نسخه آزمایشی
سه شنبه, 23 مرداد 1397 - Tue, 14 Aug 2018

سخنرانی در باب انتظار و ظهور در حرم مقدس رضوی / غیب عالم و امر ولایت محور امتحان و ابتلای الهی

در باب انتظار و ظهور حضرت بقیه الله و اسرار غیبت جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری چند بحث جداگانه داشته اند که در متن زیر دو سخنرانی از ایشان برگزیده شده و متنی از آنها تهیه شده است. جلسه اول در حرم مقدس رضوی است که در ایام فاطمیه دوم در فروردین ماه سال 93 برگزار شده است و دیگری شب نهم محرم سال 92 است که در شهر مقدس قم و در حسینیه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی است. در این بحث بیان شده است که عالم با بلای اولیاء معصوم به سمت خدا حرکت می کند، و گرچه ظاهر دوران غیبت ولی عصر آنست که ایشان در استراحتند، لکن مطابق روایات بلای ایشان از اعظم ابتلائات و صبر ایشان ناجی مومنین است؛ حکمت این غیبت سری مخفیست که ائمه علیهم السلام مامور به اظهار آن نیستند، و از سوئی گاهی غیب اساس امتحانات الهیست چنانکه حضرت آدم علیه السلام در قالبی نوری خلق نشد تا امتحان ملائک واقع شود و زمان طوفان نوح علیه السلام برای مومنین نامشخص بود و دائما به تاخیر می افتاد و اسرار اعمال خضر برای حضرت موسی علیهما السلام پوشیده بود، و مطابق روایات اساسا رفع خیلاء و استکبار جز با امتحان به برخی مجهولات ممکن نخواهد بود. ظهور، همان تجلی غیب الهی یعنی وجود مقدس ولی عصر است، که با تحقق آن ارتباط بین امام و مومنین مجددا برقرار شده و حجاب سقیفه که اساس تمام فتنه هاست برچیده می گردد، که این همان نصرت حضرت سیدالشهداء علیه السلام است که با جمع ظاهری و باطنی بساط شیطان تحقق یافته و زمینه ساز رجعت ایشان و تکمیل دعوت حضرت در عالم خواهد بود.

ابتلای ولی عصر در زمان غیبت

ممکن است عصر غیبت به دوره استراحت حضرت تلقی بشود که حضرت راحتند و در غیبت از دست ما خلاص هستند؛ ولی اینطور نیست بلکه از سنگین ترین ابتلائات و امتحانات ائمه علیهم السلام، ابتلاء حضرت ولی عصر به غیبت است و حقیقت این است که امام در دوران غیبتشان مبتلاترین اشخاص هستند.

اصولا عالم با بلاء اولیاء معصوم به سمت خدا حرکت می کند و راه را برای ایمان جامعه هموار می کند. کما این که در روایت هم هست؛ گاهی صبر یک نفر باعث نجات یک امت می شود؛ مثل یوسف صدیق سلام الله علیه، تعبیر روایت است که ایشان صبر بر بلاء کردند و نتیجه اش نجات مردم مصر از بت پرستی و قحطی و مرگ حتمی بود. این امر هم ابتلای خود حضرت است و هم ابتلای مومنین و چنانکه از ادعیه و روایات استفاده می شود واقعاً ابتلاء سنگینی است.

در روایتی از سدیر نقل شده که می گوید من و چندی از اصحاب خاص حضرت وارد بر امام صادق شدیم. لباس مخصوصی که لباس عبادت و زهد است بر تن حضرت بود و به حدی گریسته بودند که حالشان متحول و چشمشان غرق در اشک بود. ما با تعجب سوال کردیم: «آقا چه اتفاقی افتاده؟» حضرت این جمله را فرمودند: « يَقُولُ سَيِّدِي‏ غَيْبَتُكَ‏ نَفَتْ رُقَادِي وَ ضَيَّقَتْ عَلَيَّ مِهَادِي وَ ابْتَزَّتْ مِنِّي رَاحَةَ فُؤَادِي‏»(1) که غیبت تو آرامش و خواب من را از من گرفته و جملات متعدد دیگر.  تعجب کردیم؛ به حضرت عرض کردیم آقا چه اتفاقی افتاده، چه مسئله ای شما را نگران کرده، فرمودند: «کتاب جفر و جامعه را می خواندم رسیدم به حوادث دوران غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) مصیبت های امام زمان من را مضطرب کرده است. آنها اصرار کردند و حضرت یک بخش از آنچه قابل گفتن بود به ایشان فرمودند که ابتلاء امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) چیست.

