نسخه آزمایشی
دوشنبه, 04 تیر 1397 - Mon, 25 Jun 2018

درگیری حق و باطل و نور و ظمت بیان خداوند از تاریخ و ظهور کلمه نور در انتهای تاریخ

سومین جلسه از سلسله سخنرانی های حجت الاسلام و المسلمین سید محمد مهدی میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم با عنوان «فلسفه تاریخ شیعه» در حوزه هنری تهران به تاریخ نهم شهریور ماه 92 برگزار شد. در این گفتگو در ادامه بحث های جلسات قبل با اشاره به این نکته که خدای متعال با حضرت آدم(ع) یک جریان هدایتی را فرستاد بیان داشتند که آن ولایت حقّه و حقیقت هدایت در وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) است که کلمه هدایت الهی هستند. بر این اساس است که عالم به دو قسمت تقسیم می شود: «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ» و «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي». لذا قرآن جریان خلافت الهیه را مطرح می کند که البته خلافت حضرت آدم(ع) خلافت جزئیه است. آن خلافتی که مقصود بوده خلافت نبی اکرم(ص) و اهل بیتش هست که مقصد بوده است. اگر کسی از جریان هدایت تبعیت کند به سعادت می رسد، والا به شقاوت می رسد و البته انسان مختار است و همین است که مسیر تاریخ را دو قسمت می کند. کسانی که تبعیت می کنند و کسانی که اعراض می کنند که می شوند مخالف و به معیشت ضنک مبتلا می شوند و این وضع تا قیامت هم ادامه می یابد. بله جامعه موعود لیبرال دموکراسی مورد نقد است که بیان می کند بعد از پایان تاریخ دوره کشاورزی، دوره صنعت و بعد فراصنعت و کلبه الکترونیکی اتفاق می افتد و همه در این کلبه می نشینند و نیازهایشان را از طریق شبکه ارتباطات الکترونیکی تأمین می کنند. جامعه موعود ما این نیست و آنچه که اتفاق می افتد این است که غشا و حجاب ظلمت برداشته می شود، آن حجاب ظلمتی که انسان در آن حجاب است.

أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیم، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم، اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّه بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَه وَ في كُلِّ ساعَه وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً. اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِین وَ صَلِّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین. ان شاءالله خداوند متعال قلوب ما را مورد توجه امام زمان «ارواحنا فداه» قرار بدهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

تعریف فلسفه تاریخ را اجمالاً در جلسات پیشین شروع و عرض کردیم از دانش های مضاعف به واقعیت تاریخ است و از علل پیدایش و تغییر و تحول تاریخ و عوامل دخیل در این تکامل و مسائلی از این دست بحث و عرض کردیم ضرورت پرداختن به این بحث صرفاً یک ضرورت نظری نیست، بلکه حلقه اتصال بین اعتقادات ما و برنامه ریزی اجتماعی است. حقانیت حکومت دینی منوط به تحلیل شما از تکامل تاریخ هست و همچنین تدبیر و برنامه ریزی ای که در مسیر حیات اجتماعی می شود، به شدت وابسته به اندیشه های فلسفه تاریخی است.

انگیزه شکل گیری جامعه نه تنها فقط رفع نیازهای مادی نیست بلکه تکامل بندگی بر محور انبیای الهی است

از جهات باطنی انسان تا درگیری های تاریخی و اجتماعی بر محور ایمان و کفر شکل می گیرد. بر همین اساس عرض کردیم انگیزه شکل گیری جامعه هم رفع نیازهای مادی انسان نیست، یعنی تنها انگیزه ای که عامل شکل گیری جامعه است، میل به بهره وری بیشتر از ماده نیست، بلکه می شود جوامع بشری بر محور انبیای الهی برای تکامل بندگی و قرب شکل بگیرد و جوامع ایمانی چنین جوامعی هستند، یعنی جوامعی اند که از آغاز انگیزه تجمع آنها انگیزه کامجویی بیشتر از ماده نیست. محور این جوامع هم اراده هایی که شدت تعلق به دنیا دارند نیستند، بلکه اراده هایی هستند که سبقت در بندگی، خشوع و خضوع نسبت به خدای متعال گرفته اند و بنابراین جبهه حق بر محور انبیا و اولیا شکل می گیرد و جبهه باطل بر محور فراعنه و اولیای طاغوت و تمامی تار و پود اجتماعی در واقع ظهور حقیقت، باطل و روح اولیای آنهاست. در جبهه حق، ظهور حقیقت انبیاست و در جبهه باطل ظهور حقیقت اولیای طاغوت است و لذا عرض کردیم جامعه کفار جامعه ای ظلمانی و منحصر به دنیا و در حد اشتغال به لهو و لعب و جبهه اولیای خدا، جبهه حق و حیات طیبه و جلوه نور و رشد و صلاح است. البته این دو جبهه ویژگی های دیگری هم دارند که باید در جای خودش توضیح داده شود.

همچنین اشاره کردیم از مبانی اساسی بحث فلسفه تاریخ این است که ما جامعه و تاریخ را اعتباری ندانیم و حقیقتاً برای تاریخ و جامعه واقعیتی قائل شویم. بحث کردیم و این هم جزو مفروضات ماست، منتهی این وحدت اجتماعی ای که مدعی هستیم، وحدت به معنای ارسطویی و اصالت ماهیتی نیست، بلکه سنخ دیگری از وحدت است که از همدلی، همراهی و همکاری آحاد جامعه حاصل می شود و حقیقتاً بر اساس این وحدت در یک نظام اراده ها، یک پرستش مشاع اتفاق می افتد و همه اراده ها به نحو مشترک و مشاع در این پرستش شریک اند و لذا ثواب و عقاب مشاع حاصل می شود.

از نظر قرآن خداوند متعال دستگاه باطل را هم امداد می کند اما در نهایت غلبه با جبهه حق است

تا اینجای بحث را اجمالاً اشاره کردیم. باقی مانده آیات قرآن را که شاید بر این معنا دلالت داشته باشند را اشاره می کنیم. این نکته را هم اضافه کردیم که این درگیری فراگیر نسبت به جبهه حق و باطل، از نظر قرآن با غلبه جبهه حق به پایان می رسد، گرچه خدای متعال دستگاه باطل را هم امداد می کند، یعنی این طور نیست که خدای متعال نسبت به دستگاه باطل هیچ امدادی نداشته باشد، گرچه باز عرض کردم که خدای متعال نه نظام اراده ها را مجبور آفریده است بلکه اراده ها سهم تأثیر در حرکت تاریخ دارند و نه این که خدای متعال نسبت به اراده هایی که آفریده، دست بسته است. قدرت خدای متعال مطلق و حاکم هست، اما در عین حال به دو دستگاه اذن داده است و متناسب با حکمت هر دو دستگاه را امداد می کند، ولی این طور نیست که این دو دستگاه، یعنی دستگاه نبی اکرم(ص) و فراعنه تاریخ، دستگاه حق و باطل به صورت متوازی و تا به آخر امداد شوند، بلکه غلبه پایانی با جبهه حق است. اراده الهی محور حرکت تاریخ است و اراده های مخلوقات و به ویژه اراده های انسانی هم در تکامل تاریخ نقش ایفا می کنند و این اراده ها هم دارای سطوح و نسبت تأثیرهای متفاوتی هستند و هر دو جبهه حق و باطل هم در مسیر و مقصد خودشان توسط حضرت حق امداد می شوند، اما غلبه پایانی با جبهه حق است، نه جبهه باطل. ین اجمالی از بحثی بود که اشاره کردیم، البته نکات فراوان دیگری هم قابل ذکرند. حالا من بعضی از آیات قرآنی و روایات را که شاید بتوان در این مسیر از آنها استفاده کرد، تقدیم می کنم و اگر نیاز به تکمیل بود خدمتتان عرض می کنم.

نسبت خلیفه اللهی در قرآن به نوع انسان نیست

یکی از جریان های مهمی که در قرآن و مسیر تاریخ اجتماعی بشر ذکر شده است که به نحوی رابطه تاریخ اجتماعی بشر را با عوالم دیگر هم تعریف می کند، بحث خلقت آدم «علی نبیّنا و آله و علیه السلام» است که مکرر در قرآن ملاحظه فرموده اید. خدای متعال می فرماید وقتی می خواست آدم را بیافریند، به ملائکه خطاب کرد «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَه»(بقره/30) و یا «إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ»(حجر/28) وقتی او را به نقطه اعتدال رساندم و از روح خودم در او دمیدم، بر او سجده کنید. یعنی روحی که در این خلیفه و آدم هست و حقیقتاً مقام خلافت متعلق به آن روح است. اگر انسان خلیفه الله است، آن حقیقت روح است که خلیفه است. این را هم که البته ربط مستقیمی به بحث ما ندارد اشاره کنم که خلافتی هم که ادعا می شود مال ما نیست. دیدید بعضی ها می گویند انسان خلیفه الله است و ما خلیفه الله هستیم و این را به نوعِ انسان نسبت می دهند. ما خلیفه نیستیم. کسی خلیفه است که حقیقتاً حامل آن روح الهی است. خدای متعال وقتی به ملائکه فرمود «إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ»؛ البته می دانید خدای متعال قبلاً هم به ملائکه هشدار داده بود که او خلیفه من است که «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَه». این موجودی که از گل آفریده شده است و از روحم در آن می دمم، مقام خلافت دارد و ملائکه را هم امتحان کرده بودند که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَه فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء»(بقره/31). بنابراین شرافت انسان را فی الجمله دریافته بودند، اما در عین حال هنوز هم حجاب باقی بود و آنچه می دیدند گِل بود و حقیقت روحی را که در این گل دمیده شده بود «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» که او مسجود ملائکه و صاحب مقام خلافت است، از ملائکه محجوب بود و مأمور به سجده شدند. «فَسَجَدَ الْمَلآئِكَه كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبرََ وَ كاَنَ مِنَ الْكَفِرِينَ»(ص/73) که در جاهای مختلف قرآن این داستان بیان شده است که ابلیس ابا کرد، استکبار کرد و نتیجه هم این شد که «كَانَ مِنْ الْكَافِرِينَ». بقیه داستان را هم می دانید که او با خدا مجادله کرد که تو مرا اغوا کرده ای، من نسبت به مقام خلافت اولویت داشتم «قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ(اعراف/12) و زیر بار سجده آدم و خلیفه الله نرفت.

