نسخه آزمایشی
یکشنبه, 19 ارديبهشت 1400 - Sun, 9 May 2021

تعریف و جایگاه فقه سرپرستی و فقه نظامات در همايش فقه و سياست گذاري/ تعریف علم دینی و جایگاه آن در سیاست گذاری دینی

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 25 بهمن ماه 96 است که در همایش فقه و سیاست گذاری در پژوهشگاه دفتر تبلیغات اسلامی ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ در یک تقسیم بندی می شود فقه را به فقه موضوعات و نظامات و فقه حکومتی تقسیم کرد. بنابراین ما می توانیم در سه میدان فقه داشته باشیم که هر سه هم فقه دینی است. اولی فقه در مقیاس شناخت احکام و موضوعات مستقل از یکدیگر است که روش شناخت آن هم طبیعتا روش انتزاعی است. دوم فقهی است که مربوط به نظام است که روش شناختش هم قاعدتا روش انتزاعی نیست و شیوه تحقیق یا تفقه دینیش متفاوت است و سوم فقهی است که ناظر به تکامل اجتماعی است. در تعریف خط مشی گذاری یا سیاست گذاری باید گفت که این از یک سو زیرمجموعه علم مدیریت دولتی است، یعنی ناظر به اداره کلان جامعه است که مأموریت دولت هاست و برای این که این مأموریت محقق بشود ما به یک بخشی نیاز داریم. بنابراین نیاز است به یک علم گویای میان رشته ای که بتواند از محصولات همه علوم استفاده کند و یک تدابیر جامعی که ناشی از مجموعه این علوم باشد انجام بدهد. وقتی ما نگاه مان به سمت مجموعه نگری پیش می رود و بعد هم نگاه سیستمی مان ارتقاء پیدا می کند و بعد هم ظرفیت مطالعه ما از ظرفیت برنامه ریزی برای یک جامعه به ظرفیت برنامه ریزی برای جامعه جهانی آن هم در مقیاس توسعه ارتقاء پیدا می کند، حتما نیاز به یک رشته هایی پیدا می شود که موضوع متفاوت، کلان تر و جامع تر دارند که قبلا در سطح برنامه ریزی و در تدابیری که می شده نیاز به این رشته ها نبوده است. اگر ما دانش سیاست گذاری را یک رشته علمی به حساب بیاوریم و آن را جزء علوم بدانیم و خط مشی گذاری را یک علم به حساب بیاوریم، قاعدتا یک علم نوپدیدی است که در این مقیاس مطالعه مورد نیاز قرار گرفته و فراهم شده است. ما حرفمان این است که همه علوم خصلت ایدئولوژیک و نظام سرمایه داری از طریق پنهان کردن لایه های ایدئولوژیک در علم، ایدئولوژی خودش را جهانی می کند. بنابراین مطلق علوم، دینی و غیر دینی دارند، چون در معرفت شناسی می گوییم معرفت انسان می تواند به دینی و غیر دینی تقسیم بشود چون اختیار در فرآیند فهم حضور دارد. بنابراین دانشی مثل دانش سیاست گذاری تحت تأثیر جهت گیری های اراده انسان قرار می گیرد. اگر بخواهد این دانش دینی بشود باید به این موضوع سیاست گذاری در قالب مکتب و نگاه علمی به دانش توجه شود و بعد برنامه ریزی اینها درون یک بسته و پیوستار قرار بگیرند و به صورت واحد مطالعه شوند.

تقسیم بندی انواع فقه

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . موضوعی را که فرمودند من تقدیم شما کنم رابطه بین خط مشی گذاری و تفقه دینی به خصوص خط مشی گذاری عمومی است. البته تأکید فرمودند که با رویکرد فقه سرپرستی باشد. بنده تلقی خودم را از تفقه دینی به ویژه تفقه حکومتی یا فقه حکومتی عرض می کنم و همچنین تلقی ای که از خط مشی گذاری دارم و اینکه خط مشی گذاری کنونی آیا خصلت ایدئولوژیک دارد یا ندارد، تا بعد ببینیم چه نسبتی با تفقه دینی برقرار می کند.

در یک تقسیم بندی می شود فقه را به فقه موضوعات و نظامات و فقه حکومتی تقسیم کرد که ما این تقسیم را عرض کردیم. مقصود ما از فقه موضوعات فقهی است که ناظر به موضوعات مفروض و خاصی است که در آن نسبت بین موضوعات منظور نظر نیست بلکه موضوعات از هم جدا و به صورت منتظم مورد مطالعه قرار می گیرند و با روش تفقه دینی پاسخ حکم آن موضوع معین می شود. شیوه رایج در تفقه دینی به خصوص فقه احکام الان همین شیوه است که موضوعات مختلف به عنوان موضوع مستقل در کنار سایر موضوعات مورد توجه قرار می گیرد و حکم آن از منابع دینی استنباط می شود.

اما فقه نظامات؛ شاید بتوان گفت اولین کسی که به طور دقیق این مطلب را مطرح کرده شهید بزرگوار شهید صدر هست. ایشان با توجه به مسئله مبتلابه جامعه اسلامی در دوران خودشان و تلقی شان از اینکه مسئله مستحدثه دوران ما مسئله نظامات هست، این مطلب را بیان کردند. ایشان می گفتند موقعیت های مادی نظاماتی را طراحی می کنند که اثر گذار بر مناسبات اجتماعی و از جمله در موضوعات و طبیعتا فقه موضوعات است و لذا برای مقابله با این قیاس برنامه ریزی دشمن، فقه نظامات را طراحی کردند که از جمله آن نظام اقتصادی و سیاسی است که در هر دو زمینه هم آثاری از ایشان باقی مانده است. فقه نظامات فقهی است که مدعی است می توان از تفقه دینی نظاماتی را در عرصه های مختلف اجتماعی که عمدتا در حوزه مباهات است برداشت کرد.

فقه سرپرستی یا فقه حکومتی فقهی است که مدیریت تکامل اجتماعی را منظور نظر دارد. پس تفقه دینی اگر ناظر به سرپرستی تکامل اجتماعی بود و تکامل اراده های اجتماعی را منظور نظر قرار داد، فقه حکومتی است. مقصودمان از فقه حکومتی هم فقه حکومت به عنوان فقه نظام سیاسی نیست بلکه فقه حکومتی فقهی است که سرپرست تکامل اجتماعی است. یعنی فقهی است که علاوه بر این که عرصه های مختلف اجتماعی را به صورت یک نظام به هم پیوسته بزرگ می بیند، تکامل این نظام و سیر به طرف نظام مطلوب را هم منظور نظر دارد، لذا صرفا یک نظام مطلوب را بیان نمی کند بلکه ناظر به شناخت وضعیت موجود و طرح انتقالی و برنامه انتقالی هم هست. پس در مقیاس تکامل اجتماعی هم تفقه اتفاق می افتد.

بنابراین ما می توانیم در سه میدان فقه داشته باشیم که هر سه هم فقه دینی است. اولی فقه در مقیاس شناخت احکام و موضوعات مستقل از یکدیگر است که روش شناخت آن هم طبیعتا روش انتزاعی است. دومی فقهی است که مربوط به نظام است که روش شناختش هم قاعدتا روش انتزاعی نیست و شیوه تحقیق یا تفقه دینیش متفاوت است و سومی فقهی است که ناظر به تکامل اجتماعی است. این را هم اضافه کنم که باز ما «فقه الافتاء» داریم و «فقه سرپرستی». در فقه الافتاء شأن فقیه صرفا افتاء و بیان حکم و فتوا در مورد موضوعات مفروض و کلان هست ولی در «فقه اداره» ناظر به وضعیت موجود و در تصرف در موضوع موجود است. رویکرد ما هم فقه سرپرستی و ولایت است و فقه افتاء مقصود ما نیست. گرچه یکی از شئون فقیه و طبیعتا تفقه دینی افتاء و بیان احکام موضوعات است.