امتحان تاخیر

یک قسمت آن داستان حضرت نوح (ع) هست که خدای متعال بعد از گذشتن مدت ها به حضرت نوح وعده پیروزی داد؛ در نقل هست که دانه هایی از خرما آوردند و به نوح(ع) خطاب شد که شما این ها را بکارید وقتی اینها به دوره شکوفاییش رسید فرج شما نزدیک است، حضرت هم به امتشان وعده دادند و وقتی موقع بار دادن این درخت ها شد  (که ظاهراً 15 سال طول می کشد درخت نخل به بار بنشیند) همه منتظر بودند؛ دوباره تأخیر افتاد و خطاب شد به حضرت نوح(ع) که به آنها بگو دانه های این درخت را بکارند و یک دوره دیگر باید صبر کنند و این امر تا هفت دور تکرار شد؛ دیگر کم کم از دور و بر حضرت رفتند و گفتند همه اش وعده های خلف و دروغ است؛ بعد حضرت می فرمایند حضرت نوح و تعداد اندکی از مومنین جمعیتی اقلیت و تحت فشار سنگین قومشان بودند و قدرت اجتماعی نداشتند؛ در این شرایط سخت و فشار به آنها وعده داده می شد و به تأخیر می افتاد. حضرت فرمودند که علت آن به این خاطر بود که به حضرت نوح همان وعده هایی داده شده بود «لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنا» (نور/55) به ایشان وعده امنیت و تمکن و اقتدار داده شده بود و نباید بعد از این که حضرت پیروز شدند از درون جبهه خودشان زمزمه مخالفت برخیزد؛ به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هم همین وعده ها داده شده است. لذا امتحان ها به حدی سخت شد که همه رفتند فقط آنهایی که خالص بودند و هیچ دغدغه ای نداشتند اطراف حضرت نوح ماندند و باقی متفرق شدند.  یکی از امتحان های حضرت بقیه الله ارواحنا فداه همین حوادثی است که برای حضرت پیش می آید دوستانش در یک اقلیت تحت فشار هستند و دائماً هم این امر تأخیر می افتد تا آن وقتی که آمادگیش حاصل شده باشد.

سرّ غیبت مخفیست

گرچه در روایات هست که جان حضرت باید محفوظ باشد زیرا ایشان آخرین ولی خداست، «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»(توبه/36) و امکان این که تعداد اولیاء اضافه و کم بشود نیست؛ این تعداد مضبوط در عالم هست و اینکه این وجود مقدس باید محفوظ بماند؛ مسئله ای است که در روایات آمده است؛ و در بعضی روایات هم آمده حضرت باید بیعت کسی بر گردنشان نباشد؛ ولی اصل مسئله اینست که حضرت فرمودند: « لِأَمْرٍ لَمْ‏ يُؤْذَنْ‏ لَنَا فِي كَشْفِه‏»(2) از حضرت پرسیدند سر غیبت چیست، فرمود: «ما مأمور به اظهار نیستیم و اجازه نداریم اظهار و افشاء سر کنیم؛ مثل آن معلمی که موسای کلیم با او مواجه شد و تا وقت جدایی پرده ها را بالا نزد، صبر کرد .

