نسخه آزمایشی
شنبه, 24 آذر 1397 - Sat, 15 Dec 2018

جلسه سوم سير مطالعات روايي؛ تبيين مراحل انس و آشنایی و تحقیقی با روایات و بررسی آفت ها و نکات مراحل

آنچه پیش رو دارید سومین جلسه از مجموع سه درس گفتار آیت الله سید محمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که با موضوع سیر مطالعات روایی در بهار سال 1393 در جمع دانش پژوهان «مؤسسه علمی - فرهنگی اندیشه عصر گذار» برگزار شده است. ایشان در ادامه مباحث جلسه گذشته که بحث از فهم معارف اهل بیت و معانی و مقاصد کلام ایشان بود و مقدمات این مهم بود؛ اشاره می کنند که مطالعه روایات اهل بیت علیهم السلام همانند قرآن کریم نه تنها باید به نظام وارگی، عمق و تناسبات تاریخی کلام ایشان توجه داشت و به آفت تحلیل کلام اهل بیت علیهم السلام ذیل دانش های دیگر دچار نشد بلکه باید دانش های دیگر را به تدریج ذیل معارف کلام ایشان تعریف کرد که البته این به معنی نقلی شدن علوم دیگر نیست. ایشان در ادامه مراحل مطالعه روایات را در سه سطح انس، آشنایی و فهم، و درک اجتهادی دسته بندی کردند و نوعی سیر از اجمال به تفصیل را توصیه نمودند. در مرحله اول که هدف آن فقط انس با روایات است می توان مطالعه کتاب کافی مرحوم کلینی را با توجه به ابواب مختلف آن آغاز کرده و در کنار آن کتب ديگری در حوزه زيارات، مباحث اخلاقي و ادعيه مانند کتاب کامل الزيارات، عده الداعي و اقبال سيد بن طاووس را مطالعه نمود. بعد از مرحله نخست و در مرحله آشنايي با روايات بهتر است دايره المعارفي مانند بحارالانوار که تقريباً اصلي ترين منبع روايي شیعه است، مورد توجه قرار گيرد. در مطالعه منابع روایی نباید به تنظیم و تبویب گردآورندگان این منابع بی توجه بود و لزوما براساس آن پیش رفت؛ چرا که نحوه چینش احادیث، تقدم و تأخر و تبویب آن ها بی تردید در نوع فهم روایات مؤثر خواهد بود. در مرحله بعد باید به نوعی کتاب شناسی پرداخت و روایات را در مصادر اصلی آن دید تا به درستی فهم شوند؛ این مرحله، آغاز درک اجتهادی از منابع روایی است.

سطحي­نگري و تحريف، دو آفت روشي در رجوع به روايات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. در عین اینکه باید با معارف اهل بیت علیهم السلام و به ویژه اخباری که از ایشان به ما رسیده، مأنوس باشیم ولی نباید از چند نکته نیز غفلت کرد؛ غفلت از این موارد جزو آفت های توجه به معارف اهل بیت علیهم السلام هستند؛ یکی از این آفت ها سطحی نگری است؛ یکی از تلقی ها این است که رویکرد ما به معارف اهل بیت علیهم السلام باید یک رویکرد ساده باشد؛ یعنی فقط باید روایات را خواند و به عبارات روایات اکتفا کرد و در پی تحلیل، فهم و تدقیق در روایات نبود؛ این آفت در بعضی از عزیزانی که امروزه به روایات می پردازند و بسیار اهل انس و توجه به روایات بوده و روایت شناس هستند، دیده می شود که حتی تحلیل روایات را هم منع کرده و فقط توصیه می کنند که باید روایات را کنار هم دید و خواند. آفتی که آن ها در تحلیل روایات می بینند این است که روایات اغلب در چارچوبی تحلیل می شوند که خود آن چارچوب، متّخذ از روایات نیست و یا اینکه روایت به شکل جامع تحلیل نمی شود و این تحلیل در ادامه با مشکل مواجه می شود؛ البته این انتقاد صحیح بوده و این آفت قابل توجه است و باید از آن پرهیز نمود؛ بنابراین باید دقت داشت که برای کشف و درک معانی روایات و مقاصد ائمه علیهم السلام باید به شکلی قاعده مند عمل کرد تا افکار ما به روایات تحمیل نشود؛ به ویژه باید توجه داشت که اگر از پیش، چارچوب فکر خود را با یک ادبیات تخصصی مانند فلسفه یا عرفان شکل داده، متوقل در فلسفه یا عرفان باشیم و ذهن ما کاملاً یک ذهن فلسفی یا عرفانی باشد، معمولاً وقتی وارد فضای تحلیل روایات می شویم، این آفت پیش می آید که روایات را در چارچوب اندیشه خود تفسیر کنیم؛ این واقعاً یک آفت است و این نوع تفسیر گاهی به تحریف ختم می شود؛ بنابراین با این شرایط اگر روایات را تفسیر نکنیم بهتر است تا اینکه تفسیر ما به تحریف روایات منتهی شود.

نظام­وارگي و عمق­داري، دو ویژگی روايات اهل بيت علیهم السلام

گاهی انسان چارچوبه فکری خاصی هم از دانش ها اخذ نکرده و ذهنش را با یک ادبیات تخصصی مانند عرفان نظری یا علوم عقلی و فلسفی سامان نداده است ولی وارد فضای روایات می شود و می خواهد روایات را در چارچوبه ادبیات خود فهم کند؛ روایات یک مجموعه به هم پیوسته اند که کشف پازل و منظومه معرفتی آن ها و تعیین جایگاه هر مهره در جای خود و یافتن روابط صحیح آن دشوار است؛ ضمن اینکه روایات هم سطح و عمق دارند؛ همان طور که قرآن ظهر و بطن دارد، روایات هم ظهر و بطن دارند؛ بنابراین در رسیدن به بطون روایات، سطح دیگری لازم است که اگر بین قواعد ظهر و بطن خلط شود ممکن است انسان به جای تفسیر به تأویل و بیان بطون روی بیاورد و با استفاده از ابزاری که در یک سطح کارآمد هستند، در سطح دیگر به اشتباه و لغزش بیفتد؛ این از آفت های راه است.

بنابراین هرگز نباید روایات را با ادبیات تخصصی دیگری معنا و تحلیل کرد؛ چراکه این کار در نهایت به تصرف در معانی روایات منتهی می شود؛ ضمن اینکه نباید روایات را بدون توجه به منظومه و ارتباطات آن ها با یکدیگر معنا نمود. ممکن است اگر روایات پیرامونی یک روایت دیده نشوند، آن روایت درست معنا نشود؛‌ همچنین نباید بین ظواهر و بطون روایات اشتباه کرد. منطق فهم ظواهر روایات با منطق فهم بطون روایات تفاوت دارد. این موارد از جمله آفات تعمق در روایت هستند؛ ولی با این حال این آفات هرگز نباید ما را از تعمق در روایات باز بدارد؛ امام باقر علیه السلام در روایتی می فرمایند: «يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»(1)؛ در روایتی دیگر فرموده اند: «أَنْتُمْ أَفْقَهُ النَّاسِ إِذَا عَرَفْتُمْ مَعَانِيَ كَلَامِنَا» بنابراین ما باید به دنبال درک معانی روایات و درایت آن ها باشیم.

در هر دو سوی این امر آفت هایی هست؛ چه اینکه فقط به ترجمه یا قرائت روایات اکتفا کنیم، چه اینکه در فهم روایات و درایت روایات به دانش ها و ادبیات تخصصی دیگر رجوع کنیم، چه اینکه ظهر و بطن را تشخیص ندهیم، چه اینکه به بعضی از ابعاد این معرفت توجه کنیم و ابعاد دیگرش را مورد توجه قرار ندهیم؛ در یک بسته به هم پیوسته یا یک پازل، جایگاه هر یک از قطعات دقیقاً با همه روابطش شناخته شده و با همه روابطش معنی می یابد. اگر همین قطعه در جای دیگری قرار بگیرد، کل مجموعه به هم می خورد؛ بنابراین در درک معارف اهل بیت علیهم السلام باید به این نکته توجه شود؛ در عین حال که نباید از تعمیق در روایات ابا داشت ولی باید منطق این کار را نیز به دست آورد. علامه طباطبایی(ره) در ابتدای تفسیر المیزان همین تنبه را می دهند و می گویند: نمی توان در فهم و معنا کردن آیات قرآن به ادبیات تخصصی عرفا و حکما و... رجوع کرد؛ زبان قرآن زبان این علوم نیست؛ زبان این علوم با زبان قرآن تفاوت دارد. ایشان می گویند: حتی نمی توان به ادبیات و زبان عرف هم رجوع کرد؛ چون زبان عرف هم زبان تفاهم در نیازهای خرد و مادی است؛ در حالی که قرآن می خواهد انسان را به یک سطح دیگری ارتقا دهد و معارف دیگری را به او منتقل کند؛ با این وصف آیا نباید به دنبال فهم قرآن بود؟ ایشان در یک چاره جویی می فرمایند: قرآن را باید با خود قرآن فهمید؛ البته منظور این نیست که این روش هیچ عیب و نقصی ندارد؛ عمده ترین نقص این روش این است که قرآن را باید با معارف و روایات فهمید و خود قرآن برای فهم قرآن کافی نیست.