روح حقیقی انسان مسجود ملائکه است

البته اینها داستان هایی هستند که مستقیماً مربوط به فلسفه تاریخی ما نمی شوند، گرچه معارف بسیار مهمی ذیل آنها هستند که اولاً آنچه که مسجود ملائکه است، کلمه روح است و نازله آن در آدم بود که «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ» پس جسم مسجود ملائکه نبود و آن روح حقیقی ای که مسجود ملائکه است، او مقام خلافت دارد و شعاعی از او در آدم بود که «مِن رُّوحِي» بود و لذا آدم مسجود ملائکه قرار گرفت و ابلیس هم استکبار کرد. این استکبار هم در مقابل آدم نبود، بلکه در مقابل خدای متعال بود. خدای متعال ملائکه را به تواضع در مقابل خودش امتحان می کرد. این خطبه قاصعه امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه است که خدای متعال ملائکه را به تواضع در مقابل کبریای خودش امتحان می کرد و برای این که تواضع محقق شود، به آنها فرمود «إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ» امتحان به سجده در مقابل آدم نبود. این تعبیر خطبه قاصعه است که حضرت فرمودند «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَبِسَ اَلْعِزَّ وَ اَلْكِبْرِيَاءَ وَ اِخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اِصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ رأس العصيان وَ جَعَلَ اَللَّعْنَه عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا»(1) فرمود خدای متعال ستودنی است که لباس عزت و کبریا را پوشیده است و این دو تجلی جلال خدا هستند و کس دیگری حق ندارد به این وادی پا بگذارد و اظهار عزت کبریایی کند و این دو را قرقگاه برای غیر قرار داده است «وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اِصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ رأس العصيان وَ جَعَلَ اَللَّعْنَه عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا» و هر کسی هم که در عزت و کبریا با خدا منازعه کند، لعنت را بر او قرار داده است و او از محیط رحمت خدا دور می شود. بعد می فرماید «ثُمَّ اِخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلاَئِكَتَهُ اَلْمُقَرَّبِينَ» خداوند متعال وقتی می خواست ملائکه مقربین را هم امتحان کند، امتحان به کبریا و عزت خودش کرد که آیا در برابر کبریا و عزت الهی، تواضع و تضلل می کنند یا نه؟ برای این که امتحان محقق شود «إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىّ  خَالِقُ  بَشَرًا مِّن طِينٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ * فَسَجَدَ الْمَلَئكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبرََ وَ كاَنَ مِنَ الْكَفِرِينَ(ص/71) بعد حضرت در ذیل آن می فرمایند اگر خداوند متعال می خواست این جسمی را که آن روح را در آن قرار می دهد، به او بوی خوشی بدهد که همه شامه ها تواضع کنند و نورانیتی بدهد که همه عقول حیران شوند می توانست که «وَ لَوْ أَرَادَ اَللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ اَلْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ اَلْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ اَلْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ اَلْأَعْنَاقُ خَاضِعَه وَ لَخَفَّتِ اَلْبَلْوَى فِيهِ عَلَى اَلْمَلاَئِكَه» اگر خدا این کار را می کرد امتحان ملائکه آسان می شد، ولی خدای متعال این کار را نکرد «وَ لَكِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ» خدای متعال مخلوقاتش را به مجهولات مبتلا و امتحان می کند «تَمْيِيزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلاِسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلاَءِ مِنْهُمْ» برای این که صف ها از هم جدا شوند و حقیقت استکبار از نفوس بندگان دور و خودپسندی و خودپرستی از آنها جدا شود، آنها را با مجهولات امتحان می کند. بعد حضرت پشت سر هم مثال هایی می زنند که مثلاً اگر می خواست کعبه را در یک جای خوش آب و هوایی قرار می داد و آن هم از طلا و جواهرات. آن وقت همه می رفتند، همان طور که برای سیاحت و جهانگردی می روند، ولی تواضع و خشوعی در مقابل خداوند متعال اتفاق نمی افتاد. موسی کلیم(ع) را وقتی می فرستد، حضرت فرمود آن صلابت باطنی را دارد، ولی با یک لباس پشمینه و یک عصا به طرف فرعون می رود، نه با تجملات و شکوه ظاهری، والا اگر با شکوه ظاهری مبعوث می شد، دنیاداران هم در مقابلش تواضع می کردند و دیگر امتحان واقع نمی شد.

برای تحقق امتحان خدای متعال این جریان ها را قرار داده و آدم را در پوشش گِل قرار داده است و به ملائکه می گوید به او سجده کنید. ملائکه سجده کردند، ابلیس سجده نکرد. خدای متعال در قرآن می فرماید بنا شد آدم و حوا در بهشت بمانند و به آنها گفتند «لاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَه فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ * فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ»(اعراف/19) شیطان وسوسه کرد و با وسوسه آنها را از محیط جنت بیرون کرد. آیات قرآن در این زمینه فراوان اند «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَه الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَّا يَبْلَى»(طه/120) او را به خلود دعوت کرد و گفت اگر از این درخت بخوری، خلود و جاودانگی پیدا می کنی «فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّه وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى»(طه/121) به هر معنایی که باشد، به معنای ترک اولی باشد و هرچه که مناسب مقام ایشان بود، مبتلا شد و سپس «ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ» دوباره خدای متعال و پروردگارش او را برگزید و «فَتَابَ عَلَيْهِ وَ هَدَى» و به او رجوع کرد و هدایت نمود. بعد فرمود «قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا» که باید هبوط بکنید. «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» شما دشمن هم هستید، البته نیاز به ترجمه دقیق تر دارد. «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى ...» پس ببینید حیات اجتماعی از اینجا شروع شد که آدم و حوا به زمین هبوط کردند و خدای متعال با این که توبه آنها را پذیرفت و هدایتشان کرد، اما آنها را به این ارض هبوط داد و فرمود باید هبوط کنید و با دشمنتان هم روی زمین می روید و شیطان هم با آدم به زمین آمد و مستقر شد. می فرماید «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى» شما وقتی روی زمین رفتید، من برای شما هدایتی را می فرستم. تلقی حقیر این است که حضرت آدم(ع) خیلی نگران خود و نسلش بود که در زمین باید با شیطان زندگی کنند و با آن قدرتی که در اختیار شیطان هست، زندانی شوند که در روایات داریم «یُجری مجری الدم» مثل خون در اعضا و جوارح انسان قدرت نفوذ در انسان را دارد و در انسان نفوذ و او را وسوسه می کند و قوایی که برایش ذکر شده است. خدای متعال به آدم وعده داد هدایتی با شما روی زمین می آید «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَ لَا يَشْقَى»(طه/123) اگر کسی از این هدایت تبعیت کند، به ضلالت و شقاوت مبتلا نمی شود و از حیرت و شقاوت نجات می یابد. «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي» کسی که از ذکر من اعراض کند که ظاهراً هدای الهی همین ذکر الهی است «فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَه ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَه أَعْمَى» هم در دنیا معیشت ضنکی دارد و هم در آخرت با کوری محشور می شود. در روایات هم کوری ظاهر دارد، هم کوری باطن.

پس جمعیت ها گویی دو دسته می شوند. خدای متعال آدم(ع) را فرستاده، هدایی را هم همراه آدم(ع) فرستاده است، از آن طرف هم شیطان و جنود شیطان هم هستند. اگر کسی از این هدایت تبعیت کند «فَلَا يَضِلُّ وَ لَا يَشْقَى» اگر به دنبال این هدایت نرود و اعراض کند «فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَه ضَنكًا» هم در زندگی دنیا به سختی می افتد و هم در آخرت «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَه أَعْمَى»، «قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا»؛ خدایا! من بینایی داشتم، چرا مرا با کوری محشور کردی؟ جواب داده می شود «قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنسَى» آیات ما به سوی شما آمد و غفلت کردید. نسیان فقط به معنی فراموشی نیست، بلکه به معنی بی توجهی کردن است که گاهی منتهی می شود به از یاد رفتن. صرفاً به معنی از یاد رفتن نیست، لذا به خدای متعال هم نسبت داده می شود. به خدا هم نباشد، به دستگاه الهی نسبت داده می شود مثل «قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنسَى»(طه/126) امروز شما هم مورد بی توجهی قرار می گیرید، کانه این بصیرت مال کسانی است که منسی نیستند و مورد توجه اند. و در ادامه این آیات دارد که «وَ كَذَلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِن بِآيَاتِ رَبِّهِ وَ لَعَذَابُ الْآخِرَه أَشَدُّ وَ أَبْقَى(طه/127) و این تازه اول راه است و مجازات های شدیدتری هم در راه هست. تمام روایاتی را که ذیل این آیه هست نمی خواهم بخوانم و فقط به اشارتی می گذرم. فرمود که این هدایی که برای آدم و همراه با آدم به زمین آمد، آن هدی وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) بود که روایتش باید خوانده و دقیقاً تبیین شود.

جریان هدایتی که خداوند با حضرت آدم به زمین فرستاد ولایت حقه امیرالمؤمنین علیه السلام بود

پس خدای متعال با حضرت آدم(ع) یک جریان هدایتی را فرستاد که آن ولایت حقّه و حقیقت هدایت در وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) است که کلمه هدایت الهی هستند و بر این اساس است که عالم به دو قسمت تقسیم می شود «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَاي» و «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي». پس اگر از قرآن سئوال کنیم که قصه خلقت انسان چیست، بحث این است که این خلیفه باید روی زمین بیاید و به این کیفیت خلیفه در زمین هبوط می کند که می دانید خلافت حضرت آدم(ع) خلافت جزئیه است. آن خلافتی که مقصود بوده خلافت نبی اکرم(ص) و اهل بیتش است که مقصد بوده است. وقتی هم آدم روی زمین آمد، همراه با شیطان آمد و هدایتی هم نازل شده است و مدار سعادت و شقاوت و مدار ضلالت و هدایت بر همین هدایت است «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَه ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَه أَعْمَى» و این تا قیامت هم ادامه می یابد. کسی هم که «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَ لَا يَشْقَى»

جریان هدایت نازل شده مدار تقسیم بندی هدایت و ضلال است

این مسیری است که قرآن تعریف می کند که جریان هدایتی نازل شده و این مدار تقسیم بندی شقاوت و سعادت، هدایت و ضلال است. تبعیت از این هدی و تخلف از این هدی. تبعیت از این آیه الهی و تخلف از این آیه و این ذکر که در این آیه قرآن، گاهی تعبیر به آیه و گاهی به هدایت و گاهی به ذکر تعبیر شده است. همه اینها یک حقیقت هستند که در روایات دیدید که هم آیات هم ذکر و هم هدی به وجود مقدس معصومین(ع) تفسیر می شوند. پس جریان اجتماعی بشر این گونه شکل می گیرد که آدم به زمین آمده و همراه او هدایتی که مؤید اوست، آمده و از آن طرف هم دستگاه ابلیس است و از اینجاست که مسیر حق و باطل در تاریخ شکل می گیرد. عده ای از مسیر این هدایت فاصله می گیرند.

