نسخه آزمایشی
جمعه, 27 مهر 1397 - Fri, 19 Oct 2018

بررسی حقیقت ایمان و ارتباط آن به ولایت / توکل و تفویض دو رکن از ارکان ایمان

متن زیر سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در ایام ماه صفر به تاریخ 13 آذرماه سال 93 در هیاتی در شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه ضمن اشاره به روایتی از امیرالمؤمنین(ع) به توضیح دو رکن از ارکان ایمان یعنی توکل و تفویض پرداختند. ایشان در ابتدا فرمودند منظور از کلمه ایمان وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) می باشد و همانند نماز، ایمان هم ارکانی دارد که اگر کسی واجد این ارکان نباشد مؤمن بالله محسوب نمی شود؛ ضمن اینکه درجه ایمان هر کس به اندازه تحقق این 4 رکن در وجودش می باشد. استاد در ادامه با اشاره به روایتی فرمودند که توکل یعنی انسان بداند مخلوق نه نفع می رساند و نه ضرر، نه چیزی عطا می کند و نه می تواند مانع عطای خداوند شود؛ در این حالت وقتی از همه مخلوقات مأیوس شد دیگر برای غیر خدا کار نمی کند و به احدی غیر خدا طمعی ندارد. سپس با توضیح حدیث عنوان بصری به معنای تفویض پرداختند و ضمن شرح این حدیث فرمودند تفویض یعنی کار خودت که در واقع کار خدا است را به خدا واگذار کنی، که در اینحالت همه سختیهای دنیا برای انسان آسان می شود. قابل ذکر است ایشان این بحث را بطور مفصل و کامل در سه جلسه ایراد فرموده اند که بزودی در همین پایگاه منتشر خواهد شد.

توضیح ایمان / وجه تشابه ارکان ایمان و ارکان نماز

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة علی اعدائهم. مرحوم کلینی حدیث نورانی را در کتاب شریف کافی که جزو معتبرترین کتب روایی شیعه است از وجود مقدس امیرالمومنین(ع) نقل کرده اند. حضرت فرمودند: «الْإِيمَانُ‏ لَهُ‏ أَرْكَانٌ أَرْبَعَةٌ التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ وَ تَفْوِيضُ الْأَمْرِ إِلَى اللَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِيمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏»(1) ایمان دارای 4 رکن است و این 4 مورد ارکان ایمان هستند.

ایمان به ریاضت کشیدن و اعمال ما بستگی ندارد بلکه در روایات اهل بیت(ع) ایمان به ولایت نبی اکرم(ص) و اهل بیتشان تفسیر می شود. اگر کسی به هر دلیلی به ولایت معصوم نرسید و محروم شد مومن بالله نیست و لذا در روایات، ایمان تفسیر می شود به حب امیرالمومنین(ع): «علی حبه ایمان و بغضه کفر» کلمه ایمان خود امیرالمومنین(ع) است. شعاع وجود حضرت در هر قلبی وارد شد آن قلب می شود قلب مومن، اگر کسی به محبت و ولایت امیرالمومنین رسید مومن است (ولایت جامع تر از محبت هست) و اگر نرسید مومن نیست. لذا در قرآن منظور از «یا ایها الذین آمنوا» کسی است که به ولایت رسیده باشد. اگر مومنین اینطور توصیف می شوند: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فىِ صَلَاتهِِمْ خَاشِعُونَ»(مومنون/1-2) منظور اینست که اهل ولایت یکی از صفاتشان این است: «فی صلاتهم خاشعون». حال حضرت فرموده اند که ایمان این مومن ارکانی دارد. گاهی اوقات در روایات آثار ایمان بیان شده است به این معنا که وارد شده مومن چه صفاتی دارد ولی در این روایت حضرت فرمودند ارکان ایمان 4 مورد است یعنی اگر کسی به ولایت امیرالمومنین(ع) راه پیدا کرد و مومن شد، ارکان ایمانش این موارد هستند. ارکان ایمان مشابه ارکان نماز است، اگر نماز فاقد ارکان شد ولو سهوا، این نماز باطل است و دیگر نماز نیست. در عین حال نماز یک واجباتی دارد که اگر عمدا انسان ترک کند نماز باطل می شود ولی اگر سهوا ترک کند نماز باطل نمی شود؛ یک مستحباتی هم دارد که زینت نماز است عمدا هم ترک کند نماز باطل نمی شود ولی زینت نماز به مستحبات است. ایمان هم اینطور است، اگر به کسی ایمان که محبت امیرالمومنین(ع) و ولایت ایشان است عطا شد، 4 موردی که از ارکان ایمان است هم در او محقق می شود. لذا درجه ولایت امیرالمومنین(ع) در انسان به اندازه ای استحکام این 4 رکن در وجود انسان است. یک صفاتی هم داریم که جزو مستحبات هستند و زینت ایمان محسوب می شوند ولی این 4 مورد رکن ایمان هستند. اگرکسی این 4 رکن را نداشت، مومن بالله نیست. همینطور اگر نقصی در این 4 رکن بود ایمانش ناقص و اگر اینها در وجودش کامل محقق شده بود، ارکان ایمانش تمام است. لذا انسان اگر می خواهد ولایت خودش را بسنجد باید ببیند این 4 رکن چقدر در وجودش محکم هستند، به همان اندازه ولایت امیرالمومنین(ع) به او عطا شده است.

