نسخه آزمایشی
یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397 - Sun, 22 Apr 2018

حذف توحید و تدین به حذف ولی خداست / انحراف اصل دین، محور درگیری سیدالشهداء در عاشورا

متن زیر سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در تاریخ 19 آبان ماه 92 در حسینیه آیت الله مرعشی نجفی ایراد شده است که مصادف با شب ششم محرم الحرام بوده است. ایشان در این جلسه اشاره می کنند که قیام حسینی، یک حرکت آشکار و همراه اتمام حجت های فراوان بود، لذا جای هیچ توجیهی وجود ندارد و قاتلین حسین علیه السلام، که همان امت اسلام بودند، ایشان را کاملا می شناختند، لذا باید پرسید عاملی که باعث شد امت اسلام، خون فرزند پیامبر خود را ریخته و درعین حال خود را مسلمان بداند چه بود؟ می توان گفت مهمترین عامل، انحراف عظیمی بود که دستگاه استکبار برای مقابله با توحید که ولایت خدا و پیامبر و اهلبیت علیهم السلام است، ایجاد کردند، و این تحریف یک امر ساده خود پیش آمده نیست، بلکه برنامه ای هدفمند و سازماندهی شده در جهت نفی و حذف توحید است، که با حذف خلیفه الله محقق می شود، زیرا ولایت ولی الله باطن دین و اساس شریعت و تجلی توحید است، و تولی نسبت به ولی الله و تبری از اعداء او، اساس مکتب است که شرایع و احکام دین همه مناسک این باطن محسوب می شوند، و دین چیزی جز توحید که همان جریان ولایت خدا از طریق ولایت نبی اکرم و اهلبیت عصمت است، نیست، و این همان فطرتی است که در نهاد بشر قرار داده شده است؛ و بدیهی است که با حذف خلافت ولی الله، که همان حذف توحید است، شریعت و احکام تنها تقویت شیطنت بوده و بازی است زیرا متصل به توحید نیست، حتی لذت بردن از آن نیز مستی است و حال معنوی نیست، زیرا با حذف خلیفه الله، اعمال در ذیل بندگی خدا تعریف نمی شود، و از آثار این تحریف کوچک جلوه دادن خلیفه الله است.