تعریف خط مشی گذاری

این نگاهی بود که نسبت به فقه حکومتی هست اما راجع به خط مشی گذاری و سیاست گذاری که شاید یک رشته نسبتا نو پدیدی است گفتگوهایی است ولی نگاه روشنی من ندیدم که یک تعریف واضح و مورد اتفاقی بین نخبگان این عرصه در مورد او وجود داشته باشد. تعاریف خرد تا تعاریف کلان در این مورد وجود دارد، همچنین تعاریفی که محدود دیدند تا تعاریفی که  سیاست گذاری و خط مشی گذاری را ناظر به کلان جامعه مورد مطالعه قرار دادند. تعاریفی هم هست که ناظر به یک سازمان است و راهکاری که برای حل یک مشکل سازمان می دهید که این خیلی مفهوم گسترده ای است اما این تعریف اولا محدوده علم را تنزل داده، یعنی اگر شما برای خط مشی گذاری مقیاس خرد و کلان قائل باشید، این تعریف در مقیاس خرد است، ثانیا تعریف، تعریف مجملی است. تعاریف دقیق تری هم هست که موضوعش کلان است و متعین تر سیاست گذاری و خط مشی گذاری را مورد بحث قرار داده است.

در یک تعریف گفته اند که خط مشی گذاری یعنی بیان سیری که یک حکومت و زیر مجموعه های حکومت مثل واحد تقنینی و امثال اینها برای تحقق اهداف معین حکومت دارند. همچنین گفته اند نقشه جامع تدابیر اجتماعی که اینها با هم در عین این که به هم نزدیکند متفاوت هستند، یا مثلا مدل نوسازی حکومت و بهینه سازی رفتار حکومت برای تحقق اهدافش؛ این تعاریف اجمالی است که برای خط مشی گذاری شده است.

اما برای این که یک مقداری بیشتر تلقی حقیر از این امر روشن بشود عرض می کنم که به گمان من خط مشی گذاری -اگر به عنوان علم شناخته بشود که محل تأمل است- یا سیاست گذاری از یک سو زیرمجموعه علم مدیریت دولتی است، یعنی ناظر به اداره کلان جامعه است که مأموریت دولت هاست و برای این که این مأموریت محقق بشود ما به یک بخشی نیاز داریم. شاید در قبل از شکل گیری این علم در واقع به جای این که ما از نرم افزار استفاده کنیم از ظرفیت افراد و در واقع از علومی مثل مدیریت، اقتصاد و جامعه شناسی در عرصه های مختلف استفاده می شده و این مدیران بوده اند که با استفاده از این دانش ها برای تغییر وضعیت بهینه حکومت تدبیر می کردند. ولی تدریجا توجه پیدا شده که این علوم برای اداره جامعه کافی نیستند، بلکه ما نیاز به عقلانیت و نرم افزاری داریم که حلقه اتصال بین این دانش ها و برنامه ریزی باشد.

طبیعتا از یک سو وقتی برنامه ریزی برای اداره جامعه هم در مقیاس برنامه ریزی توسعه هماهنگ ارتقاء پیدا کرد به ویژه در دوران اخیر، این توسعه به توسعه فرهنگی تبدیل شده و با رویکرد توسعه فرهنگی به توسعه نگاه می شود. این صرفا توسعه یک بعدی نیست، یعنی مثل دوران بازسازی و دوران مدرنیسم نیست که صرفا توسعه را بر محور توسعه اقتصادی تعریف می کردند، بلکه در دوران اخیر نگاه جامع به توسعه شده و در توسعه باید عقاید مختلف سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دیده بشود. همچنین در این دوران توجه به تکثرات جامعه جهانی کردند و معتقد به یک توسعه فرهنگی هستند، یعنی توسعه باید معطوف به بوم های فرهنگی خاص باشد و نباید یک توسعه واحد جهانی طراحی بشود.

بنابراین به این رسیدند که اگر ما بخواهیم در برنامه ریزی برای توسعه ابعاد مختلف را ببینیم یعنی سیاست، فرهنگ و اقتصاد را با هم ببینیم و این برنامه ریزی معطوف به وضعیت های مختلف هم باشد، رشته هایی مثل اقتصاد یا مدیریت یا جامعه شناسی کافی نیست، بلکه شما باید در برنامه ریزی اقتصادی حتما سیاست و فرهنگ را هم مفروض داشته باشید و آنها را مطالعه بکنید. یعنی علاوه بر اینکه یک نگاه جامع تری داشته باشید که در آن ابعاد جامعه دیده بشود، باید این نگاه معطوف به توسعه و تکامل اجتماعی توسعه باشد چون تکامل اجتماعی تکاملی است که ابعاد و اضلاع جامعه در آن هماهنگ حضور دارند. بنابراین نیاز است به یک علم گویای میان رشته ای که بتواند از محصولات همه علوم استفاده کند و یک تدابیر جامعی که ناشی از مجموعه این علوم باشد انجام بدهد.

ممکن است در یک دوره ای این توجه نبود که ما باید در برنامه ریزی ابعاد مختلف جامعه را با هم ببینیم، یعنی شما اگر برنامه ریزی اقتصادی هم می کنید نمی توانید نسبت بین سیاست و اقتصاد و فرهنگ را نبینید، ممکن است این توجه نبوده است. بنابراین براساس علم اقتصاد و گرایش های مختلفی که برنامه ریزی اقتصادی می کرده و همچنین در حوزه سیاست فرهنگی، این پیوستگی موضوع را مورد مطالعه قرار دادند. آنها یک مقیاس موضوع یعنی مقیاس توسعه را در مقیاس جهانی ارتقاء دادند که این موجب احساس نیاز به یک سلسله علوم دیگری شده است.

طبیعتا طبقه بندی علوم هم تحت تأثیر قرار گرفته و علوم جدیدی تعریف شدند. این علوم گاهی فرا دست یک رشته خاص هستند و از محصولات علوم استفاده می کنند. این هم اشاره بکنم که این توجه هم پیدا شده که ما نمی توانیم این علومی که ناظر به یک ساحت هستند در اختیار مدیران قرار بدهیم و بگوییم شما خودتان از این علوم استفاده کنید، چرا که با این کار برای طراحی جامعه یک خلاء نرم افزاری به وجود می آید. به خصوص توجه به این نکته هم داشتند که وقتی شما امور را واگذار به اراده مدیران می کنید به شدت تصمیم گیری ها خصلت ایدئولوژیک پیدا می کند.

آنها برای این که برنامه ریزی را از خصلت ایدئولوژیک دور بکنند و مبتنی بر یک عقلانیت و محاسبه دقیق باشد، آمدند و دانش های جدید را طراحی کردند که گویا همان دانش های میان رشته ای یا فرا دست است که از ثمرات همه این رشته ها بهره مند می شود اما موضوعش خصوص موضوع اقتصاد سیاسی و فرهنگی است. یعنی خط مشی گذاری برای کلان جامعه است اعم از حوزه سیاست، فرهنگ و اقتصاد که البته این خط مشی گذاری ممکن است بعد متعین بشود. یعنی غیر از خط مشی گذاری جامع، در حوزه های خاص هم شما خط مشی گذاری کنید. این معنایش این نیست که خط مشی گذاری در حوزه های خاص معنادار نیست ولی باز خط مشی گذاری در حوزه اقتصاد هم فقط معطوف به علم اقتصاد و دانش اقتصاد نیست.

پیدایش مسائل جدید با توجه به خط مشی گذاری ها

بنابراین غیر از اینکه ما خط مشی گذاری در موضوعات کلان اجتماعی داریم یک خط مشی گذاری برای کلیت جامعه داریم. آن خط مشی گذاری طبیعتا نمی تواند بر پایه فقط علوم سیاسی یا برپایه علم مدیریت یا بر پایه علم اقتصاد شکل بگیرد. یعنی طبیعتا توجه پیدا شده که نیازمند به یک عقلانیت دیگری است که بتواند چارچوبه های کلان حرکت اجتماعی را معین کند و بعد ذیل او خیلی از برنامه ریزی ها و سطوح برنامه ریزی اتفاق می افتد، یعنی برنامه ریزی های خاص ذیل خط مشی گذاری اتفاق می افتد.

