نسخه آزمایشی
یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun, 24 Jun 2018

وحدت فعل معصوم در بندگی – معرفت به مقام ائمه راه تصدیق حضرات در زیارت حضرت زهرا(س)

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری به تاریخ 30 تیرماه سال 83 است که پیرامون زیارت حضرت زهراء س می باشد. ایشان با اشاره به اینکه این زیارت مختصر علاوه بر آداب زیارت و عرض سلام به حضرت زهراء(س) مشتمل بر پنج فراز مرتبط به یکدیگر است، پس از بیان اجمالی این پنج فراز، به توضیح نسبتا مفصّل مورد اول و دومِ آن می پردازند و می فرمایند: در فراز اول این زیارت به عهد و پیمان اولیاء الهی با خداوند متعال اشاره شده است. چرا که آنان بر پذیرش بلاها و حوادثی که در مسیر عبودیت و هدایت عوالم به سمت خدا پیش می آید، با خدا پیمان بسته و با آمادگی کامل در جهت انجام این تکلیف، وارد این عالم شده اند. اگر کسی به بندگی محض آنان توجه نکند، نسبت به آنان به اشتباه میافتد و اعمالشان را متناقض می بیند. وجه اشتراک و هماهنگی اعمالِ اولیاء الله، بندگی بی چون و چرای آنان است و توجه به آن، باعث قدم گذاشتن در مرحله دوم یعنی ورود به وادی ولایت و تصدیق است. پس قدم دوم ورود به وادی ولایت و تصدیق کامل اولیاء الهی می باشد و شیطان با تلاش در جهت متناقض نشان دادن افعال دوستان خدا، موجب شک و عدم تصدیق نسبت به آنان می گردد. و نفوذ او هم از طریق گناهان و صفات رذیله است و باید مراقب بود. در مورد ائمه باید با توجه به بلای آنان، فهم و معرفتی کافی نسبت به بندگی و یکپارچگی اولیاء الهی را تحصیل نماییم تا در گام دوم با تصدیق آنان، بتوانیم گام سوم را که صبر بر دستورات و معارف آنان است، به خوبی بر داریم.

نگاهی اجمالی به زیارت حضرت زهراء(س) و مراحل ذکر شده در آن

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیِّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین. در زیارت حضرت زهراء(س) پس از این که آداب زیارت انجام گرفت و انسان در محضر ولیّ خدا و معصوم حضور پیدا کرد و اجازه ورود گرفت و به آستان آنان راه پیدا کرد، با این مضامین و توجهات آن ولی خدا را زیارت می کند: «يَا مُمْتَحَنَةُ...»(1). این زیارت نورانی بسیار کوتاه، مشتمل بر پنج فراز است که شاید مترتب بر یکدیگر باشند. در فراز اول می گوییم: «يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ‏ اللَّهُ‏ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صَابِرَة». این توجه، مدخلِ ورودی حضور ما در محضر صدیقه طاهره(س) می باشد. به ایشان عرض می کنیم: ای کسی که مورد امتحان خداوند قرار گرفتی و خدا پیش از آفرینشت، قبل از این که تو را در عالم دنیا تنزل دهد، تو را مورد امتحان قرار داده و در این امتحان های الهی صابر یافت. این توجه قدم اول است. اگر این توجه به انجام رسید و انسان روح آن را درک کرد، گام دوم برداشته می شود که این است: «وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَكِ أَوْلِيَاءُ وَ مُصَدِّقُون‏». تصدیق صدیقه طاهره(س) و درک صدق، حقانیت و یک رنگی ایشان با خداوند متعال، در همه افعال و اقوالشان قدم دوم است. اگر این قدم برداشته شد قدم سوم تحمل آن چیزی است که از ناحیه رسالت نبی اکرم(ص) و ولایت ولیّ خدا بر دوش ما گذاشته می شود که می فرماید: «وَ صَابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَتَى بِهِ وَصِيُّه‏». و قدم چهارم عبارت است از اینکه اگر کسی این چند مرحله را طی کرد، از ایشان درخواست می کند هنگامی که ما شما را تصدیق می کنیم زمینه ای فراهم گردد تا شما ما را به وجود مقدس نبی اکرم و امیرالمؤمنین(ع) ملحق کنید که می فرماید: «فَإِنَّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْنَاكِ إِلَّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا لَهُمَا» -که این الحاق به نبوت نبی اکرم و امیرالمؤمنین از طریق ولایت صدیقه طاهره واقع می شود- نتیجه این الحاق فراز و قدم پنجم است که: «لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوَلَايَتِكِ». انسان با برداشتن این قدم ها، به وسیله صدیقه طاهره به مقام طهارت می رسد و پاک می گردد. آلودگی ها و شرک از انسان برداشته می شود. این موارد، پنج قدمی می باشد که در این زیارت ذکر شده است.

