نسخه آزمایشی
یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun, 24 Jun 2018

جمع دفتر تبلیغات حوزه علمیه و نخبگان علوم انسانی / منظرهای مختلف در تبيين ضرورت علم دينی

متن زیر سخنرانی جناب آیت الله میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان علوم انسانی که در دفتر تبلیغات اسلامی در قم (وسف) برگزار شده است. این جلسه که به تاریخ 1 شهریورماه سال 94 برگزار شده با هدف آشنایی و ظرفیت سازی علمی، برای نخبگان علوم انسانیِ دانشگاه های مطرح کشور در حوزه علوم انسانی، در موضوعاتی چون فلسفه علم، مبانی نظری علوم انسانی مدرن، علم دینی و علوم انسانی اسلامی طرح ریزی شده است. ایشان در این بحث به بيان منظرهاي مختلف در تبيين ضروت واهميت علم ديني پرداختند.

شروع فصلی نو در توليد علم ديني

بسم الله الرحمن الرحیم. خداي متعال را سپاسگزارم که توفيق حضور در اين جلسه بابرکت و نوراني را در محفل شما عزيزان اساتيد و اهل فضل را نصيب فرمود و خوشحال هستم که اين اقدام ميمون که کمي هم ديرهنگام هست آغاز شد و ان شاء الله هر سال با گستردگي بيشتر و برنامه ريزي جامع تر ادامه پيدا کند. اين بشارت مهم را بايد خدمت شما عزيزان بدهم که تفکر در اصول و چارچوب هاي فرهنگ اسلام براي رسيدن به دانش آغاز شده است، به تعبير امروز تفکر در پارادايم جديد آغاز شده است و اين سرآغاز توليد علم ديني است و اين حرکت بسيار مهم تر از فتح قله هاي علم مدرن است. گرچه ما بايد قله هاي علم مدرن را هم فتح بکنيم و الحمدلله دانشمندان ما بخصوص دانشمندان جوان ما در بسياري از رشته ها اين توفيق را بدست آورده اند که به قله هاي دانش مدرن دست يافته اند يا نزديک شده اند، ولي مهم تر اين است که تفکر در پارادايم جديد و چارچوب هاي انديشه اي جديد آغاز شده و اين تفکر سرآغاز توليد علم ديني و در واقع شکستن تک صدايي در اين عرصه هست.

شکست هژمونی علمی غرب در استیلای کامل بر ساختار علمی و پایگاه آن

همان طور که انقلاب اسلامي در عرصه ايده هاي کلي, مسير جديدي را پيش روي بشريت گشود و آن راهي که غرب براي دستيابي به عدالت، سعادت، رفاه و امنيت يک مسير بدون برگشت و، بي رقيبي را تصوير کرده بود و به عنوان تنها راه براي نجات و سعادت بشر پيشنهاد مي کرد، تلقي اين بود که تنها راه رسيدن به قله هاي پيشرفت، سعادت و ترقي جدا شدن از دين و مرزبندي با اديان هست، همان طور که اين ايده کلي را انقلاب اسلامي با طرح راه جديد و شکستن آن بن بست تاريخي اين ايده را عملی کرد، در عرصه توليد دانش هم با شروع تفکر و انديشه هاي علمي در چارچوب هاي جديد فضاي تک صدايي در حال شکسته شدن هست و در واقع هژموني علمي غرب و پايگاه اصلي مشروعيت تمدن مادي غرب در حال شکستن هست.

بعد از جريانات سال ۸۸ که مقام معظم رهبري (مد ظله) به تناسب صحبتي فرمودند و بحث از غيرديني بودن علوم انساني را مطرح کردند و اينکه علوم انساني مدرن مبتني بر فلسفه مادي هستند، يکي از سياستمداران نخبه غربي گفته بود که به پايگاه مشروعيت جهاني ما حمله شده است. يعني علم مدرن در واقع عقلانيت مدرن پايگاه مشروعيت تمدن غرب و حتي قدرت و سلطه سياسي غرب است.

دشمن به انواع مختلف تلاش پنهان و آشکار مي کند تا اين راه را سد و ما را مأيوس کند ، گاهي ما را متهم مي کند به اينکه, مسلمانان انگيزه هاي سياسي دارند، به دنبال توليد علم ديني هستند، گاهي بحثهاي فني مي کنند، معرفت شناسانه، جامعه شناسي معرفت و غيره که علم ديني مفهوم روشن و يا معقولي ندارد، و ساير تلاشها و البته برخي هم رنگ سياسي دارد براي اينکه ما را مأيوس کنند و اين راه را سد بکنند.

ضرورت تسریع در فراهم نمودن ساختارهای تولید علم دینی

در طول سه دهه گذشته ظرفيتهاي بسيار خوبي توليد شده اگرچه اين کار, کاري است که نياز به يک فرصت تاريخي مناسب دارد، اصلاً جاي عجله نيست، ولي نبايد ما فرصتها را از دست بدهيم، در عين حال دچار عجله هم نبايد بشويم، سرعت خوب است و عجله بد است، سرعت يعني فرصت ها را از دست ندادن, «سارعوا الي مغفره من ربکم» دستور داريم به اينکه اهل سرعت باشيم، «ساع، سريع، نجا»، در نهج البلاغه حضرت فرموند. ولي به همان اندازه عجله و اضطراب بد است، عجله صفت شيطاني است، عجله دولت مستعجل خواستن است. ضربه به کار مي زند، امّا سرعت به معني از دست ندادن فرصتها و بر فرصتها سبقت گرفتن است، اگر کاروان علم ديني در زمان مناسب خودش و در مسير مناسب خودش حرکت کند و آرام آرام شکوفا بشود ما ظرفيت انقلاب اسلامي را از دست نخواهيم داد، چون اين مسير ماندني است و ان شاء الله فرصت لازم را خداي متعال در اختيار ما قرار مي دهد، الآن بهترين فرصت در اختيار ما است براي اينکه در مقابل علم مدرن، علم ديگري را توليد بکنيم و به جهانيان عرضه بکنيم بخصوص که در شرايطي هستيم که آرام آرام تمدن غربي سيطره خودش را از دست مي دهد و به نظر مي آيد رو به فروپاشي است، نياز به انديشه جديد، تفکر جديد و دانش جديد هست. همين طوري که تمدن غربي که الآن آمريکا آن را رهبري مي کند محصول يک تلاشهاي تاريخي است که در رنسانس ظهور پيدا کرده و بعد در چندين انقلاب بزرگ اجتماعي تجلي کرده، اول انقلاب ايدئولوژيک و بعد انقلاب در فلسفه ها و انديشه هاي بنيادين عقلي است و بعد انقلاب علمي است و بعد انقلاب صنعتي است، مجموعه اينها اين تمدن را ساخته است، ما هم بايد به تدريج مسير نوسازي و پاکسازي تمدن اسلامي را فراهم کنيم.

