نسخه آزمایشی
شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat, 22 Sep 2018

در حرم حضرت معصومه(س) در ایام فاطمیه / بیان معارف اهل بیت علیهم السلام لازمه تأسی به آنان

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری است که در ایام فاطمیه به تاریخ 1 فروردین سال 94 ایراد شده است. ایشان در این جلسه به بحث تأسی به ائمه علیهم السلام پرداخته اند و اشاره می کنند که بیان معارف اهل بیت علیهم السلام لازمه تأسی به آنها می باشد و بدون شناخت ائمه علیهم السلام نباید از جوانان و مردم انتظار تأسی از ائمه علیهم السلام را داشته باشیم. ایشان فرمودند معرفت؛ مقدمه تأسی است و تأسی به معصوم علیه السلام در واقع به معنای تولی ایشان و ورود به محیط ولایت ایشان است. تأسی واقعی یعنی با یقین قلبی کلام معصوم علیه السلام را قبول کنیم و خواسته او را بی چون و چرا انجام دهیم.

معرفت؛ مقدمه تأسی در عمل

اعوذبالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین الهداة المهدیین سیما بقیه الله فی الارضین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین. یکی از مهم ترین سرمایه هایی که ما باید کسب کنیم، سرمایه معرفت است. در روایات دیده اید که بسیار بر این معرفت؛ معرفت خدای متعال و اولیاء الهی تأکید شده است. مرحوم صدوق در معانی الاخبار که از بهترین کتب ایشان است، این حدیث نورانی را از امام باقر علیه السلام نقل می کند که حضرت به فرزندشان امام صادق علیه السلام فرمودند: «يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ»(1) فرزندم اگر بخواهی بدانی شیعیان ما در چه مقام و درجه ای هستند؟ منازل و مقامات آن ها را به اندازه روایت و معرفتشان بشناس؛ هر چه آن ها به معارف دست یافتند، اهل معرفت هستند و مقام دارند.

از این رو خود به کف آوردن معرفت از مهم ترین اهداف است؛ حتی خیلی اوقات، عمل مقدمه معرفت است. اینکه می گویند این عبادات را انجام دهید، بسیاری از عبادات مقدمه رسیدن به معرفت هستند و هدف اصلی آن معرفتی است که حاصل می شود و در باب معصومین علیهم السلام اگر ما باید به آن ها تأسی کنیم و راه آن ها را برویم، ادامه راه آن ها به اندازه معرفتشان ممکن است.

انسان، امام را در چه مقامی می بیند تا چگونه به او تأسی کند، تا کجا می شود با او همراه شویم. البته بعضی از مقامات ائمه علیهم السلام را به کف آوردن و به معرفت آن ها رسیدن دشوار است و مقدماتی می خواهد، انسان باید زحمت بکشد، ریاضت بکشد و التماس کند تا معرفت را به او بدهند ولی بالاخره باید بدست آورد صرف اینکه دشوار هست، موجب نمی شود که ما رها کنیم. چطور برای امور دنیایی خودمان طفل را از شش سالگی زیر پایش را داغ می کنیم و سال ها می رود و درس می خواند تا بعد سخت ترین مفاهیم را می فهمد و در رشته های مختلف متخصص می شود. واقعا بعضی از مفاهیمی که در حوزه علوم کار می شود، مفاهیم دشواری هستند؛ معادلات پیچیده ریاضی و بسیاری از رشته های دیگر فلسفه فیزیک و... این ها مفاهیم آسانی نیستند ولی از خردسالی می روند تلاش می کنند زحمت می کشند و این ها را به دست می آورند.

البته راه رسیدن به معارف فقط خواندن نیست و مقدمات دیگری هم دارد تا معارف به انسان عطا شود، آن هم در روایات معصومین علیهم السلام هست؛ باید انسان بنده شود تا به او معرفت بدهند، باید اهل دنیا نباشد تا معرفت به او عطا شود ولی در هر صورت باید دنبال این معارف رفت و نمی شود گفت که آقا سنگین و سخت است. من از همه عزیزان سؤال می کنم شما با زیارت جامعه کبیره مأنوس هستید؛ خب دستور داده شده هر روز آدم این زیارت را بخواند خب آدم می فهمد؟! خیلی جاهایش را بزرگانی شرح هم کرده اند، ولی آدم وقتی شرح را می خواند، می بیند که آن بزرگ هم خوب درنیافته که این جمله یعنی چه؟ معلوم است امثال بنده که دیگر هیچ. پس برای چه باید هر روز این زیارتی که اکثرش را هم ابتدائا نمی فهمیم بلکه شاید همه اش را نمی فهمیم، بخوانیم؟ این قدر باید بخوانیم، التجاء کنیم تا این مقامات را بفهمیم. اینکه باید بخوانیم و معصوم علیه السلام را مخاطب قرار دهیم و جملات زیارت جامعه کبیره را خطاب به آن ها بگوییم؛ جملات سخت «التامین فی محبة الله. المخلصین فی توحیدالله» این ها یعنی چه؟ شما در مقام محبت الهی به مرحله تمام رسیدید، در مقام توحید شما در مقام اخلاص در توحید هستید. این ها یعنی چه؟ از این بالاتر جملاتی مثل «ارواحکم فی الارواح، اجسادکم فی الاجساد» روح شما در بین همه ارواح هست، جسد شما در بین همه اجساد هست، قبور شما در بین همه قبور است. این ها یعنی چه؟ برای چه به ما می گویند این جملات را بخوانید؟