فراز و قدم اول: توجه به پیمان های اولیاء الهی با خداوند متعال

اما قدم اول که ورودی این زیارت است و توجه ما از این جا شروع می شود، این است که می فرماید: «يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ‏ اللَّهُ‏ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صَابِرَة». اولیاء الهی پیش از این که وارد عالم دنیا شوند، با خداوند عهد بندگی و میثاق هایی را بسته و برای عمل کردن به این میثاق وارد عالم دنیا می شوند. لذا پیش از آمدن، مشتاق و آماده وفای به این عهد می باشند و در طول دوران زندگی، تمام سعی و دقتشان بر این است که عمل به پیمان بسته شده با خدا، به بهترین شکل انجام بگیرد و از آن میثاق ذره ای تخلف نشود. ذیل آیه شریفه «وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي‏ أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى‏ والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاه»(احقاف/15) که خداوند متعال می فرماید: ما انسان را در مورد والدینش سفارش کردیم. چرا که مادر در دوره حمل، او را با کراهت حمل کرده و با حالت کراهت او را به دنیا آورده است. دوره حمل و شیرخوارگی سی ماه طول کشیده است، تا آن جایی که به سن رشد و 40 ساگی رسید، عرضه داشت خداوندا به من توفیق ده تا بر شکر گذاری نعمتی را که تو به من و پدر و مادرم دادی، قادر باشم و آن عمل صالحی که تو را راضی می کند انجام دهم- در روایتی وارد شده است که: مقصود از این انسان سیدالشهداء(ع) است. امام صادق(ع) ذیل این آیه فرمودند: هیچ مادری به هنگام وضع حمل کراهت ندارد و منظور از کراهتِ صدیقه طاهره این است که می دانست فرزندش کشته می شود(2). یعنی پیش از این که خداوند امام حسین را به ایشان عطاء کند، بر بلاء و عاشورایی که برای حضرت فاطمه بسیار سخت بوده است از حضرت زهراء عهدی گرفتند که این فرزند را در صورتی به شما می دهیم که بلاء و عاشورای او را بپذیری. حضرت زهراء(س) این عهد را پذیرفتند. البته سختی آن قابل توصیف نیست. چرا که تا شخصی به وادی اولیاء خدا وارد نشود، نمی فهمد در دستگاه اولیاء خدا چه می گذرد. هنگامی که خداوند متعال ماجرای سیدالشهداء(ع) را برای ابراهیم خلیل نقل کرد، ابراهیم خلیل به گونه ای مصیبت زده شد که خداوند متعال می فرماید: «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيمٍ»(صافات/107) که ذیل آن روایت شده، دستور ما به ذبح اسماعیل، بخاطر تمایل و علاقه تو به انجام این امتحان بود و هدف از دستور به قربانی کردن اسماعیل، رسیدن تو به ثوابِ تحمل سنگین ترین مصیبت در راه خدا که برترین مصیبت است، می باشد. (چرا که سر بریدن اسماعیل موضوعیت نداشت و سنگین ترین مصیبت ابراهیم(ع)، ذبح اسماعیل نبود. بلکه مصیبت سیّد الشهداء سنگین ترین مصیبت ابراهیم بود که فرمود: «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيمٍ») ما مصیبت تو را در ماجرای سیدالشهداء به جای مصیبت اسماعیل قبول کردیم و از طریق غصه دار شدن تو بر سیدالشهداء، به ثواب اعظم مصائب می رسی»(3). یعنی ثوابی که در قربانی کردن اسماعیل به تو نرسید، با مصیبت امام حسین(ع) به تو می رسد. البته این روایت بسیار طولانی و خواندنیست و تمام کلمات آن جای دقت دارد. اما مقصود از بیان آن این است که وجود مقدس ابراهیم خلیل، هزاران سال پیش از عاشورا، هنگامی که خداوند ماجرای سیدالشهداء(ع) را برایش بیان می کند، به گونه ای مصیبت سیدالشهداء بر ایشان سنگین است و جلوه می کند که ثواب آن از مصیبت و سر بریدن اسماعیل در منی بیشتر و بلای آن نیز سنگین تر است. علت این برتری، علاوه بر سنگین تر بودن حقیقتِ مصیبت سیدالشهداء نسبت به قربانی کردن اسماعیل، بیشتر بودن محبت حضرت ابراهیم به وجود مقدس سیدالشهداء -که در روایت فوق نیز ذکر شده- نسبت به حضرت اسماعیل است. مقصود اینکه مصیبت سیدالشهداء واقع نشده بود، اما این امر بر صدیقه طاهره بسیار سنگین بود و خدا این میثاق را از ایشان گرفت. لذا حضرت زهراء هنگام تولد امام حسین(ع) غصه دار بود. زیرا در تولدش آن مصیبت را می دید.

انتظار و آمادگی کامل اولیاء الهی برای عمل به عهدی با خدا

همانگونه که ذکر شد، امام حسین(ع) هنگامی که به سن 40 سالگی و رشدش رسید از خدا درخواست توفیق و آمادگی در واقعه عاشورا را می نماید که قرآن کریم می فرماید: «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي‏ أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى‏ والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاه»(احقاف/15). یعنی هنگامی که به سن چهل سالگی رسید، از خداوند درخواست کرد که پرودگارا؛ بمن توفیق ده تا آن نعمتی را که بمن و پدر و مادرم داده ای شاکرش باشم. (اینکه منظور از نعمت چیست نیازمند توضیح مستقل است. در ادامه می فرماید:) و در مقام شکر نعمت های تو، آن عمل صالحی که تو را راضی می کند انجام دهم که این عمل صالح همان جریان عاشورا و همان وفای عهدی است که از قبل با خداوند داشته است. در حالی که 40 سالگی امام حسین، زمان قدرت معاویه و 17 سال پیش از عاشوراست. ایشان قبل از این که عاشورا پیش بیاید علاوه بر اینکه لحظه شماری می کرده و خود را آماده این امر نموده، از خداوند نیز آمادگی و توفیق می خواهد تا بتواند این بار تکلیف را به گونه ای بردارد که خدا را از خودش راضی کند. بیان مسأله امام حسین(ع) به عنوان نمونه بود. چرا که تمام اولیاء الهی اینگونه می باشند. یعنی قبل از این که در عالم دنیا بیایند پیمان هایی سنگین با خداوند بسته اند و از زمان ورود به عالم دنیا، خود را آماده می کردند تا در زمان مطلوب، به بهترین وجه آن تکلیف را عاشقانه و بلکه محبّانه انجام دهند تا به گونه ای به خدا وفا کنند که خدا از آنان راضی باشد. و این همان است که خداوند متعال می فرماید: «يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّة * ارْجِعِى إِلىَ‏ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّة»(فجر/27-28). یعنی خدا از تو راضی شد که این آیه خطاب به سیدالشهداء در گودی قتلگاه آمده است.

