نسخه آزمایشی
شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat, 22 Sep 2018

درآمدی بر فلسفه تاریخ در نگاه شیعی

اين گفتار، مصاحبه ای است که حجت الاسلام والمسلمین میرباقری با گروه فرهنگی-اجتماعی فرهنگستان علوم اسلامی قم انجام داده اند که پیرامون درآمدی بر فلسفه تاريخ شيعی بر اساس اصول اعتقادی و فکری شيعه تبيين می شود. این مصاحبه به قلم شاگردان استاد به شکل مقاله بازنویسی شده است. در این مقاله از مبادی و مبانی فلسفه تاريخ، ارکان فلسفه تاريخ و نيز مرحله پايانی تاريخ، بحث خواهد شد.

1ـ مبادی فلسفه تاریخ

فلسفه تاريخ، علمي نظري است كه به تحليل و تعليل تاريخ به مثابه كليتي فراگير و منسجم و مبتني بر روابط قاعده مند مي پردازد؛ به گونه اي كه نتايج آن، معطوف به كاركردهاي عيني است و در آن، سؤالاتي همانند علل پيدايش و تكامل تاريخ، مراحل و مراتب تاریخ، آغاز تاريخ و فرجام آن، نقش خالقيت و ربوبيت الهي و نيز نقش اراده هاي انساني در پيدايش و تحولات تاريخي، جبهه بندي و مرزبندي هاي اصلي و فراگير درون تاريخ و عوامل و ريشه هاي آن و... مورد بحث و بررسي قرار گرفته و پاسخ مي يابند.

ضرورت فلسفه تاریخ

بر اساس تعریف ارائه شده، وجود يك فلسفه تاريخ صحيح، ضروری است تا بتوانيم حركت تاريخ و تحولات و درگيري هاي تاريخی را تبيين كرده و بفهميم اين تحول و تكامل چگونه اتفاق مي افتد و چه مراحلي بايد پشت سرگذاشته شود تا تاريخ به مرحله نهايي و كمال خود برسد؟ پاسخ به این سؤالات از آن جا ضروری است که بتوانيم از طريق آشنايي به وضعيت كنوني و دست رسی به قواعد حاکم بر تاریخ، سياستي مناسب را براي آينده اتخاذ كنيم .

به ديگر سخن، اگر چه سطحي از عبرت آموزي از تاريخ در سايه تحليل حوادث تاريخي و شناخت و تحليل آنها صورت مي گيرد، اما تنها در سايه شناختِ اصول و قوانين حاكم بر تاريخ، كشف فرآيند حركت تاريخ و شناخت اهداف و محرك هاي تاريخ، فرد يا جامعه مي تواند به موقف تاريخي خود اشراف پيدا كرده و طرحي براي حركت آينده خود داشته باشد. بر اين اساس در طراحي استراتژي و اهداف توسعة يك جامعه و در مهندسي ابعاد مختلف توسعه اجتماعي، داشتن فلسفه تاريخ خاص، ضرورتي اجتناب ناپذير است.

دست يابی به فلسفه تاريخ، ضرورتي معرفتي هم دارد؛ يعني در باب توسعه و تكامل معارف ديگر، اعم از معارف ديني و علوم تخصصي هم چون جامعه شناسي، علوم سياسي و ... فلسفه تاريخ سهم تأثير بالايي دارد و به طور قطع هر گونه نگاه به فلسفه تاريخ مي تواند به عنوان يكي از مبادي (پيش فرض ها)، در فرضيه سازي های علوم مختلف نقش آفريني نمايد. به عنوان مثال در حوزه سیاست بین الملل، تقسیم کشورها به کشورهای «توسعه یافته» و «در حال توسعه» به پذیرش بین المللی رسیده است درحالی که ریشه این تقسیم به نگاه فلسفه تاریخ خاصی بازگشت دارد که ملاک و معیار مفاهیمی هم چون «پیش رفت» ، «تکامل» و «توسعه» را در ابزار و تکنولوژی مادی پنداشته و بر این اساس به تقسیم ملل گوناگون می پردازند.

پیشینه فلسفه تاریخ

هرچند علم «فلسفه تاریخ» علمی نوظهور تر از علم «تاریخ» است اما متفکران و صاحب نظران متعددی پا به این عرصه گذاشته و هر یک از نگاه خود به تحلیل و بررسی تاریخ پرداخته اند . ازآن جا که بسیاری از این نظریات، فاقد یک تحلیل جامع و کامل از موضوعات مطروحه در فلسفه تاریخ است، نمی توان آنها را مبنای جدیدی در این موضوع به حساب آورد. انبوه اندیشه ها و تئوری های ارائه شده در این موضوع را می توان به دو گرایش اصلی لیبرالیستی و مارکسیستی تقسیم کرد که بر نظریات و تئوری های مطرح در فلسفه تاریخ حاکم گردیده است . به عبارت دیگر، می توان کثرات اندیشه ها و تئوری های موجود را تحت یکی از این دو ایدئولوژی تحلیل کرد.

در دنیای اسلام هرچند آثاری در موضوع فلسفه تاریخ از اندیشمندان و متفکران مسلمان وجود دارد اما هیچ یک را نمی توان نظریه ای جامع در این موضوع دانست و آن را نظر اسلام و مستند به منابع دینی به حساب آورد، بلکه صرفاً به بیان کلیاتی کلامی و نقد مبانی مادی پرداخته اند.

روش شناسی فلسفه تاریخ

تدوين فلسفه تاريخ با دو روش مختلف امكان پذیر است؛ روش نخست، روش عقلي است كه تكيه بر خرد و انديشه دارد و تنها از منطق و استدلال عقلي در فرايند مطالعه و پژوهش بهره مي گيرد كه نوعاً در كتب فلسفه تاريخ، تنها اين روش به عنوان روش تحقيق در تدوين فلسفه تاريخ معرفي مي کنند، اگرچه بعضي ديگر علاوه بر بهره برداري از روش نقلي، امكان استفاده از روش استقرايي، تطبيقي و مطالعة تجربی  تمدن ها و پديده هاي تاريخي را جهت رسيدن به فلسفه تاريخ پيشنهاد مي دهند. اما به نظر مي رسد به جهت ويژگي خاص موضوعات و مسائل مطرح در فلسفه تاريخ و عدم احاطه ذهن انسان نسبت به وجوه گستردة تاريخ، تنها كساني مي توانند نگاهي جامع به كل تاريخ، قوانين و سنن تاريخی را عرضه كنند كه خود حاكم بر تاريخ باشند. هم چنین گرایش ایدئولوژیک هر متفکر در تئوری پردازی او در فلسفه تاریخ تأثیر گذار است که ضروری  است به جای سعی در فرار از آن و ادعای بی طرفی، به قاعده مند کردن آن در مبادی علم پرداخت.

بر این اساس، تنها منبع راهگشا در تدوين فلسفه تاريخ بر مبنای دینی، منابع جامع و كامل دين مي باشد و بالطبع روش تحقیق بایسته و مطلوب در اين منابع، روش اجتهادی است كه در حوزه هاي علميه مرسوم است، هرچندکه کارآمدی و به کارگیری روش اجتهادی موجود -كه در استنباط احكام تكليفي به كار مي آيد- در استنباط احكام توصيفي -كه موضوعات و مسائل مطرح در فلسفه تاريخ از اين سنخ مي باشند- محل تأمل است و این روش، نیاز به توسعه و تكامل دارد. براساس اين نگاه مشخص مي گردد كه مقيد شدن فلسفه تاريخ به قيد شيعي، هم از منظر روش و هم از منظر مباني و مبادي حاكم بر فلسفه تاريخ، قابل توجيه مي باشد.

2ـ مبانی فلسفه تاریخ

نگاه ما به «خلقت» و «انسان» تأثير مستقيم در تحليل ما از تاريخ و فلسفه تاريخ دارد. برخي انديشه ها، جريان حركت تاريخ را صرف  نظر از حاكميت اراده و مشيت خداوند متعال تحليل می کنند که بنا بر نظریه اسلامی مردود است. انديشه هاي ديني، به ويژه تفكر اسلامي و شيعي، عالم را بر محور حاكميت حضرت حق بر كل خلقت، تفسير مي كنند و همان گونه كه همه عالم را ناشي از اراده، مشيت و اوصاف جمال و جلال الهي مي دانند، معتقدند كه آغاز و انجام عالم و تاريخ، سراسر آيات عظمت الهي و مسير تحقق اراده الهي است. خداي متعال هم خالق كل هستي - از جمله بشريت و جريان تكامل تاريخي- است و هم براساس ربوبيت خود عهده دار سرپرستي و تكامل تاريخ بشري است؛ چنان كه قرآن مي فرمايد: «ربنّا الذي أعطي كلّ شيء خلقه ثمّ هدی»(1) که بر اين اساس، ربوبيت الهي عهده دار تكامل و هدايت انسان به سمت كمال است.