قبل از ورود به آیات قرآن به نکته ای هم اشاره کنم که در روایات ما آمده است: مرحوم فیض در تفسیر صافی این را یکی از مقدمات تفسیرشان قرار داده اند که یکی از کلیدهای تفسیر قرآن است. در روایات متعددی این گونه آمده است. گاهی می فرماید قرآن «نُزل اثلاثاً» قرآن سه قسمت تنزیل شده است. «قِسْمٌ فِینا و فی مُحِبِّینا»، یک قسمت قرآن در باره ما و دوستان و شیعیان، یک قسمت در باره دشمنان ماست و یک قسمت هم آیات، احکام و فرائض و امثال آن است. بنابراین کانه قرآن دارد دو جریان هدایت را تبیین می کند. یک بخش از آیات قرآن که در واقع ولایت حقه معصومین(ع) و جبهه آنهاست. بخشی از قرآن هم در باره جبهه باطل است. این یک نگاه خاص به قرآن است. باز در بعضی از روایات که ظاهراً این روایت در «معانی الاخبار» شیخ صدوق است، فرمودند: «ولايتنا أهل البيت قطب القرآن و قطب جميع الكتب» ولایت ما محور قرآن و محور کتب آسمانی است، یعنی معارف قرآن و معرفت محوری ای که در همه مباحث منتشر است و همه مباحث بیان اوست، همان ولایت ماست.

حالا من تشبیهی می کنم. دوستان کم و بیش با دستگاه فلسفی ملاصدرا آشنا هستند. اصالت وجود اصلی است که در همه مفاهیم دستگاه صدرالمتألهین جاری و ساری است و شما جایی را پیدا نمی کنید که ایشان اصلی را تأسیس کنند، الا مبتنی بر همین مبنا. ولایت نسبت به قرآن کانّه این گونه است، یعنی همه معارف قرآن بر محور تبیین ولایت معصوم(ع) می چرخد و همین است که می توانیم فلسفه تاریخ را بر همین مدار و بالاتر از آن فلسفه تکوین را تفسیر کنیم.

یا روایات دیگری هم داریم. حنظله می گوید از امام صادق(ع) تفسیر آخرین آیه سوره مبارکه رعد را که در باب منزلت حضرت امیرالمؤمنین(ع) است، پرسیدم که می فرماید «و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب»(رعد/43) که مقصود از «عنده علم الکتاب» و کسی که همه کتاب نزد اوست، کیست؟ حضرت فرمودند: «هر آیه ای در قرآن از ابتدا تا انتها بر این سبک و سیاق پیدا کردی مربوط به شأن ماست». یا در بعضی از روایات دیده اید هر آیه ای که با «ایها الذین آمنوا» شروع می شود، امیر آنها امیرالمؤمنین(ع) است. پس خطاب اصلی به اوست و به عکس هر آیه ای که با «ایها الذین کفروا» شروع می شود، خطاب به همه کفار و محورش دشمنان امیرالمؤمنین(ع) است. پس اگر این نگاه را به قرآن داشته باشیم کثیری از معارف قرآن تبیین دیگری می یابد.

خب برگردیم به بحث آیاتی که خواندم، آغاز حیات اجتماعی انسان روی زمین و شکل گیری حیات اجتماعی بشری است که از آن لحظه ای که انسان روی زمین آمده است و حضرت آدم(ع) به عنوان خلیفه آمده اند، در کنارش ابلیس هم آمده و در همراهی با حضرت آدم(ع) یک جریان هدایتی هم بوده که مؤید او بوده و این جریان هدی و هدایت است که مدار حق، باطل، سعادت و شقاوت است. اگر کسی از جریان هدایت تبعیت کند به سعادت می رسد، والا به شقاوت می رسد. پس عباد مختارند که از این هدی و هدایت تبعیت کنند یا نکنند و همین است که مسیر تاریخ را دو قسمت می کند. کسانی که تبعیت و کسانی که اعراض می کنند که می شوند مخالف و به معیشت ضنک مبتلا می شوند و این وضع تا قیامت هم ادامه می یابد و آنهایی هم که طریق هدایت را انتخاب می کنند «فَلَا يَضِلُّ وَ لَا يَشْقَى» و گفتیم که هدایت در روایات ما چگونه تفسیر شده است.

خب یک دسته از آیات و روایات ناظر به قبل از خلقت آدم و اینهاست که آنها هم بسیار مفید و جزو پیش نیازهای معارف ما هستند و من فعلاً از آنها عبور می کنم، مثل همین آیه قرآن که اتفاقاً در باب قصه حضرت آدم(ع) هست. خدای متعال به شیطان خطاب می کند «أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ(ص/75) وقتی سجده نکرد به او گفتند تو استکبار کردی یا جزو عالین هستی؟ عالین یعنی آنهایی که علو درجه دارند و خطاب سجود آدم متوجه آنها نیست، یعنی آنها نباید به این خلیفه سجده کنند و طریق قربشان سجده بر خلیفه نیست. از نبی اکرم(ص) سئوال شد عالین چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: «ما پنج تن هستیم». ما در آن موقع در سرادق عرش بودیم و خطابی که به ابلیس شده این است که تو از عالین هستی که سجده نکردی یا استکبار کردی؟ یعنی اگر کسی جزو عالین شد، مأمور به سجده به آدم نیست. بلکه بالاتر اینکه اگر ملائکه مأمور به سجده به آدم بودند به خاطر انوار آن عالین بود که در وجود آدم تنزل پیدا کرده بود. اینها بحث قبل از خلقت دنیاست، چون می دانید جریان حیات ما روی زمین نه جبهه مؤمنین، نه جبهه کفار از این دنیا آغاز نمی شود. عوالم قبلی را هم مؤمنین و هم کفار. هر دو عوالمی را دارند و این طور نیست که بگوییم آغاز زندگی ما از روی زمین است. فعلاً در باره آن عوالم نمی خواهم بحث کنم. البته آن عوالم به عنوان مفروضات قبلی مباحث فلسفی تاریخ بسیار مهم هستند. اصلاٌ از این بحث ها تعجب نکنید. آقایان! وقتی می خواهند فلسفه تاریخ خودشان را درست کنند به شواهدی استشهاد می کنند که انسان تعجب می کند و اسمش را هم علم می گذارند. دیده اید سنگ نوشته ها و خط نوشته هایی را که در باستان شناسی هست و از داخل آنها قصه می تراشند، گاهی آنها علم تلقی می شوند و این معارف ما مورد توجه قرار نمی گیرند. آن ساحت دیگری است که خلقت ما قبل از این عالم شروع شده است، ولی از آن قسمت ها عبور می کنیم گرچه آنها هم کلیدی هستند و جایگاهشان در فلسفه تاریخ به موقف خودشان روشن می شود که تاریخ اجتماعی بشر یک پیشینه داشته است و یک آینده دارد. تاریخ اجتماعی نه از دنیا شروع شده است و نه به دنیا ختم می شود. بلکه جریانی در قبل از این دنیا بوده است، در این عالم دنیا هم ادامه دارد، بعد از این دنیا هم ادامه خواهد داشت.

ولی قصه شروع زندگی اجتماعی ما در زمین از نظر قرآن همین است که حضرت آدم(ع) روی زمین آمدند و همراه با یک هدایت هبوط کردند و تبعیت از آن هدایت و معارضه با آن هدایت دو جریان سعادت و شقاوت و هدایت و ضلال را در تاریخ اجتماعی بشر شکل داده که این جریان تا قیامت هم هست «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَه ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَه أَعْمَى» در آخرت هم آن جریان ضلالت ادامه می یابد و این طور نیست که این جریان ضلالت به دنیا ختم شود.

بعضی از آیات دیگر را که مربوط به بحث هستند با روایاتشان تقدیم می کنم. ابتدائاً به نظر می آید اینها خیلی به بحث ربط ندارند، ولی اگر توجه و دقت شود معلوم می شود که این آیات مرتبط با بحث اند. این آیات را مکرر خوانده و ملاحظه فرموده اید، ولی من با روایاتش خدمتتان تقدیم می کنم. دو سوره که هر دو در جزء آخر قرآن هستند، پشت سر هم آمده اند و معارف مهمی در آنها هست. یکی سوره «الشمس» است که مجموعه معارف آن را نمی خواهم عرض کنم و فقط صدر این سوره را که همه آیات سوره به این صدر مربوط می شوند. دقت کنید و حتماً ذیلش را هم ببینید. صدر سوره این است «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم * وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاهَا * وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلاهَا * وَ النَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا * وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا * وَ السَّمَاء وَ مَا بَنَاهَا» ادامه سوره هم حتماً مرتبط با همین بحث است، ولی من از ادامه اش می گذرم. خدای متعال قسم می خورد به شمس و پرتو شمس و قمر هنگامی که در کنار و تلو خورشید ظاهر می شود و روزی که آن شمس را تجلی می دهد و شب هنگامی که شمس و نور شمس را می پوشاند. این سوره هم مثل بقیه آیات قرآن ظاهری دارد و باطنی. یک قاعده کلی در قرآن را خدمتتان عرض کنم که از روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است و روایت را هم خدمتتان می خوانم که امثال قرآن مال همه مردم است. مثلش را همه می فهمند. خدای متعال وقتی می فرماید «وَ الشَّمْسِ» همه می فهمند که خورشید است، ولی پشت صحنه این شمس یک ممثلّی است که مختص به معصومین(ع) است و کسانی که از آن راه حرکت می کنند. خدای متعال در سوره نور هم می فرماید «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ»(نور/35) مثال ها مال مردم است و نور قرآن مال آنهایی است که «یَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ».