 اولیاء الهی وفای به عهد با خدا را در این دنیا به گونه ای پیگیری می کنند که لحظه ای از آن تخلف نکنند و تمام زندگی آنان وفا و توجه به محبوب باشد که بر این وفای به عهد، پیمان بسته اند که فرمود: «بَعْدَ أَنْ‏ شَرَطْتَ‏ عَلَيْهِمُ‏ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّة»(4). یعنی خدا از قبل با آنان شرط نموده که باید نسبت به تمام درجات دنیا زاهد باشند تا بتوانند راغب به خدا باشند و به سوی او روی بیاورند. چرا که توجه به دنیا مانع رغبت به خداست و رغبت به دنیا مزاحم رغبت به خداست و با رغبت به آخرت قابل جمع نیست. اولیاء الله از قبل میثاق بسته اند که به بهترین وجه تمام وجود خود را وقف خدا کنند و از لحظه ورود به دنیا، بلکه پیش از آمدن به دنیا و از عالم ذر، تمام همّ و غمشان این بوده که در وفای به خداوند متعال کوتاه نیایند و مبادا خدا از آنان ناراضی و گلایه مند گردد. لذا در روایتی آمده است اگر پیغمبری حتی یک ترک اولی می کرد، گاهی 200 سال گریه کرده است. حضرت آدم به این خاطر که چرا خدا از من گلایه مند شده است200 سال گریه کرد. در لحظه به لحظه تاریخ چهارده معصوم(ع) -که جان عالم فدای آنان- حتی یک ترک أولی وجود ندارد و پیوسته مواظب بودند که به عهد خدا وفا شود و از آن تخلف نشود. بنابراین تمام برنامه های اولیاءالله در دنیا، براساس عهدی قبلی است، یعنی حتی بلای آنان نیز تصادفی نیست بلکه از پیش، آن بلاء و رنج و مصیبت را برای خدا قبول کرده اند. پس بلایی هم که برای آنان پیش می آید از قبل بر آن تعهد داده و پس از این تعهد بر بلاء، لحظه شماری می کردند که بلای محبوب بیاید تا این جام بلاء را محباّنه سر بکشند و علاوه بر آن در میان بلاء راضی هم باشند. از آنجا که تمام تلاش آنها این بوده، عمق وجان زندگی آنها نیز همین است. برنامه دنیای آنان نیز براساس نامه ای سر به مهر و روشن از طرف خدا مشخص شده است. البته گمان نشود هنگامی که نامه سر به مهر بیاید تکلیف سبک می گردد. چرا که معین بودن دستور، موجب سبک شدن تکلیف نمی گردد. پس برای آنان نامه ای سر به مهر آمده و آنان نیز مو به مو به آن عمل کرده و حتی ذره ای تخلف نداشته اند همانگونه که می گوییم: «أَشْهَدُ أَنَّكَ ... لَمْ تَمِلْ مِنْ‏ حَقٍ‏ إِلَى‏ بَاطِل‏»(5) یعنی هیچگاه کمترین میلی از طرف خدا به سوی غیر خدا در آنان پیدا نشده است.

