت»! یکی ولایت نور است و دیگری ولایت ظلمات. از این دو ناگزیرید و این دو ولایت بر همه ساحت های حیات شما سایه می افکند؛ نه فقط بر دل شما، بلکه بر خیال تان، بر عقل تان، بر دانش تان، بر قلم تان، بر تکنولوژی تان و بر مناسبات اجتماعی و مدیریت توسعه‍تان؛ شما در هیچ یک از این ساحت ها، خارج از این دو ولایت نیستید. این دو جریان ولایت نه تنها بر زندگی شخصی، بلکه بر تاریخ اجتماعی ما مهیمن هستند. این مطلب در سایر أیات کتاب الهی، نيز به نحوه دیگری توضیح داده شده است.

هنر هم از این وادی مستثنی نیست. جوشش هنر در درون انسان امر جبری نیست که در یک فرآیند علت و معلولی شکل بگیرد و هنرمند هیچ نقشی در آن نداشته باشد؛ بلکه اختیار هنرمند در آن دخیل است. اما این اختیار بیرون از بسترهای اجتماعی و تاریخی به بلوغ نمی رسد؛ انسان می تواند بستر اجتماعی و تاریخی خودش را انتخاب کند. یعنی می تواند در کاخ فرعون باشد ولی جزء جامعه موسی کلیم محسوب شود؛ مثل همسر فرعون. ایشان در حالی جزو سران موحدین است و عضوی از جامعه موسی کلیم شمرده می شود که در کاخ فرعون زندگی می کند. انسان وقتی جامعه تاریخی خودش را انتخاب می کند، در درون یک حیات اجتماعی و تاریخی قرار می گیرد و در آن بستر می اندیشد و احساس می کند و حتی رفتار می کند. به بیان گویاتر، تجلی و جوشش بستری که یک انسان درون آن قرار گرفته است را می توان در احساس و تعقل و تخیل و اندیشه و هنر او مشاهده کرد.

به هیچ وجه قصد ما این نیست که بگوییم این امر جبری است، بلکه تاکید داریم که یک فرآیند اختیاری  است و از دو سو شکل می گیرد و ما از آن  تحت عنوان «فرآیند ولایت و تولی» یاد می کنیم. به نظر ما، «تفکر و تفلسف»، «دانش های تجربی»، «جوشش احساساتِ واقعیتِ هنر» و حتی «دانش هایی که هنر را تحلیل می کنند و آن را سامان می دهند» همگی درون یکی از این دو بستر شکل می گیرند. لذا باید توجه داشته باشیم که در یک طرف معادله، هنر؛ و در طرف دیگر، دانش های وابسته و پیرامونی هنر قرار د ارند. خود هنر از مقوله گزاره ها مثل اخلاق نیست. «اخلاق» از مقوله کتاب علم اخلاق نیست؛ از مقوله کتاب عرفان عملی هم نیست؛ ولی اگر شما بخواهید اخلاق را سامان دهی کنید، حتما باید آن را بسنجید تا قابل کنترل باشد. وقتی اخلاق را از بستر تعقل و سنجش عبور دهید، «علم اخلاق» درست می شود؛ «عرفان نظري» درست می شود. دانش های پیرامونی عرفان زمانی پیدا می شوند که شما مأموریت های هنر و دانش های پیرامونی هنری را مقنّن و قاعده مند کنید، برای آن، ارتفاع و سطح ایجاد نمایید؛ آن را از ظرفیت موجود به ظرفیت جدیدتری ببرید.

به گمان ما، هنر و دانش های پیرامونی وابسته به آن، و حتی همه حوزه‍های علمی و دانش ها، یا در بستر نور محقق می شوند، یا در بستر ظلمت؛ لذا از این مجرا، «هنر دینی» و «هنر غیر دینی» از یک دیگر قابل تفکیک اند. اگر هنر در بستر تعاملات متقابل «هنرمند» و «جامعه هنری» و «تاریخ هنر» با دستگاه حق پدید آمده باشد، حاصل این هنر، جوشش احساسات متناسب با دستگاه حق خواهد بود.

