نسخه آزمایشی
سه شنبه, 28 شهریور 1396 - Tue, 19 Sep 2017

در جمع دانشجویان دانشگاه امام صادق / راهکاری برای تولید و اجرایی کردن علوم دینی در راستای تحقق تمدن اسلامی

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری در جمع دانشجویان رشته معارف اسلامی و اقتصاد دانشگاه امام صادق به تاریخ 23 اردیبهشت سال 95 است که پیرامون تحصیل معارف اسلامی و ادبیات غربی، در فضای انقلاب اسلامی و بحث شکل گیری تمدن اسلامی و رویکرد افراد در مواجهه با ادبیات غربی می باشد. برای رسیدن به تمدن اسلامی ملزومات و نرم افزارهایی لازم است. در نحوه رسیدن به این ملزومات سه رویکرد وجود دارد. یک رویکرد این است که ما نیاز به تحول مان، یک نیاز محدودی است. در حوزه علوم انسانی، نیاز داریم به اینکه تحولی ایجاد بکنیم و این علوم را اصلاح کرده و اسلامی بکنیم. رویکرد دیگر این است که معتقد است این تحول، اختصاص به علوم انسانی ندارد و ما همة علوم از جمله علوم طبیعی و حتی ریاضیات را باید متحول بکنیم. یک قدم جلوتر از این نظریه هم هست که می گوید: ما برای اینکه به سمت ایجاد یک حکومت دینی و یک تمدن اسلامی حرکت بکنیم، باید این تحول در سه حوزه اتفاق بیافتد: در حوزه «تفقه دینی»، در حوزه «علم» و در حوزه «اجرا» که از آن به «معادلات» و «مدل های اجرایی» تعبیر می شود؛ و البته این تحول هم باید هماهنگ اتفاق بیافتد. در رویکرد سوم بحث این است که باید معارف کلان دینی را فرآوری کرده تا بتوانیم به وسیله آنها علم دینی را تولید و اجرایی نماییم...

ملزومات رسیدن به تمدن اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین. همان طور که رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی تصویر روشن و صحیحی ترسیم کردند، ما باید به سمت یک تمدن اسلامی حرکت بکنیم؛ از لوازم قطعی حرکت در این مسیر و رسیدن به یک تمدن اسلامی، تولید نرم افزارها و دانش های لازم است. در تحلیل این تحول علمی ای که باید اتفاق بیافتد تا ما به الزامات انقلاب اسلامی راه پیدا بکنیم، سطوحی وجود دارد. بعضی ها این مساله را نازلتر و بعضی ها عمیقتر تحلیل کردند؛ تا جایی که مدعی هستند باید یک انقلاب فرهنگی عظیم در جامعه اتفاق بیافتد تا این انقلاب سیاسی، به نتیجه برسد. انقلاب فرهنگی اعم از فرهنگ عمومی و تخصصی و بنیادی جامعه است و همة اینها باید دستخوش یک تحول جدی شوند تا مسیر، به سمت اهداف انقلاب اسلامی فراهم بشود.

ظرفیت فرهنگی جامعه قبل از انقلاب اسلامی از یک سو به شدت تحت تأثیر فرهنگ سنتی ایرانی، از سوی دیگر تحت تأثیر فرهنگ مدرن و از یک زاویه هم البته تحت تأثیر فرهنگ اسلام و مکتب اهل بیت بوده است. این مجموعة ترکیبی، مانع رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی است و فقط فرهنگ مذهبی ای که ما داریم، می تواند در خدمت گسترش اهداف انقلاب اسلامی قرار بگیرد، اما آن میزانی که ما در دوران قبل از انقلاب اسلامی از دین فهمیده بودیم و تلقی می کردیم، برای رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی کافی نیست؛ فرهنگ غرب هم مزاحم است و اگر مزاحم هم نباشد، در حرکت به سمت آرمان های خودمان هیچ کمکی به ما نمی کند. فرهنگ سنتی مان هم قطعاً کفاف این کار را نمی دهد. بنابراین ما باید یک انقلاب فرهنگی انجام بدهیم و در همه لایه های فرهنگ، یک تحول جدی اتفاق بیافتد، آن وقت به دنبال مهندسی انقلاب فرهنگی حرکت کنیم. بنابراین تولید این نرم افزارها، جزو ضرورت ها است. در حوزه علم دینی هم تولید علم دینی، جزو ضرورت هایی است که ما برای حرکت به سمت اهداف انقلاب اسلامی به آن نیاز داریم. نکته دوم که باز این هم بی ارتباط با نکته اول نیست، این است که بدانیم راه دستیابی به علم دینی چیست و ما چطور می توانیم به علوم اسلامی ای که منظور نظر داریم دست بیابیم؛ البته مقصود از علوم اسلامی، آن اصطلاح رایج نیست که مثلاً فرض کنید که فلسفه و عرفان و منطق و کلام را شامل شود؛ بلکه مقصود واقعاً علم به معنای خاص و تخصصی خودش، مثل علوم اجتماعی، علوم انسانی، حتی علوم طبیعی است؛ منتهی این علوم طبیعی، باید اسلامی بشوند و حالا باید بحث بکنیم که معنای اسلامی شدن علم چیست.

نحوه پیوند بین عناصر نرم افزاری در رویکردهای متفاوت به مدیریت اجتماعی

در این زمینه نظریات مختلفی وجود دارد که ما با نظریه کسانی که معتقد به علم دینی نیستند کار نداریم و نظریه آنها محل بحث نیست؛ و نظرات آنهایی که معتقد به علم دینی و انقلاب اسلامی برای تحقق اسلام در عینیت جامعه هستند، محل بحث مان است. آنهایی که اسلام را یک دین حداقلی می دانند که ناظر به عرصه حیات اجتماعی نیست، طبیعتاً منکر الزامات تحقق یک تمدن اسلامی هم هستند؛ اما نظریه و رویکرد کسانی که معتقدند ما باید به یک جامعه اسلامی دست پیدا کنیم و این جامعه اسلامی هم متوقف است بر اینکه نرم افزارهای آن از جمله علم دینی تولید بشود، محل بحث است. طبیعتاً این رویکرد ها به لحاظ دایرة تحول در علوم و کیفیت دستیابی به علم دینی، با همدیگر تفاوت هایی دارند. یک رویکرد این است که ما نیاز به تحول مان، یک نیاز محدودی است. در حوزه علوم انسانی، نیاز داریم به اینکه تحولی ایجاد بکنیم و این علوم را اصلاح کرده و اسلامی بکنیم.