از اين منظر، این گونه نیست كه ماده در حركت و تكامل جبري خود، به حيات و سپس، به انسان و جامعه انساني رسيده باشد و تاريخ جلوه اي از جلوات ماده و برآمده از ذات ماده تلقی گردد و جبر تاريخي بر حرکت تاريخ حاكم  باشد، بلكه اين ربوبيت الهي است كه در مسير تكامل، انسان را بر اساس هدفي مشخص آفريده است و او را از بستر جامعه و تاریخ به سوی کمال عبور می دهد.

تکاملی بودن سیر حرکت تاریخ

براساس فلسفه تاريخ اسلامي، حركت عالم رو به سوي كمال است. اگر ما  پذیرفتيم كه حكمت و ربوبيت حضرت حق بر حركت تاريخ حاكم است بايد بپذيريم كه حركت كل تاريخ بايد به سوي تكامل باشد تا با حكمت خدای متعال سازگار بيفتد و لذا نمي توان برآيند حركت كل عالم، حركت نزولي دانست. اين کمال به معنای گسترش عبوديت و توسعه پرستش در تاريخ است.

نظريه فلسفه تاريخ اسلامي همان گونه كه به خالقيت و ربوبيت حضرت حق، متكي است به نظريه معاد هم متكي است؛ يعني حركت كلي عالم را به سمت قرب به سوي خداي متعال تفسير مي كند و معتقد است بازگشت نهایی همه انسان ها به سوي خداوند متعال اتفاق مي افتد هرچند اين بازگشت همراه با حوادث متعددي در كل عالم خلقت خواهد بود.

بنابراین، سير كلي تاريخ رو به كمال بوده و ازآن جا كه كمال، چيزي جز قرب به سوي خداوند متعال و گسترش عبوديت نيست، حركت كلي عالم در پايان خود، به توسعه پرستش خداوند متعال و كمال عبوديت و بندگي ختم مي شود.

سهم تأثیر اراده های انسانی در تکامل تاریخ و پیدایش نظام اراده ها

انسان يك موجود مجبور به جبر طبيعت يا هر جبر ديگر نيست؛ به گونه ای كه رفتار او مستند به يك علتي خارج از اختيار و اراده او باشد و اختيار و اراده او در افعالش نقشي نداشته باشد. اراده انسان در حوادث زندگي فردي و اجتماعي و تاريخی او سهم به سزايی دارد. این گونه نيست كه يك نظام علي و معلولي جبري بر رفتار و حركت انسان ها و سير حركتي تاريخ بشر حاكم باشد. به عبارت ديگر، حركت انسان و تاريخ يك رفتار تخلف ناپذير نيست بلكه انسان ها در سرنوشت حركت اجتماعي و مسير تاريخی خود تأثيرگذار بوده و ايفای نقش مي كنند.

هرچند اراده و اختیار تمام افراد انسان در مسیر تاریخ تأثیرگذار است اما سهم تأثیر این اراده ها یک سان نمی باشد. بعضي از اراده ها، اراده هاي محوري در كل تاريخ هستند؛ يعني كل حركت تاريخ تحت تأثير آنها واقع مي شود و برخی دیگر هم نقش بسيار محدودي دارند؛ به عنوان مثال انبياء اولوالعزم (ع) از يك سو و فراعنه تاريخ از سوي ديگر، انسان هايي هستند كه اراده آنها تأثير گذار بر جريان تاريخ است. دسته دیگری از اراده ها هرچند بر سرنوشت تاریخی تأثیرگذار نبوده اما در مقیاس اجتماعی، در پدید آوردن و یا سرنگونی یک جامعه سهم به سزایی ایفا می کنند. آحاد انساني نیز «به نسبت» در فرايند جامعه و تاريخ و سیر تكاملي آن حضور دارند؛ يعنی نقش انسان هاي دیگر صفر نيستو مثل سنگ و چوب بی اراده نيستند. براین اساس، می توان اراده های انسانی را از حیث تأثیرگذاری آنها به سه سطح «فردی، اجتماعی و تاریخی» تقسیم نمود.

پیدایش «جامعه و تاریخ» بر محور «اولیای اجتماعی و تاریخی»

در هر برهه ای از تاریخ هنگامی که اراده های انسانی در سطوح مختلف به هم گره می خورند، «نظام اراده ها» شکل می گیرد و «جامعه» پدید می آید. محور این نظام اراده های اجتماعی، متعلق به «ولیّ اجتماعی» است که دیگر اراده ها، در هم آهنگی و تناسب با او جایگاه و منزلت می يابند. در واقع، عامل انسجام و هم آهنگی این نظام، اراده محوری جامعه است که متعلق به ولی اجتماعی است. ولی اجتماعی، انسانی است که ظرفیت مدیریت اجتماعی اراده ها را داشته باشد و بتواند با اشتداد خود در موضوع هم آهنگی، اراده های دیگر را سوی خود جلب کرده وآنها را سرپرستی کند. ازآن جا که این کار، نوعی ولایت در سطح اجتماعی است او را «ولی اجتماعی» می نامیم. اراده های اجتماعی، که با محوریت ولی اجتماعی به یک «کل واحد» و «نظام» تبدیل شده است، منشاء ایجاد روابط و آثار جدیدی هستند که قبل از آن، ناممکن بوده است؛ ازاین رو، جامعه هویتی مستقل از هویت افراد خود دارد. این بدان معنا نیست که افراد انسانی به عنوان عناصر این نظام، در وحدت جامعه منحل گشته و هویت خود را از دست می دهند و صرفاً عناصری اعتباری محسوب می شوند، بلکه همان گونه که از مفهوم «نظام» بر می آید، افراد انسانی - به عنوان کثرات و عناصر نظام- و هویت مستقل جامعه که عامل وحدت نظام است، هر دو حقیقی بوده و «کل ترکیبی» را به وجود می آورند. به عبارت دیگر، هم وحدت حقیقی است و هم کثرت و این دو در تعامل و تقوم با یک دیگر جامعه را شکل می دهند.

همین احکام در مورد تاریخ نیز صادق است؛ یعنی جوامع مختلف در گستره تاریخ، یک واحد بزرگ تاريخی را شکل داده و به خانواده ای مبدل می گردد که هریک از آن جوامع، عضو آن خواهد بود. هر يک از این جوامع نیز در سرنوشت تاریخ سهم داشته و دارای ارتباط حقیقی با یک دیگر می باشند. پس، مجموعه «انسان ها»، «جامعه» را تشکیل می دهد و از مجموعه جوامع، «تاریخ» پدید می آید.

3ـ ارکان فلسفه تاریخ شیعی

بر مبنای مکتب اسلامی موضع گیری ارادی انسان در برابر دو جریان ولایت حق و باطل قرار دارد. همواره اراده انسان یا به ولایت حق پیوند می خورد و یا به جبهه باطل تعلق می گیرد. اراده های انسانی هنگامی که یک جامعه را تشکیل می دهند، محور نظام اراده ها، یا در جهت حق پیش می رود و یا جهت گیری باطل دارد و دیگر اراده های اجتماعی نیز با تولی به ولی اجتماعی، در حقیقت، مجرای جهت حق یا باطل خواهند بود. جوامع در طول تاریخ نیز هنگامی  که به صورت نظام واحد گرد هم می آیند، محور هم آهنگی آنها از دو جهت حق و یا باطل خارج نیست؛ اين رو، دو قطب و نظام تاريخي حق و باطل، يكي بر محور انبياء و اوصياء الهي (ع) و دیگری بر محور طواغيت، فراعنه و مستكبرين تاريخ شکل می گیرد. يكي در جهت توسعه پرستش عمل مي كند و بندگي خدای متعال را در عالم پيش می برد و دیگری سعی در توسعه دنیاپرستی و نفس پرستی و استکبار بر خدای متعال دارد.

وجود سه سطح پرستش «فردی ، اجتماعی و تاریخی» در دو جهت حق و باطل

پرستش انسان ها به سه صورت «فردي، اجتماعی و تاريخي» صورت می گیرد. گاهي انسان در خلوت خود و جداي از جامعه نسبت به خداي متعال موضع مي گيرد و فعلی را انجام می دهد که این عبادت «فردی» خواهد بود. هم چنین انسان ها براي رسیدن به مصالح و منافع متقابل، اجتماع مدني را پدید می آورند و همكاري و تعاون مشترک، حول يك محور شكل مي گيرد که اين همکاری و تعاون، يا بر محور بندگي و عبودیت خداي متعال است و يا بر محور عصيان و استکبار علیه خداوند.

خاصيت طاعت جمعي اين است كه همه در ثواب هم دیگر شريك هستند. هم چنین اگر معصيت جمعي هم محقق شود همه در گناه هم ديگر شريك هستند؛ چون يك ديگر را ياري كرده و بر آن كار تعاون كرده اند. در یک سازمان، فعل فرد مكمل و مؤثر در همه فعل كل است، هم چنان که از فعل کل، تأثير می پذیرد.