این مسأله موجب شده است یک مسائل جدیدی مورد توجه قرار بگیرد و سعی بشود این مباحث با یک روش علمی مورد تحلیل قرار بگیرند و طبیعتا رشته ای پیدا شده یا رشته هایی که معطوف به خط مشی گذاری برای کلان جامعه هستند و از توجه به مسئله شناسی، راه حل شناسی، تصمیم گیری، اجرا تا ارزیابی را هم در نهایت به عهده این رشته ها گذاشتند؛ البته همه اینها در موضوع کارخودشان است. موضوع کار این رشته طبیعتا فراتر از موضوع کار اقتصاد یا دانش سیاست و امثال اینهاست. یک موضوع میان رشته ای یا حتی می شود گفت فرارشته ای است که کارش خط مشی گذاری است مثلا دانش اقتصاد در حوزه اقتصاد عهده دار برنامه ریزی و امثال اینهاست.

تلقی حقیر این است که وقتی ما نگاهمان به سمت مجموعه نگری پیش می رود و بعد هم نگاه سیستمی مان ارتقاء پیدا می کند و بعد هم ظرفیت مطالعه ما از ظرفیت برنامه ریزی برای یک جامعه به ظرفیت برنامه ریزی برای جامعه جهانی آن هم در مقیاس توسعه ارتقاء پیدا می کند، حتما نیاز به یک رشته هایی پیدا می شود که موضوع متفاوت، کلان تر و جامع تر دارند که قبلا در سطح برنامه ریزی و در تدابیری که می شده نیاز به این رشته ها نبوده است. مثلا در دوره های قبل از مدرنیزم و دولت های مدرن ممکن است یک دولت های ساده ای بودند که به یک دانش های ساده ای نیاز داشتند، اما هرچه طبیعتا حیات اجتماعی بشر پیچیده تر شده نیاز به یک عقلانیت پیچیده تری برای تدبیر پیدا شده است. این دانش ها معطوف به مقیاس مدیریت اجتماعی است که در دهه های اخیر یا حداکثر یک سده اخیر مورد توجه قرار گرفته و آن مدیریت در مقیاس توسعه همه جانبه پایدار است، آن هم در مقیاس جامعه جهانی.

همینطوری که واحد مطالعه در علوم انسانی و علوم اجتماعی با هم متفاوت اند، یعنی در علوم انسانی واحد مطالعه فرد است و در علوم اجتماعی واحد مطالعه جامعه است، واحد مطالعه در علوم اجتماعی با واحد مطالعه در نگاه کلان به تحولات تاریخی در جوامع بشری متفاوت است. هر چه ما نگاهمان به برنامه ریزی جامع تر و گسترده تر بشود طبیعتا یک موضوعات جدیدی مورد تحقیقات علمی قرار می گیرد و یک علوم جدیدی تولید می شود که قبلا سابقه نداشتند و یا به شکل محدود مطالعه می شده است.

تلقی حقیر این است که اگر ما دانش سیاست گذاری را یک رشته علمی به حساب بیاوریم و آن را جزء علوم بدانیم و خط مشی گذاری را یک علم به حساب بیاوریم، قاعدتا یک علم نوپدیدی است که در این مقیاس مطالعه مورد نیاز قرار گرفته و فراهم شده است. بنابراین آنها در خط مشی گذاری برای توسعه در مقیاس جامعه جهانی که به عهده سازمان های بین المللی است تا خط مشی گذاری برای دولت ها و ملت ها نیاز به یک چنین رشته ای دارند. البته باز مقیاسش متفاوت است، یعنی موضوع مورد مطالعه در خط مشی گذاری در توسعه جامعه جهانی به خصوص با رویکرد توسعه فرهنگی متفاوت با خط مشی گذاری برای یک کشور است.

اما نکته مهم این است که آیا واقعا این دانش یک دانش ایدئولوژیک است یا فرا ایدئولوژیک، این هم بحثی است که مورد نزاع است و دو اردوگاه جهانی با هم دیگر کاملا متفاوت هستند. الان هم ادامه جریان های مارکسیستی در جهان به شدت با این که براساس مکتب سرمایه داری یا مکتب لیبرال دموکراسی، دانش هایی از این دست شکل بگیرد مخالف اند و کاملا این دانش ها را ایدئولوژیک می دانند، چون معتقدند آنها یک مفاهیم فرادستی ای دارند که در این دانش ها تعبیر می شود. یعنی این مغالطه ای که دارد اتفاق می افتد که ما برای این که از ایدئولوژیک بودن تصمیمات در مقیاس جهانی فاصله بگیریم باید به سمت توسعه عقلانیت برویم و دانش سازی کنیم، را قبول ندارند.

دیدگاه های مختلف درباره دینی یا غیر دینی بودن علم

پس یک نزاع جدی ای که وجود دارد و در کشور ما هم بخصوص بعد از انقلاب اسلامی مورد توجه قرار گرفته این است که، علوم خصلت ایدئولوژیک دارند یا ندارند؟ به تعبیر دیگر علوم گرانسنگ از مفاهیم ایدئولوژیک یا مفاهیم فرادستی خودشان یا از ارزشها هستند یا نیستند؟ آیا اصلا علم دینی و غیر دینی داریم یا نه؟ بعضی چنین علم را معطوف به واقع می دانند و می گویند علم کشف واقع است، یعنی معتقدند علم دینی و غیر دینی ندارد و لذا خصلت ایدئولوژیک برای علم قائل نیستند. آنها مدعی اند که ما برای این که بتوانیم تصمیم گیری ها را غیر ایدئولوژیک بکنیم و در جامعه جهانی از ایدئولوژی ها فاصله بگیریم تا به یک تصمیمات مشترک در جامعه جهانی برسیم، باید به شدت تصمیمات را از دین و تحت تأثیر فرهنگ ها بودن رها کنیم و علمی کنیم. آنها تصمیمات و علم را یک امر جهانی می دانند، یک امری که اصلا خصلت ایدئولوژیک ندارد و ناظر به فهم واقع است.

یکی از بحث های جدی ای که وجود دارد در بحث دینی و مخالفان علم دینی، این است که آنها می گویند علم ذاتا خصلت ایدئولوژیک ندارد بلکه علم معطوف به واقع است. اتفاقا ما باید تلاش کنیم تدابیری در جامعه جهانی کاملا علمی بشود یعنی ما باید به جای تصمیمات ایدئولوژیک تصمیمات علمی بگیریم و سعی بکنیم که عقلانیت اجتماعی توسعه پیدا بکند و این تصمیم ها براساس عقلانیت باشد. لذا معتقد هم هستند که مدیریت علمی کاملا مدیریت غیر ایدئولوژیک و مدیریتی است که در مقیاس جهانی می تواند مورد وفاق جامعه جهانی قرار بگیرد. آنها می گویند ما به جای این که ایدئولوژیک تصمیم بگیریم باید علمی تصمیم بگیریم.نقطه مقابلش هم می گوید هیچ علمی خالی از خصلت های ایدئولوژیکی نیست، به تعبیر دیگر همه علوم جهت دارند. لااقل در حوزه علوم انسانی ما می توانیم ادعا کنیم که علوم انسانی خصلت ایدئولوژیک دارند.

با این نگاه، جایگاه دانش خط مشی گذاری یا سیاست گذاری در طبقه بندی علوم کجاست؟ همانطور که می دانید اگر ما بخواهیم از اول علوم را طبقه بندی کنیم حتما باید به یک شکل دیگری طبقه بندی کنیم. اگر طبقه بندی علوم در دنیای مدرن به این شکل است که در علوم پایه فلسفه، فیزیک، ریاضی و حیات علوم فرادستی هستند و علوم تجربی علوم فرعی و علوم انسانی علوم تابع، حتما این طبقه بندی باید تغییر کند. چرا که در واقع وقتی انسان شناسی شده و فرآیندهای انسانی مورد مطالعه قرار می گیرد، ذیل قوانین عام حاکم بر عالم ماده انسان مورد مطالعه قرار می گیرد، یعنی فلسفه فیزیک بر علوم انسانی حاکم است. در طبقه بندی علوم در دنیای مدرن اینطوری است. برای همین حتما شما باید این طبقه بندی را به هم بزنید تا علوم انسانی بالا قرار گرفته و ذیلش علوم طبیعی قرار بگیرند.

