نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 11 آذر 1400 - Thu, 2 Dec 2021

جلسه اول دانشگاه امام صادق/ تبیین صفات مخصوص خدای متعال ذیل سرکشی شیطان در داستان خلقت حضرت آدم

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 16 مهرماه 96 است، که در دانشگاه امام صادق علیه السلام ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 238 نهج البلاغه دو صفت کبریاء و عزت را از مجموع صفات الهی انتخاب کرده و این دو صفت را وجه تمایز میان خداوند و انسان می داند و می فرماید که اگر انسان هم بخواهد به عزت دست یابد، تنها از راه خاکساری و خشوع در برابر خالق خویش می تواند به این مقصود نائل شود. خدای متعال که صاحب جلال و جبروت عظیم است و کبریاء و عزت مختص اوست، با خلق آدم به عنوان برترین مخلوق خویش، عرصه دنیا را محملی برای بروز ذات کبریایی خویش قرار داد و از این رو انسان را خلیفه خویش بر روی زمین منصوب نمود تا جلوه ای باشد از صفات کبریایی خودش و انسان نیز تنها با فرمانبرداری و اطاعت از خالق خویش می تواند در جایگاه خلیفة اللهی قرار گیرد. حضرت در ادامه خطبه، به داستان نافرمانی ابلیس از دستور خداوند مبنی بر سجده بر آدم اشاره کرده و دشمنی آشکار و نهان او با انسان را گوشزد می فرماید و هشدار می دهد که این دشمن قسم خورده همواره درصدد است تا انسان را از مقام خلیفه خداوند بودن به زیر کشد و این معنا به دلیل تکبر ذاتی اوست که از همان ابتدای خلقت آدم، خود را برتر از او دانسته و به مقایسه ماهیت آدم با خویش پرداخت و همین تکبر بود که او را به عرصه نافرمانی نسبت به پروردگار و رانده شدن از درگاه قرب الهی کشاند علی رغم اینکه او را در ردیف ملائکه قرار داده بود. مسأله مهمی که در خلال شرح این خطبه بدان پرداخته شده، مسأله «توحید» است.

شرح کلی خطبه 238 نهج البلاغه

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ  خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى  وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ  وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ  فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ  إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ  اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ أَ لَاتَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً »(1).

خطبه ­ای که قرائت کردم، يکي از خطبه هایي است که از وجود مقدس اميرالمؤمنين نقل شده که واقعاً فوق العاده است و جا دارد مکرر خوانده و در آن تأمل شود؛ البته باید گفت که فهم کلام معصومين نياز به زيارت و توسل دارد و بدون توسل و تهجد، کلام ایشان فهمیده نمي شود و پرده هاي کلام کنار نمي رود، نظير کلام خداي متعال که داراي حجاب است و به اندازه اي که انسان طهارت نفس پيدا مي­کند و متصل به حقيقت توحيد مي شود، کلام الهي فهمیده مي شود و در کلام معصومين نیز همين طور است، ولي کثرت تلاوت با توجه و ادب حضور در اينکه ان شاء الله پرده ها کنار بروند و باطن کلام، کم و بيش بر انسان آشکار شود، مؤثر است.

این خطبه نسبتا طولاني را که مرحوم سيد هم در نهج البلاغه نقل کرده اند، حضرت در سال چهلم هجرت و بعد از آنکه سه جنگ را پشت سر گذاشتند، خواندند؛ یعنی جنگ با اصحاب جمل و جنگ با لشکر معاويه و جنگ با اصحاب نهروان و در شرايطي بودند که مي خواستند نيروها را دوباره برای تسويه حساب با لشکر شام و معاويه و آخرين برخورد، تجهيز کنند. اين خطبه نوراني را در آن شرايط و در آن فضاي اجتماعي بعد از دوران سقيفه، همچنین بعد از پنج سال خلافت خودشان تلاوت فرمودند که در آغاز اين خطبه، حضرت يک نکته کليدي و محوري را تبيين کردند، بعد براساس آن تمام امتحانات و ابتلائات فردي و اجتماعي را توضيح دادند و براساس همين نکته کليدي، پيروزي ها و شکست هاي تاريخي جوامع بشري را تحليل کردند. عرض کردم که نياز به اين است که مکرر اين خطبه را بخوانيد و ان شاء الله با کل نهج البلاغه و به­ خصوص با اين خطبه مأنوس شويد.

آن نکته کليدي را که حضرت در آغاز خطبه تبيين مي فرمايند که به منزله کليد فهم اين خطبه است و اگر خوب فهم نشود خطبه هم درک نمي شود؛ اين است که نسبت انسان و خداي متعال را تفسير مي کند که ما چه رابطه اي باید با خدا داشته باشيم؟

 عزت و کبریاء مخصوص خدای متعال

در آغاز مي فرمايند خدايي را ستايش مي کنم که لباس عزت و کبرياء پوشيده «لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ» يعني صاحب حقيقت مقام عزت و کبريائي است؛ هم صاحب عظمت است و هم صاحب عزت. «وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ  خَلْقِهِ» اين دو صفت و خصوصيت را براي «خودش» اختيار کرده نه مخلوقات و مخلوقات حقيقتاً فاقد عزت و کبريايي هستند.

سپس حضرت مي فرمايند «وَ جَعَلَهُمَا حِمًى  وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ» و اين دو را اختصاصاً براي خود و حرم خودش قرار داده است که کسي حق ندارد به آن حريم الهي ورود کند، قرقگاه و حريم الهي است و ديگران حق ورود به اين حريم را ندارند، يعني هيچگاه حق ندارند که در مقابل خداي متعال احساس عزت يا احساس کبربايي و عظمت کنند. «وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ» اين دو صفت را برگزيده که مناسب با مقام جلال الهي است و مخلوقات ديگر فاقد آن جلال و فاقد اين دو خصوصيت هستند و به هيچ وجه حق ندارند که در اين وادي قدم بگذارند. «وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ  فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ» و لعنت خود و دوري از رحمت خود را براي مخلوقاتی قرار داد که در اين دو خصوصيت، با او بناي منازعه و درگيري بگذارند و وارد اين حريم شوند و طبيعتاً کارشان به نزاع با حق، بر سر عزت و کبرياء کشيده شود.