اگر برای فهم و تفسیر قرآن نمی توان به فهم عرف یا فهم و ادبیات متلکمین، فلاسفه، عرفا و حتی دانش های مدرن رجوع کرد و این ها منابع خوبی برای فهم قرآن نیستند، منظور این نیست که نباید به دنبال فهم، تعقل و تدبر در قرآن بود؛ بلکه باید راهی مانند نظر علامه(ره) در تفسیر قرآن به قرآن پیدا کرد که به این آفت ها مبتلا نباشد؛ در فهم روایات هم این آفت ها وجود دارد؛ روایات ممکن است سطحی معنا شوند، تفسیر به رأی شوند و یا بر مبنای یک ادبیات تخصصی مانند فلسفه تفسیر گردند؛ ولی این آفت ها نباید موجب شود که به دنبال یک روش صحیح برای فهم روایات و سیر از سطح به عمق در روایات نبود؛ پس یکی از آفت های مطالعه روایات این است که در مواجهه با روایات به سطحی نگری مبتلا شویم که گاهی از آن به رویکرد اخباری گری تعبیر می شود؛ یعنی نباید باب اجتهاد، تفقه، عرضه روایات به یکدیگر، عرضه روایات به قرآن و حتی جمع بین مسلمات و واضحات عقل و روایات بسته شود؛ همه این عوامل را باید دید و مسیری را طی کرد که در نهایت به مقاصد کلام ائمه علیهم السلام ، معانی کلام و درایت در روایات دست یافت.

آفت دیگری که در پیوند با همان آفت اول مطرح می شود این است که هر روایتی مستقل از دیگر روایات مورد توجه قرار گیرد؛ برای مثال باب السماء و العالم جدای از باب نبوت و این دو جدای از تاریخ انبیا علیهم السلام مطالعه شود؛ در حالی که این ها یک منظومه به هم پیوسته هستند که یک مجموعه معرفتی را شکل می دهند و باید به صورت یک پیوستار و یک مجموعه به هم پیوسته دیده شوند.

پذيرش تاريخي بودن فهم به دلیل تاريخي بودن کلام اهل بيت علیهم السلام

روایات و معارف اهل بیت علیهم السلام معارفی ناظر به همه ادوار تاریخی زندگی بشر هستند. در دوره های مختلف و با گذشت زمان، ارتکازات و فهم جامعه شیعه تکامل یافته و رو به رشد بوده است؛ بنابراین نباید از فهم روایات در یک فضای عمیق تر و گسترده تر ابا داشت؛ به عنوان مثال در دوران گذشته دانش هایی مانند ریاضیات، حتی در سطح چهار عملیات اصلی آن، در اختیار عده معدودی بوده است و در یک شهر فقط چند نفر می توانستند یک مسئله ساده ریاضی را حل کنند؛ ولی به تدریج ریاضیات فیثاغورثی هم جزو ادبیات عمومی شده است؛ در گذشته حل معادلات دو مجهولی یا معادلات پیچیده فقط از عهده یک ریاضیدان بر می آمد؛ ولی امروزه سطح ارتکازات عمومی در حوزه این دانش رشد کرده و امروز آنچه را که در گذشته فقط امثال خواجه نصیر حل می کردند، جوان های فارغ التحصیل دوران متوسطه حل می کنند؛ هرچند ممکن است مبنای آن را کاملاً فهم نکنند و فلسفه آن را ندانند؛ ولی صورت بندی آن را به خوبی می شناسند؛ معارف دینی هم همین طور است.

در گذشته معارف در اختیار خواص بود ولی امروز همان معارف به معارف عمومی تبدیل شده است؛ بنابراین نباید به این سطح اکتفا کرد. اگر سطحی از معارف جزو معارف عمومی شد باید لایه های عمیق تری از آن معارف را به دست آورد؛ این نکته فقط در حوزه درک باطنی از روایات مطرح نیست بلکه اگر در حل نیازمندی های مسلمانان و مؤمنین هم نیازمندی ها پیچیده تر شدند، باید روایات را در یک سطح پیچیده تری فهم کرد؛ به عنوان مثال زمانی که مسائل زندگی مسلمانان با فقه موضوعات حل می شود، فهم از روایات در همان حد کافی است؛ ولی در یک دوره، منزلتی پیش می آید که در ادبیات فقهی باید فقه نظامات را استنباط کرد و حتی در سطحی بالاتر، فقه سرپرستی تکامل اجتماعی را استنباط نمود.

بنابراین در فهم روایات باید متناسب با رشد فرهنگ جامعه مؤمنین و ظرفیت نیاز آن ها به دنبال فهم روایات بود و سعی کرد تا فهم از روایات را در آن لایه ها تعمیق داد؛ البته این کار نیازمند پیش نیاز و ابزار خاص خود است؛ به هر حال رویکرد توجه به روایات و اصل قراردادن روایات در معرفت نباید به یک رویکرد سطحی نگر که به دنبال تکامل و عمق فهم از روایات و حل نیازمندی های وسیع تر بر پایه معارف اهل بیت علیهم السلام نیست، تبدیل شود.

ضرورت تبعيت دانش­هاي بشري از ادبيات معارف اهل بيت علیهم السلام

پس از عبور از این سطح ممکن است آفت دیگری پیش آید که همان انکار دانش های دیگر است. دانش های دیگر نباید محور تفکر قرار بگیرند ولی انکار آن ها هم ضرورتی ندارد؛ توجه به روایات و محور قرار دادن آن ها به معنی انکار دانش هایی مانند فلسفه، کلام و عرفان نیست؛ بلکه به این معنی است که جایگاه آن دانش ها جایگاه تبعی است و باید بر پایه این معارف به تدریج اصلاح شوند؛ به عبارتی نباید محور ذهن انسان باشند؛ بنابراین به نظر می رسد تلقی از رویکرد روایی به اشتباه این است که معارف روایی باید جایگزین همه دانش های دیگر شود. بر این اساس وقتی سخن از علوم اسلامی به میان می آید عده ای تصور می کنند که منظور از علوم اسلامی همان علوم نقلی است و همه دانش ها باید به دانش های نقلی تبدیل شوند؛ ‌این برداشت، صحیح نیست؛ دانش ها و علوم دیگر با در نظر گرفتن دو نکته ممکن است در جای خودشان قابل دفاع باشند؛ اولاً جایگاه آن ها نسبت به معارف، جایگاه تبعی بوده و هرگز جایگاه اصلی ندارند؛ ثانیاً دانش ها و علوم باید بر محور معارف اهل بیت علیهم السلام اصلاح و پالایش شوند و گاهی برخی از آن ها در یک روند کاملاً حذف گردند؛ یعنی ممکن است احتیاج به یک دانش از بین برود؛ بنابراین معنی گرایش به اخبار، انحصار حوزه های معرفتی به حوزه نقل نیست.

کسانی که مخالف توجه به اخبار اهل بیت علیهم السلام و محور قرار دادن آن هستند، در حقیقت با یکی از این آفات مخالفند؛ زیرا معتقدند که این کار مانع تعقل، باعث انکار مطلق علوم دیگر و ابتلا به سطحی نگری و اخباری نگری و مخالفت با اجتهاد و تفقه است؛ بنابراین باید توجه داشت که این ها، معنی محور بودن روایات نیست؛ با این حال طبیعی است کسی که محور اندیشه اش روایات اهل بیت علیهم السلام است، با رویکردی متفاوت از دیگران با دانش های دیگر مواجه می شود. کسی که محور اندیشه های معرفتی اش روایات است در تعمق هم با منطق متفاوت تعمق می کند. او معنی تعمق در روایات را حاکم کردن ادبیات عرفان نظری یا ادبیات تخصصی دیگری بر فهم روایات نمی داند؛ بنابراین در عین توجه به این نکته که ادبیات دیگر دانش ها نباید محور باشن، با تعمق در روایات هم نباید مخالف بود؛ ‌ضمن اینکه نباید دانش های دیگر را هم نفی کرد.

مراحل رجوع به روايات؛ کثرت تلاوت، آشنايي و درک اجتهادی

برای رسیدن به این مقصد و مأنوس شدن با روایات و تعمق در آن ها حداقل باید در سه مرتبه به روایات مراجعه داشت؛ مرتبه نخست، مرتبه انس با روایات است؛ یعنی باید کثرت تلاوت همراه با توجه در کنار ادب حضور و توسل داشت. خاصیت این کثرت تلاوت و انس با روایات مانند انس با قرآن است و جهت گیری روحی را اصلاح کرده و یک شاکله کلی از روایات را در ذهن ایجاد می کند؛ برای مثال ذهن کسی که فلسفه می خواند با حدود هفتصد مسئله موجود در فلسفه اسلامی آشنا می شود و به تدریج مبادی تصوری، تصدیقی و تصوراتی از مفاهیم فلسفی در او شکل می گیرد؛ چنین شخصی پس از طی این مرحله، از طریق این شبکه ذهنی با جهان مواجه می شود. در ذهن کسی که با روایات مأنوس است ـ قبل از تحقيق، اجتهاد و تفحص به ویژه اگر همراه با توسل و توجه باشد ـ يک فضاي خاص ذهنی ايجاد مي شود؛ در این صورت شعاعي از نورانيت معارف هم به قلب و قواي ادراک او می رسد؛ او طبيعتاً با نورانيت و فهم متفاوتی با هر موضوع مواجه مي شود؛ به سخن ديگر اگر يکي از راه هاي فهم و درايت روايات، تفسير روايت به روايت است و منظومه معرفتي، خودْ مفسرِ خود است، پس ابتدا باید با اين منظومه مأنوس شد؛ انس، تعلق خاطر، تواضع و خشوع در مقابل اين منظومه همراه با اعتقاد به سرشار بودن اين منظومه از گنج ها و معارف حقيقي، سرآغاز ورود به معارف آن است.