حرکت آشکار حسینی، و اتمام حجت

واقعه عاشورا بحسب ظاهر در امت اسلامی اتفاق افتاده و مردمی این فاجعه را به پا کردند و دستشان به خون سیدالشهداء ارواحنا فداه آغشته شد که مدعی مسلمانی بودند؛ یعنی از بلاد کفر نیامده بودند که با امام حسین(علیه السلام) بجنگند؛ لذا اینگونه نبود که افرادی که دستشان به خون حضرت آغشته شد، حضرت را نشناسند؛ حضرت هم مخفیانه قیام نکردند. نه مخفیانه، بلکه آشکارا با استاندار یزید بیعت نکردند و از مدینه خارج شدند. پس از خروج از مدینه از راه اصلی و نه مخفیانه به سمت مکه رفتند؛ گروهی از افراد زمانیکه والی مدینه از آنها بیعت خواست، بیعت نکردند و مخفیانه از مدینه خارج شدند. حضرت این کار را نکردند که بعد از آن هم بروند و در مخفیگاهی اعلام جنگ بکنند؛ بلکه در مکه و بصره و ... برای سران قبایل نامه نوشتند و اعلام کردند که من با یزید بیعت نکردم و کار ما به این جا رسیده و از آنها کمک خواستند؛ بنابراین کسانیکه حضرت را یاری نکردند، نه تنها از سر جهالت نبود، بلکه به خوبی حضرت را می شناختند و با اینحال نیامدند. آنهایی که مقابل حضرت ایستادند حضرت را خوب می شناختند و این توجیه هم مورد قبول نیست که آنها نمی دانستند که کار به کشتن سیدالشهداء می انجامد. حتی در روز عاشورا، ابتدای صبح وقتی دو صف آرایش گرفت و صفوف مشخص شدند، اصحاب اجازه خواستند حمله کنند؛ حضرت فرمودند: «ما شروع کننده جنگ نیستیم.» بعد در همان صبح هم حضرت دو خطبه خواندند و در هر دو خطبه نیز خودشان را به وضوح معرفی کردند و فرمودند: «اصحاب رسول الله(صلی الله علیه و آله) [زنده] هستند بروید از آنها بپرسید این جملاتی که من می گویم ایشان راجع به ما فرمودند: «أَ وَ لَمْ يَبْلُغْكُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِي وَ لِأَخِي هَذَانِ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة»(1) بنابراین خودشان را معرفی کردند که کسی نگوید: «ما نمی دانستیم شما پسر پیغمبر هستید؛ نمی دانستیم این فضایل در شما است.» با این که می دانستند، باز هم حضرت صحبت ها را تکرار کردند و در هر دو صحبت هم اعلام صریح کردند که امروز کار ما به مصالحه و کنار آمدن ختم نمی شود؛ بلکه بحث کشتن و کشته شدن است. هر کس بماند آن طرف [در سپاه دشمن] در خون ما شریک است. این بود که «حر» می گوید: «خودم را بین بهشت و جهنم دیدم» و آمد طرف امام حسین و دید کار یکسره است، به سمت «عمر سعد» رفت و گفت: «واقعاً می خواهید بکشید؟ بحث این نبود؛ بنا بود بیایید صلح بشود؛ مذاکره بشود؛ قصد کشتار حضرت را دارید!» وقتی جدی شد، به طرف امام حسین رفت؛ بنابراین حضرت هیچ نقطه ابهامی باقی نگذاشتند که کسی بگوید اینها حضرت را نمی شناختند یا نمی دانستند کار به کجا می کشد. در هر دو خطبه حضرت با بیان متفاوتی تصریح کردند؛ در یک خطبه بعد از این که احتجاج کردند و حجت ها را تمام کردند فرمودند: «أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»(2) این امیر شما این ناپاک پسر ناپاک من را بین شمشیر و ذلت مخیر کرده؛ ما کجا و ذلت کجا، حتما کار به کشتن و کشته شدن است.» در خطبه دوم هم با بیان دیگر، همین مطلب را فرمودند: «لَا وَ اللَّهِ لَا أُعْطِيكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ وَ لَا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيد»(3) نه ذلیلانه به شما دست بیعت می دهم و نه فرار می کنم. کشتن و کشته شدن است. اگر بمانید و کشته بشوید جهنمی هستید، و به حسب ظاهر پیروز هم بشوید جهنمی هستید چون در خون من شریکید.» ؛ لذا مسئله این نیست که سپاه مقابل حضرت گمان کنند که ما می آییم لشکر کشی می کنیم؛ حضرت می آیند صلح می کنند و ما بین دنیا و آخرتمان جمع می کنیم.

چرائی قتل حسین ع توسط امت اسلام، سوال اساسی

سؤال اینجاست که چه اتفاقی در این امت افتاده بود و چه رخنه ای ایجاد شده بود که بعد از پنجاه سال از رحلت وجود مقدس نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) که هنوز حتی بعضی صحابه زنده بودند، آنها تنها باقی مانده از عصر حضرت، یعنی وجود مقدس سیدالشهداء را اینگونه به قتل رساندند. امام سجاد هنگامی که به دروازه شهر مدینه رسیدند، به اهل مدینه فرمودند: «اگر جد ما سفارش می کرد ما را اذیت کنید بیشتر از این ممکن نبود»؛ خدا رحمت کند یک عزیزی را؛ آیه «أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّه»(روم/10) را اینطور معنا می کردند: «بعضی کار خوب را خوب انجام می دهند. کار خوب را خیلی ها انجام می دهد اما کار خوب را خوب و کار زیبا را زیبا انجام دادن، مقدماتی می خواهد؛ «مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين»(یوسف/90) اگر کسی هم متقی بود هم صابر بود، کار خوب را با صبر و حوصله و تحمل سختی ها و دشواری هایش بدون شتاب و عجله انجام داد؛ این شخص محسن می شود؛ یعنی کار خوب را خوب انجام دادن. نقطه مقابلش این است که انسان کار بد انجام می دهد و کار بد را بد انجام بدهد»؛ «أَساؤُا السُّواى» را اینگونه ترجمه می کردند؛ «أَساؤُا السُّواى» یعنی بد را بد انجام دادن، ناشی از این است که آدم بد را انجام بدهد و در مسیر بد هم عجله کند؛ یعنی می خواهد به دنیایش برسد و در رسیدن به دنیا هم حوصله ندارد و عجله می کند. می خواهد مالی را ببرد، آبروی طرف را هم می ریزد ناموسش را هم هتک می کند و جانش را هم می گیرد. اینها واقعاً کسانی بودند که مصداق «أَساؤُا السُّواى» بودند. چه اتفاقی در امت افتاده و چه رخنه ای ایجاد شده بود که در فاصله کمتر از نیم قرن آنهایی که مدعی اسلام بودند این کار را کردند؛ وقتی «حر» برخورد کرد به سیدالشهداء، هنگام نماز شد؛ هم آنها می خواستند نماز بخوانند و هم حضرت می خواست نماز بخواند؛ روز عاشورا ـ خدا عذابشان را زیاد کند ـ همانها که جنگ را متوقف نکردند و به امام حسین(علیه السلام) اجازه ندادند حضرت نماز بخوانند، خودشان آن طرف نماز خواندند؛ گرفتاری این است؛ چه اتفاقی افتاد که کسانی که دستشان را از خون سیدالشهداء شستند، رو به کعبه ایستادند و نماز خواندند. این چه انحراف و اتفاقی بود که کسی می تواند به حسب ظاهر مسلمان باشد و این گناهی را که هیچ کافری انجام نمی دهد و از هر کفری سنگین تر است به اسم مسلمانی انجام بدهد.

