نسخه آزمایشی
دوشنبه, 28 خرداد 1397 - Mon, 18 Jun 2018

در ایام میلاد امام رضا(ع) در شاهرود / رزق علم و معرفت و راه های دستیابی به آن

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری در مسجد غربای شاهرود است که در دهه کرامت به تاریخ 13 شهریورماه 93 ایراد شده است. ایشان در این بحث که پیرامون رزق الهی علم و معرفت است بیان می کنند که برای دستیابی به این رزق ارزش دارد که انسان نیمی از عمر خود را صرف کند تا معلمی الهی ای پیدا کند و باقی عمر خود را کنار او باشد. ایشان در ادامه با بیان داستان حضرت موسی علیه السلام به سختی های استفاده از معلم الهی اشاره کردند و راه رسیدن به نعمت علم و معرفت را تقوا دانستند. ایشان همچنین فرمودند: تمام علوم الهی از انبیاء به ائمه علیهم السلام منتقل شده است و امام علی علیه السلام حقیقت ایمان هستند و پذیرش ولایت امام عین توحید می باشد.

اهمیت نعمت علم و معرفت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیِّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین. یکی از مهم ترین نعمت هایی که خدای متعال به بندگانش عطا کرده و جزء نعمت های خاص او است که فقط به اولیاء و خوبانش عنایت می کند، نعمت علم و معرفت است. نعمت های خدا دو قسم است؛ یک قسم از نعمت ها را خدای متعال حتی به کافر هم عطا کرده است، کافری که اصلا خدا را نمی شناسد ولی خدای متعال به او لطف و محبت و او را اداره می کند و پروردگار اوست. قسم دیگر نعمت هایی است که خدای متعال به بندگان خودش می دهد و به اندازه ا که بندگی می کنند از آن نعمت بهره مند می شوند که یکی از آن نعمت ها، نعمت علم و معرفت است. معرفت خدای متعال و علوم الهی مخصوص بندگان خدای متعال است؛ از این رو جزء آن نعمت هایی است که در نزد اولیاء خدا خیلی ارزشمند است و اگر کسی معلم الهی ای پیدا کرد که از علوم الهی بهره مند شده و بندگی کرده است و خدای متعال در اثر این بندگی ابواب معرفت را به سوی او گشوده است، ارزش دارد که انسان همه عمرش را در کنار این معلم الهی صرف کند تا از او بهره مند شود.

از این رو بعضی از بزرگان هم تأکید کرده و گفته اند: می ارزد که انسان نیمی از عمرش را به دنبال یک معلم الهی و عالم ربانی بگردد تا بتواند نیمه دوم عمرش را در کنار او به سر برد. البته این نباید رهزن شود؛ بعضی وقتی دنبال معلم می گردند، کلیاتی را شنیده اند و صوری دنبال معلم می گردند که به نتیجه هم نمی رسند؛ یعنی خیال می کنند با اینکه دنبال کسی را بگیرند و اصرار کنند و... می توان به نتیجه رسید که البته این طور نیست.

داستان حضرت موسی علیه السلام و معلم الهی

استفاده از معلم الهی هم قواعدی دارد؛ اگر کسی اهل تقوا شد و در این وادی قدم گذاشت، ابواب علم به رویش باز می شود و آن معلم الهی هم به سراغ او می آید. داستان موسای کلیم علی نبیناوآله و علیه السلام را در سوره مبارکه کهف ملاحظه کرده اید که با همراه خودش (ظاهرا یوشع بن نون وصی حضرت) راه افتاده است که معلم الهی پیدا کند. معلم الهی را قرآن این گونه توصیف کرده است که «وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً»(کهف/60) کسی است که نسیم رحمت الهی به او وزیده است و معلَّم من عندالله است؛ یعنی هم رحمت الهی به او وزیده که زنده شده و هم معلَّم به علم الهی است؛ علمی که در محضر خدای متعال هست به او رسیده است. در روایت دارد که موسای کلیم بعد از اینکه تورات را دریافت کرد؛ خب پیغمبر اولوالعزم است یعنی جزء پنج پیغمبری است که خدای متعال او را به پیغمبری مبعوث کرده است؛ یعنی مقدماتی که باید طی کند، شاگردی شعیب و بقیه مقدمات را طی کرده و پیغمبر شده است و در پیغمبری هم به جایی رسید که الواح تورات را با آن همه معارفی که قرآن توصیف می کند، دریافت کرده است. وقتی این الواح تورات را دریافت کرد، خدای متعال او را امتحان کرد و بر ذهن ایشان عبور کرد که لابد خدای متعال دیگر در زمین عالم تر از من ندارد؛ کسی که پیغمبر اولوالعزم و صاحب شریعت هست و خدا کتب آسمانی را به او عطا کرده است. وقتی این جمله در ذهن ایشان عبور کرد، خدای متعال فرمود: نه معلم الهی ای هست که باید بروید و پیدایش کنید و آدرس او را دادند؛ یک مجمع بحرین؛ محل تلاقی دو دریا یا دو رودخانه بزرگ ولی نگفتند که دقیق کجاست. موسای کلیم در تعبیر این است که وقتی راه افتاد به همراه خودش فرمود: «...لاَ أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً»(کهف/60)؛ من دست بردار نیستم و این مسیر و سفر جستجوی خودم را ادامه می دهم تا به آن مجمع البحرین و محل تلاقی آن دو دریا که آن معلم الهی آنجاست، برسم و اگر پیدا نکردم یک «حُقُب» هم شده می گردم؛ حقب را دوران معنا کرده اند و در لغت و روایات تا هشتاد سال و گاهی بیش از هشتاد سال هم معنا کرده اند. به همراهش گفت: ولو یک قرن یعنی صد سال و هشتاد سال هم که شده بگردم باید بگردم تا محل تلاقی دو دریا را که محل آن معلم الهی است، پیدا کنم.