کبریاء الهی؛ معیار امتحان ملائکه

«ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ» ملائکه مقربين خود _ نه معمولي ها_ را مثل جبرئيل و ميکائيل، به همين امر، یعنی کبرياء و عزت خودش امتحان کرد که آيا آنها در مقابل کبرياء الهي اظهار تواضع و کوچکي و در مقام عزت الهي احساس ذلت مي کنند يا نه؟ و آیا براي خودشان، کبرياء و عزتي در عرض حضرت حق قائل مي شوند یا نه؟ چرا اين کار را کرد؟ با اينکه خداي متعال به تعبير حضرت، عالِم به درون قلوب است و آنچه که در میان قلب ما پنهان و آنچه که در حجاب هاي غيب مستور و محجوبات غيوب است براي حضرت حق معلوم و منکشف است، پس چرا خداي متعال آنها را با اين امر امتحان کرد؟

«لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ» براي اينکه صف متواضعين و مستکبرين را از یکدیگر جدا کند چرا که اينها در ابتدا با هم آميخته اند، پس اين صف بايد از هم جدا شود و خداي متعال براي جدا کردن، اين امتحان عظيم را انجام داد که تفصيل اين تمايز هم در سوره بينه توضيح داد شده است.

«اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ  إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ» بعد خداي متعال براي اينکه اين اتفاق رخ بدهد، به آنها فرمود «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»(حجر/29) من بشري را از گل خلق کردم و وقتي آن را به مرحله اعتدال و تسويه رساندم و قابل شد، از روح خودم در آن دميدم که باید بحث شود که آیا اين روح مخلوق است؟ باید براي او تواضع کنید و به سجده بيوفتيد «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»(حجر/30).

ابلیس؛ پرچمدار حمیت و تعصب در برابر خداوند

وقتي که صحنه امتحان واقع شد، ملائکه تماماً سجده کردند الا ابليس؛ چرا سجده نکرد؟ «اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ» آنچه که بر او عارض شد، حميّت و خود پسندي بود. «فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ» براي آدم تفاخر کرد و به واسطه خلق خودش افتخار کرد «قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني  مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين »(ص/76). اين همان حميّت و خودپسندي است، یعنی تکيه بر يک امري کردن و بر آن ايستادن و خود را ديدن و براساس آن با خداي متعال و مخلوقات مواجه شدن. «وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ» نسبت به حضرت آدم عصبيّت به خرج داد و حاضر نشد به ایشان تواضع کند «لأصلهِ» به خاطر اصلي که براي حضرت آدم در نظر مي گرفت که مي گفت «خَلَقْتَهُ مِنْ طين».

حضرت فرمودند «فَعَدُوُّ اللَّهِ» اين دشمن خدا از همين جا دشمني اش آشکار شد و کارش به دشمني کشيد. «إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ» و شد پيشواي همه متعصبين در عالم که عصبيت به خرج مي دهند و اين عصبيت سرآغاز همه فتنه ها و فسادها در عالم است. ریشه همه فسادهاي عالم، در اين استکبار است و شیطان پيشوا و پيشکسوت تمام کساني است که بر خداي متعال استکبار مي کنند.

«الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ» او کسی است که عصبيت و تعصب را بنیان گذاشت که انسان روي يک خصوصيت بايستد و همه عالم را براساس اين خصوصيت ببيند و بخواهد براساس آن حکم کند و حتي در مقابل خدا بايستد که من را از آتش آفريدي، حتی اگر خصوصيت را منسوب به خودش هم نداند و به خداي متعال منسوب بداند و بگويد «خلقتني» تو مرا از آتش آفريدي، ولي آتش احترام دارد «نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ» در ردای عظمت و بزرگي با خداي متعال منازعه کرد. قرار بود کسي وارد اين حريم نشود اما او اين کار را کرد «الْجَبْرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ» و لباس تعزز را زره خودش قرار داد و در مقابل خدا به آن تکيه کرد. «خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ» و پوشش تذلل در مقابل خداي متعال را از خودش خلع کرد.

«أَ لَاتَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ» بعد مي فرمايد نمي بينيد که خداي متعال چگونه او را کوچک کرده و تحقيرش کرده؟ و او را به خاطر تکبر در مقابل خداوند، تصغيرش نموده؟ که بايد ببينيم آیا واقعاً کوچک شده؟ زیرا ملکش که از ملک همه فراعنه بزرگتر است اما صغّره يعني چه؟ «وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ» براي خودش رفعت و سربلندي را دنبال مي کرد؛ اما خداي متعال او را زمين­گير و خار کرد و او را فرود آورد «فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً» در دنيا او را از درگاه خودش دور کرد و رانده شد و در آخرت هم برايش آتش فراهم نمود؛ اين وضع دنياي اوست، آن هم آخرتش.

امتحان الهی؛ وسیله ای برای جدا شدن صف ها

«وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ » اگر خداي متعال مي خواست که آدم را از نوري خلق کند، می توانست. فرمود «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طين »(ص/71) اين آغاز خلقت جسمي بشر بود که جسمش را از گل خلق کرد. خلق به معني ايجاد اوليه نيست، بلکه ممکن است از يک شیء، شیء دوم را ايجاد کنيد «استخلق من الطين کهيأة الطّیر». فرمود «فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ» اين مراحل تغيير، مي شود «خلق». حضرت فرمود اگر خداوند مي خواست که ماده اوليه آدم و جسم او را به جاي گل، از نوري بيافريند، می­توانست؛ زیرا روحش که روح است، اما اگر مي خواست جسم و ماده اوليه آن را يک نور قرار مي داد و اين نور را تصرف می­کرد و در قالب جسم خلق می­کرد.

