نسخه آزمایشی
شنبه, 02 بهمن 1400 - Sat, 22 Jan 2022

جلسه دوم بحث معرفت شناسی و تحول فقه در مدرسه علمیه مشکات/ تبیین نسبت بین عقل و قوای معرفتی انسان با وحی

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 8 مرداد ماه سال 96 است، که در مدرسه علمیه مشکات قم ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ اسلام دارای نظام است و صرفا یک احکام فردی ناظر به موضوعات مستقله نیست. اما ممکن است در مسیر استنباط جامع تر، به یک روشی دست بیابیم که در بعضی از احکام متناسب با آن ابزار و روش استنباط جدید، یک بازنگری هایی بشود، اما این غیر از آن است که بگوییم این احکام حجت نیستند، یا این روش استنباط موجود فاقد حجیت است. اما ما بیش از این ها نیاز به استنباط داریم، هم در حوزه فردی، هم در حوزه اجتماعی، هم در حوزه اخلاقی و غیره. با توجه به نکات بالا در این سخنرانی به لزوم ارتقاء فقه و نسبتش با علوم دیگر برای حل مسائل در مقیاس جهانی پرداخته می شود، همچنین حجیت عقل و لزوم تبعیت از دین هم مورد گفتگو قرار می گیرد.

چیستی مسئله مستحدثه

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . موضوعاتی در فقه مطرح می شود که از آنها به موضوعات مستحدثه تعبیر می شود و مسائلی هم که پیرامون آنها مطرح می شوند مسائل مستحدثه هستند. بر همین اساس عرض کردیم که مسئله مستحدثه ای که فقه باید پاسخ بدهد چیست؟ آیا مسئله مستحدثه موضوعاتی هستند که محصول زندگی جدید بشر هستند؟ بله، یک دسته همان ها هستند. فرض کنید محصولات جدیدی به دست می آید، که ما باید حکم آن ها را بیان کنیم؛ مثلاً حمل و نقل با وسایل نقلیه جدید حکمش چیست؟! می شود از وسایل حمل و نقل سریع مثل هواپیما استفاده کرد یا نه؟!  داروهای جدید که حاوی الکل صنعتی است یا مواد جدید بهداشتی و خوراکی را می توان استفاده کرد یا نه؟!

اینها یک مسائل مستحدثه و موضوعاتی است که ما باید جواب بدهیم، ولی در ورای این موضوعات، نظاماتی پیدا شدند که متفاوت با این موضوعات هستند، که این هم می تواند موضوع بررسی فقه باشد و مرحوم شهید صدر هم توجه به همین امر پیدا کرده اند.

ایشان می گویند: موضوع مستحدثه ای که ما با آن مواجه هستیم عبارت است از نظام، بنابراین ما باید تکلیف نظام را روشن کنیم.در فقه خودمان، هنگام رفتن به سمت پاسخگویی به این سوال ناچار شدند که یک گامی هم در روش استنباط بگذارند و به این نکته هم التفات فرمودند که استنباط احکام نظام که حالا شاید بتوان از ناحیه ایشان گفت مکتب، با این روش موجودِ استنباط کافی نیست. یعنی اگر بخواهیم مکتب سیاسی اسلام را استنباط کنیم، بیش از علم اصول نیازمند به یک قواعد استنباط هستیم. ما باید به شکل دیگری به منابع مان نگاه بکنیم تا بتوانیم مکتب را استنباط بکنیم.

پس نوآوری مرحوم شهید صدر در این سطح است که مسئله مستحدثه ما را از موضوعات مستحدثه به نظامات مستحدثه ارتقاء بخشیدند، ایشان در صدد فهم نظام بودند و به این توجه پیدا کردند که ما نیاز به این داریم که ظرفیت بیشتری از معارف را استنباط کنیم تا نظریه مان در مورد نظام به انجام برسد، سپس ایشان از آنجا به ضرورت تحول و ارتقاء ظرفیت در استنباط و فقاهت و علم اصول منتقل شدند و گفتند که ظرفیت فقاهت، همه اش هم در علم اصول شکل نمی گیرد.

