نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 30 خرداد 1397 - Wed, 20 Jun 2018

سلوک با ادعیه زیارت عاشورا / سلام و لعن؛ کرامت و وجاهت؛ معیت همراه امام و ثبات قدم و صدق / ثواب اعظم ابتلائات؛ حیات و ممات طیبه

اين گفتار، مقاله اول از بحث «مقامات سلوکی در ادعیه زیارت عاشورا» می باشد که این کل بحث حاصل ترکيب، تلخيص و تنظيم چهار سخنراني استاد سيد محمّدمهدي ميرباقري در هيئت ثارالله قم در ایام محرم الحرام سال 91 است. بنابر آنچه در اين بحث مطرح شده: تحول حالي که در متن زيارت عاشورا براي زائر حاصل مي شود او را وارد مقامات ادعيه اين زيارت مي کند و او مي تواند در هر مقامي از رشد و سلوک خود دعايي کند و خواسته رفيعی مثل خونخواهي امام حسين (ع)، وجاهت عندالله، معيت با معصوم (ع) در دنيا و آخرت و ... را از خداوند تبارک و تعالي بخواهد. مقامات سلوکي در زيارت عاشورا در کتاب «ضيافت بلا» (تأليف استاد ميرباقري) با تفصيل بيشتري توضيح داده شده است. در ضمن قابل ذکر است که کل مباحث محرم 91 هیأت ثارالله قم در این پایگاه موجود است که اگر علاقه مندان مایل به استفاده از صوت های این مباحث هستند می توانند به آن پرونده مراجعه فرمایند.

مقدمه

در زيارت شريف عاشورا معارف بلندي بيان شده است که مقامات سلوکي و مسير ما را در استفاده از عاشورا معين مي کند. زيارت عاشورا و سيري که براي زائر در اين زيارت اتفاق مي افتد در يک نگاه کلان، در دو قسمت يا فراز اصلي مطرح مي شود: قسمت اول، به «اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» ختم مي شود. تا اينجا، سير و سلوک کامل ما در اين دنيا با آن به پايان مي رسد.

بعد از اين تحول و سيري که براي زائر اتفاق مي افتد، توجه و نگاه عميق و جديدي به حادثه عاشورا است که با «اَللهمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبركَتْ به بنوامَيَةَ وَ ابْنُ اكِلةَ الأَكبادِ» به آن توجه داده شده است؛ اين مقدمه، براي آن است که انسان براي آن لعن جامعي که صد مرتبه تکرار مي شود، آمادگي پيدا کند. پايان قسمت دوم، دعايي است که در سجده انجام مي گيرد و سجده قرب زيارت عاشوراست.

اگر کسي مواقف و مراحل زيارت عاشورا را طي کرد و سالک با بلاي عاشورا شد، يک سلوک کامل انجام داده است. اين سير و قبض و بسطي که زائر با زيارت دارد او را به يک سلسله طلب ها و دعاها و اجابت در اين خواسته هاي رفيع مي رساند؛ يعني قفل دلش برداشته مي شود و دهانش به اين دعاها باز مي شود. اين دعاها (که حدود دوازده دعاست) در واقع نوعي رفت و آمد با خود زيارت دارد و تحول حالي که در متن اين زيارت براي زائر حاصل مي شود او را وارد مقامات ادعيه مي کند؛ لذا اين دعاها پراکنده است و هر کدام متناسب با همان مقام زيارت، حاصل مي شود.

ـ سلام و لعن

در زيارت عاشورا سلام هايي به وجود مقدس سيدالشهداء (عليه السلام) و اصحاب و اهل بيت ايشان داده مي شود كه يک نوع دعاست. عظمت آنها و عبادت هاي آنها، موجب صلوات و دعاست. دعاي ديگر، لعن بر دشمنان ايشان است. لعن يعني دعاي براي دوري رحمت خداي متعال از دشمنان. يعني انسان تقاضا مي کند: خدايا تو که ارحم الراحميني و رحمتت واسعه است اينها را از آن رحمت خاصه و رحيميه خود دور کن. در واقع، جمال عبادت سيدالشهدا (عليه السلام) ما را به سلام دعوت مي کند و زشتي کار دشمن هم ما را به لعن مي کشاند؛ يعني موضعمان نسبت به دو جبهه، مشخص مي شود.

اين لعن عبادت بزرگي است که ما را از سقوط و انحطاط و از خطر امواج فتنه که از دستگاه شياطين جني و انسي مي آيد، حفظ مي کند. گويا مؤمن خودش يکي از قلاع (قلعه ها) و سنگرهاي اسلام است و شياطين سعي مي کنند اين سنگر را با امواج ظلماني خود فتح کنند و اگر کسي به آنها پيوند بخورد ملعنت ها و شيطنت هاي آنها انسان را مي گيرد.

در روايتي، امام صادق (عليه السلام) در توضيح اينکه چرا پيروان امام جائر، دين ندارند و پيروان امام عادل، سرزنش نمي شوند، فرمودند: چون سيئات امام جائر، حسنات دوستدارانش را از بين مي برد و حسنات امام عادل هم سيئات دوستدارانش را نابود مي کند.(1) وقتي امام (عليه السلام) حسنه خودش را در کفه ترازوي شما گذاشت همه سيئات و ظلمات محو مي شوند و آن طرف، وقتي گناه يزيد (لعنه الله) را در کفه طرفدارانش بگذاريد، ديگر نماز و ساير اعمال به چه کار مي آيد!

شياطين و ائمه جور، امواج ظلمات و سيئات خود را مي فرستند و مي خواهند همه ما را غرق کنند؛ «لاُزَيِّنَنَّ لَهُمْ وَلاُغْوِيَنَّهُمْ»(حجر/39) و «ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/40) و «لاَقْعُدَنّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ. ثُمّ لاَتِيَنّهُمْ مّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ»(اعراف/16) و ... . در اين جنگ باطني، چه چيزي مانع نفوذ اينها مي شود؟ لعن. انسان بايد دشمنان خدا را لعن کند و خود قرآن کريم هم مکرراً آنها را لعن مي کند. اگر مداومت بر اين لعن ها نباشد امواج فتن بني اميه، ما را هم با خودش غرق مي کند. در رواياتي آمده است که اگر کسي دعاي لعن را بخواند مانند کسي است که در رکاب رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در روز بدر، تيراندازي کرده  است. مگر آنها چه کار مي کردند؟ آنها جلوي فتح قلعه هاي اسلام را مي گرفتند؛ و اينجا هم همين طور است. البته گاهي اوقات، لعن انسان، فقط سنگر خودش را محفوظ نگه مي دارد اما برخي آنقدر لعن شان قوي است که يک جبهه را عقب مي زند و امواج ظلماني آنها و شعله هاي جهنم را خاموش مي کند.