توجه به بندگی بی چون و چرای اولیاء الهی موجب فهمیدن یک پارچگی اقدامات آنان

بنابراین برای اولیاء الهی، علاوه بر میثاق قبلی، عهده نامه الهی نیز وجود دارد که باید مو به مو به آن عمل کنند. در روایات کتاب کافی آمده است که برای پیامبر اکرم در هیچ موضوعی نامه سر به مهر و بسته ای - که حضرت آن را باز نکنند - نیامده است جز در امر امامت که نامه ای سر به مهر آمد و پیامبر نیز این نامه ها را باز نکردند و آن را به امیرالمؤمنین تحویل دادند. هر امامی فقط نامه خودش را باز می کند و آن امام، عین دستوری که از طرف خدا به او رسیده و عین عهدی که با خدا بسته است را عمل می کند. امامان معصوم، بار و تکلیفِ عبودیت و هدایت کل عوالم به سوی خداوند را در همین عمر کوتاه بر می دارند. صاحب حقیقی «لَيْلَةُ الْقَدْر» آنان هستند. لحظات آنها از هزار سال بهتر است. اگر کسی به این نکته توجه کرد، هیچ تناقضی در افعال معصوم نیست. همانگونه که تعبیر بسیار لطیفی در زیارت غدیریه امیرالمؤمنین(ع) آمده که می فرماید: «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ‏ وَ لَا اخْتَلَفَتْ أَقْوَالُكَ وَ لَا تَقَلَّبَتْ أَحْوَالُك‏»(6). با توجه به این عبارت، نکته ای برداشت می شود ­-که بیشتر متوجه روحانیون گرامی می باشد- و آن این است که ما معمولا تناقض را بین دو قول و دو قضیه می دانیم، اما در این فراز از زیارت غدیریه تعبیر این است: «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ». یعنی افعال تو متناقض نیست. یعنی تمام آن یک آهنگ است. امیرالمؤمنین (أرواح العالمین له الفداء) فتح روز خیبر را دارد که قلعه خیبر را از جا می کند، و این معجزه حسی امیرالمؤمنین است. گفته شده خیبر بر کوهی بوده که اگر کسی از چند کیلومتری به آن نزدیک می شد، از سنگرهایی که بالای کوه ساخته شده بود، مورد هدف یهودیان قرار می گرفت. حضرت علی(ع) یک تنه از چنین کوهی بالا رفته و درِ قلعه خیبر را از جا می کَند تا به دستور پیامبر(ص) عمل کند. ایشان هر چه را در توان داشته بکار بست که می فرماید: «مَا قَلَعْتُ بَابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمَانِيَّةٍ بَلْ بِقُوَّةٍ رَبَّانِيَّة»(7). حضرت آن قوه ربانیه خود را بکار برد و دَرِ قلعه خبیر را نه تنها از جا کَند، بلکه آن را پرت کرد و پل قرار داده و مسلمانان را از خندق عبوردادند. دری که تنها برای باز و بسته شدنش چندین نفر لازم بود!. حضرت علی همان کسیست که در جنگِ اُحُد؛ هنگامی که همه از ترس به کوهها فرار کرده بودند و هرگاه پیامبر آنان را فرا می خواند، غصه دار می شدند که فرمود: «فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَم»(آل عمران/153). حضرت علی(ع) کسی بود که در چنین لحظاتی همچون پروانه، گرد شمع وجود نبی اکرم(ص) چرخیدند و یک تنه دفاع کردند و در شأن ایشان «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى‏ إِلَّا عَلِي‏»(8) گفته شد. همان کسی که در لیله الهریر، از صدای فریادِ الله اکبر ایشان عده ای جان دادند. در جنگ صفین، لیله الهریر شبی سخت در جنگ بود. فردا صبح دیدند عده ای از لشگر معاویه با اینکه اصلا شمشیر نخورده اند، جان داده اند. اما همین شخص 25 سال سکوت می کند. جلوی چشمانش دستش را می بنند، ریسمان به گردنش می اندازند، حبیبه خدا را هتک حرمت کردند و معصومانه صبر می کند. اهل بیت حتی یک ترک اولی هم ندارند. اگر امیرالمؤمنین(ع) حتی یک ترک أولی(نه معصیت) می کرد، الآن هیچ یک از ما شیعه نبود و همگی به اصحاب سقیفه ملحق می شدیم. کسی که در اینجا صبر می کند همان کسی است که در عرصه های نبرد قهرمانانه شمشیر می زند و در عین حال تمام افعالش هماهنگ است. آن شمشیر زدن و این سکوت یک آهنگ، یعنی آهنگ بندگی و وفای به عهد دارد. روحِ این امور یک کار است که فرمود: «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ»‌. همین امیرالمؤمنین است که هیچگاه غذا و نان جویی سیر نمی خورد که مبادا گرسنه ای در دور دست ها بدون غذا سر به زمین بگذارد، با این که تمام هستی مال اوست.

همین امیرالمؤمنین است که شانه اش را خم می کند و بچه های یتیم را روی دوش می گذارد تا آنها خوشحال شوند. خودش را به آتش عرضه می کند که مبادا از یاد یتیمان غافل شود. همین شخص هنگامی که پیامبر خاتم چند صد نفر از یهود بنی قریضه را به ایشان می سپارند، تمامی آنان را گردن می زند. هر دو طرف، یعنی رحمت و غضب حق و هماهنگ هستند. خیلی مهم است که بتوانیم در افعال حضرت تناقضی نبینیم. آن نخ تسبیحی که این افعال را بهم وصل و هماهنگ می کند، بندگیست. هیچ کدام از این امور بوی نفس ندارد. همان کسی که نیمه شب به گونه ای گریه می کند و نماز می خواند که نقل شده دیدم امیرالمؤمنین دستش را به طناب خیمه گرفته گویا در حال زمین خوردن است! اینگونه از خوفِ خدا می لرزد؛ همین شخص در روز طوری شمشیر می زند که هیچ کس در مقابل شمشیرش نمی تواند بایستد. این هماهنگی در افعال هنگامی فهمیده می شود که انسان آن نخ تسبیح را پیدا کند. اگر نخ تسبیح را پیدا نکردیم این موارد برای ما قابل جمع نیستند. چگونه می شود آقایی که می فرماید: «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ‏ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ‏ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُه‏»(9) یعنی اگر هفت اقلیم را بمن بدهند و بگویند به ناحق یک پوست جو از دهان مورچه ای بگیر، چنین کاری نمی کنم؛ چگونه است همین انسان، هنگامی که در صفّین شمشیر می کشد، ده ها و صدها نفر را درو می کند. کسی که به ناحق یک پوسته جو از دهان یک مورچه نمی تواند بگیرد و واقعا هم این کار را نمیکند، چگونه است که در جنگ مقابل نهروانی ها، آنان را از بین می برد. یک پوست جو نمی گیرد اما این همه را از دَم شمشیر می گذراند. نکته اصلی آن در این که اگر نخ تسبیح را پیدا نکنیم، دچار اشتباه می گردیم.