بعضی می گویند آقا مطالب سخت را نگویید، من سؤالم این است چرا خود معصومین علیهم السلام مطالب به این سختی (زیارت جامعه کبیره که سرتاسر معارف سنگین است) را به ما گفته اند هر روز خطاب به معصوم علیه السلام بخوانید؟ هم باید بخوانیم و هم آرام آرام برویم به سمت اینکه این معارف را بفهمیم. حتی اینکه در زیارت مداومت می کنیم یکی از نکات همین است که مداومت از راه های فهم معارف است. اگر انسان زیارت جامعه کبیره را خواند، با اخلاص هم خواند، مداومت هم کرد، خودشان فهم این حقایق را به انسان می دهند. چه بسا آدمی که هیچ یک از ادبیات و علوم تخصصی را بلد نیست ولی اهل انس با زیارت جامعه است، اهل ادب و تواضع است و هر روز با ادب می ایستد و خطاب به معصوم علیه السلام زیارت جامعه کبیره را می خواند نسبت به آدمی که علوم ادبیات عرب را بلد است، احیانا فلسفه هم بلد است، عرفان هم بلد است؛ زیارت جامعه کبیره را خیلی خوشمزه تر و لطیف تر می فهمد، خب فهم زیارت جامعه کبیره به او عطا شده است.

پس معارف بلند اهل بیت علیهم السلام که در باب معصومین علیهم السلام آمده و مقاماتشان را بیان کرده است؛ هم باید خوانده شود و هم ما باید دنبال فهمش باشیم و نگوییم، نمی شود. چرا نمی شود فهمید؟ این ها را برای ما گفته اند. «بِمُوَالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا»(2) اگر کسی اهل ولایت اهل بیت علیهم السلام شد، از طریق آن ها معالم دین را می فهمد. سخت ترین معارف را وقتی برای قلوب آماده می گویی به راحتی می فهمند و قبول می کنند و برایشان شیرین هم هست. باید دنبال معرفت اهل بیت علیهم السلام و مقاماتشان باشیم؛ البته حتما این باید به عمل هم ختم شود، اگر انسان مقامات حضرت زهراسلام الله علیها را می فهمد باید به همان اندازه هم او را اسوه خود قرار دهد و دنبال سر حضرت حرکت کند. اگر در روایات آمده حضرت این قدر در محراب عبادت ایستاده بود «حتی تورم قدماها»(3) قدم های حضرت متورم شده بود. اگر در روایات دارد وقتی حضرت در محراب عبادت می ایستاد، خدای متعال به ملائکه خطاب می کرد: «يا ملائكتى انظروا إلى أمتى فاطمة سيدة إمائى، قائمة بين يدى ترتعد فرائصها من خيفتى»(4) ای ملائکه من به وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها، امه من نگاه کنید که چگونه ارکان وجود او از خوف من به لرزه در آمده است.

اگر در روایات از امیرالمؤمنین علیه السلام می خوانیم که به حضرت عرض کردند: آقا جناب داود که پیغمبر بنی اسرائیل است، ترک اولایی کرد و آن قدر استغفار و توبه کرد که خدای متعال به او مقامی داد که «وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ»(انبیاء/79) ما کوه ها را مسخر حضرت داود کرده بودیم، کوه ها با حضرت داود تسبیح می گفتنند؛ وقتی او ذکر می گفت، کوه ها هم ذکر می گفتند. اولیاء خدایی که اینگونه بودند، وجود داشتند؛ البته هر کسی طبیعی است که این ذکر گفتن کوه ها را نمی بیند ولی اگر گوشی باشد، آدم می فهمد وقتی جناب داود ذکر می گوید، کوه ها هم با او تسبیح می گویند. اولیائی بودند که وقتی ذکر می گفتند، زمین و زمان با آن ها ذکر می گفتند. خب به پیغمبر شما خدا چه داده است؟ حضرت فرمود: پیغمبر ما ترک اولایی هم نکرده بود، معصوم مطلق است اما در عین حال وقتی در محراب عبادت می ایستاد، طوری بندگی می کرد که صدای جوشش قلبش مثل اجاق روی دیگ شنیده می شد؛ البته پیداست که هر گوشی این صداهای ملکوتی را نمی شود و فقط امیرالمؤمنین علیه السلام و ملائکه می شنوند. ده سال شب ها روی پنجه پا ایستاد و عبادت کرد که در روایات دارد همسر حضرت گفت: آقا شما برای چه؟ مگر خدای متعال به شما وعده بهشت نداده است؟ مگر به شما تضمین از عذاب نداده است؟ شما در امنیت هستید چرا اینطور خودتان را به زحمت می اندازید؟ می فرمود: «أَ لَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً قَالَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَقُومُ عَلَى أَطْرَافِ أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى: طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»(5) من بنده شاکر خدا نباشم؟! این همانی است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خدایا من تو را برای ترس از جهنم یا رغبت بر بهشت عبادت نمی کنم؛ این عبادت، عبادت شکری است. خدای متعال فرمود: طاها (یکی از القاب نبی اکرم در قرآن است) این قرآن را بر شما نازل نکردیم این قدر خودتان را به مشقت بیندازید.