همان گونه که پيش از اين گفته شد جوامع مختلف در طول تاریخ به صورت جزایز مستقل و منفک از یک دیگر قرار نگرفته اند بلکه حول یک مدار و به سمت و سوی خاصی حركت مي كنند، برآيند حركت جوامع نیز يا در جهت پرستش خداي متعال است و يا در جهت طغيان و عصيان سير مي كند که در این صورت، طاعت و معصيت جمعي در تاريخ پدید می آید. نتیجه این طاعت و معصیت تاریخی اين خواهد بود كه به نسبت فعل و تأثير آن، در آن عبادت و یا معصيت شریک خواهد شد. به عنوان مثال، در يك شركت سهامي، كسي که ده هزار سهم دارد و کسی که یک سهم داشته باشد، هر دو در كل كارخانه به نسبت شريك هستند. نمي توان گفت قسمتي از اين كارخانه متعلق به اوست و بقية كارخانه تعلقي به او ندارد بلکه هر كجا از اين كارخانه عظيم را كه دست بگذاريم فرد به نسبت سهم خود در آن شريك است. بنابراين، کسی که در عبادت در مقیاس تاریخی شرکت می کند در عبادت كل شريك است که البته این مشاركت حقيقي است و نه قراردادي. اگر شخصي يك سهم در ساخت یک مسجد داشته باشد در كل مسجد شريك است و در همه عبادت هاي آن جا شریک مي باشد و هم چنین اگر شخصی در ساخت يك ميكده به اندازه يك سهم سرمايه گذاري  كند، در كل معصيت ها به نسبتی شريك است. البته تأثيرها به نسبت سهم ها متفاوت است.

بر اين مبنا، اراده تمام انبیاء و اولیاء (ع) در فعاليت تاريخی جبهه حق حضور دارد و وقتی انسان اراده خود را با اراده این حضرات معصومین (ع) گره بزند، در کل دستگاه جبهه حق مشارکت می کند. به عنوان نمونه، عاشورا یک واقعه تاریخی است که انسان مؤمن می تواند با توفیر نیت در آن عبادت تاریخی حضور یابد؛ «یا لیتنا کنا معک فنفوز فوزاً عظیماً».

وجود نزاع و درگیری بین دو جبهه حق و باطل

هر يك از اين دو جبهه «حق» و «باطل» در حركت خود به دنبال گسترش و توسعه خويش هستند و به همين دليل در طول تاريخ درگير مي شوند. اصلي ترين تعارضي كه در تاريخ وجود دارد، تعارض ايمان و كفر و عبوديت و استكبار است، البته اين مطلب بدین معنا نيست كه در درون خود جريان كفر و استكبار و شيطنت، درگيري رخ نمي دهد، بلكه خود اين جريان هم ممكن است بر سر پرستش دنيا، استعلا و سيطره طلبي، با يك ديگر درگير شوند؛ به فرموده قرآن: «تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتّي» (2) جبهه كفر و استكبار، تشتت در قلوب دارند و ازاين رو، بسياري از درگيري هايي كه در عالم اتفاق مي افتد به اردوگاه هاي درونی جبهه كفر و استكبار بر مي گردد، لكن اصلي ترين درگيري كه در عالم وجود دارد و حركت كلي تاريخ را شكل مي دهد، درگيري «حق و باطل» و «كفر و ايمان» است.

بايد توجه داشت كه درگيري جبهه حق و باطل صرفاً درگيري سطحي و ظاهري نيست. گاهي ما جنگ ها را در همان جلوه ظاهر ی اش خلاصه مي كنيم؛ مثلاً وقتي به روز عاشورا نگاه مي كنيم، جنگي كه مي بينيم جنگ شمشيرها و نيزه ها و تيرها، و نبرد پيكرها و بدن هاست؛ سر و دست ها جدا مي شوند، تيرها و نيزه ها كار مي كنند، اما حقيقت اين است كه در پشت اين جهاد -كه جهاد اصغر است - جهاد اكبري وجود دارد كه در آن، نيات، تمايلات و اراده  ها و شهوات و عبوديت ها با هم درگيرند. اگر خوب نگاه شود، در آن جا ارواح با يك ديگر مي جنگند؛ يك جبهه به رهبري ابليس است كه همه شهوات، شبهات، غضب ها و همه اوصاف رذيله را صف آرايي كرده و شعله آتشي برافروخته است؛ و طرف دیگر هم روح مطهر سيدالشهداء (ع) است كه جبهه ديگر را رهبري مي كند. اين روح، عين عبوديت و خضوع و مظهر همه صفات حميده است و جبهه اي كه فراهم كرده است نیز به گونه اي تربيت شده اند كه مظهر صفات كمال اند. در واقع جنگ بين اين صفات حميده و رذيله و ميان عبوديت و استكبار اتفاق مي افتد.

پس، هر دو جبهه حق و باطل بر سر طاعت وبندگي و عصیان مبارزه مي كنند. اساس جنگ بر  پذیرش و یا عصيان در مقابل ولايت الهيه در تاريخ است، نه اين که جنگ بر سر آب و غذا و لباس باشد. منشأ درگيري و جنگ، نه شهوت مادي است كه سرمايه داري و ليبرال دموكراسي مي گويد نه غضب مادي است، بلكه موتور تكامل تاريخ، عشق به خدا با محوريت انبياء و اولياء الهي(ع) مي باشد. بنابراين،  پذیرش و یا اعراض از ولايت الهيه، اساس جنگ و درگيري در تاريخ محسوب می شود.

البته اصل این درگيري و نزاع براي اين است که مؤمنین رشد کنند. امداد جبهه كفر به خاطر این است که مومنین در این درگیری و بر اثر فشار بیرونی رشد و ارتقاء کنند. البته کفار متناسب با رشد ايمان در جبهه حق امداد می شوند تا جبهه ايمان شكسته نشود. «وَ لَوْلا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُون» (3) اگر اين گونه نبود خدا بيش تر از اینها به آنها امداد می كرد تا در كفر خودشان غرق شوند. در واقع، چون اعطاي به آن طرف، ممكن است ايمان جبهه مومنین را از بين ببرد فقط تا اين مقدار به آنها امداد شده است.

بنابر آن چه ذکر شد دو جریان حق و باطل بر کل حرکت ها و وقایع تاریخ حاکمیت دارد که البته جبهه باطل در درون خود به دو جریان «کفر» و «نفاق» تقسیم می شود. جریان کفر و الحاد با تکیه بر مبانی مادی و حسی منکر معارف الهی می شود در حالی  که جریان نفاق در پوسته ظاهری برخی مناسک شرعی، از حقیقت دین که همان ولایت است، باز مانده و به حقانیت خود تظاهر می کند.

پیدایش و امتداد نظام ولایت تاریخی باطل بر محور اولیای طاغوت

دستگاه باطل همواره در بستر تاریخ پیچیده تر شده و با شرح صدر در کفر يافته و ارتقاء می یابد. به عنوان مثال، اخلاق مبتنی بر لیبرال دموکراسی کنونی بسیار پیچیده تر از اخلاق فراعنه عهد باستان است. هر دو دستگاه حق و باطل بر محور ولی تاریخی خود شرح صدر پیدا کرده و امتداد در جهت پیدا می کنند. تعلقات اولیاء تاریخی دستگاه کفر نیز تعلقات تاریخی بوده و با مرگ آنها به اتمام نمی رسد؛ یعنی ابلیس می تواند اراده های شیطانی را در طول تاریخ در جهت استکبار به هم آهنگی برساند و لذا کفر نیز پیوسته پیچیده تر خواهد شد.

ولايت باطل سكه اي دو رو است؛ يك روي آن، دعوت به شهوات است و از اين طريق، مردم را جذب مي كنند و روي ديگر آن، جنگ، خشونت، درگيري، استثمار، استعمار و ديگران را به نفع خود مصادره كردن است. ولايت باطل به دنبال دنيا است و دنيا محدود است و همین محدودیت دنیا عامل نزاع و درگیری می گردد؛ به عنوان مثال، اگر دو نفر آدم گرسنه بر سر يك لقمه نان قرار بگيرند طبيعي است كه نزاع پيدا مي شود. وقتي نظام باطل همه انسان ها را به دنيا دعوت مي كند و همه را با دنيا تحریک مي نمايد، چگونه رابطه ها با هم محبت آميز باشد؟ اگر هدف انسان، دنيا شد، چرا ديگري را پلكان منافع خود قرار ندهد؟ آن چيزي است كه در دنياي كفر اتفاق مي افتد، همين امر است.

