نسخه آزمایشی
جمعه, 23 آذر 1397 - Fri, 14 Dec 2018

«انتظار فرج» اقدام جامعه تاریخی موحدین و تحقق دولت کریمه و مقایسه آن با فلسفه های مادی

دومین جلسه از سلسله سخنرانی های حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدمهدی میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم با عنوان «فلسفه تاریخ شیعه» به همت مؤسسه فرهنگی ـ هنری روزگار نو در تالار مهر حوزه هنری شنبه دوم شهریورماه با حضور جوانان علاقه مند به مباحث فلسفه تاریخ برگزار شد. در این جلسه بیان شد که در عالم دنیا دستگاه حق و باطل به هم آمیخته اند و این آمیختگی لوازمی هم دارد که از جمله آنها این است که صفاتی از آنها به مؤمنین منتقل می شود و از مؤمنین هم گاهی صفاتی به آنها انتقال می یابد. این آمیختگی تا عالم دنیا وجود دارد و در عالم قیامت برداشته می شود. در این بحث اشاره به نوع نگاه فلسفه های مادی و فلسفه های تاریخ مبتنی بر آنها شد که مبنی بر آغاز و ختم حیات اجتماعی بشر در همین دنیا و عدم توضیح عوالم قبل است. در واقع فلاسفه مادی معتقدند در همین عالم طبیعت است که ماده به حیات و سپس به حیات اجتماعی تبدیل می شود و پیچیدگی می یابد و به مرحله نهایی می رسد. در ادامه بحث از جایگاه امام در نظام طبیعت می شود که اینگونه نیست که تکامل در نظام طبیعت بیرون از اراده امام اتفاق می افتد و امام در بستر جامعه می آیند و از جامعه ارتزاق می کنند بلکه امام محیط بر جامعه است و تکامل عالم از بستر امام واقع می شود، نه این که امام در درون جامعه عمل کند. در ادامه نیز بحث از حرکت مومنین و کفار و تایید آنها به ارواح می شود که در کفار فقط روح المدرج دمیده شده است و در مؤمنین چهار روح است: روح الایمان، روح القوه، روح الشهوه، روح المدرج، که روح المدرج شاید همان نفس است که انسان با آن خورد و خوراکش را دارد و حیات طبیعی خود را اداره می کند. ارواح دیگری در مؤمنین دمیده می شود پس سرشت مؤمنین از طینت علّیین است و گِل آنها از آنجا برداشته شده است.

اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیم. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم. اَلحَمدُلِلّهِ رَبِّ العَالَمِین وَ صَلّی اللهُ عَلی سَیِّدِنَا مُحَمَّد وَ آلِه الطَّاهِرِین سَیِّمَا بَقِیَّةَ الله فِی الأَرضِین وَ اللَّعن عَلی أَعدَائِهِم إِلَی یَومِ الدِّین، اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّه بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَه وَ فیکُلِّ ساعَه وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً. ان شاءالله خدای متعال محفل و قلوب ما را مورد عنایت امام زمان «ارواحنا فداه» قرار بدهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. مجدداً از حضور اساتید خودم که فرصتشان را در اختیار من قرار دادند تشکر می کنم. به طور خلاصه در جلسه گذشته بعد از بیان ضرورت ارائه نظریه ای روشن در فلسفه تاریخ عرض کردم شاید بتوان از منظر قرآن و معارف اهل بیت(ع) ادعا کرد که تاریخ اجتماعی بشر بر محور و جریان سرپرستی و ولایت شکل می گیرد که یکی جریان نور و هدایت است و دیگری جریان ظلمت و ضلال و نتیجه یکی سرپرستی به سمت قرب و وادی توحید و محبت است و دیگری سرپرستی در وادی ضلال و ظلمات «يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»(بقره/257) که این دستگاه ائمه نور و نار جزو مفاهیم کلیدی قرآن است و از منظر قرآن گرچه این درگیری یک درگیری طولانی است، اما سرانجام با غلبه حق و جبهه انبیا و اولیا به پایان می رسد و آنچه که در پایان این درگیری و شاید پایان جهان تحقق پیدا می کند، غلبه جریان حق و توحید در عالم است و حقیقت غیب به اندازه گنجایش این دنیا در این عالم ظهور می یابد.

این اجمالی از نکاتی بود که عرض کردم که البته نکات خرد دیگری هم وجود داشتند و در همین مسیر اشاره کردم که محور جامعه حق، انبیا و اولیا و محور جامعه باطل ائمه ضلال هستند، گرچه اراده های دیگری هم در این دو جامعه نقش ایفا می کنند. چند نکته را به عنوان متمم بحث های گذشته عرض و کمی هم به مبانی بحث اشاره و آیات قرآنی مرتبط با این اندیشه را خدمتتان تقدیم می کنم.

حیات بشر نه از این دنیا ختم شده و به این دنیا ختم می شود

نکات مکمل عبارتند از این که حیات اجتماعی بشر که بر دو محور و دو قطب شکل می گیرد، نه از دنیا آغاز شده است و نه به دنیا ختم می شود، بلکه بر اساس معارف اهل بیت(ع) این جامعه عوالمی را پشت سر گذاشته است و عوالمی را پیش رو دارد و این ارتباط و الحاق به ائمه نور و نار و پیشوایان هدایت و ظلمت، الحاقی نیست که از عالم دنیا آغاز شده باشد. این نکته اول که باب گسترده ای در معارف ماست که عوالم پیش از دنیا را توضیح می دهد. در عوالم قبل از دنیا انسان ها را به سه دسته مؤمنین، کفار و مستضعفین که دچار استضعاف فکری هستند، تقسیم می کند. در بعضی از روایات هم به دو جبهه کفر و ایمان تقسیم می شوند. در همان عوالم گذشته هم ارتباطشان با عالم نور و ظلمات همچنان برقرار است، یعنی مؤمنین از همان عالم با عالم انوار مرتبط بودند، طینتشان مناسب با طینت امامانشان بوده است و در عالم میثاق هم با امامان خود میثاق بسته اند و نقطه مقابل هم دستگاه باطل، طینتشان از طینت ائمه نار و سجین است و در عالم میثاق هم بر عهد خود وفادار نمانده اند و همچنین عوالمی که ذکر شده است.

اختلاط حق و باطل تا عالم دنیا وجود دارد و در عالم آخرت برداشته می شود

بنابراین این کاروانی که داریم تحت عنوان جامعه بشری در باره آن بحث می کنیم، نقطه آغازش دنیا نیست، یعنی این جور نیست که در عالم طبیعت آغاز شده باشد، بلکه موجوداتی بودند در عوالم انوار، میثاق، اشباح و اضلّه که باید در بحث معارف اهل بیت(ع) در باره آنها مفصلاً بحث شود. به هر حال این عوالم را پشت سر گذاشتند و وارد عالم دنیا شدند. این صف بندی از عالم دنیا شروع نمی شود، بلکه از قبل بوده است و به عالم دنیا هم ختم نمی شود. این دو جریان در عالم بعد از دنیا هم هستند، منتهی در آنجا اختلاط آنها برداشته می شود. در عالم دنیا دستگاه حق و باطل به هم آمیخته اند و این آمیختگی لوازمی هم دارد. از صفات آنها صفاتی به مؤمنین منتقل می شود و از مؤمنین هم گاهی صفاتی به آنها انتقال می یابد. این آمیختگی تا عالم دنیا وجود دارد و در عالم قیامت برداشته می شود. این بحث مفصلی در معارف اهل بیت(ع) است که اگر خواستید بیشتر مطالعه کنید می توانید کتاب های «کتاب الحجه»، «معاد و عدل» و «ایمان و کفر» را ببینید. در روایات، ذیل این سه کتاب این بحث ها مطرح شده اند. فرضاً در «کتاب الحجه» هم در کافی هم در بحار در بحث طینت ائمه(ع) و خلقت ابدان ائمه(ع) بحث از طینت مؤمنین و موحدین هم هست. در آنجا هست که روح ما از فوق عالم علّیین است و از نور الهی آفریده شده و طینت ما از یمین عرش است و روح انبیا و مؤمنین هم از طینت ماست. روح کفار و اولیای نار از مادون سجّین است و ارواح کفار ملحق به اجسام اولیاءشان است. البته این بحث ها پر از بحث های معرفتی و سرّی است و من فقط اشاره ای کردم که اگر خواستید آن بحث ها را بخوانید، در بحث خلقت ابدان ائمه(ع) طینت مؤمنین و طینت کفار بحث خلقت نور ائمه(ع) در «کتاب الحجه» و «کتاب امام شناسی» و کتب مختلف مثل کافی و بحار آمده است. یک بخش هم بخش عالم میثاق است که می توانید کتاب ایمان و کفر را در کافی ببینید. ایشان ایمان و کفر را از طینت و عالم میثاق شروع می کند، بنابراین ایمان ما از دنیا شروع نمی شود، بلکه از عالم میثاق و طینت و قبل از آن است. روایاتش را در آن کتاب ببینید. یکی هم در باب کتاب ایمان و کفر در بحار ـ به نظرم جلد 67 است ـ بحث هایی در باره خلقت مؤمنین آورده که خوب است مطالعه کنید.

این دو دستگاهی که می گوییم در عالم دنیا وجود دارند، این طور نیستند که از همین عالم دنیا شروع شده باشند، بلکه سوابق آنها را تا به این عالم می رسند مطالعه کنید. بحث های فراوانی در این زمینه هست که محتاج به یک مجال واسعی است، ولی خود شما حتماً مطالعه بفرمایید. نکته دیگر این است که این دو دستگاه به همین عالم هم ختم نمی شود و عوالم برزخ و قیامت و بعد از عالم قیامت را هم می توانید در کتاب معاد و کتاب عدل و سایر منابع دنبال کنید.