توکل، اولین رکن ایمان

فرمودند اولین رکن ایمان اینست: «التوکل علی الله». اگر کسی به خدا توکل داشت، یکی از ارکان ایمان را دارد. در روایات معانی متعددی برای توکل آمده است و بطورمفصل در این مورد بحث کرده اند. توکل مراتبی دارد، در روایت از حضرت سوال کردند توکل چیست؟ حضرت فرمودند: «فَمَا حَدُّ التَّوَكُّلِ قَالَ الْيَقِينُ قُلْتُ فَمَا حَدُّ الْيَقِينِ قَالَ أَلَّا تَخَافَ‏ مَعَ‏ اللَّهِ‏ شَيْئاً»(2) یعنی آن جایی که خدا با توست از هیچ چیزی نترسی. خدا کجا با ما است؟ «عند التکالیف». بطور مثال وقتی خدا می فرماید دروغ نگو، گوش کن نگو اگر دروغ نگویم کاسبی نمی چرخد. وقتی خدا می فرماید غیبت نکن، نگویید اگر غیبت نکنم نمی توانم مشکلم را حل کنم باید آبروی مومن را بریزم. وقتی در یک جامعه ای خدا می فرماید نترسید و در مقابل کفار بایستید و عزت و ایمانتان را از دست ندهید ، نگویید نمی شود. وقتی خدا دستوری می دهد «نمی شود» معنا ندارد. توکل یعنی: «الا تخاف مع الله شیئا» آن جایی که خدا با توست دیگر محاسبه هیچ چیزی را نکن و فقط همراهی خدا را احراز کن، بدان تکلیفت است و خدا این را از تو می خواهد دیگر نترس که اسباب با من هست یا با من نیست. این همان است که: «من یتق الله یجعل له مخرجا»(طلاق/2) اگر شما طرف خدا را گرفتید و به خدای متعال توکل کردید، خدای متعال بن بستها را می شکند و راه ها را باز می کند، دیگر حساب اسباب را نکنید.

تعریف توکل از زبان جبرئیل

در بعضی روایات توکل کامل تر تعریف شده است، مرحوم مجلسی رضوان الله تعالی در بحار این حدیث را نقل کردند که جبرئیل محضر حضرت آمدند، حضرت سوال کردند جبرئیل توکل چیست؟ «ما حد التوکل؟» البته سوال حضرت از جبرئیل به این معنی نیست که حضرت در رتبه شاگردی جبرئیل هستند این حرف باطلی است، حضرت قبل از آمدن در عالم دنیا در عالم ارواح معلم همه ملائکه بودند از جمله جبرئیل و میکائیل، و توحید و ارکان اربعه توحید که در تسبیحات اربعه آمده: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر» را تعلیم به ملائکه می کردند. لذا این سوال، سوال تعلیم وتعلمی نیست شاید امتحان بوده و یا از شاگردانشان سوال می کردند، در هر صورت سوال کردند، سوال کننده نبی اکرم و جواب دهنده جبرئیل است. حال ببینیم جبرئیل چه تعریفی کرده است، جواب خیلی دقیق است. بطور مثال یک موقعی کسی از من می پرسد توکل چیست، یک موقع از جبرئیل سوال می کنند و سوال کننده هم حضرت هستند. جواب خیلی دقیق است، جبرئیل عرض کرد توکل این است: «الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ وَ لَا يُعْطِي وَ لَا يَمْنَع‏»(3) قدم اول در وادی توکل این است که بدانی هیچ مخلوقی نه می تواند ضرر به شما بزند نه می تواند نفعی به شما برساند؛ نه می تواند چیزی به شما بدهد نه می تواند چیزی از شما بگیرد. زمین، آسمان، خورشید، پدر، مادر، دوست، ملک، جن و انس هیچ کسی نه ضرری به شما می تواند برساند نه نفعی، نه می تواند چیزی به شما بدهد نه می تواند اگر خدای متعال عطایی کرد جلویش را بگیرد و منع کند. پس این وسایل چه هستند؟ وقتی خورشید به ما می تابد این لطف خدا است، ابر بر ما می بارد این رحمت خداست. ما در فصل بهار اینطور میگوییم: باران بارید طبیعت زنده شد، قرآن می فرماید: «فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(روم/50) خدای متعال محیی است اگر باران زنده می کند، نفس رحمانی خدا در او است (البته تعبیر دقیقی نیست)، رحمت الهی در او هست. آب اگر تشنگی ما را رفع می کند آب هیچ کاری به من و شما ندارد و اگر خدای متعال آب را مسخر ما نکند تشنگی ما را رفع نمی کند. حتی این دست و گوش و چشم و زبان که برای ما کار می کنند، اینها را خدای متعال مسخر کرده است. لذا خدای متعال روز قیامت از همین اعضا و جوارح ما سوال می کند و آنها علیه ما شهادت می دهند، می گوییم شما دیگر چرا ؟ در پاسخ می گویند: «أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ء»(فصلت/21) ما که عبد تو نیستم، ما عبد خدا هستیم. خدا یک موقعی به ما گفت به حرف تو گوش دهیم، گوش دادیم؛ حالا هم می گوید شهادت بدهید، شهادت دادیم. این دست و پا و زبان تحت فرمان خدا هستند و تا وقتی خدای متعال اینها را مسخر ما قرار داده برای ما کار می کنند. پدر و مادر هم همینطور، اگر مسخر ما نباشند هیچ کاری برای ما نمی کنند. اصلا مخلوق با مخلوق کاری ندارد، مخلوق فقیر است مگر خدای متعال یک لطفی بکند. حتی محبت مادر که لطیف ترین محبت می باشد همین طور است. در روایت آمده که موسای کلیم در دامنه کوه می رفت، دید یک مادری به سختی بچه اش را دارد به دوش می کشد و می برد. به خدای متعال عرض کرد که می شود محبت مادر را بگیری ببینیم چه اتفاقی می افتد، موسای کلیم دید مادر بچه اش را زمین گذاشت و غرغرکنان بالا رفت وگفت نفسم بند می آید، راهش را گرفت و رفت. بچه پا کوبید اصلا اعتنا نکرد. موسای کلیم دید نه جدی رفت و بر نمی گردد، شوخی نیست. دوباره دعا کرد خدایا می شود این محبت رابرگردانی، دید مادر از بالای کوه دوان دوان بچه اش را بغل کرد، عذر خواهی کرد، بوسید و بغلش کرد. ما خیال می کنیم مادر کار می کند.