این آیه را که قسم به شب، خورشید، پرتو خورشید و قمر هنگامی که در تلو خورشید ظاهر می شود و روز هنگامی که خورشید را تجلی می دهد و شب هنگامی که خورشید را می پوشاند. روایتی ذیل آن آمده که به نظر من از روایات مهمی است که در تبیین مسائل تاریخ زندگی اجتماعی بشر تأثیرگذار است و به تعبیر امروزی از گزاره های کلیدی و استراتژیک قرآن است. در کافی و تفسیر علی بن ابراهیم قمی از قول امام صادق(ع) نقل کرده اند که فرمودند «قال الشمس رسول الله(ص)» حضرت خورشیدی هستند که همه عوالم خلقت با آن روشن می شود. هفته قبل هم آیه نور را ترجمه کردم که مثل نور الهی نبی اکرم(ص) هستند. پرتو نبی اکرم(ص) آن دینی است که برای مردم آورده اند و حقایق را برای مردم آشکار می کنند «و القمر» امیرالمؤمنین(ع) هستند که حضرت در ایشان علم خود را دمیدند، لذا آن قمری که نور نبی اکرم(ص) در آن هست، امیرالمؤمنین(ع) هستند که «نفسه بالعلم نفسا» علم خود را در امیرالمؤمنین(ع) دمیده اند و لذا امیرالمؤمنین(ع) آن قمری است که حامل نور نبی اکرم(ص) است، کما این که خورشید نورش را به ماه می دهد. «و اللیل ائمه الجور» شب ائمه جور و دشمنان نبی اکرم(ص) هستند که «قال ذلک ائمه الجور الذین استبدوا الامر دون آل رسول(ص) و جلسوا مجلسا کان آل الرسول به منهم فغشوا دین الله بالظم و الجور»(2) آن اولیای طاغوت هستند که مقام خلافت را غصب کردند و غشای دین و پرتو نبی اکرم(ص) شدند. مثل شب که جلوی نور خورشید را می گیرد، جریانی در عالم اتفاق افتاده که غشای حقیقت نور است. بنابراین از دو اراده و دستگاه سخن به میان آمده است. یکی خورشید است و قمر و پرتو این خورشید و یکی هم جریان ظلمتی که حجاب این خورشید است و همچنین روزی که خورشید را تجلی می دهد. در روایات دیگر ما معنا شده که مقصود از این روز وجود مقدس امام زمان(عج) است.

آیه بعدی در سوره «اللیل» است «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى» شب هنگامی که خورشید (روز) را می پوشاند «وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى» قسم به روز هنگامی که تجلی می کند و آشکار می شود و ظلمت لیل را از بین می برد. امام باقر(ع) طبق نقل علی بن ابراهیم قمی فرمودند «اَللَّیْلُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ الثَّانِی» مراد از لیل در اینجا دومی است که «غَشِیَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فِی دَوْلَتِهِ الَّتِی جَرَتْ لَهُ عَلَیْهِ». در دولتی که برای او به دست آمد، حجاب ولایت امیرالمؤمنین(ع) شد «وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَصْبِرُ فِی دَوْلَتِهِمْ حَتَّى تَنْقَضِیَ»، حضرت صبر می کنند تا دوران این دولت به سر بیاید. «قال: وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى  قَالَ النَّهَارُ هُوَ الْقَائِمُ علیه السلام مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ، إِذَا قَامَ غَلَبَ دَوْلَتُهُ الْبَاطِلَ»، وقتی قیام کند بر دولت باطل غالب و آن غشا از ولایت برداشته می شود. بعد حضرت فرمودند: «وَ الْقُرْآنُ ضُرِبَ فِیهِ الْأَمْثَالُ لِلنَّاسِ»، مثل ها برای مردم است، ولی «وَ خَاطَبَ اللَّهُ نَبِیَّهُ بِهِ وَ نَحْنُ» خدا ما و پیامبرش را مخاطب قرار داده است «فَلَیْسَ یَعْلَمُهُ غَیْرُنَا»، غیر از ما کسی به علم قرآن نمی رسد.(3) این معنا در آیات دیگر هم هست. خدای متعال می فرماید «بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ» همه قرآن آیات بینات است، ولی «فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»(عنکبوت/49) در سینه آنهایی است که خدای متعال به آنها علم داده است. طبق نقلی که کافی از قول امام باقر(ع) آورده که خدای متعال نفرموده قرآن بین دو جلد کتاب است، بلکه فرموده در سینه هایی است که خدا به آنها علم داده و آن علم همین قرآن است، لذا مثل های قرآن را همه می فهمند، اما علم قرآن نزد کسانی است که خدا به آنان علم داده است. و در روایت دیگری فرمود: «قَسَّمَ  كَلَامَهُ  ثَلَاثَه أَقْسَامٍ»، خداوند علم را در سه قسم قرار داده است. «فجَعَل قسماً منهِ یَعرِفُه العالمُ و الجاهل». یک قسم علمی که عالم و جاهل می فهمند. «و قسماً لا یعرفه الّا من صفا ذهنُه و لَطُفَ حِسُّه و صَحَّ تمییزُه مِمن شَرَحَ اللهُ صدره»، قسم دوم آنهایی هستند که خداوند به آنها برای اسلام شرح صدر داده است، یعنی تحمل ولایت می کنند و قسم سوم «لا یَعرفُه الّا اللهُ و اُمَناءُه و الراسِخونَ فی العِلم»(4) قسمی که جز خدا و انبیای الهی که امین علم خدا هستند و راسخ در علم بدان معرفت نمی یابند و مابقی از آن علوم بهره مند نیستند. بنابراین یک قسم فهم قرآن متعلق به همه است، قسم دوم منحصر به اهل بیت(ع) است و اگر کسی شرح صدر یافت و تحمل ولایت کرد، از علومی که در صدر امام علی(ع) است به او هم عطا می شود.

در همین راستا در توحید صدوق از قول امام باقر(ع) این حدیث نقل شده است که فرمودند: «لَو وَجدتُ لِعِلمِیَ الَّذی اتانِیَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ حَمَلَة»(5) اگر برای علمی که خدا به من داده است، حَمَله ای پیدا می کردم ـ چون می دانید تحمل علم امام کار بسیار سختی است ـ فرمود: «هَذَا مِنْ حَدِیثِنَا، صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لَا یَعْمَلُ بِهِ وَ لَا یَصْبِرُ عَلَیْهِ إِلَّا مُمْتَحَنٌ قَلْبُهُ لِلْإِیمَانِ»(6) کلام ما دشوار است، رام نیست و تحمل نمی کنند الا انبیای مرسلین و ملائکه مقرب و عبد ممتحنی که خدا قلبش را برای ایمان، بندگی و تسلیم امتحان کرده و تسلیم شده است و وقتی تسلیم شد، انوار معرفت به قلبش وارد می شود. بعد فرمود «لَو وَجدتُ لِعِلمِیَ الَّذی اتانِیَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ حَمَلَه لَنَشَرتُ التُّوحیدَ وَ الأِسلامَ وَ الأِیمانَ وَ الدّینَ وَ الشَّرایِعَ مِنَ الصَّمَدِ»، اگر برای آن علمی که خدای متعال به من عطا کرده است، حاملینی پیدا می کردم (که  مؤمن باید مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ باشد) اگر حاملی پیدا می کردم، همه ایمان، اسلام، شرایع، توحید و دین را از کلمه صمد برای او بسط می دادم تا ببینید از همین یک کلمه و سرچشمه نور قرآن همه این حقایق منتشر می شوند.

براساس مکاتب فلسفی مادی انسان یک موجود پیچیده تر شده ای در حد غرایز است

به هر حال قرآن این گونه است، لذا وقتی امام ظهور می کنند، تعبیر این است که «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»(زمر/69) زمین با نور پروردگارش روشن می شود یعنی شمسی که خدا قرار داده است که نبی اکرم(ص) هستند، انوارش در عالم ظهور می یابد. حقیقت خلافت و ولایت در عالم ظاهر می شود. حجاب آن خورشید کنار می رود و بعد ظهور می کند، لذا یکی از حقایقی که در پایان تاریخ اتفاق می افتد همین است. در تاریخ مادی دیده اید که در پایان تاریخ دوره کشاورزی می شود صنعت و بعد فراصنعت، کلبه الکترونیکی اتفاق می افتد و همه در این کلبه می نشینند و نیازهایشان را از طریق شبکه ارتباطات الکترونیکی تأمین می کنند. این می شود جامعه موعود لیبرال دموکراسی، اما جامعه موعود ما این نیست و آنچه که اتفاق می افتد این است که غشا و حجاب ظلمت برداشته می شود، آن حجاب ظلمتی که انسان در آن حجاب است. «إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا»(نور/40) یعنی در این تاریکی انسان خود را در حد دامن و دهانش می بیند و یک موجود مادی پیچیده تر شده ای که در حد غرایز است، چون این حجاب آمده است. وقتی این حجاب برداشته می شود، انسان ازل و ابد خود و ظرفیت های خویش و عوالم را می بیند و وقتی آن حقیقت در عالم تجلی می کند، عالم، عالم دیگری می شود «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(حدید/17)