تحریف، مهمترین عامل سقوط امت اسلام

یک بحث در باب تحلیل روانی این شخصیت هاست که چرا آنها دستشان آغشته به خون حضرت شد و چرا با اینکه حضرت را می شناختند، اما ایشان را یاری نکردند. ریشه اش در جمع کردن بین دنیا و آخرت یا در حب الدنیاست. آنهایی که می خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند و حب الدنیا در آنها شدید بود، کنار امام حسین نیامدند و در صف مقابل ایشان ایستادند. آنجایی که دنیایشان گرو رفت، برای حفظ دنیایشان با امام حسین(علیه السلام) درگیر شدند؛ یکی از اساتید می گفت: «همه ما فرعونیم، کوچک و بزرگ دارد لکن تفرعن نفس هست» در جریان عاشورا هم آنها واقعاً تفرعن نفسشان به جایی رسید که برای رسیدن به مقصدشان حاضر شدند خون حضرت را هم بریزند.

اما از نگاه جامعه شناسانه، چه تحول اجتماعی ای اتفاق افتاده بود که جامعه ای که هنوز نماز می خواند، رو به قبله می ایستد، همه شهرها و کوچه هایش پر از مسجد است، بر مأذن های آن اذان می گویند و نام وجود مقدس رسول الله را می برند، جمع بشوند و خون سیدالشهداء را بریزند، بعد هم جشن بگیرند. «وَ هَذَا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَادٍ وَ آلُ مَرْوَانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ»(4) با این که حضرت را می شناسند و می دانند تنها یادگار سبط نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) است؛ ظاهراً اتفاقی که افتاده این است که اصحاب سقیفه اسلام را تحریف کردند و یک تلقی از اسلام را در جامعه ایجاد کردند که می شود مسلمان باشی و خون سیدالشهداء را هم بریزی. این تلقی و تحریفی در مسلمانی و اسلام بود که یک کسی می تواند هم مسلمان باشد و هم مسلمانی اش با این گناه عظیم و با به اسارت بردن اهل بیت وجود مقدس رسول الله(صلی الله علیه و آله) جمع شود؛ در روایات و تاریخ نوشتند که وقتی اهل بیت را وارد شام می کردند به طرف مسجد اموی، در مسیر سجاده به دست ها که می خواستند بروند نماز بخوانند می آمدند و ناسزا می گفتند. که حضرت بعضی هایشان را که اهل هدایت بودند هدایتشان می کردند؛ ولی واقعاً سجاده به دست ها می آمدند. اینجا حتماً مسلمانی تحریف شده که کسی خودش را مسلمان می داند و این فاجعه عظیم هم انجام می گیرد.