از تبعات دیگر دعوت به دنيا، سلطه طاغوت است. مدعيان باطل در دعوت مردم به خود ادعا می کنند که انبياء نفي آزادي کرده اند اما ما آزادي و رفاه را برای شما به ارمغان می آوریم! در حالی  که روي دیگر سكه را پنهان مي كنند، لذا مردم فريب خورده، اطراف آنها جمع مي شوند. ائمه اطهار (ع) براي اين كه چهره ظاهري ولايت باطل برداشته شده و آن روي سكه را نشان دهند خودشان خطر مي پذيرند، دعوت به ولايت الهيه مي كنند و پاي اين دعوت مي ايستند تا طرف مقابل عقب نشيني كند يا اگر عقب نشيني نكرد درگير شود و روي دوم سكه طاغوت كه همان جنگ، درگيري و خشونت است آشکار گردد؛ مثلاً بني اميه مردم را به حسب ظاهر به شهوات، خوشي ها و لذت ها دعوت مي كردند اما باطن كار همان خشونت و جنایت در روز عاشورا است. طواغيت به جاي اين كه آگاهی مردم را بالاتر ببرند، سطح آگاهي آنها را پائين مي آورند و نيز توهم و تخیل انسان را در حد شهواتش تحقير مي كنند. انسانی كه شهوت شكم و دهان را مي خواهد، به دنيا عشق مي ورزد، نمي خواهد دنيا را از دست بدهد؛ به عبارت ديگر، عشقش در دنيا خلاصه مي شود، چنین کسی تابع فرعون مي شود. اين آدم خفيف و ذليل به محض اين که از دنیا فراتر رود و يك پله بيرون بيايد می گوید : «آمنا برب هارون و موسی» (4) اگر او را با دنیا تهدید کنند خواهد گفت : «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضي  هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا» (5) چنین شخصی بيش از دنيا را می فهمد و ايمان به آخرت و عالم غیب را طلب مي كند، در این صورت، فرعون چگونه مي خواهد او را اسير كند و به طاعت و بندگي خود درآورد؟

پیدایش و امتداد نظام ولایت تاریخی حق بر محور اولیای الهی

جريان ولايت الهيه در زندگي جامعه بشري مهم ترین عامل در شکل گیری تاریخ است. نقش انسان ها در اين تحليل نقش تولي به ولايت الهي است و آن چه تحقق پيدا مي كند برآيند تولي و ولايت است. يعني از يك سو، ولايت الهي در اراده های افراد جامعه جريان پيدا مي كند و از سوي ديگر، جامعه متولي به ولايت الهي مي شود و متناسب با اين تولي سرپرستي مي شوند.

در جبهه حق، انبياء و اولياي الهي وجود دارند كه محور حق در طول تاريخ اند و باقي اراده ها به اشتداد و قوت اين اراده هاست كه در مسير بندگي خداي متعال قرار مي گيرند. محور اين انبيا و اولياي الهي، وجود نوراني و مقدس نبي اكرم (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) هستند كه براساس معارف شيعي محور بندگي و پرستش در كل تاريخ به شمار می روند.

هم چنین اساس و منشاء همه خوبی ها و خیر و برکات در عالم حضرات معصومین (ع) می باشند؛ «نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر» (6) «ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه» (7) یعنی اهل بيت (ع) اساس و بناي كل خير هستند و همه خوبي ها در تاريخ به آنها بر می گردد و از فروع آنهاست.

شدت در عبودیت و تحمل ابتلائات الهی، عامل محوریت ائمه اطهار(ع)

ائمه معصومین (ع) در  پذیرش ولايت الهيه مقدم بر همه بوده اند؛ روايات ذيل اين آيه شريفه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني  آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى  أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى  شَهِدْنا» (8) بيان گر اين است كه وقتي خداي متعال فرمود: (الست بربكم) و ربوبيت خود را عرضه كرد اول كسي كه جواب داد نبی اكرم اسلام (ص) و بعد اهل بيت (ع) بودند که تسليم شدند و اجابت كردند، سپس خداي متعال آنها را محور قرار داد و به ملائكش فرمود شاهد باشيد ولايت آنها را بر همه عالم جاري كردم. از آن جا که آنها نسبت به ولايت الهيه تسليم مطلق بودند، مقام خلافت مطلقه پیدا كردند. بنابراین، جريان ولايت الهيه در جامعه انساني از طريق خلفاي الهي در عالم جاري مي شود. بر اين اساس ائمه (ع) محور حركت تاريخ مي شوند. حتي انبياء گذشته و امم آنها نیز بر محور حضرات معصومین (ع) عمل مي كردند.

در اين جا فقط به يك روايت اشاره می کنیم . در مقدمه تفسير صافي اين روايت از علل الشرایع نقل شده است (9) كه مفضل از امام صادق(ع) سؤال كرد معناي اين روايت چيست؟ «عليٌ قاسم الجنة و النار»؛ حضرت در پاسخ فرمودند: «لأن حبه إيمان و بغضه كفر»؛ حب امیرالمومنین (ع) ایمان و بغض او کفر است، بهشت متعلق به مؤمنين و جهنم هم متعلق به كفار است. بنابراين حب و بعض حضرت امير(ع) بهشت و جهنم است.

بنابراین، ولایت ائمه (ع) بر همه تاريخ سريان و جريان داشته و دارد؛ چراکه خودشان در پذیرش ولايت الهيه بر همه سبقت داشتند و تسليم مطلق حضرت حق تبارك و تعالي بودند و به خاطر همين در نظام خلقت محور جريان ولايت الهيه قرار گرفته و مقام خلافت پيدا كردند.

نکته مهم دیگر اين که در درگیری جبهه حق و باطل اولیای الهی از طریق تحمل بلاء و ابتلائات، باطل بودن جبهه مقابل را نشان می دهند و این ابتلائات عامل ترفیع درجه آنها گردیده است. وقتي ظلم و ستم غالب است، کسی مثل حضرت سيد الشهداء (ع) هم چگونه به مردم بفهماند كه اين ولايت باطل است و دنبال آن نرويد؟ او با محور منکر مقابله می کند. كودك و همسر، و پیر و جوان را با خود مي آورد و تا آخرين لحظه مي ايستد و مقاومت مي كند.  دشمنان هم مقابل او مي ايستند و سنگين ترين ستم ها را بر او وارد مي آورند؛ يعنی عقب نشيني نمي كنند و مجبور می شوند به میدانی وارد شوند که تمام هویت آنها را به خطر می اندازد و آبرويشان را مي ريزد. در حقیقت آن روي سكه را نشان مي دهند. امام حسين (ع) به همه عالم، باطن سیاه بني اميه را نشان دادند.

ائمه معصومین(ع) با تحمل بلاء مسير هدايت تاريخي را ايجاد مي كنند تا تحیر و جهالت را از بین ببرند. آنها بلا و سختی را تحمل می کنند تا مردم بفهمند كه اين جا دروغ مي گويند. همان کسانی که كه مدعي خلافت هستند، وقتي لازم بدانند در خانه فاطمه زهرا (س) را هم آتش مي زنند. فاطمه(س) مقابل يك جبهه تاريخي يك تنه می ايستد و از وليّ الهي دفاع كند. مدعيان که خليفه الهي نيستند، دنبال ولايت الهي هم در عالم نيستند، بلکه دنبال اعمال ولايت خود بوده و مي خواهند تاريخ را به طرف خود بكشند و مي خواهند بشريت را به استثمار خود در آورند. اين جا حتي به جايي مي رسند که از شهواتي مثل شهوت خوردن و خواب و ... مي گذرند تا به شهوت تاریخی جاه و مقام برسند. در این صورت، وليّ الهی مثل شمع مي سوزد، تا چشم مؤمن را روشن كند و مصباح هدايت گردد. خود در مقابل باطل می ایستد تا فتنه ها و شبهات را دفع كند. به بيان ديگر، یک طرف سکه این است كه حبيبه رسول خدا (س) را بين در و ديوار مي گذارند اما طرف دیگر سکه، رو شدن دست خلافت است؛ لذا از حضرت زهرا(س) به نور آسمان ها و زمین تعبیر شده است؛ ظلمت خلافت مدعيان را از بین می برد. این گونه هدايت تاريخ، با بلاي اولياء خدا به سمت نهايي خودش پیش می رود؛ يعنی محور هدايت خداوند بلاي اولياء خداست .

نقش انسان ها در این سیر با «تولی» و «موضع گیری» نسبت به ائمه اطهار(ع)

بنابراین، جريان تولي و ولايت است كه مسير كمال انسان و تاريخ را تعريف مي كند. انسان مي تواند در پاره اي از شئون حيات خود ولايت الهيه را بپذيرد در پاره اي ديگر نپذيرد و زير بار ولايت الهيه نرود. اين آزادي و اختيار به انسان داده شده است، مجبور نيست كه در مقابل ولايت الهيه تسليم محض باشد بلکه مي تواند تخلف كند. ايمان و شرك از اخلاص تا كفر درجاتي دارد. انسان يك طيفي از اراده ها دارد که بر اساس اين طيف از اراده ها موضع گيري انسان نسبت به ولايت الهی متفاوت است.

 در روايات متعدد با مضامين مختلف آمده كه اگر كسي ولايت اميرالمؤمنين (ع) را قبول نكند، همه عمرش را هم اطاعت كند سودي ندارد و اگر كسي ولايت اميرالمؤمنين(ع) را واقعاً قبول كرد اگر عصيان هم كرد اين معصيت، قابل مغفرت است. این بدین معناست که انسان در محوري ترين اراده و فعلش می بایست تسليم خداي متعال باشد و آن اين است كه اصل ولايت الهي و خلافت الهي را بپذيرد. ولي گاهي در بعضي تصميم گيري هاي جزئي معصيت مي كند و یا جايی از اعتقادات و يا اخلاق او فاسد است. در نقطه مقابل، انسانی است كه در محوري ترين تصميم خود تسليم وليّ خدا نمي شود اما می گويد هر قدر نماز بخواهيد مي خوانم! هر قدر روزه بخواهيد مي گيرم! اين شخص در محوري ترين عمل و تصميم خود باطل عمل مي كند.