پس در طبقه بندی این موضوع در دنیای مدرن علوم انسانی زیرمجموعه علوم پایه هستند، حتی زیرمجموعه علوم طبیعی، یعنی شما وقتی یک انسان را مادی تعریف می کنید طبیعتا قوانین فیزیک ماده بر رفتار انسان هم حاکم است و شما می خواهید همان قوانین را در موضوع خاص مورد مطالعه قرار بدهید. بنابراین آقایانی که در حوزه فلسفه فیزیک و فلسفه ریاضی و فلسفه حیات مطالعه می کنند، این حیات را یک امر فراطبیعی و متافیزیکی که نمی دانند، برای همین هم همه این مشکلات که در این حوزه ها بحث می شود بر علوم انسانی مبنا است.

اگر ما بخواهیم طبقه بندی کرده و از نو طراحی بکنیم حتما فراتر از جایگاه علوم انسانی و پایه خواهد بود و طبیعتا علمی که خط مشی گذاری است جزو علوم فرادستی نسبت به علوم تجربی و علوم پایه قرار می گیرد. در طبقه بندی موجود اینطوری نیست و قاعدتا این علم از زیرمجموعه های علوم انسانی است.

نکته دیگر این که اگر ما علوم را تقسیم کنیم به علومی که ناظر به فهم معادلات هستند و علومی که در نهایت ناظر به علوم برنامه ریزی هستند، قاعدتا دانش خط مشی گذاری و سیاست گذاری ذیل دسته دوم قرار می گیرد، یعنی جزو علومی است که بیشتر معطوف به مدل های حاکم بر برنامه است. البته می تواند یک علم میان رشته ای باشد که از همه این علوم استفاده بکند ولی می شود جایگاه او را در طبقه بندی در ذیل آن علومی قرار داد که نقش مدل سازی را دارند، منتها یک علم فرادستی در آن حوزه است. حال اگر جایگاه آن علم را در طبقه بندی علوم اینطور قرار بدهیم بالاخره در ذیل علومی است که از یک سو می شود آن را ذیل علوم انسانی به مفهوم عام تعریف کرد و از سویی هم ذیل علومی تعریف می شود که بیشتر معطوف به مدل سازی اند، می شود هم گفت یک علم میان رشته ای است که هم از معادلات استفاده می کند هم از مدل سازی و اجرا. ولی علی ای حال سوال این است که این علم آیا خصلت ایدئولوژیک دارد یا ندارد؟

رویکرد فرهنگستان علوم اسلامی نسبت به دینی یا غیر دینی بودن علم

خب رویکردهای متفاوتی وجود دارد، رویکرد فرهنگستان علوم اسلامی که من آن رویکرد را می خواهم اینجا بیان بکنم این است که ما معتقدیم که مطلق علوم دینی و غیر دینی دارد. یک بحث جدی وجود دارد و آن این است که اگر شما در معرفت شناسی معرفت بشری را به دینی و غیر دینی تقسیم نکنید بعد نمی توانید ذیلش بیایید و بگویید علوم انسانی دینی و غیر دینی دارند. ما به طور عام معتقدیم که معرفت بشری به علم دینی و غیر دینی تقسیم می شود. چون فرآیند فهم را فرآیندی می دانیم که اختیار در آن حضور دارد و اختیار انسان در کیف فهم و نحوه فهم در عالم حضور دارد. می شود عالم را مومنانه فهمید، می شود عالم را غیر مومنانه فهمید. ما نه ذاتا علم را دینی می دانیم مانند نگاهی که استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله جوادی آملی بیان می فرمایند و نه ذاتا سکولار، علم می تواند دینی و غیر دینی باشد، معرفت فلسفی و عرفان نظری هم همینطور است، می تواند دینی و غیر دینی باشد.

بر همین اساس هم هست که ما علوم عقلی و علومی که آقایان عقلی محض می دانند مثل فلسفه و امثال اینها یا علومی که شهودی می دانند مثل عرفان، آنها را هم زیر مجموعه تفقه دینی قرار می‌دهیم و می گوییم تفقه دینی شامل حکمت عرفان، اخلاق و فقه احکام می شود.

ممکن است کسی قائل نباشد به علم دینی و غیر دینی، طبیعتا اگر علم دینی و غیر دینی ندارد خط مشی گذاری هم دینی و غیر دینی ندارد. ولی اگر واقعا یک عقلانیت پیچیده ای شکل گرفته برای خط مشی گذاری که ما چگونه در خط مشی گذاری عمومی مسئله شناسی کنیم، چگونه به راه حل برسیم، چگونه به تصمیم برسیم، چگونه تصمیم را اجرا کنیم و بعد چگونه ارزیابی بکنیم که توفیق ما چقدر بوده، اگر این ها تبدیل شد به یک عقلانیت پیچیده علمی، آن وقت اگر برای دانش به طور کلی دینی و غیر دینی قائل نیستید این هم دینی و غیر دینی ندارد.

اگر دانش علی الاطلاق کشف واقع است، باید گفت که کشف منطق خاص خود را دارد، مثلا در حوزه علوم منطقی منطقش منطق برهان است، در حوزه علوم تجربی استدلال خاص است یا روش های مختلف علمی که الان وجود دارد و این روش ها تحت تأثیر دین قرار نمی گیرد. اگر چنین چیزی قائلیم خط مشی گذاری هم تحت تأثیر تفقه دینی قرار نمی گیرد. نمی شود بگویید خط مشی گذاری دانشی است تحت تأثیر تفقه دینی، نه دانشی است مثل بقیه دانش ها و تحت تأثیر تفقه دینی هم قرار نمی گیرد. ولی اگر کسی قائل شد مطلق علوم انسانی و علومی که به نحوی نحوه شناخت انسان و عملکرد انفرادی انسان است، ولو به صورت قانون مند در بیایند، دینی و غیر دینی دارند، طبیعتا خط مشی گذاری لااقل در بخش عمده اش دینی و غیر دینی دارد.

پس بر اساس مبنای ما حتما مطلق علوم بشری دینی و غیر دینی دارد، حتی فلسفه دینی و غیر دینی دارد. فلسفه دینی فلسفه ای است که به لحاظ روش، تعبد به وحی در روشش هست. لذا این را من اینجا اشاره بکنم که به نظر می آید فلسفه در دوره های اسلامی به لحاظ محتوا به شدت تحت تأثیر فرهنگ اسلام بوده ولی به لحاظ روش سکولار باقی مانده است، یعنی روشش روش مستقل از دین است.

لزوم تشکیل نظامی پیوسته برای مطالعه در عرصه تفقه دینی

علی ای حال چون ما معتقدیم که مطلق علوم اعم از علوم تجربی و علوم انسانی و علوم پایه همه و همه تحت تأثیر اراده انسان هستند می توانند به دینی و غیر دینی تقسیم شوند. بنابراین خط مشی گذاری اگر برای یک دانش باشد و اگر آن را در حد یک فن تنزل ندهیم بلکه بگوییم آقا این یک دانش و عقلانیتی است روش مند و اثبات پذیر، این دانش حتما دینی و غیر دینی دارد. در خط مشی گذاری چه در مرحله شناخت مسئله، چه در مرحله راه حل و چه در مرحله تصمیم سازی و تصمیم گیری و اجرا و بعد هم ارزیابی در همه این مراحل شما می توانید از دین تبعیت کنید، می توانید هم تبعیت نکنید. بنابراین در همه مراحل علم دینی و غیر دینی داریم. این یک بحث جدی و به اصطلاح بحث اساسی بوده که مورد نزاع هم هست و بحث های پردامنه ای هم در آن اتفاق افتاده است.

بنابراین ما گمانمان این است که خط مشی گذاری یک دانش میان رشته ای است که چه در طبقه بندی های رسمی که الان وجود دارد، چه در طبقه بندی مطلوب یک دانش میان رشته ای و فرارشته ای است و این دانش مثل سایر دانش ها تحت تأثیر دین قرار می گیرد، بنابراین حتما تحت تأثیر تفقه دینی هم قرار می گیرد.

