نسخه آزمایشی
سه شنبه, 30 آبان 1396 - Tue, 21 Nov 2017

شرح خطبه فدکیه جلسه دوم / بررسی درگیری حضرت زهرا بر محور حقیقت عقل و جهل

متن زیر جلسه دوم از سخنرانی جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که پیرامون خطبه فدکیه به تاریخ 21 بهمن ماه سال 92 در جمعی از طلاب و دانشجویان ایراد شده است. ایشان در ادامه شرح خطبه فدکیه بیان داشتند که برای روشن شدن عظمت کار حضرت صدیقه طاهره باید میدان درگیری حضرت در طول تاریخ و حتی در عوالم مختلف مورد بررسی قرار بگیرد. درگیری اصلی بین عقل و جهل و جنود آنها در عوالم مختلف و در طول تاریخ می باشد. انبیاء فرماندهان لشکر نبی اکرم هستند و فراعنه نیز فرماندهان لشکر جهل. آنجا که عقل یعنی وجود مقدس نبی اکرم لباس بشر بر تن کردند جهل هم با لباس بشر در این عالم وارد شد. درگیری نبی اکرم با جبهه نفاق بود و بعد از ایشان جهل چهره خود را تغییر داد که نوبت به حضرت زهرا سلام الله علیها رسید. درگیری صدیقه طاهره با سقیفه، درگیری حقیقت عقل و جهل و درگیری نور و ظلمات بر محور مشکات انوار، و محور عقل کل که نبی اکرم اند، می باشد. صدیقه طاهره قلب نبی اکرم هستند و قوای اصلی نبی اکرم در عالم، ائمه هستند. اقدامات حضرت زهرا(س) یک زنجیره است. خطبه، یکی از آنها است و نمی شود فقط این یک دانه را جدای از آن زنجیره تفسیر کرد. هم میدان درگیری، هم شأن حضرت، هم جبهه مقابل، هم تدبیر دشمن و تدبیر حضرت همه باهم باید تفسیر شود و در این تدبیر همیشه، جبهه دشمن شکست خورده است؛ اصلاً معنی ندارد جبهه ابلیس بر نبی اکرم پیروز بشود ولو با همه قوا آمده باشد.

تحلیل فعل معصوم بر اساس مبانی علم کلام

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعنه علی اعدائهم اجمعین. در باب خطبه صدیقه طاهره سلام الله علیها بیانات فراوانی در سطوح مختلف شده، و از زوایای مختلف، از نظر معرفتی، تاریخی و غیره، این خطبه را موضوع بحث و شرح قرار دادند. من مایل هستم که از دو زاویه مروری بر خطبه داشته باشیم؛ یکی، مقدماتی که در فهم خطبه و درک از واقعیت و شأن خطبه دخیل اند؛ و دوم، سیری که در خود خطبه هست که در فهم خطبه موضوعیت دارد.

یکی از مقدماتی که بیرون از محتوای خطبه هستند ولی در تبیین فضای خطبه دخیل اند، میدان درگیری ای است که صدیقه طاهره(س) وارد آن شدند و این خطبه اقدامی در آن صحنه درگیری عظیم است، و همچنین وسعت و موضوع درگیری باید خوب تصویر بشود. نکته دومی که باز بیرون از فضای خطبه فی الجمله باید تصویر بشود تا امکان فهم از خطبه فراهم شود این است که این شخصیتی که وارد این میدان شدند و این خطبه را به عنوان اقدام بزرگِ ماندگار در تاریخ، ایراد فرمودند چه شخصیتی بودند. واضح هست که این دو نکته در فهم این فعل، دخیل هستند؛ بخصوص که اگر یک فعل مهم با آثار اجتماعی و تاریخی باشد، قاعدتاً وابسته به ظرفیت و شخصیت او است. این نکته مسلم و مفروض است که ما در تحلیل وقایع تاریخی، آنجایی که تحلیل فعلِ معصوم در میان هست، هیچ وقت اعتقادات خودمان را از نقلِ تاریخ نمی گیریم. این طور نیست که ما بیاییم بر اساس مستندات تاریخی بگوییم مثلاً سیدالشهداء(ع) می دانست که به شهادت می رسد یا نمی دانست. این را از تاریخ نمی شود بگیریم؛ چون از معتقدات ما است که در علم کلام و مبتنی بر مبانی علم کلام باید تحلیل بشود. اگر ما فرض کردیم که امام(ع) شخصیتی است که زیارت جامعه کبیره در شأن او است و علم به گذشته و آینده و حال دارد، دیگر جا ندارد که ما بر اساس تحلیل های تاریخی بگوییم سیدالشهداء علم به این نداشتند که واقعه عاشورا به کجا ختم می شود. این، از مفروضات پیشینی ما است و لذا یکی از اشتباهاتی که گاهی در تحلیل تاریخ شده، این است که خواستند اعتقادات کلامی را هم از متن تاریخ بگیرند، در حالی که اعتقادات کلامی ما جزو پیش فرض های ما در تحلیل تاریخ هستند. ما علم کلام خودمان را از تاریخ نمی گیریم و تاریخ جزء مصادر علم کلام ما نیست.

در این واقعه عظیم که حضرت در صحنه درگیری وارد شدند و خطبه ای ایراد فرمودند؛ اگر ما شخصیت صدیقه طاهره را درست تصویر نکنیم، جایگاه این فعل حضرت روشن نمی شود. حضرت چه کسی هستند؟ یک بانوی محترمه، یک پیغمبر زاده؛ یا بالاتر از همه اینها کسی که مشکات انوار الهی و مصدر تجلی انوار ائمه در عالم و حلقه اتصالِ همه خوبانِ عالم به حقیقت ولایت و نبوت و توحید است. این، در تحلیل حادثه دخیل است. بر همین اساس مقداری از صحنه درگیری نبی اکرم با جبهه ابلیس را بر اساس آیات قرآن و روایات توضیح دادیم، ان شاء الله ادامه اش را همین جلسه عرض کرده و بعد هم وارد بیان سیر کلّی خطبه می شویم.

تصویری از درگیری تاریخی حق و باطل

آنچه در جلسه گذشته عرض شد این بود که قرآن وقتی میدان درگیری بین حق و باطل را تصویر می کند، در واقع درگیری کلمه نور و ظلمات هست، یعنی جریان هدایت و جریان ضلال تصویر می شود. جریان نور، در آیه نور بیان شده و جریان ظلمات هم در آیات بعد از آن آمده و قرآن این دو جریان تاریخی را توضیح می دهد. یکی جریان هدایت و نور خدای متعال در همه عوالم هست که در وجود مقدس نبی اکرم که مَثَل نور هستند تجلی کرده و بعد هم در مشکات انوار الهی تحقق پیدا می کند تا برسد به «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرفَعَ وَ یذكَرَ فیهَا اسمُهُ»(نور/36) که این بیوت، خانه های انبیاء و خانه های اهل بیت (علیهم السلام) هستند.

یکی هم جریان ظلمات بود که یک جریان گسترده ای است که در قرآن تشبیه شده است؛ البته اینها تشبیه نیست؛ بلکه مَثَل هایی است که مُمثَّل هایی دارد؛ زیرا قرآن را با تشبیه توضیح دادن، خیلی رسا نیست. این مَثَل ها یک ممثل ها و حقایقی پشت شان هستند؛ و در واقع اینها نمونه آن پشت صحنه ها هستند. آنچه در آیه نور آمده، یک مَثَلی است برای یک واقعیت و آن واقعیتی که این مَثَل بیان می کند، جریان هدایت الهی است که متمثّل در نبی اکرم است و از طریق اهل بیت (علیهم السلام) در عالم جاری می شود.

مَثَلی هم که برای جریان ظلمات زده شده، ظلماتی است که «فی بَحرٍ لُجِّی یغشاهُ مَوجٌ مِن فَوقِهِ مَوجٌ مِن فَوقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعضُها فَوقَ بَعضٍ»(نور/40). آن ظلمات دقیقاً مِثل یک دریای مواج طوفانی عمیقی است که بر فراز آن هم ابر تیره ای است و این حقیقتی است که بیان شده است.