در سفینة البحار نقل شده که امیرالمؤمنین به حسن بصری فرمود چرا در وضو گرفتن این قدر آب می ریزی؟! چرا اسراف می کنی؟ حسن بصری گفت: شما خون مسلمانان را ریختی اسراف نبود؟! چنین کسی نمی تواند هماهنگی این افعال را بفهمد. چرا که در جایی باید یک دریا خون بریزی اما در جایی دیگر حق ریختن یک قطره آب را هم نداری. عبارت «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ» یعنی همین. یعنی باید تمام امور بندگی باشد که به ناحق پوست جو از دهان یک مورچه نمی گیرد، اما از آن طرف ده ها نفر را به حق از بین می برد. آب نابجا نمی ریزد، اما خون بجا می ریزد که فرمود: «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ وَ لَا اخْتَلَفَتْ أَقْوَالُكَ» هیچ کجا سخنانت مختلف نیست بلکه همگی هماهنگ می باشند و همه آنها یک حرف یعنی توحید و خداست. باید نخ تسبیحی که ربط و هماهنگی این امور است یافت شود. اگر پیدا شد به این دید می رسیم که تمام آنها یک چیز است و الّا همگی را متناقض می بینیم. به همین جهت فرمود: «لَا تَقَلَّبَتْ أَحْوَالُك‏» احوال تو گوناگون نیست. اگر حضرت غضب دارد، رحمت نیز دارد. اما یک حال هم بر غضب و هم بر رحمت حاکم است و آن حال، ‌حال بندگی خداست. این حال، همان حال ثابت امیرالمؤمنین است. غضب و رحمتش هر دو برای خداست. و همچنین حبّ و بغض، و خوف و رجای او نیز فی الله است. این نخ تسبیح اگر پیدا شد، هماهنگی تمام افعال معصوم را می بینیم. و آن نخ تسبیح فهمیدن این است که اولیاء الهی با خدا میثاق بسته اند و پس از بستن میثاق، تمام همّ و غمشان در دارِ دنیا این بوده که به این عهد وفا شود و این عهد زمین نماند. اگر کسی این را فهمید می بیند جنگ خیبر و صفینِ امیرالمؤمنین(ع) و سکوت 25 ساله اش یک کار بیشتر نیست همانگونه که در دعای کمیل می خوانیم: «حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَ أَوْرَادِي‏ كُلُّهَا وِرْداً وَاحِداً وَ حَالِي فِي خِدْمَتِكَ سَرْمَداً»(10) تمام افعال معصوم اینچنین است.

فراز و قدم دوم: قدم گذاشتن در وادی ولایت و تصدیق کردن اولیاء الهی

بنابراین اگر کسی این قدم را برداشت، یعنی از این مَدخل به ولیّ خدا توجه پیدا کرد که «يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ‏ اللَّهُ‏ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صَابِرَة» یعنی تو آن امتحان پس داده ای هستی که به خدا امتحان پس دادی و خدا تو را قبول کرده پیش از این که در این دنیا بیایی، اگر انسان این را فهمید، قدم دوم مجوز پاگذاشتن به وادی ولایت و تصدیق اوست که فرمود: «وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَكِ أَوْلِيَاءُ وَ مُصَدِّقُون». والّا مگر می شود ولی خدا را تصدیق کرد. بله اینگونه است که تصدیق شرط صلاح ما می باشد و ما تا ولیّ الله را تصدیق نکنیم، صالح نمی گردیم که فرمود: «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى‏ تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا»(11) که یعنی هیچ کسی وارد وادی صلاح نمی شود و جزو صالحین نمی گردد مگر اینکه به معرفت ولی خدا برسد. و معرفت نصیب کسی نمی شود جز این که ولی خدا را تصدیق کند و تصدیق یعنی صدق و یک رنگی ولی خدا را در همه افعال و اعمال او ببیند. کسی که به تصدیق ولیّ الله می رسد، هیچ وقت در او شک نمی کند. چرا که اگر در ولیّ خدا شک کرد، مجوز ورود به قدم بعدی یعنی «رَیب» است و در وادی «رَیب» بد گمان می شود. و اگر بدگمان شد، تکذیب می کند.

یکپارچگی اعمال اولیاء الهی و تلاش شیطان در متناقض نشان دادن آن

بنابراین کسی به معرفت می رسد که در تمام احوال و اقوال و افعال ولیّ خدا را تصدیق کند. گمان نکنیم تصدیق ولیّ خدا کار ساده ایست. موسی کلیم پیامبر اولی العزم خداست. خدا به ایشان دستور داد که معلّمی الهی را پیدا کند و به او بشارت این امر را داد. حضرت موسی بنا داشت حتی اگر برای پیدا کردن این معلم الهی نیاز به زمانی طولانی هم بود، آن را محقق کند. پس از جست و جو و پیدا شدن آن استاد الهی، از او تقاضای شاگردی می کند و می فرماید: «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدا»(کهف/66) اما این استاد پاسخ می دهد: «قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبراً * وَ كَيْفَ تَصْبرِ عَلىَ‏ مَا لَمْ تحُطْ بِهِ خُبرْاً»(کهف/67-68) یعنی تو نمی توانی هم پای من صبر کنی و به اسرار کارِ من علم نداری. چرا که صبر کردن با ولیّ خدا و تصدیق کردن او به گونه ای که هنگام تمام افعال او بگوید این کار یک راز و علتی خاص دارد، کار ساده ای نیست. این تصدیق همیشگیِ ولیّ خدا هنگامی اتفاق می افتد که ترازو و میزان ما امیرالمؤمنین باشد. اگر تمام امور را با ترازوی امیرالمؤمنین بسنجیم، تمام آن حلّ و هماهنگ می گردد. اما اگر ترازوی دیگری غیر از حضرت انتخاب و کارهای ایشان را در آن وزن نمودیم، بسیاری از آنها را بد و متناقض می بینیم. زیرا کارهای امیرالمؤمنین با تقاضاهای شیطان تناسبی ندارد. آن ترازویی که خدا در وجود ما قرار داده، ترازوی امیرالمؤمنین(ع) است که فرمود: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(شمس/8) خداوند متعال راه فجور و تقوی، راه بدی و خوبی را بما الهام کرده است و تقوی همان مسیر امیرالمؤمنین است که فرمود: «الْمُتَّقُونَ‏ شِيعَتُنَا»(12) و فجور نیز خروج از ولایت آنان است و چیز دیگری نیست. این جزو فطرت ماست. اگر کسی به این نکته توجه نکند یعنی آن نخ تسبیح را پیدا نکند و نداند که برای امیرالمؤمنین شهادت و کشتن، هر دو وفای به عهد و بندگیست و به همان دلیل که به شهادت می رسد می کشد و هیچ تفاوتی ندارند؛ نمی تواند تصدیق کند.