خدا است که به بنده محبت دارد و بنده را رها نمی کند. ولی برای این کار در عالم ما از طریق این وسایط می گذرد، این هم محدودیت ما است که البته هر چه جلوتر بروید وسائط نورانی تر می شوند. در عالم ملائکه وعالم قیامت وسائط نورانی تر است اگر کسی در مقام بالاتر قرار گرفت مثلا مستقیم از دست حضرت امیر می گیرد و ملائکه کنار می روند و بعد در مرحله بالاتر به یک جایی که می رسد مستقیم از دست خدا می گیرد که این حالت مخصوص 14 معصوم است که هیچ کسی در کار نیست و مستقیم از خدا می گیرند. ولی در مورد ما اینطور است که ما وقتی تشنه می شویم خدای متعال ما را سیراب می کند، اما باید خورشید بتابد، ابری بیاید در آسمان، بارانی ببارد، چشمه ها بجوشد تا ما سیراب شویم. ما با هزار تا واسطه سیراب می شویم ولی دست خدا است، خیال نکنیم ابر ما را اداره می کند. «العلم بان المخلوق لا یضر و لا ینفع و لا یعطی و لا یمنع» حال این سؤال مطرح می شود که آیا حوادث طبیعی مثل زلزله ضرر نمی زند؟ نه زلزله یک اراده الهی است و زمین بدون اراده الهی نمی جنبد. در یک نقلی من خودم روایت را ندیدم یک استاد بزرگواری نقل می کرد که وقتی طوفان نوح فرو کش کرد و آن سیلی که فرزند حضرت نوح سوار کشتی نشد فرمود: «يَبُنىَ‏َّ ارْكَب مَّعَنَا وَ لَا تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ * قَالَ سََاوِى إِلىَ‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنىِ مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِم»(هود/42-43) بیا سوار شو، گفت: بالای یک کوه بلند میروم، سیل به نوک کوه که نمی رسد. فرمود: امروز فرمان قطعی است و هیچ پناهگاهی نیست. ولی سوار نشد و بالای کوه غرق شد. فرمود که پیر زنی بعد از طوفان از خانه اش بیرون آمد، گفتند تو نفهمیدی چه شد؟ طوفان آمد. گفت نه، من فقط دیدم یک نمی کف تنور خانه ام پیدا شده است. این همان معناست که وقتی خدای متعال نخواهد «لا یضر و لا ینفع» نه نفع می دهد نه ضرر میزند. اصلا این طور نیست که مومن و کافر در این عالم یک جور نفع ببرند. نفعی که عالم به مومن می دهد هیچ ربطی به کافر ندارد. هیچ وقت دنیا ثمره های طیبش را در اختیار کافر قرار نمی دهد. «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض»(اعراف/96) اگر تقوی پیشه می کردند ما برکات آسمان و زمین را برایشان نازل می کردیم و از زیر پا و بالای سر برایشان می جوشاندیم و بر سرشان می ریختیم. پس ببینید مخلوق نه نفع می دهد نه ضرر، نه چیزی می دهد نه چیزی می گیرد و نه می تواند جلوی عطای خدا را بگیرد. خدای متعال به کسی بخواهد آبرو بدهد کسی نمی تواند جلویش را بگیرد، بخواهد مال بدهد کسی نمی تواند جلویش را بگیرد و اگر هم بخواهد از او بگیرد هیچ کس نمی تواند دست خدا را ببندد. «سبحان الضار النافع» این ذکر در اعمال ماه رمضان است روزی صد بار مرحوم فیض نقل کردند؛ ضرر و نفع هر دو از طرف اوست. البته حکمت دارد، خدای متعال ضار است به این معنا نیست که العیاذ بالله بنده اش را می خواهد اذیت کند ولی همه اینها که ما خیال می کنیم از طرف اوست برخی نعمت و برخی عذاب است ولی از اوست و کس دیگری کاری نمی تواند بکند. قرآن در سوره مبارکه بقره داستان سحر و جادویی که در اقوام گذشته بود و از بنی اسرائیل و از ملائکه یک چیزهایی می گرفتند می فرمودند: «وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّه»(بقره/102) به احدی نمی توانند ضرر بزنند الا بإذن الله، خیال نکنید این کسی که می آید جادو و سحر می کند می تواند بدون اذن خدا ضرر بزند. ببین چه کاری کرده ای که دم تیغ این واقع شدی. فردی در تهران بود بنام سید باقر حکیم، طبیب قدیمی بود که به حکیم معروف بود و در خیابان قزوین مطب داشت، در بازار کسب و تجارتی داشت بعد از ظهرها هم مجانی طبابت می کردند و خیلی هم جمع می شدند. البته فقط هم طبابت ساده نبود اهل ذکر بودند. ایشان می فرمود من سی سال قبل برای درمان یک بیماری به اصفهان می رفتم، با یک راننده برخورد کردم ایشان یک کسالتی داشت که دکتر متخصص آن زمان یک پول فراوان از او گرفته بود و ناقصش هم کرده بود و کسالتش هم درمان نشده بود. بعد ایشان می گفت همین که علائم بیماریش را گفت متوجه شدم علت چیست، بیماری بسیار سطحی داشت که علاج آن بسیار ساده بود. آسید باقر حکیم میگفت حالا من کار به آن طبیب ندارم، ولی این راننده چه گناهی مرتکب شده بود، که این طور دم تیغ خدا واقع شد! «سبحان الضار النافع»، «العلم بان المخلوق لا یضر و لا ینفع و لا یعطی و لا یمنع»