در این درگیری که قرآن توضیح می دهد «یریدُونَ لِیطفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرُونَ»(صف/8)؛ یعنی جریان ظلمات قصد خاموش کردن این چراغ و جریان نور الهی در عالم را دارند یعنی می خواهند جامعه را در فضای تاریک و ظلمات، قرار بدهند. امیرالمؤمنین(ع) در خطبه شقشقیه نهج البلاغه وقتی دوره اولی را توضیح می دهند، از آن به «طَخیة عَمیاءَ»؛ یعنی تاریکی کور تعبیر می کنند؛ یعنی هم تاریکی هست، هم بَصَرها و بصیرت ها گرفته شده است.

قرآن جریان درگیری نور و ظلمت را توضیح می دهد و می فرماید که تلاش و اراده شان این است که این نور الهی را با أفواه خودشان خاموش کنند؛ یعنی قرآن همه اقدامات آنها را در مقابل کلمه نور، مثل یک بازدمی در مقابل نور خورشید تشبیه کرده است. خدای متعال اجازه خاموش کردن این نور را به آنها نمی دهد، بلکه این نور را به مرحله تمام می رساند. در روایتی در کافی ذیل این آیه، حضرت فرمودند «يُرِيدُونَ لِيُطفِئُوا وَلَايَةَ أَمِيرِ المُؤمِنِينَ عَلَيهِ السَّلَامُ بِأَفوَاهِهِم»(1) بعد هم حضرت به یک آیه دیگری در قرآن استشهاد کردند که خدای متعال در آن آیه می فرماید «زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن لَّن يُبعَثُوا قُل بَلَى وَرَبِّي لَتُبعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلتُم وَذَلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسِيرٌ * فَآمِنُوا بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنزَلنَا وَاللَّـهُ بِمَا تَعمَلُونَ خَبِيرٌ»(تغابن/7-8). کفار یک گمان باطل دارند که بعث و قیامتی در کار نیست و هر چه هست در همین دنیا است و می گویند «ما هِی إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنیا نَمُوتُ وَ نَحیا»(جاثیه/24)؛ خدای متعال می فرماید: «بَلَى وَرَبِّي لَتُبعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلتُم»؛ اگر می خواهید عاقبت و آخرت خودتان را عیان ببینید، به جای انکار معاد و انکار خود و ادامه خودتان و اینکه هرچه هست همین دنیا است، ایمان به خدا و رسول و این نور بیاورید تا بتوانید هم راه ابدی خودتان را ببینید و هم در پرتو این نور طی مسیر بکنید.

در روایتی در کافی ابوخالد کابلی از امام باقر(ع) سوال کرد که این نور چیست که در عرض خدای متعال بیان شده که اگر کسی بخواهد به سعادت برسد و راه آخرت خودش را ببیند، باید ایمان بالله و رسول و این نور بیاورد؛ حضرت فرمودند «يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَ اللَّهِ- الأَئِمَّةُ مِن آلِ مُحَمَّدٍ ص إِلَى يَومِ القِيَامَةِ وَ هُم وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنزَلَ وَ هُم وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الأَرضِ وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الإِمَامِ فِي قُلُوبِ المُؤمِنِينَ أَنوَرُ مِنَ الشَّمسِ المُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُم وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ المُؤمِنِين»(2)

در جایی دیگر حضرت به این آیه تمسک کردند فرمودند «يُرِيدُونَ لِيُطفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم قَالَ يُرِيدُونَ لِيُطفِئُوا وَلَايَةَ أَمِيرِ المُؤمِنِينَ ع بِأَفوَاهِهِم قُلتُ قَولُهُ تَعَالَى وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ قَالَ يَقُولُ وَ اللَّهُ مُتِمُّ الإِمَامَةِ وَ الإِمَامَةُ هِيَ النُّورُ وَ ذَلِكَ قَولُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنزَلنا قَالَ النُّورُ هُوَ الإِمَام»(3) خدای متعال انوار امامت را در عالم، به وجود مقدس امام عصر(ع) به مرحله تمام می رساند که در این روایت، به آن تصریح شده است.

این نکته در درگیری جریانِ نور با جریان ظلمات، وجود دارد که جریان ظلمات می خواهد این نور هدایت الهی نباشد؛ یعنی انوار نبوت، انوار امامت، انوار توحیدی که در عالم به وسیله این وجودهای مقدس نازل می شود، نباشد و این بیوت نور که در این آیه آمده «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرفَعَ وَ یذكَرَ فیهَا اسمُهُ»(نور/36) خاموش بشوند و عالم در ظلمات ولایت آنها فرود برود، همان ظلماتی که در این آیه «وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَولِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصحابُ النَّارِ هُم فیها خالِدُونَ»(بقره/257) که پایان این سیر نار است.

این یک بیانی بود از قرآن در درگیری ای که بین نبی اکرم و جبهه مقابل وجود دارد. حضرت و اهل بیت شان، مَثَل و مشکات نور الهی هستند که این نور هدایت الهی، در عوالم تنزل پیدا کرده و از جمله در عالم دنیا هم آمده است «هُوَ الَّذی أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَ دینِ الحَقِّ لِیظهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكُونَ»(فتح/28)؛ در روایات ذیل این آیه وقتی «دینِ الحَقِّ» را توضیح می دهند، می فرمایند «هُوَ الَّذِی أَمَرَ رَسُولَهُ بِالوَلَایه لِوَصِیهِ»(4) دین حق همین ولایت است. بنابراین جریان درگیری نور و ظلمت، جریان درگیری نبی اکرم با ائمه نار و ائمه ظلمات است. یک طرف، حضرت و ائمه(علیهم السلام) هستند و یک طرف هم جریان ائمه نار. آنها می خواهند نور این چراغ هدایت در عالم خاموش بشود؛ دیگران را به وادی ظلمات و ولایت خودشان دعوت می کنند و آنها را در وادی ظلمات سیر می دهند. دو سیر در عالم است، یکی سیر در وادی نور و خروج مستمر و رشد در نورانیت و یکی هم سیر در وادی ظلمات؛ موضوع درگیری، همین است. موضوع درگیری این است که می خواهند مردم را از ولایت الله، به ولایت خودشان سیر بدهند. چنانچه در این آیه بیان شده است «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَولِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»(بقره/257) غرض آنها این است که سیر در عالم، سیر از وادی نور به ظلمات و سیر از ولایت الله به ولایت اولیاء طاغوت باشد، آنها مردم را به ولایت اولیاء طاغوت دعوت می کنند؛ اما نبی اکرم مردم را به ولایت الله دعوت می کنند و ولایت خودشان چیزی جز ولایت الله نیست؛ چنانچه در روایت آمده است «خَلَطَنَا بِنَفسِهِ فَجَعَلَ ظُلمَنَا ظُلمَهُ وَ وَلَایتَنَا وَلَایتَهُ حَیثُ یقُولُ إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا یعنِی الأَئِمَّه مِنَّا»(5). در روایت دیگری هم فرمودند «وَلَایتُنَا وَلَایه اللَّهِ الَّتِی لَم یبعَثِ اللَّهُ نَبِیاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»(6).

درگیری، بر سر ایمان و کفر است. درگیری بر سر این است که کدام یک از این دو ولایت، بر سرنوشت عباد و بندگان خدا حاکم بشود. ولایت نور و ولایت الله یا ولایت اولیاء طاغوت. بحث این است که جریان توحید و هدایت بر سرنوشت بشر حاکم بشود یا جریان ظلمات و شهوات. این، موضوع درگیری است و در این موضوع درگیری، محور وجود مقدس نبی اکرم هستند چون ایشان طبق این آیه «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ مَثَلُ نُورِهِ»(نور/35)؛ مثل نور الهی هستند؛ یک طرف ایشان و یک طرف هم اولیاء طاغوت هستند.

جایگاه حضرت صدیقه طاهره، در درگیری نور و ظلمت

جایگاه حضرت زهرا سلام الله علیها در این میان کجا است؟ واضح است که چراغدانی که انوار توحید و انوار امامت و انوار هدایت الهی در او تجلی کرده، وجود مقدس صدیقه طاهره هستند. در روایتی در کافی ذیل این آیه «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشكاه»(نور/35) حضرت فرمودند مشکات، وجود مقدس فاطمه زهرا است. انواری که در این مشکات هست، مصباحِ اول، امام مجتبی است. «المِصباحُ فی زُجاجَه» وجود مقدس سید الشهداء هستند؛ تا می رسد به «نُورٌ عَلى نُورٍ» که ائمه از وُلد حضرت زهرا(س) می باشند. در درگیری ای که بین جریان هدایت و ضلال، نور و ظلمات و ولایت الله و ولایت اولیاء طاغوت هست، وجود مقدس فاطمه زهرا(س) محور، یعنی مَثَل نور الهی در مقابل جریان ظلمات هستند. از خود آیه هم استفاده می شود که این جریان نور و ظلمات، فقط منحصر در عالم دنیا نیستند. این جریان نور، تنزل پیدا کرده تا عالم دنیا و در «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرفَعَ وَ یذكَرَ فیهَا اسمُهُ» نازل شده اند. از خود آیه استفاده می شود و خیلی احتیاج به قرائن بیرونی ندارد.