نظام افعال انسان مثل يك لشكر است؛ اگر يكي از افعال او که در جايگاه فرماندهی قرار دارد، فاسد باشد، گرچه بعضي افعال ديگر هم متناسب با بندگي خدا باشد، ديگر سودي نخواهد داشت؛ چرا كه محوری ترين فعل و اصلي ترين تصميم او بر محور كفر است. اما آن كسي كه محوري ترين كار و اساسي ترين تصميم او درست است اما افعالی از وی در مراتب پایین تر خراب باشد، قابل مغفرت خواهد بود.

ذيل آيه «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» (10) در روایتی آمده است که ابن ابی يعفور به امام صادق (ع) عرض كرد: من با مردم برخورد دارم؛ خيلي از آنها متولی به شما نیستند اما اهل صدق و وفا و صميميت هستند، و از سوی ديگر گاهي، با شيعيان شما مواجه مي شوم که اين خصلت هاي خوب را ندارند. ابن ابی يعفور نقل مي كند که حضرت نگاهي همراه با ناراحتي به من كردند و فرمودند: «لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ لَا عَتْبَ عَلَى مَنْ دَانَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّه»، كسي كه دنبال اما جائري كه از طرف خدا نيست مي رود دين ندارد، هم چنين بر كسي كه دنبال امام از طرف خدا مي رود سرزنشي نيست. (11)

در واقع، نماز خواندن سخت است ولي سخت تر از آن، تسليم امر خدا بودن است. شيطان شش هزار سال سجده كرد، ولي يك لحظه تسليم امر خدا نشد. اگر انسان در امتحان ولایت قبول شد، فروعش قابل اغماض است و اگر در اين قسمت مردود شد به کلی مردود شده است. به بيان ديگر، كسي که حق را قبول دارد و اقامه حق مي كند، قلب او -كه فرمانده لشكر وجودی انسان است- پشت سر اميرالمؤمنين(ع) قرار دارد، اما كسي كه در محوري ترين تصميم، خود را به شيطان سپرده است، اعمال به ظاهر صالح او دیگر نمي تواند خلأ این سرکشی بزرگ را پر كند.

غلبه دائمی جبهه حق بر جبهه باطل و سیطره کامل جبهه حق در پایان تاریخ

نكته دیگر اين که محور كل در دو جبهه حق و باطل داراي موازنه يك سان نيستند، بلكه در كل عالم خلقت و تاريخ حتماً محور كل در جبهه عبوديت بر محور كل در جبهه باطل غلبه دارد؛ گرچه ممكن است نزاع طولاني بین این  دو اتفاق بيفتد. به تعبير ديگر، سجود و عبوديت نبي اكرم(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بر شيطنت شياطين غلبه مي كند و در مرحله بعد سجود انبياء بر شيطنت طواغيت و شياطين انس و جن غالب مي شود و بدين ترتيب، حركت كل به سمت غلبه عبوديت پيش مي رود. ظهور اين موضوع در عالم دنيا غلبه تمدن الهي بر تمدن مادي است. وقتي اراده هاي انساني در هم تنيده مي شود، نظام پيدا كرده و شكل تاريخي به خود مي گيرد و ابعاد مختلف حيات اجتماعي انسان، از سياست ، فرهنگ و اقتصاد را شكل مي دهد و هم آهنگ مي كند و سپس در طبيعت جاري مي شود و فاعل هاي مسخر را هم آغوش و هم آهنگ، همراه و هم جهت با خود مي كند و صبغه خاص اراده خويش را به آنها مي دهد. در نتيجه، تمدن ساخته مي شود. بنابراين، در طول تاریخ دو تمدن پدید می آید: يكي تمدن هاي استكباري و ديگري تمدن هايي كه بر مبناي ايمان و عبوديت اند. البته در بين آنها طيفي از التقاط هم وجود دارد و در پايان هم آن چه ظهور مي كند تمدن الهي بر محور عبوديت و ولايت ولي اللّه الاعظم (ع) است. پس در پايان دنيا هم غلبه با عبوديت است و در كل خلقت هم حركت عالم بر محور ولايت نبي اكرم(ص) و اميرمؤمنان و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) شكل مي گيرد، نه بر محور ولايت ابليس.

بنابراین، حركت كلي تاريخ، مثبت است و حركت مرحله اي تاريخ را هم به اين معنا مي توان مثبت بدانيم؛ يعني در مقابل اين شيطنت، عبوديتي در جبهه ولي خدا اتفاق مي افتد که بر آن غلبه دارد؛ مثلاً در همان لحظه اي كه مدعيان خلافت وارد ميدان شده و مشغول معصيت عظيم هستند يك عبوديت و اخلاص و سجودي هم از امير مؤمنان (ع) در حال انجام است كه مبدأ نورانيت همه ملك و ملكوت مي باشد. اين سجده بر آن معصيت غالب است؛ و لو آن كه در جلوه دنيايي چنين پنداشته شود كه آن معصيت غلبه مي كند. اگر سجده اميرالمؤمنين(ع) در همان لحظه غالب نبود، شكست قطعي حق روي مي داد. اگر خودمان را محور كل نبينيم بلكه اساس درگيري را ميان ولي خدا و اولياي طاغوت ببينيم، حتماً جبهه حق در همه لحظات پيروز است و در متن خلقت نيز تکامل واقع مي شود.

بنابراین، اراده هاي منفي در نهايت در اراده هاي مثبت منحل مي شوند؛ يعني حركت منفي آنها در پايان، به اشتداد قرب جبهه حق منجر مي شود و به اين صورت در كل تاريخ منحل مي گردد. به عنوان مثال، جبهه باطل در برابر سيدالشهدا (ع) صف آرايي می کند، شيطنت و گناه را در نقطه اوج خود انجام می دهد، ولي اين شيطنت در جبهه باطل منتهي به ظهور يك عبوديت بالاتر در جبهه حق شده است. بنابراین، برآيند اين درگيري در نهايت به نفع جبهه حق ختم مي شود. از اين منظر، وليّ حق، همه اراده  ها را در جبهه حق منحل کرده و برآيند كل را به نفع ولايت الهي رقم مي زند.

تعریف مراحل تکامل تاریخ به مراتب «قرب به خدا» و «ظهور ولایت الهی»

یکی از مهم ترین مفاهیمی که در فلسفه تاریخ از آن بحث می شود مفهوم «تکامل» است. اين که ملاک و معیار تکامل چیست؟ مراحل تکامل کدامند؟ و.. از جمله سوالاتی است که در هر نظریه فلسفه تاریخی می بایست پاسخ داده شود. همان گونه که روشن است پاسخ گویی به این سؤالات همواره با تکیه بر جهان بینی و ایدئولوژی خاصی صورت می گیرد. هم چنین تا به حال تبیین مفهوم تکامل و مراحل آن بر تکیه بر مکتب اسلامی به صورت منقح صورت نگرفته است. در این قسمت، سعی در بررسی و نقد فلسفه تاریخ مادی و ارائه نظریه مختار داریم.

مارکسیسم از مکاتبی است که فلسفه تاریخ خود را ارائه کرد. ماركسيسم  منطقی به نام دياليتيك داشت كه بر اساس آن كل حركت عالم را تحيل مي كردند. بر مبناي منطق دياكليتيك يك فلسفه مادي را بنام ماترياليزم فلسفي طراحي كردند كه تحول و تكامل جهاني و تاريخ بشر را بر اساس اصالت ماده و بر مبناي آن نگاه منطقي و فلسفي خودشان تحليل مي كردند. بر اساس اين نگاه اصل، ماده است و همه اين تكاملي كه در عالم واقع مي شود برآمده از همين ماده مي باشد، لذا قائل اند که خصلت هاي نامتناهي كه در درون ماده است بر اساس يك تضادي تدريجاً ظهور و بروز پیدا مي كند. ماده در تكامل خودش به حيات، و حيات در تكامل خودش به انسان مي رسد، و با انسان، جامعه و تاريخ شكل مي گيرد. جامعه و تاريخ مراحلي را پشت سر مي گذارد. بر اساس اين نگاه، تاريخ مراحلي را پشت سر گذاشته كه مالكيت وجود نداشته است و هر كسي كار مي كرد به اندازه نياز خودش توليد و مصرف مي كرده است، تدريجاً با پيدايش ابزار توليد پیچیده، ارزش افزوده پدید آمد که انسان بر اساس آن مي تواند بيش از نياز خود توليد كند چرا که نيروي آن، در ابزار ضرب شده است. در این صورت مالكيت فردي شكل گرفت و از همين جا نظام برده داري در جامعه پيدا شد. به عبارت دیگر، روابط اجتماعي به تبع روابط توليدي تغيير كرد، طبيعتاً مالكيت فردي و بعد از آن برده داري به وجود آمد. با تكامل ابزار توليدي مناسبات اقتصادي بر روی مالکیت زمین ها متحول شده و نظام فئودالیته شکل گرفت. در ادامه نیز مناسبات اجتماعي تحول یافته و جامعه وارد مرحله جديدي شد، تا رسيد به مرحله كارخانه هاي متمركز و پيدايش نظام سرمايه داري كه اين هم با تضاد و درگيري طبقاتي و پيروزي طبقه برتر پشت سرگذاشته مي شود و  به دوره نهايي تاريخ مي رسد. در دوره نهايي تاريخ كه غلبه طبقه كارگري است، دوباره مالكيت فردي القاء مي شود. دين و دولت از بين رفته و يك جامعه اشتراكي پيدا مي شود كه همه در آن به صورت اشتراكي زندگي مي كنند.