در هر حوزه ای ما معتقدیم این سه لایه دانش باید با همدیگر پیوند بخورند و به یک پیوستار تبدیل بشوند «تفقه دینی، معادله و مدل» به تعبیر دیگر «مکتب، معادله و اجرا» این سه لایه باید با همدیگر پیوند بخورند و به یک مجموعه دانشی تبدیل بشوند. مثلا اقتصاد در مکتب اقتصادی با معادلات اقتصادی با مدل سازی اقتصادی با همدیگر به صورت یک بسته واحد بشوند. مکتب متغیر اصلی این منظومه است و در هر رشته علمی ما باید بین آن رشته و تفقه دینی ارتباط برقرار کنیم و این رشته به صورت یک شبکه با تفقه دینی مورد مطالعه قرار بگیرد. بنابراین براساس این نگاه حتما دانشی که یک دانش اثرگذار است برای تصمیم سازی و تصمیم گیری های اجتماعی مثل خط مشی گذاری از این قاعده مستثنی نیست.

شما باید یک مکتب معطوف به خط مشی گذاری و سیاست گذاری داشته باشید که معارف مستند به دین هستند و بعد اینها با معارف نظری و تجربی و معارفی که مورد مطالعات اجرایی هستند با همدیگر در یک شبکه قرار بگیرند و به صورت یک شبکه پیوستار در بیایند. این لوازمی دارد از جمله لوازمش این است که حتما باید روش تحقیق در این سه حوزه به صورت روش های هماهنگ باشد. شما نمی توانید روش تحقیق در حوزه تفقه دینی و در حوزه علوم و برنامه ریزی را مستقل طراحی بکنید و خروجی اینها را هم هماهنگ کنید. وقتی خروجی اینها هماهنگ می شود که شما در فرآیند تحقیق اینها را به هم پیوند بدهید و این پیوست وقتی ممکن است که شما در روش تحقیق، انعکاس این عرصه ها را به هم ببینید. بنابراین شما نیازمند به یک نظام هستید که این نظام روش مطالعه در عرصه تفقه دینی و استنباط مکتب و معادله و برنامه ریزی را به صورت یک پیوستار در آورد و انعکاس این مطالعات را در هم مورد توجه قرار بدهد. خود آن هم البته نیازمند به یک ابزار بزرگتر و به اصطلاح روش فرادستی است.

بنابراین براساس نگاه ما حتما دانشی مثل دانش خط مشی گذاری مستثنای از قاعده کلی نیست و طبیعتا باید به صورت منظومه ای مورد مطالعه قرار بگیرد. مکتب و معادلات و مطالعات اجرایی در این عرصه باید به صورت پیوستار دیده بشوند و این وقتی ممکن است که روش تحقیق در حوزه تفقه دینی و معادله و مدل به هم نزدیک بشوند.

تحت تأثیر قرار گرفتن خط مشی ها

نکته دیگر این است که این عرصه های مختلفی که شما می خواهید به هم پیوست بدهید و تحت تأثیر فقه دین قرار بگیرید، میزان اثرگذاری فقه بر این عرصه ها تابع سطح استنباط شماست. شما اگر استنباط تان در حد فقه موضوعات باشد حتما می توانید در فقه موضوعات هم با یک نگاه دقیق از همین سطح از فقه موجود یک اصول حاکم بر دانش مثل خط مشی گذاری به دست بیاورید. ولی اگر شما مقیاس استنباط تان را از فقه موضوعات و فقه سرپرستی ارتقاء بخشیدید به طوری که تفقه دینی ناظر به وجود دین در عرصه سرپرستی تکامل اجتماعی است طبیعتا تأثیرگذاری تفقه دینی بر دانش ها از جمله دانش خط مشی گذاری افزایش پیدا می کند.

شما فرض کنید دانش خط مشی گذاری هم نیاز به یک ارزشهایی دارد که براساس آن خط مشی گذاری را طراحی می کند و هم نیاز به یک توصیف ها و مدل هایی دارد و هم شاخص هایی برای ارزیابی دارد، تمامی اینها تحت تأثیر تفقه دینی می تواند تغییر کند. این نه فقط در مقیاس سیاست گذاری کلان و خط مشی گذاری کلان اجتماعی حتی برای یک سازمان کوچک و یک مجموعه کوچک هم صادق است، یعنی شما اگر بخواهید خط مشی گذاری کنید این خط مشی گذاری حتما تحت تأثیر تفقه دینی باید باشد البته می تواند نباشد و اگر در عرصه تفقه دینی نبود حتما خصلت ایدئولوژیک دارد، اما ارزش ها و توصیف های فرادستی و مفاهیم حاکم بر تعیین شاخص ها را از مکتب مادی اخذ می کند. نمی شود تحت تأثیر مفاهیم فرادستی قرار نگیرد حتما خصلت ایدئولوژیک پیدا می کند.

شما برای کلان یک جامعه که عمدتا مأموریت دولت ها یا فرا دولت هاست تا مجموعه های کوچک مثل کارخانه، خط مشی گذاری می کنید. این حتما تحت تأثیر ارزش و توصیف و نظام شاخص های معینی است و می شود آن ارزشها و توصیف ها و شاخص ها را از فرهنگ دین اخذ کرد که البته حتما هم در دانش در سطوح مختلفش اثر می گذارد. این نگاه کلان و نگاه کلی است.

بنابراین نسبت بین دانش خط مشی گذاری و تفقه دینی یک نسبت مثبت هست و حتما باید مکتب ناظر به خط مشی گذاری از دین استنباط بشود. همچنین باید مطالعات علمی چه در عرصه معادله و چه در عرصه برنامه ریزی که منتهی به تولید دانش خط مشی گذاری می شود، هماهنگ با مکتب و دین باشد و این از طریق روش علم خط مشی گذاری و هماهنگی روشی این دانش با استنباط دینی اتفاق می افتد.

البته در یک قدم بعد هم اگر یک چنین اتفاق میمونی بخواهد بیافتد غیر از این که ما باید نرم افزاری داشته باشیم که فرآیند تحقیق را به صورت هماهنگ طراحی بکند، نیاز به یک مدیریت شبکه ای هم داریم که آن مدیریت شبکه ای تفقه دینی در عرصه دانش خط مشی گذاری را با دانش خط مشی گذاری درون یک سازمان بزرگ تحقیقاتی سازماندهی کند. الان حوزه و دانشگاه و پژوهشگاه های ما به صورت سازمان های مستقل عمل می کنند. اما وقتی یک سازمان واحد و منسجم شکل می گیرد که مطالعاتی که در عرصه تفقه دینی و تولید معادلات علمی و مدل های اجرایی اتفاق می افتد، درون یک شبکه واحد مدیریت بشود.

سوال: لطفا دینی و غیر دینی بودن بحث روشی را توضیح دهید و بفرمایید که تلقی شما از مکتب چیست و این هماهنگی که می فرمایید باید چگونه به وجود بیاید؟

جواب: اولا مقصود از مکتب مجموعه مفاهیم توصیفی ارزشی و تکلیفی است که در دین در مقیاس با یک موضوعی که در علم مورد تحقیق قرار می گیرد وجود دارد. فرض کنید شما اگر در روان شناسی روان انسان را از زوایای مختلف با گرایش های مختلف مورد بحث قرار می دهید حتما در نگاه دینی یک مفاهیم ارزشی توصیفی و تکلیفی در این زمینه وجود دارد. شما در این مجموعه ها، باید این مجموعه را به صورت یک بسته واحد از دین در مقیاس مطالعه علمی استنباط کنید، یعنی مفاهیمی که می توانند اثر گذار در علم باشند را باید استنباط کنید و بعد مطالعات علمی تان تحت تأثیر این مفاهیم قرار بگیرد.