موسای کلیم با همراه خودش راه افتاد و رسیدند به آن مجمع البحرین و با خودشان غذایی برداشته بودند که ماهی بریان شده بود. این ماهی بریان، زنده شد و در دریا رفت، همراه موسی متوجه شد ولی یادش رفت که به حضرت موسی علی نبیناوآله علیه السلام متذکر شود و موسای کلیم هم این صحنه را ندیدند، مقداری که از این محل دور شدند، حضرت فرمود: «...آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هذَا نَصَباً»(کهف/62)؛ چاشت ما را بیاورید تا بخوریم، خسته شدیم؛ گویا سفر رنج زیادی برایشان داشته است. همراهش به حضرت عرض کرد: «...إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ...»(کهف/63)؛ آنجایی که کنار صخره خستگی می انداختیم، ماهی بریان، زنده شد و وارد دریا شد. موسای کلیم وقتی شنید که ماهی بریان، زنده شده، دریافت که چه خبر است. به همراه خودش فرمود: آنجایی که ما دنبالش بودیم، همان جاست؛ آنجایی که ماهی بریان، زنده می شود جایی است که آن معلم الهی هست و نفس او کار را تمام کرده است. سرچشمه حیات، علم الهی است و اگر نفس معلم الهی به انسان بخورد، این نفس سرچشمه حیات است و در انسان حیات طیبه دمیده می شود؛ از این رو علم امام سرچشمه حیات انسان است و اگر کسی به آن علم رسید دیگر هیچ وقت نمی میرد.

موسای کلیمی که با فرعون سخت صحبت می کند، وقتی معلم الهی را پیدا کرد، بیانش با او این است که «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً»(كهف‏/66)؛ اجاره می دهی من تبع شما و سایه باشم. در روایات هم هست که اگر کسی بخواهد به علم برسد، شرط علم تبعیت است «مَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»(ابراهیم/36) اگر انسان تبع کسی شد از اهل آن کس می شود و اگر از اهل شد، اسرار به او عطا می شود. در روایت هم است که علم ما «صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» است.(1) سلمان اگر علوم ما را می فهمید بخاطر این بود که «مِنّا» بود و انسان تا مِنّا نشود، نمی تواند به علم برسد؛ شرط مِنّا شدن هم این است که انسان تابع شود. از این رو به آن معلم الهی عرض کرد که من تبع شما بشوم تا شما از آن علومی که به شما آموخته شده است به من بیاموزید و من هم مثل شما رشید شوم؟ معلم الهی به او فرمود: «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً». تا آنجایی که می دانید معلم الهی سه چشمه را به حضرت موسی علیه السلام نشان داد و در هر سه چشمه هم ایشان اعتراض کرد. وقتی موقع جدایی شان شد، اسرار کارهای خودش را برای موسای کلیم بیان کرد. به هر حال در آن برخوردی که بین موسای کلیم و آن معلم الهی بود، حضرت موسی کارش ساخته شده است و آنچه باید از این معلم بگیرد را گرفت و سفر بی خاصیتی نبود ولی آن معلم الهی به او فرمود: شما دیگر نمی توانی این بار را بکشی و برداشتن بار علم آن هم علم الهی کار بسیار سختی است.

علم امام و ولایت او؛ سرچشمه حیات طیبه

در آیه شریفه قرآن کریم می فرماید: «أَوَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا»(انعام/122) یعنی عده ای مرده بودند، همه ما مرده هستیم، ما به خودی خود میت هستیم و از بین این مرده ها عده ای را خدا زنده می کند و برای آن ها نور قرار می دهد. آیا این آدم با آن آد می که مثلش در وادی ظلمات الی الابد می ماند و هیچ وقت نمی تواند از آن وادی خارج شود یکی است؟ در روایتی ذیل این آیه «أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً» فرمود: «مَيْتٌ لَا يَعْرِفُ شَيْئاً»(2) آن کسی که باب معارف و علوم به رویش گشوده نشده، مرده است و وقتی زنده می شود که باب معارف به رویش گشوده شود. از این رو از علم امام در قرآن به «مَاءً غَدَقاً»(جن/16)؛ آب گوارا تعبیر شده که سرچشمه حیات است «وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍّ»(أنبياء/30). از این رو اگر کسی به این علم رسید و نسیم آن به قلبش وزیده شد، قلبش زنده می شود. اینکه امام محی است نیز یکی از نکاتش همین است که علم امام و ولایت او سرچشمه حیات طیبه است.

اگر علم و معرفت در جایی وجود داشت، می ارزد انسان همه بار و بنه اش را بردارد و به آنجا برود و از آن علم و عالم و معلم الهی استفاده کند. وقتی انسان رفت و همه زندگیش را تعطیل کرد و به آن معلم الهی رسید؛ اینکه بتواند به مرحله ای برسد که علم عالم را تحمل کند تا درهای علم او به رویش باز شود، آن مرحله بعدی است و غیر از مرحله هجرت و دست شستن از همه است. تازه وقتی به معلم الهی رسید معنایش این نیست که دیگر رسید و تمام شد و معلم الهی هر چه دارد در اختیار انسان می گذارد؛ نه این طور نیست. در روایت است که زراره که از خواص اصحاب امام صادق علیه السلام است؛ خواست مطلب مهمی از امام صادق علیه السلام بپرسد و می خواست اول تصدیقش را بگیرد که حضرت حتما جواب را بدهند. گفت: آقا این آیه «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ»(نحل‏/43) خطاب به ما فرموده است که اگر علم می خواهید آن علمی که سرار نور است، دست اهل ذکر است و دست دیگران نیست، بروید و از اهل ذکر بپرسید، سائل شوید و اگر سائل شدید و سائل بودن را یاد گرفتید، باب علم به رویتان باز می شود. آقا این آیه تکلیف ما را بیان می کند که باید برویم از اهل ذکر بپرسیم؟ فرمودند: بله. اهل ذکر شما هستید؟ فرمودند: بله ما اهل ذکر هستیم و شما باید از ما سؤال کنید. گفت: آقا پس خدای متعال به ما گفته بپرسید و به شما هم فرموده است که جواب بدهید؟ حضرت فرمود: نه این آیه تکلیف شما را معین می کند و شما باید دنبال علم باشید و علم هم نزد اهل ذکر است و جای دیگری نیست. آنجایی که ذکر الهی هست، علم هم هست ولی وظیفه ما این نیست. وظیفه ما را خدای متعال در آیات دیگر قرآن فرموده است «هذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ»(ص‏/39) این معارف الهی که به ما داده شده است، خدای متعال از ما حساب و کتاب نمی کشد و به هر کس هر چه بخواهیم می دهیم؛ البته پیداست که این بر اساس حکمت است.(3)