لذا روایات عصر ظهور را ببینید. الان نمی خواهم این بحث را باز کنم، هرچند مربوط هم هست. فرق جامعه موعود ما با جامعه موعود اینها این است. جامعه موعود اینها کلبه الکترونیکی تافلر است. کمون کمونیست هاست که جامعه ای است که همه در آن کار، غذا و مسکن دارند و مالکیت دولت است و دین هم نیست. خدا رحمت کند امام را می گفتند «گاوها همین الان هم این را دارند»، اختلاف سر مالکیت، معنا و ایمان ندارند. تفاوتش در این است که ما می گوییم آنچه اتفاق می افتد «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى * وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى» است. سیر تاریخ این گونه است که خورشیدی بوده، غشایی آمده است و این غشا کنار می رود و یک روز و نهاری محقق می شود. «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا» این حقیقت در عالم ظهور می یابد. از غیب عالم در این عالم دمیده می شود، لذا از نظر قرآن امام کلمه غیب است. به حافظه ام خیلی نمی توانم تکیه کنم و دقیق بخوانم. ذیل این آیه آمده است، در تفسیرهای روایی ببینید «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(بقره/2) در این کتاب تردیدی نیست، هدایتی برای متقین است. فرمود متقین چه کسانی هستند؟ «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» برای غیب معانی زیادی آمده از جمله معاد، حضرت حق. فرمود یکی از غیب ها امام زمان(ع) و قیام حضرت است که غیب است، یعنی یک حقیقت غیبی است و آن حقیقت غیبی در عالم ما ظاهر می شود، لذا بعد حضرت به آیه استشهاد کردند که آنها گفتند «لَوْ لآ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَه مِّن رَّبِّهِ»(یونس/20) چرا با این پیامبر آیه ای نیامده است؟ موسای کلیم(ع) آمده و با خودش عصا آورده، حضرت عیسی(ع) آمده و با خودش معجزه احیای اموات را آورده است. چرا آیه ای از ناحیه پروردگارش با این پیامبر نیامده است؟ مثل عصای حضرت موسی(ع) که وقتی می انداخت، می خواست کاخ فرعون را ببلعد. خدای متعال می فرماید «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ». آنچه که شما می خواهید یک حقیقت عینی است و باید از عالم غیب نازل شود و غیب هم مال خداست و در اختیار خدا. و این آیه غیبی به من نازل شده است «فَانْتَظِرُواْ إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ» منتظر باشید که من هم منتظرم که خدا آیه ای بفرستد و کار را با آن تمام کند. وقتی آن آیه آمد، فرق آیه من با آیه حضرت موسی(ع) معلوم می شود که تفاوت امام زمان(ع) با حضرت موسی(ع) چیست. امام آن آیه غیبی است که خدا به نبی اکرم(ص) داده است و وقتی در عالم می آید، غیب در عالم ما ظهور می یابد. یکی از معانی ظهور که مهم ترین معنای آن هم هست، همین است، یعنی غیب در عالم ما ظاهر می شود و عالم ظرفیتی می یابد که آن کلمه و حقیقت غیب در آن ظهور پیدا می کند و اساساً عالم عوض می شود. به روایت دقت کنید. حیوانات اعم از درنده و چرنده با هم می زندگی می کنند و کاری هم به هم ندارند، یعنی وقتی آن حقیقت در عالم ظاهر می شود، درنده خویی از حیوانات هم برداشته می شود، زمین برکاتش را بیرون می دهد، آسمان خیراتش را نازل می کند، زمین زنده می شود و حرف می زند. فرمود اگر کافری پشت سنگی پنهان شده باشد، آن سنگ فریاد می زند که منافق یا کافری اینجا پشت من پنهان شده است، بیایید او را مجازات کنید. یعنی هم این گوش ما می شنود و هم آن سنگ حرف می زند و هم می فهمد او کافر یا مؤمن است. این معنای تحول در عالم است، یعنی عالم، عالم دیگری می شود. اصلاً هم تعجب ندارد. وقتی خدای متعال کلمه روح را در ما می دمد، چگونه زنده می شویم؟ کلمه امام در زمین و عالم هم که ظهور یافت، عالم و زمین به حیات می رسند «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(حدید/17) اینها آیاتی هستند که به حسب ظاهر چندان ربطی به مباحث فلسفه تاریخی ندارند، ولی بحث و حقیقت همین است که بدانیم آنچه در پایان تاریخ محقق می شود چیست؟ آنچه که از نظر ما در تاریخ محقق می شود این است که «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى * وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى» از نظر آیات قرآن به نظر ما این است «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاهَا * وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلاهَا * وَ النَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا * وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا». آنچه که بر اساس قرآن در پایان تاریخ محقق می شود این است که «وَ الْفَجْرِ * وَ لَيَالٍ عَشْرٍ * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ». به نظر ما اینها سیر طبیعی تحول تاریخی است. اگر کسی بخواهد آیات فلسفه تاریخ را بداند، اینها هستند.

البته بعضی از آیات هم هستند که نظر به سنن تاریخی دارند مثل «كُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَ هَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَاء رَبِّكَ مَحْظُورًا»(اسراء/20) یا «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ»(رعد/11). بعضی ها فلسفه تاریخ را در این سنن خلاصه می کنند، در صورتی که این گونه نیست. بحث فلسفه تاریخ فراتر از سنن تاریخ است. بله، این سنت است که «کل نمد...» و دستگاه شیطان هم متناسب با حکمت امداد می شود، دستگاه فراعنه هم امداد می شوند و با امداد الهی است که در عالم کار می کنند، ولی آنچه قرآن بیان می کند، به نظر ما این است که دو دستگاه وجود دارند: دستگاه نور و ظلمت، دستگاه حق و باطل، دستگاه هدایت و ضلال، دستگاه موت و حیات. وقتی قرآن این دو دستگاه را توضیح می دهد، می فرماید یکی جریان خورشید است، دیگری جریان «وَ اللَّیل» است. یکی «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاه» است و دیگری «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ» که در کافی درباره همین آیه روایت داریم. بابی در کافی هست که حتماً ببینید «بَابُ أَنّ الْأَئِمّه علیه السلام نُورُ اللّهِ عَزّ وَ جَلّ »(7) در آنجا حضرت بعد از این که آیه نور را به اهل بیت(ع) تفسیر می کنند، آیه ظلمات را هم تفسیر می کنند که «او کظلمات» الاول و صاحبه یا «يَغْشَاهُ مَوْجٌ» صاحبه. یا «ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ» فرمود الثانی، معاویه و فتن بنی امیه. اینها می شوند جریان فتنه و ظلمات. پس از نظر قرآن یک جریان نور است و یک جریان ظلمت. جریان نور و ظلمت گاهی در آیه نور و ظلمات توضیح داده می شود و گاهی در شمس و لیل، گاهی در تجلی روز و شب. آنچه که ما در عالم می بینیم که خورشیدی است و شبی و بعد حجاب کنار می رود و خورشید ظاهر می شود، این مَثَل است. در پشت صحنه عالم هم خورشیدی است که در حجاب و غشای دولت باطل قرار می گیرد و این دولت باطل کنار می رود و نور خورشید تجلی می کند و حقیقت نبی اکرم(ص) در امام زمان(عج) ظهور می یابد.

پس از منظر قرآن اگر کسی از مسیر حرکت تاریخ سئوال کند، مسیر تاریخ در جریان نور و ظلمت است و غشای ظلمت نسبت به نور است و بعد ظهور نور در دوره آخرالزمان است. آن حقیقت غیب و آن خورشیدی که پنهان است، حقیقتاً در عالم ظهور می یابد و ظرفیت عالم عوض می شود. لذا تلقی حقیر این است که در دوره ظهور اصلاً عالم، دیگر این عالم نیست. این طور نیست که همین عالم و همین روابط وجود دارند و مثلاً در آنجا عدل واقع می شود، بلکه اگر عدل واقع می شود، عدل ظهور خود امام است، امام کلمه عدل است «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَ عَدْلًا»(انعام/115) و کلمه صدق و عدل، خود امام(ع) است. این کلمه تامّه خدا در عالم ظهور می یابد: «كَلِمَتَكَ التَّامَّهَ فِی أَرْضِكَ»(8) لذا با ظهور این کلمه تامه، مدار عالم کلاً عوض می شود و دیگر این عالم، عالم قبلی نیس.، لذا تحولات عالم تا عصر ظهور یک سنخ و از آن به بعد سنخ دیگری است و من این تعبیر را در دوره ظهور غلط می دانم که بگوییم تمدن اسلامی در آن دوره محقق می شود. اصلاً بحث تمدن و این چیزها نیست. یک چیزی فراتر از حوزه فهم تمدنی ماست. مثل این است که بگوییم مثلاً در بهشت، تمدن علوی ظاهر می شود. این ادبیات حرف زدن درباره بهشت نیست، ادبیات حرف زدن در باره بهشت همان ادبیات قرآن است. لذا ادبیات دوران ظهور هم این ادبیاتی که ما بحث می کنیم که تمدن درست می شود و تکنولوژی پیشرفته ای حاصل می شود، نیست. عالم، عالم دیگری می شود و ظرفیت عالم تفاوت می یابد. غیب در عالم ظهور می کند و آن شمس حقیقی که همه کائنات به نور او روشن اند، در عالم تجلی می کند و همه عالم می شود بیت النور، لذا همه مؤمنین در بیت النور زندگی می کنند، بنابراین به نظر من مشاهده ملکوت عالم برای همه مؤمنین در آن دوران عمومی می شود. آنچه که الان مال خواص است که «وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»(انعام/75) آن موقع عمومی می شود. الان هم اگر برای حضرت ابراهیم(ع) مشاهده ملکوت واقع می شود، با نور نبی اکرم(ص) است و آن خورشید باید تجلی کند تا حجاب ملکوت برداشته شود. گمانم این است که باطن داستان حضرت ابراهیم(ع) این است که وقتی دنبال ماه، خورشید، ستاره و نور ربّش می گشت و وقتی غروب کرد، گفت «لا أُحِبُّ الآفِلِينَ»(انعام/76) منظور این خورشید و ستاره ظاهری نیست بلکه نور ربی که ما را هدایت می کند، نور ربی است که افول ندارد و آن همین شمس است و هیچ بُعد و قربی ندارد. ممکن است لیل و ابری بیاید و جلوی آن را بگیرد، اما نور خورشید می تابد و غروب ندارد؛ لذا فرمود امام در دوران غیبت مثل خورشید در پشت ابر است.

تلقی حقیر این است و به نظر من این معارف، معارفی است که ناظر به یک دوره و یک داستان کوچک نیست، بلکه حقایق تاریخی زندگی بشر و حتی فراتاریخ را دارد بیان می کند که خدای متعال یک شمس دارد، این شمس غروب ندارد و کسی که می خواهد به خدا هدایت شود، باید از طریق این شمس بشود. نور الهی مثلی دارد و این مثل مانند چراغدانی است، نور علی نور است. «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ»(نور/36) است. هر کسی بخواهد هدایت شود، باید به این نور رو بیاورد. این جریان هدایت در قرآن است. آن هدایی هم که نازل شده است، چیزی غیر از این نیست. حالا با توجه به این آیات و روایاتی که خواندم، یک آیه دیگری که کاملاً واضح است که ناظر به پایان تاریخ است، خدمتتان تقدیم و روایاتش را عرض کنم.

آیه در سوره مبارکه صف است. البته این آیه مکرر در قرآن با کمی اختلاف آمده است، البته قبل از این آیه ها را هم ببینید. الان مجالش نیست بحث کنیم. بحث مهمی است که زمینه این بحث را طرح می کند. بعد می فرماید «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ»(صف/8) عنایت دارید که بسیاری از خطابات قرآن ظاهرش ناظر همه است ولی خواص مقصود هستند بخصوص مجازات های سنگین مال آنهاست. اراده می کنند و این اراده هم پیداست که اراده مستمری است که نور الهی را با بازدم خودشان خاموش کنند «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» درحالی که این نور الله است و با بازدم خاموش نمی شود و خدای متعال، الله تبارک و تعالی تمام کننده این نور خود است «وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» ولو این که کفار کراهت داشته باشند. خدای متعال تابع اراده آنها حرکت نمی کند، ولو کراهت داشته باشند، برخلاف میل آنها نور خودش را تمام می کند. این ظاهراً بیشتر ناظر به ائمه کفر است تا کفار معمولی. کفار معمولی اصلاً اهل این وادی ها نیستند. نمی دانم این را دریافته اید که گاهی سیاستمداران بزرگ دنیا وقتی حرف می زنند برای یک نفر حرف می زنند، یعنی می دانند مخاطبشان کیست. الان گاهی که مقام رهبری حرف می زنند، بسیار واضح متوجه می شویم دارند با چه کسی حرف می زنند. ما مخاطب آن حرف نیستیم. خیلی وقت ها قرآن این گونه است. این آیه هم همان کفار اساسی هستند.