اين سطح از معرفت خواصي دارد؛ يکي از این خواص اين است که جهت گيري هاي روحي و ذهني انسان را اصلاح کرده و فضاها و بسترهاي کلي اي براي حرکت ذهن انسان فراهم مي کند؛ مانند کشیدن نقشه که ابتدا گرده ريزي مي کنند با خواندن روایات در صفحه قلب و قواي معرفتي انسان هم شبه و دورنمايي از معارف نقش می بندد؛ اين خاصيت مرحله اول است؛ پس از این مرحله بايد از سطح به عمق حرکت کرد؛ از این مرحله به مرحله آشنايي تعبیر می کنم که فراتر از مرحله انس و کثرت تلاوت است. در این مرحله انسان تقريباً با معارف آشنا مي شود و فهمي از معارف پيدا می کند. مرحله بعد، مرحله تحقيق است که طی آن مي توان محققانه وارد فهم روايات شد و سعي کرد به درک اجتهادي از روايات رسید و درک منطقي روشنی از روايات پيدا کرد.

سير از اجمال به تفصيل، روش مطالعه روايات

در سير از اجمال و انس به مرحله آشنايي بايد به درکي هرچند غيرمجتهدانه از منظومه معرفتي دست یافت. سير در اين سه مرحله بايد از اجمال به تفصيل باشد، نه از اجمال به تبيين؛ سیر از اجمال به تفصيل به این معنی است که در مطالعه منظومه معرفتي روايات، ضرورتي ندارد که از ابتدا به دايره المعارفي مانند بحارالانوار رجوع شود. اگر کسي مي خواهد دانش رياضي یا علم اصول را فرا بگيرد لازم نیست از ابتدا گسترده ترين منبع این علم را مطالعه کند؛ بلکه ابتدا يک متن اجمالي را که حاوی صورت کليات مسائل است، می خواند؛ به عنوان مثال اگر کسی يک دوره اصول، فروع و روضه کتاب کافي را بخواند، تقريباً يک دوره معارف را خوانده است؛ برای مثال کلیات دايره المعارف بزرگي مانند بحارالانوار تقریباً شامل ابواب معارف کتاب کافي است که شاید دارای تفصيلاتي باشد که آن ها هم راهگشا هستند؛ ولي کليات و چارچوب هاي اصلي که در آن معارف مطرح است در کافي هم هست.

در سير از اجمال به تبيين می توان کتابي مانند کافي را مبنا قرار داد، با آن مأنوس شد و به کثرت تلاوت آن پرداخت؛ البته باید توجه داشت که ابواب مختلف آن با هم تفاوت دارند؛ ممکن است برخی از ابواب آن مانند ابواب اعتقادي و اخلاقي نیاز بیشتری به تکرار تلاوت داشته باشد ولی ابواب فقهي آن این طور نباشد و اگر کسي قصد فقيه شدن نداشته باشد، از تکرار و مرور در آن حد بی نیاز باشد. در حوزه فقه برای فقیه شدن بايد روايات فقهي را مکرر و از اجمال به تفصيل خواند تا بر روایات مسلط و با آن ها مأنوس شد؛ به عنوان پيشنهاد، کتابي مانند کافي می تواند مبنا قرار گيرد و کامل و مکرر خوانده شود. در اين مرحله نیازی به دیدن شرح و بسط روایات و بیان نیست؛ بلکه با دانستن ترجمه لغاط و کثرت تلاوت، خاصیت مورد نظر کثرت تلاوت و انس روحي و ذهني و شکل گيري بسترهاي فهم و چارچوب هاي ذهني حاصل مي شود.

معارف روايات چند دسته هستند: معارف اخلاقي، معارف اعتقادي و معارف عملي؛ همه این معارف بالاجمال در کتاب کافي محفوظ هستند؛ ولی شايد در هيچ یک از اين حوزه ها به تفصیل وارد بحث نشده باشند. اگر کسي کتاب کافي را ببيند، تقريباً مباحث مزار، دعا و ذکر و مباحث اخلاق و عقائد را ديده است؛ همه اين موضوعات تقريباً در اين کتاب وجود دارند. همراه این کتاب می توان در حوزه هاي مختلف کتاب هاي درجه دو را نیز دید؛ در حوزه اخلاق کتاب هایی مانند کتاب اقبال مرحوم سيد، کتاب عده الداعي ابن فتح و...؛ در این کتاب ها روایاتی در حوزه اخلاق از ائمه عليهم السلام وارد شده که به تهذيب و تربيت روحي انسان منتهي مي شود؛ در حوزه مباحث اعتقادي می توان کتابی گسترده تر از کتاب کافي مانند نهج البلاغه را مطالعه کرد. در حوزه معارف اخلاقي هم کتاب هاي فراواني وجود دارد که قابل مطالعه هستند؛ با اين کتاب ها هم می توان مأنوس شد و آن ها را تلاوت کرد؛ حتي می توان از کتاب مفاتيح الجنان مرحوم محدث قمي که یکی از ساده ترين کتاب هاست و همچنین مزار کتاب کامل الزيارات ابن قولويه شروع کرد؛ بنابراین يک سطح از کار، خواندن کتاب کافي و بعضي دیگر از اين کتب فوق است.

سوال: آیا در این مرحله می توان به کتاب لغت رجوع کرد؟ و آیا اصلا بدون لغت می توان به استنباط رسید؟

جواب: اگر ترجمه خوبي پيدا شود، در اين مرحله نياز به لغت نيست؛ ولي اگر فهم لغتي دشوار بود و ترجمه هم مشکل را حل نکرد می توان به لغت هم رجوع کرد؛ چون این مرحله، مرحله تحقيق و استنباط نيست، بلکه مرحله فهم اوليه است؛ با رجوع به لغت و حتي ترجمه، حتماً يک فهم اوليه پيدا مي شود؛ روايات هم در اين زمينه سطوحي دارند؛ ظاهر بعضي از روايات خيلي واضح تر هستند. بعضي از روايات جزو متشابهات و بعضي روايات جزو روايات سرّ هستند؛ سطح همه روايات يکسان نیست؛ بعضي از روايات تقريباً با لغت فهم می شوند ولی فهم برخی روایات ممکن است به پرورش روحي فرد وابسته باشد؛ طوری که به تدریج فهم انسان را از فهم روايات بسيار ساده، عميق تر مي کند و درک عميقي از اين روايت ساده ايجاد مي نماید؛ ولي بعضي از روايات واقعاً جزو اسرارند که نه تنها با لغت بلکه با شرح هم فهم نمي شوند؛ مانند خطبه اشباح حضرت امير علیه السلام که دشواری فهم آن با لغت حل نمي شود؛ نمی گویم لغت هيچ خاصيتي ندارد ولي مشکل این خطبه، لغت نيست؛ آقايي مي گفت: چرا اسفار را ترجمه نمي کنند که کار ما راحت شود؟ گفتم: شما خيال می کنید مشکلش ترجمه است؟! دشواری اسفار مفاهيم پیچیده آن است و با ترجمه فارسي هم مشکلی حل نمي شود.

پس در اين مرحله، محور بايد کافي باشد و کتب ديگر هم در حوزه زيارات و مباحث اخلاقي و ادعيه مانند کتاب کامل الزيارات، عده الداعي، اقبال سيد بن طاووس بايد مورد توجه و مطالعه قرار بگيرند؛ در دیگر حوزه ها هم کتبی مانند نهج البلاغه، بعضي از کتب مرحوم صدوق، عيون اخبار الرضا، علل الشرايع و به ویژه معاني الاخبار مرحوم صدوق مطالعه شوند. اين مرحله هم جزو مرحله نخست است.

مرحله دوم مواجهه؛ مرحله آشنایی و دورنمای کلی با استفاده از بحارالانوار

براي مرحله دوم می توان يک دور تفسير روايي را مطالعه کرد؛ البته مرحله تفسير روايي هم بعد از فهم ترجمه قرآن است؛ ضرورتي ندارد که در رجوع به تفسير روايي حتماً يک دور تفسير مطالعه شده باشد؛ ولي بايد کلياتي از تفسير و دورنمايي از آيات و ترجمه قرآن در ذهن انسان باشد و يک دوره هم تفسير روايي ديده شود. در رسيدن به دورنمايي از فهم قرآن هم کثرت تلاوت همراه با انس، توجه و خشوع همراه با ادب حضور شرط اصلي است. اگر کسي اهل انس و کثرت تلاوت قرآن نباشد از تفسير قرآن چيزي به دست نمی آورد و فهمی جدي نصیبش نمي شود؛ بنابراين بعد از آن مرحله در فهم قرآن اگر يک دور تفسير روايي مطالعه و تأمل شود، در فهم روايات و فهم قرآن افق گشايي ایجاد می شود و به فهم قرآن و روايات به صورت يک منظومه به هم پيوسته کمک می کند.