این توجهی است که ایشان پیدا کردند و شاید قبل از ایشان کسی این التفات را به این تفسیر نداشت. نوآوری هایی هم که در عرصه فقه اتفاق افتاده، تقریبا همه دنباله ی ایشان است، و یک اتفاق خیلی عینی و چشم گیری هنوز نیافتاده که در مقیاس کار ایشان باشد.

عرض کردیم یک مسئله مستحدثه بالاتری هم داریم و آن مسئله نفس حکومت است، که این غیر از طراحی نظامات است، مقیاس کارش هم سرپرستی توسعه اجتماعی یا توسعه اختیارات است. تکامل نظام اختیارات موضوع کار حاکمیت است، که این هم به یک معنا مسئله مستحدثه ما می تواند باشد، به خصوص در دوران های جدید نقش حاکمیت بیش از طراحی نظام و امثال اینهاست.

دولت های مدرن، بخشی از حاکمیت های مدرن هستند و کارشان مدیریت توسعه است، گرچه به خصوص در دهه های اخیر تلاش بر این بوده که تصدی گری دولت ها به حداقل برسد، ولی در عین این که تصدی گری شان به حداقل می رسد حاکمیت شان حداکثری است. یعنی مدیریت شان نسبت به جامعه، مدیریت فراگیر است ولو این که تصدی گری شان تصدی گری حداقلی است.

پس مسئله مستحدثه ما صرفا در حد نظامات اجتماعی نیست، بلکه تکامل و حالا به تعبیر خودشان توسعه پایدار است. توسعه پایدار چیزی فراتر از نظام اقتصادی و نظام سیاسی  و فرهنگی است. بنابراین ما مأموریت فقه را خلاصه نکنیم در استنباط احکام کلی از موضوعاتی که در منابع ما هستند بلکه فقه باید به موضوعات جدیدی که مبتلابه جامعه می شود پاسخگو باشد، در همین حد هم که بخواهیم بمانیم، موضوعات مستحدثه خلاصه در محصولات و موضوعات خرد نمی شوند. بلکه نظامات و بالاتر از او خود اداره جامعه و تدبیر تکامل اجتماعی، موضوعات مستحدثه ای هستند که به شیوه های جدیدی انجام می گیرند و ما باید موضع خودمان را نسبت به آنها مشخص کنیم.

موضع مان هم نمیتواند صرفا یک موضع نفی باشد که آقا مثلا ممکن است کسی بگوید، پاسخ ما یک کلمه است، نظام اقتصادی اصلا وجود ندارد و اگر کسی ایجاد بکند حرام است! این که پاسخ نیست. مثل این که فرض کنید یک ماده مسکر جدیدی پیدا بشود و شما بگویید حرام است، تولید و مصرفش هم حرام است، کل مثلا نظامات هم همین طور هستند، هم تولیدش و هم ایجادش در جامعه حرام است! این که درست نیست!

عدم جامعیت فقه موجود

 درک مرحوم شهید صدر هم همین بوده که اسلام دارای نظام است، و صرفا یک احکام فردی ناظر به موضوعات مستقله نیست. گرچه این احکام هم بخشی از فقه ما هستند و از ارزش هم برخوردارند و ما هم نمی خواهیم آن ها را دستکاری کنیم. بله، ممکن است در مسیر استنباط جامع تر، به یک روشی دست بیابیم که در بعضی از احکام متناسب با آن ابزار و روش استنباط جدید، یک بازنگری هایی بشود، اما این غیر از آن است که بگوییم این احکام حجت نیستند، یا این روش استنباط موجود فاقد حجیت است.

نسبت به اداره هم همینطور است؛ می شود یک کلمه گفت آقا ما اصلا اداره اسلامی نداریم و خودمان را خلاص کنیم، ولی اینطور نیست. می شود گفت که ما هرچه داریم همین است؛ احکام خمس و دیات و احکام مالی و احکام اجتماعی، ولی این پاسخ این مسئله نیست و حتما شما هم معتقدید که در منابع ما پاسخ نسبت به مسائل مستحدثه جدید وجود دارد.