فلسفه های مادی قائل به آغاز و ختم حیات اجتماعی بشر در همین دنیا هستند

از منظر فلسفه های مادی و فلسفه های تاریخ مبتنی بر آنها قاعدتاً حیات اجتماعی بشر از همین دنیا آغاز و به همین دنیا هم ختم می شود. یعنی نه عوالم قبلی داشته است و نه عوالم بعدی دارد، یعنی وقتی ماده به حیات و سپس به حیات اجتماعی تبدیل می شود و پیچیدگی می یابد و به مرحله نهایی می رسد در همین عالم طبیعت است و عوالم قبل توضیح داده نمی شود.

نکته دوم این که در نظام حق و باطل دستگاه های پشتیبانی دارند که نسبت به دستگاه حق، ملائکه و نسبت به نظام باطل عالم شیاطین است. این نکته هم قابل تأمل است که از جمله نیروهایی که در این عالم، دستگاه حق را امداد می کند، عالم ملائکه است. در قرآن و روایات مختلفی می توانید این امر را دنبال کنید. همچنین عالم شیاطین پشتیبان دستگاه باطل و از قوای امدادی دستگاه باطل در تکامل حیات اجتماعی شان هستند.

میزان تسخیر عالم نسبت به قوای شیطانی محدود است

و از جمله فائقه های مسخّر و طبیعی هستند که در خدمت ما قرار گرفته اند، یعنی خدای متعال یک سلسله فائقه ها و قوایی را در عالم مسخّر ما قرار داده است، مثل قوای طبیعی که این قوای طبیعی مسخّر هم جزو دستگاه هایی هستند که دستگاه حق و باطل از طریق آنها امداد می شوند و از طریق این قوای طبیعی به مقاصد خودشان دست می یابند. این هم داستان پیچیده ای دارد که می توانید در حوزه معارف دنبال کنید. این نکته قابل توجه است که میزان تسخیر عالم نسبت به قوای شیطانی و نفسانی محدود است، یعنی لایه های خاصی از قوای طبیعت در استخدام شیاطین و دستگاه کفار قرار می گیرد. این همه پیچیدگی هایی که شما در تمدن مادی می بینید و تصرفاتی که در طبیعت می کنند و قوای طبیعت را به استخدام خود درمی آورند، لایه محدودی از نیروهایی است که در این عالم آفریده شده است که مسخّر قوای کفار قرار داده شده است، اما لایه های عمیق تر، باطنی تر و جدی تری هم وجود دارند که تنها در اختیار دستگاه حق و قوای ایمانی قرار می گیرند. بسیاری از حوادث عصر ظهور به وسیله قوایی است که در اختیار مؤمنین قرار می گیرند و در اختیار کفار قرار نمی گیرند. ممکن است کفار به یک سری خواص و انرژی های پنهانی ماده دست یابند. مثل انرژی هایی که در استخدام خود درمی آورند، ولی همه اینها لایه محدودی از قوا هستند که مسخّر آنها قرار می گیرند، به تعبیر دیگر اراده های شیطانی در عالم محور موجودات و مخلوقات طبیعی نیستند، بلکه لایه های محدودی از این موجودات و مخلوقات به آنها ملحق می شوند و آنها نسبت به این موجودات مسلط می شوند و اراده آنها نقش قانون را نسبت به این فاعل های طبیعی پیدا می کند. اگر می بینید حول اولیای طاغوت و فراعنه تمدنی ساخته می شود، تمدنی است که در آن قوای شیطانی، نظام شیاطین و فاعل های مسخّر طبیعی حضور دارند و محور آن هم اولیای طاغوت و شیاطین انس و جن هستند.

ائمه هدی علیهم السلام محور تمدن شکل گرفته مقابل طواغیت هستند

در جبهه مقابل هم اگر تمدنی در این عالم شکل می گیرد، محور آن ائمه هدی(ع) و اولیای الهی هستند و عالم ملائکه و عالم طبیعی هم این دستگاه را امداد می کنند و اراده های انسانی در یک ترکیب در شکل دهی این تمدن نقش ایفا می کنند. گمانم این است که اگر کسی در این زمینه ها تأمل کند، مبانی ای برای علوم پایه و به تبع آن برای علوم تجربی پیدا خواهد کرد.

نکته قابل تأمل دیگر این که در جامعه حق و باطل، محورهای پیچیدگی، امامان حق و باطل هستند. یعنی در جامعه حق، امام حق عامل تکامل و اشتداد جامعه است و اگر جامعه تکامل یابد، بر محور امام(ع) است. به تعبیر دیگر آنچه که این عالم را به سمت تکامل پیش می برد، ظهور غیب در این عالم شهود است و امام تجلی آن کلمه غیبی است که در این عالم ظهور می یابد و در پرتو آن تجلی و ظهور است که تکامل در عالم واقع می شود. برخلاف بعضی که تصور می کنند تکامل در نظام طبیعت بیرون از اراده امام اتفاق می افتد و امام در بستر جامعه می آیند و از جامعه ارتزاق می کنند، این طور نیست. امام محیط بر جامعه است و تکامل عالم از بستر امام واقع می شود، نه این که امام در درون جامعه عمل کند. این هم در معارف ما باب گسترده ای است که اگر دنبال کنید باب امام شناسی و معرفت حجت است که آن کلمه جامعه الهی، کلمه عدل و کلمه نور و سرچشمه حیات است. اگر این دو جامعه را در ادبیات روایی و قرآنی دنبال کنید، در حوزه معارف، مختصاتی برای این دو جامعه ذکر شده است. یک جامعه، جامعه نورانی است، جامعه ای است که حیات در آن دمیده شده است و در آن به هیچ وجه لهو و لعب نیست، جامعه ای است که بر محور امام(ع) به عدل و خصوصیاتی که ولایت امام ذکر شده است، دست می یابند. در بخشی از آیات قرآن و روایات خصوصیات این دو جریان ذکر شده اند.

دستاورد تمدن مادی چیزی جز لهو و لعب با تنوعی که دارند نیست

به عکس داری که دار ولایت طاغوت و تمدن مادی است، دار دنیا، لهو و لعب و امثال اینهاست «وَ مَا هَذِهِ الْحَيَاه الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَه لَهِيَ الْحَيَوَانُ»(عنکبوت/64) دنیا دار لهو و لعب و آخرت دار حَیَوان است. در روایت دیده ایم که آخرت را به محیط ولایت ائمه(ع) تفسیر می کند که ولو در عالم طبیعت هم اتفاق بیفتد، دیگر دنیا نیست و دارالحیوان است و به عکس حیات دنیا را به ولایت ائمه جور تفسیر کرده است. ذیل این آیه « بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا * وَ الاَْخِرَةُ خَيرٌْ وَ أَبْقَى»(اعلی/16) که شما حیات دنیا را برگزیده اید و آخرت بهتر و جاودانه است، در آنجا روایت دارد که مراد از حیات دنیا محیط ائمه جور و دشمنان ما و دارالآخره محیط ولایت است، بنابراین اگر کسی در همین دنیا ملحق به امام شد و در فضای ولایت امام تنفس کرد، در همین دنیا در دارالآخره است و به دارالحَیَوان رسیده است و اگر در این دنیا در محیط ائمه جور بود، این حیات دنیاست و این است که «أَنَّمَا الْحَيَاه الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَه وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ»(حدید/20) و در همه ادوار و پیچیدگی هایش، حیات دنیا فقط همین هاست. یعنی محصول ولایت ائمه جور و دستاورد تمدن مادی و ولایت باطل چیزی جز لهو و لعب، زینت، تفاخر و تکاثر با تنوعی که دارند، نیست. این آیاتی که به آنها اشاره می کنم خودشان سر حلقه های بحث هستند و اگر مایل بودید، این آیات را دنبال بفرمایید.

محیط حیات در قرآن همان محیط ولایت ائمه علیهم السلام است

در قرآن، محیط ولایت ائمه(ع) محیط حیات تلقی شده و یکی از آثار ولایت امام(ع) دست یافتن به حیات و طهارت با تعابیر مختلف است. اگر با ادبیات قرآن و روایات سیر کنید که ان شاءالله آشنا هستید، می بینید از امام و ولایت امام(ع) به کلمه ماء تعبیر می شود «وَ أَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَه لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاء غَدَقًا»(جن/16) اگر بر طریقه استقامت می کردند، ما آنها را با آب گوارا سیراب می کردیم. فرمود طریقه، ولایت امیرالمؤمنین(ع) و «ماء غدق» ماء فرات است و ماء فرات هم ولایت ائمه(ع) است. اگر کسی در محیط ولایت استقامت کند، طینت او با حقیقت ولایت آمیخته می شود.