بعد از مرحله نخست و در مرحله آشنايي با روايات و معارف اهل بيت عليهم السلام بهتر است دايره المعارفي مانند بحارالانوار مورد توجه قرار گيرد. با خواندن اين دايره المعارف تقريباً اصلي ترين منابع روايي شیعه ديده می شود؛ البته مرحوم مجلسي بسياري از روايات را حتي از کتاب شريف کافي در بحارالانوار نياورده است؛ چون گاهي به نظر می رسد ايشان می خواستند موسوعه و دايره المعارفي تهیه کنند که فقط روايات از بین نروند؛ در جایی که روايات محفوظ بوده، دغدغه ايشان کمتر بوده است؛ به همین دلیل رواياتي وجود دارد که در کافي هستند ولي مرحوم مجلسي آن ها را نقل نکرده اند؛ ولي در این کتاب شریف تقريباً همه روايات در دسترس، گردآوري شده اند؛ البته با تنظيم، تبويب و تقطيع خاصي که از ابتکارات مرحوم علامه مجلسي است؛ به نظر نمی رسد حتي ايشان دنبال اين بوده باشند که اين کار را به روايات مستند کنند و طرح جامع روايات و تنظیم و تبویب روایات را نشان دهند و در اين موضوع به معارف رجوع کرده باشند؛ شاید الهاماتي گرفته باشند ولي بنده به شکل مدون به ياد ندارم که در جایی فرموده باشند تبويب من مبتني بر یک رويکرد معرفتي به روايات است و از معارف اهل بيت علیهم السلام و قرآن استنباط شده است. تنظیم خاص ایشان از روایات، ابتکار خود ايشان است؛ بنابراین بايد توجه داشت که در تنظیم ایشان، روايات از يک زاويه خاص به هم مرتبط مي شوند و ایشان ارتباط روایات را در چارچوبِ مد نظر خود ديده است؛ پس ممکن است اگر شما همين روايات را در چارچوب ديگري بچينيد، روابط ديگري بين روايات دیده شود که ايشان آن روابط را مطالعه نکرده باشند؛ يعني روابط چند بعدي بين روايات متصور است که در بحارالانوار حاصل نمي شود ولي در مجموع يک آشنايي با کل روايات تقريباً به صورت يک منظومه و پيوستاري که انسجام پيدا کرده، به دست می آید؛ چون ممکن بود همين چند هزار روايت بحار هم پی در پی بیاید؛ مانند بعضي از اصول اوليه ای که از آن، اصول کتب اربعه فراهم شده و در آن ها روايات پی در پی آمده اند؛‌ برای مثال روایت اولي فقهي است، دومي روايت اخلاقي، سومي روايت اعتقادي و چهارمي روايت ثواب و عقاب؛ بنابراین بعضي از آن اصول هيچ نظم خاصي نداشتند و به تدريج تبويب و تنظيم شده اند.

اين تبويب و تنظيم، نسبتي را بين روايات ایجاد کرده و روایات را در يک چارچوبه و نقشه قرار داده و کمک مي کند تا بتوان روايات را در کنار هم دید؛ برای مثال می توان روايات کتاب الصلاه را کنار هم دید؛ همچنین روايات کتاب الصلاه را هم به همين کيفيت تبويب کردند؛ به طوری که می توان مجموعه روايات اذان را نیز در وسائل الشيعه مطالعه کرد؛ این امر به فهم روایات کمک می کند؛ در عين حال نوعي از ارتباط هم بين روايات فرض مي شود که آن ارتباط اصلاً منظور نظر نبوده است؛ به همین دلیل اين محدث بزرگوار آن روايات را در آن باب نياورده اند؛ ولی گاهی شيخ حرّ يک روايت را در ده باب تکرار مي کند که این تکرار بجا هم هست؛ چون این روایت مربوط به ده باب است؛ حتی روایات را تقطيع هم مي کند و يک قطعه از روايت را در یک باب و قطعه اي دیگر را در باب ديگر مي آورد؛ در يک جا هم روايت را به نحو جامع ذکر کرده ولی روايت را تقطيع مي کند. در اين تقطيع هم به نظرش مي آيد اين قطعه از روايات با بقيه روايات باب همخوانی دارد.

پس اين يک نوع تصرف است؛ ممکن است اگر روايات به شکل ديگري تنظيم شوند، اين روايت در ده باب ديگر هم قرار بگیرند، کارآمدي داشته باشند و با ده دسته از روايات هم ارتباط برقرار کنند. مرحوم شيخ حرّ پس از بيست سال تلاش و طی دوران مقدماتي و تحقيقاتي خود يک کتاب وسائل الشيعه را جمع آوری کرده اند؛ مرحوم کليني بيست سال تلاش کردند و بعد از یک عمر تلاش در روايت شناسي و گردآوري روايات، کتاب کافي را از مجموع اصولي که در اختيارشان بوده با قواعد خودشان تنظيم کرده اند؛ ولي در مجموع با اینکه يک نظمي بر آن حاکم شده و کمک مي کند که روايات منظم مطالعه شود ولی در عين حال محدوديت هايي هم ايجاد مي کند؛ یک روايت را در بابی قرار داده اند که ممکن است بتواند در باب هاي ديگر هم جای بگیرد؛ یعنی این روایت براساس فهم اين محدث جايگاه یافته است؛ حتي در چينش روایات هم اين گونه است. چينش روايت در نوع فهم روايت مؤثر است؛ ممکن است یک روايت حاکم بر روايات ديگر قرار بگیرد يا محکوم روايات ديگر باشد؛ گاهی يک روايت ذيل روايات دیگر قرار مي گیرد و گاهی در کنار روايات دیگر؛ اين چینش در نوع فهم روايات مؤثر است.

دور دوم که دور آشنايي است از مرحله انس خارج شده ایم. در اين مرحله تقريباً بايد همه روايات را دید؛ یعنی به ناچار باید روایات را براساس يک تبویب و استفاده از فهم ديگران دید تا يک دور روايات فهم شود. اين کار در بحارالانوار اتفاق افتاده است؛ مرحوم مجلسي هم تقريباً همه روايات را جمع آوري و تبويب و تنظيم کرده اند؛ اگر يک روايت در موضوعات مختلف قابل مطالعه بوده و ارتباطات مختلفي داشته، ایشان آن را در جاهاي مختلف آورده اند؛ همچنین سعي کرده اند روايات را في الجمله معني کنند و نیز تعارض روايات يک باب را حل نمایند؛ يعني سعي کرده اند ذهن انسان را پالايش کنند تا هم کل روايات دیده شود، هم روايات في الجمله فهم شود، هم تعارض و تناقض بين روايات برداشته شود و جمع بين روايات اتفاق بيفتد. این ویژگی، ابتدایی ترین خاصيت بحار به عنوان يک موسوعه است.

در اين مرحله چند پيشنهاد مطرح می شود؛ ابتدا بهتر است در مطالعه بحارالانوار دو اقدام مقدماتي انجام شود: اولاً فهرست بحارالانوار حتماً دیده شود؛ بحار سه جلد فهرست دارد. اين فهرست ها کنار هم چيده شده اند؛ وقتی اين سه جلد فهرست، از سير عام به خاص و به شکل درختی مطالعه شود ـ لازم نیست از ابتدا تا انتها خوانده شود ـ فضاي کلي بحارالانوار مشخص شده، امکان جستجوي روايات فراهم و شخص با عناوين، موضوعات و سرفصل هاي روايات آشنا مي شود؛ البته بسیاری از این سرفصل ها را مرحوم مجلسي انتخاب کرده اند؛ ولي می توان تشخیص داد که گویا در عناوين و موضوعاتی که موضوع بحث روايات بوده و مرحوم مجلسي آن ها را به عنوان یک باب اخذ کرده و لااقل چند روايت ذيل آن ها آمده، رواياتی آمده است؛ حتي ایشان گاهی محتواي روایات را هم در عنوان فصل آورده اند؛ بنابراين يک درک اجمالي از روايات در انسان ایجاد مي شود.

در قدم بعد خوب است به سفينه البحار مراجعه شود که آن هم نوعي مطالعه موضوعي بحار ـ البته براساس دايره المعارف ـ محسوب می شود؛ در این کتاب عناويني براساس حروف الفبا انتخاب و سعي شده منظومه مباحث بحار ذيل اين عناوين گردآوري شود؛ برای مثال از مباحث ماده سلمان، ابوذر یا سليم بن قيص در آن هست تا بحث خوف، رجا، ايمان، عذاب، ثواب و...؛ يک فهرست موضوعي از عناوين گردآوري کرده و ذيل آن، منظومه مباحث ذيل آن را براساس دايره المعارف بحار تنظيم کرده اند که بعضي را به صورت خلاصه آورده و بعضي را ارجاع داده اند؛ عمدتاً ارجاع است؛ پس اين رجوع دوم است.

مواجهه با دائره المعارف روایی و مصدر شناسی

مرحله بعد، خوانش بحارالانوار است. در اين مرحله از مطالعه بايد بحار را فهمید؛ نمي گويم باید عمق همه روايات را فهمید بلکه باید تلاش کرد که بحار فهم شود؛ حداقل باید فهمید که مرحوم مجلسي چه درکي از روايات داشتند و چگونه بین آن ها جمع مي کردند. در همين مرحله اگر اين اتفاق بيفتد می توان بحار را مصدرشناسي کرد؛ مصادر بحار فراوان و حدود پانصد مصدر است. مرحوم علامه مجلسي هم در مقدمه بحار به بسیاری از آن ها اشاره کرده اند؛ ولي ایشان از بعضي مصادر بحار چندین بار نقل مي کنند که البته محدود هستند؛ مثلاً یا کتب لغت است يا کتاب تفسير؛ در واقع مصادر اصلي روايي نيستند؛ بسياري از آن ها از اين دست هستند؛ یا روايت است یا تفسير یا تاريخ که گاهی براي شرح روايت از آن استفاده و در جایی يک روايت از آن نقل کرده اند؛ ولي برخی مصادر اصلي هم دارد که شايد حدود هفتاد کتاب باشند و مصادر اصلي بحارالانوار محسوب می شوند. اگر اين مصادر اصلي، کتاب شناسي شوند و به عبارتی با شناسایی نوع کتاب، ابواب آن، ارزش و اعتبار کتاب، دوران کتاب، نُسخ آن و اطلاعاتي که پيرامون يک کتاب وجود دارد، شماي کلي کتاب معين مي گردد؛ مثلاً اگر بدانیم که کتاب من لايحضر مرحوم صدوق کتابي است که خود ايشان در مقدمه آن مي نویسند: من رواياتي را نقل مي کنم که روي آن ها فتوا مي دهم، آن گاه اعتماد انسان به رواياتي که از اين کتاب نقل مي شود، متفاوت خواهد شد. با این کار بسیاری از تحقيقات رجالي و ... به انجام می رسد؛ البته مستغني نمي شويم ولي در نوع اعتبار روايت کمک می کند. اگر بدانيم که اين کتاب فقط شامل روايات معرفتي است و شخصیت گردآورنده آن را بشناسیم، نوع نگاه ما به کتاب و استفاده از آن کاملاً متفاوت مي شود.