البته روشن است که ايده ما چيزي فراتر از تمدن است، يعني آنچه در عصر ظهور اتفاق مي افتد در چارچوب تمدن قابل توصيف نيست، کما اينکه آنچه در بهشت اتفاق مي افتد يک پديده تمدني با تعريف تمدن نيست، يک چيز فراتمدني است، آنچه در عصر ظهور اتفاق مي افتد در واقع که حقيقت فراتمدني است، منتها ما براي قبل از ظهور بحث مي کنيم، اگر همين فردا هم ظهور محقق شد يک جهش و ارتقاء ظرفيت در حيات بشري اتفاق مي افتد و وارد يک دوران جديدي مي شويم، ولي فعلاً ما در دوران قبل از ظهور هستيم و بايد براي اين دوره بيانديشيم و ما هم نمي دانيم که خداي متعال چه چيزي را تدبير کرده اند دنبال دولت مستعجل هم نبايد باشيم، يعني اينکه حتماً بايد حالت انتزاع در ما وجود داشته باشد، بنابراين ما بايد تلاش کنيم براي ايجاد يک تمدن ديني در مقابل تمدن مدرن و اين امر نيازمند به يک نرم افزار متناسب با خودش است، بنابراين ما براي ايجاد تمدن ديني محتاج به علم ديني هستيم.

توجه دوباره به ضرورت تولید علم دینی از منظرهاي مختلف خصوصا معرفت شناسی

يکي از موضوعات مي تواند بحث ضرورت علم ديني باشد که اصلاً چه نيازي به علم ديني هست؟ با علم ديني چه خلأي را مي خواهيم پر کنيم؟ گر چه اين را عرض بکنم الآن فضاي نخبگاني جامعه ما از اين بحث تقريباً عبور کرده است، و اصل ضرورت علم ديني و حتي امکان علم ديني پشت سر گذاشته است و الآن در مسير ايجاد نقشه راه براي توليد علم ديني هستيم و بسترهايي را که بايد فراهم بشود فضاي نخبگاني ما دنبال مي کنند. و گاهي هم بيش از اين پيش رفته اند. ولي خوب بالاخره اين بحثي است که در جايگاه خودش بسيار بحث خوبي است و آشنايي با آن ضروري و لازم است. موضوع دوم اينکه اصولاً علم ديني ممکن است و يا خير؟ مي شود يک تصوير معقولي از علم ديني ارائه کرد که واقعاً علم باشد و ديني هم باشد؟ و مقصود از علم ديني چيست؟ اين بحثهايي است که در سه دهه گذشته به ويژه در کشور ما به طور جد پرداخته اند، گرچه سابقه تاريخي آن در دنياي اسلام حتي در کشور ما به بيش از پنج دهه شايد مي رسد، ولي در ايران در سه دهه گذشته به طور جد اين بحث دنبال شده و انباشته هاي خوبي هم ما داريم.

 به نظر من بحث از زاويه معرفت شناسي بسيار مهم است و اصولاً اگر ما معرفت شناسي را به اسلامي و غير اسلامي تقسيم نکنيم، تقسيم علم به اسلامي و غير اسلامي بي معنا مي شود. اگر معرفت شناسي به مفهوم عام خودش در ذات خود صبغه ديني و غير ديني ندارد، علوم که بخشي از معرفتهاي بشري هستند، ديني و غير ديني نمي شوند قاعدتاً علم هم ديني و غير ديني نمي شود اين نکته مهمي است. بنابراين به نظر مي آيد که مطلق گرايي خام؟ در حوزه معرفت شناسي يکي از موانع مهم دستيابي به علم ديني است. اگر ما علم ديني و غير ديني نداشتيم تمدن ديني و غير ديني هم نخواهيم داشت، حکومت ديني و غير ديني هم به يک معنا نخواهيم داشت.

از زاويه معرفت شناسي، معرفت انسان به دو قسم تقسيم مي شود، معرفت ديني و غير ديني، معرفتي که در تبعيت از دين و تحت سرپرستي دين پيدا مي شود و معرفتي که بيرون از دايره مديريت دين شکل مي گيرد - مقصودم از دين اديان آسماني حق به ويژه اسلام است. مکتب اهل بيت عليهم السلام است- و بعد هم اثبات بکنيم که معرفت ديني به حق نزديک تر از معرفت غير ديني است، اينکه مي گويم نزديکتر است چون معرفت هاي ديني ما ناب و خالص نيستند، آن که حق محض است خود دين است ولي معرفت ديني، معرفتي که ناشي از درک مؤمنانه از جهان هست درک دين دارانه از جهان است، درک مؤمنانه از جهان و ديندارانه از جهان به ثواب و حق نزديکتر است. اگر اين را ما در حوزه معرفت شناسي نپذيريم قاعدتاً بعيد است بتوانيم بعدها ادعاي علم ديني بکنيم، بگوييم علم اقتصاد اسلامي داريم، علم اقتصاد هم از جنس معرفت است و وقتي از جنس معرفت شد به صدق و کذب متصل مي شود و صدق و کذب ربطي به تبعيت از دين ندارد، گرچه نمي خواهم بگويم که هيچ راهي باز نمي ماند ولي با يک چالش جدي مواجه مي کند، پس يکي از زواياي بحث, بحث معرفت شناسانه است که در جاي خودش بايد مطرح بشود.