رویکرد دیگر این است که معتقد است این تحول، اختصاص به علوم انسانی ندارد و ما همة علوم از جمله علوم طبیعی و حتی ریاضیات را باید متحول بکنیم. یک قدم جلوتر از این نظریه هم هست که می گوید: ما برای اینکه به سمت ایجاد یک حکومت دینی و یک تمدن اسلامی حرکت بکنیم، باید این تحول در سه حوزه اتفاق بیافتد: در حوزه «تفقه دینی»، در حوزه «علم» و در حوزه «اجرا» که از آن به «معادلات» و «مدل های اجرایی» تعبیر می شود؛ و البته این تحول هم باید هماهنگ اتفاق بیافتد. برای ایجاد جامعه دینی باید مجموعه فرهنگ اجتماعی و عقلانیت اجتماعی دینی بشود؛ اعم از آن عقلانیتی که در حوزه فهم از دین هست که ما از آن به عقلانیت استنباطی تعبیر می کنیم؛ تا عقلانیتی که در حوزه علوم و همچنین عقلانیتی که در حوزه مدل های اجرایی است، همه اینها باید متحول بشوند یعنی این سه حوزه، باید دستخوش تحول بشوند.

در دوران جدید در غرب نقش دین را در فرایند های اجتماعی انکار کردند، بنابراین به طور طبیعی ساز و کارهایی هم که برای برنامه ریزی و مدیریتِ نسبت به عرصه حیات اجتماعی لازم هست، ساز و کارهایی است که هیچ ارتباطی با فرهنگ ادیان الهی ندارد؛ چون تلاش کردند که رابطة بین آن مفاهیم را قطع بکنند و به قول خودشان زندگی را زمینی و سکولار و عرفی بکنند و در کل زندگی را از تقید به مفاهیم قدسی رها کنند. در این راستا دنبال یک عقلانیت خودبنیاد رفتند. عقلانیت خودبنیاد را اگر بخواهیم در یک دسته بندی عام قرار بدهیم، به دو دستة معادلات و مدل ها یعنی علوم و مرحله اجرا تقسیم می شوند و دیگر چیزی به نام فرهنگ مذهب و علوم استنباطی ای که بخواهد دخالت بکند در عرصه حیات اجتماعی نداریم؛ ولی اگر می خواهید حیات اجتماعی را مرتبط با وحی و هدایت دینی و آموزه های دینی بکنید، ناچار یک ورودی سومی هم پیدا می شود؛ یعنی معارف دینی و معرفت های اسلامی هم به مفهوم خاصش می خواهند در فرایند زندگی اجتماعی و برنامه ریزی اجتماعی دخالت بکنند. بنابراین باید نسبت بین سه حوزه «دانش های اجرایی، معادلات و معارف استنباطی» تعریف بشود. این سه حوزه را باید به هم یک پیوند هماهنگ بزنید.

بنابراین به لحاظ دامنه تحول، این رویکرد ها با هم متفاوت هستند. برخی معتقدند که این تحول فقط باید در حوزة بخشی از علوم به نام علوم انسانی اتفاق بیافتد. گروهی این تحول را به حوزه همة دانش ها و علوم توسعه می دهند و معتقدند که باید متحول بشوند؛ و از این گسترده تر، بعضی نظریات این است که باید این تحول، هم در حوزة مدل ها که مربوط به برنامه ریزی و اجرا می شوند، هم در حوزة معادلات علمی تا مرحله معادلات کاربردی و هم در حوزه معارف دینی، پیدا بشود.

این نکته را اشاره بکنم که در حوزه معارف دینی، معنای تحول این است که سطح معارف دینی باید به سطح حضور در سطح برنامه ریزی های اجتماعی ارتقاء پیدا بکند که به معنای ابطال مرحله قبلی نیست؛ بلکه به معنای این است که آن مرحله قبل، برای برنامه ریزی اجتماعی کفایت نمی کند؛ یعنی در عین اینکه مبتنی بر تعبد است و به لحاظ منابع و روش صحیح است ولی ظرفیت برنامه ریزی اجتماعی را ندارد و باید در مقیاس برنامه ریزی های اجتماعی و حضور در مدیریت اجتماعی تحول پیدا کند. این هم باز به معنای تغییر منابع فقه یا به معنای تغییر اصول حاکم بر روش تحقیق که تعبد می باشد، نیست و آنها محفوظ می مانند؛ منتهی سطح استنباط و فهم از معارف دینی، باید وارد یک عرصه ای بشود که امکان حضور در برنامه ریزی های اجتماعی فراهم شود.

بنابراین این نظریات در دامنة تحول با همدیگر اختلافاتی دارند و صاحبان این نظریه ها نسبت به دامنه تحولی که باید اتفاق بیافتد، مختلف فکر می کنند. نسبت به نحوه تحول هم طبیعتاً اختلاف نظرهایی هست و همة اینها بین اندیشمندانی است که به اصل دخالت دین در برنامه ریزی اجتماعی، به اصل حکومت دینی و به اصل دستیابی به تمدن اسلامی معتقدند و در این مسیر، با هم مشترک هستند.

نظریه تحول علوم در اسلامی سازی تمدن

نکتة سوم این است که در دینی شدن و نحوة تأثیر فرهنگ مذهب یا اسلام در فرایند تولید علم، نظریات مختلفی وجود دارد. بعضی معتقدند که ما در حوزه علوم انسانی باید علوم را متحول بکنیم و برای این امر هم راه این است که این علوم را تهذیب بکنیم. رویکرد معروفی که از «نقیب العطاس» طرفدار داشته و تا الآن هم ممکن است طرفدارانی داشته باشد و معتقد است که ما باید این دانش ها را تهذیب کنیم. فرض کنید روانشناسی و جامعه شناسی و اقتصاد را باید تهذیب بکنیم و اگر در جایی گزاره ای یا حتی نظریه ای برخلاف اسلام بود، آنها را اصلاح بکنیم. در این رویکرد، شما باید هم بر این دانش های مدرن و هم نسبت به معارف دین مشرف باشید و سعی کنید که در آن مواضعی که این علوم از معارف دینی فاصله گرفتند، آنها را تهذیب کنید. این یک رویکرد مشهوری است که ساده نیست؛ مثلاً اینکه چگونه باید علم را تهذیب کرد، بحث های گسترده ای دارند.