بنابراين اگر نوعي کتاب شناسي نسبت به مصادر روايات بحار در کنار اين کار انجام شود، نگاه تصحيح مي گردد. بیشتر روايات بحار از مصادري هستند که در ابتدای مجلدات ذکر شده و معمولاً خلاصه عنوان آن و گزيده اي که برايشان اخذ شده آمده است؛ مانند علل الشرايع مرحوم صدوق که مثلاً «کاف، الف» کافي است؛ بنابراين مصادر اصلي را مصدر شناسي کرده و ميزان اعتبار، نوع روايات و ابواب آن را مشخص کنید و بفهمید که کتاب مربوط به یک باب است يا در همه زمينه ها روايت دارد. اين کتاب شناسي به فهم بهتر و روان تر بحارالانوار کمک مي کند؛ همچنين في الجمله باید علوم جانبي مانند رجال و درايه را که در فهم روايات مؤثرند، دنبال کرد. در این مرحله به اندازه اي که لازم است، این گونه علوم را که در فهم روايات و در استناد به روايات کمک می کنند همراه با مطالعه بحار دنبال کنيد.

تبویب در کتب و نحوه مواجهه و استفاده از آنها

در کتب روايي، تبويب هایی انجام شده که متعلق به روايات نيست بلکه متعلق به بزرگانی مانند مرحوم کليني و مرحوم مجلسي است. تبويب هاي هریک از ایشان با دیگری متفاوت هستند و يک نوع تبويب نمي کنند؛ برای مثال تبویب توحيد صدوق و توحيد کافي دو نوع تبويب متفاوت هستند؛ اين دو نوع تبويب درباره دو نوع رويکرد و دو نوع ذهنيتي است که اين بزرگواران نسبت به حديث داشته اند؛ مرحوم کليني به روش خود از اثبات صانع شروع مي کنند ولی مرحوم صدوق از ثواب توحيد و ثواب لا اله الا الله؛ بنابراين رويکردهای بزرگان در تبويب يکسان نيست.

حالا چگونه و با چه نظم و ترتيبي بايد اين روايات را خواند؟ مثلاً اگر این سؤال را از مرحوم مجلسي بپرسيد گمان نمي کنم بگويند اگر شما ابتدا جلد بيستم و روايات معاد را بخوانيد، دچار ضعف فهم مي شويد؛ به نظر می رسد منطق فهم روايات در تنظيم و چینش روایات، مورد توجه ایشان نبوده است؛ بلکه این نظم به منظور ایجاد چينشي براي دسته بندي روايات و تصحيح رجوع به روايات بوده است؛ بنابراين از نظر ایشان فهم روايات کتاب ايمان و کفر متوقف بر کتاب و حجت نيست هرچند ممکن است معارف آن ها به هم مربوط باشند و البته معارف باب الحجه هم ممکن است به معارف کتاب اخلاق و ايمان و کفر وابسته باشد.

آیا براساس اين تبويب روایات فقهی که در فهم محتواي روايات هم دخالت دارد و با تغییر این نظم، روايات طور ديگري فهم می شود؟ از نظر آقايان اين طور نيست و معتقدند که تفاوتی در ترتیب خواندن کتاب عقل و جهل، کتاب توحيد، کتاب ايمان و کفر و کتاب حجت وجود ندارد و اين دسته از روايات هم فهم مي شود؛ می توان در نسبت بين اين دسته از روايات و روايات ديگر هم تأمل کرد؛ بنابراین بزرگانی همچون مرحوم کلینی و شیخ صدوق در تنظيم و چينش ابواب روايات و نقطه شروع و نوع نظم خوانش این تبویب ها، رويکردی منطقي نداشته و برای فهم خوب نقطه شروعی را مشخص نکرده اند و معتقد نیستند که اگر اين تبويب ها تغيير کنند، فهم روايات هم تغيير مي کند؛ ولی واقعيت اين است که اين طور نيست؛ يعني گاهي ترتيب مطالعه روايات و نقطه شروع در فهم روايات اثر مي گذارد؛ برای مثال مرحوم کليني و مرحوم مجلسي از کتاب العقل شروع مي کنند؛ تحليل ایشان براساس رویکرد کلامی این بوده که بالاخره روايات، معارف و توحيد را بايد با عقل فهمید و اثبات کرد؛ بنابراين از نظر ایشان ابتدا باید پايگاه عقل را تثبيت نمود؛ ولی حقیقت این است که اگر از کتاب الحجه آغاز کرده و ابتدا آن را تثبيت کنیم و حجيت، جايگاه و عظمت حجج الهي و نقش ایشان را در سرپرستي انسان، عقل، فهم و هدايت انسان تبيين کنيم، کتاب عقل و یا نسبت بين عقل و جهل طور ديگري فهم خواهد شد. همان طور که اگر ابتدا از فلسفه شروع کنيم، ذهن، فلسفي رشد مي کند و وقتی به روايات می پردازیم، روايات را فلسفي مي فهمیم؛ بنابراین کسی که از عقل شروع می کند باید بداند کسی که هنوز به دیگر روايات توجه ندارد و با این کار جايگاه عقل را با ارتکازات جامعه در ذهن خود تثبيت می کند، دیگر به راحتي نمي تواند نسبت میان کتاب الحجه و کتاب عقل را بفهمد؛ بنابراین بايد در تبويب روايات هم بازنگري کرده و تبويب روايات را حتي المقدور براساس دسته بندي معارف اهل بيت عليهم السلام به دست آورد؛ در غیر این صورت باید با يک کار اجتهادي تبويبي کرد که در فهم تسهيل ايجاد نماید و آن فهم ثواب را براي ذهن انسان فراهم کند.

پيشنهاد بنده اين است که حتماً کتاب الحجه و کتاب بصائر الدرجات را قبل از کتاب العقل بخوانيد تا وقتي به عقل مي رسيد اولاً بفهميد که بسیاری از روايات عقل ناظر به همان حجت است و اصلاً ناظر به عقل ما نيست و ثانياً نسبت بين عقل و خود را ـ که به تعبير بزرگان حجت دروني ماست ـ با معارف اهل بيت علیهم السلام ـ که حجت بيروني هستند ـ به خوبي بفهمیم و به این درک برسیم که حجت دروني ما ذيل حجت بیرونی تعريف مي شود؛ یعنی با اینکه حجت است ولی ذيل حجت بيروني تعريف مي شود؛ اين طور نيست که حجت درونی مي فهمد و بعد که حجت بيروني را فهميد، دنبال آن حرکت کند؛ عقل در فهم حجت بيروني هم متکي به حجت بيروني مي فهمد؛ برای مثال دانه یک گیاه حتماً بايد استعداد داشته باشد وگرنه هرگز شکوفا نمي شود. اگر یک سنگ قيمتي را زير خاک بکارید و آب و نور و فضاي مناسب برایش فراهم کنید، هرگز رويشي در آن اتفاق نمي افتد بلکه بايد استعداد رویش داشته باشد؛ ولي داشتن استعداد تنها برای رویش یک دانه کافی نیست و بدون تابش خورشيد و بارش باران و خاک هم رویشی نخواهد داشت؛ این طور هم نیست که دانه، بتواند به تنهایی خورشيد و آسمان را پيدا کند تا نوبت به ابر و باران و خورشيد برسد؛ بلکه از همان ابتدا که مي خواهد شکوفا شود باید خورشيد بر آن بتابد و باران ببارد وگرنه شکوفا نمي شود و به خورشيد هم نمی رسد.

بنابراین وقتي عقل مي خواهد فعال شود از اولين قدم با حجت فعال مي شود. حجت، حجت بالغه است و در کنار عقل و باطن عقل ما با ما حضور دارد؛ «وَ اعْلَموا أنَّ الله يحوُل بَینَ المَرء وَ قَلبِه»(انفال/24)؛ هر کاري که مي خواهد انجام بدهد، مي فهمد که خوب است يا بد؛ یعنی حضرت حق حاضر است و به او مي فهماند. اين طور نيست که عقل مي فهمد، بلکه به او مي فهمانند و خداي متعال وقتي به عقل مي فهماند در حقیقت با حجتش مي فهماند؛ آن حجت بالغه همراه آدم است؛ اگر انسان مي خواهد آب بخورد و مي فهمد بد است، در حقیقت آن حجت بالغه به انسان تمام مي کند.؛ ولی ما اين حجت بالغه را به عقل درون خودمان برمي گردانيم و تصور می کنیم عقل خودمان مي فهمد؛ در حالي که فرمود: هر کاري که مي خواهید انجام بدهید، همراهي و حضور و احاطه حضرت حق هم هست؛ براساس اين حضور به انسان مي فهمانند که اين کار خوب است يا بد.