پس اینطور نیست که شما باید یک جلدی اضافه کنید به روان شناسی! دیدید بعضی وقت ها می خواهیم مثلا اقتصاد اسلامی بنویسیم همین اقتصاد مدرن را فرض می کنیم یک جلد هم ضمیمه می کنیم و مفاهیم اخلاقی در حوزه اقتصاد را کنارش می گذاریم در حالی که این اقتصاد اسلامی این نیست. بلکه باید آن مفاهیم در علم فرآوری بشوند، یعنی مطالعات علمی از این مفاهیم اثرپذیر بشوند. این هم وقتی ممکن است که روش تحقیق شما به شما اجازه دخالت این مفاهیم در مطالعات علمی را بدهد.

هر روش تحقیقی که تحت تأثیر متافیزیک است راه نفوذ متافیزیک دینی را در علم می بندد، مثل روش های پوزیتویستی. حتما در روش های پوزیتویستی که راه نفوذ متافیزیک علمی را می بندند شما نمی توانید مفاهیم دینی را در حاصل علم ببینید و حتما این محصولش محصول غیر دینی خواهد بود. باید روش مطالعات علمی روشی باشد که مجموعه مفاهیم مورد نیاز این موضوع را به عنوان مفروضات اساسی در نظر بگیرد و براساس آن مفروضات مطالعه کند و تحت تأثیر آن مفروضات قرار بگیرد.

شما اگر یک موضوع را از زوایای مختلف بحث کنید، می بینید که چند جور می شود مطالعه کرد. می شود حیثیت ها را از هم جدا کنیم و هر کجا مستقل مطالعه بکنیم، بعد می بینیم که خروجی اینها به هم گره نمی خورد. فرض کنید شما در فلسفه موضوع را از حیث موجود بودن و بما هو موجود بودن می شناسید و می گویید این موضوع از آن حیث که موجود بما هو موجود است ممکن است و اگر ممکن است پس محتاج به خالق است. ولی این حیثیت شناخت شما هیچ دخالتی در فرآیند شناخت علمی تان نمی کند.

وقتی مثلا می گویم شما در طب بیایید و رفتار بدن انسان را بشناسید حالا با گرایش های مختلفی که وجود دارد، آیا این تحت تأثیر فلسفه است؟ هرگز، چون فلسفه حیثیت همین موضوع را مورد مطالعه قرار داده اما از حیث این که این یک موجود بما هو موجود است. این موجود از آن حیث که موجود است موجودی است که إمّا ممکن و إما واجب. حالا مثلا شد متغیر از فصل ممکن است بنابراین مستند به یک واجبی است، اما این ممکن بودنش و مستند بودنش به واجب چه دخلی دارد در این که شما فرآیند پیدایش یک بیماری و درمانش را شناسایی بکنید؟!

این مطلبی است که من عرض نمی کنم صریحا علامه بزرگوار طباطبایی و علامه شهید مطهری در آثارشان دارند. این یک جور نگاه است که شما می گویید علوم از حیثیات مختلف یک موضوع را مورد مطالعه قرار می دهند و این حیثیات هم به هم ربطی ندارد. علامه بزرگوار طباطبایی در اول روش رئالیسم تأکید می کند که فلسفه علم اثر گذار بر علوم نیست بلکه تنها کاری که می کند اثبات موضوع است. علم هم در مفاهیم فلسفی اثرگذار نیست و حداکثر گاهی صغریات به فلسفه می دهد. فرض کنید مثلا شما در علوم طبیعی اثبات کردید که سلولهای بدن انسان مرتب در حال تغییر هستند، این کمک می کند به بحث ما و می تواند فیلسوف از آن استفاده بکند ولی اصل فلسفی با علوم تجربی اثبات نمی شود. علوم فلسفی هم هیچ دخالتی در علوم تجربی ندارد. این معنایش هم این است که علم دینی و غیر دینی ندارد و تحت تأثیر فلسفه نیست.

بنابراین علم تحت تأثیر فلسفه اسلامی و غیر اسلامی قرار نمی گیرد حالا بالاتر از آن دینی و غیر دینی هم ندارد. رویکرد دیگر این است که ما فلسفه مضاف به علم داریم و فلسفه مضاف به علم در محتوای علم اثر می گذارد. خب اگر بخواهد مفروضات فلسفی در علم اثر بگذارد حتما روش تحقیق علم باید روش تحقیقی باشد که متناسب با روش فلسفی باشد، پس نباید بگویید یک روش دیگر استقرایی داریم و با روش پوزیتویستی مطالعه می کنیم. طبیعتا اگر روش تان روش پوزیتویستی است حیثیت مطالعه از آن هم فرق می کند و تفکرات فلسفی نباید اثر بگذارد، ولی واقعیت علم این نیست. واقعیت علم این است و به شدت تحت تأثیر مفاهیم فلسفی و تحت تأثیر مفاهیم ایدئولوژیک قرار می گیرد.

بنابراین اگر شما مدعی هستید که علم تحت تأثیر فرادستی است باید به گونه ای فرآیند اکتشافات علمی، فرآیند تحقیقات علمی و دستیابی به نتایج علمی را طراحی بکنید که در این فرآیند مشارکت، مفاهیم فرادستی دیده بشود. پس صرف این که یک موضوع را مطالعه می کنند کافی نیست اما اگر حیثیت را انتزاعی مطالعه کنند اینطوری نیست. اگر ما با حضور یک پیوستار این را ببینیم خواهیم دید که نگاه شما به هر بعدی اثرگذار بر سایر ابعاد است، پس طبیعتا اگر خوب دنبال کنیم می بینیم که یک دانش تجربی سکولار منتهی می شود به فلسفه مادی و یک فلسفه دینی منتهی می شود به یک فلسفه دینی و دانشی که تحت تأثیر فلسفه دینی است.

اصلا ما رئالیسم خام نداریم و این با دیدگاه ارسطویی خیلی قابل جمع نیست. لذا شما در معرفت شناسی اگر قائل به رئالیسم خام شدید علم دینی و غیر دینی پیدا نمی کند. یعنی یا واقع را فهمیده ایم یا نفهمیده ایم، اگر نفهمیدیم جهل است و اگر فهمیدیم علم است، دینی و غیر دینی هم بی معناست. ولی اگر شما در معرفت شناسی به نحوی  لااقل در معرفت های پیچیده حضور اراده انسان را دیدید اراده انسان حتما معطوف به غایت عمل می کند. پس در تحقیقات علمیش یا خدا را می پرستد یا دنیا را می پرستد، در نتیجه دو تا علم پیدا می شود.

بنابراین اگر این را دیدید می گویید ما می خواهیم اختیار انسان را در پژوهش های علمیش ساماندهی بکنیم به طوری که تحت تأثیر دین قرار بگیرد و مومنانه جهان را بشناسد، از علوم ساده تا علوم پیچیده و علوم طبیعی و ریاضی و علوم انسانی، در همه علوم می خواهد مومنانه جهان را بفهمد. یعنی وقتی قوانین ریاضی عالم را می فهمد مومنانه دارد می فهمد. حتی در ریاضیات، مومنانه تناسبات کمی عالم را می فهمد. در حوزه آزمایشگاه هم همینطور است، وقتی می خواهد فهمی معقول، علمی و اثبات پذیر با روش دقیق و خاص خودش پیدا بکند و یک عقلانیتی در خط مشی گذاری شکل بگیرد، این عقلانیت تحت تأثیر دین و آموزه های دینی قرار می گیرد.

سوال: پرسش من از طریق فرمایش مقدماتی حضرت عالی در مورد فقه نظام سرپرستی است، این تلقی شهید صدر که فقه نظام هست به نظر من یک اشکالاتی دارد. شهید صدر از نظام صحبت نمی کنند بلکه مذهب الاقتصادیه می گویند که در یک اشتباه رایج به مکتب ترجمه می شود و در یک اشتباه خیلی نازلتر به نظام هم حتی ترجمه شده است! آیا ایشان با طرح نظریه استخلاف و امانت از نظریه مرجعیه خودشان به نوعی گونه ای از فقه سرپرستی را تبیین نمی کنند؟

جواب: نه بیان ایشان در واقع ناظر به نظام سیاسی است. یعنی ایشان در نظریات اصولشان این را می گویند و می خواهند فقه سیاسی اسلامی را به این معنا بگویند. ایشان فقه سیاسی بنیان می گذارند. بحث خلافت انسان غیر از بحث های مبنایی است که وجود دارد و ایشان از فرمایششان فقه تکامل به دست نمی آید. می گویند شهید صدر می خواهند برای اجتماع طرحی بدهند اما اینطوری نیست.