با این که حضرت موسای کلیم از طرف خدای متعال آدرس او را گرفته بود و مأمور شده بود و او را  به سختی پیدا کرده بود، «و لا ابرح حتی ابلغ مجمع البحرین او امضی حقبا» (کهف/60) حتی به اندازه یک حقب هم شده می گردم این معلم الهی را پیدا می کنم. حقب یعنی یک دوران طولانی، هشتاد سال هم گفتند؛ ولی بیش از این هم می شود. فرمود من می گردم بالاخره باید این معلم الهی را که «عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا» (کفه/65) پیدا کنم؛ حالا با علائمی که دستش بود ظاهراً پیدا کرد. علامت هم این بود که ماهی بریان کرده ای با خودشان برده بودند؛ تکیه دادند جایی استراحت کنند، این ماهی زنده شد رفت در دریا و همراه  ایشان متوجه شد اما حضرت موسی متوجه نشدند؛ او هم فراموش کرد به حضرت موسی بگوید. یک مقدار که رفتند فرمود: «ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَاذَا نَصَبًا» (کهف/62) ، همراه حضرت موسی به ایشان گفتند: «آذ اوینا الی الصخرة... واتخذ سبیله فی البحر عجبا» (کهف/63) آنجایی که به سنگ تکیه دادیم آنجا زنده شد.

رفع خیلاء و استکبار با امتحان به مجهولات

حضرت موسی علیه السلام متوجه شد که آن معلم الهی همان جاست و نَفس او ماهی بریان شده را زنده کرده است. برگشتند و  معلم الهی را دیدند و بنای همراهی گذاشتند. معلم به موسای کلیم فرمود که اگر می خواهی شاگردی کنی باید سکوت کنی هر وقت لازم بود من حرف می زنم شما پیش دستی نکن؛ موسی هم قبول کرد؛ ایشان سه صحنه به حضرت موسی نشان داد و حضرت موسی هر سه جا اعتراض کرد. کشتی را سوراخ کرد جوان را از پا در آورد و دیوار را اصلاح کردند.

وقتی میخواستند جدا بشوند حضرت فرمود که حالا رمز این کارها چه بود، اگر موسای کلیم می خواست رموز این کارها را از اول بداند که مثلاً چرا کشتی را سوراخ می کنم، امتحانی واقع نمی شد، معلوم هم نمیشد که موسای کلیم فرمایش معلم در بابش درست است، «إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبرًْا * وَ كَيْفَ تَصْبرُِ عَلىَ‏ مَا لَمْ تحُِطْ بِهِ خُبرًْا» (کهف/ 67 و 68 ) موسای کلیم یا باید تسلیم باشد تا شرح صدر پیدا کند که نشد و یا سر کار را بداند.

امیرالمومنین در خطبه قاصعه می فرمایند: « لَوْ أَرَادَ اللَّهُ‏ أَنْ‏ يَخْلُقَ‏ آدَمَ‏ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَه‏»(3) خدای متعال اگر می خواست همین جسمی که آدم را در او قرار داد و آن روح را در آن قرار داد از نوری می آفرید که همه عقول حیران بشوند. بوی خوشی به او می داد که همه شامه ها خشوع کنند و جسم نوری قرار می داد. بنابراین اگر این روح در یک جسم نورانی قرار می گرفت ملائکه متواضع می شدند؛ امتحان هم آسان می شد. «وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ‏ بِبَعْضِ‏ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ» (6) خدای متعال امتحان به مجهولات می کند تا با این امتحان از هم جدا بشوند «نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُم‏»، خیلا و استکبار در مقابل خدای متعال و خود پسندی جز با امتحان به مجهولات رفع نمی شود.