علم الهی؛ بهترین نعمت بهشتی

علم الهی که ما باید به دنبالش بگردیم، بهترین نعمت بهشتی است؛ یعنی لذیذترین نعمت و مائده ای که نصیب بهشتی ها می شود، معارف است. در این آیه نورانی وقتی خدای متعال بهشت متقین را توصیف می کند یکی از اوصافش این است «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ»(محمد/15)؛ نهری از آب در بهشت به آنان می دهد، نهری که سرچشمه اش از ماء است. بعد حضرت این آیه را توضیح دادند و فرمودند: نهر خمر «فَإِنَّهُ عِلْمُهُمْ يَتَلَذَّذُ مِنْهُ شِيعَتُهُم‏»(4) ظاهرش نهر خمر است ولی باطن آن، علم امام است که شیعه وقتی از این خمر می خورد به معارف می رسد و سراسر وجوش پر از بهجت و انبساط می شود. از بهترین رزق ها و مائده های آسمانی در بهشت و دارالبقاء (محیط ولایت امام) رزق علم است؛ خب این علم الهی نزد چه کسانی است؟ نزد عبادالله است و به اندازه ای که خدای متعال را بندگی می کنند، باب علم الهی به رویشان گشوده می شود. از این رو حامل علوم، انبیاء هستند و این طور نیست که دست هر کسی باشد. علم در خانه انبیاء است و بعد حضرت فرمود همه آن علو می که نزد انبیاء بوده، نزد ائمه علیهم السلام است.

علوم ائمه علیهم السلام در روایات

روایاتی که علوم ائمه علیهم السلام را بیان می کند گاهی تعبیر این است که آقا هر علمی که نزد انبیاء بوده است نزد ما هم هست و با تعابیر مختلف هم این آمده است. مثلا در زیارت جامعه می خوانیم: «وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلَائِكَتُهُ» هر علمی که نزد رسولی است و پیغمبر و ملائکه ای با خودشان آورده اند، این علوم به شما منتقل شده است. امام صادق علیه السلام در روایتی تعبیر سنگینی دارند و فرموده اند: «يَمُصُّونَ الثِّمَادَ- وَ يَدَعُونَ النَّهَرَ الْعَظِيمَ قِيلَ لَهُ وَ مَا النَّهَرُ الْعَظِيمُ»(5) این مردم ثماد یعنی آب ته مانده برکه که آلوده هم هست را با اشتها می آشامند ولی نهر عظیم را رها کرده اند. عرض کرد: آقا نهر عظیم چیست؟ فرمودند: نهر عظیم، وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه وآله است. همه علوم و سنن و معرفتی که نزد انبیاء بوده، نزد وجود مقدس ایشان است و همه علوم محضر ایشان جمع شده اند و بعد این نکته را فرمودند که هر علمی نزد نبی اکرم صلی الله علیه وآله بوده به امیرالمؤمنین علیه السلام منتقل شده است. این تعبیر در آیه نور هست که «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ»(نور/35). فرمود: مشکات قلب نبی اکرم صلی الله علیه وآله است و مصباح همه علوم و معارف نبوت است که به پیغمبر داده شده و زجاجه وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام است، همه آن معارفی که در وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه وآله بوده، در وجود امیرالمؤمنین علیه السلام است.

این مطلب برای کسی سنگین شد؛ ظاهر مطلب این است که همه معارف انبیاء نزد نبی اکرم صلی الله علیه وآله است و بعد هم به امیرالمؤمنین علیه السلام منتقل شده است. در اینجا بحثی بوده است و روایات متعددی در این زمینه داریم، از جمله اینکه کسی سؤال کرد آیا امیرالمؤمنین علیه السلام از همه انبیاء حتی انبیاء اولوالعزم اعلم هستند؟ حضرت جمله تندی فرمودند که: «إِنَّ اللَّهَ يَفْتَحُ مَسَامِعَ مَنْ يَشَاءُ»(6) خدای متعال اگر بخواهد کسی را هدایت کند، گوش دلش را باز می کند و او حرف را می فهمد. بعد حضرت فرمودند: من امام صادق علیه السلام دارم می گویم هر چه نزد نبی اکرم صلی الله علیه وآله بود، نزد امیرالمؤمنین علیه السلام است، بعد این آقا می گوید امیرالمؤمنین علیه السلام اعلم است ام بعض انبیاء اولوالعزم؟!