برنامه ریزی حساب شده استکبار، برای تحریف

مستکبرین جهان که معتقد به فرهنگ مذهب نیستند، با یک برنامه ریزی حساب شده فرهنگ مذهب را حذف می کنند. شبهاتی که در دنیا بر علیه دین طرح می شود، اینطور نیست که ناشی از حقیقت جویی باشد؛ بلکه ناشی از شبهه انگیزی سران کفر است؛ مدیریت می کنند که فرهنگ مذهب از بین برود، نه این که یک عده ای حس کاوشگری دارند و می آیند سؤال طرح می کنند تا شما هم جواب بدهید، اصلاً قصه این نیست؛ در دوره بنی امیه هم واقعاً قصه این نبود که حس کاوش در دنیای اسلام پیدا شده باشد؛ ده ها مکتب کلامی شکل گرفت. بله، یک مکاتب کلامی هم هست که ریشه اش در تحقیق و علم و جستجوست، ولی بیشتر مکاتب، مکاتب ساختگیست و برای مبارزه با حقیقت است. لذا همین که مکتب صادقین علیهم السلام رواج پیدا می کند، اینها قدرت مقابله ندارند و لذا بیت الحکمه می زنند؛ به اصطلاح کتب دیگران را ترجمه کردند و وارد دنیای اسلام کردند. اگرچه اهل بیت با اینها مقابله می کردند و فرهنگ آنها را در فرهنگ خودشان منحل می کردند.

تحریف عمیق هدفمند در راستای حذف توحید

این تحریف متأسفانه آنقدر عمیق بود که اهل بیت علیهم السلام آمدند واقعاً در دوره امام صادق و امام باقر علیهم السلام تدارک کردند. اگر فقط مروری به توحید صدوق کنیم و بیانات ائمه علیهم السلام و واژه هایشان را در آنجا ببینید، می بیند آنها می خواستند بساط توحید را برچینند. این مسأله تصادفی نبوده که مکتب های کلامی در زمان بنی امیه و بیت الحکمه در زمان بنی عباس رواج پیدا می کند. اصلاً برچیدن فرهنگ اسلام و نه فرهنگ، بلکه برچیدن اصل توحید هدف بوده است؛ با حرف هایی که در باب توحید زده می شده مقابله می کردند. حرف هایی که در خود باب توحید در باب تجسیم و تشبیه می زدند، گاهی بدتر از حرف های یهود در باب خدای متعال است. یهود سیمایی از خدا در تورات نشان دادند؛ ظاهراً جناب یعقوب شب تا صبح با خدای متعال کشتی گرفته است و حضرت یعقوب پشت خدا را به زمین زد بعد هم به خدا گفت که دست از یقه تو برنمی دارم تا این که نسل من را به عنوان نسل برتر بپذیری و خدا مجبور شد قبول کند. مشابه این تصویر از خدا را در فرهنگ اهل سنت، قبل از امام صادق می بینیم؛ گرچه آیت الله بروجردی فرموده بودند که فقه ما به منزله حاشیه بر کتب فقه اهل سنت است، یعنی آنجاهایی که آنها خلاف رفتند، ائمه حاشیه زدند تحقیق خوبی در دوره آیت الله بروجردی در این زمینه انجام شده و کم و بیش هم ادامه پیدا کرد؛ اما تلقی من این است که ما باید یک تحقیقی کنیم که فقه اهل بیت چه تأثیری روی فقه اهل سنت و روی کلام و عرفانشان گذاشتند. اگر این تتبع بشود معلوم می شود که فاصله قبل از صادقین و بعد از صادقین زمین تا آسمان است. قبل از صادقین محبین اهل بیت و شیعیان برای مسئله فقهی شان به اهل سنت رجوع می کردند؛ مرحوم علامه طباطبایی می گویند: «من تتبع کردم روایات فقهی ای که از امام حسین نقل شده کمتر از انگشتان دست است(که البته کمی بیشتر است) یعنی بنی امیه کاری کرده بودند که مردم از امام حسین مسئله فقهی هم نمی پرسیدند و مرجع مسئله مردم هم نبودند؛ اما در دوره صادقین و بعد از آن، اهل سنت در فقه و کلام و عرفانشان به امام صادق علیه السلام [و به اهل بیت و شیعیان] رجوع می کنند؛ تحریف در دین در حدی بود که مفهوم توحید هم تحریف شد. خدایی که بعضی از مکاتب آنها معرفی می کند مثلاً «جاء ربک» در این آیه: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»(فجر/22) که سوره الحسین علیه السلام هست و قصه امام حسین را این سوره می گوید ـ اینگونه معنا کردند که روز قیامت خدای متعال می آید در محشر؛ آقا از منبرش آمد پایین گفت همینطوری که من از منبرم آمدم پایین خدا می آید پایین؛ اینگونه تحریف، تجسیم و تشبیه خدای متعال شد؛ از توحید بگیرید تا بقیه معارف. این یک مسأله تصادفی نیست بلکه مدیریت شده است.