سپس فرمودند: «وَ اسْتِعْمَالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى‏ اللَّه‏» اگر این را فهمید حالا عمل کند. مأیوس باشد و دیگر نگاهش به دست مردم و امکاناتی که دست آن هاست نباشد. نگاهش باید دست خدا باشد و وقتی عبد اینطوری شد و وقتی به این جا رسید، «فلا یعمل لاحد سوی الله» دیگر برای غیر خدا کار نمی کند. آدمی که می داند دیگران هیچ سود و نفعی ندارند و همه ضرر و نفع من «بِيَدِكَ‏ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ‏ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضُرِّي‏»(4) کم و زیادش دست اوست، برای احدی غیر خدا کار نمی کند. این شرک های خفی که گاهی پیدا می شود برای این است که انسان خیال می کند دیگری کاره ای است، وقتی کسی از در وارد می شود ناخودآگاه انسان مد ولاالضالین را می کشد. وقتی احساس می کند این شخص کاره ای است، نمی تواند نکشد. ولی اگر بداند که او چه کاره است که بگوید نماز خواندن من خوب است یا بد، در این حالت حضور یا عدم حضورکسی برای او فرقی نمی کند. قهری است انسان وقتی که احساس می کند مخلوق نفع و ضرر دارد وقتی با مردم است سعی می کند اول اذان نمازش را بخواند و وقتی تنها است دم آفتاب نمازش را می خواند. ولی اگر بداند مخلوق «لایضر و لاینفع» و به عکس همه نفع و ضرر در دست خدای متعال است، دیگر کاری با مردم ندارد؛ مردم باشند یا نباشند برایش فرقی نمی کند. فرمود: «فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى‏ اللَّهِ‏ وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللَّه‏» نه به کسی امید می بندد و نه از کسی می ترسد. ما به غیر خدا امید می بندیم برای این که نفعی به ما برسانند، از غیر خدا می ترسیم خیال می کنیم ضرری به ما می توانند بزنند. یک ابر قدرت را فرض کنید او نمی تواند به ما ضرری بزند مگر اینکه ما یک جوری بد راه برویم که خدای متعال اجازه بدهد به ما ضرر بزند، یک ضربه اقتصادی بزند. حتی اگر علیه ما تدبیر هم کند نمی تواند به ما ضرر بزند، ممکن است تدبیر کند ولی خدای متعال این تدبیر را تبدیل می کند به رشد و منفعت.

وجود مقدس رسول الله(ص) یک لبخندی زدند، گفتند آقا چرا می خندید؟ فرمودند: حالات مومن در ذهنم آمد، تعجب می کنم از مومن ، مومن یک گوهر گران قیمتی است که اگر همه زمین را با همه امکانات به او بدهند ضرر نمی کند و جهنمی نمی شود و با آن بهشت می رود و اگر با قیچی قطعه قطعه اش هم بکنند، باز هم ضرر نمی کند و بهشت می رود. ممکن است خدای متعال یک زمانی دست کافر را باز بگذارد و یک فشاری به مومن بیاورد ولی نمی گذارد به او ضرر بزند بلکه او را رشد می دهد؛ کوره برایش درست می کند. قدیم که شمشیر درست می کردند وارد کوره می کردند هر چه بیشتر چکش می خورد محکم تر می شد، تا چکش نخورد که محکم نمی شود. فیروزه در کوه با سنگ مخلوط است تا نتراشند قیمتی نمی شود. الماس هر چه بیشتر تراش می خورد قیمتی تر می شود، شمشیر هر چه بیشتر چکش می خورد سفت تر و آب دیده تر می شود، می شود فولاد. قصه این است خدای متعال نمی گذارد کافر به مومن ضرر بزند، ممکن است کافر تبدیل شود به یک کوره ای که او می سوزد مومن ناب تر می شود. هیچ اشکالی ندارد، او آتش بپا می کند خودش را می سوزاند که مومن را بسوزاند، بعد به عکس می شود بطوریکه مومن می رود در کوره او سفت تر می شود. بنابراین نمی توانند به ما ضرر بزنند مگر این که خدای متعال رهایمان کند. اگر خدای متعال رها کند آن وقت همه چیز به آدم ضرر می زند.