بعضی از روایات هم دارد که هر علمی نزد انبیاء بوده، نزد اهل بیت علیهم السلام است. بعضی دیگر از روایات می فرماید علومی نزد اهل بیت علیهم السلام هست که نزد هیچ پیغمبر و هیچ معلَّمی به علم الهی نبوده است. گاهی تعبیر در روایات این است که فرموده اند: علم هفتاد و سه حرف است که حضرت آدم بیست و پنج حرف داشتند و حضرت نوح پانزده حرف، حضرت ابراهیم هشت حرف، حضرت موسی چهار حرف و حضرت عیسی دو حرف داشتند و هفتاد و دو حرف از این هفتاد و سه حرف علم، نزد ما هست.(7) اینکه می فرماید دو حرفش نزد حضرت عیسی است معنی اش این نیست همان دو حرف نزد حضرت موسی هم هست؛ نه ممکن است حضرت عیسی علومی داشته باشند که حضرت موسی ندارند. این حروف که می گوید هفتاد و سه تاست معنی اش این نیست که هفتاد و سه حرف مساوی است؛ ممکن است آن کسی که دو حرف دارد، علمش از آن کسی که هشت حرف دارد بیشتر هم باشد چون معنی حروف اندازه هم نیستند.

روایتی که بصائرالدرجات نقل کرده است تعبیر عجیب و لطیفی دارد اینکه امام صادق علیه السلام فرمودند: وقتی موسای کلیم و آن معلم الهی (ظاهرا جناب خضر) با هم مواجه شدند، حضرت سؤالی از موسی کرد که موسی نمی دانست و موسی سؤالی از خضر کرد که خضر نمی دانست. من اگر بودم هر دو سؤال را جواب می دادم و سؤالی می کردم که هیچ کدام نتوانند، جواب دهند.(8) این تعابیر در روایات هست که گاهی علم انبیاء را مقایسه می کنند. گاهی تعبیر از این لطیف تر است و استفاد می شود که هر علمی نزد هر پیغمبری یا وصی ای بوده از علوم ائمه علیهم السلام است و از آنجا علم عطا می شده است و خزنه علم اهل بیت علیهم السلام هستند؛ حتی انبیاء اولوالعزم هم علمشان از ناحیه ائمه علیهم السلام است که این هم از روایات استفاده می شود.

ولایت امام عین توحید

بعضی بزرگان تعبیری دارند که دقیق هم هست و شواهدی هم بر آن آورده اند؛ می گویند اگر در جایی از قرآن، خدای متعال فعلی را به خودش نسبت می دهد با بیان متکلم مع الغیر نسبت می دهد، گاهی خدای متعال می فرماید: «أنا» من این کار را کردم با موسای کلیم که صحبت می کند، می فرماید: «إِنِّي أَنَا رَبُّكَ»(طه‏/12). گاهی می فرماید: «انّا»، «نحن»، «لدنا» و... که خدای متعال جمع آورده است، بعضی محققین و بزرگان فرموده اند که این موارد جایی است که معصومین علیهم السلام واسطه فیض هستند و خدای متعال به احترام آن ها تعبیر را جمع کرده است.

آن وقت شواهدی هم از روایات آورده اند از جمله در قرآن خدای متعال می فرماید: «مَا ظَلَمُونَا وَ لكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(اعراف/160) و یا فرموده است: «فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ»(زخرف‏/55)؛ این ها به ما ظلم نکردند بلکه به خودشان ظلم کردند، این ها ما را به اسف درآوردند و ما از آن ها انتقام گرفتیم. روایاتی ذیل این آیات هست که ائمه علیهم السلام توضیح دادند و فرمودند جلالت خدای متعال خیلی بیشتر از این است که کسی بتواند به او ظلم کند؛ اصلا این چه تعبیری است «ظَلَمُونَا» مگر می شود خدای متعال طرف ظلم واقع شود؟ حضرت فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَعْظَمُ وَ أَعَزُّ وَ أَجَلُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ يُظْلَمَ وَ لَكِنَّهُ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ...»(9) خدای متعال ما را با خودش یکی کرده است حالا شما این را چگونه معنا می کنید من نمی فهمم؟! ولایت ما را ولایت خودش قرار داده است و فرموده «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ»(مائده/55)؛ ولی شما خدا و رسول و آن کسانی هستند که در رکوع انفاق می کنند که اهل بیت، ائمه و امیرالمؤمنین علیهم السلام هست.

این تعبیر بلندی است و اگر کسی به این تعبیر توجه کند، مرز شرک و توحید همین جاست و اگر کسی این را نفهمید که ولایت و فرمان برای خداست و حرف دیگری را گوش داد، شرک و بت پرستی است؛ ما که یک خدا بیشتر نداریم، معنی ندارد که دیگری ولایتی داشته باشد و اگر همین را فهمید مسئله حل می شود. به تعبیر دیگر آنچه توحید است این است که ولی شما خداست و بعد از آن اگر خوب معنا شود که عین توحید است و اگر بد معنا شود عین شرک است. دشمنان اهل بیت علیهم السلام همین مرز را نمی فهمند، اگر متوجه شوند که مقام، مقامی است که اصلا دوئیت در آن نیست و ولایتنا ولایت الله است، آن وقت می فهمند که عین توحید است و اگر همین را نفهمیدند؛ خب ولایت مخلوق شرک است و ناچار باید بگویید خدای متعال ما را به شرک دعوت کرده است که این غلط است. پس این آیه «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...» یک معنا بیشتر ندارد و آن اینکه ولی ما تنها خداست؛ منتها امام در یک مقامی است که ولایت او عین توحید است و اگر کسی این را نفهمید مشرک است که فرمانبری او هم می شود شرک.

اگر کسی فهمید که این پیغمبر در مقامی است که «وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمَى»(انفال/17) و یا فرمود: «وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى»(نجم‏/3-4) حرفی که می زند حرف خداست و دستش، دست خداست «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»(فتح‏/10) وقتی با او بیعت می کنم دست خدا بالای دست همه است. وقتی کار انجام می دهد، کار خدایی است. در روایت دارد آنجایی که شما در جنگ احد سنگ ریزه ها را از دست امیرالمؤمنین علیه السلام گرفتید و به طرف لشکر دشمن پرتاب می کردید فرمود: «شاهت الوجوه» و سرنوشت جنگ تغییر کرد. از این رو خدای متعال می فرماید: «وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» اگر تنها می فرمود «وَ مَا رَمَيْتَ» می شد معنایش کرد اما فرموده «وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» آنجایی که شما سنگ ریزه ها را پرتاب کردید، شما پرتاب نمی کردید پس چه کسی این کار را می کرد؟ خدا بود که رمی می کرد. این تعبیر مجاز نیست؛ این طور نیست که خدای متعال از باب احترام پیغمبر گفته باشد که خدا این کار را کرد؛ نه این دست، دست خداست؛ این کار، کار خدایی و محل مشیت است، اراده الهی است که در این وجود کار می کند، این قدر این وجود نورانی و پاک و عبد است که هیچ چیز از خودش نمانده است و سراسر وجودش محو در بندگی است.