ما باید به سمتی برویم که پاسخ به دست بیاید، ولو اینکه مستلزم این باشد که ما نه فقط فقه را بلکه فقاهت خودمان را هم ارتقاء ببخشیم. ما ادعای جامعیت در فقه نداریم ولی ادعای جامعیت در دین داریم و باید بین این دو تفکیک کرد. این به معنای این نیست که فقه حجت نیست، بلکه فقه بخشی از حجت ماست. جامعیت در دین معنایش همین است که باید بتواند موقف ما را نسبت به لااقل مسائل مستحدثه جدید و مدرن معین بکند و تدبیری برای منحل نشدن جامعه مومنین در دستگاه کفار داشته باشد. این حداقل انتظاری است که ما از دین داریم و این انتظار ممکن است از فقه موجود نباشد.

دلیلی ندارد که فقه موجود پاسخگوی همه مسائل باشد، چون فقه استنباط ما از معارف دین است و استنباط ما دلیل ندارد که جامع باشد و بتواند همپوشانی نسبت به همه دوران ها داشته باشد و همه مسائل را دوران ها پاسخ بدهد. بنابراین فقه حتما تکامل پذیر است. البته این روشن است که فقاهت ما باید به حجیت ختم بشود و در این نباید خدشه بشود. بنای اصلی فقاهت بر حجیت است، ولی در عین حال ممکن است ظرفیت فهم ما از دین و ظرفیت حجتی که از دین اقامه می کنیم ارتقاء پیدا کند و این هم محل تردید نیست. پس همه این مطالبی که عرض کردیم منافات با حجیت فقه و منافات با این که ما به دنبال حجت فقهی در همه مسائل باشیم ندارد، ولی ممکن است لازمه اش این باشد که باید ظرفیت احتجاج ما افزایش پیدا کند.

عدم پرداختن به تعاضد در فقه

فی الجمله در فقه ما ارتباط بین احکام و موضوعات در مقام امتثال دیده شده است، یعنی دیده شده که اگر مکلفی در مقام امتثال دو حکم قدرت بر امتثال ندارد تکلیف چیست؟ می شود بحث احکام تزاحمی، پس تزاحم دو حکم به صورت موردی نسبت به مکلف خاص بحث شده است، اما تعاضد کلیه احکام نسبت به همدیگر دیده نشده است.

به تعبیر دیگر اگر من در حوزه زندگی شخص بخواهم مثال بزنم مثل این است که، یک موقع شخص قدرت خودش را نسبت به امتثال احکام مطلق می بیند، یک موقع هم دو حکم در مقابل او قرار می گیرند و او باید قدرتش را تخصیص بدهد و در مقام تخصیص این دو حکم تزاحم پیدا می شود، یک جایی هم می گویید دو حکم را می تواند با هم امتثال کنند مثل این که هم نماز می خواند، هم روزه می گیرد و هم خمسش را می دهد، اینها با هم تزاحمی ندارند؛ ولی یک جایی هم قدرت من وقتی می خواهد صرف دو حکم بشود امکان امتثال هر دو حکم با همدیگر نیست و این می شود بحث تزاحم در فقه ما.

اما یک بحث دیگری هم دارید، که الان هم دقت بکنید تقریبا ما پاسخ روشنی برایش نداریم. فرض کنید غیبت بد است فلان گناه هم بد است، سوال این است که در این گناهان، نظام اولویت کدام است و ما مثلا در مقام تربیت کودک به هر کدام چقدر اهمیت بدهیم؟ آیا شما و فقها این را استنباط کرده اید؟! این بحث تزاحم نیست، این نظام تخصیص است، چرا که تزاحم دائمی است و موردی نیست. شما منظومه احکام را باید ببینید و اولویت نظام مبتلا به من را درست بکنید نه موردی، پس یکی از تفاوت هایش این است.

یک مقدار جلوتر می رویم، در اخلاق می گویید انسان باید از همه صفات رذیله خودش را پاک بکند و به همه صفات حمیده هم آراسته بشود، اگر کتب اخلاقی را جلویمان بگذاریم می بینیم که حسد بد است، بخل بد است، کبر بد است، حالا من از کجا شروع کنم؟ آیا همه را با هم جلو ببرم؟ اگر می خواهم همه را با هم جلو ببرم اهتمامی که می خواهم به هر کدام تخصیص بدهم چقدر باید باشد؟ به تعبیر دیگر ما یک تزاحم دائمی در مقام عمل داریم که اگر بتوانیم مسئله را حل بکنیم دیگر مسئله تزاحم نیست، بلکه مسئله تعاضد است، یعنی اینها در چه نسبتی با هم قرار بگیرند تا مکمل همدیگر بشوند. ممکن است اگر نسبتش را به هم بزنید مزاحم همدیگر بشوند.