وقتی ما این روایات را در فضلیت نبی اکرم صلی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام و صدیقه طاهره سلام الله علیها می خوانیم طبیعی است که باید تأسی و دنبال روی هم بکنیم و ما هم اهل شب زنده داری و اخلاص در نماز باشیم و سعی کنیم مثل آن ها عبادت کنیم. وقتی می بینیم وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها خودشان سه روز گرسنه می ماندند و تنها لقمه سفره خودشان یعنی یک قرص نان جو را بعد از سه روز روزه گرفتن به مسکین و یتیم و اسیر می دادند و خودشان با آب افطار می کردند، ما هم باید یاد بگیریم که اینگونه در راه خدای متعال گذشت و فداکاری و انفاق و دستگیری بکنیم. اگر وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها عائدات فدک و این همه امکانات را داشت و در عین حال گاهی چند روز در خانه حضرت غذا پیدا نمی شد، اگر چادرش در بعضی نقل ها هست هجده وصله داشت؛ خب بله ما باید این بی اعتنایی به دنیا را یاد بگیریم. در روایت است که روزی وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه وآله بر فاطمه زهرا سلام الله علیها وارد شدند و دید ایشان عبای خشنی پوشیده اند و با یک دست دارند، دستاس می کنند؛ حتی در بعضی نقل ها دارد این قدر دستاس کرده بودند که دستشان مجروح شده بود و با دست دیگر فرزندشان را هم شیر می دهند، اشک در چشم پیامبر جاری شد (نمی دانم صحنه چه بوده برای ما قابل فهم نیست) بعد فرمودند: فاطمه جان «تعجلى مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة»(6) سختی های دنیا را برای شیرینی آخرت تحمل کنید. حضرت جواب عجیبی دادند و خدا را حمد کردند از آن حمدهای بی بدیل که مشکل و سختی نیست.

اگر ما این ها را می شنویم باید به اینها تأسی کنیم ولی تأسی به اندازه معرفت و محبت است، اگر انسان به معرفت حضرت زهرا سلام الله علیها نرسید، تأسی نمی کند؛ اینکه انسان خودش را ملزم به دنباله روی بداند این تابع معرفت انسان است. اگر من وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها را آن چنان که هست نشناختم؛ خب می گویم حالا ایشان هم خانمی بوده مثل بقیه خانم ها که در خانه زحمت می کشیده، خیلی ها سختی و مرارت می کشند و ایشان هم یکی از آن ها؛ نه اینطور نیست آن معرفت است که گره گشا است. از این رو حتما به دنبال معرفت باشید و عمل هم خیلی جاها مقدمه معرفت است. اگر ما تبعیت کنیم و گوش به حرف بدهیم، آرام آرام برای ما معرفت حاصل می شود. آن معرفت خودش از عمل مهم تر است؛ نه اینکه عمل مهم نیست بلکه عمل هم مهم است و ما باید تأسی در عمل هم داشته باشیم ولی تأسی به معصوم علیه السلام که فقط تأسی در عمل نیست و همه وجود ما باید دنبال سر معصوم علیه السلام حرکت کند و این تابع معرفت ماست.

اگر کسی مثل سلمان شد که وقتی با امیرالمؤمنین علیه السلام در یک راه رفتند، دیدند یک ردپا بیشتر نمانده است، معلوم شد که ایشان منتظر بوده که حضرت پایشان را بردارند تا قدمش را همان جا بگذارد. این را سلمان می فهمد، ما می گوییم حالا چه لزومی دارد، اگر یک مقدار هم شانه ات از حضرت امیر جلو بیفتد که طوری نمی شود؛ یعنی زمین که به آسمان نمی چسبد. سلمان می فهمد که در این دنیا باید پایت را جای پای حضرت امیر بگذاری؛ نه فقط پایت را، دلت هم باید دنباله سر حضرت امیر حرکت کند، قلبت هم باید دنباله سر حضرت امیر حرکت کند. آنکه سلمان را سلمان کرده این است که «جعل هواه هوی علیا» نه اینکه هوای نفس خودش را فدا می کرد نه؛ اصلا جوری دلش آینه دل امیرالمؤمنین علیه السلام بود که هر چیزی امیرالمؤمنین علیه السلام می خواست، او هم می خواست و هر چیزی که امیرالمؤمنین علیه السلام نمی خواست، او هم نمی خواست. ما باید به اینجا برسیم، اگر ما به امام تأسی می کنیم برای این است که امام علیه السلام همه زندگیش بندگی خداست؛ یعنی خواب، خوراک، ازدواج، دوست گرفتن، دشمنی کردن، زندگی اجتماعی، جنگ و صلح او همگی بوی خدا می دهد و صبغة الله دارد. ما اگر تأسی می کنیم معنایش این است که همه وجودمان باید آهنگ خدا پیدا کند که این وقتی ممکن است که انسان به مقامات ائمه علیهم السلام پی ببرد.