پس این قدر مقام ائمه علیهم السلام رفیع است که خدای متعال آنجایی که ائمه علیهم السلام واسطه هستند، فعل را جمع می آورد. خداوند راجع به معلم حضرت موسای کلیم می فرماید: «عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً»(كهف‏/65) و نمی فرماید: علمته من لدنی ظاهرا تعبیر این گونه است که ما علم را به او تعلیم کردیم یا «آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا...»(کهف/65) اینجا آنجایی است که امام در کار است؛ از این رو مرتبه دقیق تر این است که همه علومی که انبیاء داشتند، این علوم نزد امام است و این علوم از امام علیه السلام ناشی می شود و هیچ علمی نیست که به پیغمبری برسد الا اینکه از نبی اکرم صلی الله علیه وآله ناشی شده است؛ علم از ناحیه حضرت حق به بندگان خدا هم نازل می شود و آن کسی که همه علم الهی و آنچه ممکن بوده به مخلوق داده بشود، یکجا به او عطا شده است، وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت علیهم السلام هستند و مابقی در عوالم مختلف در هر عالمی که باشند این علم و معرفت را از وجود مقدس امام و اهل بیت علیهم السلام گرفته اند حتی انبیاء اولوالعزم. این معنی این روایات است که فرموده اند ما آن موقعی که حول العرش بودیم، توحید را به ملائکه تعلیم کردیم. نبی اکرم صلی الله علیه وآله در عالم ارواح مبعوث به انبیاء بوده و توحید را به انبیاء تعلیم کرده است؛ حقیقت علم و معرفت در نزد وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت علیهم السلام است و می ارزد که انسان عمری صرف کند تا آن معارف اهل بیت علیهم السلام را دریافت کند.

تقوا؛ راه دریافت علوم الهی و مقدمه معرفت

راه تلقی این معارف چیست؟ روایات فرموده اند: اگر شما اهل تقوا شدید، ما علوم را به شما عطا می کنیم. خدای متعال در سوره مبارکه بقره این چنین شروع می کند که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * الم * ذلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» اولا باید با بسم الله وارد قرآن شوید و اگر کسی اهل این مقام نیست، هیچ بهره ای از قرآن نمی برد و وقتی وارد قرآن شدید همه اش «الم» است که معنا هم دارد و روایات گاهی تک تک حروف قرآن را معنا کرده اند «وَ الْبَاءُ بَهَاءُ اللَّهِ وَ السِّينُ سَنَاءُ اللَّهِ وَ الْمِيمُ مَجْدُ اللَّهِ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ مُلْكُ اللَّه»(10) در روایات دیدیده اید حروف را معنا می کنند «الْأَلِفُ آلَاءُ اللَّهِ وَ...»(11) چه کسی این قرآن را می فهمد؟ اگر کسی اهل تقوا شد، باب علم به رویش باز می شود و تا انسان اهل تقوا نشده، باب علم به رویش بسته است. ولایت و علم امام و معارفی که نزد ایشان است به متقین عطا می شود که اجمال حدیث عنوان بصری هم همین است.

در این حدیث عنوان بصری به امام صادق علیه السلام عرض کرد: آمده ام از علم استفاده کنم. حضرت فرمودند: علم نورانیت قلب است و باید به قلبتان ورود پیدا کند. سپس حضرت سه رکن بندگی را به او توضیح دادند، فرمودند: قدم اول این است که باید بنده باشید و اگر بنده نباشید از علم خبری نیست. قدم دوم اینکه باید خودت را مالک ندانی تا بتوانی امکانات را در راه خدا خرج کنی و الا تا وقتی که خودت را مالک می دانی خدای متعال به تو علم نمی دهد. وقتی خلع مالکیت کردی، تدبیر خود نکنی و تفویض کنی و الا اگر مشغول به تدبیر خود بودی علم به تو نمی دهم. قدم سوم این است که باید دل مشغولی تو امر و نهی خدای متعال باشد. وقتی این سه قدم را برداشتی سه علامت دارد: علامت اول این است که انفاق برای تو آسان می شود، دوم اینکه صبر بر مصائب برایت آسان می شود و علامت سوم این است که از جدال و مراء نجات پیدا می کنی. وقتی چنین شدی به تو علم می دهیم، اگر علم و سرّ الهی را به کسی که خودش را مالک می داند بدهیم خیال می کند مالک این سرّ است و می خواهد خرج خودش کند، از این رو ما اسرار را به او نمی دهیم. ما به کسی که مشغول به خودش هست و اهل صبر و پایمردی نیست، علم نمی دهیم، به کسی که مشغول به جدال می شود نیز علم نمی دهیم؛ علم برای این ها نیست.

بعد حضرت نکته مهم را فرمودند که منظور بحث ما بود به اینکه اگر کسی این سه قدم را برداشت «ذلک اول درجه تقی» خیال نکند که رسید بلکه این اولین قدم در وادی تقوا است، بعد از آن بیایید ما هستیم و بعد حضرت این آ یه را خواندند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَ لاَ فَسَاداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»(قصص/83)؛ آن دار آخرت (اشاره دور به یک عالم رفیع، بالا و دور می کند) در دسترس انسان ها نیست، ما آن را برای کسانی که اراده فساد و برتری جویی روی زمین ندارند، قرار دادیم و عاقبت برای متقین است.