ضرورت توليد علم دینی از منظر جامعه شناختي و تمدنی

زاويه ديگر بحث, بحث جامعه شناسي است که در آنجا بحث از جامعه شناسي معرفت مي شود که فرآيندهاي اجتماعي توليد معرفت مورد دقت قرار مي گيرد و آنجا هم بايد اثبات بشود که فرآيندهاي اجتماعي به ديني و غير ديني تقسيم مي شوند و ديني بودن فرآيندهاي اجتماعي توليد دانش در حقانيّت دانش دخيل هستند، نمي خواهم بگويم تنها عامل حقانيت اين است ولي در حقانيت دخيل هستند.

 بحث تمدني، زاويه ديگري که بايد بحث بشود که کمي گسترده تر است، عرصه هاي تمدني که تمدنها بر دانش هاي خاص خود تکيه مي کنند، عقلانيت هاي پشتيبان تمدن، عقلانيت هاي متناسب با آن تمدن هستند. و بنابراين عقلانيتي که تمدن غرب را پشتيباني مي کند که قطعاً يک تمدن سکولار هست، نمي تواند در خدمت تمدن ديني قرار بگيرد. اين بعد از بحث از اثبات تمدن ديني و غير ديني است. اگر شما فرض کرديد که ما تمدن ديني و غير ديني داريم، مديريت ديني و غير ديني داريم، آنگاه اين بحث مطرح مي شود که آيا مي شود با نرم افزار تمدن مادي, جامعه ديني را مديريت کرد؟ با نرم افزار تمدن مادي تمدن اسلامي توليد کرد؟ يک رويکرد اين است که بله ما از همان علوم استفاده مي کنيم و آنها را در خدمت ارزشهاي اسلامي قرار مي دهيم و دين ارزشها را معين مي کند، از دانش مي شود در مسير ارزشهاي مختلف استفاده کرد، ما از علمي که ولو در حوزه تمدن غرب توليد شده باشد براي رسيدن به آرمانهاي تمدن ديني مي توانيم استفاده بکنيم، بنابراين ولو ما اصل تمدن ديني را هم بپذيريم هيچ ضرورتي به علم ديني وجود ندارد. يعني مي شود با همين علوم جامعه ديني را مديريت کرد، مي شود با همين علوم تمدن اسلامي ايجاد کرد. همين علوم را در خدمت ارزشهاي اسلامي قرار داد، يک جامعه اي با صبغه ديني ايجاد کرد. رويکرد ديگر اين است که نه، اگر ما تمدن ديني داريم و مي شود دو نوع تمدن تصوير کرد، دستيابي به تمدن ديني چه در بخش نرم تمدن چه در بخش سخت آن جز با علم ديني ممکن نيست. نه سازوکارهاي سخت يک تمدن و نه روابط انساني پيچيده يک تمدن با نرم افزارهاي تمدن ديگر قابل بازسازي نيست. يعني فاصله ايدئولوژيک بين تمدنها حتماً به تفاوت در نرم افزار و دانش و عقلانيت به مفهوم خاص و عام خودش منتهي خواهد شد. و برخلاف اين تلقي که علم خصلت ايدئولوژيک ندارد و علم پديده اي جهاني است کاملاً علم خصلت ايدئولوژيک دارد.

وجود اغراض سیاسی برای سکولار نمودن حکومت ها و نفی علم دینی

منتقدين علم ديني مي گويند که علم خصلت ايدئولوژيک ندارد و دين خصلت ايدئولوژيک دارد و به همين دليل دين نمي تواند جهاني باشد، و علم است که مي تواند محور هماهنگي جهاني و مبدأ نسخه هاي واحد و آن نسخه هاي هماهنگ براي جامعه جهاني باشد، لذا وحدت جامعه جهاني در سايه علم ممکن است نه در سايه دين. بنابراين کساني که تلاش مي کنند علم را به ديني و غير ديني تقسيم کنند دنبال اهداف سياسي هستند و مي خواهند جلوي جامعه جهاني و جهاني شدن را در واقع بگيرند، نقطه مقابل اين نظريه است که؛ بالعکس کاملاً علم خصلت ايدئولوژيک دارد و علم به هيچ وجه جهاني نيست، ايدئولوژي هاي و مکاتب مختلف حتماً دانش خود را بايد داشته باشند، اين طور نيست که بگوييم چون علم جهاني است بنابراين همه ملل با همه مکتبها و فرهنگها و حتي تمدن ها مي توانند از يک علم براي دستيابي به اهداف و آرمانهاي خودشان استفاده کنند بنابراين علم يک امر جهاني و مشترک و غير ايدئولوژيک است و در همه عرصه ها کارآمدي دارد. نقطه مقابل اين است که بالعکس علم کاملاً خصلت ايدئولوژيک دارد و منتهي خصلت ايدئولوژيک در علم پنهان است و دقيقاً جهاني شدن علم مدرن به معني جهاني شدن ايدئولوژي مدرن است. و به همين دليل است که ايدئولوژي غرب ظرفيت جهاني شدن ندارد علم مدرن هم ظرفيت جهاني شدن ندارد، اين کاملاً نقطه مقابل است. يعني علم را غير ايدئولوژيک تصور کردن و بعد جهاني سازي علم مبدأ جهاني شدن ايدئولوژي پنهان در علم مي شود و همين اتفاق هم افتاده است ديگر. غرب از طريق دانش خودش ايدئولوژي خودش را به جهان صادر کرده است. يعني واقعاً بحثهاي ايدئولوژيک بخصوص در صده اخير محور گسترش ايدئولوژي غرب در جهان نبوده است بلکه گسترش دانش غربي و عقلانيت اداره غربي مبدأ گسترش ايدئولوژي آنها شده است.

اگر ما پذيرفتيم که بايد دنبال تمدن ديني باشيم اين تمدن نياز به علم ديني دارد، لااقل نياز به علوم انساني ديني دارد، يعني لااقل در بخش روابط انساني و تنظيم روابط انساني در بخش نرم افزار تمدن ما محتاج به علم ديني هستيم ولو اينکه کسي بگويد بخش سخت تمدن که بيشتر متکي به علوم تجربي است و شايد علوم محض آنها ديني و غير ديني ندارند - گرچه آن هم قابل قبول نيست، حتما تکنولوژي و دانش هاي پشتيبان آنها صنعت به مفهوم عالم و دانش هاي پشتيبان صنعت آنها هم ديني و غير ديني دارند- ولي لااقل اين است.