باطن دین، ولایت ولی الله

اسلام یک ظاهر دارد و یک باطن، باطن دین ولایت ولی الله است و سِرّ دین الوهیت و توحید است. کما این که در قوس نزول، الوهیت خدای متعال از طریق خلفائش در عالم جاری می شود و بعد تبدیل به مناسک و آداب و شرایع می شود، دین داری هم از یک طرف منزلتش در عمل به دستورات، نماز و روزه و دروغ نگفتن و خیانت نکردن و واجبات و محرمات را رعایت کردن و صفات رذیله را کنار گذاشتن و صفات حمیده را پذیرفتن است؛ اما این مسائل، ظاهر دین است. باطن دین ولایت ولی الله است. این که در آیات قرآن و روایات ائمه مکرر آمده است: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»(آل عمران/19) حقیقت دین در نزد خدای متعال حقیقت اسلام و تسلیم بودن در برابر خدای متعال است. حضرت فرمود: «التَّسْلِيمُ لِعَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْوَلَايَة» تسلیم بالله بودن، یعنی باطن دین داری تولی به ولایت امیرالمومنین است. تولی به ولایت ولی الله است؛ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي»(مائده/3) ؛ در غدیر درهایی از ولایت گشوده شد که هیچ پیغمبری آن در را باز نکرده بود و نبی اکرم هم تا روز غدیر باز نکرده بودند. به دست مبارک حضرت ابوابی از توحید و ولایت گشوده شد؛ یعنی باب ولایت امیرالمومنین که واقعه غدیر رقم خورد و آن، قرار داد نبود؛ بلکه حضرت در غدیر درهایی از غیب عالم باز کرد. حقیقت دین این است. باطن دین ولایت الله است؛ «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون»(صف/9) یعنی این کار، کار حضرت حق است؛ «هو» اشاره مقامی است، «هو الذی» اوست که رسول خودش را فرستاده است و در واقع این، رسول است؛ این است که پیغمبر را پیغمبر می کند و اگر از جانب خداوند نباشد چیزی ندارد. این است که مشرکین می گفتند «يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً»(رعد/43) حرفهای خوبی گفتی ولی نگو از طرف خداست؛ خودت آدم نابغه ای هستی و حرفهای زیبایی می گویی؛ نابغه کاری نمی تواند انجام دهد و این باری است که بر دوش پیامبر نهاده شده است و اگر یک نابغه ای خود جوش بخواهد راه بیافتد و دست مردم را بگیرد مردم را بالعکس جهنمی می کند؛ «أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى»؛ آنچه که پیغمبر را کارآمد کرده آن نور الهی است که در او هست و بشیر الهیست. «إِنَّني لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ وَ بَشير»(هود/2)، انذار و بشارت رسول از طرف او [خدا] است؛ «ارسل رسوله» پیغمبر را فرستادیم و دو چیز را به او دادیم؛ هدایت و دین حق. «هدی» و «دین الحق»، هم به قرآن تفسیر می شود، «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين»(بقره/2) و هم به امام تفسیر شده است. در کافی، امام کاظم(علیه السلام) فرمودند: «أَمَرَ رَسُولَهُ بِالْوَلَايَةِ لِوَصِيِّهِ وَ الْوَلَايَةُ هِيَ دِينُ الْحَق »(5)؛ دین شریعتی است که شامل دستورات اخلاقی اعتقادی فقهی می شود و باطنی هم دارد که تولی و تبری و ولایت معصوم است. اصلاً باطن ترک حرام، تبری از دشمنان است و انجام واجبات، تولی ولایت نبی اکرم است. لذا اگر ولایت حضرت نبود این نماز دیگر نماز نیست و در واقع بازی است. سِرّ این ولایت الوهیت و سجده در مقابل خدای متعال است. ائمه علیهم السلام هم مجرای الوهیت خدا در عالم هستند؛ چنانچه در آن دعای ماه رجب از امام زمان(علیه السلام) آمده «فَبِهِمْ مَلَأَتْ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْت»(11) و هم مجاری ولایت الله هستند؛ و این ولایت، باطن دین است؛ «إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»(اعراف/33)؛ پروردگار از فحشا منع می کند؛ هم فحشای ظاهری و هم فحشای باطنی»؛ فحشای ظاهری در قرآن همین محرمات است که باطنش ولایت ائمه جور است. حلال در قرآن ظاهرش همین حلال ها هستند. باطنش ولایت اهل بیت است. پس این آدابی که می بینید نماز و روزه ترک گناه، این ها مناسک تولی و تبریست. باطن دین تولی و تبریست؛ ایندو اُسّ اساس اسلام هستند «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ قُطْبَ الْقُرْآنِ وَ قُطْبَ جَمِيعِ الْكُتُب »(9)، «عُنْوَانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»(10) این را نمی شود جزء فروع به حساب آورد؛ اصل اصول است.