«ولو اراده الله ان يخلق آدم من النور» اگر می خواست به جاي طين از نور خلق کند، می­توانست؛ آن هم نوري که «نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ» روشني اش آنقدر زياد باشد که همه ديده ها را بربايد و نتوانند در مقابل او تحمل بکنند «وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ » و آن را از نوري خلق کند که آنقدر جمال داشته باشد که عقل ها را حيران نماید «وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ » اگر مي خواست که در موقع خلق آدم، او را از يک بوي خوش خلق کند که تمام شامّه ها و نفس ها را اخذ کند و همه اسير او بشوند «لفعل» اين کار را مي توانست بکند و دست خداي متعال بسته نبود که این کارها را انجام دهد.

آن هم در آن مراحل خلقتی که در قرآن آمده که مراحلي را طي کرده؛ يک جايي «صلصال» یعنی گل خشک بوده مثل گل کوزه گرها، يک جايي «حمإ مسنون» بوده یعنی گل مانده و سالخورده اي که کم کم متعفن شده و بوي لجن به خودش گرفته است. آدم را در برابر چشم ملائکه در مراحلي از گل خلق کرده و همه آنها مي ديدند که خداي متعال دارد چه مي کند.

«وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً» اگر اين کار را انجام مي داد همه گردن ها خضوع مي کردند، «وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ» و امتحان بر ملائکه آسان مي شد. ما نیز همين کار را انجام مي دهيم و در مقابل جلال و جمال مادي تواضع مي کنيم؛ آنها هم که در مقابل خدا خشوع نمي کنند، يک جايي مي ترسند و يک جايي دلبسته مي شوند. خداي متعال مي توانست يک جلال و جمالي در ظاهر حضرت آدم قرار دهد که همه ملائکه خيره و حيران شوند و قهراً تواضع مي کردند و امتحان نیز آسان مي شد.

«وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ» خدايي که کارش از عيب و نقص منزه است «يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ» مخلوقاتش را امتحان مي کند به آنچه که ريشه و اساس آن برايشان مجهول است و نمي دانند که خداي متعال چرا به آنها مي گويد سجده کنید، آن روح را _که بالاتر از عالم ملائکه است_  پيش روي ملائکه در قالب گلي که در مراحلي خلق شده، مي برد و مدتي هم در برابر ملائکه افتاده بود و آنها رفت و آمد مي کردند و او را مي ديدند؛ چرا؟ «تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ» تا از طريق اين امتحان، صف ها از هم جدا شوند و استکبار حقيقتاً از آنها دور شود.

امتحان براي اين نيست که خداي متعال بداند بلکه براي  جدا شدن صف ها است. آنهايي که امتحان پس دادند، حقيقتاً وارد وادي تواضع شوند، زیرا به همين شکل صفت تواضع در انسان محقق و تکبر از او دور مي شود که انسان آنجايي که نمي فهمد ولي مي داند که فرمان خداست، تبعيت مي کند، نمي فهمد چرا، ولی مي فهمد که خدا فرموده و همين امر موجب مي شود که در انسان حالت تواضع پيدا شود. «وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُم» و براي دور کردن خودپسندي از انسان ها و مخلوقات، آنها را با مجهولات امتحان مي کند. آنجايي که مي فهمند آدم هاي خود پسند و مستکبر هم تواضع مي کنند؛ مگر مستکبرين عالم در مقابل قدرت هاي بزرگتر از خودشان خشوع نمي کنند؟ اينها که آدم را از صفات رذيله استکبار و خود پسندي دور نمي کند.

عبرت گرفتن از ماجرای شیطان

بعد حضرت فرمودند: ببينيد خداي متعال با ابليس چه کرد و عبرت بگيريد «فَاعْتَبِرُوا». پس ببينيد خداي متعال با مجهولات امتحان کرد و بعد از اينکه با مجهولات امتحان کرد، ابليس موفق نشد؛ علت اين هم که با مجهولات امتحان کرد این بود که همينطور صف ها جدا مي شوند والا اگر خداي متعال بخواهد صف ها را جدا کند ولي همه چيز واضح باشد، صفي جدا نمي شود.

حضرت مکرر در خطبه اين را بيان کردند از آنچه که خداي متعال با شيطان انجام داد، عبرت بگيريد «فَاعْتَبِرُوا بِمَا کانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ» عمل طولاني او را حبط کرد. «وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ» و تلاش طاقت فرساي او را که واقعاً پوششي بود، از بین برد. «وَ کانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ»  شش هزار سال که معلوم نيست این سال­ها _يعني براي شما معلوم نيست _از سال هاي دنيايي است يا از سال هاي اخروي عبادت کرده بود؛ فقط مي خواهند اشاره کنند والا اگر بگويند سال های اخروي، خيلي چيزي براي ما واضح نمي شود چون درکي از آن سال ها نداريم. «عَنْ کبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ» حضرت حق به خاطر يک ساعت تکبر ابلیس، شش هزار سال عبادتش را محو و حبط کرد.

«فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ» چه کسي بعد از ابليس با همان معصيت مي تواند به سلامت جان به در ببرد و خداوند مثل ابليس او را رجم، لعن و ترد نکند؟ «کلَّا مَا کانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً» خدايی که هيچ کار خطايي انجام نمي دهد، منزه است از اينکه بشري را به همان شکلی که ملکي را از بهشت خارج کرد، وارد بهشت نماید که در اينجا از او تعبير به ملک کرده اند؛ به این دلیل که او وارد صف ملائکه شده بود و برای همین هم به سجده مأمور شده بود، ولي در حقيقت از طايفه جن است و نصّ صريح قرآن نیز همین است.

«إِنَّ حُکمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ» حکم خداي متعال در باب آسماني ها و زميني ها يکي است؛ اينطور نيست که آسماني ها را به جهتي رجم کند اما زميني ها را به خاطر همان جهت رجم نکند «وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ» بين خدا و هيچ احدي، هیچ قرابت و تمايل خاصي نيست «فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ» و اینطور نیست که قرقگاهي را که براي عالميان حرام کرده، به اين خصوصيتي بدهد و بگويد که اشکال ندارد و شما وارد اين قرقگاه شويد.