نظریه فلسفه علمی در اسلامی سازی تمدن

رویکرد دوم که کمی از این عمیقتر است و با آن آشنا هستید، رویکرد فلسفه علمی است؛ یعنی معتقدند که ما باید فلسفه های مضاف به علوم را مبتنی بر فلسفة اسلامی تولید کنیم و بعد مبتنی بر این فلسفه های مضاف، دانش تولید کنیم. مثلاً فلسفة علم اقتصاد، فلسفة علم روان شناسی و فلسفه علم جامعه شناسی تولید کنیم و یا اگر در حوزة علوم طبیعی و ریاضی هم ورود کردید، مثلاً فلسفة ریاضیات، فلسفه فیزیک را مبتنی بر فلسفه اعلای اسلامی تولید بکنیم و بعد ذیل این فلسفه ها، سعی بکنیم که دانش تولید کنیم. این نظریه دوم از نظریه اول، عمیقتر است؛ یعنی برای علوم، یک دانش فرادستی فرض می کند به نام فلسفه مضاف به علم، که خود این فلسفه هم باز تحت تأثیر یک علم بالادستی به نام فلسفه است و می گویند: اگر ما بتوانیم ذیل فلسفة اسلامی، فلسفه مضاف به علم تولید بکنیم و آن سؤالات پیشینی و کلانی را که متوجه علم هست پاسخ بدهیم، و جواب ها و نتایج آن را در تولید دانش اعمال کنیم این دانش، اسلامی خواهد شد؛ اما در بسط این نظریه که چگونه ما باید به فلسفة مضاف برسیم و فلسفة مضاف را در حوزه علم جاری کنیم، بحث های پردامنه ای دارند که ممکن است اختلاف سلیقه هم پیدا بشود.

نظریه حکمت مضاف در تمدن اسلامی

رویکرد سوم که رویکرد جامعتری است، معتقد است که ما اولاً به جای فلسفه مضاف، باید حکمت مضاف را قرار بدهیم و حکمت مضاف را در علم و بعد در برنامه ریزی یعنی مدل ها، جاری بکنیم. اگر سه لایه، معرفت و دانش را به صورت «حکمت ها، علوم و مدل های اجرایی» فرض کنید، باید حکمت، در علم و برنامه ریزی جاری بشود. پس حکمت را جایگزین فلسفه می كنند و مقصودشان هم از حکمت این است که باید آن معارف و اندیشه های اساسی ای که در فرایند تولید علم و مدل های اجرایی دخالت می کنند نباید زیر مجموعه فلسفه باشند بلکه باید مستنبَط از دین بوده و زیر مجموعه معارف دینی قرار بگیرند.

فرض کنید که شما توانستید زیرمجموعه فلسفه، دانش تولید کنید و زیرمجموعه دانش، برنامه ریزی بکنید و یک جامعه درست کنید، سؤال این است که آیا این جامعه، جامعه انبیاء است یا جامعه فیلسوفان؟ قاعدتاً جامعه فیلسوفان است زیرا آنها هستند که در صدر این جامعه قرار دارند، چون آنها هستند که تولید فلسفه ای می کنند که به تولید و دانش برنامه ریزی منتهی می شود بنابراین این جامعه تمدن فیلسوفان است، نه تمدن انبیاء. اگر بخواهد این تمدن دینی باشد، قاعدتاً باید آن معارف پیشینی ای که در علوم و بعد در برنامه ریزی به کار بسته می شوند، معارف مستنبَط از دین باشند. ممکن است شما از این امر به مکتب تعبیر بکنید و بگویید: ما «مکتب، علم و اجرا» داریم. مکتب یعنی معارف فرادستی دینی ای که در علم و اجرا دخالت کرده و جاری می شوند.

نکته دیگر این است که وقتی این مکتب می خواهد در حوزة علوم و در حوزة اجرا جاری شود، اگر جایگاه و نحوة حضور این معارف را در فرایند تولید دانش و تولید مدل های اجرایی و برنامه ریزی ملاحظه نکنید، امکان حضور این معارف در علم و در برنامه ریزی فراهم نمی شود؛ بلکه حداکثر یک معارف انضمامی خواهند بود. مقصودم از انضمام هم بعضی اصطلاحات نیست، یعنی به دانش ضمیمه می شوند. مثلاً فرض کنید کتاب علم اقتصاد با گرایش های مختلف وجود دارد. یک کتاب هم به نام «مکتب اقتصادی اسلام» می نویسید و این دو را کنار هم چاپ می کنید! در حالیکه شما باید بتوانید مسیری را تعریف کنید که چگونه آن استنباط هایی که تحت عنوان مکتب یا مفاهیم فرادستی علم اقتصاد تولید می کنید، در دانش راه پیدا می کنند و اینکه روشن شود که حضورشان فرایندی است نه تهذیبی که دانشی را تولید کنید که بر اساس این علوم تهذیب بکنید! مثلاً یک موقع شما می خواهید معارف دینی را در خروجی علم دخالت بدهید، کما اینکه الآن به یک معنا کار شورای نگهبان و آن فقهای بزرگوار این است که در خروجی برنامه ریزی، فقه را دخالت می دهند. یک موقع هم می خواهید که فقه در فرایند برنامه و تولید برنامه، دخالت بکند.

دخالت دین در تولید دانش و همچنین در تولید مدل های اجرایی هم همین طور است. اگر بخواهید که دین در فرایند تولید مدل هایی که برای برنامه ریزی به کار گرفته می شوند، دخالت بکند باید در روش تولید علم و برنامه ریزی، جایگاه معارف را به گونه ای ببینید که حضور دین، یک حضور جدی و فعال و حضور فرایندی باشد. این مکتب وقتی می خواهد در علم و اجرا جاری بشود، باید از طریق روش تحقیق جاری شود.

بنابراین ما سه حوزه «مکتب، علم و اجرا» داریم. مقصود از مکتب، صرفاً احکام تکلیفی ناظر به موضوعات علم نیست، بلکه اعم از احکامِ «تکلیفی و توصیفی و ارزشی» است. یعنی شما مکتب مضاف به علم دارید، اگر مکتب اقتصادی اسلام را جایگزین فلسفة علم می کنید، این مکتب اعم از احکامِ «ارزشی و توصیفی و تکلیفی» ای است که فرادست علم اقتصاد قرار می گیرند؛ بلکه علم اقتصاد به نحوی باید در تأثیر و تأثر با این مکتب تولید بشود؛ البته نحوه تعامل بین مکتب و علم، در روش علم باید تعریف بشود.