حضرت حق از طريق حجت عمل مي کند؛ این حجت بالغه الهي است که همراه انسان است؛ حتي عقل ساده ترين مفاهيمي را که مي فهمد در نسبت با حجت و ولي خدا مي فهمد و هيچ فهمي مستقلاً براي عقل حاصل نمي شود؛ «و یثیروُا لهُم دَفائِنَ العُقُول»(2)؛ اين دفينه ها بايد اِثاره و برانگيخته شده و اين بذر باید به يک گياه کامل تبدیل شود؛ بنابراين بهتر است بعضي از ابواب روایات جابه جا شوند.

در مطالعه دائره المعارف وسيعي مانند بحار ضرورتي ندارد از ابتدا تا پایان آن را خواند؛ براساس تنظيمي که ابواب را زیاد تجزیه نکند، کتاب های توحيد، عدل و معاد، حجت و تاريخ انبيا علیهم السلام، اخلاق و ايمان و کفر و بحث عوالم و السماء و العالم از کتاب کافی را مطالعه کنید و هر روز هفته را براي مطالعه يک باب قرار دهيد که خسته کننده و ملالت آور نباشد. البته در مطالعه براساس تنظيم بزرگان هم به فهم معارف لطمه زیادی نمي خورد. حداقل اگر فهرست و سفينه را ببينيد يک دوره هم روايات را با اين روش بخوانید، در رجوع دور دوم امکان عرضه روايات به یکديگر فراهم شده و فهم جامع از روايات حاصل مي شود؛ پس اين مرحله، مرحله دوم یا مرحله آشنايي با روايات است.

توجه به تقطیع روایات و دیدن روایت به شکل کامل

در مرحله آشنايي طی چند مرحله دايره المعارف بحار و مصادر اصلی آن را مبنا قرار دهيد. به مصادر اصلي آن هم مراجعه کنيد و روايت را در مصادر اصلي آن ببينيد؛ چون گاهی تقطيع روایات، زمينه فهم روايات را از بين مي برد؛ به عنوان مثال مرحوم کليني روايتی را یک بار در باب محاسبه اصول کافی آورده و همين روايت را به شکل کامل در روضه کافي هم آورده اند که تقطيع آن فهم را تنقيص و با مشکل مواجه کرده است؛ اين روايت را در باب محاسبه این گونه آوردند: «لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَيِّئاً اسْتَغْفَرَاللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَيْهِ» همين روايت صدري دارد که در روضه کافي اين گونه بیان شده است که حضرت فرمودند: اگر خداي متعال در بنده اي اين دو صفت را ببيند و ببيند که از ديگران منقطع است و به خداي متعال اميدوار است، مستجاب الدعوه مي شود؛ مقام استجابت دعا، مقام اين دو امر است؛ یکی اینکه از ديگران منقطع و مأيوس بود و دوم اینکه به خداي متعال و فضل او اميدوار؛ پس از این صدر مي فرمايند: «حاسَبُوا أنفُسَکُم قَبل عَن تُحاسَبوُا» قيامت پنجاه موقف دارد که در هر موقف از امري سؤال مي کنند؛ گویا منظور روایت این است که یکی از محاسبات قيامت محاسبه حالات روحي انسان است که چرا به خدا اميدوار نبودی و به ديگران دل بسته ای. وقتي این روایت تقطيع مي شود فراز «حاسَبُوا أنفُسَکُم قَبل عَن تُحاسَبوُا» از صدر خود جدا مي شود و فهم روايت ضربه مي خورد؛ اين روايت توضيح مي دهد که موضوع محاسبه بايد گسترده تر از محاسبه عمل باشد و مواقف قيامت فقط مواقف محاسبه عمل نيستند.

منظور صدر روایت اين است که اگر کسي به خداي متعال اميدوار و از غيرخدا مأيوس باشد، مستجاب الدعوه مي شود؛ اين صدر اگر از ذيل روايت جدا شود هم به فهم جامع صدر روایت ـ که در آن حضرت مي خواهند بفرمایند اين امور مورد محاسبه هستند و اين طور نيست که از اين امور محاسبه نشويد هرچند می توانید به غير خدا هم اميد داشته باشيد ـ لطمه مي خورد، هم اگر روایت تقطيع شود مشخص نمي شود که حضرت فرموده اند در قیامت پنجاه موقف هست و قصد دارند کدام مواقف را توضيح دهند؛ پيداست مي خواهند بفرمايند که بعضی از مواقف قيامت ناظر به اين امور دقيقه است. مرحوم کلینی ظاهراً اين روایت را در کتاب اصول تقطيع کرده و در روضه کامل آورده اند.

به هرحال این تقطیع به فهم روايت لطمه مي زند؛ از اين موارد زياد است؛ در فقه، اخلاق و اعتقادات هم همين طور است؛ تقطيع هايي که در فقه انجام شده به فهم روايات لطمه مي زند؛ به همین دلیل بزرگان مي گويند: اگر به وسائل رجوع مي کنيد حتماً به مصادر اوليه آن مانند کتب اربعه هم مراجعه کنيد و در تبويب مرحوم کليني هم يک بار اين روايت را ببينيد که چه رواياتي را کنار اين روايات قرار داده اند؛ هم مجموعه روايت را ببينيد، هم روايات مقارنش را. پس همین کار را در مرحله مطالعه بحارالانوار انجام دهيد؛ غير از اينکه مصادر بحار را موضوع مطالعه قرار مي دهيد حتماً به مصادر بحار هم مراجعه داشته باشيد.

مرحله تخصصی؛ عملیات تحقیقی

 مرحله نهايي، مرحله تحقيق است؛ اگر کسي روايات اهل بيت عليهم السلام را کامل ديد، کثرت تلاوت و انس داشت، سير از اجمال به تبيين نمود و في الجمله يک دوره منظومه روايات را فهم کرد، آن وقت نوبت به تحقيق می رسد. در این مرحله بايد موضوع تحقيق، روش تحقيق، سطح تحقيق و دامنه تحقيق را تعيین کرد. اين مرحله خودش يک مرحله گسترده است؛ يعني ممکن است سطح تحقيق درباره بطون روايات باشد و فقط به ظواهر روايات منحصر نباشد؛ برای مثال ممکن است سطح تحقيق، سطح استنباط نظام از روايات باشد، نه سطح استنباط احکام موضوعي؛ هر سطحی روش و دامنه خاص خود را دارد؛ بنابراين مرحله تحقيق، مرحله تنظيم موضوعات تحقيق است که خود بايد نوعی استناد به روايات پيدا کند تا مشخص شود چه موضوعاتي باید موضوع بحث قرار گیرد. اين هم يک بحث پردامنه است که آیا موضوعات تحقيق را باید از شرايط اجتماعي گرفت یا از دسته بندي هاي منطقيِ شامل یا اینکه از خود متن منابع طبقه بندي و استنباط می شود؛ پس بحث از موضوعات تحقيق سپس، دامنه تحقيق، سطح و عمق و منابع تحقيق مطرح است. که این بحث هم بحث مفصلی است که خودتان این را دنبال کنید. اما به تعدادی از سوالاتی که عزیزان پرسیده اند جواب می دهیم.

سوال: سهم مطالعات حديثي در ترسيم شاکله فکري چيست؟ در حقيقت رابطه ذکر با فکر چيست؟

جواب: روايات فقط ذکر نيستند؛ روايات ممکن است هم به فکر موضوع بدهند، هم بستر تفکر باشند؛ مانند رواياتي که از اثبات صانع بحث می کند؛ اين روايات صرفاً ذکر نیستند؛ البته در متن روايات معصومین علیهم السلام ـ حتی در جایی هم که برهان و استدلال است ـ یک نورانيت و حضوري هست که اگر با روایات مأنوس شويد حالت ذکر هم به انسان دست می دهد؛ بنابراين رابطه مطالعات حديثي با فکر صرفاً رابطه ذکر و فکر نيست بلکه بسترها، سرخط ها و هدايت های فکري به انسان مي دهد. صرفاً هم بحث از سرفصل ها و سرخط ها نيست؛ بنابراين ارتباطي که با فکر دارد خيلي وثيق تر از ارتباط ذکر و فکر است.

رابطه ذکر و فکر بحث ديگري است؛ ذکر بستر انسي ايجاد مي کند که آن بستر انس، امکان فهم صحيح را براي انسان ايجاد مي نماید؛ «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»(آل عمران/191)؛ اگر ذکر نباشد، تفکر انسان را به جايي نمي رساند؛ در حقیقت اگر ذکر و انس زمينه تفکر انسان شد، او را به عبرت گرفتن و رسيدن به عمق حوادث و سير در اسمای الهي موفق مي کند.

سوال: مطالعات روايي چگونه می تواند ما را به يک بينش تاريخي و تمدني راهنمايي مي نماید؟

جواب: نباید در روايات با اين چارچوب ها وارد شد؛ حداقل در سرآغاز کار نباید به دنبال بينش تمدني و تاريخي باشیم. اگر روايات در اين سه مرحله با دقت دنبال شود، قاعدتاً يک بينش فراتمدني به انسان مي دهد؛ يعني به شرط توجه و توسل، نگرش انسان به کل تکوين، تاريخ و جامعه تغيير مي کند؛ یعنی صرفاً يک بينش معطوف به تمدن نمی دهد؛ ظرفیت روايات بيش از يک نگرش تمدني است؛ بنابراين اگر کسي روايات را منسجم بخواند و سعي کند که بين دسته هاي روايات ـ رواياتي که ناظر به محکمات اند، احکام ظاهري اند، احکام واضح اند، رواياتي که ناظر به متشابهات و بطون اند، رواياتي که ناظر به گزاره هاي استراتژيک اند و رواياتي که ناظر به گزاره هاي متعارف اند ـ تفکيک کند به تدریج در ذهن انسان حاضرخواهد شد که منظومه اين روايات چگونه هستند؛ البته بايد نوعی دسته بندي انجام شود که البته کار دشواري است؛ به نحوی که ذهنِ خود را به روایات تحميل نکنيم و در عين حال روايات را نیز به شکل يک منظومه ببينيم، نه يک روایات از هم گسسته؛ به ویژه چون پازل روايات بسيار پيچيده و سنگين است، درک اين امر گاهي مشکل مي شود.