کما این که ائمه علیهم السلام غیر از این جسمی که دارند جسم نوری دارند و در اشباه نورند. از ائمه علیهم السلام نقل شده، حبیب از سیدالشهداء سوال کرد: شما قبل از خلقت آدم کجا بودید؛ فرمود: «كُنَّا أَشْبَاحَ‏ نُورٍ نَدُورُ حَوْلَ عَرْشِ الرَّحْمَنِ فَنُعَلِّمُ الْمَلَائِكَةَ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّحْمِيد»(4)، ما در اشباح نور و اجساد نوری بودیم و گرد عرش رحمان طواف می کردیم آنجا ملائکه ما را دیدند و ما به آنها توحید و شئون مختلف توحید را تعلیم کردیم  زیرا وقتی در آن قالب نور این روح را دیدند «خلقکم الله انوار فجعلکم بعرشه محدقین» (5) به حدی حیرت کردند که فرمود نزدیک بود در مقابل ما سجده کنند و ما برای این که ما را با خدا اشتباه نگیرند توحید را به آنها تعلیم کردیم، تسبیح گفتیم، تکبیر گفتیم، تحمید گفتیم، آنها از تسبیح و تحمید ما خدا را شناختند.

حقیقت غیبت، سری از اسرار

غیبت حضرت صاحب الزمان هم همینطور است؛ حکمتی دارد که آن حکمت تا قبل از ظهور برملا نمی شود که حضرت چه می کنند. اگر برملا بشود، افشاء سر است و ادامه راه مشکل می شود. حضرت فرمودند به خاطر این که شما شنیدید بعد افشا کردید، تأخیر افتاد. در بصائر الدرجات این روایات هست که به امام صادق عرض کرد که آقا جد بزرگوارتان امیرالمومنین به اصحابشان علم بلایا و منایا می دادند و حوادث را برایشان می گفتند مرگ و میرها را، وقایع را برای آنها می گفتند دلشان قرص و محکم بود؛ می دانستند چه اتفاقاتی می افتد ــ خب فرق می کند آدم بداند یا نداند ــ ولی شما از این علوم به ما نمی فرمایید؛ حضرت فرمودند دوران آن تمام شد، یک مقدار هم سیدالشهداء به اصحابشان گفتند دیگر تمام شد بعد فرمودند چون آنها «اوکیه» داشتند، بعد به آن راوی حدیث در یکی از روایات، فرمودند که چه مطلبی من به تو گفتم که به دیگران نگفته ای، کدام حرف ما را در دل خودت نگه داشتی که حالا می گویی اسرار را به ما بگویید. اسرار یعنی سر است، به شما بگوییم چه اتفاقی می افتد.

لذا اسراری در غیبت هست و حضرت مأموریت هایی دارند که اگر آنها را بگویند اولاً افشاء سر می شود و برنامه به هم می خورد و دوم این که اگر ما بدانیم الان پشت صحنه چه می گذرد، اصلاً امتحان واقع نمی شود؛ به حسب ظاهر امام غائب اند و خیلی راحت است. امتحان به این امام خیلی امتحان آسانی می شود؛ تا اینکه واقعاً امامی 1200 سال در پرده غیبت باشند و ما هم ملتزم به امامت ایشان باشیم و تخلف نکنیم؛ حتی اگر برای ما یک فقیه جامع الشرایط گذاشتند، از او هم تخلف نکنیم. خیلی دشوار است و انصافاً شیعه در این زمینه رو به پیش بوده و امتحانات بسیار بسیارسنگینی را در این زمینه پس داده و می دهد.

زیبائیهای ظهور

امتحانات در عصر غیبت حضرت، بستر آمادگی عالم برای ظهور و رشد شیعه است و با وقوع این ظهور اولا حضرت بین مومنین بر می گردند و رابطه مومنین با حضرت برقرار می شود. این یک امر بسیار مهمی است که این قدم اول در ظهور است، و ثانیا حضرت حجاب سقیفه را که همه فتنه ها از آنجا ناشی می شود و ام الفساد است بر می دارند؛ یعنی آن حجابی که از آن به «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض»(نور/40) تعبیر شده است، و در قرآن به این مطلب چندین جا اشاره شده مانند آیه شریفه «وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ‏ * وَ النهََّارِ إِذَا تجََلى»(لیل/2و3) که فرمودند فرمودند «والیل» دولت دومی است که حجابی بر ولایت امیرالمومنین شده، « الليل في هذا الموضع الثاني، يغشي أمير المؤمنين (عليه السلام) في دولته التي جرت له عليه»(7) حضرت این حجاب را بر می دارند چراکه در این حجاب، ولایت فهم نمی شود و جاهای دیگر هم مکرر این مطلب آمده است.