استنباط از معارف کلان و تبدیل آن به معارف علوم خاص

نکته بعدی این است که مقصود از این مکتب، احکام کلان در حوزه معرفت دینی که گاهی از آن تعبیر به علم کلام می شود، نیست. مثلاً فرض کنید در حوزه علم اقتصاد، ما بگوییم که عالم، مخلوق است؛ بله، این «عالم، مخلوق است» ولی مکتب، چیزی فراتر از این است. باید با یک معارف پیشینی و پیش فرض هایی سروکار داشته باشیم که آن معارف، تنه به علم می زنند و همجوار علم هستند؛ نه اینکه آن معارف کلان را مطرح کنیم وبگوییم که «عالم، مخلوق است»! البته آن «عالم، مخلوق است» هم اگر خوب تأمل بشود، حتماً در دانش حضور پیدا می کند ولی بین آن معارف کلان و مرحله علم، فاصله زیادی است؛ باید شما از آن معارف کلان، یک دسته معارف دیگری را استنباط بکنید که نزدیک به علم بوده و معارف فرادستی علم را شکل می دهند؛ و الا صرف اینکه در خصوص هر مکتبی از جمله در مکتب روان شناسی یا مکتب ناظر به علم اقتصاد بگوییم که عالم را خدا آفریده است، ولو اینها یک معارف جامعی است که در حوزه همه علوم دخالت می کنند؛ اما نسبت این معارف فرادستی با علم اقتصاد، روان شناسی یا جامعه شناسی تفاوت می کند، نسبت اینها با علوم تربیتی، همان نسبتی که مثلاً با جامعه شناسی دارند، نیست. بنابراین اگر این معارف می خواهد در حوزه جامعه شناسی یا روان شناسی جاری بشود، باید به معارفی که ناظر به حوزه این علم خاص است، تبدیل بشود.

نحوه استنباط معارف مکتبی از معارف کلان اسلام

فرمایشات و مباحث مرحوم شهید صدر در حوزه مکتب اقتصادی هم همین است که ما مقصودمان از مکتب اقتصادی، صرفاً مبانی حاکم نیست. البته اگر آنها را هم ذیل مکتب بیاورید، محذوری پیش نمی آید؛ ولی باید از آن معارف تنزل پیدا کنید، تا مثلاً به مکتب اقتصادی یا مکتب سیاسی اسلام برسید تا این مکتب سیاسی، در علوم سیاسی حضور پیدا بکند.

بنابراین سه حوزه اصلی ما «مکتب، علم و اجرا» است که باید مکتب، استنباط بشود. چگونگی استنباط هم بحث های پردامنه ای است که مرحوم شهید صدر در «اقتصادنا» می خواستند به آن نزدیک بشوند. مکتب اقتصادی باید در علم و برنامه ریزی جریان پیدا کند و حضور فرایندی داشته باشد و این منوط به این است که در حوزه روش تحقیق، تجدید نظر بشود.

فرض کنید روش شما در حوزه علوم، روش پوزیتیویستی بود، به هیچ وجه امکان جریان معارف دینی در علم فراهم نمی شود و نه فقط حضور فرایندی، بلکه حضور تهذیبی هم نخواهد داشت. برای دستیابی به مکتب، دستیابی به علم و اجرا، باید روش ها را به دست بیاورید. روش استنباط مکتب چیزی گسترده تر و فراتر از روش استنباط فقه موجود است؛ چون این مکتب، اعم از مکتب «توصیفی، تکلیفی، ارزشی» است و آن هم ناظر به واحد جامعه است، نه واحد فرد. در معرفت دینی، گاهی واحد مطالعه فرد است و گاهی واحد مطالعه جامعه است. همین طور که هیچگاه روان شناسی، جایگزین علوم اجتماعی نمی شود ــ چون واحد مطالعه اش متفاوت است ــ معرفت دینی ای که معطوف به فرد هست، جایگزین معرفت دینی ای که ناظر به جامعه و تحولات اجتماعی است، نمی شود. بنابراین مکتب اگر ناظر به برنامه ریزی اجتماعی است، باید در یک مقیاسی باشد که امکان حضور در برنامه ریزی های اجتماعی را فراهم کند. پس این مکتب نیاز به استنباط و حتی نیاز به روش استنباطی دارد که امکان استنباط این دسته از معارف را از دین برای ما فراهم بکند؛ البته این روش، بیگانه با روش فقه کنونی و به تعبیر حضرت امام روش صاحب جواهری نیست. اینجا ما قائل به روش تأویل نیستیم که بخواهیم دین را تأویل به دانش مدرن ببریم. ممکن است کسی بخواهد در این حوزه، معارف را بفهمد ولی مثل نظریه قبض و بسط و امثال آن روشش منتهی به انفعالِ حوزه استنباط از حوزه دانش بشود، این، منظور نظر نیست؛ بلکه منظور نظر این است که شما باید در حوزه استنباط، مکتب را مبتنی بر تعبد به وحی استنباط کنید. یعنی روش تان کاملاً یک روش مبتنی بر اجتهاد و استفراغ وسع در فهم دین ـ همان چیزی که فقها در طول بیش از هزار سال به آن متعهد بودند ـ باشد؛ منتهی این روش باید به استنباط مکتب که واحد مطالعه اش جامعه است، ارتقاء پیدا کند.

بنابراین این سه دسته روش یعنی روش استنباط و روش علوم و مدل و برنامه ریزی باید ارتقاء پیدا کند و متحول بشود. برای تحول هماهنگ این سه دسته که خروجی اینها با هم ناهماهنگ نباشد، نیاز به یک علوم فرادستی داریم که آن محل بحث من نیست؛ اما در اشاره ای کوتاه عرض می کنم که مانند فلسفه تفکر و روشِ جامع تفکر در همه عرصه ها است؛ که با اینها کاری نداریم ما از همین جا بحث را دنبال می کنیم:

یک رویکرد این است که شما باید علوم انسانی را به صورت تهذیبی اصلاح بکنید. بنابراین وظیفه شما معلوم است. شما باید علم اقتصاد را بدانید، معارف دینی مربوط به حوزة اقتصاد را هم بدانید، بعد دانش اقتصاد را تهذیب بکنید.

رویکرد دوم این است که باید فلسفه مضاف به علم اقتصاد تولید بشود و این فلسفه، فرآوری در علم بشود. رویکرد سوم هم این است که مکتب اقتصادی استنباط بشود که مستنبَط از دین است یعنی زیر مجموعه فلسفه نباشد بلکه زیر مجموعه معارف است که این هم خودش معارف پیشینی ای دارد که مبانی هستند و بعد هم این معارف در حوزه علم و اجرا جاری یعنی فرآوری بشود.