من با اسم بحث ندارم، همانطور که می گویید آنچه ایشان در متن شان هست بیشتر مذهب اقتصادی است و لذا مولفه هایی که برای مذهب اقتصادی ذکر می کنند را می شود در قالب یک نظام تبیین کرد. یعنی یک منظومه به هم پیوسته ای از احکام دینی که در منطقۀ الفراغ یک شیوه خاصی را برای خط مشی زندگی اقتصادی تبیین می کنند. البته این تبیین اجمالی است و من نمی خواهم نگاه دقیق بکنم. حالا شما از این تعبیر بفرمایید به مذهب، اما ما که می گوییم مکتب مقصودمان همین است. نمی خواهم بگویم مکتب فقط در این حد هست، مکتب می تواند در حد فقه موضوعات باشد، می تواند در حد نظام سازی باشد، می تواند در حد فقه سرپرستی باشد. اما من تلقیم این است ایشان در حد تکامل اجتماعی و برنامه ریزی تکامل طرحی برای فقه ندارند. یعنی در آن مذهب اقتصادی که می گویند برنامه ریزی های کامل اقتصادی نیست که در تکامل اقتصادی مقیاس موضوعات عوض می شود.

اگر شما در طراحی توسعه موضوعات اقتصادی را عوض می کنید اصلا از بین می رود، پول قبلی می رود و پول جدید می آید، نظام گردش مالی هم کلا تغییر می کند. یک موقعی پول حقیقی را تبدیل می کنند به پول اعتباری و کم کم اوراق بهادار و می شود پول الکترونیکی و اصلا مدیریت گردش مالی تغییر می کند. بلکه اصلا تأثیرگذار بر مدیریت سیاسی جامعه هم می شود! این می شود نگاه توسعه ای! در مذهب اقتصادی ای که ایشان می گویند، ما می گوییم نگاه اسلام به تکامل معیشت بشر چیست به طوری که رهبری تکامل اقتصادی را به عهده بگیرد، اما این از فرمایش ایشان استفاده نمی شود کما اینکه از نظریه «الدستور» شان هم استفاده نمی شود.

من فرمایش شما را قبول دارم، ممکن است کسی بگوید به خصوص ایشان در ادوار مختلف زندگی شان حتما فکرشان دارای رشد بوده است. «اقتصادنا» برای دوره جوانی ایشان هست و نظریه الدستور برای دوره پختگی ایشان، پس ممکن است نگاهشان ارتقاء پیدا کرده باشد و لذا ممکن است ظرفیتی که در نظریه الدستور هست بیش از ظرفیتی باشد که در اقتصادنا و مذهب اقتصادی شان مورد توجه قرار گرفته است. ولی در هر صورت من در مجموعه اندیشه ایشان نگاه به تکامل اجتماعی به طوری که مقیاس موضوعات تغییر کند ندیدم که بگویند فقه ما ناظر به رهبری حوادث و تکامل اجتماعی است، بخصوص تکامل در مقیاس جامعه جهانی. نمی گویم نیست ممکن است با یک نگاه دقیقتری همینطوری که نظریه الدستورشان پیشرفته تر از مذهب اقتصادی شان هست و مطالب دقیق تری درش هست نظریه ایشان جامع تر هم بشود اما آنقدر که من شناختم این نیست.

سوال: شیوه کاری نهاد سیاست گذار نظیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، طبق نظر شما چگونه باید باشد؟ آیا افزوده های ساختاری مورد نیاز هست؟ یعنی ما باید مثلا یک ساختارهای دیگری مثل مجلس مصلحت نظام طبق نظر شما در کشور اضافه کنیم یا خصوصیات کارشناسان مثلا از حیث مهارت ها و توانمندی ها باید به گونه خاصی بشود؟

جواب: نسبت به مرکزی مثل تشخیص مصلحت که می خواهند سیاست گذاری و خط مشی گذاری بکنند، من معتقدم آنجا باید یک سازمانی شکل بگیرد، یک سازمان تحقیق که بتواند نسبت بین تفقه و علم خط مشی گذاری برقرار بکند والا اگر نتواند نسبت بین این دو را مطالعه دقیق و نظری بکند نمی تواند نسبت بین دین و خط مشی گذاری را در عمل برقرار بکند.

شما الان یک ارتباطی بین فقه دینی و برنامه ریزی در کشور و قانون گذاری در کشور دارید. قانون گذاری از فرآیند علمی به دست می آید و بعد در مجلس تصویب می شود. تا اینجا دین هیچ دخالتی ندارد اما بعد خروجیش را شما به وسیله شورای نگهبان کنترل می کنید. به نظر ما این کنترل فرآیندی نیست و جواب هم نمی دهد. این تعارض را حل نمی کند چرا که فقه مسیر خودش را می رود و علم هم مسیر خودش را، فقط یک جایی شما خروجیش را به هم گره می زنید. برای این هم که این خروجی قابل پیوند نیست دائما تعارض پیدا می شود.

برای حل مشکل باید فرآیندی به هم گره بخورند، یعنی مطالعات فقهی و مطالعات علمی هماهنگ جلو برود. این هماهنگی هم هماهنگی در سازمان می خواهد نه دو تا تشکیلات جدا از هم باشند. مقصودم هم جدایی فیزیکی و مکانی نیست بلکه درون یک مدیریت واحد قرار  بگیرند، یعنی یک نرم افزار واحد می خواهد تا تحقیقات را به هم گره بزند. پس در عین این که معرفت دینی تابع تکامل نیاز و ارضاء و علوم حسی نمی شود اما در عین حال با هم داد و ستد مستمر دائمی دارند. در عین این که متغیر اصلی منظومه معرفتی شماست ولی داد و ستد مستمر با مطالعات تجربی و نظری و میدانی شما پیدا می کند.

اگر این کار را بتوانند این مراکز انجام بدهند یعنی یک شبکه تحقیقات درست بکنند که این شبکه تحقیقات مطالعات استنباطی را با مطالعات علمی در حوزه سیاست گذاری بهم پیوند بدهند، این خیلی کار خوبی است. لااقل اگر این کار را نمی کنند وقتی می خواهند مواجهه کنند با سیاست گذاری، از منظر فقه کلان مراجعه کنند نه فقه خرد و فقه واجبات! صرفا رساله عملیه که فقه سیاست گذاری نیست، یعنی برای سیاست گذاری طراحی نشده است. پس نباید از این منظر فقط نگاه کنند بلکه تفقه دینی را در مقیاس برنامه ریزی برای تکامل اجتماعی بینند و از آن منظر به دانش سیاسی نگاه بکنند. این حداقل کاری است که باید آنجا اتفاق بیافتد.

به لحاظ ساختاری هم ساختارهای پژوهشی ما در دراز مدت باید در شکل مطلوب ساختارهای پژوهشی اصلاح بشوند. یعنی یک شبکه تحقیقاتی است که در آن تفقه دینی و مطالعات علمی هماهنگ انجام می گیرد، در نتیجه یک عقلانیت منسجم اجتماعی پیدا می شود. الان شما عقلانیت تان از سرچشمه های مختلفی سیراب می شود، یک جایی می خواهد خروجیش را در غرب هماهنگ کند برای همین هم مسئله را حل کرده و گفتند عقلانیت خود بنیاد و دخالت مفاهیم قدسی در برنامه ریزی منتفی است! آنها با این کار عرفی سازی کردند.

شما اگر می خواهید عرفی سازی نکنید، مفاهیم قدسی و متافیزیکی دینی را آن هم در مقیاس اسلام که دخالتش در امور حداکثری است مورد ملاحظه قرار بدهید و بعد بیایید خروجیشان را هماهنگ بکنید، اما این شدنی نیست. اگر بخواهید هماهنگی اتفاق بیافتد باید در فرآیند تولید دانش اینها به صورت هماهنگ و در درون یک سازمان منسجم با یک مدیریت منسجم البته مدیریت شبکه ای انجام بگیرد. بنابراین هم باید محتواها اصلاح بشود و هم ساختارها، البته این شکل مطلوب است و آن شکل مطلوب را باید با وضعیت موجود سعی کنیم تطبیق بدهیم.