یا مثلاً در قرآن مکرر می فرماید سرچشمه حیات، آب است «وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ»(انبیاء/30) مثالش همین آب طبیعی است که حیات موجودات طبیعی به آن بسته است، ولی ممثل حقیقی و باطن آن وجود مقدس امام است که حیات عوالم به او وابسته است. امام کلمه روح است، بنابراین جامعه مؤمنین امام است که کلمه حیات و روح است. این آیه قرآن را مکرر خوانده اید. خدای متعال می فرماید «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ»(انفال/24) خطاب به مؤمنین است که استجابت و تلاش کنید که به این اجابت برسید و وقتی خدا و رسول شما را به چیزی که مربوط به حیات شماست دعوت می کنند، استجابت کنید این «مَا یُحْیِیکُمْ» مقصود ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. این محیط، محیط حیات طیبه است و اگر کسی وارد آن محیط شد، به حیات حقیقی و معنوی می رسد و همه ارواحی که در جبهه مؤمنین هستند و در آنها دمیده می شود، شعاعی از روح الامام هستند. به تعبیر دیگر از نظر روایات ما، جامعه مؤمنین غیر از این روح طبیعی و نفسی که در کفار وجود دارد، به ارواح دیگری دست می یابند و در آنها دمیده می شود که روایاتش را در باب طینت مؤمنین و ارواحی که ائمه(ع) به آن تأیید می شوند در کتاب کافی و غیره می توانید ببینید. در کتاب «ایمان و کفر» در روایات ما از جمله کافی، ابوابی دارد در باره روحی که مؤمن بدان تأیید می شود و می توانید ببینید که مؤمنین با ارواحی تأیید می شوند. فرموده است که در مؤمنین چهار روح است: روح الایمان، روح القوه، روح الشهوه، روح المدرج که روح المدرج شاید همان نفس است که انسان با آن خورد و خوراکش را دارد و حیات طبیعی خود را اداره می کند. ارواح دیگری در مؤمنین دمیده می شود، اما در کفار فقط همان روح المدرج یا نفس است و چیز دیگری نیست، بنابراین اگر جبهه مؤمنین را مطالعه کنید، خواهید دید سرشت مؤمنین از طینت علّیین است و گِل آنها از آنجا برداشته شده است. روحشان از عالم انوار است و در این عالم که می آیند مؤید به ملائکه هستند و ارواحی در آنها دمیده می شود و همه ارواحی که در جامعه مؤمنین دمیده می شود، نازله روح الامام است که امام کلمه روح است، بنابراین روابط اجتماعی مؤمنین را به این کیفیت می توان دید. آن طرف فقط دارالنفس یا روح المدرج است که قوه ای است که با آن خورد و خوراک و اداره غرایز انسان اتفاق می افتد، بنابراین آنها سرمایه اش بیش از قوه نفس و غریزه برای اداره خود ندارند، ولی در جامعه مؤمنین آن ارواح دمیده می شوند و لذا مبدأ یکی از منازل بالاتر ادراک و حیات است و همچنین در جامعه مؤمنین، نه فقط در ارواح فردی که در روح جمعی شان هم کلمه نور حاکم است و لذا همه مناسبات و روابطشان نورانی است. به این آیه قرآن دقت بفرمایید. نکاتی که بنده بیان می کنم فقط اشاراتی است به این که آیات قرآن را چگونه می شود دنبال کرد. قرآن انسان ها را دو دسته می کند «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي»(انعام/122) می فرماید عده ای بودند که مرده بودند و ما زنده شان کردیم و برای آنها نوری قرار دادیم و با این نور در بین مردم مشی می کنند، یعنی مشی آنها مشی در نور است. و نیز «كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ»(انعام/122) یک عده هم مثلشان در عالم ظلمات است و از عالم ظلمات خارج نمی شوند. به آیات ظلمات در هفته قبل اشاره کردم «أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ» و «یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». عده ای در محیط ولایت باطل هستند و نه فقط جسم شان که مثل آنها هم از این عالم خارج نمی شود. خودشان و مثل و عوالماشان ذیل عالم اولیای طاغوت تعریف می شود. اینها در ظلمات هستند و به حیات راه پیدا نکرده اند. یک عده هم در ظلمات بودند، اما خداوند در آنها حیات دمید و برای آنها نور قرار داده است «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا» آن حیات را در روایات بخوانید که فرمودند «و من کان میتا» یعنی «و من کان میتا عن ولایتنا فاحییناه بولایتنا» کسی که به وادی ولایت نرسیده، به ماء الحیوان (آب حیات) دست نیافته و به حیات نرسیده است. بنابراین وقتی به جامعه مؤمنین نگاه می کنیم جامعه ای است که در آن حیات و نور دمیده شده و مشی آنها در نور است. خودشان، قوای خودشان، گذشته و آینده شان و عوالم خلقت را در شعاع این نور می بینند. آنهایی هم که در ظلمات هستند «إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا»(نور/40) خودشان را هم نمی توانند پیدا کنند. خودشان، قوا، گذشته و آینده شان و عوالم خلقت را حداکثر در حد غرایزشان می بینند.

پس یک طرف جامعه مؤمنین با این خصوصیات که جامعه ای است مرکب از مؤمنینی که قبل از این دنیا طینت شان از علّیین هست و ملحق به امام خودشان هستند، طینتشان با آب فرات و حقیقت ولایت آمیخته شده است، در عالم که می آیند تحت ولایت و هدایت امام هستند، لذا در آنها حیات و نور هست. از علوم ائمه(ع) استفاده می کنند و این علوم مبدأ حیات قلب آنهاست. یک طرف هم وادی ظلمات است. ارواح در آن نیست و فقط نفس و روح المدرج دارند. هم در ظلمات هستند و هم از حیات طیبه برخوردار نیستند، یعنی وادی ولایت اولیای طاغوت همان وادی «كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا» می باشد. یعنی همان ظلماتی که اگر کسی از آن خارج نشود، الی الابد در وادی ظلمات می ماند و به وادی حیات نمی رسد.

در روایات اهل بیت(ع) این دو حقیقت به هم پیوسته اند و نور و حیات یک سرچشمه دارند و اگر کسی به نور راه پیدا نکرد، به حیات هم راه نمی یابد. توضیحش را در روایات ببینید. حضرت فرمود خدای متعال در مقام توحید، واحد و متفرد بود. بعد کلمه ای را آفرید: «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَة فَصَارَتْ نُوراً»، کلمه ای را تکلم کرد که آن کلمه نور است. این روایات باید توضیح داده شوند. «ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ عِتْرَتَهُ»، سپس نبی اکرم(ص)، علی(ع) و ذرّیه او را از آن نور آفرید «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَة فَصَارَتْ رُوحاً»(1) کلمه دومی که نظام آفرینش با آن آغاز شده، روح است. بعد می فرماید آن روح را در این کلمه قرار داد. موطن کلمه روح کلمه نور است و سپس در ابدان ما قرار داد. آن چیزی که در بدن امام است، هم کلمه نور است و هم کلمه روح، لذا امام «و نحن کلمه الله و روح»، هم کلمه نور است و هم نور الهی. اگر در قرآن می فرماید ما روح را در آدم دمیدیم و آن قدر این روح عزیز بود که به ملائکه گفتیم «اسْجُدُواْ لآدَمَ»(بقره/34) آن کلمه روح که شعاعش در آدم افتاده بود و «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي»(حجر/29) همین کلمه روح است.

پس می بینیم امام(ع) که محور جامعه مؤمنین است، عبارت است از کلمه روح و کلمه نور و وقتی در وجود مؤمنین ظهور می یابد، آنها به حقیقت نور و حقیقت حیات طیبه می رسند، بنابراین مؤمن هم دارای ارواح هست، هم دارای نور.این که در روایت دیده اید قلب مؤمن مشکات انوار خداست، چون مشکات حقیقی که قلب نبی اکرم(ص) و امام(ع) است، چون قلب مؤمن تابعی است از آن قلب و آن حقایق در او جاری می شود، قلب خود مؤمن می شود مشکات انوار و چون این گونه می شود فرمود «الْمُؤْمِنُ  یَتَقَلَّبُ   فِی خَمْسَه مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَه إِلَى النُّورِ»(2) مؤمن همه رفت و آمدش در عالم انوار است، ورودش به کارها و خروجش از کارها، ورودش به عالمی و خروجش از این عالم، کلام او، علم او، مسیرش تا مقامات قیامت مسیر نور است که همان وادی ولایت امام(ع) است.

از منظر قرآن اگر جامعه موحدین حول محور امام شکل می گیرد، اما کلمه روح، کلمه نور و سرچشمه حیات و به تعبیر قرآن کلمه ماء است «يُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء لِّيُطَهِّرَكُم»(انفال/11) در جنگ بدر می فرماید در جنگ سختی که برای شما پیش آمد، خدای متعال آب را از بالا نازل کرد تا شما را تطهیر کند. دو سه خاصیت دیگر هم برایش می گوید «يُثَبِّتَ بِهِ الأَقْدَامَ». ظاهر آیه این است که بارانی آمد و سختی از مؤمنین برداشته و نشاطی در آنها پیدا شد و جبهه شان به تحرک درآمد، ولی حضرت فرمودند سماء وجود مقدس نبی اکرم(ص) و ماء وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) است. حقیقت ولایت از آن مقام رفیع تنزل یافت و مبدأ طهارت و ثبات شد.

این می شود اصل ولایت. به همین دلیل هم هست که در عصر ظهور از منظر قرآن که امام در آن ظهور می کنند، هم حیات در عالم جاری می شود هم نور که «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»(زمر/69). تأویل این آیه به عصر ظهور برمی گردد که نور رب، امام علی(ع) است و وقتی حضرت ظهور می کنند، زمین نورانی و وارد فضایی می شود که حضرت فرمودند کار به جایی می رسد که «استغناء الناس عن ضوء الشمس و القمر»(3) یعنی مردم از پرتو شمس و قمر مستغنی می شوند و فضای عالم فضای دیگری می شود. اگر بخواهیم در این باره توضیح بدهیم باید در باره کلمه نور و عوالم نور بحث مفصلی کنیم، لذا من به همین مقدار اکتفا می کنم.

و باز در قرآن وقتی دوره ظهور را توضیح می دهد، می فرماید «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(حدید/17) بدانید خدای متعال زمین را بعد از مردن زنده می کند. حضرت فرمودند «موت الارض موت اهلها»(4) اگر اهل زمین مرده باشند، زمین هم مرده است. اگر اهل زمین زنده باشند، زمین هم زنده است. مثل جسم انسان است. چگونه وقتی روح می میرد، جسم هم می میرد، اگر اهل زمین زنده باشند، زمین زنده است و اگر مرده باشند، زمین هم مرده است که فرمود «و الکافر میت» چون کافر میت است، زمینی که کفار روی آن زندگی می کنند هم مرده است. وقتی عصر ظهور بروز می یابد هم قلوب به حیات می رسند «وَ أَحْيِ  بِهِ الْقُلُوبَ الْمَيْتَه»(5) و هم زمین زنده می شود «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا» امام هم مبدأ حیات اهل زمین است، هم مبدأ حیات خود طبیعت، لذا عالم هم عالم دیگری می شود و روح دیگری در همین طبیعت دمیده می شود. اگر فلسفه های تاریخ و اندیشه های فلسفی تاریخی را مطالعه کرده باشید متوجه می شوید این گزاره ها در برابر آن رطب و یابس هایی که دیگران سر هم داده اند چقدر قیمتی هستند و هر کلمه چقدر در جای خودش گره گشاست.