بعضي از روشنفکرهاي دنياي اسلامي ـ روشنفکر به همان مفهوم وسيع و الا روشنفکر ديني يک معني خاص دارد ـ معتقد هستند که اصلاً ما تمدن ديني هم نداريم، تمدن تقسيم به ديني و غير ديني نمي شود و تمدن هم يک امر مشترک است، ولي مي دانيد اين مورد قبول نيست، قابل دفاع هم نيست، و حتي متفکرين سکولار هم اين را قبول دارند که ما تمدن ديني وغير ديني داريم. و همين نظريه برخورد تمدنها مبتني بر همين مطلب است که مي گويد اسلام داراي تمدن است و تمدن اسلامي در حال احياء مجدد هست و اين تمدن مهمترين رقيب و درگير تمدن غرب در جهان است. بنابراين از يک زاويه مي شود بحث را دنبال کرد که تمدن ديني مبتني بر نرم افزار ديني توليد مي شود، نمي شود ايده هاي ديني را از طريق دانش مدرن و دانشي که مبتني بر ايدئولوژي ديگري است فراهم کرد، اين بحث جدي و خيلي ديرياب هم است، دير مورد قبول واقع مي گيرد که ما نمي توانيم براي رسيدن به دنياي اسلامي از دانش غير اسلامي استفاده کنيم، از دانش مدرن استفاده بکنيم، بسياري دشوار است و اشکال جدي اينجا وجود دارد.

ضرورت توليد علم ديني از منظر نگاه فلسفه تاریخی

زاويه ديگر, بحث فلسفه تاريخي است. يعني با رويکرد فلسفه تاريخي به بحث علم ديني بپردازيم که واحد مطالعه ما در فلسفه تاريخ بسيار بزرگتر و عظيم تر از علوم انساني و اجتماعي است. گرچه ممکن است کسي دانش فلسفه تاريخ يا دانشهاي وابسته به اين موضوع را در حوزه علوم اجتماعي قرار بدهد، که ديگر نزاع بر سر اصطلاح و عنوان گذاري است. ولي بالاصاله موضوع فلسفه تاريخ گسترده تر از موضوع علوم انساني و موضوع علوم اجتماعي است، همين طوري که شما هر قدر علومي که واحد مطالعه اش فرد انسان است بسط بدهيد و توسعه بدهيد از دل آن علوم اجتماعي نظير جامعه شناسي توليد نخواهد شد. هر قدر هم شما علوم اجتماعي را توسعه بدهيد از دل آنها فلسفه تاريخ توليد نخواهد شد. چون واحد مطالعه اش متفاوت است. واحد مطالعه در حوزه علوم انساني به مفهوم خاص فرد انسان است. در حوزه علوم اجتماعي جامعه و روابط اجتماعي است، وحدت و کثرت اجتماعي جامعه موضوع مطالعه است، نه افراد. در پزشکي موضوع مطالعه تان معمولاً جامعه نيست، نمي خواهم بگويم که حوزه علوم اجتماعي مرتبط با پزشکي نداريم ولي معمولاً اينگونه نيست. بخصوص در دوره هاي قديم که قطعاً کمتر بوده است. در روان شناسي هم همين طور. هر چقدر هم که شما گسترش بدهيد غير از جامعه شناسي و علوم اجتماعي است. علوم اجتماعي را هم شما هر قدر توسعه بدهيد به فلسفه تاريخ دست نخواهيد يافت، موضوع فلسفه تاريخ, تاريخ اجتماعي بشر است، نه يک جامعه. حرکت تاريخي جوامع بشري است. بحث از علل تحولات اجتماعي، علل پيدايش تمدنها، افول تمدنها، شکستها، پيروزيها، درگيريها، جنگها و امثال اينها هم مي شود. بحث از آغاز جامعه تاريخي بشر، جامعه آرماني و مطلوب امثال اين بحثها از بحثهايي است که در فلسفه تاريخ مطرح هستند در علوم اجتماعي به اين بحثها کمتر پرداخته و يا پرداخته نمي شود. مي توان از منظر فلسفه تاريخ و تحليل تحولات تاريخي و تکامل تاريخ به بحث علم ديني بپردازيم، اين هم يک زاويه است که اگر تحليل شما اين باشد که تاريخ اجتماعي بشر محتوي دو جريان عمده تاريخي است؛ يکي جريان اختياراتي که بر محور انبياء و اولياء جمع شده اند و قصد آنها بسط و گسترش بندگي و پرستش خداي متعال و دستيابي به سعادت از طريق عبوديت است. يعني سعادت را در بسط حيات معنوي و بندگي مي بينند، و اين اراده هاي تاريخي که بر محور انبياء جمع شده اند در حال تکامل و اشتداد هستند و در نهايت هم به يک تمدن و فراتمدن دست پيدا مي کنند. نقطه مقابل آن هم اختياراتي است که بر محور اراده هاي شيطاني به تعبير قرآن و با ادبيات ديني خود ما بر محور اولياء طاغوت تجمع کرده اند، آنها هم دنبال اشتداد و تکامل تاريخي خود هستند و بر محور آن اراده ها هم تمدن ساخته شده است.