در توضیح همین آیه کلینی در کافی از محمدبن فضیل از حضرت موسی بن جعفر(ع) نقل کرده  که از آیه «سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ» سئوال کردم. حضرت فرمودند «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا وَلَايَه أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) بِأَفْوَاهِهِمْ» بعد فرمودند «وَ اللّهُ مُتِمّ نُورِهِ، وَ اللّهُ مُتِمّ الْإِمَامَه». از کجا می گویید نور یعنی امامت؟ فرمودند «ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزّ وَ جَلّ : فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنزَلْنَا»(تغابن/8) خدای متعال دستور می دهد به منکرین معاد به جای این که آینده تان را انکار کنید به این سه چیز ایمان بیاورید که آینده تان را ببینید و درست راه بروید. چرا منکر می شوید؟ «زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن لَّن يُبْعَثُوا قُلْ بَلَى وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»(تغابن/7) به جای این که انکار کنید به پروردگارتان قسم بگو که همگی مبعوث می شوید و این هم برای خدا بسیار آسان است. «فَامَنُوا» پس به جای انکار معاد، خدا و رسول و نوری که نازل کردیم که در شعاع آن نور، گذشته و آینده تان را می بینید و می تواند عوالم غیب را به شما نشان بدهد و آن معادی را که منکرش هستید و سابقه خودتان را در پرتو آن نور می توانید ببینید. و روایات متعددی ذیل آن آیه هست. در همان باب از ابوخالد کابلی از امام باقر(ع) سئوال کرد که این نور چیست؟ حضرت با قسم های مؤکد فرمودند: «النور آل محمد(ع) و هم و الله نور الله بالسموات و فی الارض و هم نور الله الذین انزل» آن نور الهی ای که نازل کرده است، آنها هستند. «لنور الامام فی قلوب المومنین انور من الشمس المضیئه بالنهار و هم و الله ینورون قلوب المومنین»(9). پس حضرت فرمودند «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ» یعنی «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا وَلَايَه أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) وَ اللّهُ مُتِمّ نُورِهِ، وَ اللّهُ مُتِمّ الْإِمَامَه» که همان حقیقت ولایت است. به خاطر این که شاهدش این است که خدای متعال می فرماید «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا، فالنور هو الإمام» این تفسیر این آیه است.

اما آیه بعد که «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ»(صف/9) می گوید از حضرت پرسیدم «این دین الحق و دین الهدی چیست؟» حضرت فرمود یعنی «هو الذي أمر رسوله بالولايه لوصيه و الولايه هي دين الحق»(10) این در فهم آیات قرآن و روایات یک نکته کلیدی است. دین عبارت از گزاره های اخلاقی، عبادی و توصیفی نیست. این چه تعریفی از دین است؟ دین که گزاره نیست، بلکه جریان ولایت الله است که در حقیقت معصوم(ع) تجلی پیدا می کند. این گزاره ها مناسک تولی به ولایت الله و تعلق به الوهیت هستند. فرمود خدای متعال پیامبرش را فرستاد و غرض این است که این دین غالب و ظاهر شود و آنها مستور شوند، ولو کفار کراهت داشته باشند. اراده ما در این زمینه امداد به کفار نیست. از حضرت سئوال کرد: «این دین الحق چیست؟» فرمود: «هو الذي أمر رسوله بالولايه لوصيه و الولايه هي دين الحق». پرسید: «ليظهره علي الدين كله یعنی چه؟» فرمود «یظهره علي جميع الأديان عند قيام القائم» بعضی از عامه تفسیر کرده اند که این واقع شده، ولی حقیقتاً «لیظهره علی الدین کله» در هیچ دورانی واقع نشده است. روایت ائمه(ع) تفسیر می کند. می فرماید «عند قيام القائم یقول الله، و الله متم نوره ولايه القائم و لو كره الكافرون بولاية علي» لذا روایات متعددی که داریم این ظهور را توضیح می دهد، همین است که دوره ظهور دین حق که ولایت امیرالمؤمنین(ع) است، در عالم ظاهر می شود. لذا اگر از ما بپرسند پایان تاریخ چیست؟ می گوییم ظهور ولایت نبی اکرم(ص)، ظهور ولایت الله، ظهور شمس حقیقی در عالم، ظهور کلمه غیب در عالم، ظهور دین الله در عالم. این است پایان تاریخ.

پایان تاریخ در نگاه مادی / دوره تجدد دوره تاریکی و کوری است

نه این که ابزار پیچیده تر می شوند و به دوران فراصنعت می رسیم و کلبه الکترونیکی تافلر محقق می شود. طیب الله انفاسکم! اگر کسی به این جور پایان تاریخ قانع است، خوشا به حالش. من فکر نمی کنم بشود سر یک آدم درست و درمان و حسابی را با این جور چیزها کلاه گذاشت که به او بگویید این همه بدو که چه بشود؟ که برسی به کلبه الکترونیکی تافلر! حالا کی می رسیم؟ شاید هم تو مرده باشی، نسل های بعد استفاده می کنند. شما هم که نابود و ایزوله می شوید والسلام علیکم! اینها واقعاً حمار گیر آورده اند. خودشان را هم متفکر می دانند.

امیرالمؤمنین(ع) وقتی در خطبه شقشقیه دوره اولی را توصیف می کنند و می فرمایند: «طَخْيَه عَمْيَاءَ»(11) هم تاریکی و هم کوری. واقعاً دوره تجدد همین است. دوره کوری و تاریکی با هم است و اسمش را می گذارند دوره روشنگری. من نمی دانم چه چیزی را روشن کرده اند! واقعاً دوره تاریکی و کوری است. آدم را در حد حیوان و ماده پیچیده تر شده که در حد غرایز است و تولدی دارد و دوره ای و تمام می شود، تعریف می کنند. بعد هم برایش توسعه و رفاه تعریف می شود. خدا رحمت کند استاد ما را. می فرمود «وقتی انسان را از عرش به فرش آوردی و چشمش را هم کور کردی، چه فرقی می کند زیر پایش قالی زربافت بیندازی دیگر به درد نمی خورد». اینها تازه قالی زربافت هم نمی اندازند. دروغ می گویند. واقعاً همین است که عرض کردم. دارند سواری می کشند، نه این که خیال کنند واقعاً خدمتی می کنند و چیزی می دهند. واقعاً کلبه الکترونیکی موعود تافلر چیزی است که می تواند شما را اقناع کند؟ کمون کمونیست ها و آرمانشهرهایی هم که تعریف می کنند همین طور.

زمین چون مأمور است بار کفار را تحمل می کند

پس درباره این آیه ائمه(ع) مکرر توضیح داده اند. چند روایت را بخوانم. درباره همین آیه فرمودند که هنوز تأویل این آیه واقع نشده است و تأویل آن ان شاءالله «حین یقوم المهدی(ع)» واقع می شود که «فاذا خرج المهدی(ع) لم یبق کافر و مشرک الا کره خروجه» هیچ کدام هم دوست ندارند امام ظاهر شود. واقعیت هم همین است. الان کفار و مشرکین جهان را می بینید که هیچ کدامشان آمادگی ظهور حضرت را ندارند و مخالفند با این که اسلام واقع شود. «حَتَّى لَوْ كَانَ كَافِرٌ أَوْ مُشْرِكٌ فِي بَطْنِ صَخْرَه لَقَالَتِ الصَّخْرَه يَا مُؤْمِنُ فِي بَطْنِي كَافِرٌ أَوْ مُشْرِكٌ فَاقْتُلْهُ قَالَ فَيیجیئه فَيَقْتُلُهُ»(12). هیچ یک از آنها باقی نمی ماند. نظام عالم با مؤمنین همداستان می شود. یعنی نظام عالم هم کفار را تحمل نمی کند، چون امام زمان(ع) اجازه می دهند تحمل می کند و الا زمین که بار کفار را برنمی دارد و چون مأمور است برمی دارد. در روایت بعدی حضرت فرمودند که کسی از امیرالمؤمنین(ع) سئوال کرد: «واقع شده است؟» حضرت فرمودند: «نه، حتماً واقع نشده است، حتیَ لَا تَبْقَی أَرْضٌ إِلَّا نُودِیَ فِیهَا شَهَادَه أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»(13). ظاهراً امیرالمؤمنین(ع) تقیه فرمودند و نفرمودند ان علی ولی الله». تا زمانی که این شهادت ثلاثه صبح و شب در همه قریه ها داده شود، در آخرالزمان این اتفاق می افتد. همه شهادت به توحید، نبوت و ولایت می دهند و این در جهان واقع می شود.

باز در روایت دیگری نقل شده است «لايَکونُ ذلِکَ حتّي لايَبقي يَهودِيُّ وَ لا نَصرانيُّ و لا صاحب الا مِلَّه ذلّا الإسلام» این یک طرف. دوم کار به جایی می رسد که «حَتَّى يَأْمَنَ الشَّاه وَ الذِّئْبُ وَ الْبَقَرَه وَ الْأَسَدُ وَ الْإِنْسَانُ وَ الْحَيِّه»(14)، همه به نقطه امنیت می رسند. «حتى لاتقرض فاره جرابا»، هیچ موشی مشکی را پاره نمی کند. «یَدُقُّ الصَّلِیبَ وَ یَقْتُلُ الْخِنْزِیرَ وَ یَضَعُ الْجِزْیَه و...». بنابراین از این دست آیات باز هم در قرآن زیاد داریم.