پس بعضی از خصائص این دو دستگاهی که در قرآن آمده اند به این صورت است که دستگاه انبیا دستگاه حیات و دستگاه نور است و لذا وقتی جامعه ای حول انبیا شکل می گیرد، جامعه نورانی و زنده است و کسانی که در این جامعه زندگی می کنند به حیات و نور رسیده اند و عوالم دیگری بر آنها مشهود شده است و حتی زمینی که بر آن زندگی می کنند زمین دیگری می شود. آن سو هم عالم ظلمات، عالم موت، مردگی، لهو و لعب، زینت، تفاخر، تکاثر و ضلال است.

دمیده شدن حقیقت ولایت منتج به رسیدن به حیات، نور و معرفت می شود

در جامعه مؤمنین امام محور جامعه است و آنچه که در جامعه مؤمنین می بینیم تجلی حقیقت امام است تا آنجایی که فاعل های طبیعی را مسخر می کند، یعنی در انسان ها حقیقت ولایت و روح امام دمیده می شود و با دمیده شدن این حقیقت به حیات، نور و معرفت می رسند و طبیعت هم طبیعت دیگری می شود و در طبیعت تصرف می کنند و در این صورت یک جهان مخصوص و خاص ساخته می شود، جهانی که حاصل تصرف انسانِ به حیات و به نور رسیده و به آرمان های بلند پیوند خورده است و تصرف او در عالم طبیعتی است که زنده شده است، لذا جهان دیگری درست می شود. این می شود یک طرف تمدنی که به هر سمت آن بنگرید در همه جا روح الامام را می بینید و حضور امام(ع) را مشاهده می کنید.

این که در آخرالزمان اشاره می کند «إذا ظهر الماء علی وجه الارض»(6) ماء یعنی همین، حقیقت ولایت امام ظاهر می شود. ماء در قرآن حامل عرش الهی است «وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء»(هود/7) یعنی مستقر عرش خدا روی زمین واقع و زمین می شود مستقر عرش. آنچه که در دوره ظهور و دوره کمال جامعه انسانی اتفاق می افتد این است که زمین می شود مستقر عرش. وقتی که آن حقیقتی که پایگاه عرش و فرماندهی حضرت حق است، روی زمین آمد که «یظهر علی وجه الارض»، آنگاه مستقر عرش هم در زمین واقع می شود.

در جبهه مقابل همه جا تجسد ارواح طاغوت است

این یک طرف قضیه است. اگر آن طرف را هم نگاه کنید همه جا تجسّد ارواح و اولیای طاغوت است، یعنی اخلاق جامعه را می بینید، تجسّد آن خلق است، فکرش را می بینید، تجسّد آن فکر است، تصرفاتشان ادامه آن تصرفات است، طبیعتی است که مسخّر می شود: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ»(روم/41) است، یعنی هم دریا و هم زمین با این اراده های فاسد، فاسد می شود. با اراده هایی که حیات طیبه ندارند، آنها هم فاقد حیات طیبه می شوند، بنابراین آنچه که در این دستگاه می توان دید، دو جریان تاریخی است. یکی جریان موت است و ضلال و غفلت و غیّ و امثال اینها و یک جریان هم جریان رشد و نور و حیات طیبه است و هر دو هم بر محور دو امام هستند، یکی تجلی امام باطل و دیگری تجلی امام حق است. یعنی اراده، حقیقت وجودی، بندگی  و سجده امام حق محور تکامل جبهه حق است و طغیان، استکبار، شیطنت و ملعنت امام باطل هم محور تفرعن و شیطنت جامعه باطل است. نکته قابل توجه دیگر این است که در جامعه تاریخی ای که حول امام شکل می گیرد، ارتباطی حقیقی بین مؤمنین برقرار می شود. در این باره هم بابی در کتب روائی ما هست که من فقط به کتاب ایمان و کفر در کافی اشاره می کنم. در آنجا توضیح داده شده است که مؤمنین با یکدیگر برادرند و این برادری یک برادری قراردادی نیست و یک برادری حقیقی است «اَلْمُؤْمِنَ أخُ الْمُؤمِنِ»(7) از پدر و مادر. در آنجا توضیح داده است که مؤمنان آن چنان به هم پیوسته اند که اگر یکی از آنها احساس رنج کند، این رنج به همه منتقل می شود، درست مثل اعضای یک پیکر. بعد فرموده است ارواح مؤمنین با هم متحد است و ارتباط روح مؤمنین اینگونه است که «انَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأشَدُّ اتِّصالًا بِرُوحِ اللّهِ مِنِ اتّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بِها»(8) شدیدتر از پیوندی که بین شعاع خورشید و خورشید هست، بین مؤمنین وجود دارد، یعنی مؤمنین به منزله اشعه امام هستند و همان طور که اشعه خورشید با خورشید یک پیوستار حقیقی دارد، جامعه تاریخی مؤمنین به امامشان هم دارای یک پیوستار حقیقی هستند که حول کلمه روح و کلمه امام شکل گرفته است. «انَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأشَدُّ اتِّصالًا بِرُوحِ اللّهِ مِنِ اتّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بِها». این روایت را به این دلیل ذکر کردم که حضرت در آن می فرمایند مؤمنین با هم اخوت حقیقی دارند، نه یک اخوت قراردادی و بعد می فرمایند روحشان به روح الله متصل است، آن هم شدیدتر از شعاع شمس به شمس. پس اگر جامعه مؤمنین را از این منظر ملاحظه کنید، در مقابل جامعه کفار عبارت است از جامعه ای که بر محور امام شکل می گیرد، طینت، نور و روحشان یک حقیقت به هم پیوسته و حول طینت، روح و کلمه امام است و سیرشان از عوالم قبل تا این عالم تا عوالم بعدی با امام است و این سیر هم در وادی حیات، نور و معرفت است و همه جلوه های حیاتشان جلوه نور، حیات، عبودیت، معرفت و بندگی است.

اگر جامعه مؤمنین را از صدر تا ساقه نگاه کنید مثل روح واحدی است که همواره در حال عبادت است و همه اشعه او دارند عبادت می کنند و همه احوالشان حالت عبادت است دائماً که «الَّذِينَ هُمْ علی صَلَاتِهِمْ دائِمُونَ»(معارج/23) هستند. امام جماعتشان امام است و دارند حول او بندگی می کنند، بازار، خانه، تاریخ و تمدنشان عبارت است از یک معبد بزرگ، معبدی به وسعت دامنه حیاتشان و در همه عرصه ها مشغول بندگی، قرب و معرفت هستند و همه احوالشان احوال قرب و معرفت است؛ «بِنَا عُبِدَ اللّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللّهُ» خداوند با ما عبادت و با ما شناخته شده است.

اگر آن طرف را هم نگاه کنید یک روح مستکبر طاغی است که شعاع هایی از این ظلمت در ارواحی وجود دارد و آن ارواح حول آن آدم مشغول شیطنت، بازی و لهو و لعب هستند. این دو جریانی هستند که از منظر قرآن و روایت می توان دید. ایستگاه هایی هم که این دو منظر از آن عبور کرده و به کجا رسیده اند و به کجا می خواهند برسند بحث جامع تر فلسفه تاریخ اجتماعی است. پس اگر می خواهید فلسفه تاریخی اجتماعی را بررسی کنید باید عوالم بعد از دنیا و آنچه را که در بطن عالم می گذرد، مطالعه کنید که اصل آن جریان ائمه نور و ائمه نار هست. مؤمنین به منزله قوای امام نور و کفار به منزله قوای ائمه نار هستند.

همه حرف مکاتب مادی؛ انقلابات اجتماعی نتیجه تضاد طبقاتی

حالا این را مقایسه کنید با جریانی که مثلاً در ماتریالیسم تاریخی مارکس می بینید. یک فلسفه تاریخ با آن همه سر و صدا که حدود نیم قرن بر همه جوامع روشنفکری ما حکومت می کرد، حاصلش این است که وقتی روابط تولیدی پیچیده تر می شوند، تضاد طبقاتی در شکل جدیدی ظهور و بروز می یابد و خلاصه انگیزه های اقتصادی تبدیل به انقلابات اجتماعی می شوند. کلش همین است، البته با پیچیدگی هایی که دارد. اگر بقیه مکاتب را هم دنبال کنید مثلاً نظریه تکامل اجتماعی و دترمینیسم اجتماعی هم همین است و چیزی غیر از این نیست. نظریه های نو در آرمان شهرهایی را که مطرح می کنند ببینید، مثلاً دوره کشاورزی صنعت و فراصنعت. فیلسوفان جدید در «موج سوم» تافلر و سایر کتاب ها خیلی حرف زده اند، افق هایی را که آنها و افق هایی را که معارف اهل بیت(ع) پیش روی ما می گذارند با هم مقایسه کنید. این بخشی از تکمله بحث گذشته بود. اگر اجازه بدهید اجمالاً به چند مورد از پیش فرض های مبنایی بحثی که اشاره کردیم، بپردازم. بعد آیات قرآن و روایات ذیل آیات را که به فهم این نظریه کمک می کنند به اندازه وسع به محضرتان تقدیم کنم.

نکته اصلی، الوهیت خداوند در همه عوالم است و البته اراده ما در تبعیت و ذیل این الوهیت قرار گرفتن و طریق تبعیت

اساسی ترین پیش فرضی که در این نظریه می بایست بدان دقت شود این است همه عالم ناشی از الوهیت حضرت حق است. او اله عالم است «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ»(زخرف/84) چه بخواهیم چه نخواهیم الوهیت حضرت حق در عالم جاری است و «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَه إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(انبیاء/22) همه عالم بر مدار الوهیت یگانه حضرت حق است که به سمت صلاح، انسجام و کمال حرکت می کند.