به همان دلیل که سیدالشهداء تمام هستی خود را در راه خدا می دهد، روز عاشورا هنگامی که حجت ها تمام شد، شمشیر می کِشد. همگی یک دلیل دارد. به همان دلیلی که باید به شهادت برسد، باید به قتل برساند. اگر انسان این را ندید نمی تواند تصدیق کند و تمام هم و غم ابلیس این است که شخص به این دید و این تصدیق نرسد. چرا که تمام بدی ها از دستگاه ابلیس و تمام خوبی ها از دستگاه امیرالمؤمنین و نبی اکرم(ص) است. ما باید تسلیم حضرت باشیم سپس ایشان را تصدیق کنیم. اگر در نبی اکرم شک کردیم هر شک یک سقوط است. نطفه فتنه ها در شک بسته می شود. آنهایی که به جنگ با امیرالمؤمنین پرداختند، از شک شروع شد. چرا که نتوانستند ایشان را تصدیق کنند و پس از آن به بدگمانی رسیدند و حضرت را به قدرت طلبی متهم کردند. تمام کار شیطان این است که این طراز و میزان ما را بهم بزند و ما را بدگمان کند. اما ما باید به طور کامل اولیاء الهی را تصدیق کنیم تا به معرفت آنان برسیم و سپس با تبعیت از آنها به صلاح برسیم و جزو صالحین شویم. در مقابل، شیطان قصد دارد با بدگمان کردن، ما را از دنباله روی آنان باز بدارد و ما را به رَیب و شک نسبت به آنان برساند.

امیرالمؤمنینی که می فرمود نگاهش به دنیا و خلافت اینگونه است: «مَا أَخَذَ اللَّهُ‏ عَلَى‏ الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقِرُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ عِنْدِي أَزْهَدَ مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»(13) هنگامی که درب منزل ایشان جمع شدند و از حضرت تقاضای بیعت و به دست گرفتن خلافت نمودند، فرمودند: اگر اینچنین نبود که خدا از من میثاق گرفته است تا در مقابل معرفتی که بمن داده است، که حقایق را می فهمم، تا در مقابل بی عدالتی ها و پر خوری ها و شکم های گرسنه سکوت نکنم، من ریسمان خلافت را برگردن شتر خلافت می انداختم و همان طور که با اولی ها برخورد کردم با بقیه ی نیز برخورد می کردم و می دید که دنیای شما، این خلافت گسترده ای که تنها قدرت جهان در دوران امیرالمؤمنین(ع) است؛ که این قدرت روم و ایران را فتح کرده بود؛ می دیدید که تمام دنیای شما در نگاه منِ امیرالمؤمنین، از آب بینی یک بز کم قیمت تر است و می دیدید چگونه برخورد می کردم. امیرالمؤمنینی که به ما شیعیان می فرماید: اگر شیعه من هستید، «فَلْتَكُنِ‏ الدُّنْيَا عِنْدَكُمْ‏ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ وَ قُرَاضَةِ الْجَلَم‏»(14) اگر می خواید دنباله روی دیگران باشید، تکلیف آن با خودتان است. امّا اگر می خواهید دنبال روی من باشید، باید دنیا در نگاه شما از «حُثَالَةِ الْقَرَظِ وَ قُرَاضَةِ الْجَلَم‏» پست تر و کوچک تر باشد. «حُثَالَةِ الْقَرَظِ» یعنی تفاله درخت قرظ که قرظ نوعی درخت است -که فایده مثبت آن، استفاده کردن در دباغی نمودن پوست حیوانات می باشد- روشن است که تفاله آن به چه اندازه بی ارزش است زیرا برای دور انداختن تفاله میوه های خوردنی نیاز به صرف هزینه است پس چنین تفاله ای که اصلش هم پست و کم ارزش است، بسیار بی ارزش است که حضرت می فرماید باید دنیا در منظر شما از این چیز بی ارزش تر و پست تر باشد. و «قُرَاضَةِ الْجَلَم» یعنی ریزه قیچی هایی که از چیدن پشم شتر باقی می ماند که حضرت می فرماید دنیا نزد شما باید از این ریزه قیچی های هم بی ارزش تر و پست تر باشد.

امیرالمؤمنینی که آنقدر شجاع است که زره ایشان پشت ندارد، می فرماید پس از غصب خلافت، انسانهایی حلیه گر از جلمه ابوسفیان دور حضرت امیر جمع شدند و به ایشان گفتند که شما به میدان بیایید، ما از شما حمایت می کنیم. حضرت در جواب آنان فرمود: «فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ‏ عَلَى الْمُلْكِ وَ إِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْت‏»(15) یعنی: اگر سخن بگویم، می گویند بر حکومت حریص است و اگر سکوت کنم می گویند از مرگ می ترسد. اینچنین حق حضرت را پایمال کردند. این همان کاری است که شیطان می کند. یعنی با ایجادِ بدگمانی نمی گذارد ولیِّ خدا را تصدیق کنیم. در حالی که اگر آن رشته تسبیح را پیدا کردیم، می دانیم که سخن گفتن او برای خداست و از روی حرص نیست و از آن طرف نیز اگر سکوت کند برای خداست نه به خاطر ترس از مرگ. نه حرص عامل اقدام و نه ترس عامل سکوت اوست. کسی که آن رشته تسبیح را پیدا کرد می فهمد جنگ صفین، نهراوان و جملِ برای حرص دنیا نیست. لذا هنگامی که بیت المال را از طلحه و زبیر پس می گیرد و نگاهش به انبار طلاها افتاد، فرمود: «يَا صَفْرَاءُ يَا بَيْضَاءُ لَا تَغُرِّينِي غُرِّي غَيْرِي‏»(16) یعنی غیر امیرالمؤمنین را فریب بده. چرا که من فریب تو را نمی خورم. و حقیقتا در نگاه امیرالمؤمنین، خاک و طلا یکسان است. تلاش شیطان این است که ما را بدگمان کند و مانع از تصدیق کردن ما بگردد. اگر شیطان این بدگمانی را ایجاد کرد، حضرت علی(ع) داشته باشد هر اقدامی که، پنداشته می شود که این کار برای خدا نیست و من چرا خودم را خسته کنم و از ایشان تبعیت نمایم. و همچنین اگر حضرت سکوت کند گفته می شود چرا سکوت کرد. خلاصه اینکه حضرت به هر نحوی عمل کند، علیه او سخن می گویند.اگر بگوید قرآنهای سر نیزه را بزنید، می گویند دستور داده قرآن را بزنید و اگر هم بگوید بیایید صلح کنید و حَکَمیّت را بپذیرید، باز هم ایراد می گیرند. این اعتراض و عدم تصدیق ولیّ الله به این علت است که آن رشته اتصال و نخ تسیح را پیدا نکرده اند. کسی که نخ تسبیح را پیدا می کند، سلمان، ابوذر و مالک اشتر می شود و برای آنان تفاوتی ندارد که امیرالمؤمنین دستور زدن قرآن سر نیزه را می دهد یا غیر آن را و تمام دستوراتشان را تصدیق می کند. هنگامی که حضرت می گوید از یک قدمی خیمه معاویه برگرد، می گوید همین درست است و هیچگاه هم شک نمی کند. چگونه چنین چیزی حاصل می شود و انسان چگونه به این تصدیق ولیّ خدا می رسد، با این که اسرار کار ولی خدا را نمی داند و از علت کار او خبر ندارد؟!