هماهنگی روش استنباط با روشهای نظری و تجربی

در مورد همین نظریه سوم در تولید علم دینی، من دو نکته را لازم است تقدیم کنم. نکته اول این است که اگر ما باید علم دینی مثل علم اقتصاد یا علوم تربیتی اسلامی یا فیزیک اسلامی و یا حتی ریاضیات اسلامی تولید کنیم، مقصود این نیست که علم باید نقلی بشود؛ یعنی بیاییم و استنباط را به جای روش های تجربی و روش تحلیل نظری محض، جایگزین کنیم. در واقع مقصود این نیست که همة علوم، مثل فقه مستقیماً جزء علوم استنباطی بشوند. به عنوان مثال اگر بخواهیم دانش اقتصاد را تولید بکنیم و در آن نحوه تأثیر افزایش نقدینگی بر تورم یا میزان تأثیر نرخ بهره را بر تورم را محاسبه کنیم، سراغ نقل برویم تا ببینیم در روایات چیزی گفته شده یا نه و علم اقتصاد را نقلی کنیم و شما پاسخ گزاره های علمی را به روش نقلی از منابع دینی به دست بیاورید. این، مقصود نیست؛ زیرا ولو ممکن باشد، در دسترس ما نیست. قطعاً مقصود، این نیست که ما سؤالاتی که در حوزه علوم و بخصوص علوم طبیعی و ریاضیات مطرح هستند را به صورت نقلی از دین استنباط بکنیم. البته مدعا هم این نیست که در متن دین، گزار های علمی وجود ندارد؛ زیرا ممکن است یک جایی، یک گزاره علمی که کاملاً لسانش لسان علمی است، در متن دین وجود داشته باشد و حتی ممکن است شما به نظریات علمی هم برسید و یک جایی یک نظریه علمی هم در متن منابع دینی ما باشد. این سخن به معنای انکار این امر نیست؛ ولی معنایش هم این نیست که ما برویم به سمتی که دانش را نقلی بکنیم و استنباط و روش نقلی را به جای روش هایی که الآن در حوزه علوم به کار گرفته می شود که مبتنی بر تجربه یا روش های نظری است، جایگزین کنیم! بلکه ما هم حوزه استنباط و هم حوزه علوم نظری و تجربی و هم حوزه مدل ها و برنامه ریزی را داریم که هر کدام، اقتضائات خودش را دارد. معنای این حرف این است که اگر شما سه حوزه «حوزة استنباط، حوزة تولید علم، حوزة اجرا و برنامه ریزی اجرایی» را دارید ، این سه حوزه باید به یک مجموعة به هم پیوسته هماهنگ تبدیل بشود. نه اینکه شما حوزه استنباط را حذف بکنید یا حوزه استنباط را جایگزین همه حوزه های دیگر بکنید. در علم مدرن، حوزة استنباط حذف شده؛ یعنی کاری با آموزه های دینی ندارند که بخواهند آموزه های دینی مُشرف به علم را استنباط بکنند. از آن طرف هم نمی شود که ما بیاییم روش های دیگر مثل روش تجربی، روش استدلال نظری را حذف بکنیم.

بنابراین دخالت روش استنباط یعنی معارف استنباطی، در حوزه علوم و اجرا نه باید نادیده گرفته بشود و نه اینکه جایگزین آن روش ها بشود. آن روش ها باید وجود داشته باشند اما باید با روش استنباط هماهنگ بشوند؛ کما اینکه روش استنباط هم باید با آن روش ها هماهنگ بشود به طوری که مانند یک شبکه یک مجموعه معارفِ به هم پیوسته و قطعات یک پازل بزرگ را تولید کنند؛ نه اینکه هر کدام یک کار مستقلی کنند که ناظر به کار دیگر نباشد؛ بلکه نتایج کارشان در همدیگر باید منعکس بشود. بنابراین شما نیاز به سه حوزه روش تحقیق دارید که این روش تحقیق در حوزه استنباط معارف، غیر از روش تحقیق در حوزه تولید معادله و غیر از روش تحقیق در حوزه مدل هست.؛ البته طبیعی است وقتی می گوییم روش تولید علم، منظور ما روش های سکولار نیستند؛ زیرا آن روش ها اصلاً امکان هماهنگی با حوزه استنباط را فراهم نمی کنند. مثلاً روش پوزیتیویستی در حوزه علم، به ما امکان استفادة از گزاره های متافیزیکی را در علم نمی دهد. اصلاً مسیرش را سد می کند. بنابراین به جای اینکه ما بیاییم روش نقل را یک روش فراگیر بکنیم، باید کاری کنیم که روش نقل در جایگاه خودش حضور پیدا بکند و روش استنباط، به استنباط مکتب مضاف به علم توسعه پیدا کند تا معارف فرادستی علم و معارف فرادستی اجرا را به ما بدهد. شما باید در روش تحقیق در حوزه مدل و معادله، تحولی ایجاد بکنید که امکان حضور فرایندی آن معارف استنباطی فراهم بشود و به جای اینکه آن روش ها را حذف کنید، آن روش ها را به روش استنباط مقید کنید.

در اینجا سه رویکرد وجود دارد: حذف روش استنباط، جایگزینی روش استنباط، و رویکرد سوم این که روش استنباط، مُشرف به روش علوم و روش برنامه ریزی باشد به طوری که روش تحقیق، مقید به استنباط شود و صحت معارف علمی، مشروط به این باشد که تحت تأثیر و هماهنگ با معارف دینی و مكتبِ ناظر به علم باشد. بنابراین این رویکرد، به معنای نقلی کردن علوم نیست که شما بگویید: چون غربی ها علم نقلی را کنار گذاشتند، ما همه علوم را نقلی می کنیم و چون معارف دینی را کنار گذاشتند، ما همه علوم را از منابع دینی و به روش استنباط فقهی استنباط می کنیم، این حرف قطعاً تمام نیست؛ یا لااقل مرادِ این نظریه نیست و بعید می دانم که اکثر نظریه پردازانِ در این زمینه هم مرادشان این باشد. بعضی از آن به دین دایرة المعارفی تعبیر کردند که رویکرد ما قطعاً یک دین دایرة المعارفی نیست که ما بخواهیم همه معارف را از آن استنباط بکنیم. آن کسانی که رویکرد دینِ دایرة المعارفی را می گویند، دین را هم به این معنا گسترده و حداکثری نمی گیرند. ما دین را حداکثری می دانیم اما در عین حال به این معنا که دین به صورت یک دایرة المعارف باشد که هر مسأله ای به صورت نقلی از دین استنباط شود، قائل نیستیم.