نکته دوم این است که وقتی خدای متعال به ما انسان ها اختیار و اراده داد، پذیرش الوهیت خود را در حوزه اختیار ما جبری نکرد. یعنی ما ملزم به پذیرش توحید نیستیم. اگر پذیرفتیم حقایق و حُجُب از ما برداشته می شود که «اَللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ»(بقره/257) حقیقت توحید برای ما مشهود می شود، سیر از ظلمات به نور، از غفلت و شرک به سمت ذکر و توحید، ولی مجبور نیستیم که «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ». گرچه الوهیت او مدار همه آفرینش هست و بخواهیم و نخواهیم تکویناً وابسته به آن الوهیت هستیم، ولی در حوزه اختیار به ما اجازه داده شده است تکویناً آن الوهیت را نپذیریم. اگر پذیرفتیم ولایت حضرت حق بر ما جاری می شود و ما از ظلمات و کثرات به سمت نور، توحید و معرفت هدایت خواهیم شد. سیر ما از شرک به توحید می شود و حتی شرک های خفی می رود. در آن نگاه انسان همه عالم را ذیل توحید می فهمد و می بیند و اگر آن ولایت را قبول نکردیم به  عکس است. «وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ» دائماً حجابی بر حجابی افزوده می شود، نه حُجُب نور بلکه حُجُب ظلمانی. لذا در عالم هرچه می بیند حجاب ظلمانی است. فقط با بت ها سر و کار دارد، جز بت چیزی نمی بیند. همه عالم برایش بت اند؛ ماه بت است، خورشید بت است، زمین بت است، لذا به همه دل می بندد، از همه می ترسد، به همه امیدوار است، اینهایی هیچ کاره اند برایش همه کاره می شوند و در نگاه او، او که همه کاره است، برایش هیچ کاره است. این دو سیر است. یعنی اگر انسان وارد ولایت اولیای طاغوت شد به اندازه هر قدمی که به سمت شهواتش حرکت می کند از وادی توحید دور می شود. حجاب و ظلمات بر او سایه می افکند. حجب ظلمانی، حجب شیطانی اند. حجب نورانی، حجب دستگاه نبی اکرم اند. کسی که وارد دستگاه نبی اکرم شد به حقیقت سرّ توحید راه نیافته است، باید در این وادی سیر کند و حجاب ها از او برداشته شود تا به حقیقت توحید برسد، اما آنجا حجاب روی حجاب است که «ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/40) همه اش حیرت، سردرگمی و شرک است. کسی که در وادی نور هست به هر ذره عالم که می نگرد حضور حضرت حق را احساس می کند. برعکس، اگر کسی در وادی ظلمات بود، چیزی که نمی بیند نور است. نور الهی را نمی بیند. آنچه در عالم می بیند بت ها و اسباب مقید به آنهاست و الی الابد اسیر آنها خواهد بود. حتی در قیامت هم «وَ مَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَه أَعْمَى»(اسراء/72) الی الابد باید در کوری و اعمی به سر برد و نمی تواند حقیقت و توحید را در عالم ببیند، هرچه می بیند بت هاست. به آنها تکیه می کند، از آنها می ترسد، از آنها می خواهد، آنها را صدا می زند و از آنها استمداد می طلبد. اینها تعابیری است که در قرآن هست. لذا در پذیرش ولایت الهی مجبور نیستیم. اگر پذیرفتیم می شود دین، نپذیرفتیم می شود کفر.

نکته دیگر این که ولایت الهیه که بر مؤمنین جاری می شود از طریق ولایت خلفا جاری می شود. بنابراین ولایت خلفا طریق جریان ولایت الله در عالم است. پس جامعه مؤمنین ذیل ولایت خلفای الهی رشد و کمال می یابد و به سمت وادی نور حرکت می کند. برعکس، آنهایی که در ظلمات غرق اند ذیل ولایت اولیای طاغوت سیر در ظلمات می کنند، خودشان به تنهایی ظلمانی نمی شوند، مبدأ ظلمات ولایت اولیای طاغوت است. کما این که مبدأ نور ولایت الله و ولایت خلفای الهی است.

دانش مادی قواعد جریان ولایت اولیای طاغوت در محیط زندگی مادی است

سوم این که مناسک و آداب این جریان ولایت می شود شریعت. شرایع جریان ولایت باطل می شوند قوانین زندگی ذیل ولایت اولیای طاغوت و هرچه ولایت آنها پیچیده تر شد مناسک و قواعد هم پیچیده تر می شود، اعم از قواعد حقوقی و ارزشی تا قواعد فکری و دانشش. همه اینها قواعد جریان ولایت اولیای طاغوت اند، منتهی هر کدام به شکلی که باید توضیح داده شود. یعنی دانش مادی قواعد جریان ولایت اولیای طاغوت در محیط زندگی مادی است، حتی علمش و به عکس هم قواعد حقوقی و شرایع، هم قواعد علمی در دستگاه حق ابزار جریان ولایت حق اند. بنابراین در دستگاه اولیای طاغوت آنچه از آن تحت عنوان دانش نام برده می شود، نظیر دانش های تجربی، کاربردی و امثالهم و آنچه تحت عنوان اندیشه ها، بینش ها و فلسفه از آن یاد می شود و آنچه تحت عنوان حقوق، ارزش ها، قواعد و قوانین ارزشی و حقوقی بیان می شود، تماماً ظهور ولایت اولیای طاغوت و در جبهه حق ظهور ولایت اولیای حق است. یعنی اگر ولایت حق مؤمنین و جامعه ایمانی را به سمت نور می برد فقط در قلب، باطن و سرّ جامعه نیست، دانششان هم نورانی است، نظامات حقوقی شان هم نورانی است، ارزش هایشان نورانی است، اعتقادات و اندیشه هایشان سراسر نور است. به عکس در وادی ظلمات، این طور نیست که اگر کسی تحت ولایت اولیای طاغوت قرار گرفت یا جامعه ای با ولایت اولیای طاغوت سرپرستی شد، تکنولوژی و فلسفه هایش نورانی و فقط اخلاق و رفتارشان ظلمانی باشند؛ اخلاق، رفتار و افکار همه ظلمانی می شود. برعکس در جامعه مؤمنین همه نورانی می شود.

دین در قوس نزول الوهیت و ولایت و شریعت است

این دستاورد مهمی است که تأمل بفرمایید. دین عبارت است از جریان الوهیت حضرت حق؛ که ما می توانیم بپذیریم، می توانیم نپذیریم. ادامه اش می شود جریان ولایت الله و نازله اش می شود شریعت. لذا این یکی از مبانی جدی بحث است که دین در قوس نزول الوهیت، ولایت و شریعت است، شرایع مناسک ولایت اند و ولایت طریق سرپرستی اله نسبت به اراده هایی است که ایمان پیدا می کنند؛ لذا ولایت امام، باطن دین و سرّش الوهیت حضرت حق است. در قوس دینداری هم عمل به شرایع نه فقط برای فرد بلکه برای جامعه مناسک اجتماعی و تاریخی طریق تمسک به ولایت حق یا باطل اند و ولایت حق طریق تعلق به اولوهیت حضرت حق است. یعنی در قوس صعود از شریعت به ولایت و توحید می رسیم و در الوهیت متعلل می شویم، در قوس نزول حقیقت دین از الوهیت به ولایت و شریعت تنزل می یابد. این یکی از مبانی است.

مبانی دومی که به آن اشاره کردیم این بود که حقیقت تکامل این است که از عالم غیب فاعل ها امداد می شوند و در قدرت و فاعلیت آنها توسعه داده و برای آنها فاعل مسخّر خلق می شود. فرض کنید یک طفل رشد می کند. چه اتفاقی می افتد؟ دائماً دارد برایش قوای مسخّری خلق می شود. اگر بنا بود قوایی که خلق می شود مسخّر اراده این طفل نباشد، او رشد نمی کرد. اصلاً رشد یعنی این که از عالم غیب و الوهیت حضرت حق برای این موجود فاعل تبعی و فاعل مسخّر خلق می شود. برایش قوه ای را خلق می کند. اگر چیزی را بیافرینند که قوه، اراده و تحرکی ندارد، رشدی هم نمی آید. اگر چیزی را بیافرینند که رشد دارد، ولی مسخّر من نیست به من مربوط نیست و من رشد نمی کنم. بنابراین اگر کسی از طفولیت به جوانی می رسد و قوایش رشد می کنند، در واقع دارند مرتباً برای او قوای مسخّری را می آفرینند که این قوای مسخّر از عالم بالا برای او و متناسب با تقاضای خودش خلق می شود. پس نه این طور است که تقاضا، تولّی و درخواست ما نقشی نداشته باشد و نه این که خودمان برای خودمان خلق می کنیم یا ماده برای ما می آفریند یا جبراً به ما داده می شود. متناسب با تقاضای رشدی که می کنیم، امداد می شویم و وقتی امداد شدیم، حالا نوبت ماست و می توانیم متناسب با ظرفیت جدیدی که به ما دادند تصرف کنیم یا می توانیم از ظرفیتی که به ما دادند تخلف کنیم. اگر تصرف کردیم کمال حقیقی برایمان واقع می شود. از خدای متعال ثروت می خواهیم که با آن بندگی کنیم، ثروت برایمان خلق می کند و وقتی آفریدند و به ما دادند با این ثروت اگر تصرف کردیم رشد می کنیم. اگر تصرف نکردیم یا تصرف باطل کردیم، از مسیر رشد باز می مانیم.