رسالت هنر، بیش از آن که به تربیت شخص مربوط باشد، به تربیت تاریخی و اجتماعی و ارتقاء وجدان تاریخی بشر مربوط است. مأموریت هنر این است که برای عبور از یک مرحله به مرحله بعد تاریخ اجتماعی، بسترسازی کند. همانگونه كه هنر مدرن با فیلم های هالیوودی و به تصویر کشیدن جنگ چهارم فرضی، احساسات جامعه جهانی را بر مدار درگیری اسلام و مدرنیته، آن هم در مقیاس تمدنی، سامان دهی می‍کند! در حالی که هنر کنونی سينماي كشور گاهی در هنر قرن هجده و نوزده و اوایل قرن بیست غرب به سر می برد. این نقص هنر ماست؛ در کنار همه قوت هایی که دارد.

اگر مقیاس و جهت داری هنر را بپذیریم و قبول کنیم که هنر یا در بستر تعاليم انبیاء تولید می‍شود، یا در بستر دستگاه فراعنه؛ آن‍گاه به طور ضمنی این مطلب را هم پذیرفته ایم که ما با دو هنر روبه رو هستیم. البته این بدان معنا نیست که ما در هر یک از دو طرف هنر خالص داریم؛ بلکه همان گونه که در هنر مادی رگه هایی از معنویت و حقیقت وجود دارد و تجسد کامل شیطنت و لهو و لعب نیست، هنر مسلمین نیز در طول تاریخ، هنر ناب و خالص نبوده است؛ لذا هم در این طرف ناخالصی وجود دارد و هم این که در آن طرف نیز گاهی از معنویت و حقیقت سخن گفته می شود.

ـ هنر قرآن، محور تکامل هنر در تاریخ

جدای از این نسبیت، هنر در دو محور و طی یک فرآیند تکامل و پیچیده شکل می گیرد. حال سخن این است که نسبت چنین هنری، با قرآن چیست؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید ببینیم که «قرآن چیست؟»

قرآن، جوشش هدایت الهی در تاریخ اجتماعی بشر است. زبان قرآن، زبان راه بری تاریخی بشر است که از همه ساحت های وجودی او حرف می زند. لذا قرآن فلسفه نیست که به شکل خشک و با قوای سنجشی انسان سخن بگوید؛ یا هنر نیست که فقط احساس انسان را بشوراند. اما با این همه، وقتی از معقول ترین مفاهیم حرف می زند، پر از احساس است! اگر اندیشه توحیدی قرآن را اندیشه  و ادبیات گفتاری حکما و فلاسفه مقایسه شود معلوم مي گردد كه ادبیات قرآن به هیچ روی ادبیات فلسفی نیست.

مطلب لطیفی که علامه بزرگ وار «طباطبایی» در آغاز «المیزان» فرموده اند، نکته بسیار مهمی است. ایشان برای توضیح و دفاع از روش تفسیری خودشان می گویند:

«نه قرآن را می شود با زبان عامه تفسیر کرد، چون ادبیات عمومی جامعه، ادبیات نیاز و ارضاء مادی است؛ نه با زبان عرفا و حکما و ادبیات تخصصی متخصصین، چون سطح آن ها نیز سطح خودشان است و محیط به قرآن نیست. قرآن را با قرآن و به اضافه فرهنگ اهل بیت(ع) باید فهمید».

اگر قرآن محور تکامل تاریخ است، زبانش نیز زبان خاص خودش باید باشد. آیات توحیدی قرآن را ملاحظه بفرمایید! کدام فیلسوف این گونه حرف می زند که: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ». چنین ادبیات همه هستی انسان را پای سخن می کشاند و همه هستی او را موضوع تصرف قرار می دهد؛ یک برهان فلسفی خشک نیست. هم چنین وقتی درباره جریان های تاریخی و فلسفه تاریخ بحث می کند و چگونگی غلبه حق را توضیح می دهد همین گونه است:

«يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون * هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى  وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون»(صف/8)

مى خواهند نور خدا را با دهان هايشان خاموش كنند و خدا تمام كننده نور خويش است هر چند كه كافران كراهت داشته باشند. او كسى است كه رسول خدا را به هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غلبه دهد هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند

این نگرش های ـ حالا به تعبیر ناقص من ـ فلسفه تاریخی قرآن را ببینید؛ کاملا با سخن و استدلال و ادبیات فیلسوف های تاریخ متفاوت هستند. وقتی از بهشت و جوشش های غرایز انسان بحث می کند، یا وقتی که از تعقل بحث می کند، احساسات معنوی موج می زند؛ آن جایی  هم که احساسی ترین مطالب را می گوید، باز همین طور است. در قرآن هیچ گاه خیال انگیزی به معنی افزودن بر مایه چیزی مطرح نشده است؛ نیازی به این کار ندارد. این در ادبیات زمینی ماست که مثل «رستم»، محتاج مایه گرفتن و بال و پر دادن از سوی ما باشد؛ که «رستم یلی بود در سیستان، منم کردم اش رستم داستان»! آن دسته از حقایق قدسی که قرآن می خواهد از آن ها سخن بگوید، هیچ گاه نیازی به خیال انگیزی ندارند. اگرچه در قالب مثال تنزل پیدا می کنند، اما آن حقیقت غیبی شان با هنر دیگری به باطن اهل غیب تجلی می کند. قرآن، هنر خودش را دارد. آیه نور را ببینید: «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»؛ خود خدای متعال نور قرآن را القاء می‍کند ولی در ادامه تصریح می کند: «وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ»(نور/35)

در واقع آن چه ما آن را به عنوان هنر قرآن تلقی می کنیم، هنر قرآن نیست؛ بلکه مثل‍های قرآنی است برای این که «لِلنَّاس» بیان شود و مردم از آن بهره ای ببرند. قرآن، کتاب عزیز و تجلی غیب الهی است. «لقد تجلى اللّه تعالى في كتابه لعباده و لكن لا يبصر»(1)

با این جلال و جمال، دیگر نمی توان قرآن را هم چون یک هنر عادی نگریست. اثر هنری عبارت است از ظرفیتی از تجلی غیب در هنرمندی که توانسته  است آن را در قالب هنر پدیدار کند؛ حال آن که خودِ خدای متعال تمام ظرفیت قابل تجلی غیب را در اعظم کتبش تنزل داده است. قرآن اعظم تجلیات الهی است.

در دعای روز 27ام ماه رجب آمده است: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِالتَّجَلِّي الْأَعْظَمِ فِي  هَذِهِ  اللَّيْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ »(2)

کتابی است که هم جلال الهی در آن تجلی یافته است و هم جمال الهی؛ هر دو کاملا آمیخته هستند. هیچ کجای قرآن، مثلا در آیات بهشت، نمی توانید هیبت خدا را نبینید؛ یا در آیات جهنم، رحمت الهی را مشاهده نکنید! در آیاتی که حول یک مساله معقول صحبت می شود و بحث کاملا عقلانی است، در عین حال، احساس هم موج می زند. لذا شما هیچ استدلال برهانی منظم شبیه ادبیات فلاسفه در قرآن نمی بینید؛ به همین ترتیب هیچ مقوله احساسی ای هم که عقل در آن حضور نداشته باشد و مستدل نباشد را نیز مشاهده نمی کنید. اگر هنر باید، دستی در غیب داشته باشد، غیبی که در قرآن تجلی کرده است، «غیب تام» است. آن چه می توانسته از غیب در عالم شهود بیاید، در کتابی آمده است که هیچ نقص و ضعفی ندارد.

قرآن باید زبانِ محوری گفت وگوی بشر شود؛ یعنی همه باید با زبان قرآن حرف بزنند. این مطلب بدان معنا نیست که مردم، آیات قرآن را برای یک دیگر بخوانند. برای مثال؛ همان گونه که ادبیات فقها ادبیات روایت است و فقه ما با روایات هماهنگ است، اما آیا ادبیات فقه به این معناست که همان روایات را آورده اند؟! نه؛ بعد از شیخ طوسی، روایات در فقه فرآوری شده اند و ادبیات فقاهت را شکل داده اند؛ ولی زبان، زبان روایات است. این امر نه فقط در علوم نقلی، بلکه در علوم عقلی و علوم تجربی نیز باید جاری شود؛ یعنی زبان فیزیک، زبان شیمی، زبان علوم زیستی و زبان فلسفه باید زبان قرآن باشند. بر خلاف نظریه قبض و بسط که زبان قرآن را تابعی از تکامل اخلاق مادی تعریف می کند؛ اخلاق مادی ادبیات علمی را شکل می دهد و در نتیجه، قرآن و روایات به نفع ادبیات مدرن تفسیر و تاویل می شوند، ما باید بکوشیم تا ادبیات عمومی، تخصصی و بنیادین بشر را از فرآوری مفاهیم قرآنی استحصال کنیم.