انسان مختار است که خدا را بپذيرد يا نپذيرد. همين جا است که اراده ها دو مسير پيدا مي کنند، مسير استکبار الي الله و مسير بندگي، مسير ايمان و مسير کفر، «لااکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي» اينجا مردم دو دسته مي شود «فمن يکفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسک بالعروه وثقي لاانفصام لها و الله سميع العليم» که آن وقت «الله ولي الذين آمنوا» دسته مقابل چيست؟ «والذين کفروا اوليائهم الطاغوت» بنابراين اگر شما دو مسير وارد شديد مسير ايمان و کفر، پذيرش توحيد و انکار توحيد، استکبار و عبوديت، طبيعتاً اين دو مسير مي شود . دو جريان تاريخي شکل مي گيرد؛ اين دو جريان تاريخي در درگيري مستمر تاريخي هستند، البته اين دوران درگيري و جنگ مقدمه رسيدن به يک دوران آرامش و به تعبير ديگر دوران صلح هست. ولي از بستر يک جنگ تاريخي بين ايمان و کفر و حق و باطل عبور مي کند؛ دو جامعه داريم، حول دو اراده است، هر دو نظام اراده را هم خداي متعال در عالم امداد کرده، يک طرف عالم شياطين است و يک طرف عالم ملائکه و بعد هم سرانجام هم پيروزي با جبهه حق است. نگاه ما به تاريخ اجتماعي بشر همين است، نمي گوييم درون جبهه تمدن مادي درگير هستيم، البته درگیری در بين خود اهل دنيا هست و جدي هم هست، جنگهاي بزرگ تاريخي بسياري ناشي از اين امر است، ولي محور درگيريهاي تاريخي درگيري بين نبي اکرم و ابليس و شياطين انس است، پيشرفت جامعه ايماني هم در بستر همين درگيري است، و جامعه کفار هم در همين ميدان درگيري پيشرفت و ترقي خودشان را دنبال مي کنند، دو مسير با دو فرايند پيچيده پيدا مي شود و در هر دو دانش هست، اعم از دانشهاي نظري و عملي، اعم از فلسفه ها في الجمله هست، در هر دو تمدن هست، در هر دو زبان هست، ادبيات هست، هنر هست؛ حالا مي گويم ممکن است دامنه ها و خصوصيات آن متفاوت باشد ، ولي بالاخره دانش و هنر هست، در هر دو عرصه خط و زبان هست، به اصطلاح ظرفيتهاي تمدني هست، اين دو مسير با هم درگير هستند.

تشکیل دو جریان بر پایه نظام اراده های حق و باطل

اگر اين دو مسير را شما پذيرفتيد که دو جريان در مقابل دو نظام اراده است، يکي بر محور انبياء و يکي بر محور فراعنه؛ آنگاه نظام اختيارات انساني که دو گونه مي تواند عمل کند شامل حوزه معرفتي انسان هم مي شود. يعني قواي معرفتي انسان از اين قاعده مستثني نيستند، يعني اين طور نيست که قواي معرفتي انسان معارف ارثي بشر، معارف نظري بشر، اينها دو مسير استکبار و عبوديت را طي نمي کنند، بلکه قواي معرفتي بشر هم همين طور هستند، يعني ظرفيت معرفت شناسي بشر هم ظرفيتي است که در همين دو مسير قدم بر مي دارد، اين طور نيست که بگوييد ظرفيت روحي انسانها، ظرفيت عملي انسانها، رفتار عملي انسانها و ظرفيت روحي آنها ايمان و استکبار مي پذيرد امّا ظرفيت معرفتي آنها ايمان و استکبار نمي پذيرد، يعني بشر مي تواند صاحب صفات رذيله باشد، بخيل، حسود، متکبر باشد، در صفات قلبي مستکبر علي الله باشد، در عمل هم مستکبر باشد امّا در حوزه معرفت نه، تقسيم به استکبار و بندگي نمي شود.، اگر شما آن نگاه فلسفه تاريخ را پذيرفتيد. اين دو تا جريان اين طور نيست که در حوزه معرفت با هم به يک جا برسند. يعني حوزه قواي معرفتي بشر در آن توحيد و کفر راه نداشته باشد، استکبار علي الله و خضوع در خداي متعال فقط در حوزه رفتار حسي انسان است يا در حوزه روح، عجيب اين است که در حوزه روح هم قبول مي کنند، يعني قبول مي کنند که انسان در قلب خودش مي تواند مؤمن باشد و مي تواند در سر خودش مؤمن باشد و کافر، ولي در حوزه معرفت شناسي که مي رسد معرفت شناسي رابطه اش را با دين و توحيد قطع مي کند و زير چتر منطق مي رود، مي گويند صحت معرفت به منطق بر مي گردد و منطق هم منطق مشترک جهاني است. نمي گويند در اينجا هم قواي معرفتي ما دو گونه عمل مي کند؛ استکبار يا ايمان و هر کدام منطق خودش را دارد. منطق پرستش خداي متعال در حوزه معرفت؛ مي خواهيم فلسفه توليد کنيم، مي خواهيم دانش توليد کنيم، مي خواهيم علم اقتصاد توليد کنيم، به خصوص آنجايي که علم شکل اجتماعي پيدا مي کند. آيا اين فرآيند اجتماعي توليد دانش فرآيند اختياري است و يا جبري محض؟ در اين فرآيند اختياري ايمان و کفر حضور دارد يا خير؟ اين يکي از بحثهاي جدي است و اگر کسي در حوزه فلسفه تاريخ قبول کرد که تاريخ اجتماعي بشر دو مسير ايمان و کفر را طي کرده است بايد بپذيرد که در حوزه معرفت هم همين است. البته ببينيد تا ما به خلوص نرسيم رفتار مشابه هم داريم، خيلي جاها رفتار مؤمن و کافر مشابه هم مي شود، اين تشابه اين رفتاري معنايش اين نيست که در رفتار انسان ايمان و کفر راه ندارد، مناسک رفتار مؤمن و کافر يکي است، در حوزه معرفت هم همين طور است، منطق تفکر مؤمن، انديشه ورزي مؤمن، منطق تحقيق مطالعه مؤمن متفاوت است.