چرایی تنزل معارف فرادستی در حوزه علوم

نکته قابل تأمل بعدی راجع به این نظریه این است که شما معارف فرادستی را باید در حوزه علم فرآوری کنید. یعنی روش تحقیق در علم، به شما اجازه بدهد که آن معارف را در حوزه معارف علمی تنزل بدهید و دانش شما صبغه آن معارف را پیدا بکند؛ و الا از انضمام آن معارف به حوزه علوم و اجرا، برنامه ریزی اسلامی به دست نخواهد آمد و اینکه این مکتب و معارفی که بنا است فرادستی علم قرار بگیرند، تحت عنوان حکمت مضاف به علم یا مکتب مضاف به علم، مثل مکتب اقتصادی اسلام؛ چگونه استنباط می شود، مهم است. خود این معارف هم خیلی اوقات از طریق فرآوری معارف فرادستی، استنباط می شوند و شما اصول اعتقادات خودتان را در حوزه مکتب اقتصادی یا در حوزه مکتب سیاسی اسلام فرآوری می کنید. مرحوم شهید صدر هم وقتی چگونگی استنباط مکتب را بحث می کنند، می گویند: مکتب ممکن است از احکام پایین دستی استنباط بشود و مثلاً یک دسته احکام فقهی، نتیجه اش این بشود که در مالکیت اولیه منابع طبیعی، اصل، کار است؛ یعنی یک قاعده کلی را از یک سلسله قواعد و احکام فقهی استنباط بکنید و یا اینکه ممکن است احکام مکتب، از مبانی استنباط بشوند ولی نیاز به یک فرآوری داشته باشند؛ مثلاً اگر ما از این حکم که اگر یک معدنی را کسی مالک بود، رگه های معدن تا مثلاً کیلومترها زیر زمین نفوذ کرده، آیا مالک آن هم می شود یا نه؟ می گویید: نه، مالکیت معدن، مالکیتی نسبت به آنها نمی آورد؛ یا اگر کسی زمینش کنار دریا بود، بعد این ماهی ها در ملک او آمدند و او هیچ زحمتی نکشیده باشد، به صرف ورود به ملک، آیا مالک آنها می شود و دیگران حق ندارند تصرف بکنند؟ فرض کنید حکم فقهی، این است که نه. حال از اینها چطور می خواهید استنباط بکنید که در مالکیت اولیه نسبت به ثروت، کار، اصل است؛ طبیعتاً اینها باید یک فرآوری ای بشوند، زیرا مفهوم مستقیم هیچ کدام از این گزاره ها، این نیست؛ بلکه به یک نحوی شما این گزاره ها را تجمیع می کنید تا نتیجه اش این شود که مالکیت منابع طبیعی در شکل اولیه اش از طریق کار واقع می شود و تا کاری انجام نگیرد، نسبت به آن ثروت ها مالکیتی اتفاق نمی افتد. الان کار ندارم که این گزاره درست است یا نه ولی با این فرض، در واقع شما آن گزاره های جزئی را کنار هم می چینید و از اینها یک نتیجه ای می گیرید که نتیجة مستقیم آن گزاره ها نیست بلکه از ترکیب سازی اینها، یک چنین حکمی به دست می آید.

حالا فرض کنید شما اگر بخواهید یک حکمی را در حوزه اقتصاد از معارف فرادستی استنباط کنید؛ اینکه ما باید مثلاً اهل توکل به خدای متعال باشیم، و رزق را خدای متعال خلق می کند و اینکه رزق، حلال و حرام دارد، اگر از اینها بخواهید یک احکام فرادستی علم اقتصاد را استنباط بکنید، باید آن معارف، فرآوری بشوند. در مرحله تشبیه عرض می کنم که چطور شما مواد طبیعی مثل نفت و سوخت فسیلی را فرآوری می کنید تا به مواد مصرفی تبدیل کنید؛ یعنی همان مواد تبدیل به مواد مصرفی می شود؛ ولی واقعاً در یك مسیر و فرایند پیچیده ای، فرآوری می شود تا به کالاهای مصرفی تبدیل شود. معارف فرادستی دین هم باید فرآوری شده و به معارفی تبدیل بشوند که ناظر به علم خاص و مکتب خاص اسلامی هستند و مثلاً مکتب اقتصادی اسلام از آن به دست می آید.

تاثیر مکتب در جهت گیری معادلات

حال اینکه ما چطور مکتب را استنباط کنیم، مربوط به بحث علم اصول و روش استنباط است. همچنین، آن معارف نباید به علم ضمیمه بشوند، اینکه شما یک جلد کتاب علم اقتصاد و یک جلد هم مکتب اقتصادی را کنار هم چاپ بکنید، فایده ندارد. در همین جا ممکن است یک کمی اختلاف رویکرد با شهید صدر پیدا بشود. مرحوم شهید صدر هم قائل به مکتب و هم قائل به علم هستند ولی می گویند: علم، اسلامی و غیر اسلامی ندارد. در حالیکه به یک معنا ایشان هم قائل به علم اسلامی هستند. ایشان معتقدند که اگر جامعه ای که رفتار اقتصادی می کند، جامعه مؤمن بود، رفتار اقتصادی اش متفاوت با جامعه ای است که غیر مؤمن است. بنابراین معادلات حاکم بر رفتار این جامعه، متفاوت با معادلات حاکم بر رفتار جامعه غیر ایمانی است. بنابراین شما اگر موضوع مطالعه تان چنین جامعه ای باشد، قواعد علمی ای که به دست می آورید، غیر آن قواعد است. به این معنا، ایشان قائل به علم دینی هستند و می گویند: معادلات حاکم بر رفتار جوامع مختلف انسانی، متفاوت است و ایمان در رفتار انسان و قواعد حاکم بر رفتار انسان اثر می گذارد. به این معنا، قائل به علم دینی هستند. ایشان ذاتاً برای خود معادله اسلامی و غیر اسلامی قائل نیستند. واژه «اگر آنگاه» در علم، یعنی اینکه دینی و غیر دینی ندارد؛ اما از آنجا که برنامه ریزی، تحت تأثیر علم و مکتب است؛ مکتب، دینی و غیر دینی دارد. مکتب اسلام در کنار علم اقتصاد قرار می گیرد و برنامه ریزی، از ترکیب بین علم و مکتب حاصل می شود. ما وقتی می خواهیم برنامه ریزی کنیم، هم مکتب اقتصادی در برنامه ریزی حضور دارد، هم علم اقتصاد حضور دارد. ایشان برای علم به مفهوم خاصش، دینی و غیر دینی قائل نیستند؛ ولی می گویند که مکتب در کنار علم، در برنامه ریزی های اقتصادی حضور پیدا می کند و طبیعتاً مکتب به علم جهت می دهد.