تأسی به معصوم علیه السلام؛ تولی به ایشان

نکته دوم این است که تأسی به معصوم علیه السلام در واقع به معنی تولی به ایشان است. معنای این تأسی این نیست که یک ماکتی درست کرده اند و من از روی آن ماکت لباس بپوشم. اینگونه نیست تأسی یعنی او می رود و او صراط است و من به او تولی و تمسک پیدا کنم و در تولی به او زندگی کنم. اگر با همه وجود به او تولی و تمسک پیدا کردم؛ ذهنم، فکرم، دلم، روحم و قلبم متولی به او بود، آرام آرام انوار او در قلب من می آید و این ذره خودش خورشید می شود. تأسی یعنی مثل شعاع خورشید که دنبال خورشید حرکت می کند و هیچ چیزی از خودش ندارد و همه نورش از خورشید است و همه مدار حرکتش به تبع خورشید است، همه وجود انسان و همه اختیار او تسلیم محض به معصوم علیه السلام بشود که وقتی تسلیم شدید او شما را سرپرستی و ولایت می کند. وقتی تحت ولایت معصوم علیه السلام قرار می گیریم، صفات و اخلاق معصوم علیه السلام در ما می آید، رنگ ولایت معصوم علیه السلام در وجود ما ظاهر می شود. هر کس به ما نگاه می کند می گوید این شعاع خورشید است؛ شیعه یعنی همین. فرمود شیعه یعنی شعاع وجود امام علیه السلام که هیچ چیز در او نیست و خودش را از همه چیز تخلیه کرده است؛ صفاتش، اعمالش و رفتارش هر چه نگاه می کنیم جز وجود امیرالمؤمنین علیه السلام نمی بینیم.

کما اینکه خود امام اینگونه است؛ امام علیه السلام خودش را از همه چیز خالی کرده است، صبغه الله دارد و همه وجودش وجود خدایی است؛ از این رو می شود آیه خدا در قرآن. در خیلی از موارد از امام علیه السلام به آیه تفسیر شده است، همه وجود امام علیه السلام آیه است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي»(7) خدای متعال آیه ای بزرگ تر از من ندارد. چرا امام اینگونه می شود؟ وقتی همه اراده خود را تسلیم خدای متعال می کند، ولایت حضرت حق در او ظاهر می شود و خودش صاحب ولایت می شود، ولی الله می شود. همه وجودش رنگ خدا دارد، همه کارهایش خدایی است، «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْيٌ يُوحى»(نجم/3-4)؛ وقتی حرف می زند وحی است، وقتی بیعت می کند با کسی فرمود «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»(فتح/10) ای پیغمبر ما این ها با شما بیعت می کنند ولی با خدا بیعت می کنند، دست خدا بالای دست آن هاست. همان طوری که پیامبر و معصوم اینگونه می شوند، تأسی به معصوم یعنی همه قوای ما تسلیم معصوم باشد، هر طوری آن ها گفتند، عمل کنیم و دنبال آن ها حرکت کنیم تا شعاع وجود آن ها و سایه معصوم بشویم، وقتی سایه معصوم شدیم «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»(ابراهیم/36) هر کس تبع نبی اکرم صلی الله علیه وآله شد از اهل بیت ایشان می شود و به خانه ایشان راهش می دهند، حقایقی که در این خانه هست به او عطا می شود و قلب و فکر و عملش نورانی می شود.

تأسی یعنی اگر امام سرچشمه حیات است، مؤمنی هم که تأسی به امام می کند، خودش سرچشمه حیات می شود و نفسش روح بخش و حیات بخش است و اگر به کسی بخورد، زنده اش می کند. اگر وجود امام نورانی است، این هم نورانی می شود و اگر کسی با او بنشیند، او هم نورانی می شود. اگر امام وجودش مایه آرامش است، این هم همین طور است. اگر امام جنت و بهشت است این هم می شود بهشت و کنار این مؤمن که می نشینی گویا در بهشت نشسته ای. این صفاتی که در مؤمن هست برای تأسی اوست.