توجه به عبودیت اولیاء الهی مانع از شکّ و متناقض دیدن افعال آنان

یکی از اموری که به شدت به ما کمک می کند تا در مقابل وسوسه های شیطان بایستیم، تصدیق کامل ولیّ خداست که از راه پیدا کردن نخ تسبیح و رشته هماهنگ تمام افعال اولیاء الله است و آن نخ تسبیح، بندگی است. از آن طرف نیز باید راه نفوذ شیطان را مسدود نماییم. زیرا تردیدی که شیطان نسبت به حقانیت ولیّ خدا در ما ایجاد می کند و مانع تصدیق ما می گردد، معمولا از طریق صفات رذیله و گناه است. با ایجاد ظلمتی همچون غرور، ما را که متکبر هستیم، در مقابل تواضع امیرالمؤمنین(ع) قرار می دهد و مانع از درک تواضع ایشان می شود. با ایجادِ حرص، به گونه ای که آنقدر حریص دنیا می شویم که از یک ریال دنیا نمی گذریم، مانع از درک این می شود که نزد امیرالمومنین طلا و خاک یکسان است. و کار شیطان همین است. شخصی که نمی تواند از یک نگاه حرام و شهوت آلود بگذرد، چگونه می تواند برای خدا بودنِ ازدواج های رسول الله(ص) را تصدیق کند. پیامبری که هزاران حوری بهشتی مشتاق و فدای او می باشند. اگر جلوه یوسف که به اذن الله بود، باعث شد زنان مصری دست هایشان را ببرند، تمام ملائکه مبهوت نبی خاتم هستند. کسی که آلوده باشد و نتواند از یک نگاه حرام بگذرد، چگونه می تواند بفهمد که چنین انسان والایی برای شهوت کار نمی کند و در نتیجه آن کتاب های پوچ و بی اساس را می نویسند. انسانهای آلوده به دنیا و غرق در شهوت، چگونه می توانند چنین پیامبر بلند مرتبه ای را تصدیق کنند. تا بالا نیاییم تصدیق ممکن نیست. کار شیطان این است که ما را به شک و ریب و سپس بد گمانی می کشاند و وای بر آن روزی که انسان بدگمان شود که قادر به تصیدق کوچکترین چیز نسبت به نبی خاتم(ص) نخواهد بود و نمی تواند نبوت حضرت را تحمل کند. چنین کسی قادر به ایستادگی و صبر در میدان عمل و تبعیت هم نخواهد بود. پس برای رسیدن به صبر در این وادی، نیاز به تصدیق کامل است. و الّا انسان بد گمان به چون و چرای در دستورات آنان کشیده می شود و می گوید چرا خودش فلان کار را می کند اما این عمل را از من منع می کند؟ این کار ابلیس است. اگر کسی گمان کند امیرالمؤمنین(ع) برای حرص به دنیا می جنگد، به این نتیجه می رسد که چرا در راه او جانفشانی کند. نتیجه این بد گمانی و شک، پیمان شکنی است که فرمود: «لَا شَاكِّينَ‏ وَ لَا نَاكِثِينَ‏ وَ لَا مُرْتَابِينَ وَ لَا مُكَذِّبِين‏»(17) کسی که شک کند، بیعتش را می شکند و اصلا نوبت به رَیب و بد گمانی نمی رسد بلکه در همان مرحله شک بیعت می شکند چرا که انسان شکاک نمی تواند وفا دار باشد.