بعد حضرت يک هشدار بزرگتر دادند و فرمودند که «فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ» ای بندگان خدا از اين دشمن خدا حذر کنيد؛ چرا؟ «أَنْ يُعْدِيَکمْ بِدَائِهِ» زیرا شما را با بيماري خودش بيمار می­ کند و دردش را که همان استکبار علي الله است، به شما سرایت می دهد و شما را به حميت و عصبيت متبلا می کند. «وَ أَنْ يَسْتَفِزَّکمْ بِنِدَائِهِ» حذر کنید از اينکه بتواند با دعوت و ندا شما را به حرکت در بياورد و در مسير خودش به راه بياندازد. «وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْکمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ» با سواره ها و پياده هايش به شما حمله مي کند.

«فلعمري لَقَدْ فَوَّقَ لَکمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ» بعد حضرت فرمودند که به جان خودم قسم، تير خطرناکي را که به شدت شما را تهديد مي کند در کمان گذاشته «وَ أَغْرَقَ إِلَيْکمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ» و اين تير را با تمام توان کشيده و بعد پرتاب کرده «وَ رَمَاکمْ مِنْ مَکانٍ قَرِيبٍ» از يک نقطه نزديک هم به شما حمله کرده است و ديده که بايد کجا تير را بزند و نقطه ضعف هايتان را مي شناسد و مي داند که باید چگونه روي نقطه ضعف تان کار کند. هرکسی علاقه ای در دل دارد؛ يکي حب مال، يکي حب جاه و يکي حب شرف دارد و او مي داند که کجاها دست بگذارد زیرا از يک نقطه نزديک ديده و از همان جا به طرف شما حمله کرده است.

«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني  لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين »(حجر/39) وقتي به او فرمودند که سجده کند، اما نکرد و رجمش کردند، به خداي متعال عرضه داشت که پروردگارا به سبب اينکه من را اغوا کردي _برداشت غلطش هم اینجا بود که به خداي متعال نسبت اغوا داد_ من هم آنچه را که روي زمين است، براي اينها زينت مي کنم؛ «ما فی الارض» هيچ جاذبه اي ندارد اما بدترين آفتش اين است که فاني است.     

حضرت امير فرمودند «الْمَوْتُ فَضَحَ الدُّنْيَا»(2) مرگ همه دنيا را مفتضح و بي آبرو کرده ؟«فَلَمْ يَتْرُكْ لِذِي لُبٍّ فَرَحا» براي آدم هاي عاقل هيچ شادي در دنيا باقي نگذاشته که دل خوش به دنيا باشند بلکه بايد از اين خوشي بگذرند و يک خوشي پايدار به دست آورند.

گفت من اين چيزي را که هيچ جلوه و جاذبه ای ندارد، براي آنها زينت مي دهم و مي دانيد که اين کار را هم مي کند و چیزهایی مانند شهرت، مقام، قدرت و چیزهای دیگر را جلوه می دهد. «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» تو مرا اغوا کردي پس من نیز همه را اغوا مي کنم. البته يک عده را استثناء کرده «إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين»(حجر/40)  مگر انبياء و اولياء معصوم را که مخلص هستند و خداي متعال آنها را خالص کرده و هيچ شرک و غفلتي در آنها نيست تا از آن شرک و غفلت و نقطه ضعف استفاده کند؛ تمام تعلقات آنها با خداست و اينهايي که تعلق به غير دارند، خالص نشدند و شیطان روي نقطه ضعف ها و تعلقاتشان دست مي گذارد و آنها را اغوا مي کند.

«قَذْفاً بِغَيْبٍ بعيدٍ» يعني بر اساس يک غيب دور از دسترس و تير انداختن به طرف تاريکي، اين ادعا را کرد؛ «وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ» با گماني که به واقع هم نرسید و با اين گمان گفت که همه را جهنمي مي کنم، مگر انبياء را؛ يعني نمي گذارم که هيچ مؤمني به بهشت برود، دستم به انبياء و اولياء نمي رسد اما همه را از طريق تزيين ما في الارض جهنمي و اسير مي کنم؛ ما في الارض را دام مي کنم و همه را در دام خودم می اندازم و بعد آنها را اغوا و برده خودم مي کنم. مقصودش هم از اغواء اين است که از طريق تزيين ما في الارض عبد خودم مي کنم و آنچه در دنيا است را جلوه مي دهم که اين وسيله صيد من مي شود.

«صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ» عده اي او را به اين گمانش تصديق کردند و گمان او در مورد آن عده، واقع شد؛ چه کسانی او را تصدیق کردند؟ «أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ» آنهايي که دچار حميت خودپسندي و عصيبت شدند که اين ظن شيطان در باب آنها واقع شد و اين همان نقطه ضعفي است که شيطان استفاده کرد «وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ» آنهايي که با تعصبات، اخوت پيدا کردند و با آن همزاد شدند و در پاي عصبيت ها ايستادند که مثلاً من علمم بيشتر است، من قوميتم بهتر است و همين چيزهايي که مي بينيد، مبدأ نزاع هاي عالم است؛ یعنی رنگ، نژاد و پوست، علم و...، همين چيزهايي که الان هم مبناي درگيري است. «وَ فُرْسَانُ الْکبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ» ظن ابلیس در مورد کسانی که بر مرکب کبر و جاهليت سوار شدند، واقع شد و در حقیقت خودشان تصديق کردند؛ او گفت من همه را اغوا مي کنم و آنها هم اغوا شدند، اما بقيه یعنی مؤمنین را، نتوانست اغوا کند.