پیشنهادی که اجمالا من عرض کردم نسبت به مثلا مرکزی مثل تشخیص مصلحت این است که لااقل نگاهش را نگاه کلان کند و از منظر فقه کلان به دانش سیاست گذاری و خط مشی گذاری و محصولات آن نگاه بکند، نه این که رساله عملیه موجود را مبنای ارزیابی خط مشی گذاری ها قرار بدهد. در عین این که این رساله محترم است اما از منظر همین رساله هم اگر نوع جمع بندی رساله را تغییر بدهید و بتوانید نسبت بین احکام را در همین رساله ببینید می شود بر خط مشی ها تأثیر گذاشت، چون خود نگاه به رساله هم اشکال مختلفی می تواند داشته باشد. ولی علی ای حال من معتقدم این کافی نیست، حداقل کاری که باید اتفاق بیافتد این است که ما تفقه دینی در مقیاس خط مشی گذاری را با خط مشی گذاری مدرن با هم تلاقی بدهیم.

سوال: مثالی که شما زدید در مورد طب الان بیشتر مشهود هست که بین علم و دین آشتی دارد. در جامعه هم اکثر آحاد مردم مشاهده می کنند، حالا اگر می شود نظرتان را در مورد طب اسلامی بگویید.

جواب: نظر دادن در یک کلمه راجع به یک کار بزرگ کار خوبی نیست، چون یک بحث جدی ای باید بشود که هم طب اسلامی باید داشته باشیم هم مسیر دستگاه طب اسلامی باید تدقیق و بهینه بشود والا حذف خواهد شد. اگر ما دنبال بهینه سازی طب اسلامی نباشیم و سعی نکنیم که این طب را از «نقل بسندگی» یک مقدار رهایش کنیم و خلاصه دنبال بهینه اش نباشیم ممکن است در عمل و در عینیت در مقابل گرایش های دیگر پاسخگو نباشد یا لااقل حذف بشود. من اصلا الان داوری نکردم که خوب است یا بد! ما حتما باید طب اسلامی داشته باشیم اما فرآیند دستیابی به طب اسلامی نقل بسندگی است یا چیزی فراتر از نقل بسندگی است؟! در عین حالی که نقل حضور دارد مطالعات تجربی و علمی هم باشد، یعنی یک فرآیند ترکیبی.

سوال: البته نقدی هم که الان هست متأسفانه این است که حوزه از این قسمت حمایت نکرده است. نکته دیگر هم این که در قسمت اجرایی ادارات اصلا این بحث خط مشی قابل لمس نیست، یعنی شما در هر اداره ای بروید از نظر آن قانونی که هست شما بیشتر قسمت غربیش را می بینید یعنی حالت جدایی!

جواب: البته در ادارات در خیلی جاها اصلا خط مشی گذاری به طور جدی وجود ندارد بلکه صرفا قانون گذاری است. قانون گذاری غیر از  خط مشی گذاری است و این قانون هایی که گذاشته می شود خط مشی گذاری نیست، تا چه رسد به آیین نامه هایی که ادارات برای خودشان می نویسند و برنامه های خردی که تنظیم می کنند. ولی در آنجاهایی هم که خط مشی گذاری وجود دارد خط مشی گذاری اسلامی نیست.

سوال: بحث من این است که الان همانطور که این طب ملموس هست ما چه کار کنیم در ادارات و قسمت های دیگر جامعه هم خط مشی اسلامی ملموس باشد؟ یعنی طرف به یک سازمان مراجعه کند و احساس بکند این قسمت الان براساس اسلام طرح ریزی شده است؟

جواب: متاسفانه الان طراحی ها بر اساس اسلام نیست! نه خط مشی گذاری ها، نه آیین نامه ها و نه قوانین. اصلا یک جا اگر ملاحظه اسلامیت می شود در قوانین عمومی است، یعنی قوانین عادی که در مجلس تصویب می شود و آنجا شورای نگهبان نظارت می کند، اما آیین نامه هایی که ادارات برای خودشان می نویسند اصلا نظارتی بر آن نیست.

دیوان عدالت اداری باید نظارت کند بر اسلامی بودن آیین نامه ها اما اصلا این کار را انجام نمی دهد و اصلا جزو مأموریت های خودش نمی داند! حداکثر جایی که ما آمدیم دین را گره زدیم به صورت رسمی به قانون گذاری در مجلس است آن هم قوانین عادی! تازه وقتی می رود و در تعارض می شود می رود در تشخیص مصلحت، آنجا هم نمی دانم چطوری مصلحت سنجی می کنند! آیا مصلحت کارشناسی است که نتیجه اش عرفی شدن و سکولار شدن فقه است یا این که نه مصلحت اسلام است؟! اگر مصلحت اسلام را می سنجند چطوری آقایان مصلحت اسلام را ملاحظه می کنند؟ آیا همانی است که امام فرمودند مصلحت اسلام است؟! من اطلاعی ندارم اما آقایان بفرمایند تا ما هم بفهمیم و از آن برای دینی کردن قانون گذاری نسخه برداری کنیم!

جمع بندی جلسه

در جمع بندی آنچه گفته شد عرض می کنم که یک تلقی از فقه در سه سطح مجموعه نظامات و فقه حکومتی بود. چون بنا بود ما بگوییم براساس فقه حکومتی چه نسبتی بین تفقه دینی با دانش سیاست گذاری و خط مشی گذاری است. تلقی خودمان را اجمالا از فقه حکومتی عرض کردیم بعد تلقی اجمالی خودم را از دانشی به نام دانش خط مشی گذاری یا سیاست گذاری و جایگاهش در طبقه بندی علوم اجمالا عرض کردم. یعنی در واقع به جای این که به تعریف این دانش بسنده کنیم با جانمایی اش در طبق بندی علوم یک مقداری تعریفش کردیم.

بعد این بحث مطرح شد که آیا این دانش خصلت ایدئولوژیک دارد یا نه. ما حرفمان این بود که همه علوم خصلت ایدئولوژیک دارند بر خلاف آنچه که در دنیای معاصر بعضی ها می گویند که آقا خصلت ایدئولوژیک ندارند لذا جهانی اند. پس حتما خصلت ایدئولوژیک دارند و نظام سرمایه داری از طریق پنهان کردن لایه های ایدئولوژیک در علم ایدئولوژی خودش را جهانی می کند.

بنابراین از نگاه ما مطلق علوم دینی و غیر دینی دارند، چون در معرفت شناسی ما می گوییم معرفت انسان می تواند به دینی و غیر دینی تقسیم بشود چون اختیار در فرآیند فهم حضور دارد. بنابراین دانشی مثل دانش سیاست گذاری تحت تأثیر جهت گیری های اراده انسان قرار می گیرد. بنابراین می تواند دینی و غیر دینی داشته باشد. حالا اگر بخواهد این دانش دینی بشود باید به این موضوع سیاست گذاری در قالب مکتب و نگاه علمی به دانش توجه شود و بعد برنامه ریزی اینها درون یک بسته و پیوستار قرار بگیرند و به صورت واحد مطالعه شوند.

برای این که این اتفاق بیافتد ناچار باید در رتبه بعد در روش تحقیق در این عرصه ها به صورت فرآیندی نسبت بین اینها را ببیند، بعد به وسیله یک مدیریت شبکه ای این روش تحقیق به کار گرفته بشود تا به صورت فرآیندی تفقه دینی به دانش سیاست گذاری پیوند بخورد. آن وقت می شود بگویید سیاست گذاری دینی شد و این دو تا هم درون یک بسته به هم پیوسته و یک منظومه به هم پیوسته ای در فرآیندهای اجتماعی تأثیرگذار خواهند بود. اما ادامه بحث هم این است که حالا مبسوط وارد بحث خود دانش سیاست گذاری بشویم و نحوه ارتباط دانش سیاست گذاری و مکتب را به تفسیر بحث کنیم، والسلام علیکم و رحمه الله.