حقيقت لعن با ورود به فضاي عاشورا دريافت مي شود. اگر کسي وارد عاشورا نشود جسارت و جرأت اين دعا در او پيدا نمي شود. اگر وارد عاشورا شديد مي بينيد اين دشمني که اين قدر قيافه حق به جانب و مدافع حقوق بشر و آزادي و... مي گيرد اگر پايش بيفتد به کودک لب تشنه شش ماهه، بين دو نهر آب، روي دست پدرش، تير مي زند؛ آن وقت است که انسان مي تواند شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد. و گرنه فطرت انسان اجازه نمي دهد که به راحتي، يک مرغ يا حتي يک پشه را بکشد. چطور مي شود که در صحنه اي مالک اشتر شمشيرش را در مي آورد و از اين طرف لشکر دشمن داخل مي رود و از آن طرف بيرون مي آيد! چطور مي شود مثل اميرالمؤمنين (عليه السلام) با آن رأفت و دلسوزي که محبتش به امت از پدر به فرزند بيشتر است، در جنگ صفين، از اين طرف شمشيرش را مي گذارد و از آن طرف لشکر خارج مي شود؟  وقتي انسان ببيند که آنها چه مي کنند و باطن جهالت و شرارت و شيطنت آنها چيست، آن وقت است که اين حجاب، کنار مي رود و مي فهمد که اينها چه موجوداتي هستند و بايد از اين طرف شمشير بگذاري و از آن طرف در بيايي. انسان تا اين باطن را نبيند چطور مي تواند شمشير بکشد و خون بريزد؟  مگر آسان است؟  

خون ريختن يا بايد بر اساس شهوات و غضب مادي انسان باشد که دستگاه شيطاني همين کار را مي کند و مثلاً جنگ اول و دوم جهاني را راه مي اندازد و بمبي مي اندازد و صد هزار انسان را نابود مي کند. اين غضب و شهوت را که ما نمي خواهيم؛ در جنگ اسلامي، غضب الهي است که خود را نشان مي دهد. بايد ديد غضب الهي چه وقت و چگونه تحريک مي شود؟ انسان وقتي به متن حادثه عاشورا برود و زشتي فعل دشمنان خدا را ببيند، چنين غضبي پيدا مي کند. خود امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا که دلش تا يک لحظه قبل براي دشمنان مي سوخت و مي فرمود: «من خير شما را مي خواهم، اجازه بدهيد حجت را بر شما تمام کنم و حرفم را بزنم، چرا هلهله مي کنيد و ...»، يک لحظه بعد وقتي مي گويند: «بُغضاً لِاَبيک»، ذوالفقار را از اين طرف لشگر دشمن مي گذارد و از آن طرف بيرون مي آيد! راوي مي گويد: تا حالا نديدم يک آدم مجروح غصه دار گرسنه و تشنه و ... اين گونه مبارزه کند. (فو الله ما رأیت مکثورا قط قد قتل ولده و أهل بیته و أصحابه أربط جاشا منه)(2) اينجا جاي دلسوزي نيست. آنجا که خدا عذاب مي کند اگر دلت سوخت، خودت هم مستحق عذاب مي شوي! و اين دلسوزي، علامت ضعف ايمان است. آنجا که خدا عذاب مي فرستد و يا وليّ خدا (که معدن الرحمه است) به اذن الله عذاب مي کند، جاي دلسوزي نيست؛ اين اشفاق و محبت، اشفاق انحرافي و محبت انحرافي است و اشفاق و محبت خدايي نيست. خدايي که ارحم الراحمين است اشد المعاقبين هم هست؛ «أنَّكَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ في مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ، وَ أشَدُّ الْمُعاقِبينَ في مَوْضِعِ النَّكالِ وَ النَّقِمَةِ»(3) هر دو، خوب است. هم جهنم خوب است هم بهشت. اميرالمؤمنين7، فقط قاسم الجنه نيست، «قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ»(4) است؛ هم «نِعْمَةِ اللَّهِ عَلَي الْأَبْرَارِ» است و هم «نَقِمَتِهِ عَلَي الْفُجَّار».

ـ خونخواهي از مدخل عظمت پيدا کردن مصيبت سيدالشهدا

بعد از آن سلام و لعن ها، اولين دعا اين است که: «لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسئلُ اللهَ الَّذي اَكرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَني اَنْ يرزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيتِ مُحَمَّدٍ صَلي اللهُ عَلَيهِ وَ الِه»(5) اگر مصيبت سيدالشهداء  (عليه السلام) در قلب کسي بار انداخت و فوران پيدا کرد و عظمت اين مصيبت در دلش تجلي يافت و فهميد که چه اتفاقي افتاده است، آماده مي شود براي «اَنْ يرزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ». لذا انسان خدا را به حق سيدالشهداء  (عليه السلام) قسم مي دهد که خدايا همينطور که به من لطف کردي و من را به امام حسين (عليه السلام) محترم شمردي، اين روزي را هم به من بده که جزو خونخواه هاي سيدالشهدا  (عليه السلام) در رکاب امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) باشم. اگر عظمت مصيبت سيدالشهداء (عليه السلام)  در دل کسي واقع شد، مدخل ورود به خونخواهي سيد الشهداء (عليه السلام) در رکاب امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) است.