البته منطق عام مشترک را علي الاطلاق نمي خواهم انکار کنم، مربوط ايمان تبعي همهانسانها هست، همه انسانها بخواهند يا نخواهند يک ايمان تبعي دارند که از آن ممکن است يک منطق مشترک در سطح ابتدايي ايجاد بکند، حالا آن بايد بحث بشود در جاي خودش، که همان پايگاه تفاهم مشترک است. و بيش از بحث منطق بحث سرپرستي انديشه بشر است. يعني انديشه فقط زائيده منطق نيست؛ به عنوان مثال شما دو فيلسوف داريد؛ هر دو هم تفلسف و انديشه ورزي مي کنند، هر دو هم با يک منطق کار مي کنند، امّا دو استاد دارند، به دو نتيجه مي رسند، يک فيلسوف که شايد شاگرد مکتب مشاء است و فيلسوف ديگر که شاگرد مکتب اشراق و يا حکمت متعاليه است به دو نتيجه مي رسد ولو با يک منطق کار کنند. يعني آنچه در معرفت اثر دارد فقط منطق نيست، بلکه مديريت و سرپرستي عقل بشر هم هست که اين در جاي خودش مي تواند از طريق معرفت شناسي و توضيح داده بشود که اختيار انسان وقتي با اختيارات محيطي ضرب مي شود مي فهمد، انساني که در فضاي انديشه فيلسوفان غرب مي انديشد، به فلسفه ارادي هم مي رسد، کسي هم که در فضاي انديشه فلسفه اسلامي مي انديشد به فلسفه اسلامي مي رسد.

دوحوزه معرفت شناسی، حاصل دو نظام ارادی

نمي شود بگوييد اين دو جريان در حوزه معرفت شناسي به هم مي رسند و به هم دست مي دهند و يک معرفت توليد مي کنند، بله درگيري و داد و ستد و نفوذ و تأثير پذيري ممکن است باشد. اين اختصاص به حوزه معرفت ندارد. ولي اين دو بايد بروند به طرف خلوص و ناب شدن البته ممکن است دوره گذار تاريخي آنها قرنها طول بکشد، قبل از ظهور همين طور است، بعد از ظهور اصلاً ماجراي علم عوض مي شود؛ بيست و هفت حرف علم ظاهر مي شود و عقول کامل مي شوند و حقيقت ولايت حقه در عالم ظاهر مي شود . حقيقت حيات و علم تجلي مي کند. ولي يک فرآيند تاريخي دارد تا ما به آنجا برسيم. در اين فرآيند ممکن است داد و ستد و تعامل باشد و فعل و انفعال باشد اين مربوط جريان تاريخي است؛ ولي معنايش اين نيست که معرفت, معرفت يکساني است. عرض کرديم يک معرفت اوليه مشترکي ممکن است بين همه انسانها وجود داشته باشد چون معرفت اوليه مشترک ناشي از آن فطرت مشترک و ناشي از پرستش مشترک هست، همه ما بخواهيم يا نخواهيم در يک منزلتي از فطرت خدا را مي پرستيم و نمي توانيم از اين پرستش خارج بشويم. آن منزلت ممکن است به يک پايه هاي مشترکي از دانش برسد، ولي از آنجايي که ما قدرت تفرعن پيدا مي کنيم، خدا به ما اختيار داده است «لااکراه في الدين» دين هم که اصل آن جريان عبودت حضرت حق است در آيه اول آيه الکرسي عبوديت حضرت حق توضيح داده مي شود «الله لا اله الا هو الحي» جريان عبوديت است ديگر، آن هم عبوديت در عالم است. «وسعت کرسيه السماوات و الارض ... و هو العلي العظيم» شما مي توانيد اين عبوديت را بپذيريد، شما مي توانيد از دايره عبوديت تخلف کنيد و او را اله خود نگيريد. اين اختيار انسان که نسبت به عبوديت حضرت حق مختار است از آنجايي که شروع مي شود اگر مسير عبوديت و يا استکبار را اختيار کرد در دانش هم تأثير مي گذارد. دانش هم يا تحت سيطره ايمان قرار مي گيرد يا تحت سيطره کفر. مديريت اين دانش فرق مي کند، فضايي که ما تنفس مي کنيم فرق مي کند، اينکه ما خيال کنيم وقتي ما مشغول انديشه ورزي مي شويم؛ ما هستيم به صورت يک جزيره مستقل در عالم شروع مي کنيم فکر کردن، همه قواي ادراکي مشابه دارند و يکسان مي فهمند؛ اين طوري نيست؛ اين قواي ادراکي تحت اختيار هستند و اختيار نسبت به توحيد و کفر مختار است، وقتي اختيار کردي ايمان و کفر را جهان انديشه اي انسان متفاوت مي شود. چيزي فراتر از پارادايم اتفاق مي افتد، چطور امروز مي گويند پارادايم هاي به نتايج مختلف مي رسد اين فراتر از پارادايم است. انسان وقتي وارد اين فضاي ايمان و کفر شد، وارد دو جهان مي شود، جهان نور و جهان ظلمت. «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور والذين کفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات» اين سير از نور به ظلمات و از ظلمات به نور سير در وادي نور و ظلمت فقط مربوط به حوزه روح و يا رفتار انسان نيست، حوزه فهم انسان هم همين طوري است، فهم انسان وارد دو جهان مي شود. يعني يک طرف عالم شياطين است و يک طرف عالم ملائکه است.. همين طوري که نبي اکرم توليد معرفت را مديريت مي کند و ظرفيت دارد و فراعنه هم همين طور هستند و توليد معرفت را مديريت مي کنند. ذيل آنها هم معرفت توليد مي شود. جريان صدر اسلام را شما ببينيد، هم ذيل امام صادق معرفت توليد شده است و هم ذيل سقيفه. دانش توليد و معرفت توليد شده است. معرفتهاي کلان تا معرفتهاي خرد.