ممکن است کسی ادعا کند که نحوه فهم انسان هم متفاوت است. علم، دینی و غیر دینی دارد؛ فهم ما از جهان و معرفت ما نسبت به پدیده ها، دینی و غیر دینی دارد و معرفت مؤمنانه و غیر مؤمنانه، متفاوت است. در معرفت مؤمنانه، مفاهیم فرادستی حضور دارند و فرآوری می شوند تا به معادله تبدیل بشوند؛ یعنی معادله، تحت تأثیر مفاهیم فرادستی تولید می شود؛ نه اینکه مکتب فقط در مرحله کاربرد به علم جهت بدهد و بگوید که از این معادله چگونه استفاده کن؛ بلکه در تولید محتوای علم هم حضور پیدا می کند. اگر شما به این سه مورد قائل شدید که ما مکتب مضاف به علم، علم و اجرا داریم؛ دخالت این مکتب فقط در مرحله اجرا یا جهت دهی به علم نیست بلکه در محتوای علم هم دخالت پیدا می کند.

طریق راهیابی به علم دینی و ارزیابی نتایج

نتیجه این که شما اگر بخواهید به علم دینی راه پیدا بکنید، باید یک فلسفة تفکر، امکان هماهنگی در حوزه های عقلانیت اجتماعی را فراهم بکند. یک طبقه بندی برای معارفی که در عقلانیت اجتماعی حضور دارند بکنید و این طبقه بندی عام را بپذیرید و بگویید: معارفی که حضور دارند، سه دسته معارف «استنباطی، علمی و اجرایی» یا «مکتب، معادله و مدل» هستند. در قدم بعد این سه دسته اگر بخواهند هماهنگ بشوند، باید در روش تحقیق شان با همدیگر، یک پازل بزرگ درست بکنند؛ و الا اگر روش تحقیق ها جدا شد، سه موضوع جدا با سه روش جدا است که اینها به هم ضمیمه شده و کنار هم سه جلد کتاب می شوند و هیچ وقت با هم هماهنگ نمی شوند.

نحوه هماهنگی که در روش اتفاق می افتد، باید منتهی بشود به اینکه معارف دینی یعنی آن مکتبی که شما مضاف به علم دارید، مثل مکتب اقتصادی، در علم فرآوری شده و مفاهیم علمی، تحت تأثیر آن تولید بشوند و معادله، متناسب با او تولید شود و بعد همان معارف در مدل های اجرایی هم جریان پیدا بکند. اگر اینها اجزاء یک مجموعة به هم پیوسته بزرگ و قطعات یک پازل بزرگ شدند، همین طوری که معارف مکتبی شما در علم حضور پیدا می کند، در مدل های اجرایی تان هم حضور پیدا می کند.

اگر یک جایی خروجی شما پاسخگو نبود، یعنی اگر شما مبتنی بر این مکتب اقتصادی یک برنامه ریزی کردید و این علم اقتصاد و این مدل برنامه ریزی پاسخگو نبوده و کارآمدی در جهت نداشت و نمی توانست مشکل جامعه اسلامی را حل کرده و به پیشرفت جامعه اسلامی ختم بشود؛ شما باید برگردید و بازنگری بکنید زیرا ممکن است در برنامه ریزی اتفاق سوئی افتاده، یا در حوزه معادلات علمی تان یک اشتباهی شده باشد، علاوه بر همه اینها ممکن هم هست در حوزه استنباط و فهم دین یک خطایی اتفاق افتاده باشد؛ یعنی اگر خطایی در حوزه برنامه ریزی و معادله نبود، حتماً در حوزه استنباط باید بازنگری بکنید. الآن در وضع کنونی، این طور نیست که اگر یک جایی مشکل عینی ای پیدا بشود، فقیه استنباط خودش را مورد تجدیدنظر قرار بدهد؛ چون بین اجرا و آن استنباط رابطه منطقی ای برقرار نیست؛ ولی اگر شما در یک فرایند روشنی رابطه بین استنباط و علم و اجرا را طراحی کردید، همین طوری که عدم کارآمدی در عمل می تواند مستند به مرحله مدل ها یا مرحله علوم باشد، می تواند مستند به فهم دینی ما و استنباطی که از دین کردیم نیز باشد.

سطوح و نقش دانش آموختگان میان رشته ای در تولید علم دینی

بنابراین اگر این رویکرد را بپذیرید، ما باید در قدمِ اول برای رسیدن به تمدن اسلامی و برای تولید نرم افزار تمدن اسلامی، مکاتب مضاف به علوم را استنباط کنیم و این مکاتب در علوم جاری بشوند، نه اینکه ضمیمه به علم بشوند؛ بلکه در محتوای علم و در توصیف ها و توصیه های علمی و بعد هم در برنامه ریزی و اجرا دخالت کرده و حضور پیدا بکنند، تا یک مجموعه در هم تنیده و هماهنگ شکل بگیرد. برای اینکه این اتفاق بیافتد، باید در حوزه روش استنباط و روش معادله و مدل، تحولاتی اتفاق بیافتد تا امکان این باشد که این سه حوزه را به صورت قطعات یک مجموعه و منظومه بزرگ طراحی کند تا این سه مجموعه از اینکه سه مجموعه انضمامی باشند، به سه مجموعه ترکیبی تبدیل بشوند که یک برایند واحد دارند و آن برایند واحد، برنامه ریزی اسلامی است؛ که در این برنامه ریزی، هم عقلانیت استنباطی حضور دارد، هم عقلانیت نظری حضور دارد، هم عقلانیت تجربی حضور دارد و هیچکدام از اینها حذف نمی شوند.

نقش مجموعه هایی مثل شما عزیزان که به صورت میان رشته ای کار می کنید، یعنی هم معارف را می بینید و هم علم خاصی را مطالعه می کنید، خیلی روشن است. در صورتیکه رویکرد، تهذیبی باشد، شما هر دو دانش را می دانید و اینها را کنار هم قرار می دهید و تهذیب می کنید؛ یعنی اگر شما یک منطق تهذیب پیدا کنید، خیلی راحت کارتان جلو می رود اینکه این تهذیب مثلاً چه سطوحی دارد و در هر سطح چه مطالعاتی را باید مقارن هم قرار بدهید. در این صورت می توانید نظریات اقتصادی و حتی گزاره ها را می توانید اصلاح بکنید.

اگر در حد فلسفه های مضاف، شما پیش رفتید؛ مأموریت شما یک کمی پیچیده تر می شود. فرض بکنید دانش اقتصاد را بلدید، فقه هم بلدید؛ خب این چه کمکی به شما می کند؟ شما نیاز به یک مطالعات دیگری هم دارید، یعنی شما اگر میان رشته ای هستید، باید یک مطالعات دیگر هم در حوزه فلسفه های مضاف به علوم، مکاتب علمی و بعد نحوه تأثیر آن مکتب در علم داشته باشید تا بتوانید یک ترکیب سازی کنید.