اين اولين دعاست و عبادت عظيمي است؛ چون غضب کردن براي خدا و امام (عليه السلام)، خيلي خوب است و از رشته هاي محکم ايمان است؛ «اَوْثَقُ عُرَي الايمانِ الْحُبُّ في اللهِ وَ البُغْضُ فِي اللهِ وَ تَوالي اَوْلياءِ اللهِ وَ التَّبَرّي مِنْ اَعْداءِ اللهِ»(6) دستگاه شياطين گناه عظيمي را مرتکب شده که ماجراي آن تمام نشده است. هر کسي راضي به اين گناه باشد، داخل در آن است و هر کسي ساکت باشد معاقب است و لذا حتما بايد مقابل آن، موضع داشت. جزو اعظم عبادات اين است که انسان به جايي برسد که دلش بخواهد خونخواه ولي خدا باشد و دلش شور بزند که بيايد و در صف درگيري با دشمنان بکشد و کشته شود. «اَسْئَلُكَ اَنْ تَجْعَلَ وَفاتى قَتْلاً فى سَبيلِكَ تَحْتَ رايَةِ نَبِيِّكَ مَعَ اَوْلِياَّئِكَ وَ اَسْئَلُكَ اَنْ تَقْتُلَ بى اَعْداَّئَكَ وَ اَعْداَّءَ رَسُولِكَ وَ اَسْئَلُكَ». (دعاي حج ماه رمضان)(7)

ـ وجاهت عندالله با اتکاء وجاهت امام حسين (عليه السلام)

دعاي دوم در زيارت عاشورا اين است: «اللهمّ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجِيهاً بِالحُسَيْنِ عَلَيهِ السَّلام فِي الدُّنْيا وَالآخِرَة». کسي که وارد وادي عاشورا مي شود ظرفيت پيدا مي کند که وجاهت عندالله پيدا کند. وجاهت عندالله از آنِ معصوم (عليه السلام) است. ما کاري نکرديم که وجيه باشيم. وجاهت بقيه به تبع وجاهت معصومين (عليهم السلام) است. اگر جلوه اي از آن وجاهت بيايد، آن وقت انسان وجيه عندالله مي شود. وجاهت در نزد مردم، يک طور به دست مي آيد اما وجاهت در نزد ملائکه و يا وجاهت در نزد مؤمنين، به گونه اي ديگر حاصل مي شود، در حالي كه وجاهت عندالله، يک چيز ديگري است که اگر يک تجلي از امام حسين (عليه السلام) بر انسان نيفتد وجيه عندالله نمي شود. اگر کسي وارد عاشورا شد و با عاشورا راه رفت و سالک شد، کارش به جايي مي رسد که اين طلب در او پيدا مي شود و مي فهمد که وجاهت عند الله هم چيزي است و راه اين وجاهت هم فقط امام حسين (عليه السلام) است.

ـ «کرامت معرفت» و «رزق برائت»

در فراز اول، پس از سلام و لعن و درک عظمت مصيبت و بصيرت و صف بندي و قتال و برائت و ... اين دعا مطرح مي شود: «فَاسُئلُ الله اَلذي اَكرَمَني بِمَعرفَتِكُمْ وَ مَعرفَةِ اَوليائِكُمْ وَرَزَقنِي اَلبرائَةَ مِن اَعدائِكُمْ...».

معرفت، آن نورانيت قلبي است که بعد از تسليم و تصديق براي انسان حاصل مي شود. معرفت يک امر دم دستي نيست که انسان به طور عادي به آن برسد. معرفت امام (عليه السلام)، شناخت شناسنامه اي نيست، دشمنان هم امام (عليه السلام) را اين طور مي شناختند! به اين شناخت، «معرفت» نمي گويند. معرفت آن حالت شناختي است که همراه با خضوع و خشوع و تسليم و تصديق است؛ بعد از اين مقامات، معرفت حاصل مي شود. فرمود: «إنّکم لا تکونوا صالحين حتّي تعرفوا و لا تعرفوا حتّي تصدّقوا و لا تصدّقوا حتّي تسلّموا أبواباً أربعةً». لذا انسان اول بايد تسليم بشود تا بتواند تصديق کند بعد ابواب معرفت به روي او باز شود. خداي متعال در سير زيارت عاشورا، درهاي معرفت را به روي زائر باز کرده و آنها را مکرم به معرفت داشته است؛ هم کرامت معرفت و هم رزق برائت داده است. ارزاق هميشه اين خوردني ها و پوشيدني ها نيستند؛ يک رزق هاي رفيع تري هم داريم؛ («وَ مَوَائِدَ الْمُسْتَطْعِمِينَ مُعَدَّةٌ») که در زيارت معصوم (عليه السلام) به انسان مي رسد. «مَن سَرَّهُ أنْ يکونَ عَلَي مَوائِدِ النُّورِ يوْمَ القيامَةِ فَلْيکُن مِنْ زُوّارِ الحُسَينِ بنِ عَليٍّ7»(8) اين هم رزق است و کسي که مي خورد، هم سير مي شود و هم لذت مي برد. در روايات آمده است که رزق برخي از ملائکه، تسبيح و برخي، تکبير است. اينها رزق هاي مهمتري هستند. قرآن کريم مي فرمايد: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ. تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»(ابراهیم/24) فرموده اند: آن شجره طيبه اي که در آسمان است، اصلش نبي اکرم (صلي الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) هستند و فرعش محيط ولايت آنهاست. کسي که وارد محيط ولايت شد سماواتي مي شود و «تُؤتي أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذنِ ربها». اين درخت هر آني، روزي اي، رزقي، ميوه اي و ثمره اي براي اهل اين سماوات دارد. فرمودند: آن رزق، علم امام است. در سير زيارت عاشورا هم، برائت از دشمنان، رزق است و رزق مهمي است که انسان سالک به آن دست مي يابد و جذب و هضم مي کند.

ـ مقام معيّت با معصوم (عليه السلام) در دنيا و آخرت

حال، باب دعا براي او باز مي شود: «اَنْ يَجعَلنِي مَعَكُمْ في الدُّنيا وَ الاخرةِ». يعني درخواست مي کنيم سير من در دنيا و آخرت با معصوم (عليه السلام) باشد. اين معيت، معيت جسماني نيست؛ اين همان است که: «اَللّـهُمَّ اجْعَلْ لي مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً»(9) و «يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلا». معناي اين معيت آن است که همه قوا، خواسته ها و تمنيات انسان با معصوم (عليه السلام) باشد. خداي متعال با ما هست «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَينَما كُنْتُمْ» اما ممکن است ما از خدا، جدا شويم. يک عده، در عين اين که خدا در کنار آنها و در قرب آنهاست، اما از خداي متعال دورند. معصوم (عليه السلام) هم آن اسم اعظم الهي است که در همه کائنات ساري و جاري است و به همه نزديک است حتي در روايات، درباره «انَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» فرموده اند: اين حيلوله خدا بين قلب و مرء انسان، به واسطه حجتش و به واسطه معصوم (عليه السلام) است. لکن نزديکي معصوم (عليه السلام) به ما بدان معنا نيست که ما هم به او نزديکيم. اين که انسان بتواند معيت با معصوم (عليه السلام) پيدا کند و همراه ايشان باشد، امر دشواري است. اين همراهي، مقدماتي دارد؛ «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ»(نساء/69) اين چهار دسته، کساني هستند که خداي متعال نعمت خاصي به آنها داده که نعمت ولايت است. اگر کسي «يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»(نساء/69) کند در زمره «فَأُولئِکَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» و همراه آنها خواهد بود.