این یک تحلیل از این درگیری است که قرآن توضیح می دهد و در این میدان درگیری، وجود مقدس فاطمه زهرا، مشکات نور الهی هستند که انوار الهی یعنی هم اهل بیت علیهم السلام و هم نور قرآن، در وجود مقدس ایشان تنزل پیدا کرده است.

بر اساس سوره قدر «إِنَّا أَنزَلناهُ فی لَیلَه القَدرِ» شب قدری در عالم هست که قرآن در آن شب تنزل پیدا کرده و ظرف تنزل قرآن است. البته این شب قدر، هر سال، تکراری دارد. در روایاتِ ذیل این سوره ائمه مکرر فرمودند که برای ادامه امامت به این سوره احتجاج کنید. «تَنَزَّلُ المَلائِكَه وَ الرُّوحُ فیها بِإِذنِ رَبِّهِم مِن كُلِّ أَمرٍ»(قدر/4) این تنزل ملائکه و روح که اعظم از ملائکه است، در هر شب قدر تکرار می شود؛ پس باید در این زمین، یک مقامی باشد که ظرفیت تحمل نزول ملائکه و روح را داشته باشد تا به محضر او نازل بشوند؛ این مقام، امام(ع) است؛ البته شاید بشود این طور جمع کرد که آن شب قدری که در کل هستی یک شب بیشتر نیست و همه حقایق در او نازل شده و حتی بر اساس روایات، ولایت و همچنین قرآن هم در آن تقدیر و تنزل پیدا کرده، یک شب است که هر سال در عالم دنیا، تجلی ای دارد که شب قدرِ این عالم می شود؛ یعنی شب قدر این عالم، تنزل و تجلی ای از آن شبی قدری است که طبق این آیه «إِنَّا أَنزَلناهُ فی لَیلَه القَدرِ».

شب قدر که شب نزول قرآن هست، در روایات به وجود مقدس فاطمه زهرا(س) تفسیر شده است. در روایت فرات بن ابراهیم و روایات دیگر هست که حضرت فرموند «اللَّیلَه فَاطِمَه وَ القَدرُ اللَّهُ»(7). «لیله القدر» یعنی فاطمه ای که منسوب به خود حضرت حق است؛ یعنی «فاطمه الله». حضرت، هم ظرف نزول قرآن و هم ظرف نزول ائمه علیهم السلام هستند؛ یعنی مصدر تنزل ائمه و صدور انوار ائمه، حضرت زهرا هستند که هم منزلت جسمانی شان و هم منزل نورانی شان، از ساحت ایشان تنزل پیدا کرده است. در خصوص منزلت جسمانی، همه یازده امام ابناء حضرت زهرا(س) هستند. منزلت نورانیت شان هم در این حدیث نورانی هست «أُخرِجُ مِن ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّةً» در آیه نور «كَمِشكاه فیها مِصباحٌ المِصباحُ فی زُجاجَه»(نور/35) اگر حضرت مشکات نور باشند، این چراغ ها در درون این مشکات قرار می گیرند. در حدیث دیگری در کافی «زُجاجَه» هم به خود حضرت تفسیر شده است؛ یعنی ایشان هم مشکات نور ائمه هست و هم زجاجه ای است که از این انوار محافظت می کند و این انوار را در عالم تجلّی می دهد.

در این نگاه حضرت زهرا(س) شب قدری است که ظرف نزول نور قرآن و انوار ائمه هستند و طبیعتاً جایگاه ایشان در این درگیری نور و ظلمت، روشن می شود. این وجود مقدس از طریق نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در عالم دنیا تنزل پیدا کردند. روایت را یکبار دیگر تقدیم می کنم که در جلد 43 بحار، این حدیث را نقل کرده اند؛ سوال کردند که چرا حضرت زهرا را زهرا نامیدند؟ فرمودند به خاطر اینکه تاریکی، حجاب و ظلمتی، عالم ملائکه فرا گرفت، اینها به خدای متعال پناه بردند، نور حضرت زهرا را خدای متعال تجلی داد این نور، چنان جلالت و عظمتی داشت که ظلمات محو شد و آنها در مقابل خدای متعال به سجده افتادند و سوال کردند این نور چیست؟ خدای متعال فرمود «هَذَا نُورٌ مِن نُورِي وَ أَسكَنتُهُ فِي سَمَائِي خَلَقتُهُ مِن عَظَمَتِي أُخرِجُهُ مِن صُلبِ نَبِيٍّ مِن أَنبِيَائِي أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِيعِ الأَنبِيَاءِ وَ أُخرِجُ مِن ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّةً يَقُومُونَ بِأَمرِي يَهدُونَ إِلَى حَقِّي وَ أَجعَلُهُم خُلَفَائِي فِي أَرضِي بَعدَ انقِضَاءِ وَحيِي»(8) یعنی بدون حجاب، از نور حضرت حق و عظمت الهی آفریده شده و ماده قبلی ندارد. انوار ائمه علیهم السلام هم از این نور خارج که قیام به امر الله و هدایت به حق می کنند. وجود مقدس حضرت زهرا، مصدرِ ــ البته این تعابیر از باب ضیق تعبیر است، اما چاره ای نیست ــ مصدر تجلی ائمه در عوالم، از جمله عالم دنیا هستند. محل قرار این نور، عالم دنیا نیست بلکه در آن مقام رفیع منسوب به حضرت حق است. وقتی بنا است در عالم دنیا بیاید، از «صُلبِ نَبِی مِن أَنبِیائِی أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِیعِ الأَنبِیاءِ» است و بعد که در عالم دنیا آمد، «وَ أُخرِجُ مِن ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّه یقُومُونَ بِأَمرِی یهدُونَ إِلَى حَقِّی».

مراسم تنزل نور حضرت زهرا از طریق نبی اکرم هم در روایات مکرر توضیح داده شده که در چند مرحله بوده. یکی در مرحله معراج حضرت که نور حضرت زهرا به ایشان منتقل شده؛ در مراحل بعدی طبق روایات طعام های بهشتی، در دو مرحله برای حضرت آمده که یکی در آن شبی بود که چهل روز حضرت تمام شد؛ زیرا حضرت یک اربعینی قبل از انعقاد نطفه حضرت زهرا داشتند؛ در شب آخر، طعام های بهشتی آمد و از جانب خدای متعال فرمودند احدی حق ندارد از این طعام ها بخورد؛ منحصر به خود شما است.

اینها همه نکاتی در باب تحلیل این خطبه بود. میدان درگیری، یک چنین میدان وسیعی است و در این میدان درگیری، نقش حضرت زهرا هم واضح است. حضرت، مَثَل نور الهی هستند. انوار ائمه (علیهم السلام)، در وجود ایشان تنزل پیدا کرده است. ایشان شب قدری هستند که نور قرآن در وجود ایشان تنزل و تجلی پیدا کرد.

نسبت ایشان به نبی اکرم هم واضح است در آیه نور «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشكاه»(نور/35) مشکات در بعضی روایات به قلب نبی اکرم و در بعضی در روایات هم به وجود مقدس فاطمه زهرا(س) تفسیر شده است.