بر فرض شما می خواهید درآمدی که دارید را خرج کنید. این درآمد را انسان یک بار می برد بالای سر موضوعات مستقل و می گوید: اینقدر خرج بهداشت می کنم، اینقدر خرج تغذیه می کنم، این قدر خرج پوشاک می کنم، این قدر خرج تربیت و فرهنگ می کنم، در واقع خودش را مطلق می بیند، ولی همین که می آید تا تخصیص بدهد می بیند نه، این امکانات محدود است و باید اولویت در تخصیص معین کند، بعد هم این اولویت را آرام آرام تبدیل به اولویت کَمّی می کند. پس صرف اولویت کیفی کافی نیست، باید کمیت گذاری بکنیم که البته همه شما در زندگی خصوصی تان هم این کار را می کنید.

شما در مسئله تربیت، زیارت جامعه کبیره بخوانید خیلی خوب است، عاشورا بخوانید خیلی خوب است، نماز شب باید خوانده بشود و خوب است، تعقیبات نمازها باید خوانده بشود و خوب است، همه اینها خوب است، حالا من کدام را انتخاب کنم؟! این تزاحم دائمی است و تزاحم موردی نیست. من قدرتم محدود است، برنامه هایی پیش روی من است که این برنامه ها همیشه مبتلا به من هستند و من ناچار باید در بین اینها نظام اولویت معین کنم، از واجبات بگیرید -البته واجبات یک مقدار تزاحماتش تبیین شده- تا بیایید مستحبات و مباحث اخلاقی و تربیتی.

آن وقت یک مسئله دیگر پیش می آید و آن این است که حالا من می خواهم به این احکام تربیتی اسلام عمل بکنم و با احکام پرورشی اسلام خودم را تربیت بکنم، اولویت ها را هم معین کردم که چه نسبتی با همدیگر دارند، اما آیا حالا می توانم یک نسخه برای مراحل تربیت بنویسم که این آدمی که مبتلای به این بیماری های روحی است از این نقطه باید شروع  کند و این تصرفات را انجام دهد؟! تربیت همین است دیگر، باید یک روند برایش بنویسید که وقتی به این نقطه رسید وضعیت روحیش اینطوری می شود و باید مرحله بعد را انجام دهد.

کسانی که تربیت های عرفانی می کنند یک بخشی از این را به عهده می گیرند که البته من هرچه با آنها صحبت کردم حجیتش به جایی بند نشد، که بر چه اساسی مربی تشخیص می دهد که مثلا این آدم حسدش اصل است یا بخلش؟! به چه دلیلی در این مرحله باید مثلا این ذکر را بگوید و بعد از این مرحله که عبور کرد آن ذکر را بگوید؟! من که هرچه گشتم یک دلیلی که حجیت فقهی و فقه پسند باشد پیدا نکردم. بله، ادعاهایی می شود و آن ادعاها ممکن است برای خودشان اعتبار داشته باشد، ولی متعدی نیست که بگوییم عده ای حجتی آوردند که آقا تربیت سلوکی باید اینطوری باشد.

در حالی که مثلا شما در طب ببینید؛ طب نسخه نویسی می کند، یعنی اگر به من یک دستور ارزیابی جامع بدهند بعدش می گویند، مثلا تو سالم هستی یا بیماری های تو چیست و در بین این بیماری ها اولویت مشخص می کنند، بعد نسخه نویسی می کنند. پس یک طبیب براساس اولویت شروع می کند و می گوید در این مرحله این اتفاقات باید بیافتد، اگر خوب اتفاق بیافتد آثارش این است و بهبودی در این سطح پیدا می شود، بعد در مرحله بعد اتفاق بعدی می افتد.