خداي متعال در آيات قبل تر مي فرمايد: «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا»(نساء/65) يعني وقتي حضرت (عليه السلام) را تراز و معيار و ميزان حق قرار داديد و ترديد هم نکرديد (ثُمَّ لا يَجِدُوا في  أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قضيت) و تسليم محض بوديد و با عقل يا شهود خود، برتري جويي نکرديد، به مرتبه ايمان مي رسيد. بعد مي فرمايد: «وَلَوْ أَنَّا كَتَبْنَا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُواْ مِن دِيَارِكُم مَّا فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِّنْهُمْ»(نساء/66) يعني اندکي هستند که بار اين تکليف را مي کشند. «وَلَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُواْ مَا يُوعَظُونَ بِهِ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ وَأَشَدَّ تَثْبِيتًا»(نساء/66) ولي اگر اين موعظه الهي را مي شنيدند و انجام مي دادند مايه ثبات خودشان مي شد «وَ إِذاً لَّآتَيْنَاهُم مِّن لَّدُنَّا أَجْراً عَظِيمًا. وَلَهَدَيْنَاهُمْ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا»؛ يعني از محضر خودمان اجر عظيم به آنها مي داديم و آنها را به صراط مستقيم هدايت مي کرديم.

صراط مستقيم، صراط منعم عليهم است؛ «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ»(حمد/6) که صراط معصوم و ولايت معصوم (عليه السلام) و ورود در وادي ولايت است. در روايت در توضيح «صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ» آمده است: «شِيعَةِ عَلِيٍّ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام لَمْ تَغْضَبْ عَلَيْهِمْ وَ لَمْ يَضِلُّوا»(10) ورود به اين وادي، همان مقام معيت است.

کساني که به اين وادي وارد مي شوند، همسفران خاصي پيدا مي کنند: «فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم منَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ»(مریم/58) اگر سير و سفري ملاحظه نکنيد، معيت هم بي معناست، اين معيت بعد از سير است. انسان در سير خود، يا رو به خداي متعال مي رود كه در وادي صراط مستقيم است يا در وادي ولايت طاغوت حضور دارد. اگر در وادي صراط مستقيم و صراط عبوديت بود همسفران و همراهاني دارد که عبارتند از: «النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ». اينها هم کساني هستند که خدا به آنها نعمت داده است. پس، کسي که به صراط مستقيم هدايت شد با آنهايي که در صراط مستقيم و صراط بندگي سير مي کنند همسفر مي شود و مي تواند با انبياء، صديقين و شهدا و صالحين معيت پيدا کند. به تعبير ديگر، انساني که وارد وادي ولايت مي شود و به مقام معرفت امام (عليه السلام) و مقام برائت از دشمنانش مي رسد و صف خود را از دشمنان جدا مي کند، مي تواند همسفر انبياء و اولياء  باشد. از همه مهمتر اين است که امام (عليه السلام)، خود صراط است،  لذا اگر کسي در صراط مستقيم قرار گرفت به معيت با امام (عليه السلام) مي رسد،  و امام (عليه السلام) صراط او به سوي خداوند تبارک و تعالي خواهد بود. امام (عليه السلام) نفس مسير و صراط مستقيم است. سالک در هر منزلتي از منازل سلوک و سير معنوي، با امام (عليه السلام)، همراه است؛ يعني بدون امام (عليه السلام)، سير به سوي خداي متعال ممکن نيست؛ کما اينکه اشتباه است که خيال شود قرآن يک آدرس است و امام (عليه السلام) هم کسي است که آن آدرس را براي ما قرائت مي کند. اگر نگاه انسان به امام (عليه السلام) و کتاب، اين طور باشد خيلي زود خيال مي كند مستغني از امام (عليه السلام) و کتاب شده است، خودش آدرس را مي گيرد و راه مي رود. کتاب، يک نقشه راه و يک آدرس نيست؛ بلکه خودش هدايت است «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ»(بقره/2) خودش حکيم، زنده، شفيع و صراط است؛ لذا انسان به اندازه اي که به حقايق قرآن مي رسد درجه دارد؛ «إقرأ وأرق»(11) امام (عليه السلام) هم همينطور است. امام (عليه السلام) يک راهنما نيست که نقشه راه را براي ما مي خواند؛ امام (عليه السلام) متن صراط است و صراط الي الله جز با امام (عليه السلام)، سير کردني نيست و اساساً معيت با امام (عليه السلام) به معني معيت با صراط است.

ـ مقام ثبات قدم و قدم صدق در کنار معصوم (عليه السلام)

مقام ديگر اين است: «وَ اَن يُثَبِتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ في الدُّنيا وَالأخرةِ». يعني خدا به من ثبات قدم بدهد تا از محضر شما کنار نروم. ثابت قدم بودن در محضر معصوم (عليه السلام)، مقام بزرگي است. يک وقت، انسان وارد وادي ولايت مي شود و به معرفت مي رسد ولي ثبات قدم ندارد؛ يک قدم در اين وادي بر مي دارد و در محضر معصومين (عليهم السلام) است و يک قدم از محضر معصومين (عليهم السلام) فاصله مي گيرد و غايب مي شود. تلاش شيطان اين است که انسان را از اين ثبات قدم بيرون بياورد تا يک قدم هم با شيطان باشد؛ اگر شب با معصوم (عليه السلام) است روز با شيطان باشد، يا اگر گوش با معصوم (عليه السلام) است چشم را ببرد و ... . معيت و ثبات قدم يعني پيوسته انسان در صراط توحيد و ولايت باشد و با همه وجود از اين صراط جدا نشود؛ گناه يعني پا بيرون گذاشتن از صراط عبوديت و صراط مستقيم و خروج از مقام معيت.

اين ثبات قدم بايد از روي صدق باشد؛ يعني انسان واقعا آن طرف را حق محض بداند و اگر ثبات قدم دارد از سر ترديد و شک و ريب در باب خداي متعال و اولياي او نباشد. اين چيزي است که در سير به وادي عاشورا اتفاق مي افتد و اين درها مي تواند به روي او باز شود. اين سير از دنيا آغاز مي شود و در آخرت هم ادامه دارد.