بنابراين اگر شما در حوزه فلسفه تاريخ قائل به دو جهان موازي شديد؛ جهان نور و ظلمت. اين دو جهان موازي در حوزه معرفت هم عمل مي کند.. مي گويد انسان وقتي مي انديشد يکسان مي انديشد، چرا؟ چون همه قواي ادارکي يکسان دارند، مگر بقيه قوايشان مختلف است که دو گونه مي شوند؟ آدمها طبيعتاً مشترک دارند، پس بنابراين بايد همه چيز يکسان بشود؟ فقط چرا علم يکسان بشود؟ پس چرا بشوند مؤمن و کافر؟ اصلاً مؤمن و کافر نداريم چون همه انسان هستند ، اگر انسان با فرض اشتراکاتي که دارد مي تواند مؤمن و کافر بشود مي تواند در حوزه انديشه هم مؤمنانه و کافرانه بيانديشد. تحليل غلط و ضعيف از ايمان و کفر است. ايمان و کفر را شخصي تعريف کرده اند نه درون يک جهان مؤمنانه و کافرانه ديدن. ايمان ما جزيره اي نيست، ما درون يک جهان مؤمنانه زندگي مي کنيم که محور ايمان نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است، لذا اميرالمؤمنين کلمه ايمان هستند، «حبب اليکم الايمان و زينه في قلوبکم و کره اليکم الکفر و الفسوق و العصيان» کفر و فسوق و عصيان به اين معنا است، ايمان را در دل شما محبوب کرده ايم و بزرگترين نعمتي است که به شما داديم و کفر و فسوق و عصيان را هم مکروه کرديم. يک عده هم برعکس است ايمان در قلبشان مکروه و کفر و فسوق و عصيان در قلب آنها محبوب است و بعد فرمود ايمان يعني اميرالمؤمنين عليه السلام و کفر و فسوق و عصيان هم دشمنان حضرت. اگر اين طوري است که انسان ذيل يک جهان ايماني و محور کلمه ايمان زيست مي کند، ذيل کلمه الله، ذيل کلمه طيبه، فرمود کلمه طيبه اهل بيت عليهم السلام هستند و مؤمن برگ اين درخت است، يا ذيل شجره خبيثه دو تا شجره است، خبيثه و طيبه، کلمه توحيدو کفر، نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام مي شوند اين طرف و آن طرف مي شود فراعنه و بني اميه و ديگران. اگر اين دو جريان را قبول کرديد خوب جريان فهم انسان هم در اين دو وادي است، جريان فهم جزيره اي تعريف کردن فقط به عوامل شخصي معرفت مثل ذهن يا قواي حسي و امثال اينها نسبت دادن دو رابطه اش را با اختيار انسان قطع کردن، رابطه اش را با جريان سرپرستي حضرت حق قطع کردن، خداي متعال، هر دو اراده را سرپرستي مي کند، رب العالمين است، هم رب خوبان است و هم رب بدان، هم اختياراتي که استکبار مي کند سرپرستي مي کند و هم اختياراتي که بندگي مي کند سرپرستي مي کند ، هر دو را هم امداد مي کند «کلاً نمد هؤلاء و هؤلاء» اگر اين جريان را شما نگاه کرديد طبيعتاً همين طوري که در حوزه هاي ديگر اختيار انسان قواي انسان مي تواند با اختيار خودش از آن جايي که اختيار داده اند وارد وادي توحيد بشود و سير با ولايت الله بکند تا سرچشمه نور، يا وارد وادي کفر بشود و سير با اولياء طاغوت بکند تا «اصحاب النار هم فيها خالدون» تا ظلمت نار، اين سير در حوزه معرفتي هم هست.

عدم حجیت معرفت شناسي سکولار بواسطه حد زدن بر ولایت اجتماعی ائمه و انبیاء

چرا معرفتي تجزيه مي کنيد؟ به معرفت که مي رسد مي گوييم معرفت فهم است و فهم کشف واقع است و کشف واقع هم يک منطق ثابتي دارد؛ از کجا اين حرفها در آمده؟ کدام روايت و آيه و پيغمبري اين حرفها را گفته است؟ يا خودمان جاي انبياء نشسته ايم، همه چيز را تعريف کرديم و به انبياء هم جا داديم و گفتيم معرفت اين است حالا که معرفت اين است هستي و استي را تعريف مي کنم و حالا که تعريف کردم جاي پيغمبر اينجا است، پيغمبر ديگر ولايت اجتماعي ندارد و حق تصرف اجتماعي ندارد، شما معرفت شناسي را بسته ايد و جاي پيغمبر را تعريف مي کنيد «طيب الله انفاسکم»! و خودتان را مسلمان مي دانيد؟! پيغمبر بنا بود که جاي ما را تعريف کنيد يا ما جاي پيغمبر را تعريف کنيم؟ با عقل فيلسوفانه خودت جا براي اميرالمؤمنين تعيين مي کنيد! مي گوييد اميرالمؤمنين هم ولايت ندارد از آن جهت که اميرالمؤمنين است «طيب الله انفاسکم»؟ چه نگاهي است به عالم، معرفت شناسي سکولار. فلسفه ما در منطق سکولار است، در محتوي تحت تأثير اسلام است. اين رويکرد سکولار معرفت شناسي ما را به اينجا رسانده است. از آن طرف که وارد مي شويد دين يک مسير ديگري را تعريف مي کند، دين اصلاً اين طوري بيايد وارد بشود که ما کشف داريم و کشف را از اينجا شروع کنيم، مي خواهيم خدا را کشف کنيم «طيب الله انفاسکم»! تو کي هستي که خدا را کشف کني! «متي غبتَ حتي تحتاج الي دليل يدّل عليک» تو کي پنهان بودي که حالا دليل بخواهيم، حالا ما مي خواهيم خدا را کشف کنيم! بعد خدا را کشف کنيم و برسيم به پيغمبر! «طيب الله انفاسکم»! خوب پيغمبري که من کشف کردم خودم مي گويم چه کاره است! اجازه نمي دهم آن پيغمبري که من چه کاره هستم! مي گويم من با عقلم مي گويم که تو چه کاره هستي! نمي ايستم که او بيايد عقل من را فعال کند، ما هم قبول داريم که انبياء مي آيند با عقل ما حرف مي زنند، انبياء که با مجانين حرف نمي زنند، انبياء براي ديوانه ها مبعوث نشده اند بر عقلا مبعوث شده اند. ولي انبياء هستند که «ليثيروا لهم دفائن العقول»، «ليستادوهم ميثاق فطرته » ولي يک استعداد بايد در گندم باشد، ولي خورشيد بايد بتابد، باران بايد ببارد تاگياه برويد نه اينکه گياه خودش سبز بشود و خورشيد را پيدا مي کند.