یگانگی ولایت پیامبر و اهلبیت علیهم السلام

دین حق، ولایت امیرالمومنین است که ولایت خود نبی اکرم است؛ زیرا ایشان جان نبی اکرم اند و خود ولایت الله هستند. وقتی گفته می شود ولایت امیرالمومنین، نه این که ولایت نبی اکرم انکار شود؛ ما هر وقت مردم را دعوت به ائمه می کنیم، در واقع ائمه بیوت نبی اکرم اند در حرم ائمه وقتی می خواهیم اذن ورود بگیریم، می گوییم: «اللَّهُمَّ إِنِّي وَقَفْتُ عَلَى بَابٍ مِنْ أَبْوَابِ بُيُوتِ نَبِيِّك »(6) پروردگارا، این یکی از خانه های پیغمبرت است؛ ائمه از نبی اکرم جدا نیستند که اگر مردم را به ائمه دعوت کنیم، العیاذ بالله خود نبی اکرم تضعیف شود؛ اگر زیاد از امیرالمومنین گفته می شود، چون اینجا محل نزاع است. آنهایی که امیرالمومنین را انکار کردند، در واقع نبی اکرم را انکار کردند. پس ما می خواهیم نبوت نبی اکرم را اثبات کنیم که روی امیرالمومنین دست می گذاریم. نمی خواهیم چیزی مقابل نبوت حضرت علم کنیم. حتی ما می خواهیم توحید را اقامه بکنیم که دست روی ولایت می گذاریم؛ «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ الَّتِي لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»(7) آنهایی که ولایت حضرت امیر را انکار می کنند «ولایت الله» را انکار می کنند و می خواهند ولایت الله را از دین بردارند. دین جریان ولایت الله و سرپرستی خدا بر نفوس و عباد است. سرپرستی حضرت حق نسبت به بندگانیست که ولایت او را قبول می کنند. «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره/257)، دین در واقع همین ولایت است که از طریق ولایت نبی اکرم و اهل بیتش اعمال می شود.

در تفسیر این آیه «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»(روم/30) می فرماید ما شما را بر فطرت آفریدیم؛ این دین در فطرت و وجودتان گذاشته شده است و اگر نبود، بعثت انبیاء فایده نداشت. اگر در دانه استعداد روییدن نباشد، هرچه باران ببارد و هرچه خورشید بتابد خاصیتی ندارد. و بالعکس؛ این دانه هرچه استعداد داشته باشد، اگر خورشید به آن نتابد سبز نمی شود؛ هم در درون ما خدای متعال چراغی گذاشته و هم از بیرون انبیاء مثل خورشید می تابند و مثل باران رحمت الهی می بارند تا این دانه سبز می شود؛ در روایات متعددی آمده این دینی که خدا در فطرت شما گذاشت، توحید است. «الایمان بالله» مکرر آمده که غیر از توحید هیچ نیست و از اول تا آخر توحید است. یعنی «لا اله الا الله»؛ ولی در روایتی امام صادق(علیه السلام) همین را تفصیل دادند و فرمودند که آنچه خدا در فطرتتان گذاشته هم توحید است هم نبوت و هم ولایت است. دین این سه چیز است: «قَالَ هُوَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيُّ اللَّهِ إِلَى هَاهُنَا التَّوْحِيد»(8) لطف مسأله به این است که حضرت فرمودند: «الی ههنا التوحید، تا اینجا توحید است» اصلاً نگویید توحید نبوت ولایت، بلکه بگوئید توحید توحید توحید.