ـ راه يابي به «مقام محمود»

دعاي ديگر اين است: «وَ اَسَئلهُ اَن يبَلغَني المَقامَ الَمحمودَ لَکُمُ عِنْدَ الله». وجود مقدس رسول الله (صلي الله عليه و آله) صاحب مقام محمود هستند. اگر کسي مجراي نعمت هاي الهي شد و رحمت هاي او، به خصوص رحمت رحيميه از طريق او به خلايق رسيد، او مستحق حمد مي شود و مقام محمود پيدا مي کند. مقام محمود مطلق آن مقامي است که همه فيوضاتي که به همه عوالم مي رسد، از طريق اين مقام مي رسد. اگر کسي به اين مقام رسيد و کائنات را به او سپردند، هر فيضي که به هر کسي مي رسد، از طريق اوست.

البته قبل از اين مقام، مقام محبت است. تا مقام محبت نباشد حضرت (عليه السلام) به اين مقام نمي رسد. اگر خداي متعال به ايشان، مقام محمود داده و زمام کائنات را به او سپرده، کسي است که «إِنَّ اللَّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ أَدَّبَ نـَبـِيهُ عـَلَى مـَحـَبَّتِهِ فَقَالَ وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(12) او در مقام محبت است و چون محبت به خداي متعال دارد، محبت به مخلوقات خداي متعال هم دارد؛ «عَزِيزٌ عَلَيهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ»(13) به هر کسي مقام محمود نمي دهند؛ آن کسي که اول در مقام محبت است و خداي متعال را دوست دارد و معدن الرحمه است، مي تواند مقام محمود هم پيدا کند. به پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) مي گويند: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا»(اسراء/79) کأنه رسيدن به مقام محمود،  مبعوث شدن و بعثتي براي حضرت (عليه السلام) است. کسي که در اين مقام محمود است، مي تواند شفاعت کند.

با اين مقدمه، «اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ» يعني چه؟  اين دعا اگر به اين صورت، معنا شود که «من مقام معصوم (عليه السلام) را پيدا کنم»، اين، توهم است و هوس و طمع در شجره ممنوعه است که هر کسي داشته باشد، از بهشت بيرونش مي کنند. شما اگر خيلي هنر داريد کاري کنيد که اميرالمؤمنين (عليه السلام)، اميرتان باشد!

معناي دوم اين است که: «دستم به شما برسد و شما دستگيري کنيد». اگر کسي نتوانست به آن مقام محمود راه پيدا کند خيرات، به روي او بسته مي شود. «اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ» يعني من بي حجاب به مقام محمود شما راه پيدا کنم و خودتان مستقيم دستمان را بگيريد؛ نه با واسطه.

معناي سوم که معناي خوبي است، اين است که انسان در سير با عاشورا مي تواند به اين مقام محمود متصل شود و اگر چنين شود، آن مقام، در انسان تجلي مي  کند و انسان خودش هم مي تواند شفاعت کند. يعني وقتي دستش را گرفتند خودش هم مي تواند دست گيري کند و به يک معنا مقام محمود در او نازل مي شود (نه آن که خودش به آن مقام برسد). اگر کسي سالک با زيارت عاشورا بود مي تواند به جايي برسد که دست خودش را به دست ولي خدا برساند و پس از آن، دست ديگران را هم بگيرد و به ولي خدا برساند؛ يعني انسان، ابزار اميرالمؤمنين (عليه السلام) بشود و حضرت (عليه السلام) به وسيله او انسان هاي ديگر را هدايت کند؛ کما اينکه بعضي ها تور شيطان و شَرَک شيطان هستند و شيطان با آنها تور مي اندازد. پس، «أَنْ يبَلِّغَني الْمَقامَ الْمَحْمُود» يعني يا اباعبدالله (عليه السلام)، من ابزار شما شوم و قلوب را به طرف شما بياورم؛ يعني اول، من با شما باشم (مقام معيت) و ثبات قدم داشته باشم و ابزار هم باشم و ديگران را هم به طرف شما بياورم و دور و بري براي شما درست کنم و جاذبه ام جاذبه اي باشد که همه را دور شما  بياورد. بر اين اساس، سالک وادي عاشورا، هم خودش مي تواند به معيت و ثبات قدم برسد و هم مي تواند ديگران را به صراط مستقيم بياورد.

ـ سيدالشهدا، هم ثارالله است هم ثارک است و هم ثاري

دعاي ديگر در زيارت عاشورا، درخواست دوباره براي خونخواهي سيدالشهداء (عليه السلام) ‌است؛ «وَ اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمامٍ هُدي ظاهِرٍ ناطِقٍ بالحَقِ مِنْكُمْ». در خونخواهي مرحله قبل، «طَلَبَ ثارِکَ» را درخواست مي‌کند اما اينجا تعبير اين است: «طَلَبَ ثاري». کأنه کسي که اين قدم‌ها را برداشته، به حدي به امام (عليه السلام) نزديک مي‌شود که ديگر خون امام (عليه السلام)، خون او مي­شود. امام (عليه السلام)، هم ثارالله است هم ثارک است هم ثاري. اين خونخواهي مربوط به دوره ظهور است که آن امام هدايت که امامِ ناطق بالحق هستند، ظهور پيدا مي‌کنند.

ـ رسيدن به ثواب اعظم ابتلائات

دعاي ديگر اين است: «أنْ يعْطِينِي بِمُصابِي بِكُمْ أفْضَلَ ما يعْطِي مصاباً بِمُصِيبَتِهِ». آن روي سکه بلا، ثواب و رحمت است. بلاي عقوبت و عذاب براي کافر است اما مؤمن اگر مبتلا مي‌شود براي کفاره گناهان يا ترفيع درجه است. امکاناتي که به مؤمن مي‌دهند براي اين است که با اين امکانات به طرف خدا برود نه اينکه مال، فرزند، جان، آبرو، حجاب و بت او شوند؛ يعني بنا بود با اين آبرو به خدا برسد و اگر اينها حجاب انسان شدند خداي متعال با گرفتن اين تعلقات و با بلا، انسان را سالک مي‌کند. صابرين آنهايي هستند که در گرفته شدن نعمت، به خدا نزديک مي‌شوند و مي‌گويند: «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ». يعني با تعلق به حضرت حق و با اين محبت برتر و عشق برتر، از محبت‌هاي کوچکتر عبور مي‌کنند. معناي «مصيبت» هم اين است که چيزي که برنامه ريزي و هدف گيري شده، به هدف هم خورده است که بسياري از آنها به خاطر اعمال خودمان است؛ «مَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ»(شوری/30)