اطاعت عقل و استکبار جهل در برابر فرمان الهی

نکته دیگری که در روشن شدنِ میدان درگیری و نقش صدیقه طاهره(س) لازم است فهم بشود، این است که میدان درگیری در بعضی از روایات، به گونه دیگری تفسیر شده است. در حدیث عقل و جهل، این مطلب را امام صادق(ع) توضیح دادند که جزو احادیث فوق العاده و کلیدی است. بزرگان هم شروحی هم ضمن شرح کافی و هم شروح مستقلی بر این حدیث نورانی نوشتند از جمله امام (رضوان الله تعالی علیه) یک شرح نسبتاً مفصل البته ناتمام بر حدیث عقل و جهل دارند. در آن حدیث، حضرت به سماعه، این طور فرمودند «اعرِفُوا العَقلَ وَ جُندَهُ وَ الجَهلَ وَ جُندَهُ تَهتَدُوا جُعِلتُ فِدَاكَ لَا نَعرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ العَقلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرُّوحَانِیینَ عَن یمِینِ العَرشِ فَقَالَ لَهُ أَدبِر فَأَدبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقبِل فَأَقبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقتُكَ خَلقاً عَظِیماً وَ كَرَّمتُكَ عَلَى جَمِیعِ خَلقِی»(9) عقل و لشکرش و جهل و لشکرش را بشناسید؛ اگر این دو تا را شناختید، هدایت می شوید سماعه به حضرت عرض کرد: ما همه معارف مان را از شما می گیریم، شما بیان بفرمایید که عقل و جهل چه هستند. خدای متعال عقل را که اول مخلوق از عالم روحانیین است و بقیه مخلوقاتِ عالم روحانیین، در طول او خلق شده اند را از جانب راست عرش و از نور خودش آفرید. بزرگان توضیح دادند که مقام عرش و یمین عرش چیست؛ ولی آنچه که من اینجا عرض می کنم این است که اگر تفسیر به وجود مقدس نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم شده، باید توجه داشت که این عقل مرتبه ای از خلقت نبی اکرم است و آغاز خلقت نبی اکرم نیست؛ به خاطر اینکه تعبیر این است: او را از یمین عرش آفرید. در حالی که روایات متعددی داریم که خدای متعال وقتی حضرت را آفرید، نه عرشی بود، نه سمائی بود، نه لوحی بود و نه قلمی بود، نه سماوات و ارض و عالم ملائکه؛ همه اینها در طول خلقت حضرت خلق شدند. در بعضی روایات هم توضیح داده که چطور از نور حضرت، همه این عوالم از جمله عرش خلق شدند. این منزلت از خلقت حضرت که «عَن یمِینِ العَرشِ» هست، بعید است منزلت اولیه خلقت باشد. در هر صورت خدای متعال عقل را این طور آفرید. سپس به او دستور اقبال و ادبار داد و در هیچ کدام از این دو تخلف نکرد. این مقام بندگی محض است که چه دستور به ادبار بدهند چه دستور به اقبال، در هر دو، طاعت محض دارد. همه اوامر و نواهی ای که ما داریم، همین است یعنی یا امر به اقبال است یا امر به ادبار و چیز دیگری در آن نیست. در امر به اقبال و ادبار، عقل اطاعت محض کرد؛ پیدا است که تکلیف بسیار سنگین بود. خدای متعال او را به خاطر این بندگی و طاعتی که از خودش ظهور داد تکریم کرد.

«ثُمَّ خَلَقَ الجَهلَ مِنَ البَحرِ الأُجَاجِ ظُلمَانِیاً فَقَالَ لَهُ أَدبِر فَأَدبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقبِل فَلَم یقبِل» در رتبه بعد، جهل را خلق کرد که البته این هم حکمتی دارد چنانچه در قرآن آمده است «جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ»(انعام/1)؛ یا در جایی دیگر هست «أَحسَنَ كُلَّ شَی ءٍ خَلَقَهُ»(سجده/7). آنچه خدای متعال انجام می دهد خیر محض است، پس اصل خلقت ظلمات، بد نیست؛ منتهی ظلمات، باید جایگاه خودش را پیدا بکند. جهل هم موجودی بوده دارای قدرت و اختیار، چون به او فرمانِ ادبار دادند اما دیگر به سوی حضرت حق اقبال نکرد؛ یعنی رفت ولی برنگشت.

این تعبیر را در دعای عرفه امام حسین(ع) چنین بیان می کنند «إِلَهِی أَمَرتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثَارِ فَأَرجِعنِی إِلَیكَ بِكِسوَه الأَنوَارِ وَ هِدَایه الِاستِبصَارِ حَتَّى أَرجِعَ إِلَیكَ مِنهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَیهَا وَ مَرفُوعَ الهِمَّه عَنِ الِاعتِمَادِ عَلَیهَا» وقتی به سوی تو بر می گردم، همان طور و با همان کیفیتی برگردم که از جانب تو به سمت دنیا رفتم. وقتی برمی گردم همّت من مصروف به مخلوقات نشود و اعتماد من، به مخلوقات نباشد و سِرّ من، نگاهی به جانب مخلوقات نکند و همیشه، نظر من، به سوی وجه الله باشد.

وقتی به جهل دستور ادبار داده شد، ادبار کرد، اما دیگر اقبال نکرد، رفت و ماند. وقتی فرمان الهی را اطاعت نکرد، به او گفته شد «فَقَالَ لَهُ استَكبَرتَ» استکبار کردی و برای خودت کبریا قائل شدی.

در خطبه قاصعه امیرالمؤمنین، به خوبی توضیح داده شده که اساس امتحان انسان، به کبریا و عزّت الهی است «الحَمدُ لِلَّهِ الَّذِی لَبِسَ العِزَّ وَ الكِبرِیاءَ وَ اختَارَهُمَا لِنَفسِهِ دُونَ خَلقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَیرِهِ وَ اصطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ وَ جَعَلَ اللَّعنَه عَلَى مَن نَازَعَهُ فِیهِمَا مِن عِبَادِهِ»(10) بعد هم داستان امتحان ملائکه را به همین عزّت و کبریای الهی در امتحان به سجده حضرت آدم توضیح می دهند.

علی أی حال جهل در مقابل کبریای الهی استکبار کرد و برای خودش شأنی قائل شد. همه عصیان ها، ناشی از استکبار و تعزّز در مقابل عزّت الهی است. اگر انسان در مقابل کبریای الهی شأنی برای خودش قائل نشد و در مقابل عزّت الهی تعزّز نکرد، به مقام بندگی محض می رسد. همه امتحان ملائکه به سجده بر حضرت آدم هم همین بود که در مقابل کبریای الهی، تواضع بکنند و استکبار و انانیت و به تعبیر امیرالمؤمنین(ع) خیلاء، از آنها دور بشود. شیطان استکبار کرد در نتیجه «فَلَعَنَهُ»؛ یعنی مورد لعنت خدای متعال قرار گرفت. امیرالمومنین هم در آن خطبه فرمودند «وَ جَعَلَ اللَّعنَه عَلَى مَن نَازَعَهُ فِیهِمَا مِن عِبَادِهِ»؛ یعنی کسی که بنای منازعه با حضرت حق را در کبریا و عزّت بگذارد، طرد و لعن شده و از محیط رحمت دور می شود.

در ادامه حدیث عقل و جهل حضرت فرمودند: «ثُمَّ جَعَلَ لِلعَقلِ خَمسَه وَ سَبعِینَ جُنداً فَلَمَّا رَأَى الجَهلُ مَا أَكرَمَ اللَّهُ بِهِ العَقلَ وَ مَا أَعطَاهُ أَضمَرَ لَهُ العَدَاوَه فَقَالَ الجَهلُ فَقَالَ الجَهلُ یا رَبِّ هَذَا خَلقٌ مِثلِی خَلَقتَهُ وَ كَرَّمتَهُ وَ قَوَّیتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّه لِی بِهِ فَأَعطِنِی مِنَ الجُندِ مِثلَ مَا أَعطَیتَهُ فَقَالَ نَعَم فَإِن عَصَیتَ بَعدَ ذَلِكَ أَخرَجتُكَ وَ جُندَكَ مِن رَحمَتِی قَالَ قَد رَضِیتُ فَأَعطَاهُ خَمسَه وَ سَبعِینَ جُنداً فَكَانَ مِمَّا أَعطَى العَقلَ مِنَ الخَمسَه وَ السَّبعِینَ الجُندَ» خدای متعال 75 لشکر برای عقل خلق کرد که با این لشکر، بندگی بکند؛ جهل وقتی دید خدای متعال به عقل جنود عطا کرده، حسادت کرد و دشمنی عقل را در دل گرفت و از همین جا بنای دشمنی شروع شد. بنا نبود که جهل، با عقل دشمنی بکند و اگر تحت ولایت عقل می رفت، خودش هم در مسیر خیر قرار می گرفت؛ اما عداوت و دشمنی را در باطن خودش پنهان کرد. اشتباه از همین جا شروع شد که گفت: او مِثل خود من است؛ اشتباه دیگر جهل این است که گفت: «كَرَّمتَهُ وَ قَوَّیتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ» باز هم این جزء اشتباهات جهل است که گفت: لشکری که به او دادی، مِثلش را به من بده. خدای متعال فرمود: این لشکر را به تو می دهم؛ اما اگر معصیت کنی، تو و لشکرت را از محیط رحمت بیرون می برم. اینجا هنوز نه جنود جهل و نه خود جهل، از محیط رحمت اخراج نشدند. هنوز هم قدرت و اختیار دارند و می تواند طاعت و یا معصیت کنند. پس 75 لشکر، به جهل داده شد.