باز خدای متعال در سوره رعد آیه 17، مثلی می زند که ظاهراً مثل حق و باطل در تاریخ است. «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَه بِقَدَرِهَا». خدای متعال از آسمان آبی را نازل کرد، و هر وادی به اندازه ظرفیت خودش، سیلابی در آن جاری شد «فَسَالَتْ أَوْدِيَه بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا» این سیل بر خودش کفی را که رابی است، مثل حبابی که رشد می کند، می برد. «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَه أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ» مشابهش در جاهایی است که شما طلا یا سنگ های قیمتی را آب می کنید که از آن زیوری بسازید، روی آن زَبَدی پیدا می شود. آنچه که قیمتی است طلاست و این زَبَد کف روی حقیقت است و از بین می رود. می فرماید همان طور که آبی که از عالم بالا نازل می شود، در این گودی روی آن زَبَد، خس و خاشاک و حبابی پیدا می شود و یا بر طلایی که آب می کنید روی آن زَبَدی پیدا می شود، «کذلک یضرب الله الحق و الباطل»، خدای متعال حق و باطل را این گونه مشخص می کند. بحث یضرب را نمی خواهم باز کنم، چون خودش بحث مستقلی است، «فاما الزید فیذهب جفاء» این زَبَد از بین رفتنی است و باقی نمی ماند «وَ أَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاس فَيَمْكُث في الأَرْضِ كَذَلِك يَضرِب اللَّهُ الأَمْثَالَ » قرآن جبهه حق و باطل و درگیری هایشان را دو جور توضیح می دهد. گاهی برای این که به ما هشدار بدهد، مفصل دستگاه ابلیس را توضیح می دهد که چه دستگاهی دارد، جنود و لشکر دارد و وسوسه می کنند. گاهی دستگاه اولیای طاغوت و فراعنه را مفصل توضیح می دهد. گاهی از وسعت دستگاه آنها حرف می زند، «وَ اللَّیلِ إِذا یَغشی»، «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ» ظلمات اینها به قدری فراگیر است که اگر به امام نرسی، در قیامت هم در ظلمات آنها هستی، یعنی ظلمات آنها تا دامنه قیامت هم هست. این یک تصویر قرآن از دستگاه باطل و دستگاه شیطان است. یک تصویر دیگر هم هست که رونمایی می کند که «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا(نساء/76) یا می فرماید «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ» همه تلاش آنها در مقابل نور الله می شود یک بازدم. «یریدون» یعنی اراده و تلاش می کنند، ولی «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» یعنی کل دستگاه کفار در مقابل نور الهی می شود یک بازدم. حقیقت ولایت حقه که در بطن عالم ساری است، نور الهی است، یک بازدمی است. اراده خدا بر این است که این نور به مرحله تمام برسد و این بازدم را خاموش می کند یا گاهی تعبیر می کند «فاما الزید فیذهب جفاء» حقیقت حقی که در عالم ساری است و آن ولایت حقه و دین است، سیلی است که از عالم بالا آمده، آن کلمه ماء است که از عالم بالا آمده است «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً» در قرآن کلمه ماء ظاهرش همین آب است، ولی باطن تفسیر به حقیقت ولایت و امام می شود. در جاهای مختلف قرآن هست. مثلاً می فرماید «إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا(ملک/30) یعنی اگر آب در زمین فرو رفت و پنهان شد «فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاء مَّعِينٍ» می فرماید: «اصبح امامکم غائب»، اگر امامتان غائب شد، چه کسی برایتان امام می آورد؟ یا مثلاً می فرماید «وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء»(هود/7) در مرحله ای از مراحل خلقت، عرش و مستقر فرماندهی الهی روی آب سوار بود. فرمود این ماء کلمه ولایت است که مستقر فرماندهی عالم بر آن استوار است. یا مثلاً به تعبیر دیگری می فرماید در روز جنگ بدر «يُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ(انفال/11) بارانی فرستادیم که شما را تطهیر کنیم و به شما ثبات نفس بدهیم و چند خاصیت دارد. فرمود «اَلسَّماء» وجود مقدس نبی اکرم(ص) و ماء وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) است، یعنی حقیقت ولایت از آن مقام تنزل یافته است. در تعبیر قرآن، ماء در بسیاری از موارد به معنی کلمه الامام است. قرآن می فرماید: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَه بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَه أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء». همه دستگاه  باطل به منزله زبد و کف روی آب هستند و حقیقت جاری و ماندگار است و این کف از بین رفتنی است. ولو این که من گاهی عرض کرده ام سلولی که دارد در این زَبَد زندگی می کند و چندین نسلش می میرند تا این حباب ها تغییر شکل بدهند، به نظرش می آید که خیلی عالم مهمی است، ولی آن کسی که از عالم بالا نگاه می کند «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء»، «وَ أَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ»

عبادت اولیای معصوم عالم را به سمت کمال می برد/عاشورا محور تکامل تاریخ و تقرب به ظهور است

این اجمالی از جریان فلسفه تاریخ بود و عرض کردیم آنچه عالم را به سمت کمال می برد، عبادت اولیای معصوم(ع) است که محور تکامل تاریخ اجتماعی ماست و آنچه ظرفیت جامعه جهانی را به ظهور نزدیک کند، ظرفیت تولی به امام است و آنچه عالم را مهیای تولی به امام می کند، باز خود امام، یعنی بلاء امام است، لذا به نظرم می آید مهم ترین چیزی که عالم را به عصر ظهور نزدیک می کند، عاشوراست. این نگاه فلسفه تاریخی به عاشوراست، یعنی عاشورا محور تکامل تاریخ و تقرب به ظهور است، محور تنزل غیب در عالم شهود است، محور تنزل هدایت در عالم ماست و محور محو ضلالت، ظلمات و لیل است. لذا در سوره فجر همین بشارت به نبی اکرم(ص) داده می شود. سوره فجر سوره سیدالشهداست که حضرت نبی اکرم(ص) باید عاشورا را تحمل کنند. خدای متعال بشارتی که به نبی اکرم(ص) می دهد این است: «وَ الْفَجْرِ* وَ لَيَالٍ عَشْرٍ* وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ* وَ اللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ* هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِّذِي حِجْرٍ» تا می رسد به قصه فراعنه و توضیح عاشورا و اوج آن سیدالشهدا(ع) که «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه». خدای متعال داستان عاشورا را که می خواهد برای نبی اکرم(ص) بگوید با این آغاز می گوید که عالم فجری دارد «وَ لَيَالٍ عَشْرٍ* وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ» لیال عشر به ده ائمه تفسیر شده و شفع و وتر هم به نبی اکرم(ص) و بعداً به خدای متعال. سوگند به این حقایق «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ». فرمود: این یک شب در حال رفتن است «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ* هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِّذِي حِجْرٍ» برای عقلا در این قسمی هست؟ قصه عالم است. بعد برخورد خدا را ببینید «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ* إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ* الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ* وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ* وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتَادِ* الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ* فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ* فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ* إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ». بله، آدم این ماجرا را نمی فهمد و در فهم این ماجرای الهی گاهی به اشتباه می افتد «فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ* وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ» اما قصه این نیست. قصه این است که این تداول دولت ها و فقر و غناها صحنه امتحان  اند «كَلَّا بَل لَّا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ * وَ لَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِين * وَ تَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلًا لَّمًّا * وَ تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا * كَلَّا إِذَا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا * وَ جَاء رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا» این عالم تمام می شود « وَ جي ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّى لَهُ الذِّكْری» می دانید انسان در این سوره به چه کسی تفسیر شده است؟ به دومی. « يَقُولُ يَالَيْتَنىِ قَدَّمْتُ لحَِيَاتىِ * فَيَوْمَئذٍ لَّا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ * وَ لَا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ». داستان سوره این است که پیامبر ما دیگر نگران نباش که «وَ الفَجر» این عالم صبحی دارد که تفسیر به ظهور شده است. اما پایان کار «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه* ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَه مَّرْضِيَّه* فَادْخُلِي فِي عِبَادِي* وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» یعنی قصه عاشورا قصه ای است که به فجر ختم می شود. یک طرف آن فتوحات باطنی است که «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه» و یک طرف آن هم قصه فجر و لیال عشر و شفع و وتر و اینهاست. در این میان هم «وَ اللَّيْلِ إِذَا يَسْر» است که سنت تاریخ است که «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ* إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» این آدم هم همین طوری است. این جوری اش را نگاه نکنید. من نمی خواهم قرآن را تأویل کنم، اما به نظر من جریان های عظیم تاریخی را ذکر می کند.

از این دست آیات که سرنوشت تاریخی اجتماعی بشر و جریان درگیری حق و باطل و غلبه حق بر باطل در آنها بیان می شود و نقطه پایانی تاریخ «وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»(قصص/5) یا «وَ نُرِي فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ»(قصص/6) فرعون و هامان و جنودشان را هم که می دانید در روایات به چه کسی تفسیر شده است؟! یا امثال این آیات و روایات که در قرآن فراوان اند.

اینها بعضی از آیاتی بودند که عرض کردم. آیات از این قبیل فراوان اند. اگر خواستید روایات را ببینید، حتماً روایات «و السماء و العالم»، روایات عالم ملائکه، عالم شیاطین، روایات سرشت و طینت مؤمن، خلقت نورانیت ائمه و عوالم قبل از آن را ببینید. اینها مجموعاً به شما کمک می کنند نگرشی نسبت به سرنوشت تاریخ اجتماعی بشر و مسیری که در حال طی کردن هست پیدا شود ان شاءالله. اینها بعضی از آیات و روایات بودند.

اما نتیجه گیری کنیم. عرض کردیم که این بحث ها باید نتیجه خودش را در اثبات حقانیت و تکامل تاریخ و در مبانی حکومت دینی و در قدم بعد در برنامه ریزی اجتماعی به ما نشان بدهند و افق های اجتماعی و استراتژی درگیری خودمان را باید بر اساس فلسفه تاریخ طراحی کنیم. اگر فلسفه تاریخ ما می گوید درگیری بین طبقه کارگر و صاحبان سرمایه است، باید در همین مسیر، جنگ سرمایه دار و کارگر را برنامه ریزی کنید، ولی اگر در فلسفه تاریخ ما درگیری بین کلمه ایمان و کفر، ولی حق و باطل است باید در این جبهه سرمایه گذاری کنیم. اگر فلسفه تاریخ ما صلح کلی شد، شما هم باید صلح کلی شوید. اگر فلسفه شما صراط های مستقیم شد، شما هم باید صراط های مستقیمی شوید. ولی اگر فلسفه تاریخ شما می گوید درگیری بین حق و باطل و ایمان و کفر و این درگیری اجتناب ناپذیر است و بعد می گوید «وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَه وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه»(انفال/39) این «كُلُّهُ لِلّه» یعنی همان است که در آیه «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» گفتیم. اگر این درگیری از مسلّمات است، بنابراین حتماً تکامل تاریخ از بستر درگیری حق و باطل عبور می کند. بنابراین استراتژی یک حکومت می شود استراتژی درگیری حق و باطل، منتهی متناسب با شرایط. این یک اصل.