حذف خلافت، اساس تحریف

چرا این اتفاق در دنیای اسلام افتاد و اساس تحریفی که در دنیای اسلام اتفاق افتاد چه بوده، اساس تحریف یک کلمه بودو بعد دیگر همه فرع آن تحریف هستند. آن تحریف که در اسلام اتفاق افتاد «حسبنا کتاب الله» بود. این جمله هم انکار کتاب بود، هم انکار توحید و هم انکار نبوت و هم انکار امامت؛ همه چیز انکار می شد. چرا؟! دلیلش این است که آن دینی که اسلام آورد یک سلسله گزاره و قضیه نیست؛ البته یکسری گزاره ها در دین وجود دارند. به عنوان مثال یک سلسله گزاره های تکلیفی در فقه مانند نماز واجب است، نماز مغرب سه رکعت است نماز صبح دو رکعت است، که اینها جزء دستورات دینی هستند و یک سری از آنها هم گزاره های اخلاقی است؛ مثلاً حسد بد است، بخل بد است، توکل خوب است، زهد نسبت به دنیا خوب است. یک سلسله هم گزاره های اعتقادیست خدای متعال یکیست خالق اوست؛ رازق اوست؛ اما اسلام این نیست. این گزاره ها کسی را مسلمان نمی کند؛ کاری که اصحاب سقیفه کردند این بود این حلقه اتصال را از این وسط برداشتند. گفتند دین کتابی است که این کتاب هم شامل دستورات است و یک نقشه راه است؛ خودتان از طریق این نقشه به خدا می رسید. این است که هزار مکتب تا سیر و سلوک پیدا شده است و هرکسی گفت ما راه خودمان را می رویم. هرکسی قرآن را برداشت به دستش مکاتب سلوکی درست شد؛ وقتی ولایت از دین حذف شد شعب متصوفه و شعب کلامی درست شدند و شریعت بی معنا شد؛ چون این شریعت دیگر متصل به توحید نیست پس توحید آن هم جاری نمی شود و لذا توحید محو می شود و شریعت می شود بازی. این است که نماز می خواند و خون سیدالشهداء را هم می ریزد؛ چون این دیگر نماز نیست؛ لذا تحریفی که در دنیای اسلام اتفاق افتاد یک کلمه بیشتر نبود آن تحریف این بود که دستگاه خلافت را از این وسط برداشتند. رسول آمد و خلیفه ای گذاشت؛ زیرا خلیفه قراردادی نیست. «إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُول »(12)، امام رضا فرمود امامت خلافت الله است. مردم چه کاره اند که بخواهند خلیفه را بشناسند تا معرفی کنند. مگر دست مردم می رسد که خلیفه برای خدا قرار بدهند. خلافت یک امام حقیقیست. حضرت واقعاً کار پیغمبر را در امت انجام می دادند وقتی این آدم را کنار گذاشتید، وقتی مفهوم ولایت را از مفهوم دین سلب کردیم می شود شریعت و توحید، توحیدش طریق به شریعت ندارد شریعتش هم راهی به توحید ندارد؛ لذا نماز خوانده می شود ولی موحد درست نمی شود. دنبال توحید می روند ولی چون از صراط ولایت نمی روند در وادی شیطان می افتند. مکاتبی که درست شده حال و قدرت و خوشی می آورد؛ اما حال و خوشی و مستی حتی مستی معنوی توحید نیست. این که حلقه بگیری یا رقص سماع داشته باشی؛ این توحید نیست. بله ریاضت هست؛ حال هست؛ خوشی هست؛ ولی ابن الحال می شود.