ذیل این آیه روایات عجیبی است حضرت ابتدا «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ» را معنا کردند و فرمودند یعنی ما و معارف و علوم و ولایت ما و این برای کسانی است که دنبال برتری جویی و فساد نیستند. می دانید که انسان تا زمانی که عبد نشده، از مراء و جدال آزاد نشده و دنبال این است که در دنیا از دیگران جلوتر بیفتد چنین آدمی هر کاری روی زمین بکند، فساد است؛ چرا؟ چون می خواهد خودش را اثبات کند، همه فسادها روی زمین برای این است که آدم ها دنبال اثبات خودشان هستند. خدای متعال می فرماید: «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»(أنبياء/22)؛ اگر دو اله می بود، آسمان و زمین فاسد می شد. اینکه یک اله بیشتر نیست به صلاح عالم برمی گردد و اگر انسان به دنبال اثبات خودش باشد هر کاری در عالم بکند، فساد است. عالم برای اثبات و انانیّت من و شما خلق نشده است و خدایی دارد، ما هم برای بندگی آفریده شده ایم و همه چیز برای بندگی آماده است ولی همین که شروع می کنی از وادی بندگی بیرون می روی و همه عالم را فاسد می کنی «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ»(روم‏/41) به خصوص آن هایی که جزء اُمرا و بزرگان هستند. در روایت است که امیرالمؤمنین علیه السلام در آن پنج سالی که خلافت داشتند در بازار قدم می زدند و موعظه می کردند و به ضعفا کمک می کردند و گاهی جلوی مغازه بقال و... می ایستادند و قرآن را باز می کردند و این آیه را می خواندند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ...» و می فرمودند: این برای اُمرا و صاحبان قدرت است، آن هایی که امیر هستند باید مواظب باشند که به برتری جویی مبتلا نشوند و اگر به کمترین آن مبتلا شدند دیگر از وادی تقوا بیرون هستند و وقتی متقی نبودند، آن دار آخرت برای آن ها نیست.

حضرت به عنوان بصری می گویند اگر علم می خواهی آدرس را درست آمدی ولی علم ما و ولایت ما برای آن کسی است که دنبال برتری جویی نیست و بعد فرمودند: «وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» یعنی کسانی که دنبال برتری جویی هستند، این ها متقی نیستند و به عاقبت هم نمی رسند و عاقبت هم یعنی ما. بعد حضرت توضیح دادند که ما عاقبت هستیم یعنی چه؟ یعنی مودت ما برای متقین است، انسان تا به مرحله تقوا نرسیده است و تا دنبال برتری جویی و اثبات خودش است، آن دار آخرت به او نمی رسد. می دانید که دار بقا، محیط ولایت امام است و همه چیز از بین رفتنی است «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ»(قصص/88). ائمه علیهم السلام دنبال این هستندکه همه کارهای ما بشود باقی و وجه الله، ما را به ولایت خودشان دعوت می کنند. فرمود: اگر می خواهی ما چیزی به تو بدهیم باید اول متقی شوی و اولین قدم در وادی تقوا این است که دنبال جدال و مراء و برتری جویی و حب جاه نباشی. حب جاه یکی از بالاترین مقامات دنیاخواهی و عبور از آن هم بسیار سخت است. بنابراین اگر کسی دنبال علوم ائمه علیهم السلام و معرفت است که همه چیز و همه درجات ایمان هم در همین معرفت است، فرمودند: اگر می خواهید ما به شما معرفت دهیم اول متقی شوید، می دانید که قدم اول تقوا انجام واجبات و ترک محرمات است.

شبی در محضر آیت الله خوشبخت بودیم؛ شب نیمه ماه رجب در جمع معتکفین در مسجد گوهرشاد که شب هم از نیمه گذشته بود، بعد از نیمه شب ایشان آمدند که موعظه کنند هر چه سؤال کردند ایشان فرمودند: گناه نکنید و واجبات را انجام دهید، همه مقامات برایتان حاصل می شود. خیال می کردند که الان ایشان می آیند و شروع به گفتن اسرار می کنند ولی ایشان فقط فرمودند گناه نکنید و هر چه پرسیدند، فرمودند همین است که عرض کردم. علت اینکه نماز ما، ما را به جایی نمی رساند این است که گناه می کنیم و با گناه خاصیت نماز از بین می رود، نماز بعدی که می خوانیم باز دوباره کلاس اول هستیم. اگر گناه نکردید نمازها جمع می شود و ایمان افزوده می شود و راه برایتان باز می شود. این قدم اول در وادی تقوا است تا می رسد به آنجایی که دنبال جدال و مراء و برتری جویی نباشید. آن وقت از امیرالمؤمنین علیه السلام ذیل همین آیه نقل شده که اگر شما به تعجب بیایید، لذت ببرید و خوشتان بیاید که نه کفشتان بلکه بند کفشتان از بند کفش رفیقتان بهتر است این آیه شامل حال شما نیست و آن دار آخرت و ولایت ما و اسرار آن به شما داده نمی شود.