اراده خداوند، بالاترین اراده ها

اين قسمت حديث، کليد فهم خطبه است. حضرت از اينجا آغاز کردند که خداي متعال حقيقتاً صاحب کبرياء است و حقيقتاً عظمت او به حدي است که وقتي همه کائنات را آفريد، در روايات است که چيزي بر ملکش اضافه نشد و اگر همه کائنات، یعنی نه تنها اين نظام کيهاني و کهکشان ها، بلکه همه کائنات محو شوند، چيزي از ملک و عظمت او کم نمي شود و عظمت مخلوق بر عظمت او اضافه نمي کند. کبرياء حضرت حق به شکلی است که «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف » اصلاً قابل مقايسه با چیزی نيست.

مطلب اول همان است که حضرت حق حقيقتاً صاحب کبرياء است و مطلب دوم اینکه حقيقتاً عزيز است؛ عزيز است يعني چه؟ يعني هيچ چيزي در اراده او نفوذ نمي کند و هرچه که خودش اراده کند، انجام مي دهد؛ اگر همه کائنات دست به دست هم بدهند، در اراده او اثر نمي گذارند و نفوذناپذير است، بر خلاف مخلوق که حقيقتا نفوذپذير است؛ بنابراین به يک معنا حضرت حق صمد است، يعني هيچ خلأیي در آنجا نيست که شما بخواهيد نفوذ کنيد، برخلاف مخلوق که واقعاً تهی است و خيلي چيزها در آن نفوذ مي کند و تحت تاثير قرار مي گيرد.

اين خدایی که صاحب کبریاء است و عزیز است، حمد دارد و اگر خدايي بود که طبق ميل ها راه مي رفت و هر روز کاري مي کرد که نظام عالم به هم می خورد، که دیگر خدا نبود «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»(مؤمنون/71) اگر بنا بود خداي متعال تحت نفوذ باشد که ديگر «اله» نبود بلکه عبد موجودات ديگر بود و آنها بر او اثر مي گذاشتند و او را جا به جا مي کردند، اما هيچ چيز نمي تواند بر اراده او اثر بگذارد.

ذکری هست که در روايات فرموده اند اگر قبل از خواب سه مرتبه آن را بگوييد، ثواب هزار رکعت نماز دارد و خيلي هم کوتاه است «يَفعَلُ الله ما يشاءُ بِقُدرَتِه» و محدث قمي در باقيات الصالحات حاشيه مفاتيح الجنان، آن را نقل کرده اند. یعنی هر چه مشيت خداوند به آن تعلق بگيرد، انجام مي دهد؛ چون که قادر است. چگونه انجام مي دهد؟ ما اينطور نيستيم؛ یعنی خیلی چيزها دلمان مي خواهد ولی نمي توانیم؛ اما خداوند انجام می­ دهد «وَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ بِعِزَّتِه » طبق اراده خودش حکمرانی مي کند؛ چرا؟ چون که عزيز است. کسي که عزيز نيست، طبق اراده خودش حکم نمي کند. مثلاً ما مي خواهيم نميريم، مي توانيم نميريم؟ مي خواهيم گرسنه و تشنه نشويم، مي توانيم؟ مي خواهيم نخوابيم و خسته نشويم، مي توانيم؟ مي خواهيم به دنيا نياييم یا از اين دنيا نرويم، مي توانيم؟ اصلاً تحت اراده ما نيست که بخواهيم يا نخواهيم و نفوذپذير هستیم.

بنابراین خداي متعال حقيقتاً عزيز است و حقيقتاً کبرياء دارد اما مخلوق حقيقتاً نه کبرياء دارد و نه عزت، زیرا مخلوق است و اسمش رويش است و هيچ ندارد؛ ما چه ملکي از خودمان داريم؟ يک روز نداشتيم يک روز هم نخواهيم داشت، الان هم مالک نيستيم، از ازل ميت بوديم و تا ابد هم ميت هستیم و اکنون نیز ميت هستیم؛ حيات از اوست. انسان با مال ديگري که شرط بندي نمي کند؛ مال برای خداست و ما چه کاره ايم؟ بنابراين ما حقيقتاً فاقد مِلک و مُلکيم.

حضرت در حديث عنوان بصري گفتند که اگر علم و نورانيت قلب مي خواهي به نزد ما بيا، زیرا حقيقت علم نزد ماست؛ اول عبد شو زیرا ما علم را به عبد مي دهيم. علم يک سرمايه گران قيمت است و برای بازي در دنيا نيست و مسير هدايت الله است. تو عبد شو، ما مي آييم و مسير حرکت  به سوي خدا را يادت مي دهيم و چراغي در دلت روشن مي کنيم تا راه را ببيني. علم يعني راه بندگي را يادت مي دهيم که چگونه در اين عالم بندگي کني.

گفت: عبوديت چيست؟ فرمودند: رکن اولش اين است که «أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكا» خودتان را مالک امانت هاي خدا نبينيد؛ شما مالک چه هستيد؟ «لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّه » بنده ها که ملکي ندارند و مال را مال خدا مي بينند «يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِه » امانتي است که در اختيار من داده­ اند و من مي توانم طبق فرمان خرج کنم و یا مي توانم نابه جا اين بار را بر زمين بگذارم؛ پس ما حقيقتاً فاقد کبرياء هستیم؛ مخلوق چه کبرياء و چه ملک و مُلکي دارد؟ از آنجا که احساس داشتن مِلک و مُلک مي کند، با خدا درگير مي شود و احساس خدايي می کند.

حقيقت عبوديت، خلع مالکيت از خود است و بنده چيزي نداشته، ندارد و نخواهد داشت و ازلاً و ابداً فاقد است و هنگامی هم که به او چیزی مي دهند که از ملک خداي متعال بيرون نمي رود و اینطور نیست که خیال کند از ملک خدا بیرون رفت و به ملک او درآمد و پیش خود بگوید ديگر من مالکم و خداوند مالک نيست؛ بلکه اکنون هم آنچه که ما داریم خداوند مالک آن است و ما تنها امانت داري هستيم که به ما اختيار داده­اند که اين امانت را جا به جا کنيم و باید در جايي، آن را زمين بگذاريم.