حذف خلیفه الله، قطع ارتباط با توحید

با حذف حلقه خلافت، مردم دیگر بنده خدا نیستند و رابطه شان با توحید قطع است. دیگر این مناسک آنها را به بندگی نمی رساند. هرچه مناسک می کنند در شیطنت قوی تر می شوند. مثل خود ابلیس که دو رکعت نماز خواند که چهار هزار سال طول کشید؛ دیگر این چیزها برای او عادی است؛ این حلقه که برداشته شد توحید از بین رفت؛ یعنی توحید در جامعه جاری نشد، شریعت هم دیگر هیچ فایده ای ندارد و پیکره بی روح است. مثل جسدی است که جان ندارد، نماز باید به ولایت ختم بشود این که فرمود: «نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِيدُ وَ الصَّلَاةُ وَ الصِّيَام »(13) ما اصل هستیم اگر شما این حلقه را برداشتید، حج کسی را به خدا نمی رساند؛ گاهی در بعضی روایات اینطوری فرموده اند: «کعبه یکی از حرمات الله است؛ یعنی همان سنگ ها»، گاهی هم می فرماید: «مردم مأمور شدند بیایند دور این سنگ ها بچرخند و بعد با ما بیعتشان را تجدید کنند.» یعنی این کعبه بدون امام سنگ است؛ حجر است؛ اما با امام یکی از حرمات الله است؛ با برداشتن آن حلقه، دیگر دین خاصیتی ندارد. هزار مکتب درست شده که همه راه خدا را بروند هیچ کس هم راه خدا را نمی رود. حضرت فرمود: «مثل امت من مثل بنی اسرائیل است؛ هفتاد و سه فرقه شدند یک فرقه شان ناجی اند.» این حدیث خیلی حدیث مهمی است. همیشه ما در مقابله با بعضی از اهل سنت حرفمان این است که می گوییم یا ما ناجی هستیم یا شما، هر دو نمی شود. پیغمبر فرمودند هفتاد و سه تا، یکی شان ناجی می شود. هفتاد و دو تای دیگر ناجی نیستند. چون این صراط مستقیم که امام است، از وسط برداشته شده است. سهم ولایت را در دین کوچک کردند.

کوچک جلوه دادن خلیفه الله مهمترین اثر تحریف

متأسفانه در بین ما مومنین و شیعیان هم گاهی اینطور شده است. جای امام کم شده و مکاتب فلسفی ــ عرفانی و مکاتب سلوکی که همه راه خودشان را می روند، مستغنی از امام اند؛ البته یک مسیر، مسیر متصل است و آن مسیر فقهاست. نمی خواهم دیگران را تخطئه کنم؛ علومی که در دنیای تشیع رشد کرده همه شان یک جوری از آبشخور اهل بیت سیراب شدند ولی دستگاه فقاهت فرقش با بقیه همین است که این اتصال، منسجم و محکم باقی مانده، هیچ فقیه شیعه ای فتوایی نمی دهد که بگوید من استحسان کردم؛ قیاس کردم؛ هرچه می گوید از قال الصادق و قال الباقر علیهما السلام است. این است که این فقه ارزش دارد. این است که حضرت به سر انگشت اشارت خودش این فقها را مدار جامعه شیعه کرده، چون اینها حلقه اتصال مردم و اهل بیت اند.

تحریفی که در دنیای اسلام اتفاق افتاد که در کمتر از پنجاه سال مسلمان ها کارشان به آنجا رسید. وقتی ولایت را کوچک کردند امام حسین رقیب پیدا کرد. کاری که بنی امیه و اصحاب سقیفه کردند؛ وقتی دومی حضرت را در شورا گذاشت، حضرت علی علیه السلام در خطبه "شقشقیه" فرمودند: «فَيَا لَلشُّورَى وَ لِلَّهِ هُمْ مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلَيْنِ مِنْهُم »(14) در کدام زمان من قابل مقایسه با اولی بودم که من را با طلحه و زبیر در یک شوری می گذارید؛ این از کارهایی بود که دشمن کرد و وقتی امامت کوچک شد، آن وقت حدیث جعلی درست می شود و صحابه نجوم می شوند «بایهم اقتدیتم اهدتیتم»؛ وقتی خورشید غروب می کند همه دلشان می خواهد ستاره باشند. کاری که اینها کردند این بود که این صراط مستقیم را برداشتند در نتیجه دیگر شریعت به توحید ختم نمی شود.

پی نوشت ها:

(1) ارشاد/2/97.

(2) لهوف/97.

(3) ارشاد/2/98.

(4) مصباح المتهجد/2/775.

(5) کافی/1/432.

(6) مصباح کفعمی/472.

(7) کافی/1/437.

(8) برهان/4/345.

(9) برهان/1/22.

(10) بحار/27/142.

(11) اقبال الاعمال/2/646.

(12) کافی/1/200.

(13) کافی/8/242.

(14) ارشاد/1/288.