پس تکامل را هم در مسیر حرکت باید این گونه تعریف کرد که تکامل این است که از یک سوی تقاضای رشد باشد و از سوی دیگر امداد و خلق توسعه، یعنی خدای متعال برای شما فاعل ها و قوای جدیدی را می آفرید و آنها را مسخّر شما قرار می دهد و حالا شما می توانید در آنها تصرف و آنها را به خودتان ملحق کنید. در مورد قوای منفصلی که در اختیار شماست مثالی می زنم. شما یک اسلحه تهیه می کنید. اگر این اسلحه مسخّر شما نباشد، ظرفیت و قدرت شما را افزایش نمی دهد، ولی وقتی مسخر شما می شود، ظرفیت و قدرت شما افزایش می یابد، پس اصولاً تکامل درون جوش نیست که ماده خودش کمال خلق کند. جبری هم نیست، جریانی است که در آن اختیار، عبادت، تقاضا و نیازهای ما و امداد الهی و سپس تصرفات ما در آن حضور دارد. شما از خدا لشکر می خواهید و خدا به شما کمک می کند و لشکر می دهد و حالا شما می خواهید با این لشکر بندگی کنید. فرض کنید از خدا لشکر روحی می خواهید، برایتان صفت توکل، یقین، صبر، رضا و... خلق می کند. لشکر ظاهری می خواهید به شما قوای ظاهری می دهد، بعد شما با این قوا تصرف و اینها را به خودتان ملحق می کنید و رشد به این شکل واقع می شود.

تکامل در تاریخ یعنی درخواست ظرفیت بالاتر برای بندگی خدای متعال است

بنابراین تکامل در تاریخ، تکامل مادی نیست. تکامل تاریخ در این است که عباد از خدای متعال درخواست ظرفیت بالاتری برای بندگی می کنند و خدای متعال ظرفیت بندگی بیشتر را به آنها می دهد و آنها را امداد می کند و حالا آنها با ظرفیت بیشتر بندگی می کنند و اگر امام را محور تکامل تاریخ بدانیم، معنایش این است که امام از خداوند متعال درخواست ظرفیت بیشتری برای عبادت می کند و خدای متعال او را امداد می کند و با قوت بیشتری عبادت می شود و لذا محور تکامل تاریخ عبادت نبی اکرم(ص) است و عالم با تکامل عبادت و با ظرفیت قرب ایشان متکامل می شود و با شدت عبادت و تقاضای ایشان رشد می کند. این فقط ما نیستیم و کل عالم این جوری است. عالم ملائکه هم همین طورند، عالم نبات و جماد هم همین طورند. این طور نیست که وقتی قوای تولیدی در عالم رشد می کنند، حیات اجتماعی رشد می کند. قوای تولیدی چگونه رشد می کنند؟ روی قوای درون جوش مادی. خصلت های ماده با روابط دیالکتیکی ظهور می یابند، نیروهای تولیدی در مرتبه بالاتری ظاهر و بعد مبدأ پیدایش تعارضات اجتماعی می شوند و جامعه تکامل پیدا می کند. این تفسیری است که روشنفکران برای نیم قرن از آن دفاع و به وسیله آن در دنیا انقلاب می کردند.

ما این را نمی گوییم، بلکه می گوییم وقتی نبی اکرم(ص) تقاضای بندگی بیشتری دارند، شدت عبادت نبی اکرم(ص) محور تکامل عالم است. در دستگاه باطل هم پیچیده تر شدن دستگاه  باطل تابع شدت استکبار اولیای طاغوت است و شدت شیطنت آنها مبدأ پیچیده تر شدن قوای باطل می شود، البته به امداد الهی. اگر خدای متعال امداد نکند چیزی واقع نمی شود، ولی «كُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَ هَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَاء رَبِّكَ مَحْظُورًا»(اسراء/20)

رشد اراده های انسانی درون جوش است و به صورت جزایر مستقل نیست

پس وقتی حرکت و تکامل را به این صورت تعریف کردیم، محور تکامل اجتماعی همه می شود اراده های انسانی و این اراده های انسانی هم نظام دارند. نظام اراده ها هم محور دارد و محور آن هم محور تکامل است. یعنی اراده های انسانی که رشد می کنند، اخلاق، اندیشه، دانش و تکنولوژی درست می شوند، طبیعت مسخر می شود و ساختارهای اجتماعی تمدن های پیچیده شکل می گیرند، آیا از طرف ماده دارد به انسان اضافه می شود یا برعکس، محور اراده های انسانی است؟ رشد اراده های انسانی درون جوش و از عالم بالاست که به صورت جزایر مستقل رشد نمی کنند، بلکه حول یک اراده رشد می کنند و نظام دارند و محورشان به یک جا برمی گردد، بنابراین قرب و تکامل دستگاه غیر باطل به ظرفیت عبادت نبی اکرم(ص) برمی گردد و شدت و ظرفیت دستگاه باطل هم به اولیای طاغوت و به شدت استکبار و پافشاری آنها بر استکبارشان؛ کاری که ابلیس کرد. ابلیس با این که می دانست مطرود خدای متعال است، لشکرکشی کرد و گفت «لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ * ثُمَّ لآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَن شَمَآئِلِهِمْ وَ لاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ»(اعراف/16) با خدای متعال بنای جنگ را گذاشت و از خدای متعال لشکر و مهلت هم خواست و خدای متعال هم امدادش کرد. به میزان شدت استکبارش تمدن درست می کند، با جبهه حق درگیر می شود، حادثه می سازد و امثالهم.

یکی از مبانی دیگر این است که اگر قائل به وحدت اجتماعی و وحدت تاریخی هستیم، مبتنی بر اندیشه های فلسفی متداول نیست. یعنی اگر گفته می شود ارواح، افکار و رفتارها با همدیگر انسجام پیدا می کنند و یک جامعه بزرگ و یک روح جمعی درست می شود، معنایش این نیست که دو عنصر با هم ترکیب می شوند و صورت جدیدی خلق می شود که صورت بسیطی است. این طور نیست و وقتی کسی می گوید جامعه وحدت حقیقی دارد نمی خواهد بگوید که از ترکیب افراد، روح دیگری پدید می آید که روح کل جامعه است. مقصود این نیست، بلکه همین قوای اراده های انسانی وقتی به صورت یک نظام با هم مرتبط می شوند، یک وحدت حقیقی پیدا می شود که در آن وحدت حقیقی یک اراده محور اراده هاست و اراده های دیگر به تبع آن دارای یک نظام هستند و کارآمدی و انسجام دارند و لذا در اندیشه ارسطویی یا اندیشه مبتنی بر ماده هر جا قرار است وحدتی پدید آید، باید اندیشه های نوعی در یکدیگر مستحیل شوند و صورت جدیدی پدید بیاید تا وحدتی حقیقی ایجاد شود، وگرنه وحدت اعتباری و قراردادی است و لذا واقعاً در آن نگاه وحدت اجتماعی و وحدت لشکر را باید اعتباری بدانیم. درحالی که این طور نیست و هرگاه ارواح حول اراده هایی نظام پیدا و همفکری و همدلی کنند، حقیقتاً وحدت در اراده پیدا می شود که برآیند آن جمع کمّی کارها نیست و آنچه که در یک لشکر اتفاق می افتد جمع کمّی کارها نیست و واقعاً انسجام و ترکیب ارواح، افکار و رفتارهاست که یک وحدت را خلق می کند.

فرض کنید یک لشکر همدل نباشند و برای یک هدف کار نکنند و یا همدل باشند، اما همفکر نباشند و انسجام فکری نداشته باشند و مهارت هایشان هماهنگ نباشد. پیاده نظامش به روش سنتی عمل کند و سواره نظام، نیروی دریایی و هوایی اش به شکل دیگری. پیداست به یک نتیجه نمی رسند. افکار، مهارت ها و رفتارها باید با یکدیگر انسجام داشته باشند، به صورتی که با هم ترکیب شوند و یک برآیند را نتیجه بدهند، لذا نتیجه فعل مشاع و مال همه است و یک فعل کمّی نیست که هر کسی کار خودش را بکند. اگر جمعی همدل باشند و کار همدیگر را دوست داشته باشند، حقیقتاً به هم مرتبط می شوند. این روایت را مکرر شنیده اید که امیرالمؤمنین(ع) در جنگ جمل پیروز شدند و شخصی عرض کرد: «ای کاش برادرم بود و پیروزی شما را می دید». حضرت فرمودند: «اَ هَوی اَخِیکَ مَعَنَا؟» دلش با ماست؟ عرض کرد: «بله». فرمود او با ماست. اقوامی با ما شریکند که هنوز به دنیا نیامده اند. نقل به مضمون می کنم و این در نهج البلاغه آمده است.(9) این انسجام، انسجام قراردادی نیست. در روایت گفته شده است «اَلرَّاضِی بِفِعْل قَوْم کَدَاخِل فِیهِ مَعَهُم»(10) کسی که راضی به فعل جمعیتی است با آنها شریک است. این که می گویند اولین مرحله نهی از منکر، نهی از منکرِ قلبی است و امر به معروف، امر به معروفِ قلبی است یعنی همین. یعنی اگر خوبی ها را دوست داشتید، به آنها انسجام پیدا می کنید. این یک ارتباط و وحدت حقیقی است و قراردادی نیست. وقتی شما با یک لشکر همدل، همفکر و همکار هستید، خودتان یک نقش بیشتر نمی توانید ایفا کنید، ولی همه نقش ها را دوست دارید، به طوری که آرزو می کنید کاش می توانستم همه نقش ها را انجام بدهم. این همدلی، ارتباط و انسجام می آورد و ظروف شما را ظروف مرتبطه می کند و می شوید هزاران ظرف مرتبط که هر قطره ای که در یکی می افتد در بقیه ظرف ها هم می افتد، لذا ثواب و عقاب مشاع پیدا می شود. هم اعمال و افکار مشاع می شوند، هم ثواب و عقاب.