اما اصل دوم اینکه اگر در فلسفه تاریختان مدعی شدید که تکامل تاریخ بر محور اراده های حق و باطل واقع می شود و اراده هایی که شدت در بندگی دارند، محورند، محور تکامل اجتماعی جز با جریان ولایت حقّه واقع نمی شود. تکامل از پایین به بالا نیست. دموکراسی مبداء تکامل نیست، بلکه ولایت حقّه مبدأ تکامل است، بنابراین در حکومت دینی، ولایت حقه جریان ولایت الله است. این از اصولی است که مبتنی بر فلسفه تکامل تاریخ بوده است، بنابراین تکامل جز با حکومت دینی واقع نمی شود. بله، اگر غرض از تکامل رسیدن به دوره تکنیک و فراتکنیک است، آن تکامل احتیاجی به دین ندارد، ولی اگر تکامل را این گونه تعریف کردید که تکامل عبارت است از غلبه کلمه توحید و ظهور نور الهی در عالم، ظهور غیب در عالم، احیای ارض و امثال اینها، این جز از طریق تحقق ولایت حقه واقع نمی شود، بنابراین اگر جامعه ای بخواهد به سمت حق حرکت کند، باید زیر چتر ولایت حقه قرار بگیرد.

اگر گفتید جامعه حاصل جمع ضرورت های طبیعی انسان هاست. انسان ها مثل حیوانات زندگی می کردند، هوششان بیشتر بود و برای رفع نیازهای طبیعی شان دور هم جمع شدند و آگاهی و قدرتشان را هم افزایی کردند تا بتوانند بحران های طبیعی را حل کنند، جلوی سیل، زلزله، طوفان و حیوانات وحشی را بگیرند و در برابر امثال این حوادث مقاومت کنند. طبیعتاً مسئله ای به نام نظم اجتماعی و نحوه تعامل بین انسان ها در جامعه پیش آمده است و آن را با تجاربی هم افزا تکمیل کرده تا رسیده اند به دوره جدید که بر اساس آزادی های فردی و اصالت فرد و مبتنی بر آن، دموکراسی را طراحی کردند، بنابراین بهترین مدل برای زندگی بشر می شود دموکراسی، ولی اگر گفتید این جوری نیست.

ضرورت شکل گیری جامعه، ضرورت طبیعی و برای رفع نیازهای ضروری انسانی نیست. لااقل فقط برای این نیست، می شود جوامعی حول ولایت حقه و برای توسعه عبادت و گسترش تقرب پیدا شوند که البته گسترش تقرب هم به روابط اجتماعی تبدیل می شود و سامان اجتماعی می یابد و حول آن، پرستش تاریخی و اجتماعی شکل می گیرد. این طور نیست که فقط دنیاپرستی شکل اجتماعی دارد و پیچیده تر می شود، بلکه خداپرستی هم حول ولی حق شکل اجتماعی و تاریخی پیدا می کند و پیچیده تر می شود و ساختارها و مناسبات اجتماعی رو به رشد و تعالی پیدا می کند. اگر این را گفتید، دیگر در مبنا نمی توانید بگویید حکومت دینی لازم نیست.

مهم ترین و جدی ترین اثری که در زمینه نفی حکومت دینی دیده ام کتاب «حکمت حکومت» آقای دکتر مهدی حائری است. این کتاب ولایت را منکر است و می گوید ولایت شیوه حقه اداره جامعه نیست، بلکه وکالت طریق حق است و آن هم مال فقیه نیست، بلکه مال کارشناس و فیلسوف عمل است. هم ولایت را منکر است و هم این وکالت مال فقیه نیست. حالا بعضی ها می گویند فقیه اولویت در وکالت دارد، ولی این کتاب می گوید نه ولایت است و نه مال فقیه. اولویت در این وکالت متعلق به کارشناس است. حتی نسبت به انبیا هم همین را می گوید. ایشان سه مبنا دارد. یکی مبنای معرفت شناختی که می گوید دانش  های بشری اعم از دانش های نظری و عملی، خودبنیادند. یعنی می گوید شما در دانش بحث از هستی و استی می کنید و بحث  از هستی ها می شود فلسفه و بحث از استی ها می شود علم. بحث از نسبت امور می شود علم، بحث از اصل هستی می شود فلسفه.

این هستی و استی ای که از آن بحث می کنید، یا هستی و استی غیرمقدور انسان است که می شود فلسفه نظری و علوم نظری مثل فیزیک، ریاضی یا هستی و استی مقدور انسان است می شود فلسفه عمل و علوم عملی، حکمت عملی و علوم عملی مثل علوم انسانی، راجع به هستی و استی مقدور بحث می کند و معیار صحتش هیچ ربطی به دین ندارد و به ضرورت تجربی یا ضرورت نظری، یعنی به بدیهیات تجربی و نظری برمی گردد. نتیجه اش این است که علم اداره هیچ ربطی به دین ندارد، کما این که فلسفه و دانش های نظری وامدار دین نیستند، علوم عملی، سیاست مُدن، تدبیر منزل، جامعه شناسی، علوم مدرن مثل علم اقتصاد و روان شناسی و مدیریت و امثال اینها وامدار دین نیستند و علومی هستند که مبتنی بر قوای ادراکی بشر تولید می شوند.

اصل دوم آن اصل جامعه شناختی است که می گوید یک جامعه بر اساس ضرورت های طبیعی انسانی شگل گرفته است، انسان ها و همجنس هایشان در غارها زندگی می کردند، از غارها بیرون آمدند و چون پیچیده تر بودند دور هم جمع شدند و برای حل نیازهایشان جامعه درست کردند و برای این که نیازمندی هایشان را رفع کنند، تجارب هم افزا را شروع کردند و از این طریق دانش های حل نیازهایشان را تولید کردند. روابط اجتماعی هم که غیر از فیزیک و ریاضی و این مسائل بودند و لذا آنها را بر اساس تجارب هم افزای خودشان فراهم آوردند، بنابراین نه ضرورت جامعه و نه علوم اداره جامعه وابسته به دین و وامدار دین است. پس جمعیتی دور هم جمع شدند، نظامی و دانشی را برای خود تولید کردند که هیچ کدام از آنها ربطی به دین ندارد، پس چرا دین در اداره زندگی شان دخالت کند؟ چه حقی دارد؟

یک اصل می ماند و آن هم اصل فلسفه حقوقی است. حق تصرف از کجا پیدا می شود؟ می گوید حق تصرف هم ربطی به دین ندارد. آدم حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست خود را دارد. خدای متعال مرا آفرید که آفرید. می خواست نیافریند. حالا که آفریده است، من حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست را دارم و این حق طبیعی در حوزه خصوصی به نحو شخصی اعمال می شود و در حوزه اجتماعی برای این که به تعارض ختم نشود به نحو قرارداد اجتماعی اعمال می شود. بنابراین حقانیت تصرفات اجتماعی به حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست برمی گردد که در حیات اجتماعی باید به صورت اجتماعی و قرارداد و از طریق رأی اکثریت اعمال شود و با ساختارهای متناسب با محیط اجتماعی تحقق یابد. به نظر شما جای دین در اینجا کجاست؟ انبیا برای حکومت چه امتیازی دارند تا فقیه امتیاز داشته باشد؟

ولی اگر در فلسفه تان تکامل را جور دیگری تعریف کردید و گفتید تکامل به جریان ولایت الله برمی گردد و اگر در معرفت شناسی تان، پایگاه صحت معرفت را به تبعیت از وحی برگردانید نه به ضرورت ریاضی یا ضرورت تجربی و اگر در اصل جامعه شناختی تان نگفتید بشر به خاطر حل نیازهای طبیعی خودش جامعه درست می کند، بلکه مبنای دیگری داشتید و گفتید بشر لااقل در ادامه تکامل اجتماعی، فقط به دنبال تأمین نیازهای مادی خود نیست، بلکه به دنبال تقریب است و انبیا آمده اند برای این که روابط اجتماعی مبنی بر تقرب شکل بگیرد. دنبال پرستش است. لااقل جامعه الهی می تواند بر محور پرستش شکل بگیرد.

اگر جامعه ای فقط برای رفع نیازهای مادی دور هم جمع شده اند و کاری به انبیا ندارند، نیاز به ولایت فقیه و نیازی به ولایت معصوم هم ندارند، ولی اگر جمعی از ماده بزرگ تر شدند و برای تقرب اجتماعی دور هم جمع شدند، این جامعه جز بر محور ولی خدا سامان پیدا نمی کند. حق حاکمیت هم حق الهی است و خدای متعال این حق الهی را تکویناً جعل می کند که بحثش مفصل است.

خدای متعال وقتی موجودی را خلق می کند و به او ظرفیت قرب می دهد، برایش حق تقرب جعل کرده است. این تکوینی است و خود خدای متعال هم حامی این حق است، اما این حق به معنی پذیرش دموکراسی نیست. حقوقی که خدای متعال برای انسان ها جعل کرده، یک پیوستار و به هم پیوسته است. خیلی وقت است که حق یک موجود ذیل حق موجود دیگر تعریف می شود، کما این که خدای متعال دست، چشم، میوه ها و طعام ها را برای شما آفریده است که میل می کنید. آنها هم حقی دارند. آنها هم مخلوق خدا هستند «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ»(جمعه/1) خدای متعال به آنها هم حق رشد داده، اما رشد آنها در این است که در مسیر تکامل شما قرار بگیرند، لذا اگر از شما خوب تبعیت کنند به رشد خودشان می رسند، به شرط این که شما هم در تصرفی که می کنید تابع فرمان خدا تصرف کنید. همین طور که دست ما برای ماست، طبیعت برای ماست، ما هم برای معصوم(ع) آفریده شده ایم. غایت مخلوقات معصوم(ع) است. همان طور که وقتی خداوند دست را برای شما می آفریند و او را مسخر شما می کند، کمال دست در تبعیت از شماست. لذا کمال عالم در تبعیت از معصوم(ع) است. اگر این جور شد، پذیرش ولایت حقه شرط استیفای حق خود مخلوق هم هست.

بنابراین آنچه که تا اینجا اجمالاً اشاره کردم این بود که مبتنی بر این نگرش فلسفه تاریخی، تکامل جز به ولایت حقه و جریان دین واقع نمی شود و لذا حکومت باید مبتنی بر دین باشد تا تکامل واقع و نقشه راه حکومت باید از وحی اتخاذ شود. این اجمالاً آن چیزی است که عرض کردم، اما ان شاءالله تفصیلش را به فرصت های دیگر موکول می کنیم. والسلام علیکم و رحمه الله.

پی نوشت ها:

(1) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 285

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 50

(3) تفسير القمي، ج 2، ص: 425

(4) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج 1، ص: 253

(5) التوحيد (للصدوق)، ص: 92

(6) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 29

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(8) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج 2، ص: 494

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 432

(11) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 48

(12) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 670

(13) تفسير العياشي، ج 2، ص: 60

(14) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 663