بعد حضرت شروع می کنند لشکرهای عقل و جهل را می شمارند. «الخَیرُ وَ هُوَ وَزِیرُ العَقلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِیرُ الجَهلِوَ الإِیمَانُ وَ ضِدَّهُ الكُفرَ وَ التَّصدِیقُ وَ ضِدَّهُ الجُحُودَ وَ الرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ القُنُوطَ وَ العَدلُ وَ ضِدَّهُ الجَورَ وَ الرِّضَا وَ ضِدَّهُ السُّخطَ وَ الشُّكرُ وَ ضِدَّهُ الكُفرَانَ وَ الطَّمَعُ وَ ضِدَّهُ الیأسَ وَ التَّوَكُّلُ وَ ضِدَّهُ الحِرصَ وَ الرَّأفَه وَ ضِدَّهَا القَسوَه» یکی از قوای عقل، خیر است. یکی از قوای جهل، شر است. به همین دلیل در زیارت جامعه کبیره آمده است «إِن ذُكِرَ الخَیرُ كُنتُم أَوَّلَهُ وَ أَصلَهُ». حضرت این لشکرها را می شمارند. عقل هست و 75 لشکر نورانی و جهل هست و 75 لشکر. درگیری بین این دو هم از اینجا شروع شد که جهل، خودش را مِثل و هم عرض عقل دید و احساس کرد که ضد او است و باید با او درگیر بشود و بنای عداوت و درگیری گذاشت.

وسعت درگیری عقل و جهل

قوایی که عقل به وسیله آنها با جهل درگیر است، قوای نورانی است و قوایی که جهل درگیر با عقل است، قوای ظلمانی است. شما در جوامع بشری، در درون ما و درون جوامع و تاریخ، این جنگ ها را ببینید، ریشه درگیری ها به همین جا بر می گردد؛ یعنی درگیری نبی اکرم با ابلیس. اساس درگیری هم از عداوت ابلیس شروع می شود؛ و الا بنا نبود جنگی بین این دو باشد. بنا بود جهل هم تحت ولایت عقل قرار بگیرد. منتها بنای درگیری و عداوت، از اینجا شروع شد. دامنه درگیری هم یک چنین دامنه وسیعی است. عقل «وَ هُوَ أَوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرُّوحَانِیینَ» است، و بعد آن هم جهل است؛ یعنی قبل از خلقت عالم دنیا است. موضوع درگیری هم طاعت و عصیان است و دامنه درگیری هم دامنه وسیعی است که گسترده تر از عالم دنیا است. قبل از خلقت این عالم و شئون آن، عقل و جهل، با این قوا در جهان صف آرایی کردند.

شاید بشود این طور ادعا کرد که در اخلاق، خدای متعال خُلق کریمه را فقط به نبی اکرم و نه به احدی دیگر عطا کردند. مابقی مخلوقات، دارای صفات کریمه نمی شوند الا به اندازه ای که تولی به نبی اکرم پیدا کنند. از آن طرف صفات رذیله هم ابتدائاً برای جهل آفریده شد. بعضی گفتند جهل ابلیس الابالسه است. خود شما در تطبیقش تأمل بفرمایید که مصداق این جهلی که درگیر با نبی اکرم است چیست. میدان درگیری و قوای درگیر با نبی اکرم که حرص و حسد و کفر و کبر و ریا هست مقابل نبی اکرم صف آرایی کرده اند؛ و این صف آرایی در باطل، همین است.

خدای متعال همه صفات و قوای نورانی و بندگی را به حضرت داده و آن صفات مقابل هم برای جهل اند. ما در این میدان، گاهی اوقات به نبی اکرم تولّی پیدا می کنیم و از جهل تبری می جوییم. تبرّی، راه نفوذ جهل به قوای ما و قلب ما را می بندد و تولی، راه ظهور صفات نبی اکرم در وجود ما را فراهم می کند. باید توجه داشت که باطن اخلاق، تولی و تبری است. انسان به اندازه تولی و تبری اش، منقای از صفات رذیله و متصف به صفات حمیده و نورانی به آن صفات می شود. شاید میدان جهاد اکبر که در معارف بیان شده همین باشد که ما در باطن، در میدان درگیری نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلیس هستیم و باید در مسیر درگیری خودمان، راه قوای خودمان را به سمت نبی اکرم باز کنیم و راه نفوذ ابلیس و جهل را در قوای خودمان ببندیم. باید مملکت وجودمان را تسلیم حضرت کنیم و راه نفوذ شیطان به آن را ببندیم. اگر آن را باز کنیم، ما هم جزو قوای شیطان می شویم و شیطان، از طریق ما و به وسیله ما با نبی اکرم درگیر می شود.

تعبیری در نهج البلاغه هست که حضرت فرمودند «اتَّخَذُوا الشَّیطَانَ لِأَمرِهِم مِلَاكاً وَ اتَّخَذَهُم لَهُ أَشرَاكاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِم وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِم فَنَظَرَ بِأَعینِهِم وَ نَطَقَ بِأَلسِنَتِهِم»(11)؛ یعنی اگر کسی راه را به روی شیطان باز کرد، شیطان ولیده ها و فرزندان خودش را بر سر قوای انسان می نشاند. در روایت دارد گاهی شیطان برای یک مؤمن به اندازه قبیله ربیعه و مضر، لشکر گسیل می کند. شیطان اول تخم گذاری در قلب ها می کند، بعد آنها را در دامن انسان به جنبش و حرکت در می آورد و بعد بر سر قوای انسان می نشاند و مسلط می کند. آن وقت است که با زبان آنها حرف می زند، با چشم آنها می بیند؛ یعنی دیده بان و زبان شیطان می شوند و قوای شان شیطانی شده و لشکر شیطان می شوند و در این درگیری بین عقل و جهل، به نفع جهل وارد میدان می شوند؛ و این واقعیت است.

عاشورا، یک صحنه از درگیری عقل و جهل است؛ که قوای نبی اکرم یک طرف صف آرایی کردند، قوای شیطان هم یک طرف. انسان هایی هستند که به حسب ظاهر انسان هستند ولی وقتی تسلیم شدند از قوای ابلیس و لشکر جهل اند. شما صفات رذیله ای که در باطن عاشورا فوران کرده و جنگ اصلی را آنجا ببینید. یک طرف صفات کریمه است، یک طرف رذیله؛ مکارم اخلاق و رذایل اخلاق با هم در جنگ هستند. رذایل اخلاقی ای که در لشکر ابلیس هست، یعنی حسد و حرص و کبر و بغض و اینها باطن درگیری هستند. در عاشورا اینها فوران می کند و به درگیری های ظاهری تبدیل می شود. این انسان هایی که درگیر می شوند، در واقع قوای ابلیس هستند و مسخَّر ابلیس شدند.

میدان جهاد اکبر هم همین است. انسان باید در این درگیری، سعی کند که از قوای نبی اکرم باشد و راه شیطان را در نفوذ به طرف خودش ببندد؛ یکی از راه هایش تبری است. تبری کامل، تبری عملی و عقلی و روحی است، یعنی همه قوای انسان متبری و متولی باشند.

حامل ولایت؛ واجد 75 لشکر عقل

در ادامه حدیث عقل و جهل حضرت فرمودند: «فَلَا تَجتَمِعُ هَذِهِ الخِصَالُ كُلُّهَا مِن أَجنَادِ العَقلِ إِلَّا فِی نَبِی أَو وَصِی نَبِی أَو مُؤمِنٍ قَدِ امتَحَنَ اللَّهُ قَلبَهُ لِلإِیمَانِ» تمامی این خصال از لشکر عقل فقط در این سه دسته جمع می شوند؛ زیرا همانطور که در روایات هم آمده است «إِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا یحتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِی مُرسَلٌ أَو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللَّهُ قَلبَهُ لِلإِیمَانِ»(12).