حقيقتا ما فاقد ملک و کبرياء و نیز فاقد عزت هستيم و اين قراردادي نيست، یعنی همه مخلوقات همين طور هستند. سراسر وجود مخلوق تحت تأثير حضرت حق است؛ اما بعضي مقرب هستند و مستقيم در آنها تصرف مي شود و حجابی بين آنها و خداي متعال نيست؛ «أَرَى رَسُولَهُ بِقَلْبِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ مَا أَحَب »(3) تصرف مي کند و پرده را کنار مي زند و پیامبر بدون حجاب، عظمت الهي را مي بيند. در صورتی که با هزار واسطه در ما تصرف مي شود، يعني هوا گرم و سرد هم مي شود بر روي ما اثر مي گذارد، پاييز و زمستان روي ما اثر مي گذارد، يک لقمه غذا زياد یا کم بخوريم روي ما اثر مي گذارد، پايمان بلغزد بر روی ما اثر مي گذارد، يک ويروس بر روي ما اثر مي گذارد.

در واقع همه اين ها به تدبير خداي متعال برمي گردد «ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا في  أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ في  كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسير»(حدید/22) براساس يک نقشه الهي به ما مي رسد، ولي باید گفت که از شش جهت، بلکه هفت جهت تحت تأثیر قرار داریم؛ پس انسان چه عزتي را احساس کند؟ هيچ عزتي ندارد.

شرط عزت بندگان

البته نکته ای که وجود دارد، این است که انسان نباید در مقابل غير خداي متعال احساس ذلت کند و باید خودش را از نفوذ غير، رها کند و مي توانی به اين نقطه برسی که دم چوگان عوالم نباشي و نه بهشت و نه دنیا در تو حادثه اي ايجاد نکنند و اين شدني است؛ اما اينکه ما عزيز بشويم، باید گفت که عبد هيچگاه عزيز نمي شود و شرط عزت هم يک چيز بيشتر نيست: تزلزل در مقابل عزت خداوند که موجب مي شود انسان به عزت او عزيز شود و آنگاه که به عزت او عزيز شد، همه کائنات در او کمتر اثري ندارند.

در زیارت غديريه می فرمایند «أَنْتَ الْقَائِلُ لَا تَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عَزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَة» وقتی به اميرالمومنين گفتند که چرا شما اينگونه سلوک مي کنيد و اطرافتان کم و زياد مي شود، فرمودند که اگر همه مردم به دور من جمع شوند بر عزت من افزوده نمي شود و اگر همه مردم هم بروند و مرا تنها گذارند، چيزي از عزتم کم نمي شود. چرا؟ چون در اين مقام هستند که اگر نه تنها مردم، بلکه همه عوالم هم به دور ایشان جمع شوند، چيزي بر عزت حضرت اضافه نمي کنند، اگر جبرئيل پشت سر ایشان باشد يا نباشد، حضرت عزت خود را از او نمي گيرند و تفرقشان در ایشان وحشتي ايجاد نمي کند؛ چون «اعْتَصَمْتَ بِاللَّهِ فَعَزَزْت » کسي که معتصم و متصل به حضرت حق است، عزت پيدا مي کند، برای همین کائنات کمترين اثري در او ندارند و می فرماید اگر همه هفت اقليم و هرچه را در آنها است، به من بدهند که يک پوسته جو را به نا حق از دهان يک مورچه بگيرم، نمي گيريم «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ  مَا فَعَلْته» اين مي شود عزت.

نقطه مقابل عزت این است که وجود آدم با يک نسيم طوفاني مي شود، مثلاً اگر مال یا صحنه شبهه ناک ببيند، طوفاني مي شود اما ممکن است که انسان به نقطه اي برسد که به عزتي دست پیدا کند که در مقابل همه عزيز شود و فقط فرمانبر خداي متعال باشد که اين همان مقام عبوديت است و خدا هم ما را براي همین آفريده است «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون »(ذاریات/56).

انسان می تواند در مقام خداي متعال از خودش خلع مالکيت کند؛ لباس مالکيت و لباس کبرياء را بیرون آورد و در مقابل لباس تواضع به تن کند، آن وقت به يک معنا مالک همه کائنات مي شود و زمام کائنات در دست او قرار می گیرد؛ اما حقيقتاً باید در همه احوال نسبت به حضرت حق، احساس هيچ ملک و مُلکي نکند که اين اصل امتحان است و خداوند هيچ چیز ديگري از ما نمي خواهد.

نقطه اي که ما بايد به آن برسيم، اين است که کبرياء و عزت الهي را درک کنيم و در مقابل اين کبرياء و عزت، حريم نگه بداريم و به هيچ وجه در مقابل او احساس مالکيت نکنيم و هيچ چیز را ملک خودمان نبينيم زیرا اگر ملک خودمان نديديم، بر طبق اراده خودمان خرج نمي کنيم و امانت ها را در آنجا که خداي متعال فرموده زمين بگذار، بر زمین مي گذاريم؛ مانند علم و قدرت و هرچه را که داريم.

به ما اختياري داده که امانت الهي است و ما اين اختيار را نیز تسليم او مي کنيم زیرا اگر تسليم کرديم، آن وقت فرمان و اراده او در ما جاري مي شود. هيچ تصميمي از خودمان نمي گيريم و هيچ فعلي از ما سر نمي زند مگر با اراده او که اين مي شود مقام تسليم محض و ما همه قواي خود، اعم از قلب و ظاهر و باطن و لُبّ و سر و همه را تسليم مي کنيم. ما چه بخواهيم چه نخواهيم، تحت اراده او هستیم، ما که هیچ حتی سماوات و ارض نیز تحت اراده او هستند. خداي متعال به سماوات و ارض فرمود متواضعانه مي آييد یا به زور بياورمتان؟ گفتند که نه، خودمان می آییم؛ ما که دیگر به حساب نمي آييم.