تأسی واقعی؛ یقین قلبی به معصوم علیه السلام

تأسی فقط به معنای عمل ظاهری نیست که آدم مثلا فقط ببیند معصوم علیه السلام چگونه خانه داری می کرد، همان گونه خانه داری کند؛ نه بیش از این هاست و همه وجود ما باید تسلیم امام علیه السلام شود. در روایت دیده اید که بانوی محترمه ای محضر امام صادق علیه السلام آمد و گفت: آقا جان! مریض هستم و پزشک برایم شراب تجویز کرده است، بخورم؟ بعد جمله ای به حضرت گفت که آقا من دینم را به شما سپردم در روز قیامت اگر به من بگویند چه کار کردی؟ می گویم من دنبال امام صادق علیه السلام حرکت کردم، اگر شما اناری را دو نیم کنید و بگویید این نیم حلال و آن نیم حرام است (یک دانه انار هست که از یک شاخه روییده و از یک درخت آب خورده است) من نیمه حرام را دور می اندازم و آن نیم دیگر را مصرف می کنم و نمی پرسم چرا؟ روز قیامت هم دینم را گردن شما می گذارم، اگر هر کاری که کرده ام، بگویند چرا؟ می گویم امام صادق علیه السلام فرمودند. حضرت فرمودند: دینتان را از این آدم یاد بگیرید، دینداری یعنی اینگونه نسبت به ولی تسلیم باشید. تأسی یعنی حرفی که می زنند، بدانیم سرچشمه است و حرف امام چون و چرا ندارد. بعد به او فرمود که حالا که اینطور است این شراب را نخور در آن شفا نیست وقتی جانت به اینجا رسید، می فهمی اگر خوردی چقدر سخت است.

اگر ما بخواهیم اینگونه به امام تأسی کنیم که اگر امام اناری را دو نیم کرد و یک نیمه را یک طرف گذاشت و یک نیمه را طرف دیگر و فرمود این را نخور، آن را بخور، ما بگوییم چشم و در دلمان هم نگران نشویم که آقا یعنی چه؟ خب اینکه یک انار بود. حضرت فرمود اگر در دلتان هم اضطراب و غلط پیدا شد، مؤمن نیستید؛ مؤمن کامل آن کسی است که وقتی امام حکم می کنند در دلش هم اضطراب پیدا نمی شود که چرا امام فرمود این نصفه را بخور و آن نصفه را نخور.

شخصی آمده بود محضر امام صادق علیه السلام و توضیح می داد که آقا شما در خراسان صدهزار نفر طرفدار دارید، چرا پا به رکاب نمی شوید؟ در بعضی روایات دارد که حضرت راه می رفت و می گفت اگر من به اندازه این گوسفندها آدم داشتم، اقدام می کردم، نگاه کردند و دیدند که هجده گوسفند بیشتر نیست. بعد گفت: آقا شما صدهزار نفر شمشیر به دست دارید. حضرت فرمودند: حالا فعلا شما بروید و در این تنور بنشینید. گفت: آقا مگر من چه کار کرده ام که بروم در تنور بنشینم؟ اشتباه کردم که گفتم ما آماده و پا به رکاب هستیم؟ حضرت فرمود: نه و به صحبت کردن مشغول شدند. خود راوی این حدیث می گوید: حضرت طوری از احوال اهل خراسان گفت که احساس کردم گویا حضرت کوچه پس کوچه های آنجا را رفته اند و با تک تک آدم ها نشسته اند که این قدر آگاه هستند. همین طوری که با هم صحبت می کردیم، یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام آمد و فرمود: سلام علیکم. حضرت فرمودند: علیکم السلام بروید در تنور بنشینید. راوی می گوید: همین طور که بند کفش هایش در دستش بود، رها کرد و رفت در تنور نشست. حضرت با من صحبت می کردند و من خیلی مضطرب شدم که یعنی چه؟ چه شد؟ چه بر سر او آمد؟ بعد از مدتی حضرت فرمودند: برویم یک سری بزنیم ببینم این رفیق ما چه می کند؟ آمدم دیدم مثل اینکه وسط گلستان نشسته، آتش بر او گلستان شده است.

در روایت است (این برای عالم قبل از دنیاست که خدای متعال می خواست مؤمنین را امتحان کند در آن عالمی که ذراتی بودند که از آن به عالم ذر تعبیر می شود) خدای متعال آتشی بر افروخت و به اصحاب یمین گفت که در این آتش بروید با همه وجود رفتند. به اصحاب شمال فرمود: بروید در این آتش. تا دم آتش آمدند، ایستادند، ترسیدند و نرفتند بعد دیدند که این مؤمنین در آتش رفتند و آتش بر آن ها گلستان شد. گفتند: خدایا اشتباه کردیم، توبه می کنیم و دوباره امتحان کن. خداوند فرمود: اشکال ندارد و برای بار دوم به آن ها گفت بروید ولی باز آمدند تا دم آتش و ایستادند و نرفتند. دوباره مؤمنین در آتش رفتند و بر آن ها گلستان شد و آن ها دیدند این  گلستان است و آتش نیست که دوباره به خدای متعال عرض کردند ما اشتباه کردیم. خدای متعال فرمود: عیب ندارد یک بار دیگر تکرار می کنیم، برای بار سوم امتحان تکرار شد و باز مؤمنین رفتند و این ها دم آتش ایستادند و نرفتند. خداوند فرمود: دیگر امتحان تمام شد.