ما اینها را خارج از محدوده فقهی می دانیم و برای همین هم به عهده خودش شخص گذاشته ایم، در حالی که اینطوری نیست. اگر می خواهید به عهده خود شخص بگذارید پس تزاحم های فقهی هم بگذارید به عهده خودش! آقا نماز واجب است، ازاله نجس از مسجد هم واجب است، برو انجام بده دیگر، چرا آنجا تزاحمات را حل می کنید؟! در صفات اخلاقی هم تزاحم هایی است که خیلی از آن ها باید براساس استنباط حلش شود. این که کدام صفت رذیله اصلاحش در اولویت باید قرار بگیرد، و این که برنامه اصلاحش چیست، را باید دین بدهد یا نه، ربطی به استنباط از دین ندارد؟! حسد بد است و شما نباید حسود باشید، خب چطور حسود نباشم؟! آیا اینها ربطی به دین ندارد؟!

ما در این زمینه ها کار نکردیم نه این که نیست، حتی به نظر من در جاهایی اگر کار کنید، به نتایج خوبی می رسید؛ این در حوزه فردی بود. اما شما سراغ جامعه که می آیید دائما این است که شما یک بودجه ای دارید و می خواهید تقسیم کنید، اولویت های تخصیص بودجه و تخصیص مقدورات در جامعه چطور باید باشد؟! ما اینها را رها کردیم. دولت ها انجام می دهند و به نظر ما ربطی به دین هم ندارد! ولی خیلی ربط دارد همین ها هست که مسائل زندگی مردم را شکل می دهد. شما اگر نظام تخصیص را عوض کنید، همین کار بسترهای اجتماعی درست می کند که این بسترهای اجتماعی بستر عمل است.

نیاز به استنباط در همه حوزه های شخصی و اجتماعی

بنابراین عرض من این است که بیش از این ها ما نیازمند به استنباط هستیم. حتی در حوزه زندگی فردی هم مبتلا به فرد بیش از آن احکامی است که ما استنباط کردیم؛ اولا بسیاری از احکام اخلاقی که استنباط شده نیست، ثانیا احکام اخلاق به صورت یک نظام تربیتی است که آدم می خواهد با آن تربیت بشود، حال چطور تربیت شود؟ اولویت هایش کدام اند؟ این اولویت ها باید تبدیل به مراحل بشوند و ما برنامه ای برایش داشته باشیم.

فی الجمله بعضی از کسانی که تربیت عرفانی می کنند همین کار را می کنند؛ یعنی ملاحظه می کند و نسخه برایش می نویسند، می گوید شما فعلا اولویت تان این صفت است و این صفت را هم برای این که مرتفع بکنید باید این اقدامات را انجام بدهید، این ذکر را اینقدر بگویید و این مناسک را داشته باشید، بعد هم تغییر می دهد و می گوید شما وضعتان تغییر کرده است، حالا باید این کار ها را انجام بدهید.

ما گاهی به نظرمان می آید که این ها اصلا ربطی به دین ندارد و اینهایی که این کار را می کنند بدعت گذاری در دین می کنند! آیا در حوزه مباحات هم اینطوری است؟! به نظر من اینها مسائل جدی مستحدثه ماست. اگر شما در حوزه تربیت وارد شدید مسائلی که در فضای تربیت مطرح شده مسائل مستحدثه ما می شود.

پس این یک مسئله بود که در جلسه گذشته اشاره کردیم که ظرفیت فقه در پاسخگویی به مسائل مستحدثه از فقه موضوعات به فقه نظامات و بعد به فقه حکومت و سرپرستی تکامل اجتماعی باید ارتقاء پیدا کند. تفاوت های اینها هم تقریبا روشن است. اینها مبتلا به ما هستند و ما نمی توانیم نسبت به آنها موضع نگیریم، اگر شما نظر ندهید دیگران دارند این کار را می کنند و جامعه شما را جلو می برند. به تعبیر مرحوم شهید صدر اگر این گونه شد شما هر چه قدر هم بخواهید به احکام فردی و موضوعات عمل کنید نتیجه مطلوب نمی گیرید. اینجا طبیعتا یک بحث های جدی تری مطرح می شود که وارد حوزه کلام می شود، این بحث ها، بحث دامنه و گستره دین هست که اینها را باید در جای خودش بحث کرد و این ها مبانی کلامی فقه هستند.