ولي بلاي معصوم (عليه السلام) اين طور نيست. در آنجا فقط ترفيع درجه است و نيز اين که مي‌خواهند بار ما را بکشند. يعني ما اگر بخواهيم به خداي متعال برسيم با اين گناهان و با اين تعلقات به شيطان و نفس و دنيا ميسر نمي‌شود. سيدالشهداء (عليه السلام) ‌اين بار بلا را برداشتند که ما را در بلاي خودشان بياورند تا با بلاي خودشان، ما هم سالک شويم و الا خودمان، سالک نمي شديم. باطن عاشورا، رحمت اکمل و اعظم است و جذباتي است که انسان را سالک و مقرب مي‌کند. آنقدر اين ابتلا، عظيم است که نه فقط ما،‌ بلکه ملائکه مقربين و انبياء مرسلين هم در اين وادي، سالکند و مراتبي از قربشان با بلاي سيدالشهداء (عليه السلام) حاصل مي‌شود؛ لذاست که خداي متعال به جبرئيل دستور مي‌دهد روضه سيدالشهداء (عليه السلام) را در مواقع سخت براي حضرت نوح (عليه السلام) يا براي حضرت زکريا (عليه السلام) يا حضرت آدم (عليه السلام) و... بخوانند و آنها استقامت خود را با تعلق به سيدالشهداء (عليه السلام) افزايش دهند. يک روي بلاي سيدالشهداء‌ (عليه السلام) بلاي عظيم است و روي ديگر، ضيافت خاص خداي متعال و رحمت و محبتي است که از عاشورا ظهور و تجلي پيدا کرده و همه عارفان و اولياء خدا و انبياء، در منزلي از منازل سلوک خود به اينجا مي‌رسند و بايد از اين وادي عبور کنند تا مقرب شوند.

اگر کسي وارد عاشورا شد و پا به وادي بلاي سيدالشهداء (عليه السلام) گذاشت در ظرف خود، مي‌تواند با بلاي سيدالشهداء‌ به مقام تحمل اعظم ابتلائات برسد. آنقدر اين بلا، عظمت و جلالت دارد که همه مقامات با آن حاصل مي‌شود؛ «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ». اين است که ما درخواست مي‌کنيم: «أنْ يعْطِينِي بِمُصابِي بِكُمْ أفْضَلَ ما يعْطِي مصاباً»؛ يعني ما هم مي‌توانيم جزو کساني بشويم که وارد عاشورا مي­شوند و به ثواب اعظم ابتلائات مي­رسند و به بالاترين آن محبتهايي که خداي متعال به اهل ابتلاء مي‌کند دست پيدا مي­کنند. يکي از جلوه‌هاي جمال عاشورا همين «شفاعت» است که غير از ضيافتي است که خداي متعال براي خود معصوم (عليه السلام) مقرر فرموده است.‌ شفاعت اين است که همه مي‌توانند در اين وادي وارد شوند و وقتي وارد شدند به اعظم ثواب‌هاي اهل بلا و به اعظم جذبات و جلوات معنوي راه پيدا کنند و به بالاترين درجات قرب با عاشورا برسند.

در ادامه زيارت عاشورا آمده است: «اللهُمَّ اجْعَلْني في مَقامِي هذا مِمَّن تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ». اگر کسي وارد اين مرحله شد همه گذشته‏اش تحت پوشش صلوات و رحمت و مغفرت قرار مي‌گيرد. اين صلوات، چنان­که قبل از اين گفتيم، سير در وادي نور و رحمت است، رحمت رحيميه است. اصل اين صلوات و رحمت و مغفرت، متوجه سيدالشهداء (عليه السلام) است و بعد، نازله‏اش کسي را در بر مي‌گيرد که وارد عاشورا مي‌شود؛ و اين همان معناي شفاعت است.

ـ رسيدن به حيات طيبه و ممات طيبه

دعاي ديگر در زيارت عاشورا که آخرين منزلت از سلوک با عاشورا در عالم دنياست، اين است: «اللهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد و َمَماتي مَماتَ مُحَمَّد وَآل مُحَمَّد». اين چه موتي و چه حياتي است که نبي اکرم6 دارند و آيا انسان مي‌تواند به اين مقام برسد که حيات نبي اکرم (صلي الله عليه و آله) و اهل بيتش (عليهم السلام) را پيدا کند و حيات و مماتش، شعبه­اي از حيات و ممات ايشان باشد؟

 در روايت آمده است: «مَنْ سَرّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مِيتَتِي وَ يَدْخُلَ الْجَنّةَ الّتِي وَعَدَنِيهَا رَبّي وَ يَتَمَسّكَ بِقَضِيبٍ غَرَسَهُ رَبّي بِيَدِهِ فَلْيَتَوَلّ عَلِيّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع وَ أَوْصِيَاءَهُ مِنْ بَعْدِهِ»(14) اين شجره، شجره طيبه طوبي است که اميرالمؤمنين7 هستند؛ «اَلسَّلامُ عَلى‏ شَجَرَةِ طُوبى‏ وَسِدْرَةِ الْمُنْتَهى». اين شجره، آن درختي است که خداي متعال غرس کرده «ضَرَبَ اللّه ُ مثلاً کلِمَةً طيبَةً کَشَجَرَةٍ طيبةٍ اَصلُها ثابِتٌ و فَرعُها في السَّمآء»(ابراهیم/24) و اين کلمه طيبه همان کلمه توحيد است؛ لذا در روايات توضيح داده­اند که اصل اين شجره، نبي اکرم (صلي الله عليه و آله) و اهل بيت (عليه السلام) هستند و فرع آن، محيط ولايت آنهاست و کساني که وارد وادي ولايت مي‌شوند سماواتي مي‌شوند (فَرعُها في السَّمآء) و به ثمرات اين درخت و ثمرات ولايت که «علم» است مي‌رسند. پس، اگر کسي بتواند متولي به اميرالمؤمنين (عليه السلام) شود، متمسک به آن درختي شده که خداوند غرس کرده است و حيات و ممات اهل بيت (عليهم السلام) را پيدا مي‌کند. در اين صورت، اين انسان، وارد وادي حيات شده و مرگ و زندگي‏اش با ديگران، متفاوت خواهد بود. در آن روايت معروف، فرموده‏اند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِية»(15) اما کسي که به معرفت امام (عليه السلام) مي‌رسد حياتش متحول مي‌شود و به حيات طيبه و ممات طيبه مي‌رسد.