سوال: به نظر مي رسد که شيوه حضرتعالي نوعي تسهيل در دريافت از روايات فراهم مي آورد و در عين گستردگي و سطح بندي متفاوت خيلي دغدغه جلوگيري از خطاي در فهم از طريق قاعده مندي را ندارد؛ چگونه مانع انحراف در برداشت از روايات شویم؟

جواب: من نمي خواهم تسهيل کنم بلکه مي خواهم سطوحي را عرض کنم که در هر سطح به الزامات همان سطح ملتزم باشيم؛ در سطح انس با روايات، اجتهاد لازم نیست. قرآن مي فرماید: «فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»(مزمل/20)؛ هرچه می توانید قرآن بخوانيد. آیا معناي آیه اين است که چون کثرت تلاوت داريد، در مرحله تلاوت، احکام را هم اجتهاد کنيد؟ مرحله استنباط و تقنين فقهي يک مرحله ديگري است که الزامات خود را دارد. وجود مرحله تقنين فقهي یا مرحله اي که منظومه معرفتي قرآن در آن عرضه می شود، به این معنی نیست که با قرآن انس نداشته و کثرت تلاوت نداشته باشيد؛ این گونه نیست که تلاوت قرآن ممنوع بوده يا با تلاوت قرآن تدبر و تأمل در آن ممنوع باشد؛ بايد براي هریک از موارد تدبر، تأمل و تلاوت سطوحي قائل شد و از هر سطح نیز انتظارات همان سطح را داشت؛ بنابراين در سطحي که قصد استنباط ندارید، جاي خطاي در معرفت نيست؛ آنجا گمانه هايي ایجاد مي شود و مسلماتي در ذهن شکل مي گيرد؛ يعني وقتی انسان يک دور قرآن را مي خواند به يک واضحات قطعي می رسد؛ مسلمات و متيقن هايي از این دست که: قرآن سراسرش دعوت به توحيد، معاد و ولايت یا اجتناب از ولايت اوليای طاغوت است؛ اين ها واضحات قرآن است؛ کیست که قرآن را مکرر و با ادب حضور تلاوت کند و اين حقايق براي او واضح و بيّن نشود! ولی در مرحله تفصيل این حقایق ـ مثلاً رسیدن به چیستی معارف توحيدي قرآن ـ کثرت تلاوت کافي نيست بلکه بايد وارد يک مرحله ديگري از تأمل و تدبر شد که اقتضائات خاص خود را دارد.

بنابراين در مرحله دريافت، شکل گيري کليات و شاکله ذهني و نماي کلي معارف در ذهن و حتي در مرحله شناخت اين معارف مشکلی وجود ندارد و می توان بحار و درک مرحوم مجلسي را خواند و فهمید که درک يک محدث جامع و آشنا با معارف چگونه بوده است؛ به این ترتیب غير از خواص فراوان ديگري که این کار براي انسان دارد، يک منظومه معرفتي از نگاه علامه مجلسي را ارائه می دهد.

مرحله تحقيق مرحله ای است که بايد کار را با شاخص پیش برد تا به انحراف مبتلا نشد؛ تراز، تابع سطح تحقيق است؛ برای يک سطح از تحقيق، علم اصول موجود کافی است؛ ‌ولی برای سطحي از تحقيق، اين اندازه از علم اصول موجود هم کافی نیست و اتفاقات ديگري بايد بيفتد تا بتوان در آن سطح با يک تراز عميق تر پیش رفت. حداقل اینکه در روايات آمده است: مادامی که چیزی برای انسان واضح نيست، نباید [آن را به دین] نسبت داد و باید از فتوا دادن پرهیز نمود؛ فرمودند: فرار کن از فتوا دادن مانند فرار کردن از شیر وحشی.

سوم اينکه نباید بين معارف محتمل و معارف مقنّن خلط شود؛ معارف محتمل، مرحله گمانه زني است که صفحه ذهن انسان پر از معارف مي شود؛ سپس باید این احتمالات به یکدیگر عرضه شود و ترجيح و گزينش آن ها مشخص گردد؛ بعد از گزينش، باید پردازش مجموعه ذهني خود را پردازش کرد و به يک سامان واحد رساند که البته ابزار خاص خود را مي خواهد؛ بنابراين اين تسهيل به يک معنا مطرح است و مربوط به تسهيل هم نيست؛ در واقع مرحله اول و دوم هم کمي آن را دشوارتر می کند. قبل از مرحله تحقيق دو مرحله ديگر هست که آن دو مرحله مقدمه و بستر تحقيق اند.

سوال: جايگاه ادعيه در سير آشنايي با کلام ائمه عليهم السلام کجاست؟

جواب: ادعيه بيشتر جنبه هاي انگيزشي دارند و عمدتاً هم شامل معارف اند؛ يعني در دعاها بيش از هر چیزی جنبه هاي معرفتي منظور نظر است؛ بحث توحيد، فقر و نيازهاي انسان و اسمای حسناي الهي و عوالمِ پيش روي انسان که در صدر معارف اهل بيت عليهم السلام قرار دارند؛ ‌چراکه اولاً در آنجا پرورش روحي منظور نظر بوده و ثانياً چون در فضاي تکلم با حضرت حق بوده، لطيف ترين معارف در آنجا آمده است؛ اما در توجه به سند و راویان حدیث گفته شد که در مرحله آشنايي بايد مبناي خود را اتخاذ کرد؛ به این ترتیب که آیا بالاخره قائل به اخذ به روايات موثوق الصدور هستید و روایاتی را که وثاقت به متن روایت و محتوا دارد حجت می دانید يا مانند مرحوم خویی قائل به وثاقت سندي هستيد؟ اگر موثوق الصدوری هستید از چه طریقی به وثاقت در صدور می رسید و اگر از طریق سند سیر می کنید آیا با قرائن سیر می کنید یا فقط به اقوال رجالیون اتکا می کنید؟ برای مثال يک مبنا اين است که روايات کتب اربعه عمدتاً معتبرند؛ در این صورت بحث بسیاری از روايات بحار الانوار حل مي شود؛ کامل الزيارات و بخش هایی از تفسير علي بن ابراهيم را هم به آن ضميمه کنيد! بنابراين در همان مرحله آشنايي بايد مبنا اتخاذ گردد و براساس آن به سند حديث توجه شود. يکي دیگر از نکاتي که بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که رجوع به سند در ابواب مختلف متفاوت است؛ برای مثال در روايات سنن ممکن است بگوييد در قدم اول احتياج به سند نداريم و براساس اخبار رسیده عمل می کنیم؛‌ بنابراین در اینجا باید مباني را مشخص کرد.

سوال: در مرحله اول کدام يک از تفاسير روایی را بخوانيم؟ و آیا اين سه روش و مرحله هميشه بايد حفظ شود؟

جواب: در اين مرحله اگر بين تفسير صافي و نورالثقلين و برهان بتوان جمع کرد بسیار خوب است؛ در غیر این صورت هر کدام از این کتاب ها برای شروع خوب است. اما در مورد مراحل باید توجه شود که اگر کسي از مرحله آشنايي گذشت، در مرحله تحقيق وارد می شود؛ ولي اين دو مرحله حتماً لازمند؛ مرحله کثرت تلاوت را باید تا پایان عمر ادامه داد؛ روایت هم مثل قرآن است و هرگز نباید از کثرت تلاوت روايت فارغ شد؛ بنابراین اگر در مرحله تحقيق قرار گرفتيد، از مرحله آشنايي عبور کرده اید.

سوال: کتاب شناسي مصادر بحار را چگونه و از کدام کتاب ها پيگيري کنيم؟

جواب: کتاب بحار یک جلد شماره صفر دارد که اين کتب در آن معرفي شده است ولی کافی نیست؛ اولاً اين کتب در اختيار هستند و می توان به مقدمات اين کتب مراجعه کرد؛ بسیاری از اين کتب مقدمات بسيار خوبي دارند که در کتاب شناسي به شما کمک مي کنند؛ در قسمت ديگر هم خودتان بايد در اين موضوع تحقيق کنيد؛ مثلاً به کتاب مرحوم آقا شيخ بزرگ الذریعه يا فهرست های قدیمی ديگر مراجعه کنید و از طريق آن ها اين کتب را بشناسید. يک قسمت از کتب رجالي شامل فهرست ها هستند که از قديم بوده و بعدها هم ادامه پيدا کرده اند؛ بنابراين بخشي از آن را مي توانيد با تحقيقاتي که در مقدمات همين کتب هست انجام دهيد؛ يک بخش از آن هم در مقدمه بحار است که البته خيلي فوق العاده نيست؛ ضمن اینکه با توجه به مجامع فهرستي مي توانید اين کار را دنبال کنید. شاید قديمي ترين کتاب لغت هم کتاب العين باشد؛ به هر حال جزو قديمي ترين کتب است.