و نیز در عصر ظهور، حقیقت انوار هدایت الهی روی زمین تجلی کرده و ولایت روی زمین ظاهر می شود که گاهی در روایات از آن تعبیر به یظهر الماء علی وجه الارض شده که ماء در روایات و نیز بسیاری از آیات کنایه از مقام ولایت است، «كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء» (هود/7) فرماندهی و عرش الهی روی آب بوده یعنی بر ولایت ماست. عرش الهی همان ولایت است و مستقر بر ولایت اهل بیت علیهم السلام هست.

کما اینکه آیه شریفه «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً» (ملک/30) فرمود «ان اصبح امامکم غائبا» (8) غیبت امام مثل غور حقیقت حیات در لابه لای لایه های پنهانی زمین است. امام که سرچشمه حیات است اگر غیبت کرد در واقع غیبت حیات است. این است که در روایات این آیه به ظهور معنا شده «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17) خدای متعال این زمین را بعد از مرگ زنده می کنند» حضرت فرمودند: «بِمَوْتِهَا كُفْرَ أَهْلِهَا وَ الْكَافِرُ مَيِّت‏»(9) بعد از اینکه کفر روی زمین پخش شد حضرت بساط کفر را به ایمان جمع می کند و قلوب زنده می شود. گاهی از این تعبیر به «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» (زمر/69) می شود؛ زمین به نور پروردگارش نورانی می شود» فرمود نور رب، وجود مقدس امام است و زمین با نور امام روشن می شود. به طوری که در بعضی روایات هست که «إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها و استغنى العباد عن ضوء الشمس‏ و القمر» (10) مردم از نور ماه و خورشید مستغنی می شوند کما این که در بهشت مردم مستغنی از ماه و خورشیدند این اتفاق روی زمین می افتد و گاهی از این تعبیر شده به «وَ الشَّمْسِ وَ ضحَُئهَا * وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلَئهَا * وَ النهََّارِ إِذَا جَلَّئهَا»(شمس/ 1-3) فرمود، نهار دوران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که آن شمس را تجلی می دهد و آن شمس وجود مقدس رسول الله (صلی الله علیه و آله) است؛ و همینکه در دعای حضرت می خوانیم «اظهر به دین نبیک» حقیقتاً آن دینی که در حجاب رفته با ظهور حضرت ظاهر می شود؛ اصلاً معنی ظهور هم همین است. در ظهور حضرت سه اتفاق می افتد؛ یک ظهور، ظهور جسمانیست دوم رفع حجب از باطن ولایت است و سوم ظهور باطن ولایت در عالم هست که از او تعبیر می شود به «اشراق و احیاء ارض»؛ زمین احیاء و نورانی می شود.

ظهور، نصرت سیدالشهداء ع

حضرت ولی عصر پس از ظهور، حقیقت ولایت را در عالم تجلی می دهند و کلمه غیب الهی که امام زمان است آشکار می شود. «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب» (بقره/2و3) قرآن متقین را هدایت می کند. متقین آنهایی هستند که اول صفتشان ایمان به غیب است؛ مطابق روایات مقصود از غیب امام زمان است و بعد استشهاد کردند به آیه «وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّه»(یونس/20)، چرا بر پیغمبر یک آیه ای مثل عصای حضرت موسی نازل نشد تا یک معجزه دائمی همیشه دستش باشد؛ مرحوم علامه طباطبایی می فرماید که می خواهند قرآن را کوچک بشمارند چون عظمت قرآن را نمی فهمند می خواهند قرآن را کوچک کنند. به پیامبر می گویند چرا یک معجزه ای مثل عصا نداری که دائما دستت باشد؛ بعد خدا می فرماید: «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرين»(یونس/20) غیب مال خداست شما معجزه غیبی می خواهید دست خداست؛ من هم منتظرم خدا آن غیب را برای من هم گذاشته است؛ اما صبر کنید؛ اگر به موسی عصا داد و به حضرت عیسی ید بیضا به من هم غیب داده است، لذا فرمود غیب یعنی ما، امام زمان شاهدش است و این همان آیه غیبیست که خدا برای امام زمان گذاشته است که امام زمان سیدالشهداء را نصرت می کند و وقتی حضرت می آید این غیب در عالم ظاهر می شود این خیلی مهم است ؛ بدین معنا که عالم ما متصل به عالم غیب می شود انوار غیب و حقیقت ولایت که غیب است و امام که غیب است، آن غیب در عالم ظاهر می شود؛ این مهمترین معنی ظهور است.