در حدیث عقل و جهل صحبت در باب ملائکه نبوده، بلکه در باب بشر بوده و لذا ملائکه را بیان نکرده و فرمود دو دسته هستند که همه 75 صفت در وجودشان تجلی می کند؛ یکی انبیاء و اوصیاءشان، یکی هم مؤمنین ممتحن که حامل ولایت اند؛ زیرا وقتی تحمل ولایت نبی اکرم را می کنند، صفات و قوای نبی اکرم در آنها ظهور پیدا می کند. لذا همه انبیاء و مؤمنین کامل، تمام صفات نبی اکرم به اندازه ظرف خودشان در آنها ظهور دارد. هر پیغمبری، حامل 75 صفت نبی است. انبیاء و اوصیاءشان، 75 صفت اند و همه جنود عقل، در وجودشان هست. در مؤمنین کامل و ممتحن هم همه جنود عقل هست.

صفات کریمه، به نبی اکرم عطا شده؛ در میدان جهاد باطنی، هر کسی که مملکت خودش را تسلیم به نبی اکرم کند و برای نبی اکرم فتح کند و در مقابل نبی اکرم، از خودش هیچ مقاومتی نشان ندهد و تسلیم محض باشد و نسبت به نبوت و ولایت حضرت، در مقام رضای محض باشد حضرت با همه قوا در او تجلی کرده و راهبری اش می کنند و همه صفات کریمه در او تنزل پیدا می کند. انبیاء مرسل و اوصیائشان این گونه هستند؛ و عباد ممتحن مثل سلمان هم همینطور است. چنانچه روایات در باب سلمان وارد شده است که حضرت فرمود «سَلْمَان مِنَّا أَهلَ البَیتِ»(13)؛ یعنی اگر عالِم است، چون «مِنَّا أَهلَ البَیتِ» است. در روایتی دیگر هم در خصوص سلمان فرموند «رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ إِنَّمَا صَارَ مُحَدَّثاً دُونَ غَيْرِهِ مِمَّنْ كَانَ يُحَدِّثَانِهِ لِأَنَّهُمَا كَانَا يُحَدِّثَانِهِ بِمَا لَا يَحْتَمِلُهُ غَيْرُهُ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِ اللَّهِ وَ مَكْنُونِه»(14) تعبیر عجیبی است، این روایت در باب سلمان است یعنی یک امر مستمر است؛ اگر کسی در مرحله تحمل ولایت بود، این گونه می شود.

این دو دسته نورانی به همه قوای نورانی نبی اکرم هستند و همه قوای عقل در وجودشان ظاهر است و با همه این قوا بندگی می کنند؛ با توکل و یقین و رضا و صبر، با همه این صفات، خدا را می پرستند و طاعت می کنند.

در ادامه حدیث عقل و جهل حضرت فرمودند «وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِن مَوَالِینَا فَإِنَّ أَحَدَهُم لَا یخلُو مِن أَن یكُونَ فِیهِ بَعضُ هَذِهِ الجُنُودِ حَتَّى یستَكمِلَ وَ ینقَى مِن جُنُودِ الجَهلِ» بقیه دوستان و شیعیان ما که مؤمن اند ولی مؤمن کامل و عبد ممتحن نیستند و در وادی ولایت امتحان پس ندادند، هیچ کدام نیستند که بعضی از این لشکرها در آنها نباشد؛ بالاخره بعضی از قوای نبی اکرم به اندازه ظرف خودشان در آنها نازل شده و بعضی از صفات کریمه را به آنها عطا کردند تا به مرحله کمال برسند و اینگونه به کمال می رسند که از جنود جهل تنقیه و پاک شوند و اگر حتی یکی از صفات جهل هم در آنها باشد، معنایش این است که به ابلیس و اولیاء طاغوت تولی دارند.

جهل را به ابلیس الابالسه تفسیر کردند. این ابلیس الابالسه کیست؟ در قرآن می فرماید «وَ كَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِی عَدُوًّا شَیاطینَ الإِنسِ وَ الجِنِّ»(انعام/112) هر پیغمبری شیطان انسی و جنی دارد. این ابلیس الابالسه را شما شیطان انسی حضرت می دانید یا شیطان جنی؟ خودتان پیدا کنید؛ شیطان جنی حضرت همان ابلیس است و شیطان انسی ایشان را هم که می دانید چه کسانی هستند. آن کسی که در عوالم مختلف و از جمله در عالم دنیا با حضرت درگیر بوده و با حضرت در عالم دنیا آمده، همان ابلیس الابالسه است. حال این ابلیس الابالسه، شیطان انسی است یا شیطان جنی؟ چون صریح قرآن است «وَ كَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِی عَدُوًّا شَیاطینَ الإِنسِ وَ الجِنِّ»(انعام/112) در روایاتی ذیل این آیه شیاطین انبیاء گذشته را نام می برد و شیاطین حضرت را می فرماید که «حَبتَر» و «زُرَیق» هستند که یک تعبیر کنایی است.

حضرت فرمود که همه مؤمنین، به اندازه تولی و تبری ای که دارند، جنود عقل به آنها عطا می شود؛ و الا مؤمن نبودند. باید به مرحله تحمل تام برسند. اگر کسی در وجودش ذره ای نسبت به نبی اکرم ولو در باطنش تسلیم نباشد و انیت داشته باشد، همه قوای نبی اکرم به او داده نمی شود. مرحله تحمل، این است و خیلی هم دشوار است. اصل همه امتحان ها همین یک امتحان است. خدای متعال ملائکه را امتحان به توحید کرده است. اصل امتحان و سختی امتحان، همین بوده است. از گِل، آدم را آفرید، بعد در آن روح دمید و فرمود حالا سجده کنید «فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی»(حجر/29) این خیلی امتحان سختی بود. ملائکه ای که در عالم نور، هزاران سال است دارند خدا را اطاعت می کنند، یک گِلی را مقابل خودشان دیدند که چهل روز افتاده بود و بعد در آن روح دمیده شده و حالا می گویند بر آن سجده کنید! خیلی کار دشواری است؛ البته حضرت فرمود سجده، بر روح بود، نه بر گِل.

نسبت به حضرت هم همین طور است؛ یعنی اگر کسی در مقام تبعیت و تسلیم محض و اقرار تام نسبت به ولایت حضرت قرار بگیرد همانطور که انبیاء هستند، آن وقت همه صفات به آنها داده می شود که البته آن هم با درجات است؛ مثلاً در انبیاء اولوالعزم، به نحو کامل، واقع شد. انبیاء اولوالعزم، کسانی هستند که وقتی مقامات نبی اکرم و اهل بیت تا امام زمان (ارواحنا فداه) بر آنها عرضه شد، بی درنگ آن مقامات را اقرار کردند و پذیرفتند و وفا کردند. حضرت آدم با همه عظمتی که دارند و حتی نام ایشان را بردن سخت است و آدم باید دهانش را آب بکشد و این آیات در حق ایشان است «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ كُلَّها»(بقره/31)؛ «وَ إِذ قُلنا لِلمَلائِكَه اسجُدُوا لِآدَمَ»(بقره/34) اما امتحان این قدر سخت بود که این وجود مقدس، لحظه ای درنگ کرد و دیگر اولوالعزم نشد و در قرآن است «وَ لَم نَجِد لَهُ عَزماً»(طه/115).

بنابراین عقل آفریده شد، جهل هم آفریده شد؛ اینها قوای متخالفی دارند. جهل، بنای جنگ و درگیری گذاشت. در این میدان درگیری، انبیاء و عباد ممتحن که تسلیم محض نبی اکرم اند، از جنود و لشکر نبی اکرم می شوند، جزو فرماندهان لشکر حضرت هستند. و لذا همه صفات نبی اکرم که با آن صفات، عالم را رهبری و اداره کرده و بندگی را سرپرستی می کند، در وجود آنها تجلی و ظهور پیدا می کند. مابقی مؤمنین، هیچ یک از آنها نیست الا اینکه صفاتی از نبی اکرم در آنها هست تا به مرحله کمال برسند «وَ ینقَى مِن جُنُودِ الجَهلِ فَعِندَ ذَلِكَ یكُونُ فِی الدَّرَجَه العُلیا مَعَ الأَنبِیاءِ وَ الأَوصِیاءِ» آن وقت در علیین، یعنی درجه علیا قرار می گیرد و همنشین انبیاء و اوصیاء می شود.