گاهي زندگي برخي از انسان‌ها به گونه‌اي است که مرگ، پايان اين زندگي و خط تقاطع آن قلمداد مي‌شود و همه آمال‌ و آرزوهاي آنها به پايان مي‌رسد. اين انسان‌ها واقعاً مي‌ميرند و به همين دليل از اين مرگ، گريزان هستند. اما يک نوع حيات ديگر هم وجود دارد كه با مرگ ادامه پيدا مي‌کند؛ مرگ، خط تقاطع اين حيات نيست؛ بلکه زندگي و مردن، در يک مسير قرار دارند و اين مرگ، کمال آن حيات و مقدمه رسيدن به مقامات بعدي است. اين حيات و مرگ، حيات و مرگ اولياي خداست. مرگ اولياي خدا ادامه زندگي شان است؛ چون آرزوها و آمالي دارند که در اين دنيا امکان دستيابي به آنها وجود ندارد و حتماً بايد از اين بساط، رخت بربندند تا امکان رسيدن به آن مقام برايشان ميسر شود. به همين دليل، اولياي خدا و متقين، مشتاق مرگ هستند؛ «لَولا الاَجَلُ الذي كَتَبَ اَلله عليهم، لَم تَستَقِرَّ اَرواحَهُم في اجسادِهِم طَرفَه عَينٍ، شُوقَاً اِلي الثَّوابِ و خُوفَاً مِن العِقابِ». ‏«شُوقَاً اِلي الثَّوابِ» يعني اينها اشتياق به ثواب‌هايي دارند که در اين دنيا به دست نمي‌آيد؛ به تعبير ديگر، اشتياق‌هاي بزرگتر از دنيا در دلشان شکل گرفته که آن اشتياق‌ها در اين دنيا به دست آمدني نيست. همانطور که بهشت ـ که نازله رحمت الهي است ـ در دنيا نمي‌گنجد، مراتبي از مقامات قرب و مقامات معرفت و محبت خداي متعال و درک رضوان، و حتي مراتبي از معرفت امام معصوم (عليه السلام) جز در آخرت ممکن نيست؛ چون ظرفيت اين دنيا در تجلي حقايق، محدود است. امام صادق (عليه السلام) فرمودند: صراط مستقيم که صراط معرفت الله است هم در دنيا و هم در آخرت وجود دارد؛ يعني گرچه ورود به اين صراط از دنياست ولي اين صراط در آخرت هم ادامه دارد.

«خُوفَاً مِن العِقابِ» هم يعني يک عقوبت‌هايي وجود دارد که متقين را بي قرار کرده و لحظه شماري مي‌کنند که هرچه زودتر، سالم از اين دنيا بيرون بروند و گرفتار عذاب و عقوبت و حجاب‌هاي اخروي نشوند. پس، حيات يک عده‌اي در حد حيات حيواني و حيات نفساني است؛ و «يأکلونَ کما تَاکُل الانعامُ» و مرگ هم پايان زندگي شان است، اما زندگي و موتي که اولياي خدا دارند، اين طور نيست. آنها با مرگ مأنوسند و آن را انتظار مي‌کشند؛ به تعبير اميرالمؤمنين (عليه السلام): «وَاللّه‏ِ لاَبنُ أبيطالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدىِ اُمِّهِ»(16) يا به فرمايش حضرت سيدالشهداء‌ (عليه السلام) در شب عاشورا درباره اصحابشان: «سْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِيَّةِ دُونى اِسْتيناسَ الطِّفْلِ إِلى مَحالِبِ أُمِّه»(17)

در ادامه اين معنا مي‌توان گفت: ارواحي که در انبياء و اولياء و مؤمنين از سرچشمه حيات («اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَي الْقَيومُ») دميده مي‌شود، فراتر از روح‌هايي است که در انسان‌هاي متعارف وجود دارد. حياتي که ما در اين دنيا مي‌بينيم مثلي براي درک آن حقايق است. به طور کلي، آنچه ما در اين عالم مي‌بينيم مثلي براي مراتب بالاتر است. مثل‌ها را همه مي‌فهمند اما عبور از اين مثل و رسيدن به ممثل‌ها، کار خواص است. آنچه ما از «حيات» در اين دنيا مي‌بينيم که جنبشي و خواسته‌هايي و آرزوهايي و اشتياق‌هايي و خوفهايي و طمع‌هايي است، مثلي براي حيات‌هاي برتر و زندگي‌هاي برتر است که در آنجا آرزوها، خواسته‌ها، تمنيات و تمايلاتي والا در انسان‌ها شکل مي‌گيرد که در اين دنيا به دست آمدني نيست.

در روايات فرموده‌اند: در انبياء پنج روح وجود دارد: روح القدس، روح الايمان، روح القوه، روح الشهوه و روح المدرج. در اصحاب ميمنه چهار روح است و در اصحاب مشئمه يک روح که روح المدرج است. روح المدرج همان روحي است که انسان با آن مي‌خورد و مي‌خوابد و اين تمنيات دنيايي را دارد. يا وقتي روح الايمان دميده مي‌شود انسان توان بر بندگي و اطاعت پيدا مي‌کند و وقتي روح الشهوه دميده مي‌شود اشتها و مبدأ ميلش عوض مي‌شود و کراهت از معصيت خداي متعال پيدا مي‌کند و اگر خوف الهي در قلوب مؤمنين هست به خاطر اين است که در آنها روح الايمان دميده شده است. وراي همه اينها روح القدس است که در انبياء دميده شده ‌است و بر اساس آن، هميشه بيدار و پيوسته بصير هستند.