اگر رویکرد سوم را قبول کردید که باید مکتب، استنباط و فرآوری بشود تا در علم و برنامه ریزی جریان پیدا کند، طبیعی است نقش شما سنگین تر می شود. باید یک مطالعات میان رشته ای دیگری را هم داشته باشید تا بتوانید به نحوی به استنباط مکتب دست پیدا بکنید. باید در جریان مکتب در علم و جریان مکتب در برنامه ریزی، تأمل داشته باشید. تأملات شما باید به یک میدان های دیگری هم پا بگذارد. صرف اینکه شما فقه و اقتصاد و فقه اقتصادی را می دانید، کافی نیست. برای اینکه بتوانید به اقتصاد اسلامی باید علم اقتصاد دینی و مدل برنامه ریزی دینی تولید شده و مکتب اقتصادی استنباط بشود. باید شما نقش خودتان را در این حوزه ها تعریف بکنید و طبیعتاً مطالعات میان رشته ای خودتان را گسترده تر بکنید تا امکان مشارکت در این فرآیند حاصل بشود.

بنابراین اگر شما فرایند تهذیب را به عنوان یک کار کوتاه مدت بپذیرید، نقش شما در این مسیر، خیلی روشن است. شما باید تلاش کنید منطق تهذیب را به دست بیاورید و مثلاً در تهذیب علم اقتصاد آیا می خواهیم تک تک گزاره ها را تهذیب کنیم یا اینکه یک روش خاص دارد و با همان روش علم مدرن را تهذیب بکنید و به آن حاشیه بزنید و کم و زیادش کنید.

اگر به مکتب مضاف یا فلسفه مضاف اندیشیدید، کارتان کمی دشوارتر می شود؛ چون فرآیند دستیابی به علم اقتصاد اسلامی، کمی دشوار است و باید کار میان رشته ای خودتان را گسترده تر و عمیق تر بکنید و اطلاعات تان را به عرصه ها و حوزه های دیگری ببرید و سعی بکنید در آن زمینه ها، نخبگی پیدا بکنید تا بتوانید مثلاً در حوزه مکتب روان شناسی اسلام نظریه استنباط بکنید، و نسبت ایده های مکتبی را با علم برقرار کرده و بعد اجرا کنید. این کار، یک کار شبکه ای خواهد بود؛ یعنی این کار وقتی گسترده شد، امکان اینکه به صورت فردی اتفاق بیافتد، نیست. باید دانشگاه، برنامه ریزی بکند برای اینکه بتواند یک شبکه ای ایجاد بکند که آن شبکه، این مجموعه کار را انجام بدهد. به تعبیر دیگر باید جایگاه شما به صورت مجموعه ای تعریف بشود، نسبت شما با حوزه و دانشگاه هم تعریف بشود، آن وقت به صورت مجموعه ای شما بتوانید کار بکنید تا یک نتیجه جدی در تولید علم اقتصاد اسلامی به دست بیاید.

سوال: اگر رویکرد سوم را هم بپذیریم، یک فرایندی را می خواهد که قاعدتاً این فرآیند هم زمان بر می شود. در مورد همان موضوعاتی که الآن وجود دارد، مثلاً اقتصاد مقاومتی که الآن کشور با آن روبرو است، می تواند، به آن کمک کند یا اصلاً باید یک روش خاص دیگری قبول كند؛ یا مثلاً در مورد مسائل کوتاه مدت جامعه و کشور آیا باید نظریه تهذیبی را بپذیریم؟

جواب: من گمانم این است که در کوتاه مدت، با تخمین، باید پیش برویم. می شود آن رویکردهای دیگر را هم به کار گرفت ولی کاملاً تخمینی. چون ابزارِ کافی برای انجام آن کارها فعلاً فراهم نیست. رویکرد تهذیبی، نزدیکترین رویکرد و در دسترس ترین هست. امکاناتش هم خیلی فراهم است. ما از آن نباید غافل بشویم. در این زمینه، کار دانشگاه امام صادق، یک کار خیلی واضح و روشنی است و فقط نیاز به این دارد که روش تهذیب را کمی مقنّن و قاعده مندترش بکنند و اگر کسی علم مدرن را قابل تهذیب بداند امکان تهذیب فراهم است؛ اما آن دو روش دیگر به صورت تخمینی باید کار کنند و نباید رها بشود. البته کار درازمدت این است که آن روش ها، در یک مسیر علمی دقیق پیش بروند و حتماً دانشگاه امام صادق در این زمینه باید مشارکت فعال داشته باشد و جایگاه خودش را هم باید تعریف کند که در این کار بزرگ، نه آحادش بلکه مجموعه دانشگاه در تولید علم اقتصاد اسلامی یا بقیه علوم و یا لااقل علوم انسانی اسلامی چه نقشی می تواند ایفا بکند. باید کار درازمدت را هم برنامه ریزی بکنند. در عین اینکه در همان رویکرد فلسفه مضاف یا رویکرد مکتب مضاف به دین هم اگر بخواهیم عمل بکنیم، کارهای میان مدت و حتی کوتاه مدت به روش تخمینی می شود انجام داد.

یک ظرفیت هایی در این زمینه ها ایجاد شده که آن ظرفیت ها را اگر ما به صورت غیر دقیق به کار بگیریم، حتماً به یک نتایج خوبی خواهیم رسید. من حتی به نظرم می آید اگر ما بتوانیم این ظرفیت ها را به صورت ترکیبی به کار بگیریم، یعنی ظرفیت تهذیبی، فلسفه مضافی و روش مکتب مضاف را اگر بتوانیم به صورت ترکیبی به کار بگیریم و برای استفاده ترکیبی با مجموعه ظرفیت هایی که وجود دارد، یک برنامه ریزی بکنیم، می توانیم برای کوتاه مدت هم نتایج قابل قبولی به دست بیاوریم. گرچه این نتایج، نتایج مطلوب نیست.

بحث وقتی بخواهد در رویکرد ما عملیاتی تر بشود، عمدتاً روی این دو نکته باید متمرکز بشویم: یکی استنباط مکتب چگونه اتفاق می افتد؟ فرآوری مفهوم فرادستی و مبانی مکتب چگونه است؟ و بعد مکتب چگونه در علم و در مدل جاری می شود؟ باید از این حد نظری ای که عرض کردیم، خارج بشود. اللهم صل علی محمد و آل محمد...