اين يك نگاه فلسفه تاريخي است که كل تاريخ را به شكل يك منظومة واحد و پيوسته  مي بيند كه از يك نقطه اي آغاز و به نقطه اي هم ختم مي شود، حركت را تحليل مي كند و از اين تحليل در نشان دادن وضعيت كنونی جامعه و اين كه ما در چه وضعيتي هستيم، چه موضع گيري بايد بكنيم و چه سياستي را بايد تعقيب نماييم، بهره می جوید. آنها سياست گذاري براي حركت انقلابی  اقشار جامعه را از طريق همين فلسفه تاريخ تبيين مي كردند و با همين فلسفه تاريخ ماترياليزم بود كه به تحليل كل درگیري ها و جنگ هاي تاريخي را می پرداختند و حق و باطل را معين مي كردند. به عنوان مثال، اگر در درگيري ها طبقه اي وابسته به شرائط فعلي بود مي شد باطل تلقی می شد و اگر خواستار تحول شرائط بود طبقه پيش رو نام می گرفت که حق پنداشته می شد. اين تحليل ها بر مبناي فلسفه تاريخ توانسته بود يك انقلاب عظيم جهاني بوجود آورد و مبارزاتي را سازمان دهي و انجام دهند.

نگاه فلسفه تاریخ مارکسیسم از باب نمونه بیان شد، اساساً تمام تئوری هایی که تاریخ و تحولات آن را مادی تحلیل می کنند ملاک تکامل را رفاه و بهره مندی بيش تر از دنیا تلقی می کنند. به عنوان مثال «تافلر» در کتاب «موج سوم» مراحل تاریخ را به سه دوره کشاورزی، صنعت و فراصنعت تحلیل می کنند که در دوره پایانی و ـ به اصطلاح ـ آرمانی تاریخ، بشر به وسیله ابزار الکترونی به اوج رفاه دست می یابد.

اما بر مبنای تعالیم آسمانی دین اسلام، نظام خلقت هم از بنيان مستند به خداي متعال است و هم تكاملي كه در او اتفاق مي افتد، سير تكاملي آن مستند به ربوبيت الهي است. هم چنین انسان بر آمده از ماده و تكامل ماده نيست، بلكه ربوبيت الهي در مسير تكامل، انسان را بر اساس هدفي مشخص آفريده است.

در تاريخ، درگيري، جنگ و تعارض وجود دارد، اما ريشه اين جنگ آن گونه كه ماركسيست ها مي گويند، طبقات اقتصادي يا عوامل ديگر نیست بلکه جايگاه اصلي درگيري در تاريخ درگيري بين طاعت و عصيان است. دو قطب مؤمنين و كفار در تاريخ وجود دارد؛ مؤمنين دنبال همكاري و تعاون و توسعه بندگي خدا و کفار در پی توسعه همکاری و تعاون در توسعه دنیاپرستی هستند. بنابراین، اساس و منشاء درگیری ها و تنازع ها دو جهت گیری تاریخی حق و باطل است. این نکته از تفاوت های مهم تحلیل فلسفه تاریخ مارکسیستی و فلسفه تاریخ اسلامی است.

تعریف مراحل تکامل تاریخ به مراتب «قرب به خداوند» و «ظهور ولایت الهی» بر محور اولیای الهی

نكته محوری ای كه در تفاوت نگاه ما به تاريخ با نگاه فلسفه تاریخ مادی مطرح است، اين است که طبق نگاه دینی، مراحل تكامل تاريخ بشري بر اساس قرب به خداي متعال است و به ميزاني كه جامعه بشري به سمت قرب الهي حركت مي كند و زمينه قرب و تقرب به خداي متعال، بيش تر تحقق پيدا مي كند، به همان ميزان به كمال مي رسد. در اين سير تكاملي مرحله كمال نهائي تاريخ تحقق عالي قرب به سوي خداي متعال است. كامل ترين مرحله تاريخ مرحله اي است كه در آن مرحله جامعه بشري بيش از مراحل قبل به عبوديت الهي نزديك تر شده باشد. به ميزاني كه بندگي خداي متعال و پرستش خداي متعال در زواياي حيات فرد و جامعه جريان پيدا كند. پس، تكامل تاريخ، تابع معيشت اقتصادي انسان نيست که وقتي معيشت اقتصادي انسان پيچيده تر شود و طبقات مادي افزايش پيدا كند، تاريخ به سمت كمال خودش رسيده باشد. معيار تكامل تاريخ، پچيده تر شدن حيات مادي انسان و توسعه در تمدن مادي نيست و این گونه نيست كه مراحل تكامل تاريخ با تكامل ابزار اقتصادي شكل بگيرد، مثلاً وقتي بيل و گاوآهن پيدا شد، تاريخ وارد مرحله جديدي از كمال خودش شود! و يا وقتی گاوآهن به تراكتور يا ماشين هاي الكترونيكي تبديل گرديد، تاريخ به كمال خود نزديك تر شده باشد! همة نگاه هایی که مبتنی بر فلسفه هاي تاريخ مادي است تكامل تاريخ را در تكامل معيشت مادي انسان ، تمتع و التذاذ بيش تر انسان از زندگي مادي خود مي دانند، اما در نگاه اسلامی و شيعی، سیر تاريخ به طرف كمال با پيدايش بستر تقرب به سوي خداي متعال فراهم مي شود. اين تقرب، به خدای متعال تنها از طریق ولایت ائمه معصومین (ع) ممکن است و هر چه جامعه جهاني قابليت بيش تري براي  پذیرش ولايت الهيه و جریان ولایت ائمه اطهار (ع) پيد كند به كمال خود نزديك تر خواهد شد.

طبيعتاً بر اساس اين نگاه به معيار تكامل تاريخ، مراحل تكامل تاريخ هم با بعثت انبياء اولو العزم(ع) شكل مي گيرد. به عبارت ديگر، سرحلقه هاي تكامل تاريخ با بعثت انبياء اولوالعزم (ع)، تكامل اديان و با تكامل وحي و هدايت الهي شكل مي گيرد كه با ظهور اسلام، تاريخ وارد مرحله جديدي از تكامل خودش مي شود و سپس عصر ظهور که جامعه آرماني بشریت است و جامعه اي است كه انبياء الهي(ع) از روز اول به او وعده مي دادند. جامعه موعود انبياء، جامعه ـ به اصطلاح ـ بی طبقه ماركسيستي و امثال آن نيست، بلکه جامعه اي است كه در آن، خلافت و ولايت الهي ظهور پيدا مي كند. و پذیرش بيش تري نسبت به ولايت الهيه در جامعه انساني واقع می گردد. بنابراين تحليل از هستي و نظام خلقت و سير آن به طرف كمال و تحلیل از انسان و نقش او در تكامل تاريخ، در نگاه اسلامی با نگاه فلسفه تاریخ مادي، تفاوت هاي جدي دارد.

4ـ مرحله پايانی تاریخ

حال که بحث به اين جا رسيد بهتر است درباره مرحله پايانی تکامل تاريخ، بيش تر سخن بگوييم. تاریخ دارای سرفصل های مختلفی است که در هر سرفصل، تاریخ وارد مرحله جدید و متفاوتی می شود و همان گونه که سابقاً ذکر شد شاخصه این تحول هم ظهور ولایت خداوند و حضرات معصومین (ع) است و در هریک از این ادوار تاریخی، سنخ ابتلائات بشر متفاوت است. پايان تاريخ را می توان از مهم ترين سرفصل های تکامل تاريخ دانست که ولايت الهيه در آن جا ظاهر می شود.

™اكثر مكاتبی كه در زمينه فلسفه تاريخ بحث كرده اند، اعم از مكاتب غربی  و شرقي و مكاتب قديم و جديد، به نوعي از فرجام تاريخ يا انسان واپسين و جهان آينده سخن گفته اند و انسان و جهان را در نقطه كمال تاريخ توصیف کرده اند. حال اين پرسش مطرح است كه در فلسفه تاريخ اسلامي، انسان و جهان آينده چه ويژگي هايي دارد و تفاوت آن با انسان و جهان مطلوبی كه ديگر مكاتب به تصوير مي كشند چيست؟

در نگاه اسلامی و شيعی، اين مرحله، با ظهور حضرت ولی عصر(عج) آغاز می گردد. مشيت بالغه الهي كه حاکم بر تاريخ است، به اين تعلق گرفته كه جريان ولايت الهيه در تاريخ اعمال شود و جبهه مؤمنين تحت ولايت الهي به پيروزي و غلبه  مطلق برسند. اين وعده اي است كه خداي متعال به عبادش داده است: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون» (12) و يا «وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ» (13) كه به تعبير روايت شريفه منظور از مستضعفين، ائمه (ع) هستند كه مردم آنها را كوچك شمرده اند. (14)

تعالی انسان در پرتو تجلي همه جانبه «ولايت الهيه» در عصر ظهور

˜اگر  پذیرفتيم كه همواره در طول تاريخ، دو جريان حق و باطل و ايمان و كفر وجود داشته است و  پذیرفتيم كه غلبه در نهايت با جبهه حق و جریان ايمان است، سرانجام تاریخ نیز ظهور «ولايت الهي» در سراسر جهان می باشد که از آن به «عصر ظهور» تعبیر می شود. از برخی روايات استفاده مي شود كه بعد از عصر ظهور، در يك دوران طولاني، حكومت حق بر محور ولايت انبيا و اولياء (ع) به خصوص انوار پاك معصومين(ع) محقق خواهد شد كه همان عصر رجعت است.