پس فرمودند: «فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى‏ اللَّهِ‏ وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يَطْمَعْ فِي أَحَدٍ سِوَى اللَّه» یعنی اگر کسی اینگونه شد، در احدی هم غیر از خدا طمعی ندارد، برادرش میلیاردر است کاری ندارد، طمعی ندارد. همسایه شان پولش از پارو بالا می رود، طمعی ندارد چون می داند او نه ضرری می زند و نه نفعی می رساند، در واقع کاری نمی تواند بکند، «و لم یطمع فی احد سوی الله». فرمودند: «فهذا هو التوکل» جبرئیل فرمود به اینجا که رسیدید می شوید متوکل. متوکل آن کسی است که اول می رسد و معرفت پیدا می کند به این که مخلوق کاره ای نیست و بعد آرام آرام از مخلوق می برد، بعد عملش خالص برای خدا می شود، خوفش از خدا می شود، امیدش به خدا می شود، طمعش در رحمت و خزائن غیب الهی می شود و به خدا طمع می کند چرا که خدا هم دارد، هم کریم است، هم رحمان است، هم رحیم است؛ حال چرا انسان در او طمع نکند؟ چرا انسان به کسی که چیزی ندارد و یا اگر دارد بخیل است طمع کند؟ خدای متعال هم دارد و هم کریم است و هم می داند، سر و صدا هم نمی خواهد. خداوند حال ما را می داند. هنگامیکه ابراهیم خلیل را در آتش می انداختند، جبرئیل آمد گفت کمک نمی خواهی؟ فرمودند می خواهم ولی از شما نه، گفت حاجتی بخواه، گفت خدا می داند. من وظیفه ام را انجام دادم، خدا هم می داند من الان وسط آتش هستم. من باید می رفتم درگیر می شدم و بتکده را ویران می کردم که ویران کردم در عین اینکه می دانستم بهایش هم همین است. خدا که می داند ما کارمان را انجام دادیم، خدا هم خودش بلد است. نه این که دعا نکنیم ولی یک جایی جای دعا کردن نیست، بندگی ات را کردی، خدا هم می داند. برای خدا رفتم، من وظیفه ام را انجام دادم حال خدای متعال خودش می داند چه کار کند. فرمود اگر اینطور شد، به این جا که رسیدیم می شود مقام توکل.

تفویض، دومین رکن ایمان/ حدیث عنوان بصری

دومین رکن ایمان تفویض است. با روایت دیگری تفویض را معنا می کنیم. شخصی بنام عنوان بصری پیر مردی استاد دیده بود که نزد انس بن مالک و دیگران رفته بود و خسته شده بود. اواخر عمر آمد خدمت امام صادق(ع)، در ابتدا راهش ندادند. عنوان به وجود مقدس رسول الله(ص) متوسل شد و در مسجد النبی نماز خواند، امام صادق(ع) راهش دادند. فرمودند چه کار داری؟ گفت آمده ام علم یاد بگیرم. حضرت دو مورد را به او متذکر شدند. اول فرمودند آن علمی که تو می خواهی در کتابها و سر و صداها نیست. آن چیزی که تو می خواهی نورانیت قلب است. «لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ‏ فِي‏ قَلْبِ‏ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَه‏»(5) خدای متعال اگر کسی را بخواهد هدایت کند یک نوری در قلبش واقع می شود. این نور چراغ هدایت است، راهبری می کند، هم راه را نشان می دهد و هم می برد. این نور هم راه را روشن می کند هم جاذبه ایجاد می کند، هم چراغ است هم موتور. شنیده اید ماشین هم چراغ دارد هم موتور ولی موتورش پیش برنده است، چراغش پیش برنده نیست. در صورتی که هدایت و علم اگر به کسی داده شد هم موتور است هم چراغ است، این نورانیت است. قلب وقتی روشن می شود هدایت است، هم راه نشان می دهد هم انسان را می برد، «العلم نور یقع فی قلب من یرید الله ان یهدیه». خاصیت آن علم باطنی اینست که هم چراغ است و هم موتور محرک. حضرت به عنوان فرمودند تو این علم را می خواهی، آدرس هم درست آمدی این علم پیش ما است و هیچ کجای دیگر نیست. فرمود فلانی و فلانی بروند شرق و غرب عالم را بگردند، خدا جز در خانه ما اهل بیت به کس دیگری علم نداده است. هر چه می خواهند بروند یاد بگیرند این علم فقط در خانه اهل بیت است. نکته اش هم در همین حدیث معلوم می شود فرمود آدرس را درست آمدی چیزی هم که می خواهی چیز گران قیمتی است، تو گوهر می خواهی و گوهر هم پیش ما است. دنبال خزف و سر و صدا و قیل و قال نیستی، اینها را که نود سال دنبال کردی.

بندگی شرط بهره مندی از نورانیت علم

حضرت به عنوان فرمودند: گوهر می خواهی و گوهر هم پیش ما است، درست آمده ای ولی ما به هر کسی هم گوهر را نمی دهیم. اول برو بنده بشو، خدای متعال به ما اجازه نداده که این را به هر کسی بدهیم. گوهر است، ارزشمند است. برو اول بنده بشو بعد بیا، ما هستیم. وقتی بندگی در تو محقق شد ما علم را می دهیم.