علم امروزی به واسطه مدیریت دانش توانسته است مواد نفتی را از زیر زمین خارج کرده و پس از فرآوری، آن را در زندگي بشر بیاورد و محصولات مصرفی و زینتی تحویل ما دهد. حقیقت فرهنگ قرآن و ادبیات قرآن نیز باید هم در حوزه دانش های تخصصی و بنیادین و هم در حوزه ادبیات عمومی به گونه ای فرآوری شود که زبان و ادبیات رایج در جامعه، ادبیات و زبان قرآن گردد. وقتی گفته می شود زبان اهل بهشت، زبان قرآن است، فقط به این معنا نیست که بهشتیان آیات قرآن را می خوانند؛ بلکه وقتی درباره نیازهای مادی شان نیز حرف می زنند، با ادبیات قرآن گفت وگو می کنند. به این ترتیب، همه نیازها و ارضاء نیازها، بستر تکامل معنوی انسان می شوند.

نگاه ما نسبت به هنر نیز همین است. هنر قرآن، محور تکامل هنر در تاریخ است؛ نباید نگاه ما به هنر، نگاه خرد باشد.؛ بلکه باید با یک نگاه کلان به سمتی حرکت کنیم که ادبیات های پیرامونی هنر را نیز مستند به قرآن تولید کنیم. این مطلب به معنای تعطیلي تعقل و تجربه بشر نیست؛ اما تمسک به قرآن، باید محور تعقل و تجربه انسان قرار بگیرد. هنر و دانش های پیرامونی هنر، از علوم بنیادین تا رویین و حتی تکنیک ها و فن آوری های هنر و تکنولوژی هنر، همه باید بر محور قرآن تولید شوند.

نسبت قرآن و هنر مثل نسبت قرآن و علوم است. همان گونه که ادبیات مدرن، زاییده ایدئولوژی مدرنیته و عقلانیت بنیادین مدرنیته است، قرآن نیز می تواند و باید محور تکامل زبان تفاهم بشر، اعم از زبان علمی و زبان هنری شود. هنر که زبان تفاهم اجتماعی و حتی زبان تفاهم فطری انسان و تفاهم بین المللی است، باید در همه زوایا مستند به قرآن شود و از دامن قرآن بجوشد.

حوزویان عزیز باید به زوایای هنر مدرن مسلط شوند و الزامات عبور از هنر مدرن به سمت تکامل هنر را بر محور ادبیات انقلاب و مستند به قرآن استنباط کنند. این غیر از پژوهش های خردی است که اکنون نیز رواج دارد. ادبیات داستانی قرآنی یکی از زوایاست؛ این کافی نیست.

قرآن، محور تکامل تاریخی هنر بشر است؛ عوالمی که پیش روی انسان می گشاید و غیبی که انسان را به او ارتباط می دهد، غیب نامتناهی ست و به طور اساسی با غیب هنر مادی فرق می کند. عمر هنر مدرن بدین دلیل سرآمده که غیب اش تمام شده است؛ مثل علم مدرن. امروزه در محافل علمی گفته می شود که عمر تمدن مدرن تمام شده است؛ این حرف ما نیست! بگذرید از این که بعضي از روشن فکرهای ما، مانع ترجمه حرف های پسامدرنی غرب در ایران می شوند. خود غربی ها می گویند: «دیگر هنر مدرنیته تمام شده است».

تمام شدن مدرنیته را باید در تمام ابعادش دید: هم در حوزه احساس و جوشش هنری اش؛ هم در حوزه عقلانیت و دانش اش؛ و هم در حوزه ساختارسازی و محصولات مدرن. و این همان نقطه تجلی جدید هنر قرآنی  است و باید هنر قرآنی در همه عرصه های حیات، تجلی پیدا کند.

پی نوشت ها:

(1) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج1، ص8.

(2) البلدالأمين و الدرع الحصين، ص184.