وحدت در جامعه به معنای انسجام اراده ها حول یک اراده است

پس وحدت و کثرتی که گفته می شود جامعه دارای وحدت است، به معنای وحدت ماهیتی نیست که افراد تبدیل به ماده جدیدی می شود و یک روح جمعی پیدا می کند. ارواح حول یک روح با هم متحد می شوند. اراده ها حول یک اراده انسجام و هماهنگی پیدا می کنند و هدف و دغدغه شان مشترک می شود و برای رسیدن به آن هدف مشترک از اندیشه مشترک و نظام فکری و مهارت ها و رفتارهای هماهنگ استفاده می کنند، افعال، افکار و رفتارهایشان را حول آن هدف منسجم می کنند و به آن هدف می رسند و این می شود عبادت مشاع و همگی در عبادت هایشان شریک اند. آن سربازی که در جبهه امام و در خط مقدم می جنگید، حتماً امام در فعلی که او انجام می داد حضور فیزیکی داشت، نه حضور قراردادی. یعنی اگر شدت روحی امام و تعلق این سرباز به فرمان امام نبود، فرمان امام جاری نمی شد. مگر وقتی شلیک می کنید چه کار می کنید؟ این قوا مسخر شماست و انرژی شما دخالت می کند، جاری می شود. مگر وقتی شما از یک ابزار ساده استفاده می کنید، چگونه است؟ مگر غیر از این است که بیل را برمی دارید و زمین را می کنید و شخم می زنید؟ انرژی شما از طریق این ابزار شکل جدیدی به طبیعت می دهد.

این به شکل پیچیده تری در قوای انسانی وجود دارد. وقتی یک سرباز در یک لشکر در مسیری تحت فرمان یک فرمانده ارشد کار می کند، اراده آن فرمانده در فعل او حضور فیزیکی دارد نه حضور قراردادی. ارواح را به صورت موجودات از هم گسیخته نبینیم. عالم ارواح به هم مرتبط می شوند و حقیقتاً فرمانی که او می دهد جریان می یابد. کما این که امام معصوم(ع) خودش این گونه است که «وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ»(11) حقیقتاً اراده الهی از طریق اراده امام معصوم(ع) در عالم ظهور پیدا می کند. پس وحدتی که درون یک لشکر هست یک وحدت قراردادی است و ما قرارداد می کنیم به ده هزار آدم مستقل بگوییم یک واحد. این افراد هیچ کاری هم با همدیگر ندارند. اگر هم گفته شده است که همه در ثواب هم شریک  اند به خاطر این است که قرارداد کرده اند که چون همه همدیگر را دوست دارند می شود ثواب مشاع. آیا واقعاً این جور است؟ یا این که همین که کسی در آن سر دنیا با شما همدل می شود، در موازنه قدرت، قدرت او دارد به نفع شما خرج می شود. از همدلی شروع می شود و در کفه ترازوی شما می آید و ظرفیت تعلق به هدف بالا می رود و قدرت افزایش می یابد. وقتی ده هزار نفر در یک لشکر همدل، همفکر و همکار هستند، اخبارشان به هم پیوسته است و حقیقتاً یک فعل مشاع درست می شود که هر یک از آنها در کل آن تأثیر دارند. در یک جای صحنه تأثیر این بیشتر است و در جای دیگر تأثیر دیگری، ولی در کل به نحو مشاع مشترکند، لذا در یک جا مسئولیت مستقیم کاری با یک نفر است و در جای دیگر مسئولیت غیرمستقیم آن کار. اگر انسان دارد در لشکری همکاری می کند و همفکر هم هست و همدلی می کنند و خونی را به ناحق می ریزند. آن کسی که مستقیماً کشته مسئول است، اما بقیه هم در این قتل شریکند. آیا قرارداد کرده اند که مجازاتشان کنند؟ خیر، حقیقتاً در آن فعل حضور دارند. با قرارداد که کسی را مجازات نمی کنند.

وحدت در جامعه نه ماهیتی است و نه قراردادی

پس اگر می گوییم جامعه وحدت حقیقی دارد و جوامع در یک جامعه بزرگ تر تاریخی به هم گره می خورند و حول محور نبی اکرم(ص) یک جامعه تاریخی موحدین شکل می گیرد و حول محور اولیای طاغوت یک جامعه باطل شکل می گیرد، اولاً قراردادی نیست و ثانیاً وحدت هم یک وحدت ماهوی که در دیدگاه اصالت ماهیت و ارسطویی گفته می شود، نیست. مقصود آن وحدت نیست، بلکه مقصود این است که حقیقتاً اراده نبی اکرم(ص) در بندگی ما حضور دارد و اگر او شفاعت نکند ما نمی توانیم بندگی کنیم.

در جنگ خود ما، اگر امام حتی یک روز تردید می کرد، همه دست ها از ماشه ها برداشته می شد، کما این که با یک فرمان عقبگرد، همه عقبگرد کردند. در شب حمله اگر فرمانده لشکر بترسد، همه عقب نشینی می کنند و شدت روحی او شرط شدت روحی بقیه لشکر است. معنایش این است که او در فعل همه شریک است، ولو این که دو کیلومتر پشت جبهه باشد و لشکرش در خط مقدم بجنگند و جنگ تن به تن کنند. این فرمانده در آن جنگ تن به تن حضور دارد و مدیریت می کند و به عکس، اگر آن جنگ تن به تن نباشد آن فرمانده نمی تواند کاری انجام بدهد. فعل فرمانده و حضور او در خط مقدم هم تابع اراده آن سرباز است، یعنی اگر سرباز تخلف کرد، دیگر اراده فرمانده در خط مقدم واقع نمی شود، یعنی امام هر قدر هم شدت روحی داشته باشد، وقتی لشکرش بترسد، اراده امام در آن نقطه عمل نمی کند. فرض کنید کشتی امریکا به خلیج فارس آمده است. امام می گویند اگر من بودم می زدم، ولی عده ای با هر اراده ای این کار را نمی کنند و لذا اراده امام واقع نمی شود. پس همه با هم همدلی، همفکری و همکاری می کنند. شرط جریان اراده بالاتر تبعیت پایین تر و از این طرف هم تبعیت پایین تر تابع اراده بالایی است و اگر اراده هماهنگ کننده ای نباشد، افعال در مراتب پایین تر واقع نمی شود.

جامعه و تاریخ هم همین طور هستند. این همه تنوعی که در جبهه مؤمنین می بینید همه دارند با هم یک فعل بزرگ انجام می دهند و همه دارند برای عصر ظهور کار می کنند و همگی هم به نحو مشاع در عصر ظهور شریک اند. این می شود انتظار فرج.

انتظار فرج اقدام جامعه تاریخی موحدین برای تحقق دولت کریمه است. این می شود مشارکت و عبادت تاریخی. سهم هر کسی چقدر است؟ سهم اولیای انبیای اولوالعزم و اولیای کامل بیشتر است. سهم ما هم به اندازه سهم آن زنبور عسلی است که آب می برد که روی آتش نمرود بپاشد. با آن آب آتش خاموش نمی شد، ولی زنبور در حد وسع اش کار خودش را می کرد. این می شود عبادت مشاع تاریخی موحدین.

بر این اساس تشکل اجتماعی این طور نیست که فقط حول انگیزه های مادی واقع شوند. در جامعه شناسی مادی داستان هایی را سر هم می کنند و اسمش را هم می گذارند علم. می گوید آدم ها در غارها زندگی می کردند، بعد انگیزه های مادی آنها را دور هم جمع کرد و برای تأمین غرایزشان جامعه درست و کم کم نظامی را برای خود تعریف کردند با هم افزایی تجربه هایشان این نظام را تکامل دادند و آخرین مدلش دموکراسی است. آیا واقعاً انگیزه ای که برای شکل گیری جامعه وجود دارد، انگیزه رسیدن به تمایلات و تمنیات مادی است؟ آن چیزی که علامه بزرگ طباطبایی تحت «نظریه استخدام» می گویند واقعاً همین است؟ یعنی بشر دنبال منافع شخصی خودش بود و برای رسیدن به منافع شخصی خود همان گونه که قوای او مسخرش هستند و آنها را استخدام می کند، اعتبار کرد که دیگران هم قوای من هستند و بهتر است من بیشتر به مقاصدم برسم و دیگران را هم استخدام کنم. استخدام متقابل برای رسیدن به خواسته های نفسانی مبدأ پیدایش جامعه شد و بعد برای این که این خواسته ها و تقاضاها به درگیری ختم نشود، عدالت را اعتبار کردند، یعنی استخدام های متقابلی که به اعتدال می رسد، بعد قانون درست شد. آیا واقعاً این گونه است؟ ممکن است جوامعی همین گونه باشد، یعنی انسان ها به دنبال تمنیات نفسانی خودشان باشند و برای این که از طبیعت لذت بیشتری ببرند می گویند بیایید همکاری کنیم و به انسان ها هم مثل ابزار نگاه می کند. چگونه از بیل برای بهره برداری بیشتر از طبیعت استفاده می کند، انرژی ها و نیروهای انسانی دیگر را به استخدام درمی آورد و حتی در شکل مدرن استخراج می کند و فرم می دهد. همان طور که سوخت فسیلی را از دل زمین درمی آورد و با استفاده از تکنولوژی هزاران محصول می گیرد و در کالای مصرفی خانواده می آورد، انرژی های انسانی را هم استخدام می کند تا بیشتر از طبیعت استفاده کند. در این استخدام، کسانی که شیطان تر و قوی تر هستند محور می شود و بقیه را مسخر خودشان می کنند، یعنی نظام ارباب ـ رعیتی و برده داری در شکل های مختلف از برده داری کهن تا برده داری های نرم افزاری مدرن در تاریخ شکل می گیرد. ممکن است جامعه ای این طور باشد، ولی نمی توانیم بگوییم همه جوامع به این شکل ساخته می شوند. وقتی انبیا جامعه درست می کنند، اولاً ارواحی که حول آنها جمع می شوند، از عالم میثاق با آنها بوده اند و برای بندگی با خدا میثاق بسته اند که ما حول این انبیا جمع می شویم و بندگی خدا را می کنیم. وقتی هم که پیامبرشان می آید و دعوت می کند و می گوید «قُولُوا لا اِلهَ اِلَّا الله تُفْلِحُوا» همه دور او جمع می شوند و نمی گویند دارد به ما کلک می زند، فعلاً دور هم جمع شویم که می خواهیم آخورمان را آباد کنیم، سپس از «لااله الا الله» آغاز می کنیم. این طوری که نیست. جامعه انبیا حول انبیا که جمع می شدند برای تأمین رفاه مادی شان بوده است یا نه؟ پس می شود جامعه ای داشت که محور تشکیل آن انگیزه های مادی نباشد. نه آن کسی که ولی است به دنبال این است که دیگران را استخدام کند که خودش به تمتعات نفسانی برسد و دنبال حبّ جاه و شهواتش نیست و نه کسانی که دور این ولی جمع می شوند برای این است که از او استفاده کنند تا به تمنیات مادی شان برسند. هم او می خواهد بسط عبودیت بدهد، هم اینها می خواهند عبودیت و قرب در عالم رشد یابد. حول ولی شان برای تقرب جمع می شوند، مثل ما که به مسجد می رویم که نماز جماعت بخوانیم. نه امام جماعت آن جلو می ایستد که به او پول بدهند و ریاست کند ـ وگرنه نمازش باطل است ـ و نه ما می رویم که از او استفاده کنیم و تمتع مادی ببریم. همه جمع می شویم که عبادت مشاع کنیم. انبیا جامعه را ایجاد نمی کنند که شکم ها را سیرتر کنند. البته این را هم بگویم در تمدن الهی روی هیچ نیازی خط کشیده نمی شود، بلکه نیازها به اعتدال می رسند و در مسیر قرب قرار می گیرند. نیازها ما طریق سجده هستند. اگر غنی بودیم که به خدا نمی رسیدیم. حتی نیازهای غریزی ما طریق قرب ما هستند. انبیا هم نیازها را فعال می کنند، آن هم نه کاریکاتوری، بلکه منسجم و به آنها جهت هم می دهند. وقتی گرسنه می شود می گوید: «یا الله»، وقتی سیر می شود، می گوید: «الحمدلله» و طریق قرب اساساً همین است. وقتی خسته می شود می گوید: «یا الله»، وقتی به آرامش می رسد می گوید: «الحمدلله». همه کارش بین دعا و حمد است. این طور نیست که انبیا روی نیازهای مادی خط بکشند یا بگویند دو دسته نیاز داریم. نیازهایی که کاری با خدا ندارند و در کنارشان نماز هم بخوانید. این طوری نیست. انبیا همه زندگی را مسجد می کنند. به این شکل می شود به خدا رسید، نه این که بگویند نیازهای مادی برای ارضای مادی است و بروید دنبال شهوترانی. با اولیای طاغوت جمع شوید، دور معاویه جامعه درست و زندگی تان را اداره کنید. در مسجدتان هم پشت سر حضرت امیر(ع) نماز بخوانید. این طوری نیست.