عنوان سؤال کرد آقا بندگی چیست؟ حضرت فرمودند: بندگی سه رکن دارد، اول اینکه «أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكاً لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِه‏» یعنی خودت را مالک هیچ چیزی ندانی. بنده که مالک چیزی نیست مالک خودش هم نیست. همه دارایی هایش را مال خدا می داند، اماناتی است در دست خودش و هر کجا هم خدا گفته است خرج کن خرج می کند. فرض کنید شما در یک کارخانه یا شرکت و یا بانکی کار می کنید و وظیفه تان طوری است که هر روز میلیاردی پول جابجا می کنید. در این حالت شما فقط مواظب هستید که این پول هایی که جابجا می کنید خلاف نکنید. و چون امانت است هیچ وقت در جیبتان نمی گذارید. هر طور که می گویند می گیرید از آن دست هم می دهید. ولی حقوق آخر ماه که یک هزارم آن هم نمی شود را در جیب می گذارید و به کسی هم نمی دهید، چون در این حالت خودش را مالک می داند ولی در حالت قبل امانت دار است. فرمود بنده اصلا خودش را مالک هیچ چیزی نمی داند، هر چه دارد امانت است. آبرو، مال، جوانی، صدای خوب، علم و ... همه امانت است؛ منتظر است ببیند خدا برای این علم وآبرو و زبان چه دستوری می دهد تا در همان راه خرج کند.

سپس حضرت فرمود: قدم دوم این است «وَ لَا يُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرا» تدبیر خود نکند آیا این جمله به این معناست که ما اهل فکر و محاسبه نباشیم؟ این همه در روایات وارد شده است که اگر محاسبه نکردید از ما نیستید، موسی بن جعفر(ع) فرمودند: اگر هر کسی هر روز حساب و کتاب نکند از ما نیست. یعنی در حلقه خصوصی مان راهش نمی دهیم. مرحوم آیت الله بهجت میفرمودند اگر کسی با اقبال رفیق نباشد با ما رفیق نیست. نه اینکه در نماز جماعت ما نمی تواند شرکت کند ولی در حلقه ما راه پیدا نمی کند و او را نمی پذیریم. فرمود تدبیر خود نکنید. تدبیر یعنی من نگران نان و آب و آینده ام باشم که اینها چه می شود، در صورتیکه اینها به ما مربوط نمی شود چرا که ما تا بحال حتی یک ثانیه هم خودمان را اداره نکرده ایم.ا از ازل تا ابد او دارد ما را اداره می کند، او رب ما است، به ما مربوط نیست. تدبیر خود غیر از تدبیر بندگی است، تدبیر خود العیاذ بالله خدایی کردن است، استکبار و عجب است. تصور ما اینست که ما خودمان را اداره می کنیم، به همین علت می گوییم مملکت وجودمان را چگونه اداره کنیم؟ ولی وقتی انسان فهمید این ملک من نیست، ملک خداست و من هم هیچ کاره هستم دیگر تدبیر خود معنایی ندارد. سؤال کرد: پس چه کار کنیم؟ فرمود: تفویض، اگر تدبیر خود نکردید در حقیقت دارید امور خود را تفویض می کنید. تفویض امر یعنی اینکه کار خودت را به خدا واگذار کن. در واقع یعنی کار خدا را به خدا واگذار کن و در کار خدا دخالت نکن. آیا شما برای کارخانه همسایه تان هم نقشه می کشید؟! یا می گویید به من مربوط نمی شود، خودش رئیس کارخانه است. (البته ممکن است مومنی بخاطر خدا دلسوزی کند). آیا شما باغ همسایه تان را هم بیل می زنید؟ پس چطور به خدا که رسید همه می خواهیم در کار خدا فضولی کنیم؟ می گوییم قرض من چطور می شود، جوانی ام چطور... مگر ما خودمان اداره می کنیم؟ لذا خدای متعال خودش به بهترین وجه اداره می کند. پس وظیفه ما چیست؟

فرمود رکن سوم این است فقط مشغول به امر و نهی او باشید. وقتی از تدبیر خود فارغ شدید حال ببینید او از شما چه می خواهد، می گوید برو دنبال رزق حلال، یک قسم عبادت کسب حلال است پس می روم دنبال کسب حلال؛ یک قسم عبادت تعلم و یاد گرفتن دین خدا است، پس بدنبال آن می روم. هر چه خدا گفته است اجرا می کنم. در عین حال انسان خودش می فهمد که تدبیر نفس غیر از تدبیر بندگی است، آن جایی که من دنبال حرف خدا هستم من نمی خواهم خودم را اداره کنم، خدا فرمود برو دنبال کسب حلال می روم، اگر به دنبال کسب حلال شبهه ناک پیش آمد، کنار می زنم. حرام پیش آمد کنار می زنم. معنا ندارد بگوییم اینطور زندگی نمی چرخد، مگر من می خواهم خودم را اداره کنم؟ ولی اگر آدم دنبال تدبیر خودش بود دیگر کاری با حلال و حرام و شبهه ناکش ندارد. انسان خودش هم خوب فرق این دو را متوجه می شود.