عصر ظهور به اين معنا است كه ظهور ولايت الهيه در عالم و ختم ولايت ابليس و پايان غلبه ظاهري دولت باطل در اين عصر روي مي دهد و بندگي خدا در همه عرصه هاي حيات بشر، جاري و متجلي می گردد. آرمان ها و اراده انسان در جامعه موعود با آرمان ها و اراده انساني كه در جامعه باطل زندگي مي كند متفاوت است.

در دستگاه باطل، انسان به سطح ابعاد ظاهري تنزل داده مي شود و به موجودي تبديل مي شود كه محدود در عالم خاك، و گرفتار تمنيّات و تمايلات نفساني خويش است و همه تلاش او آن است كه در اين بعد از وجود خود به اوج لذت برسد. آرمان هايي كه در جبهه باطل دنبال مي شود -اگر چه نام آن را رفاه و توسعه مي گذارند- همه در محدوده جنبه هاي دنيايي انسان است و همه خواسته هاي آنها در دنياي پر از رفاه و امنيت و آزادي مادي خلاصه مي شود، اما در جامعه آرماني انبيا و اولياء الهي(ع) حتي تعاريف هم تغيير مي كنند؛ يعني انسان گرچه ممكن است دنبال لذت باشد ولي اين لذت چيزي جز لذت عبوديت نيست، و مصداق اين فرمايش مي شود كه: «استغفرك من كلّ لذّة بغير ذكرك و من كلّ سرور بغير قربك و من كلّ راحة بغير انسك و من كل شغل بغير طاعتك» (15) انساني كه لذتش در ذكر، سرورش در قرب حق و راحتي اش در انس با خداوند متعال خلاصه مي شود، همه حركاتش بر مبناي فرمان الهي خواهد بود؛ آن چه او را به حركت درمي آورد چيزي جز خواست خدا نيست و لذا غرق در مشيت الهي مي شود. او عبدی است كه همه شئون ديگر او فرع بر عبوديت مي باشد.

در واقع، انساني كه انبياء(ع) تربيت مي كنند غير از انساني است كه مكاتب مادي تربيت مي كنند؛ زيرا اين مكاتب مي خواهند انساني در حد طبيعت تربيت كنند كه به ابتهاجات مادي برسد و آرمان هايي هم كه براي او تعريف مي كنند همه در حد دنياست، ولي انبياي الهي(ع) مي خواهند انسان را به مرز عبوديت برسانند.

تكامل «نياز و ارضاء» بر محور «ولايت ولي الهي»

هر گاه از خصوصیات عصر ظهور سخن به میان می آید به روايت هايي اشاره مي شود كه در آنها از گسترش مظاهر رفاه مادي انسان و توسعه نعمت هاي ظاهري، از جمله افزايش محصولات كشاورزي، دامپروري، فراواني نعمت و ثروت، از بين رفتن فقر و تنگ دستي و... سخن گفته است، اما همه تفاوت عصر ظهور با اعصار پيش از آن در همين گسترش رفاه مادي و آسايش انسان ها و فراواني مال و ثروت خلاصه نمي شود؟ در اين عصر، تحول ماهوی و جوهري رخ می دهد كه ارزش آن را دارد که بشر قرن ها براي تحقق  آن انتظار بكشد و براي رسيدن به آن سختي هاي فراواني را تحمل كند.

در اين كه نعم ظاهري و رفاه مادي در عصر ظهور گسترش پيدا مي كند ترديدي نيست هم چنان كه اين امر در بهشت نيز اتفاق مي افتد، اما همان گونه كه تنعم اولياي الهي و مؤمنان در بهشت، با تنعم اهل دنيا در دنيا حتي از لحاظ كمّي و ظاهري قابل مقايسه نيست، تنعم مؤمنان در عصر ظهور هم -كه به تعبيری مرتبه اي از مراتب بهشت است كه در دنيا تجلي پيدا مي كند- با تنعم آنان در قبل از ظهور، قابل مقايسه نيست؛ چرا که بهشت هم چيزي جز مراتب ولايت خداوند متعال نيست.

می خواهيم بگوييم اگر چه در عصر ظهور، نعم مادي در دار دنيا گسترش پيدا مي كنند، ولي اصلي ترين مسئله اين است كه مفهوم نياز و ارضا در اين عصر تغيير مي يابد. گاهي گسترش نياز و ارضا بر محور استكبار و شيطنت صورت مي گيرد و گاهي هم توسعه نياز و ارضاء بر محور عبوديت رخ می دهد كه در اين جا گسترش نياز و ارضاء به مفهوم ميل به قرب و عبوديت است. در این صورت اساساً التذاذ از ولايت الهيه است؛ يعني باطن لذت چيزي جز ابتهاج به ولايت نيست. انسان اهل گناه، مبتهج به ولايت ابليس و ابتهاج ظلماني، تاريك و پست است، اما ابتهاج مؤمنين متناسب با گسترش ولايت ولي اللّه الاعظم است كه همان ولايت اللّه است. به بيان ديگر، ابتهاج اينها نوراني است و ابتهاج به رحمت است؛ زيرا با هر فعلي از افعالشان به ولي خدا تولي پيدا مي كنند و نورانيت ولي خدا در آنها واقع مي شود. خلاصه اين که در عصر ظهور، مفهوم لذت، مفهوم نياز، مفهوم كمال، و مفهوم ابتهاج تغيير مي كند و بسترهاي آن نیز متفاوت مي شود.

وقتي ولايت ولي خدا ظهور و تجلي پيدا كند بين اراده هاي انساني و طبيعت، هم آهنگی واقع مي شود و طبيعت، نعمت هاي خود را در اختيار مؤمنین قرار مي دهد. در این عصر به دنبال جریان ولايت ولي اللّه در قلوب انسان ها، افراد به اسماء تصرفي دست پيدا مي كنند كه اكنون در اختيار بشر قرار ندارد و گاهي اوقات از آنها به علوم باطني تعبير مي شود، انسان ها براساس اين علوم باطني به لايه هاي عميق تري از عالم مسلط مي شوند، نفوذ اراده آنها تا اعماق طبيعت پيش مي رود و امكان تنعم و دست رسي به نعم باطني هستي در همين عالم فراهم مي شود. آنها در ابتهاج و تنعم، غرق در وليّ خدا هستند، و متناسب با مشيت خداوند عمل مي كنند و تخلف نمي كنند تا بخواهند به لذت هاي شهواني برسند؛ حتي لذت حلال آنها متفاوت با لذت حلال ديگران است.

در آن عصر، عقول كامل مي شود، علوم باطني و شهود و مكاشفه عمومي گسترش پيدا مي كند و به نظر می آید كه براي همه شيعيان حضرت(عج) قابل دست رسي مي شود. اين عصر، عصر جريان معارف رباني و ملكوتي ولي خدا در قلوب و رسيدن به مراتب جديدي از روح حيات و نورانيت است.

تهذیب همه مناسبات و روابط اجتماعي در عصر ظهور

ایمان و ولایت در عصر ظهور در همه ابعاد حيات اجتماعي ظهور پيدا مي كند. این گونه نيست كه انسان ها فقط در جلوه هاي باطني شان عبد باشند، اما در حيات دنيايي  خود به دنبال مطامع شخصی باشند. آهنگ همه حيات بشريت در عصر ظهور، آهنگ عبوديت است و مصداق اين سخن امير مؤمنان علي(ع): «حتي تكون أعمالي و أورادي كلّها وردا واحدا و حالي في خدمتك سرمداً» (16) می گردد. در آن عصر، ارتباطات اجتماعي و پرستش اجتماعي هم ملكوتي مي شود و نه فقط افراد و آحاد جامعه تهذيب مي شوند، بلكه روابط اجتماعي و ارتباطات هاي آنها هم تهذيب خواهد شد؛ يعني اخلاق اجتماعي  هم ملكوتي شده و همه مناسبات بر محور تقوا و در بستر رشد و تقرب قرار مي گيرد.