«اشرقت الارض بنور ربها»، یعنی آن حقیقت غیبی امام، در عالم ظهور پیدا می کند. لذا عالم ما عالم شهود می شود. همه آن کسانی که آن دوران هستند مشاهده و مکاشفه می کنند و این کارها دیگر آسان می شود. این آن چیزی است که اتفاق می افتد و این نصرت سیدالشهداست.

«وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ»(اسراء/33) فرمود «من قتل مظلوما» در باطن مقصود سیدالشهداست و ولی دمشان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هستند همه زمین را اگر مقابل حضرت بایستند بکشند این زیاده روی نیست. فلا یسرف؛ این بساط را جمع می کنند ظاهراً و باطناً ریشه دستگاه شیطان را می کنند که نمودش در دو فعل حضرت است؛ اول گردن زدن ابلیس در کوفه، دوم آن دو نفر را بیرون می آورند و به درخت می زنند و سوم، حضرت وقتی ظهور پیدا می کنند آن نصرت این است که حضرت نه تنها دشمنان، بلکه نسل آنها را به خاطر راضی بودن به فعل اجدادشان و ادامه دهندگان راه آنها مواخذه می کند و بساطشان را جمع می کند.

 ظهور، مقدمه رجعت سیدالشهدا ع

در صلوات امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرماید خدای متعال وعده ای را که به شما داده نقد می کند و آن وعده نسیه نمی ماند. «أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى الطَّالِبُ بِثَأْرِكَ وَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَ التَّأْيِيدِ فِي‏ هَلَاكِ‏ عَدُوِّكَ‏ وَ إِظْهَارِ دَعْوَتِك‏»(11) حاصل نصرت دو چیز است هلاک عدو و اظهار دعوت. لذا در ذیل این آیه خدای متعال می فرماید «فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا»، انه یعنی صاحب دم؛ آن که خونش ریخته شده، این مظلوم، منصور است و نصرت می شود. روایت دارد چه نصرتی از این بهتر که سلطانی بر او گذاشتند که خونش را قصاص می کند. سلطانی که برای سیدالشهداء گذاشتند که خون را قصاص می کند و پرده ظلمت را از عالم بر می دارد و این نسل را برمی کند و از این بالاتر، دعوت حضرت ظاهر می شود. لذا این ظهور مقدمه رجعت سیداشهداست حضرت آن موقع بر می گردند و دعوتشان به وسیله خودشان در عالم اعلام و علنی می شود.

پی نوشت ها:

(1) کمال الدین، ج 2، ص 353.

(2) علل الشرایع، ج 1، ص 246.

(3) نهج البلاغه، خطبه 192 معروف به قاصعه.

(4) علل الشرایع، ج 1، ص 23.

(5) زیارت جامعه.

(6) نهج البلاغه، خطبه 192 معروف به قاصعه.

(7) البرهان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 676.

(8) کمال الدین، ج 1، ص 326.

(9) کمال الدین، ج 2، ص 668.

(10) حلیه الابرار، ج 6، ص 335.

(11) مصباح المتهجد، ج1، ص 402.