بنابراین اگر کسی می خواهد به این نعمت و علم برسد که همه خیرات در آن است، این روایت را ببیند (از روایات فوق العاده در معانی الاخبار مرحوم صدوق است. معانی الاخبار مرحوم صدوق جزء کتب فوق العاده ایشان است که خوب است همه چند بار بخوانند و ترجمه هم شده است) که امام باقر علیه السلام به فرزندشان امام صادق علیه السلام فرمودند: «يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»(12) اگر می خواهی درجه شیعیان ما را بشناسی و ببینی در کدام درجه هستند، ببین چقدر روایت ما را بلدند و معرفت دارند که به اندازه معرفتشان درجه دارند. بعد حضرت معرفت را هم معنا کردند و گفتند: با درایت و فهم روایت می شود به معرفت رسید. بعد حضرت جمله خیلی عجیبی دارند و فرمودند: مؤمن با فهم روایات به بالاترین درجات می رسد؛ اصلا ایمان چیزی جز معارف نیست که از ناحیه امام به قلب ما جاری می شود و همان معارف است که مبدأ حیات قلب ما است. در بعضی روایات آیه را ببینید که خدای متعال می فرماید: «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً»(جن/16)؛ اگر اهل استقامت بودند این ها را با آب گوارا سیراب می کردیم. در روایتی فرمود «لَأَشْرَبْنَا قُلُوبَهُمُ الْإِيمَانَ»(13) قلبشان را با ایمان سیراب می کردیم، ماء غدق می شود ایمان. در روایت دیگری فرمود که از علم امام منتفعشان می کردیم «لَأَمْدَدْنَاهُمْ عِلْماً كَيْ يَتَعَلَّمُونَهُ‏ مِنَ الْأَئِمَّةِ»(14) علم امام همان سرچشمه ایمان، ماء غدقا و آب گوارا است و اگر کسی به آن رسید به اقصی درجات ایمان می رسد. علم امام و معارف همان حقیقت ایمان است که وارد قلب مؤمن می شود و بالاترین درجات ایمان با فهم معارف اهل بیت علیهم السلام به دست می آید؛ فهم معارف اهل بیت علیهم السلام هم چنین است که اگر این ها اهل استقامت بودند، ما باب علم امام را به روی آن ها باز می کردیم و قلوبشان را از این علم سیراب می کردیم و زنده می شدند. استقامت را هم روایات معنا کرده است یعنی به دستور امام گوش می کنند. اگر به امر و نهی ما گوش می دادند ما باب علم امام را به روی قلبشان باز می کردیم، معارف امام به قلبشان می رسید و این قلب سیراب و زنده می شد و به حیات طیبه و کمال ایمان می رسید.

معرفت الامام؛ بالاترین مقام معرفت

بالاترین علم و معرفتی که ممکن است به انسان داده شود، معرفت و شناختن خود امام است. معرفت الامام هم که جزء اسرار است از آن علو می است که تحملش خیلی سخت است و آن هم باز چیزی غیر از این نیست که همان علمی است که از آستان خود امام به انسان عطا می شود. چگونه؟ راهش این است که اگر حقیقت نورانیت امام در قلب مؤمن ظاهر شد، این معرفت الامام حاصل می شود. به اندازه ای که نور امام در قلب انسان تجلی می کند، انسان عارف به امام می شود و الا امام شناسی که این حرف ها نیست، امام شناسی تجلی و ظهور نور امام در قلب انسان است که یکی از مهم ترین راه های آن همین معارف و روایاتی است که آمده و از طریق آن ها نورانیت خودشان را به قلب انسان می رسانند «كَلَامُكُمْ نُورٌ». همان طوری که قرآن نور و روح دارد، کلام امام هم نور و روح دارد و اگر انسان به آن رسید؛ هم می فهمد و هم به حیات طیبه می رسد. به بیان دیگر معرفت الامام این گونه حاصل می شود که حجاب از جلوی قلب انسان برداشته بشود و درهای قلب انسان به روی امام باز بشود و امام در قلب انسان طلوع کند «لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِين»(15) اگر کسی مؤمن شد به خدا قسم ائمه علیهم السلام در قلب مؤمن طلوع می کنند و آن را روشن می کنند به طوری که اگر قلبی نورانی به نور امام شد از خورشید در روز آشکارتر است. آن وقت اگر امام در قلب انسان ظهور کرد، علم امام در قلب انسان ظهور می کند و دریچه های قلب انسان به روی افق علم امام باز شود و علوم ائمه علیهم السلام از آنجا به قلب انسان طلوع کند و بالاتر این است که خود امام در قلب مؤمن طلوع کند که اگر امام در قلب انسان طلوع کرد، انسان به مقام معرفت امام می رسد و این معرفت همان معرفت الله است. بنابراین همه این رزق الهی و مهم ترین رزق ما در عالم، رزق علم و معرفت است و این رزق هم منوط به بندگی است.

امام علی علیه السلام حقیقت ایمان

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود «مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي»(16) شاید این معنای این آیه شریفه هم هست که «عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم» خود امیرالمؤمنین علیه السلام آن خبر غیبی است؛ گاهی می گویید امیرالمؤمنین علیه السلام صاحب خبر است و اخبار غیبی نزد ایشان است و گاهی می گویید امیرالمؤمنین علیه السلام خود آن خبر غیبی است و هر پیغمبری که با خبر شده است، شعاعی از ولایت ایشان در قلبش افتاده که با خبر شده است. با خبران عالم آن کسانی هستند که از این خبر، خبر دارند؛ خبر چیست؟ خود امیرالمؤمنین علیه السلام است. خود حضرت فرمودند: «مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي وَ لَا لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»(17) البته بزرگان این را شرح داده اند که امیرالمؤمنین علیه السلام خودش خبر غیبی است یعنی چه؟ حضرت کلمه ایمان هستند و در روایات دیده اید که فرموده اند ایمان یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام. از امام صادق علیه السلام سؤال کردند: «عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ أَ مِنَ الْإِيمَانِ هُوَ فَقَالَ وَ هَلِ الْإِيمَانُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرّاشِدُون»(18) آیا حب و بغض جزء ایمان است؟ حضرت فرمود: آیا ایمان چیزی جز حب و بغض می باشد؟ و بعد آیه فوق را خواندند که کفر و فسوق و عصیان اولی و دو می و سو می هستند . خدای متعال ایمان را محبوب دل شما کرده است و کفر و فسوق و عصیان را مغضوب و مکروه شما و فرموده این حب و بغض شما همان ایمان است. امیرالمؤمنین علیه السلام خودش کلمه ایمان است و ایمان ما به حب ایشان و تبری از دشمنان و کراهت و انکار دشمنان ایشان است. امیرالمؤمنین علیه السلام متن ایمان است و حقیقت ایمان یعنی ایشان و روح الایمان شعاع ایشان است که در قلب مؤمن می افتد «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»(مجادله/22). روح الایمان شعاع امیرالمؤمنین علیه السلام در قلب مؤمن است. خود ایشان خبر غیبی هستند نه اینکه صاحب خبر هستند و همه غیب در او تجلی کرده است. همه غیب الهی اینجاست و به اندازه ای که شعاع وجود امیرالمؤمنین علیه السلام در قلب انسان می افتد، انسان با خبر می شود. بنابراین هیچ علم و معرفتی بالاتر از معرفت خود امام نیست که «وَ مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّه» این هم باز همین است که باب قلب انسان به روی ولایت امام باز شود و امام به وجود خودش قلب انسان را نورانی کند که اگر کسی قلبش به نور امام نورانی و خورشید وجود امام در قلبش طالع شد از خورشید در روز روشن آشکارتر است. منتها ممکن است بگوییم که پس چرا ما نور ایمان را در وجود خودمان نمی بینیم؟ نکته اش این است که نفس ما حجاب مشاهده خود ماست و الا اگر کسی نفس را کنار زد، نور امام را در باطن خودش می بیند؛ از این رو وقتی ملائکه به مؤمن نگاه می کنند، نور امام را در مؤمن می بینند.