سوال: آیا فکر اُمَوي «حسبنا کتاب الله» يک روي ديگر فرمايش حضرت علامه طباطبايي نيست؟

جواب: اين طور بيان نفرماييد! برخورد تند با بزرگان خوب نیست! قطعاً نظر ايشان اين نبوده که بگويند ما روايات را نمي خواهيم! آن ها که می گفتند: «حسبنا کتاب الله» منظورشان این بود که به هيچ وجه احتياج به امام علیه السلام نيست و خداي متعال پيامبر را فرستاده تا فقط راه بندگي را به ما نشان بدهد؛ آن ها انکار ولي مي کردند؛ کار علامه معنايش انکار ولي نيست! ایشان گفتند: سطحي از معارف قرآن را می توان با استناد به قرآن فهميد؛ این به معنی استغنا از حجت نيست؛ معنی حرف آن ها استغنا از حجت است و مي گويند: ما در هيچ سطحي حجت نمي خواهيم؛ ضمن اینکه مرحوم علامه در متن تفسير الميزان مقيدند که حتماً مجامع روايي را مورد توجه قرار دهند؛ حتی خود ايشان يک تفسير روايي دارند. در بسیاری از جاها تفسير را معطوف به روایات ائمه عليهم السلام انجام مي دادند؛ البته بدون اينکه روش خود را روش تفسير مأثوري قرار بدهند؛ هرچند مناقشاتي هم به فرمايش ايشان وارد است؛ ولي اين فرمايش ايشان به معنی «حسبنا کتاب الله» نيست. حرف ایشان اين است که در سطحي از فهم قرآن نيازمند روايات نيستيم، نه اينکه در بندگي خداي متعال احتياج به حجت و ولی نداريم و همه زندگي را مي توانيم با قرآن پیش ببریم. بی تردید ما در بطون قرآن به امام علیه السلام محتاج هستيم و بعيد است ايشان خلاف این نکته حرفي بزنند؛ البته اين فرمايش ايشان قابل مناقشه است؛ به هر حال تفسير قرآن به قرآن اشکالاتي دارد که بزرگان درباره آن بحث کرده اند.

سوال: مگر ما با عقل خودمان حجت را اثبات نمی کنیم؟ نسبت بین حجت و عقل چیست؟

جواب: حجت، خود را با عقل اثبات مي کند. حجت خودش را اثبات مي کند، نه اینکه عقل حجت را اثبات مي کند. مخاطب حجت عقل است ولي خود حجت خودش را به عقل اثبات مي کند؛ يعني نبي اکرم صلی الله علیه و آله هرگز منتظر نمی مانند تا يک فيلسوف بگويد اين پيغمبر است و استدلال برایش بیاورد و حضرت پس از آن بگويد حالا نوبت من شد. بلکه خود ایشان مي گويند: من پيغمبرم و خود ایشان عقل را اغنا مي کنند. از این نکته مهم غفلت شده است؛ عده ای تصور کردند انسان با عقل خودش حضرت ابراهيم علیه السلام را پيدا مي کند؛ خیر؛ بلکه حضرت ابراهيم علیه السلام عقل بشر را بيدار مي کنند.

سوال: مگر روایت نداریم که عقل حجت باطنی است؟

جواب: بله لکن در جمع بین ادله باید بیان کنید که عقل در جریان حجیت چه می کند. در جمع روايات مي فهميد که حجت باطنی از فروع حجت ظاهري است؛ اولاً عقل شعاعي از نبي اکرم صلی الله علیه و آله است در وجود همه؛ ثانیاً اين شعاع (عقل) ذيل آن اصل (نبی اکرم صلی الله علیه وآله) عمل مي کند؛ مادامی که آن اصل بر او نتابد آن عقل هيچ خاصيتي ندارد؛‌ مانند استعداد دانه گندم که تا خورشيد بر آن نتابد سبز نمي شود؛ اولين رویش آن با تابش خورشيد است؛ این گونه نیست که خودش تلاش کند و سر از خاک برآورد و خورشيد را پيدا کند. مخاطب انبيا علیهم السلام عقل و قلب و همه قواي انسان است؛ ولي این انبيا علیهم السلام هستند که دفائن عقول را اثاره مي کنند. اين طور نيست که عقل خودش به انبيا علیهم السلام برسد و خود را در اختیار ایشان بگذارد؛ انبيا علیهم السلام منتظر فلاسفه نمي نشينند.

سوال: در مواجهه با کسانی که می گویند باید یک دانش های دیگر هم در فهم روایت دخیل شود باید چه کنیم؟

جواب: دانش های مورد نیاز بشر بايد ذيل معارف اهل بيت علیهم السلام رشد کنند؛ در مرحله بعد باید پالايش و سپس منحل شوند. نمی توان از ابتدا فلسفه، عرفان و... را کنار گذاشت. با حذف بسیاری از اين علوم چه اتفاقي مي افتد؟ آیا راهی را که فقها سال ها در علم فقه طی کرده اند، خالي از عيب است؟! فقهاي ما هم گاهی به اصولي تکيه کرده اند که قابل اعتماد نيستند؛ مانند اصول عقلايي؛ تا چه اندازه می توان در فهم روايات به اصول عقلايي تکيه کرد؟

سوال: اینکه در بعض روایات علم ابدان و ادیان از هم جدا شده است به چه معناست؟

جواب: ما تقسيم بندي هاي ديگری هم در روايات داریم. این گونه نیست که علم فقط اين دو علم باشد؛ بنابراين می توان از طريق انبيا علیهم السلام به هر علمي که مورد نياز بشر است مانند علوم زیستی، رسید. معنی این حرف، نقلی کردن علوم نیست. بلکه علم باید ذيل ولايت انبيا علیهم السلام شکل بگيرد؛ این سخن به معنی انکار قواي ادراکي و علم حسي نیست؛ علم حسي وجود دارد ولی باید ذيل نور اهل بيت علیهم السلام باشد؛ چنان که برخی معتقدند همه علوم و همه قواي انسان ذيل قوه عاقله عمل مي کند و حس بشر هم عقلي و ذيل تعقل است؛ همین مطلب را مي توان درباره معارف و علوم ديگر این گونه گفت که همه علوم بايد ذيل وحي قرار بگیرند؛ بنابراين بايد استقلال علم کلام، عرفان و... را ذیل وحی گرفت و به تدریج آن ها را تهذيب کرد تا به علمی ذيل معارف اهل بيت علیهم السلام تبدیل شوند.

سوال: این که می گویند بحار از جهت اتقان جدی نیست را چطور بررسی می کنید؟

جواب: ما با مطرح کردن مسئله مراجعه به مصادر بحار یکی از اغراضمان این است که اتفاقا بحار بسیار کتاب جدی است و از مصادر اصلی ما نشأت گرفته است. و در ضمن همینجا اشاره می کنیم که در مواجهه با روایت حضرت فرمودند: هيچ روايتي را که از ما نقل مي شود حتی اگر با مسلمات شما سازگار نباشد، انکار نکنيد؛ چون شما نمي دانيد ما به چه دلیلی آن را گفته ایم. مثلا درجریان روایاتی که در مورد زراره است ما اگر بودیم می گفتیم که اینها حتما دروغ و کذب است، لکن امام خودشان بیان می کنند که ما این حرف ها را زدیم و غرضمان هم این بود که جان تو را نجات دهیم.

سوال: این برخورد با روایت را ما وقتی می توانیم انجام دهیم که بدانیم در این ها به نحوی کذب نیست.

جواب: بله بعضی از روايات تحريف و جعل شده اند و یک علم اجمالی بوده است. لکن علم اجمال کبير از بين رفته است؛ در يک دوره محدثين بزرگ ما مانند مرحوم کليني روایات را تهذيب کردند؛ ولی در همین روایاتی که آوردند، علم اجمالي نداريم. اگر در قدم اول آن علم اجمالي را کنار بگذاريد، علم دیگری نداريم. احتمال مي دهيم يک چيزي هم آمده باشد که اين احتمال را باید با يک ابزار متعددي سنجید. بررسی رجال کافی نیست. براي تصحيح روايات، ده ها راه وجود دارد که يک راهش رجوع به کتب مصادر و مصدر شناسي است. با این حال وقتي مرحوم صدوق روایتی را در عيون اخبار الرضا نقل می کنند، می توان مطمئن بود که این بزرگواری که هزار اجتناب مي کرده حتماً در نقل روایت دقت داشته است.

سوال: با بیانی که شما در مورد عقل داشتید چطور فهم های ما که عقل در آن دخالت دارد حجت خواهد شد؟

جواب: زیرا عقل و فهمی است که در مواجهه و تبعیت از وحی حاصل شده است. یعنی اگر فهمی هم اینجا در مواجهه و تبعیت هست و تعلیم و همراهی وحی با آن همراه است. عقل قوایی است که بستر فهم نورانی هست و می تواند مخاطب انبیاء باشد. اگر چنین ویژگی نداشت مخاطب قرار نمی گرفت. اگر این بذر گندم نبود که رویشی نداشت. اگر عقل نبود نمی فهمید ولی چون عقل است قدرت ادراکی دارد ولی این به این معنا نیست که به تنهایی می فهمد. چون شما عقل دارید سراغ استاد نمی روید؟! برای رسیدن به علم بنشینید و فکر کنید! ولی شما سراغ استاد و معلم می روید. در نهایت به همین مقدار بسنده می کنیم. و السلام علیکم و رحمه الله.

پی نوشت ها:

(1) معاني الأخبار، النص، ص: 1

(2) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 43