از این رو تبعیت کردن و تأسی کردن کار آسانی نیست؛ بله در مواردی آسان است ولی وقتی بخواهید دنبال معصوم علیه السلام حرکت کنید، تأسی به معصوم که این نیست و تازه همین هم آسان نیست. تأسی به معصوم علیه السلام؛ یعنی با همه وجود دنبال او حرکت کنید و اگر گفت برو در آتش بروی و شک هم نکنی که درست است یا نه، اگر تردید کنی و بروی فایده ندارد. ممکن است بگویید آقا این چه آتشی است؟ من از شما سؤال می کنم کاری که سیدالشهداء علیه السلام شب عاشورا سر اصحابش آورد از به آتش فرستادن سخت تر نبود؟ صحنه عاشورا از رفتن در آتش خیلی سخت تر بود و در امتحان صحنه عاشورا همه آن هایی که ادعا می کردند که از بزرگان و اهل ریاضت هستند، رفوزه شدند. ما خیال می کنیم که آسان بود؛ نه از رفتن در آتش خیلی سخت تر بود. این ها در این آتش رفتند و شدند حبیب و زهیر؛ البته وقتی در آتش رفتند، آتش بر آن ها گلستان شد، فرمود: این ها بخاطر عشق و محبتی که از خدا در دلشان بود، اصلا تیزی شمشیر را نمی فهمیدند و حس نمی کردند. امتحان خیلی سخت است؛ امتحان همان در آتش رفتن است.

در روضه کافی است که آمده بودند محضر امام سجاد علیه السلام ادعا می کردند که ما از شیعیان شما هستیم، ما آماده هستیم، پا به رکاب هستیم. حضرت فرمودند: الان کدام یک از شما حاضر است یک امتحان ساده بدهد؟ همین الان یک آتش گداخته را در دستتان بگیرید تا خاموش شود. همه سرهایشان را زیر انداختند و این به آن نگاه کرد. حضرت سه بار تکرار کردند و فقط امام باقرعلیه السلام برخاستند. حضرت فرمودند: شما که معلوم است اهل این کار هستید. هیچ کس دیگر به میدان نیامد و حضرت دیدند که این ها خیلی سختشان شد و خیلی به آن ها سخت گذشت. فرمودند: نمی خواهم بگویم شما مؤمن نیستید، ایمان درجات دارد و شما هم در یک درجه هستید اما ادعا نکنید.

شخصی آمد محضر حضرت و گفت آقا ما شیعه شما هستیم. فرمود عیب ندارد شیعه ما هستید، قرآن شیعه ما را توصیف کرده است «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ * إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»(صافات/83-84)؛ شیعه ما حضرت ابراهیم هست که وقتی محضر پروردگار آمد با قلب سلیم آمد. قلب سلیم را روایت معنا کرده فرمود: «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ وَ إِنَّمَا أَرَادُوا الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا لِتَفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَةِ»(8) قلبی است که وقتی به ملاقات پروردگار می رود احدی در این قلب نیست، قلب اهل یقین است، قلبی است که شک و شرک در آن نیست. بعد فرمودند: قلبی که در آن شرک یا شک باشد ساقط است و باید اهل اخلاص و اهل یقین باشید و این می شود قلب سلیم.

تأسی به امام مقاماتی دارد تأسی به امام یعنی حضرت ابراهیم در تأسی به سیدالشهداء علیه السلام در آتش نمرود رفته است. تأسی به سیدالشهداء علیه السلام یعنی سر زکریا را در تأسی به ایشان بریدند. تأسی به نبی اکرم صلی الله علیه وآله یعنی آن کاری که زکریا کرد، وقتی جبرئیل داستان نبی اکرم صلی الله علیه وآله را برای او نقل کرد که خدای متعال فرزندی به ایشان می دهد به نام سیدالشهداء علیه السلام که اینگونه به شهادت می رسد، او نیز التماس کرد و گفت:خدایا فرزندی شبیه فرزند این پیغمبر مثل سیدالشهداء علیه السلام که تکرار نمی شود به من نیز بده و علاقه اش را هم به من بده و به سخت ترین وجه شهید شود تا من در مصیبت نبی اکرم صلی الله علیه وآله شریک شوم و بتوانم به ایشان تأسی کنم. اگر ایشان در راه خدا آن مصیبت را برای هدایت مردم تحمل می کند، من در یک مرتبه پایین تر باشم. تأسی یعنی این؛ چه کسی می تواند تأسی کند؟ تأسی کردن آن کاری است که انبیاء می کردند. کاری است که سلمان می کرده است.