همه تمدن و نیازها باید آهنگ الهی پیدا کند. بنابراین وحدت اجتماعی به معنی وحدت ارسطویی نیست. آنچه انگیزه این وحدت است شهوت و تمنیات نیستند. نمی شود قبول کرد که انسان ها مثل حیوانات در غارها بودند و ظرفیت نیازمندی هایشان ضرورت هایشان و پیچیده تر شدن مغزهایشان اینها را دور هم جمع کرد و گفتند برای این که امنیت اجتماعی مان را بالا ببریم، بیایید یک جامعه درست کنیم. امنیت اجتماعی هم یعنی اسباب قوی تری درست کنیم که با تکیه بر آنها جلوی مخاطراتی مثل سیل را بگیریم و سد بسازیم. این است؟

یک بار می گویید دنبال امنیت هستید، اما امنیت بیشتر به این است که اتکال آنها به حضرت حق رشد می یابد. یک بار هم می گویید امنیت این است که قوای مادی بیشتری را استخدام کنید. چون می خواستند در مقابل درندگان و چرندگان و حوادث طبیعی و بوران و زلزله مقاومت کنند، گفتند دور هم جمع شویم، قوایمان را یکی و طبیعت را مسخّر کنیم که امنیت بهتری داشته باشیم. چون می خواستند تمتع بیشتری در اکل، شرب، پوشش و ارضای غریزه داشته باشند دور هم جمع شدند که به ارضای غریزه تنوع ببخشند. این است؟ توسعه مادی این را می گوید. آن مبنای جامعه شناسی بر توسعه مادی هم ختم می شود. امام آن هم می شود شنیع ترین آدم در دنیاپرستی.

پس در این نگاه وقتی می گوییم جامعه حول محور امام شکل می گیرد و تکامل اجتماعی واقع می شود تا به منصه ظهور می رسد که عصر قرب و ظهور حیات طیبه است، از آغاز نمی گوییم شکل گیری جامعه بر محور غرایز بوده است. انسان مدنی بالطبع است، یعنی یک سری نیازهای طبیعی دارد که آن نیازها او را به جمع می کشاند. اولین جمعی هم که درست می شود خانواده است. آیا یک نیاز طبیعی انسان را به این سمت می کشاند؟ این جوری است؟ ما نمی خواهیم بگوییم همه جا این جوری نیست. بله، ممکن است انسان هایی حول محور اولیای طاغوت برای اداره شهوتشان دور هم جمع می شوند و وقتی این کار را می کنند دنبال استکبار علی الله و برتری جویی دیگران هم هستند. هر کسی به دنبال آن است که دیگران را به نفع خود استخدام کند و برای این که جنگ نشود، بر سر استخدام دیگران با هم قرارداد اجتماعی می بندند که چگونه همدیگر را به کار بکشیم، اما جامعه انبیا این شکلی نیست. انبیا هیچ وقت نمی خواهند دیگران را به استخدام بکشند، کما این که مؤمنین نمی خواهند پیغمبرشان را استخدام کنند. حضرت می خواهد واسطه رحمت شود و شفاعت کند و آنها هم می خواهند تولی پیدا کنند، پس رابطه، رابطه حبّ و ولایت است، درحالی که در جوامع دیگر رابطه استخدام است.

این هم نکته قابل تأملی است که از آغاز مبانی ای که می گذارند، ما را به نتایج غلطی برساند. بشر در غارها فردی زندگی می کرد و بعد نیازهایشان آنها را دور هم جمع کرد. کدام نیازها؟ نیاز به مسکن، غذا، پوشاک، ارضای غریزه جنسی و... بعد که دور هم جمع شدند برای امنیت و رفاهشان چه کار کردند؟ کم کم اعتبار روابط اجتماعی کردند. یک دوره ارسطویی فکر می کردند و می گفتند رابطه رئیس با بقیه مثل رابطه سر به بدن است، اینها بالذات حاکم و آنها بالذات مستخدم هستند. بعد کم کم به دوره دموکراسی رسیدند و گفتند نخیر! این طور نیست و همه برابرند و این تجربه هم افزا و کامل تری نسبت به آن یکی است، پس بهترین نوع مشارکت اجتماعی و جامعه پردازی روابط دموکراتیک است. آیا شما این را قبول می کنید؟ بنیاد این حرف از اول بر بالاست.

بنابراین ممکن است جوامع مادی حول انگیزه های مادی شکل بگیرند و همگی هم بر سر دنیا نزاع کنند. به قول نیچه انسان گرگ صفت. همه می خواهند همدیگر را بدرند. خدا رحمت کند حضرت امام را. می گفتند گرگ ها در شب های برفی دور هم جمع می شوند و در عین حال همدیگر را هم می پایند، چون هر کدام چرتش ببرد، بقیه پاره اش می کنند. ممکن است روابط جامعه ای به این شکل باشد، ولی این طور نیست که روابط اجتماعی ضرورتاً این طوری شکل می گیرند. بنابراین می شود جامعه ای داشت که بر محور اندیشه های الهی شکل بگیرد و نتایج آنها هم نتایج الهی باشد.

این اجمالی از این نظریه و بعضی از مبانی آن بود، اما دو چیز باقی می ماند. یکی آیات قرآن و روایات ذیل آنها که فی الجمله کمک می کنند. العیاذ بالله نمی خواهیم آیات قرآن را به نفع خودمان تفسیر کنیم. دوم این که نتایج این نظریه، چیزی که در بحث ضرورت فلسفه تاریخ گفتیم دنبال کنیم که این نظریه در حوزه فلسفه سیاست چه نتیجه ای می دهد. عرض کردیم یکی از ضرورت های فلسفه تاریخ این است که اگر نتوانیم تکامل تاریخ را تعریف کنیم، هرگز نمی توانیم توسعه اجتماعی را تعریف کنیم و مکتبی که نتواند توسعه اجتماعی را تعریف کند، معنی ندارد که مدعی حکومت باشد، چون سئوال این است که می خواهی حکومت کنی که چه بشود؟ می خواهی چه کار کنی؟ حکومت حتماً باید معطوف به تکامل اجتماعی شکل بگیرد. مکتبی که نمی تواند عهده دار تکامل شود، نمی تواند توسعه اجتماعی و به تبع آن حقانیت حکومت خود را اثبات کند. اگر این فلسفه تاریخ را بپذیریم، نتایج آن در حوزه تکامل اجتماعی و از جمله در حوزه توسعه و بعد در حوزه مدیریت اجتماعی چیست؟ به چه دلیل می گوییم حتماً به حکومت دینی نیاز داریم؟ به چه دلیل از نظام ولایت فقیه دفاع می کنیم. به نظر ما یکی از بنیان های تئوریک آن همین فلسفه تاریخ است. اگر کسی در نگاه فلسفه تاریخی اش مادی فکر کند، بی تردید نمی تواند از حکومت دینی دفاع کند. ان شاءالله در جلسه بعد این دو چیز به عهده بنده. یکی این که آیات و روایات را بخوانم و دیگری هم پیامدهای این نظریه را در حوزه مباحث اجتماعی خدمتتان تقدیم کنم. و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

پی نوشت ها:

(1) المناقب (للعلوي) / الكتاب العتيق، ص: 114 و مختصر البصائر، ص: 131

(2) الخصال، ج 1، ص 277.

(3) حلية الأبرار في أحوال محمد و آله الأطهار عليهم السلام، ج 6، ص: 335

(4) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 668

(5) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 515

(6) الإختصاص، النص، ص: 102

(7) تحف العقول، النص، ص: 296

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 166

(9) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 55

(10) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 499

(11) فرازی از زیارت جامعه کبیره