حضرت فرمود اگر اینطور شدید و این سه قدم را برداشتید و عبد شدید، خودتان را مالک ندیدید و تدبیر خود نکردید، امور خودتان را تفویض به خدا کردید و سوم مشغول به بندگی شدید «وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْه» فرمود کسی که دل مشغولی اش امر و نهی خداست دیگر دنبال مراء و مباهات با مردم نمی رود، تلاش کند کارخانه من از کارخانه های دیگر بیشتر مشتری داشته باشد، کتاب های من بیشتر است، سواد من بیشتر است، صدای من قشنگ تر است، خانه من زیباتر است. اینها برای کسی است که هنوز به بندگی نرسیده است. کسی که مشغول به امر خدا است فرصت ندارد که با دیگران مراء و مباهات کند. فرمود اگر اینطور شدید ما علم را به شما می دهیم و الا تا به اینجا نرسیده اید اگر من به شما علم بدهم فکر می کنی برای خودت است، و همین که خیال کردی برای خودت است خرابش می کنی و دیگر به دنبال امر و نهی خدا نیستی، خودت هر جا دلت بخواهد خرج می کنی. این علم را نمی شود هر جا خرج کنی، این علم سر جایش باید خرج شود. اگر نابجا خرج شود کائنات را بهم می ریزد. فردی به معصوم(ع) اصرار کرد و درخواست اسم اعظم میکرد، حضرت فرمودند نمی شود. باز اصرار کرد، حضرت فرمودند امروز برو فلان جا بایست و شب بیا آنچه دیده ای گزارش بده. شب در محضر امام گفت آقا یک پل باریکی بود یک پیر مرد خارکنی از بیابان خار و هیزم جمع کرده بود، این آمد روی پل. در همین زمان یک جوان رشید اسب سواری آمد دید این پیرمرد راهش را بسته با تازیانه زد و او را عقب راند و بار پیرمرد افتاد و خودش زمین خورد و او راهش را گرفت و رفت. امام فرمودند اگر به تو اسم اعظم داده بودیم چه می کردی؟ گفت جوان را ادب می کردم. حضرت فرمود این پیرمرد که دیدی رفیق ما است و ما به او اسم اعظم هم داده ایم. علم برای بازی نیست، تو که خودت را مالک می دانی و می خواهی این علم را هر جا دلت می خواهد خرج کنی، ما این علم را به تو نمی دهیم. قیل و قال بله برو دعوا کن بگو من کتاب بیشتر نوشتم، من مالم بیشتر است، سوادم بیشتر است، من آشپزخانه ام بزرگتراست و ... این چیزها را به آدم می دهند که با اینها قیل وقال کند ولی علم برای قیل و قال کردن نیست. علم نور است مخصوص هدایت است، اگر می خواهی بندگی کنی می دهیم. ولی اگر دنبال کار خودت هستی وخودت را می خواهی تدبیر کنی، خیال می کنی علم می دهیم تا بروی بیشتر پول در بیاوری این هم نمی شود. وقتی کار خودت را تفویض کردی و قصد داشتی بندگی کنی آنوقت به تو علم می دهیم، برو با این علم بندگی کن. علم ابزار بندگی است، اگر خودت را مالک ندیدی و دنبال تدبیر خودت نبودی و دنبال امر و نهی الهی بودی و دنبال جدال و مراء نبودی، آنوقت به تو علم می دهیم. والا به کسی که هنوز خودش را مالک می داند، همین که علم می دهیم می رود خرج خودش می کند، هنوز دنبال تدبیر خود است، با این علم می خواهد خانه اش را بزرگ کند، آبرویش را زیادتر کند و میزش را گسترش بدهد و... حتما به چنین کسی علم نمی دهند، چون هنوز دنبال امر و نهی الهی نیست بلکه دنبال جدال و مراء است. می خواهد با این علم من برتری خودش را اثبات کند. روایت می گوید در مباحثه اگر حق را یک بار گفتی طرف نفهمید، اصلا مراء نکن ولو محق باشی، والا کدورت پیدا می شود. چون این مراء دیگر برای اثبات حق نیست بلکه برای اثبات خود است. وقتی صدایت را کلفت می کنی و داد می زنی می خواهی خودت را اثبات کنی والا برای اثبات حق یک بار گفتن کافی است، دیگر مراء و جدال کردن لازم نیست. حالا اگر کسی علم را بخواهد برای جدال، می خواهد امام صادق(ع) به او علم بدهد تا با این علم مجادله کند و خودش را اثبات کند. العیاذ بالله آیا سر امام صادق(ع) کلاه می رود؟

ارکان بندگی اولین قدم در وادی تقوی

حال ممکن است کسی سوال کند اگر من این سه قدم را برداشتم که دیگر رسیدم، چه احتیاجی به علم دارم؟ چه احتیاجی به شما دارم؟ حضرت فرمود نه این طور نیست، «فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَى» این اولین قدم در وادی تقوی است. خیال نکنید رسیدید اگر این اولین قدم را برداشتید بیایید ما دستتان را می گیریم و می بریم. بعد حضرت این آیه را خواندند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقن»(قصص/83)