لزوم بیان معارف اهل بیت جهت تأسی مردم به آنها

بعضی همین که شروع می کنیم معارف را می گوییم، می گویند آقا مردم به این ها احتیاج ندارند، مردم ائمه علیهم السلام را می شناسند؛ بله همه مان می شناسیم ولی اگر احتیاج به این حرف ها نیست چرا ائمه خودشان فرمودند هر روز زیارت جامعه کبیره بخوانید و این عهدها را تکرار کنید، زیارت آل یاسین و عاشورا را بخوانید، جامعه ائمه المؤمنین را بخوانید و... این قدر معارف سنگین در این ها هست چرا؟ بعضی خیال می کنند وقتی ما می گوییم آقا در کار امام چون و چرا نکن یعنی بی دلیل چون و چرا نکن نه این طور نیست؛ چون و چرا کردن در کار امام، آدم را پایین می آورد. وقتی امام می گویند برو در آتش باید بروی و دیگر چون و چرا ندارد، اگر گفتی آقا چرا بروم که این دیگر تأسی نشد.

منتها ببینید چه وقت این تأسی ممکن است؟ وقتی که امام می گوید برو بشین وسط آتش بنشینم.گاهی دستور امام از وسط آتش نشستن سخت تر است؛ دستوری که امام به آدم می دهند اگر اهل راه شدی وسط آتش نشستن پیش آن هیچ است. کاری که حضرت ابراهیم کرده کمترینش وسط آتش نمرود رفتن است، کاری که موسای کلیم کرده کمترینش وسط آتش رفتن است، وسط آتش رفتن که در مقابل آن امتحانات، امتحان سختی نیست ولی چه وقت ممکن است که به آدم می گویند برو در آتش، برود و تردید هم نکند که درست همین است، اصلا شک نکند؛ هم تزلزل در او پیدا نشود و اقدام کند و هم در اقدام با یقین اقدام کند چون اگر بایقین اقدام نکرد به درد نمی خورد، اگر در دل نگران بود این آدم را رشد نمی دهد.

آن چیزی که اصحاب عاشورا را رشد داده این است که حضرت آن ها را دم تیغ فرستادند، آن هم به آن شکل سخت، سخت ترین شهادت ها با بی آبرویی و بدنامی؛ آدم شهید شود و بدنام هم باشد، زن و بچه اش تحت فشار قرار بگیرند ابن زیاد زن و بچه را محاصره کند با بدنامی و نه خوش نامی که این از در آتش رفتن خیلی سخت تر است. چه وقت آدم می رود وسط آتش؟ حتی حضرت شب عاشورا به آن ها می گویند: بروید من بیعتم را برداشتم، مگر شما نمی گویید در بیعت من هستید؛ خب من بیعتم را برداشتم و قبول هم کردم که من اصحابی بهتر از شما ندارم و شما باوفا هستید ولی بروید، دشمن با من کار دارد؛ من تنها هم که بمانم کارم را تمام می کنم، من احتیاج به شما ندارم، خیال نکنید که امام به شما محتاج است، بلند شوید و از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، دشمن خوشحال هم می شود ولی اگر ماندید همگی به شهادت می رسید و کسی زنده بیرون نمی رود و من هم به شهادت می رسم. خیال نکنید اگر شما باشید سپر من می شوید. شما باشید من شهید می شوم و اگر نباشید هم شهید می شوم، باشید کارم را جلو می برم، نباشید هم کارم را جلو می برم، بمانید هم به سختی شهید می شوید.

اما اصحاب چه گفتند؟ همه می دانید که التماس کردند. اینجا جای حرف بی حساب زدن نیست که زهیر بلند شود و بگوید ای کاش هزار بار کشته می شدیم، مسلم بن عوسجه بلند شود و بگوید ای کاش هفتاد بار من کشته می شدم و زنده می شدم و این بار مرا در آتش می سوزاندند و خاکسترم را به باد می دادند و باز زنده می شدم و در رکاب شما کشته می شدم. اینکه یک جان است چه طوری می شود که آدم این طوری می شود؟ همه به امام اعتراض می کردند آقا چرا می روید؟ بعضی هایشان هم به ظاهر خوب دفاع می کردند آقا یک دانه امام حسین علیه السلام که بیشتر نیست شما کشته شوید دیگر چه کسی برای اسلام می ماند؟ بمانید. همه شان هم باختند و آن هایی برنده شدند که دنبال امام آمدند و از امام هم نپرسیدند که چرا ما را عاشورا می بری؟ از امام هم نپرسیدند چرا زن و بچه آوردی؟ از امام هم نپرسیدند آقا چرا این صحنه های سخت مگر راه دیگری وجود ندارد و همین یک راه است؟ حضرت هم که به آن ها گفت: بروید که بیعتم را برداشتم گفتند: نه کجا برویم آقا ما اگر هزار جان هم داشتیم پای شما می دادیم، این یک جان را برداریم و کجا برویم و خرج چه کسی بکنیم؟

 ببینید این می شود تأسی و این تأسی معرفت می خواهد. اگر معرفت الامام نشد چرا آدم از خودش نپرسد که چرا بروم وسط آتش؟ فرق آن کسی که نمی رود و می رود در معرفتشان به امام است؛ آن می داند امام وقتی می گویند برو در آتش بی حساب که حرف نمی زنند و همه جایش را تا آخر حساب کرده اند. وقتی خدای متعال در عالم میثاق به اصحاب میمنه گفت بروید در آتش تا آخر کار را حساب کرده بود، می خواست این ها را بی خودی بسوزاند؟ نه.