خداوند فقط به ما يک امانت داده به نام اختيار که در آنجا به ما اجازه داده که تخلف کنيم که البته اجازه خودش است؛ برای همین در کافي است که حضرت فرمود خيلي از افعالي که انجام مي دهيد، خدا راضي نيست ولي اجازه مي دهد زیرا اگر اجازه ندهد که واقع نمي شود و خيلي از افعالي هم که شما ترک مي کنيد، خدا راضي نیست ولي اراده نمي کند چون اگر اراده کند واقع مي شود و شما نمي توانيد ترک کنيد؛ مثلاً اگر خداي متعال اراده کرد، انسان نمی تواند نماز و عبادت را ترک کند.

اگر ما امانت الهی را که همان اراده است، تسلیم خودش کنیم، اراده ما مجرای اراده او قرار می گیرد و با این کار انسان به طهارت و مقام بندگی می رسد و اين مقامي است که خداي متعال در موردش فرموده «ما خلقت الجن و الانس الّا ليعبدون». عبوديت به اين است که انسان، کبرياء و عزت الهي را ببينيد و برای او تذلل محض داشته باشد زیرا اگر تذلل محض داشته باشد، اصلاً چيزي نيست که بخواهد با ديگران سرو کله بزند و اینگونه کل اراده انسان، مجرای اراده الهی شده و همه کارهایش طبق خواست او قرار می گیرد و اگر اينگونه شد، آن وقت عزيز مي شود.

امام حسين علیه السلام فرمود: خداي متعال شما را برای این آفريد که به مقام معرفت او برسيد، اگر برسید عبد مي شوید و اگر عبد شوید، عزتي پيدا مي کنيد که ديگر برده غير نمي شوید. اگر انسان اين دو موضوع را نفهميد و در برابر خداوند استکبار به خرج داد، در واقع عبد شیطان شده است؛ زیرا خداي متعال فرموده که من، شما را براي عبادت خودم خلق کرده ام و این ظرفيت را به شما داده ام که عبد من باشيد که اين خيلي ظرفيت بالا و با عظمتي است؛ که اگر عبد خدا نشوید، عبد شیطان می شوید و همه کارهایتان طبق فرمان او انجام می شود. مگر معنی عبادت چیست؟ در روايات و در همين خطبه هم هست که شیطان در ما می دمد و در ما تصرفاتي مي کند و ما با دم او حرکت مي کنیم؛ با چشم ما نگاه مي کند، با گوش ما مي شود و با دست ما اخذ مي کند.

بنابراين نکته کليدي خطبه این است که خداي متعال صاحب عزت و کبرياء است اما شما نيستيد و نباید هم در این رابطه دچار توهم شوید. مانند آن شخص روشنفکری که گمان می کرد پیامبر علوم خود را از اطرافیانش گرفته است؛ در صورتی که همه آنچه ازل و ابد مي دانند، به اندازه يک حرف از حروف اسم اعظم نبي اکرم نيست. این تصورات، جهالت هاي شيطاني است که ما در آنها غوطه ور هستیم و خيال مي کنيم که خيلي عالميم؛ جنس علم که اینطور نيست بلکه از جنس نور و طهارت است و حضرت، کائنات را با اسم اعظم خود اداره مي کند.

این حرف ها را روشنفکران می زنند که می دانیم آنها دو ضلع دارند؛ يک ضلعشان اشعار عرفاني مي گويد و يک ضلعشان هم اینگونه است؛ که هر دو ضلعشان هم تحت اشراف شيطان است؛ آنجا هم که شعر عرفاني   مي گويند، شيطاني مي گويند و خيال نکنند که در آنجا خلاص هستند؛ آنجا که نافله شب هم مي خوانند، شيطاني مي خوانند زیرا اگر شيطاني نمي خواندند اين حرف را نمي زدند.

اسير اين چيزها نشويد که مثلاً فلان آقا يک نماز شبي مي خواند؛ شيطان نیز دو رکعت نماز خواند که چهار هزار سال طول کشید اما فقط حضرت امير را قبول نکرده و بقيه چيزهايش که بد نبوده! تمام مسائل به همين يک نقطه یعنی توحيد برمی گردد؛ يعني در مقابل کبرياء او احساس کبريائي نکنيد و نگویید که من خودم حقی دارم و هر چه او گفت يعني چه؟ نگویید من خودم مي فهمم یا اینکه بخواهید بگویید شما برای ما حديث مي خواني، مگر من خودم عقل ندارم؟ ما می گوییم که گوینده این حدیث امیرالمؤمنین است که ایشان عقل کل هستند. ما نمی گوییم عقلت را تعطيل کن بلکه مي گويیم عقلت را تسليم کن.

تعزز يعني من خودم تصميم مي گيرم و نمي خواهم تحت نفوذ غير باشم؛ بله تحت نفوذ احدي نباش ولي حتماً تحت نفوذ حضرت حق باش، تا حدي که همه قواي خودت را تسليم محض کني و هيچ چیز در اراده ات واقع نشود مگر بعد از اراده او؛ چنانکه معصوم اينگونه است، برای همین امام به نقطه مشيت عالم تبدیل و مشیت الهی از طريق اراده او اجرا مي شود؛ هر چيز که در کائنات اتفاق می افتد از نقطه مشيت که وجود امام است، عبور مي کند و فعل الهي از طريق امام واقع مي شود؛ چون با همه ظرفيت تسليم محض است. همه وجود امام، منور به نور الهي است و تصرفاتش هم، تصرفات منور به نور الهي است؛ وجودش مَثل نور الهي و تنزل نورش در عالم، مشکات و چراغدان نور الهي است.

پس این امکان وجود دارد که انسان عزيز بشود، اما در مقابل غير خدا زیرا در مقابل خداي متعال توهم است و راه اينکه در مقابل غير خداوند، عزيز شود اين است که در مقابل خداي متعال تسليم محض شود؛ و هرجا گفت برو، برود و هر جا هم گفت نرو، نرود؛ سپس اگر خداي متعال به انسان گفت که به دنبال يک ريگ هم حرکت کن، حرکت مي کند زیرا خداوند چنین مي فرمايد؛ البته خداي متعال هيچ وقت کار غير حکيمانه انجام نمی دهد اما قرار نيست که ما همه مجاري را بفهميم، زیرا اگر مي فهميديم که دیگر امتحان واقع نمي شد.