بنابراین تمام هم و غم شیطان این است که ما را از تصدیق نسبت به ولی خدا باز بدارد و ما را به شک و بدگمانی بیندازد. راه نفوذ ابلیس نیز اعمال سیئه و صفات رذیله است که این موارد، لشگریان ابلیس در باطن ماست. یعنی ابلیس با این لشگریان سراغ ما می آید. اگر این لشگر در ما خانه کرد، آن وقت از طریق ما با نبی اکرم می جنگد. از آن طرف نیز تصدیق صد در صد باید باشد. یعنی در جانب ما باید تصدیق کامل باشد که راه تصدیق، پیدا کردن نخ تسبیح ولیّ خداست. و این همانی است که آن معلم الهی به موسی کلیم، هنگامی که حضرت موسی نتوانست تحمل کند و قصد جدایی از هم را داشتند، فرمود: این امور اسرار آن اعمال است. و حال که بر آن اسرار آگاه شدی، اگر تو هم جای من بود همین کارها را می کردی و فرمود: «وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْري»(کهف/82) یعنی من از طرف خودم کاری انجام ندادم. بلکه مامور خدا بودم. این همان نخ تسبیح است. و انسان وقتی می تواند باور کند که تمام کارهای معصومین(ع) برای خداست، که چشمش را از بلای آنها بر ندارد. در این حالت است که به تصدیق می رسد. اگر ببیند امیرالمؤمنین بیست و پنج سال سکوت می کند و یا اگر ببیند آن هنگام که به خانه او هجوم می آورند و تمام امکانات نیز در اختیار حضرت می باشد تا آنان را نابود کند اما دست هایش را روی هم می گذارد و حتی یک ترک اولی از او سر نمی زند؛ اگر این بلاها را دید می تواند بگوید آن روزی هم که شمشیر می زند برای خدا بوده است. اگر کسی عاشورا را دید که نبی اکرم برای پیروزی اسلام حاضر شده عزیزترین و محبوب ترین انسانها نزد او، همچون صدیقه طاهره(س) و امام حسین(ع) اینگونه به شهادت برسند، می فهمد که ایشان صادق است. اینکه به ما گفتند صبح و شب گریه کنید، به این جهت است که اگر چشمانمان را از بلای آنان برداشتیم، شیطان فتنه گری می کند و از آنجا که ما اسرار کار آنها را نمی فهمیم، موجب می شود که به کار امام معصوم عیب وارد کنیم.

توجه به بلای اولیاء خدا کلید فهم عبودیت آنها

هنگامی می توانیم نخ تسبیح، یعنی آن عبودیت مطلقه که تمام افعال معصوم حول آن هماهنگ می شود را پیدا کنیم که متوجه بلای او شویم و الّا حتما دچار شک و تردید می گردیم. کارهایی بزرگی که آنان انجام دادند در مقایسه با کاری که آن معلم الهی انجام داد، بسیار بزرگتر و بالاتر است. چرا که آن معلم الهی یک کشتی را سوراخ، دیواری را تعمیر کرد و جوانی را کشت که این کار را حضرت عزرائیل بصورت مکرر انجام می دهند. کار او به هیچ وجه قابل مقایسه با ایستادگی صدیقه طاهره نیست. هنگامی می توان به هماهنگی افعال ایشان پی ببریم که بدانیم همان کسی که فرموده است «بهترین چیز برای زن آن است که نامحرم او را نبیند»، همان آدمی که هنگام ورود نابینا به منزل، خودش را از نابینا می پوشاند، همین انسان تا جایی وارد میدان می شود و ایستادگی می کند که در کوچه ده ها نامحرم او را محاصره می کنند. چگونه می توان به این فهم رسید که این همان آدم و همان روحیه است. اگر آن نخ تسبیح پیدا نشود، شخص گمان می کند آن افعال هماهنگ نیست اما اگر آن نخ تسبیح پیدا شد می فهمد که تمام این فعال عبودیت و میثاق است که در زیارت ایشان اقرار می کنیم: «يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ‏ اللَّهُ‏ الَّذِي خَلَقَكِ». چنین کسی می داند که تمام این امور، وفای به آن عهد است. اگر این را پیدا کردیم و به این فهم رسیدیم: «فَمَا تَنَاقَضَتْ‏ أَفْعَالُكَ‏ وَ لَا اخْتَلَفَتْ أَقْوَالُكَ وَ لَا تَقَلَّبَتْ أَحْوَالُك» آن زمان است که می توانیم تصدیق کنیم و اگر تصدیق کردیم و شک و ریب در ما پیدا نشد، می توانیم قدم سوم یعنی صبر کردن را برداریم و در این راه صبر نماییم: «وَ صَابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ ص وَ أَتَانَا بِهِ وَصِيُّهُ» و الّا نمی توان پای ولایت ایستادگی کرد. چرا که: «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ‏ مُسْتَصْعَبٌ‏‏»(18) مگر می شود چنین کسی بار ولایت را به دوش بکشد و پای نبوت بایستد. قطعا کار ساده ای نیست و تنها سه دسته انبیاء مرسل، ملائکه مقرب و بندگان ممتحن قادر به ایستادگی هستند که در ادامه روایت فوق می فرماید: «لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِن». پس قدم سوم متفرع بر آن دو قدم است. یعنی توجه به این که تمام اعمال و افعال آنان میثاق با خداست و رشته هماهنگی آن، عبودیت آنان است، این قدم ما را به تصدیق نزدیک می کند و باعث می شود در همه جا صدق آنان را ببینیم که تمام افعالشان عین صدق است و تصدیق یعنی این که سکوت و عمل آنان را عین صدق با خدا و کاملا حق ببینیم و در یک رنگی آنان با خدا و حقانیتشان هیچ شکی نداشته باشیم. هنگامی که قدم دوم برداشته شد، وادی سوم شروع می شود که وادی صبر است که اگر توفیق باشد ادامه بحث را در فرصت دیگری مطرح می کنیم.

پی نوشت ها:

(1) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 711

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 464

(3) الخصال، ج‏1، ص: 59

(4) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج‏1، ص: 295

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏4، ص: 570

(6) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 268 - بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏97، ص: 362

(7) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏55، ص: 47 نقلا عن الخرائج و الجرائح‏

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏8، ص: 110

(9) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 347

(10) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 849

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 181

(12) تفسير العياشي، ج‏1، ص: 26

(13) علل الشرائع، ج‏1، ص: 151

(14) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏75، ص: 5

(15) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 52

(16) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 283

(17) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص: 413

(18) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 26