در مديريت مادي، مناسبات اجتماعي اخلاق رذیله را رشد می دهند؛ حتي در يك كارخانه، به نحوي است كه حرص، حسد و استكبار ايجاد مي كنند. اين روابط سازماني ناسالم و روحيه استكبار در افراد طبقه بالا، موجب پدید آمدن دنائت و حسد در افراد طبقه پایین می شود، ولي روابط در دستگاه مديريتي حق، حب و تقوا ايجاد مي كند؛ همه رابطه ها، بر مدار تقوي قرار مي گيرد؛ يعني همه ارتباطات بر بستر محبت به خدا شكل مي گيرد و همه روابط اجتماعي به بستر قرب تبديل مي شود و هيچ چيز در آن جا نبايد بستر پرستش دنيا باشد.

احیای «عدالت» در عصر ظهور و تعريف آن به تناسبات ولايت خداوند متعال

يكي از نكاتي كه توجه به آن در تحليل درست پديده ظهور و حركت امام عصر(عج) نقش بسيار مهمي دارد، مسئله «عدالت گستري» آن حضرت است. گسترش قسط و عدالت، محور اصلي همه رواياتي است كه در مورد تحولات عصر ظهور وارد شده است. حال اين پرسش مطرح است كه گسترش عدالت چه ارتباطي با تحول و تكامل انسان دارد و در اين زمينه چه نقشي ایفا مي كند؟

انسان در بستر پرورش فردي و اجتماعي خود، به تدريج تلقي اش از عدالت تغيير می كند؛ يعني اگر تحت ولايت ابليس قرار گرفت، ابليس معنای عدالت را هم در نگاه او تغيير می دهد؛ به گونه اي كه مناسبات جائرانه را عادلانه و مناسبات عادلانه را جائرانه ببيند؛ در این صورت انسان به جايي می رسد كه منكر را معروف و معروف را منكر می پندارد. براساس روايات، این اتفاق در آخرالزمان واقع مي شود و بشر به نقطه اي مي رسد كه زيبايي شناسي اش تغییر می یابد. در واقع، ابليس به دنبال اين است كه زيبايي شناسي انسان و جهت اراده او را به سمت دنيا و پرستش نفس تغيير دهد. اگر چنين اتفاقي افتاد تلقي انسان ها از عدالت در مناسبات اجتماعي، تلقي واحدي نخواهد بود؛ عده اي مناسباتي را عادلانه و عده اي ديگر همان مناسبات را جائرانه مي دانند .

نكته دیگر اين که «عدل» -كه گرایش به آن در فطرت انسان ها قرار داده شده است- چيزي جز تناسبات ولايت الهيه نيست. هرچند گفته می شود حسن و قبح ذاتی است اما این گونه نيست كه ذاتي در مقابل ولايت خداوند متعال و تناسبات او فرض كنيم و بگوييم حسن و قبح آن جاست و اين حسن و قبح، قانون اساسي است كه خدا هم به آن ملزم است! حسن و قبح به تبع ولايت خدا تعريف مي شود؛ در واقع جريان ولايت خداوند مناسبات خاص خود را دارد که همان حسن است .

ولايتي كه از سوي خداوند بر مؤمنين واقع مي شود (اللّه ولي الذين آمنوا)، در ادامه به ولايت نبي اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) مي رسد. تناسبات اين ولايت، همان عدل است. شريعت هم تناسبات اين ولايت را در ابعاد مختلف حيات بيان مي كند؛ بنابراين تحقق شريعت چيزي جز تحقق همه جانبه ولايت ولي اللّه در همه شئون حيات نيست. اگر جامعه اي با تولّي به ولايت اللّه به كمال رسيد و زمينه جريان ولايت ولي خدا در همه زواياي آن محقق شد، عدل محقق مي شود. جور ازآن جايي آغاز مي شود كه بشر از ولايت خدا خارج مي شود، هم چنان كه شرّ ازآن جايي آغاز مي شود كه مخلوقات از عبوديت خارج مي شوند. آن گاه كه بنده از ولايت خدا خارج مي شود، مناسبات جائرانه آغاز مي شود؛ چه در رابطه انسان با خودش و چه در رابطه با غیرخودش؛ هم چون طبيعت، حيوانات و انسان هاي ديگر. اساس ظلم، خروج از ولايت است و اگر انسان ها تحت ولايت ولي خدا باشند هرگز ظلم نمي كنند.

در واقع شرّ آخرالزمان ـ كه بدترين شرّ است ـ شرّي است كه در آن معروف، منكر و ظلم، عدل شده است و اين وقتي است كه ترازوها تغيير كرده، زيبايي شناسي ها عوض شده و اراده ها در آخرين حد از انحراف و انحطاط قرار گرفته اند و تاريكي مطلق حاكم شده است. در تاريكي مطلق، خشت جاي طلا را مي گيرد. اساساً ترازوهاي بشر در تاريكي عوض مي شود. حضرت (عج) ابتدا ترازوها را اصلاح مي كنند تا عدل بيروني نمودار شود. منظور اين است كه اصلاح بينش ها، ترازوها، ميزان ها و شاغول ها بر محور ولايت، اصلي ترين تحولي است كه در عصر ظهور اتفاق مي افتد. به تعبيري ميزان عدل، خود وليّ خداست و در عرض وليّ خدا ترازوي ديگري نداريم كه حضرت را با آن، بسنجیم. حضرت مهدي (عج) هم كه براي تحقق عدل مي آيند ابتدا، ترازوها را اصلاح مي كنند، تا مفهوم درست عدل مشخص شود؛ نه اين كه با همان ترازوي جائرانه وزن كنند و عدل را محقق سازند. پيداست که آن چه از عدل در عصر ظهور فهميده مي شود حتي در جلوه اقتصادي اش هم مثل عدل مادي نيست. تناسبات عادلانه اقتصادي در پايان تاريخ، تناسباتي است كه همه تنعمات بشر، حتی در عرصه حيات اقتصادي، بر محور ولايت ولي اللّه تعريف شود.

پی نوشت ها :

1) سوره مبارکه طه آیه 50

2) سوره مبارکه حشر آیه 14

3) سوره مبارکه زخرف آیه 33

4) سوره مبارکه طه آیه 70

5) سوره مبارکه طه آیه 72

6) کافی جلد 8 صفحه 242

7) زیارت جامعه کبیره

8) سوره مبارکه اعراف آیه 172

9) «... قلت لأبي عبد اللَّه عليه السلام بمَ صار علي ابن أبي طالب عليه السلام قسيم الجنة و النار؟ قال: لأن حبه إيمان و بغضه كفر و إنما خلقت الجنة لأهل الإيمان و خلقت النار لأهل الكفر فهو عليه السلام قسيم الجنة و النار لهذه العلة و الجنة لا يدخلها إلا أهل محبته و النار لا يدخلها إلا أهل بغضه...» (تفسير الصافي، ج 1، ص 28)

10) سوره مبارکه بقره آیه 257

11) «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعَبْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنِّي أُخَالِطُ النَّاسَ فَيَكْثُرُ عَجَبِي مِنْ أَقْوَامٍ لَا يَتَوَلَّوْنَكُمْ وَ يَتَوَلَّوْنَ فُلَاناً وَ فُلَاناً لَهُمْ أَمَانَةٌ وَ صِدْقٌ وَ وَفَاءٌ وَ أَقْوَامٌ يَتَوَلَّوْنَكُمْ لَيْسَ لَهُمْ تِلْكَ الْأَمَانَةُ وَ لَا الْوَفَاءُ وَ الصِّدْقُ قَالَ فَاسْتَوَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) جَالِساً فَأَقْبَلَ عَلَيَّ كَالْغَضْبَانِ ثُمَّ قَالَ لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ لَا عَتْبَ عَلَى مَنْ دَانَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ قُلْتُ لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاءِ قَالَ نَعَمْ لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاءِ ثُمَّ قَالَ أَ لَا تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ يَعْنِي مِنْ ظُلُمَاتِ الذُّنُوبِ إِلَى نُورِ التَّوْبَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ لِوَلَايَتِهِمْ كُلَّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَالَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ ِلَى الظُّلُماتِ إِنَّمَا عَنَى بِهَذَا أَنَّهُمْ كَانُوا عَلَى نُورِ الْإِسْلَامِ فَلَمَّا أَنْ تَوَلَّوْا كُلَّ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَرَجُوا بِوَلَايَتِهِمْ إِيَّاهُ مِنْ نُورِ الْإِسْلَامِ إِلَى ظُلُمَاتِ الْكُفْرِ فَأَوْجَبَ اللَّهُ لَهُمُ النَّارَ مَعَ الْكُفَّارِ فَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُون».  ( الكافي، ج 1، باب فيمن دان الله عز و جل بغير إمام من الله جل جلاله ص: 376).

12) سوره مبارکه انبیاء آیه 105

13) سوره مبارکه قصص آیه 5

14) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ غَنْمِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ حَدَّثَنَا شُرَيْحُ بْنُ مَسْلَمَةَ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ يُوسُفَ عَنْ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْأَعْشَى الثَّقَفِيِّ عَنْ أَبِي صَادِقٍ قَالَ : قَالَ عَلِيٌّ (ع) : هِيَ لَنَا أَوْ فِينَا هَذِهِ الْآيَةُ- وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِين» (أمالي الصدوق، ص 479 )

15) مناجات خمسه عشر

16) دعای کمیل