سرچشمه اين ارواح از کلمه حي و از مبداء‌ حي است. سرچشمه اين حيات، وادي ولايت است که اگر کسي به اين وادي رسيد به اين حيات مي‌رسد و اگر کسي به اين وادي نرسيد به آن حيات راهي ندارد. معصومين (عليهم السلام) خودشان مستقيم و بدون حجاب تحت ولايه الله هستند و از سرچشمه حيات، بدون حجاب دريافت مي‌کنند اما ديگران براي رسيدن به آن حيات طيبه، بايد به وادي ولايت معصومين (عليهم السلام) وارد شوند؛ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا يُحْيِيکُمْ»(انفال/24) در روايات فرموده اند: منظور از «لِمَا يُحْيِيکُمْ»، ولايت علي بن ابيطالب (عليه السلام) است.‌ يعني کسي که ولايت در او دميده نشود او مرده است. امام (عليه السلام) سرچشمه حيات است و علم امام (عليه السلام) آن درياي بيکران يا آن نهر جاري است که اگر يک قطره‏اش به يک انسان برسد و در روح او جاري شود به حيات طيبه خواهد رسيد؛ «وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِيَ الحَيَوانُ»(عنکبوت/64)

آنهايي که زندگي­شان فقط زندگي دنيايي است به لهو و لعب مي‌رسند اما دار آخرت، دار حيوان است. در روايتي فرموده اند: دنيا، ولايت ائمه جور است و آخرت، محيط ولايت ماست؛ «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى».(اعلی/16) هر کسي وارد محيط ولايت ائمه نور شود، وارد حيات آخرت که دارالحيوان است، شده و هر کسي که در محيط ولايت ائمه جور داخل شود، حياتش لهو و لعب خواهد بود، ولو وارد عالم برزخ هم بشود؛ چون بنا نيست هرکس وارد برزخ شد به حيات اخروي برسد! اينها در جهنم هم که مي‌روند «ثُمَّ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى»(اعلی/13) هستند.‏

بنا بر آنچه گفته شد، موت مؤمن، استکمال همان حيات است و‌ همان حيات در مرتبه کاملتري، در موت حاصل مي‌شود. مؤمن تا نميرد به آن حيات برتر نمي‌رسد. مگر غير از اين است که در موت، اسباب اين عالم رفع مي‌شود. مگر موت غير از اين است که اين خورشيد و اين ماه و اين زمين و اين امکاناتي که در اختيار ماست از قبيل دست و گوش و چشم و پا و... از ما گرفته مي‌شود. آيا حيات ما به اينهاست؟ زندگي ما از اينها نيست که وقتي از ما گرفته شدند ما بميريم؛ حيات، از سرچشمه بالاتري مي‌آيد و مراتب بالاتري از آن، در عالم ديگر، محقق مي‌شود؛ کما اينکه حيات خود اين دنيا و عالم طبيعت هم مراتبي دارد. يعني همانطور که اين زمين، دوران بهار و پاييز و موت و حيات دارد (هم چنانکه در توصيف عصر ظهور آمده است: «يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»)، عوالم مختلف هم درجات حيات مختلفي دارند.

مؤمن وقتي مي‌ميرد وارد يک عالم زنده تري مي‌شود و حياتش کامل­تر و متعالي­تر مي‌شود و سرچشمه آن هم ولايت امام (عليه السلام) است؛ «وَ أَحْيِ‏ بِهِ الْقُلُوبَ الْمَيْتَةَ وَ اشْفِ بِهِ الصُّدُورَ الْوَغِرَةَ». در اين صورت، شعاعي از حيات امام (عليه السلام) در او دميده شده و در ظرف خودش سرچشمه حيات خواهد شد؛ «مَنْ سَرّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مِيتَتِي وَ يَدْخُلَ الْجَنّةَ الّتِي وَعَدَنِيهَا رَبّي وَ يَتَمَسّكَ بِقَضِيبٍ غَرَسَهُ رَبّي بِيَدِهِ فَلْيَتَوَلّ عَلِيّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع وَ أَوْصِيَاءَهُ مِنْ بَعْدِهِا»(18) لذا انسان مي‌تواند به مقامي برسد که نفسش ديگران را زنده کند و ديگران با او زنده شوند (نه اينکه فقط خودش زنده باشد)؛ به عبارتي، اگر حيات کسي حيات محمد (صلي الله عليه و آله) و آل محمد (عليهم السلام) باشد قدرت احياء پيدا مي‌کند و مي‌تواند تصرف کند و قلوب مرده را زنده کند.

پس، مؤمن براي رسيدن به يک اهداف بالاتري مي‌ميرد؛ مي‌ميرد تا زنده‌تر شود «إِنَّ صَلاتي‏ وَ نُسُکي‏ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي لله رب العالمين»(انعام/162) اگر کسي رو به خدا داشت، هم حيات و هم مماتش، سير به طرف خداي متعال خواهد بود. حيات و ممات محمد (صلي الله عليه و آله) و آل محمد (عليهم السلام) يعني حيات و مماتي که سير الي الله است؛ و انسان تا از اين عالم عبور نکند مراتبي از سير او واقع نخواهد شد؛ لذا انبياء‌ و اولياء هم بايد وارد عالم آخرت شوند. در واقع، بعد از اين که همه مراتب کمال اين دنيا طي مي‌شود، عالم قيامت به پا خواهد شد.

‌ آنچه که ما بايد با سير عاشورايي خودمان به آن برسيم اين مقام است و آن حياتي که از عاشورا در قلوب انسان‌ها دميده مي‌شود و انسان را هم در زندگي فردي و هم در زندگي اجتماعي به يک چنين حياتي مي‌رساند.

پی نوشت ها:

(1) «قال عبدالله بن أبي يعفور: سألت أبا عبدالله الصادق علیه السلام: ماالعلة أن لا دين لهؤلاء وما عتب لهؤلاء؟ قال: لان سيئات الامام الجائر تغمز حسنات أوليائه وحسنات الامام العادل تغمز سيئات أوليائه».

(2) اللهوف، سيد بن طاووس، ص119

(3) مفاتيح الجنان، دعاي افتتاح، ص179

(4) علل الشرايع، ج1، ص127

(5) كامل الزيارات، ص177؛ زيارت عاشورا، مفاتيح الجنان، ص454

(6) الكافي، ج2، ص126

(7) الكافي، ج4، ص74.

(8) كامل الزيارات، ص135

(9) الكافي، ج4، ص75

(10) معاني الاخبار، ص36

(11) امالي صدوق، ص359

(12) فضائل الشيعه، ص34؛ الكافي، ج1، ص265

(13) الكافي، ج2، ص625

(14) الكافي، ج1، ص209؛ الحياة، ج2، ص671

(15) كمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص409؛ تفصيل وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، ج16، ص246

(16) كشف اليقين، ص181؛ نهج البلاغه، خطبه5، ص53

(17) مقتل مقرم، ص262

(18) بحارالانوار، ج23، ص139