تولی و تبری؛ مقدمه سجده تام الهی

مؤمنینی همنشین انبیاء و اوصیاء هستند که به تبری کامل می رسند و هیچ تعلقی به جهل در آنها نیست و هیچ یک از قوای جهل در آنها ظهور ندارد. تولی و تبری شان تامِ تام است و منقّی هستند. این تبری و تولی، باطن اخلاق است و سرّ اخلاق هم سجده است. چون خود تولی و تبری هم طریق سجده است. سجده ملائکه بر حضرت آدم، طریق سجده بر خدای متعال بود؛ و الا حضرت آدم را که نمی پرستیدند.

روایت در احتجاج است که امیرالمؤمنین فرمودند که سجده بر آدم، عبادت آدم نبود. تعظیم آدم بود و عبادت حضرت حق. تعظیم در مقابل نبی اکرم و تبری از دشمن حضرت، مقدمه سجده تام است. آنهایی که به تبری و تولی تام می رسند، به مقام سجده تام می رسند و عبد می شوند و همه جنود نبی اکرم در آنها ظهور پیدا می کند. «وَ إِنَّمَا یدرَكُ ذَلِكَ بِمَعرِفَه العَقلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَه الجَهلِ وَ جُنُودِهِ» درکِ این مقام که مرتبه عُلیا است به معرفت عقل و لشکرش و مجانبه از جهل و جنودش حاصل می شود. درک آن مقام طهارت محض در ظرف خود انسان و به مجانبه از جهل و جنودش و معرفت عقل و جنود است.

تعبیر اول حدیث این بود «اعرِفُوا العَقلَ وَ جُندَهُ وَ الجَهلَ وَ جُندَهُ» عقل و جنودش و جهل و جنودش را بشناسید. این معرفت، غیر از این معرفت آخر است. تعبیر از این معرفت آخری، نسبت به عقل این است که می فرماید «بِمَعرِفَه العَقلِ وَ جُنُودِهِ»، و نسبت به جهل می فرماید «وَ بِمُجَانَبَه الجَهلِ وَ جُنُودِهِ». این معرفت، همانی است که بعد از تسلیم است. در روایت است که فرمود «إِنَّكُم لَا تَكُونُونَ صَالِحِینَ حَتَّى تَعرِفُوا وَ لَا تَعرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا»(15) یعنی باید مقام تسلیم و تصدیق پشت سر گذاشته بشود تا انسان به مقام معرفت برسد و انوار عقل در وجودش تنزل پیدا کند؛ این، مقام معرفت است و همان مقامی است که در روایات فرمودند «وَ هُم وَ اللَّهِ ینَوِّرُونَ قُلُوبَ المُؤمِنِینَ»(16)؛ یعنی قلوب مومنین را نورانی می کنند؛ زیرا نور امام و صفات و قوای امام وقتی تجلی پیدا می کند، انسان به مرحله کمال ایمان و به مرحله محبت و ولایت می رسد. در حدیثی حضرت به ابوخالد کابلی فرمودند «لَا یحِبُّنَا عَبدٌ وَ یتَوَلَّانَا حَتَّى یطَهِّرَ اللَّهُ قَلبَهُ وَ لَا یطَهِّرُ اللَّهُ قَلبَ عَبدٍ حَتَّى یسَلِّمَ لَنَا وَ یكُونَ سِلماً لَنَا» ما قلب مؤمن را نورانی می کنیم ولی باید او در مرحله تولی باشد تا ما قلبش را نورانی کنیم. خدای متعال تا قلب را تطهیر نکند، انسان به مرحله ولاء و محبت نمی رسد؛ تطهیر، صنع الهی است. تسلیم تا مقام سلم، قدم اول است؛ این، فعل ما است. بعد، تطهیر است که صنع الهی است. بعد، تجلی به نور ولایت و تنویر است که «وَ هُم وَ اللَّهِ ینَوِّرُونَ قُلُوبَ المُؤمِنِینَ». این همان مرحله ظهور صفات نبی اکرم در قلب مؤمن است. مؤمن اگر تسلیم شد، بعد تطهیر می شود که آن تطهیر، با امتحان است و بعد عبد ممتحن می شود چون، امتحان ها را پس داده و مطهَّر شده است؛ آن وقت تجلی انوار در قلبش واقع می شود و به مقام معرفت می رسد.

«وَ إِنَّمَا یدرَكُ ذَلِكَ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِیاكُم لِطَاعَتِهِ وَ مَرضَاتِهِ» این مرتبه علیایی که آدم با انبیاء و اوصیاء باشد، همه صفات نورانی در او ظاهر بشود؛ همه قوای نبی اکرم در ظرف وجودی او به اندازه خودش، تجلی پیدا بکنند، برای کسی است که به معرفت عقل و جنود و مجانبه جهل و جنودش برسد.

چهره حقیقی جهل بعد از نبی اکرم

درگیری عقل و جهل بر سر طاعت و عصیان است. این، موضوع درگیری و این هم دامنه درگیری است. در این دامنه درگیری، جای حضرت زهرا کجا است؟ خب پیدا است حضرت زهرا، محور ائمه نور و قلب نبی اکرم و مشکات نور نبی اکرم هستند؛ و پیدا است که شأن ایشان چه شأنی است. پس از بیان این دو مقدمه قرآن، سه تا صف در این درگیری توضیح می دهد؛ یعنی از اول قرآن، صفوف سه دسته می شوند. مکاتب مختلف وقتی می خواهند درگیری ها را توصیف کنند، شروع به صف بندی می کنند؛ مثلاً الآن می گویند جهان اول و دوم و سوم. این ادبیاتِ دوره درگیری غرب و شرق است و یک نوع صف بندی است؛ یا در ادبیات مارکسیست ها دیده بودید، وقتی می خواستند طبقه بندی کنند می گفتند طبقه مثلاً پرولتر و طبقه سرمایه دار؛ یعنی بر مدار روابط تولیدی، طبقه بندی اجتماعی می کردند و می گفتند درگیری، بین این دو طبقه است. طبقه ای که متناسب با روابط تولیدی و ابزار تولید گذشته هستند با طبقه متناسب با روابط تولیدی آینده، دائم با هم درگیر هستند و میدان درگیری را روابط تولیدی تعریف می کنند؛ اما حقیقت آن است که وقتی آدم نگاه می کند، می بیند درگیری بین نور و ظلمت و عقل و جهل است. موضوع درگیری هم ولایت الله و ولایت اولیای طاغوت است و موضوع درگیری در عقل و جهل هم طاعت و عصیان است. نبی اکرم با همه وجود با ابلیس در موضوع طاعت و عصیان درگیر هستند. حضرت می خواهند قوای نورانی عقل در وجود انسان ها ظاهر شده و همه مؤمن بشوند و خدا را با این قوا بندگی کنند. شیطان، ابلیس، جهل، می خواهد قوای ظلمانی را بسط بدهد و همه در وادی ظلمات باشند، قلب ها ظلمانی باشند و با این قوای ظلمانی بجنگند.

هم دامنه درگیری و هم موضوع درگیری خیلی عظیم است. این درگیری در همه عوالم بوده است. هر زمان که انبیاء به عالم دنیا می آمدند، مقابل شان فراعنه هم می آمدند؛ زیرا طبق قرآن «وَ كَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِی عَدُوًّا»(انعام/112). انبیاء، قوای نبی اکرم و جنود عقل و فرماندهان نبی اکرم اند. عدوی که مقابل شان بوده، قوا و جنود جهل اند که هم شیاطین الانس بودند، هم شیاطین الجن. شیاطین انسی که مقابل انبیاء می ایستادند، قوای جهل اند؛ یعنی جهل، آنها را تسخیر کرده. فراعنه تاریخ، قوای جهل اند. تلقی من این است که جهل دشمن انسی حضرت و مدار دشمنی است؛ در طول تاریخ، قوایی داشته که شیاطین انس و جن هستند. قوای نبی اکرم برای هدایت در طول تاریخ انبیاء، اوصیاء، عباد ممتحن هستند یعنی اینهایی که تحمل ولایت کردند، حامل قوای نبی اکرم شدند، خودشان حمله نور و حمله ولایت و واسطه نشر توحید می شوند. حضرت وقتی در عالم دنیا آمدند، خودشان لباس بشر پوشیدند؛ یعنی عقل، لباس بشر پوشید. از آن طرف جهل هم لباس بشر پوشید و آمد و درگیری، در این مقیاس ظاهر شد. قبلاً بین جنود و فرماندهان بود؛ زیرا فراعنه، فرماندهان جهل اند و انبیاء، فرماندهان عقل؛ و انبیاء اولوالعزم هم فرماندهانِ کل اند که تکامل تاریخ بر مدار آنها شکل می گیرد و ادیان، بر محور آنها نازل می شوند و وحی بر محور آنها کامل می شود.