ضرورت نگاه به نقش دین در تکامل اجتماعی بشر

بحث معرفت شناسي از ارکان مهم دينداري است. اگر کسي حوزه معرفت شناسي را حوزه دين نمي داند, نمي تواند بقيه حوزه ها را ديني ببيند، وقتي بشر مي تواند معرفت مستقل داشته باشد، اين معرفت مستقل خير و شر را معين مي کند خودش خود را اداره مي کند، مثل اين کتاب حکمت و حکومت اول و آخرش همين است. از معرفت شناسي شروع مي کند يک مقدمه جامعه شناسي مادي ، چون معرفت اسلامي و غير اسلامي نميداند، جامعه شناسي را از کفار گرفته است، از مباني جامعه شناسي کفار شروع مي کند، مقدمه دوم مي شود. آدمها مثل حيوانات در غارها زندگي مي کردند، ضرورتها آنها را از غار بيرون کشيد، دور هم جمع شدند، ضرورت هاي طبيعي و نيازهايشان دور هم جمع شدند و آرام آرام با تجارب مسير زندگي بهتر را پيدا کرده اند و دين در اين زمينه هيچ کاره است «طيب الله انفاسکم»! يعني حضور دين را در تکامل اجتماعي بشر را نقد کرديد، ضرورتهاي طبيعي بشر و انسانها را دور هم جمع کرده بعد ضرورتهاي اجتماعي را با تجارب خودشان حل و فصل کرده اند! يک نگاه مادي به جامعه بشري؛ اينجا هم که از دين استفاده نمي کنيد، با خودتان و دانشهاي خودتان جلو مي رويد، معرفت شناسي تان که مستقل از دين مي بينديد و جاي پيغمبر و خدا را روشن مي کنيد، خدا هم ولايت ندارد، همين حرفي است که ابليس زد؛ ابليس گفت که بله تو من را آفريدي، امّا من را از آتش آفريدي و آتش بهتر از گل است و نبايد بر گل سجده کنم، تو عقل را آفريدي و عقل من مي فهمد ديگر تو چه کاره هستي؟ اين تفرعن ابليسي هست ديگر اين نوع معرفت شناسي، ريشه اش در تفرعن ابليسي است، من مي فهمم ولو تو آفريده اي، يا عقل را از من بگير يا من با عقلم تو را گزم مي کنم، تو ديگر حق نداري مرا گزم کني، اين چه رويکرد به خدا و پيغمبر هست!

بعد با همين رويکرد معرفت شناسي وارد مباني جامعه شناسي غرب شدن، همين لغزشگاه است؛ مي گويد که بشر ضرورتهاي طبيعي اش او را از غار بيرون کشيد و دور هم جمع شدند و يک ظرفيتي در آن بود و اين ظرفيت فعال شد و در حيوانات ديگر نبود و آرام آرام با همديگر براي حل ضرورت همفکري کردند و تمدن ساختند با تجارب خودشان، از آن موقع با انديشه هاي سياسي رشد کردند و رسيدند به شهر و حول پادشاه و رئيس؛ تشبيه مي کردند به انسان و رأس و فلان، تا آن دوره اي که دروه جديد است و تفکر مبتني بر دموکراسي است، همه اش تجارب هم افزايي بشر است و ربطي به دين ندارد که! راست هم مي گويد، مسير کفار که بنا نبوده ربطي به دين داشته باشد! مسير مستکبرين که ربطي ندارد، شما هم آن راه را داريد مي رويد «طيب الله انفاسکم»!

اهمیت تعریف دین به جریان ولایت الله در تاریخ برای درک درست رابطه علم و دین

غرض بنده اين بود که اين رويکردها را در معرفت شناسي مورد توجه قرار بدهيم و يک رويکرد ديگر که ان شاء الله آن را هم بايد عرض بکنيم، رويکرد دين شناسانه به معرفت شناسي است، دين چيست تا علم ديني چه باشد، دين گزاره است؟ اين تفسير بسيار بسيار نازلي از دين است، دين جريان ولايت الله است، که تجلي پيدا مي کند در ولايت نبي اکرم و اولياء معصوم و انبياء، اين دين است. مناسک ظاهر دين است، شريعت اعم از شريعت فقهي، شريعت اعتقادي و شريعت اخلاقي اينها همه شريعت هستند، علم اخلاق، علم فقه، علم اخلاق مصطلح، علم فقه مصطلح و علم اعتقادات مصطلح شرائع دين را بيان مي کنند، باطن دين جريان ولايت الله است، اين مناسک هستند. و سرّ آن الوهيت است، دينداري هم ظاهرش پذيرش شرايع اخلاقي و اعتقادي و رفتاري و باطن آن تولي به ولايت الله و تبري از ولايت اولياء طاغوت است و سرّ آن پذيرش الوهيت و سجده تام است. دين را اگر اين طوري معنا کرديم نسبت آن با علم معلوم مي شود، علم حاصل يکي از قواي بشر هست که يا تحت دين واقع مي شود و يا بيرون از حوزه دين است، «لااکراه في الدين» اگر تحت حوزه دين بود مي شود علم ديني، اگر بيرون حوزه علم ديني بود مي شود علم غير ديني. پس بنابراين از چند زاويه مي شود بحث علم ديني را بحث کرد؛ ما بايد تعاريف را در هر دو حوزه دقيق کنيم و بر اساس آن تعاريف پيش برويم و مقصود خودمان را از علم ديني روشن کنيم، بنابراين روشن شد که ما وقتي مي گوييم علم ديني مقصودمان نگاه دايره المعارفي به دين که بخواهيم همه علوم را ابتدائاً نقلي کنيم و بگوييم اين علم را روش فقه استخراج از گزاره هاي ديني بکنيد، نيست، که بگويند نگاه دايره المعارفي به دين غلط است. نگاه حداکثري به دين به معني دين دايره المعارفي نيست، بعضي اصلاً تلقي از دين گزاره اي است آن موقع وقتي مي خواهم دين حداکثري بشود مي شود دين دايره المعارفي، ولي اگر دين به ولايت الله تعريف شد، حداکثري بودن دين حداکثري بودن ولايت الله است. حداکثري بودن ولايت اميرالمؤمنين است، دين خود اميرالمؤمنين است.