توحید؛ اساس مسائل

نکته دیگر هم اشاره اش همين است که تمام امتحان هایی که خداوند، از لحظه اول یعنی از عالم ذر تا صحنه هاي بعدي از ما گرفته، به يک جا بر مي گردد که آن هم، امتحان به توحيد است؛ یعنی ما بايد موحد شويم ولا غير. اينکه بايد به حج برويم یا اينکه بايد نماز بخوانيم و از همه بالاتر اینکه بايد در مرز سجده تابع ولي خدا باشيم، که البته تعظيم عبادت او نيست بلکه امتحان به توحيد است «و أنأ من شروطها» همه چيز تحقق لا الله الا الله است و لا الله الا الله هم بدون تسليم به امام محقق نمي شود. برای این است که خداي متعال امتحان به توحيد مي کند.

اما امتحان به توحيد چگونه واقع مي شود؟ هنگامی که می خواهد جبرئيل را امتحان کند، يک گل را مي گذارد جلويش و به صورت جسم انسان خلق مي کند و بعد به مرحله تسبيح مي رساند و از روح در آن مي دمد. روح هم پنهان است و ملائکه آن را نمي ديدند، زیرا اگر روح را مي ديدند که به سجده مي افتادند، بلکه فقط آثارش را ديدند که زنده شد.  حضرت امير فرمود مسجود، جسم نبود بلکه روح بود و اين اعظم از ملائکه است. از حضرت سوال کردند که آیا روح از ملائکه است؟ فرمود نه، روح مسجود ملائکه است «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي  فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»(حجر/29). اما روح را نگذاشت جلويشان و ملائکه آن را نمي ديدند؛ اين روح بايد در يک خلقی تنزل پيدا مي کرد و وقتي هم که خداوند مي خواست آن را خلق کند، در قالب نور خلق نکرد بلکه در قالب گِل خلق کرد و بعد گفت سجده کنيد.

پس سجده در مقابل خداي متعال از طريقي واقع مي شود و خداوند نگفت که ای ملائکه به من سجده کنيد، چون مي گفتند ما که دائماً سجده مي کنيم و اين که امتحان نيست؛ پس چرا مي گويد در مقابل آدم سجده کنيد؟ اولاً امتحان به توحيد و از طريق خليفه الله، واقع مي شود؛ پس اینکه خداوند مي گويد در مقابل آدم سجده کنيد، يعني دعوت به شرک مي کند؟ آیا وقتي مي خواهد ما را به توحيد امتحان کند، دعوت به شرک مي کند؟ بعضي اينطور گفته اند که ابليس غيور بود و در مقابل غير خدا سجده نکرد!  

 اما حضرت امير چیز دیگری می فرماید، آنها ادعای عرفان می کنند اما آیا عارف تر از حضرت امير هستند؟ من واقعاً براي بعضي از شيعیان متاسفم که از اين حرف ها مي زنند، اگر ديگران مي زنند چون بزرگان آنها به حضرت امير سجده نکردند و آنها دارند جبران مي کنند و مي گويند که ابليس سجده نکرد و ما نیز به ابليس اقتدا مي کنيم و ابلیس غيور بود پس ما هم غيوريم؛ حضرت امير دیگر کیست؟ ما خود خدا را عبادت مي کنيم! آیا خداي متعال از طريق دعوت به شرک به توحيد امتحان مي کند و مي گويد که سجده کنيد و مشرک شويد که موحد بشويد؟ يا طريق توحيد و صراط مستقيم همين است؟

آن وقت همان هايي که اين حرف را مي زنند و اين ادعا را مي کنند، اگر يک در محکم به هم بخورد از جايشان مي پرند، ای موحد از يک صداي در مي ترسي، آن وقت اگر در مقابل حضرت امير تواضع کني، می شود شرک؟ اين حرف ها چرندیات است و خودشان بافته اند و ما هم بلدیم که بهترش را ببافيم، اما شماها به این حرف ها گوش ندهيد.

يک روايت نداريم که مضمونش اين باشد که شيطان سگ خداست و هروقت خدا مي گويد، پارس مي کند! اين حرف ديگران است و شيطان کلب معلَّم خدا نيست؛ البته که از خداي متعال  مي ترسد چون قدرت دارد اما نه اينکه خيال کنيد کلب معلم خدا را دوست دارد و تحت فرمان است، اصلاً اينطور نيست و این حرف ها مزخرفات است.

شیطان «عدوّالله» و «امام المتعصّبين» است و بنای شيطنت گذاشته است. شیطان از خداي متعال می ترسد، از حضرت امير هم می ترسد و تا زمانی که دست تو در دست حضرت امير باشد، جرأت نمي کند به تو نزديک شود«وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي »؛ اين معنايش اين نيست که شيطان کلب معلم خداست و آنجا که خدا فرموده پاچه مي گيرد و گفته که من خوب ها را جهنمي مي کنم و خدا به او فرموده که خوب ها را بگير و اصلاً کاری با بدها ندارد! معلوم نیست اين حرف هايي که هيچ مبناي ديني ندارند، از کجا وارد شده و چگونه توحيد اينطور معنا شده که شيطان بشود موحد و جناب جبرئيل بشود مشرک!

حضرت مي فرمايند که امتحان به سجده، در مقابل خليفه بود و مجهول هم بود و نور حضرت آدم هم پنهان بود و ابليس شکست خورد و حضرت ريشه شکست او را اینگونه توضيح مي دهند که دلیل شکست شیطان احساس عزت در مقابل خدا بود و اين موجب شکست او در امتحان شد.  

پی نوشت ها:

(1) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 286

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 451

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 95