در این درگیری، کار به نقطه ای رسید که خود حضرت آمدند «أَوَّلِ النَّبِیینَ مِیثَاقاً وَ آخِرِهِم مَبعَثاً»(17)؛ یعنی انبیاء، مقدمه بودند و بعد خود حضرت بعد از مقدمات آمدند و لباس بشر پوشیدند. وقتی حضرت آمدند، جهل هم در قالب لباس بشر آمد و با هم درگیرند. این درگیری در دوره خود حضرت بود، حضرت با تدبیر آن را اداره کردند. بعد از دوره حضرت شکل درگیری عوض شد. «حَسِیكَه النِّفَاقِ»(18) آن نفاق، چهره واقعی خودش را نشان داد. در این زمان آن کسی که در این مقام باید به میدان بیاید، خود حضرت زهرا است، چون آن کسی که محور ظلمات هست و آیه ظلمات درباره او توضیح داده، به میدان آمده است پس آن کسی که مشکات نور است باید به میدان بیاید و چاره ای نیست؛ باید شب قدر نبی اکرم در مقابل دولت آنها به میدان بیاید. «إِنَّا أَنزَلناهُ فی لَیلَه القَدرِ وَ ما أَدراكَ ما لَیلَه القَدرِ لَیلَه القَدرِ خَیرٌ مِن أَلفِ شَهرٍ»(قدر/1-3) این لیله القدر توصیفی دارد و کأنه دیگر از قرآن عبور می شود. این حقیقتی که ظرف نزول قرآن و ظرف نزول ائمه (علیهم السلام) است، شب قدر نبی اکرم در این درگیری است؛ در مقابل دولت «الف شهر» جبهه باطل، یعنی بنی عدی و بنی تیم و بنی امیه دولت حضرت حق و دولت نبی اکرم هست که لیله القدر حضرت است و این دولت ادامه پیدا می کند تا «سَلامٌ هِی حَتَّى مَطلَعِ الفَجرِ»(قدر/5) که دوره ظهور و تحقق نبوت نبی اکرم و ظهور نبوت حضرت در عالم است.

در درگیری عقل و جهل نقش حضرت زهرا واضح است. این درگیری، در عوالم مختلف بوده و از اولی که حضرت آدم آمده، هم بود؛ آدم آمد، ابلیس هم آمد. وقتی حضرت خودشان می آیند، دشمنی هم که می آید در همین وزان می آید. دیگر آن فراعنه نیستند؛ بلکه فرعون الفراعنه و ابلیس الابالسه است که بعد حضرت، چهره اش عوض می شود؛ یعنی در دوره حضرت نبی اکرم، درگیری نفاق، در یک شکل است و بعد، شکل دیگری پیدا می کند. اینجا حضرت زهرا به میدان می آیند.

چرایی تنزل حضرت زهرا در عالم دنیا

اقدامات حضرت زهرا سلام الله علیها یک زنجیره است. خطبه، یکی از آنها است و نمی شود فقط این یک دانه را جدای از آن زنجیره تفسیر کرد. هم میدان درگیری، هم شأن حضرت، هم جبهه مقابل، هم تدبیر دشمن و تدبیر حضرت همه باهم باید تفسیر شود و در این تدبیر همیشه، جبهه دشمن شکست خورده است؛ اصلاً معنی ندارد جبهه ابلیس بر نبی اکرم پیروز بشود ولو با همه قوا آمده باشد. لذا در خطبه قاصعه حضرت امیرالمومنین فرمود«وَ لَقَد سَمِعتُ رَنَّه الشَّیطَانِ إِنَّكَ تَسمَعُ مَا أَسمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَستَ بِنَبِی»(19) من در کوه حرا بودم وقتی حضرت مبعوث شد. صدایی شنیدم؛ به حضرت عرض کردم چه بود؟ فرمودند ناله شیطان است و درست شنیدی. شیطان مأیوس شد که بعد از آمدن من، عبادت بشود. در این درگیری، بی تردید جبهه حق پیروز است اما این پیروزی را باید تحلیل کنیم. حتی شکست ظاهری هم نیست؛ معنی ندارد صدیقه طاهره که مصداق آیه نور هستند از آیه ظلمات شکست بخورند. قرآن وقتی می خواهد پیروزی جبهه حق را بگوید؛ گاهی وسعت جبهه باطل را برای هوشیاری ما توضیح می دهد؛ و گاهی وقتی می خواهد نسبتش را با جبهه حق بگوید، می فرماید «یریدُونَ لِیطفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم»(صف/8)؛ یعنی همه دستگاه باطل یک بازدمی بیشتر نیست. گاهی می فرماید «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیذهَبُ جُفاءً»(رعد/17)؛ یعنی کف روی آب است. علی أی حال غلبه، غلبه قطعی است.

پس موضوع درگیری و میدان درگیری و اینکه چرا حضرت زهرا در این مرحله به عالم دنیا آمدند، مشخص شد؛ و اینکه این نور که در این حدیث آمده است «هَذَا نُورٌ مِن نُورِی أَسكَنتُهُ فِی سَمَائِی خَلَقتُهُ مِن عَظَمَتِی» در چه مرحله ای برای هدایت، در عالم دنیا آمدند؛ آن وجودی که مشکات انوار است، در چه مرحله ای لباس بشر پوشید؛ البته حضرت وقتی لباس پوشید، «حَورَاءُ إِنسِیه» است؛ و الا حورا بودن فخر حضرت زهرا نیست؛ همه ملائکه، خدم ایشان هستند. «حَورَاءُ إِنسِیه» یعنی وقتی لباس بشر هم پوشید، این قدر لطیف است. ایشان وقتی لباسِ «حَورَاءُ إِنسِیه» پوشیدند که نبی اکرم آمدند، و در مقابلش هم ابلیس الابالسه لباس به تن کرد و آمد؛ یعنی وقتی درگیری به این نقطه می رسد، حضرت زهرا و بعد ائمه مِن ولدشان می آیند؛ این درگیری ادامه پیدا می کند تا به عصر ظهور می رسد. اوج این درگیری هم در عاشورا و بعد در ظهور است.

صدیقه طاهره، شب قدری هستند که این درگیری، با ایشان استمرار پیدا می کند. بر طبق روایات ورود ایشان به عالم دنیا از طریق نبی اکرم هست «أُخرِجُهُ مِن صُلبِ نَبِی مِن أَنبِیائِی أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِیعِ الأَنبِیاءِ» یعنی ذیل نبی اکرم در عالم دنیا می آیند؛ نبی اکرم به معراج می روند؛ در معراج حضرت، این نور تنزل پیدا می کند و بعد که در عالم دنیا می آیند، «وَ سَلَلتَ مِنها أَنوارَ الأَئِمَّه»(20) مصدر انوار ائمه هستند و اینجا است که درگیری، به نقطه اصلی خودش می رسد. درگیری صدیقه طاهره با سقیفه، درگیری حقیقت عقل و جهل و درگیری نور و ظلمات بر محور مشکات انوار، و محور عقل کل که نبی اکرم اند، می باشد. صدیقه طاهره قلب نبی اکرم هستند و قوای اصلی نبی اکرم در عالم، ائمه هستند....

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 196

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 196

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 432

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 146

(6) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 75

(7) تفسير فرات الكوفي، ص: 581

(8) علل الشرائع، ج 1، ص: 180

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 21

(10) نهج البلاغه؛ خطبه قاصعه

(11) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 53

(12) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 26

(13) تفسير فرات الكوفي، ص: 171

(14) علل الشرائع، ج 1، ص: 183

(15) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 181

(16) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(17) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 2، ص: 606

(18) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج 1، ص: 101

(19) نهج البلاغه؛ خطبه قاصعه

(20) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 2، ص: 625