روایت است که حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام با جمعی از اصحابشان در شبی که مهتاب نبود و ستاره ها کاملا در آسمان پیدا بودند، نشسته بودند و اصحاب شروع کردند به ستاره ها اشاره کردند که عجب آسمان پر ستاره زیبایی و... حضرت فرمودند که این چهار ملکی که مدبر عالم هستند؛ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل وقتی از آسمان به سوی زمین نگاه می کنند، درخشش انوار شما بر این ها از این ستاره ها زیباتر و بهتر است و از آن تعجب می کنند. مؤمن حامل نور امام است منتها چه کسی می بیند؟ جبرئیل و میکائیل و ملائکه. شخصی به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد آقا «الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ»؛ مؤمن با نور خدا نگاه می کند یعنی چه؟ مؤمن چه ربطی به نور خدا دارد؟ فرمود: چون مؤمن از ما آفریده شده و سرشتش از نور ماست با نور ما نگاه می کند. از این رو در بعضی روایات دارد همان طوری که نور خورشید را در شب از ماه می گیرید، نور ما را باید از مؤمن بگیرید و اگر دستتان به ما نرسید، نور ما را از کسی بگیرید که نورانی شده است. سلمان به نور امیرالمؤمنین علیه السلام نورانی شده است و در سلمان چیزی جز نور ایشان نیست؛ منتها مرتبه ضعیفش و تا انسان به آنجایی نرسد که بتواند آن نور را بدون حجاب دریافت کند، هیچ وقت حجاب از او برداشته نمی شود چون تحملش نیست؛ مانند این فشارگیرهایی که سر جریان برق می گذارند که اگر این ها نباشد همه دستگاه ها می سوزند چون تحمل ندارند. گاهی اوقات تا معارف و نور امام به ما برسد از ده حجاب، بیشتر و کمتر می گذرد ولی اگر کسی به جایی رسید که تحمل پیدا کرد، کم کم حُجُب نور از او برداشته می شود و نور امام را بدون حجاب نور دریافت می کند. حجاب نور یعنی سلمان یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام را در آینه سلمان می بینی و از آنجا انوار ایشان به قلبت می تابد ولی اگر به جایی رسیدی که حجب برداشته شد، آن وقت می شوی کسی که عارف به حقیقت نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام است که این هم چیز آسانی نیست و تحمل و تقوا و صبر کردن می خواهد تا ابواب معارف به روی ما باز شود.

این را در احوالات آیت الله حاج محمدتقی عاملی دیدم که (واقعا از مراجع بزرگ در تهران بودند؛ هم در درجات تقوا و هم در جامع معقول و منقول بودند، خیلی عالم فوق العاده ای بودند و کتب فقهی ایشان فوق العاده است) ایشان از آقای قاضی دستور ذکر گرفته بودند و برای زیارت امام زمان علیه السلام به مسجد کوفه رفته بودند. فرمودند موعد زیارت که رسید، دیدم که نوری با هیبت و جلالتی به طرف من می آید و هر قدم که می آید، نفسم به شماره می افتد تا اینکه به مرزی رسید که دیدم اگر یک قدم جلوتر بیاید، قالب تهی می کنم؛ از این رو اصرار کردم که آقا برگردید و برگشت. می گفتند ایشان خیلی غصه می خورد که چرا اصرار کرده است. اگر آن نور بیاید، انانیّت نفس می رود و خود انسان رخت برمی بندد و همه وجودش نور الامام می شود و آن وقت می شود مؤمن و شیعه. از این رو در روایات فرموده اند که شیعه شعاع امام است، اگر کسی به جایی رسید که شعاع امام شد، هر چه نگاه می کنی جز امیرالمؤمنین علیه السلام نیست کما اینکه وقتی به امیرالمؤمنین علیه السلام نگاه می کنی چیزی جز غیب الهی نیست، نبإ عظیم است و این به معنی حلول خدای متعال و جسمیت خداوند نیست.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 401

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 185

(3) الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1، ص: 211

(4) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏24، ص: 321

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 222

(6) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 223

(7) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 208

(8) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 230

(9) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 435

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 114

(11) معاني الأخبار، النص، ص: 43

(12) معاني الأخبار، النص، ص: 1

(13) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 220

(14) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏24، ص: 29

(15) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 194

(16) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏26، ص: 2

(17) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 207

(18) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 125