 اصولا ببینید این تعبیری که در روایات آمده «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ»(9) جنت پوشیده به سختی هاست، شیطان دور و بر وادی توحید(بهشت) را به خیال خودش مین کاری کرده است، وادی ولایت را از همه طرف محاصره کرده است. «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ، ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ»(اعراف/16-17)؛ من سر راه مستقیم که راه توحید و ولایت است، می نشینم از چهار جانب (چهار جانب در روایت معنا شده است) محاصره شان می کنم و نمی گذارم که داخل وادی توحید بیایند. انسان را می ترساند و ایجاد وحشت می کند، آرزو ایجاد می کند، عبور از این ترس ها و شهوات و وارد بهشت شدن کار آسانی نیست.

پس ما قبول داریم که باید ببینیم معصوم چگونه زندگی می کرده است و ما هم مثل او زندگی کنیم ولی اولا عنایت بکنید اینکه معصوم چگونه زندگی می کرده که امر ساده ای نیست، معصوم چگونه نماز می خوانده معصوم همین طوری که ما نماز می خوانیم، نماز می خوانده است؟ هرگز! اگر العیاذبالله امیرالمؤمنین یک رکعت از این نمازها می خواند از مقامش ساقط می شد. این چه نمازی است که ما می خوانیم؟! این نماز چند هزار حکم دارد و بیشتر از آن آداب باطنی دارد، دیده اید بزرگان اسرارالصلاة نوشته اند؛ خب تأسی یعنی مثل امیرالمؤمنین نماز خواندن چه کسی می تواند مثل ایشان نماز بخواند؟ تأسی یعنی مثل امیرالمؤمنین لیله المبیت جای نبی اکرم صلی الله علیه وآله خوابیدن. تأسی به فاطمه زهرا سلام الله علیها یعنی وسط آتش نمرود امت رفتن و این آتش را خاموش کردن که خیلی از آتش نمرود حضرت ابراهیم سنگین تر بود. چه کسی این تأسی را می تواند بکند؟ هوس هایش را زیر پا بگذارد. این تأسی برای کسی است که معرفت دارد.

از این رو نمی شود معارف را نگوییم و بگوییم تأسی کنید؛ خب به چه کسی تأسی کنند چرا اگر معارف را نگفتید بعد دنیای غرب الگوسازی کرد از طریق هنر و غیر هنر شخصیت های پست و رذلی که از هوس شان نمی توانند بگذرند را در قالب فیلم و هنر آورد و جلوه داد و یک شخصیت های مقاوم چنین و چنان. چرا او الگو نشود؟ چرا غرب وقتی الگوسازی کرد و آدم های پست و فانی در دنیا را به صحنه هنر آورد و یادشان داد چگونه بازی کنید تا قهرمان شوید؟ چرا جوان دنبال این قهرمان نرود و دنبال حضرت زهرا برود؟ اگر معرفت حضرت زهرا را به او نگفتی چرا به او تأسی کند؟ چرا در پوششش، در خوراکش، در شغلش، چرا وقتی به او می گویی حضرت زهرا کار اصلیش خانه داری بود ولی وقتی پای دفاع از اسلام پیش آمد جانش را داد چرا حاضر باشد شغل را رها کند؟ چرا؟ بگوید چون حضرت زهرا این طوری گفتند. چرا وقتی می گویی حضرت زهرا فرمود بهترین زینت این است که نامحرم زن را نبیند و زن هم نامحرم را نبیند، در دنیای پیچیده امروز باور کند؟ و چرا و چرا ؟ اگر شما مقامات حضرت زهرا را نگویید و اگر نفهمد این بانو کیست، اگر نفهمد این از کجا آمده در این عالم که دست ما را بگیرد و ببرد چرا به او تأسی کند؟ بخصوص وقتی سخت می شود که باید پا روی هوس هایت بگذاری، یک موقع هوس کوچک است و همه پا رویش می گذارید ولی گاهی باید روی هوس یک عمرت پا بگذاری آرزوها و آمال عمرت را باید زیر پایت له کنی و لگد مال کنی تا بتوانی به حضرت زهرا تأسی کنی این چه وقت واقع می شود وقتی آدم بداند این وجود مقدس کیست؟

از این رو مقدمه تأسی کردن، درک مقامات و معرفت است و البته این را هم بگویم که وقتی آدم دنباله روی می کند، این دنباله روی هم باز معرفت افزایی می کند؛ آدم وقتی گوش به حرف داد به او معرفت می دهند. این طور نیست که یک طرفه باشد؛ هم معرفت به مقامات آن ها ما را به عمل دعوت می کند و هم عمل برای ما معرفت ایجاد می کند، این ها هم افزا هستند و همدیگر را کمک می کنند.

پی نوشت ها:

(1) معاني الأخبار، النص، ص: 1

(2) من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص: 616

(3) مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص: 341

(4) الأمالي (للصدوق)، النص، ص: 113

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 95

(6) مكارم الأخلاق، ص: 117

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 207

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 16

(9) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 251