قرآن به یک سرایی اشاره می کند، «تلک الدار» اشاره با عظمت است، یعنی یک دار با عظمت. آن دار آخرت را قرار می دهیم برای کسانی که در زمین دنبال برتری جویی و فساد نیستند. یعنی اگر به این جا نرسیده باشی و ما به تو علم بدهیم می خواهی بروی برتری جویی کنی. اگر انسان دنبال برتری جویی بود هر کاری بکند فساد است، و اگر انسان دنبال بندگی بود هر کاری در دنیا بکند اصلاح است. چون خدا عالم را برای بندگی خلق کرده است. ولی اگر دنبال اثبات خودت بودی نماز خواندنت هم فساد است چون مد ولاالضالینت را می کشی که خودت را اثبات کنی. شخصی در حال نماز خواندن بود به محض اینکه کسی وارد شد، مد ولاالضالینش را کشید، آن شخص گفت به به، عجب نمازی می خوانی، گفت «و انا مع ذلک صائم» تازه روزه هم هستم! این روزه گرفتن و نماز خواندنی که دنبال اثبات خودت هستی به هیچ دردی نمی خورد. حضرت فرمود اگر دنبال بندگی بودی بیا ما علم می دهیم علم ابزار بندگی است، خیال نکن رسیدی «ذاک اول الدرجة التقی». اگر دنبال علو بودید هر کاری می کنید فساد است. چندین روایت ذیل اینها هست، روایت عجیبی است امیرالمومنین در خطبه قاصعه می فرماید اینها قرآن نخوانده بودند، نفهمیده بودند خدای متعال می فرماید: «تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا» که آن وقت رفتند حق من را هم گرفتند؟ خیر. فهمیده بودند ولی زیور دنیا آنها را با خودش برد. حتی در آن مقیاس، ریشه فساد به همین برتری جویی بر می گردد. اگر آدم دنبال برتری جویی بود با حضرت امیر هم دعوا می کند. ریشه اش علو فی الارض بود والا برای خدا که نرفتند طرف حضرت امیر را بگیرند. بعد حضرت فرمودند: «و العاقبه للمتقین» این طوری که شدید می شوید متقین، آن وقت عاقبت هم برای شماست. یک لطیفه ای در این حدیث است. حضرت فرمود «تلک الدار الاخره» یعنی ما اهل بیت، برای کسی هستیم که در زمین دنبال علو و برتری جویی نباشد. طبق صریح روایت همه مراتب بهشت را خدای متعال از نور سید الشهدا آفریده و خود سید الشهدا از همه مراتب بهشت بهتر است. فرمود: «تلک الدار الاخره» این دار الاخره که قرآن این طور با عظمت به آن اشاره می کند و مخصوص کسانی است که از دلشان برتری جویی را کنده اند، دنبال علو و فساد نیستند و متقی شدند یعنی ما اهل بیت. ما خودمان برای مومن شدیم، اگر شما مؤمن شوید، ما اهل بیت خودمان و هر چه داریم را در اختیارت می گذاریم. «تلک الدار الاخره» ولایت ما برای شماست. «و العاقبه للمتقین» فرمود عاقبت یعنی ما اهل بیت. عاقبت یعنی کسی به ما برسد، عاقبت به خیر شده است و اگر به ما نرسد عاقبت به خیر نشده است. حر عاقبت به خیر شد، ولایت امام حسین(ع) می شود عاقبت. فرمود اگر متقی و عبد شدید، ولایت ما برای شما است، اگر نشدید قیل و قال و سر و صدا و پول و قدرت و اینها را خدا به کفار هم می دهد. مشغول بازی هم هستند، مشغول فساد هم هستند ولی هدایت نمی شوند.

بنابراین وجود مقدس امیرالمومنین(ع) طبق نقل کافی فرمودند که ایمان 4 رکن دارد، مورد اول توکل و مورد دوم تفویض بود. تفویض یعنی کار خودت را به خدای متعال واگذار کن. در واقع یعنی کار خدا را به خدا واگذار کن، در کار خدا دخالت نکن، از تو خدایی نمی آید، بندگی می آید. خدا هم هیچ وقت بندگی نمی کند. به خدا نمی شود بگویی جای من بندگی کن و شما هم نمی توانید جای خدا خدایی کنید. تفویض یعنی کار خدا را به خدا واگذار کن. تفویض امر یعنی آن کارهایی که در حوزه وجود تو مربوط به خدا است، شما دخالت نکن. در همین روایت فرمود انسان وقتی تفویض کرد همه چیز برایش آسان می شود. من الان دارم بندگی می کنم، چند دقیقه دیگر چه می شود؟ هر اتفاقی پیش بیاید، من یک وظیفه ای درآن زمان دارم. الان من کاری ندارم که چه می شود، آن موقع هم یک وظیفه دارم وظیفه ام را انجام می دهم. بطور مثال کسی در خیابان در اثر یک حادثه العیاذ بالله پایش می شکند، در این حالت تکلیفش عوض می شود و باید یک ماه استراحت کند. کاری نمی خواهد بکند، می خواهد بندگی کند ولی شکل بندگی اش عوض می شود. تا حالا رئیس بود، فردا می گویند مرئوس شو، هدف ما بندگی است، حال طور دیگری بندگی میکنیم؛ بندگی که تعطیل نمی شود. اصلا رئیس نباشم، مگر ما دنبال ریاست هستیم؟! در این حالت انسان در آرامش و راحتی است. وقتی پول داری الحمدلله یک تکلیفی داری، وقتی هم که پول نداری تکلیف دیگری داری، هدف ما که پول نیست ما اینها را واگذار میکنیم.

فرمود اگر اهل تفویض شدید همه سختی های دنیا برای شما آسان می شود. علت این که در دنیا به ما سخت می گذرد اینست که می خواهیم خدایی کنیم. خدایی سخت است، کار ما نیست. و چون از ما بر نمی آید، رنج می بریم. و اینکه دو رکن دیگر ایمان، رضا و تسلیم است.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 47

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 57

(3) معاني الأخبار، النص، ص: 261

(4) إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج‏2، ص: 686

(5) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏1، ص: 225