به هم پیوستگی علوم در زندگی بشر

دو نکته دیگر را هم من اشاره بکنم. یکی این است که ما الان برای حل و فصل همین مسائلی که عرض شد در عرصه حیات اجتماعی به لایه های مختلفی از علوم تکیه می کنیم، یعنی دانش های متعددی به کار گرفته می شود تا این مسائل حل و فصل بشود. فرض کنید در مکتب اقتصادی تا علم اقتصاد تا ساز و کارهای اجرایی و برنامه ریزی برای اداره اقتصاد کشور، لایه های مختلفی از علوم به کار گرفته می شوند، برای این که مسائل زندگی بشر را حل کنند. از نگرش نسبت به هستی که در علوم پایه اتفاق می افتد، مثل فلسفه فیزیک، فلسفه زیست و فلسفه حیات، تا بعد تبدیل می شود به علوم در حوزه زیست شناسی و فیزیک و شیمی و امثال اینها تا علوم اجتماعی انسانی، یک لایه های مختلفی از علم هست که این لایه ها هم به هم مرتبط اند و اینطور نیست که از هم گسسته باشند.

آنچه الان ما در واقعیت با آن مواجه هستیم این است که از فلسفه فیزیک تا فیزیک کیهان و فیزیک اتمی به هم مرتبط اند. اینطور نیست که حرفی که در حوزه فلسفه فیزیک زده می شود و به عنوان مبنا در حوزه وابسته به این موضوع و دانش های وابسته اش به کار گرفته می شود، ربطی به دست آوردهای علمی نداشته باشد، اینها درون یک منظومه به هم پیوسته قرار می گیرند. نظریه ای که در حوزه فلسفه فیزیک پذیرفته می شود فرآوری می شود تا حوزه معادلات، همچنین نسبت بین فیزیک و ریاضیات و طبیعتا فلسفه ریاضی و فیزیک.
اداره زندگی بشر به وسیله یک شبکه علوم به هم پیوسته اتفاق می افتد، یعنی یک عقلانیت اجتماعی بزرگ که صدها رشته تخصصی دارد. این صدها رشته تخصصی هم به صورت موضوعی و جداگانه از هم عمل نمی کنند.

حال اگر بخواهیم کوچکش کنیم ماکتش مثل رشته هایی است که در حوزه پزشکی وجود دارند، این ده ها رشته ای که در اینجا وجود دارند به صورت مستقل از هم عمل نمی کنند، با هم پیوسته اند و نظریات و مبانی شان هم با هم مشترک است. لذا یک جاهایی هم که می خواهند نسخه بنویسند به صورت گروهی نسخه می نویسند و درمان می کنند. مثلا می گویم شما اگر بیایید و دو جنس طب که مبانی شان با هم مختلف است مثل همین طب سنتی یا گیاهی که بی جهت هم طب اسلامی نامیده می شود را با طب سلولی کنار هم قرار بدهید و در یک مجموعه هر دو بخواهند با هم کار بکنند، معلوم نیست جواب بدهد، چون اصلا نوع تحلیلشان نسبت به سلامت، بیماری و عوامل متفاوت است.

پس الان مثلا در حوزه طب رشته های مختلف این علم درون یک شبکه قرار می گیرند و مبتنی بر مبنای واحد معمولا عمل می کنند. آن ها تلاش کردند که یک شبکه علوم منسجم پیدا کنند؛ ممکن است بعضی با این حرفها مخالف باشند ولی این واقعیتی است و به نسبت زیادی شبکه سازی علمی اتفاق افتاده است.

ارتباط علم با دین از نظر شهید صدر

حالا سوالی که من می خواهم طرح کنم این است که اگر شما ظرفیت فقه را به عرصه فقه اداره و فقه نظامات ارتقاء بخشیدید، نسبتش با ما بقی علوم و رشته هایی که می خواهند با هم جمع بشوند و مشکل اجتماعی را حل بکنند چیست؟! اینجا همانجایی است که نسبت بین مکتب و علم را مرحوم شهید صدر مطرح می کنند.
ایشان می گویند علم ربطی به مکتب و دین ندارد، دین هم کاری با تولید علم ندارد و فقط در دو جا تأثیر دین بر علم را می پذیرند؛ یکی در موضوعاتی که مطرح می شود و باید نسبت به موضوعات پژوهش کرد که ایشان می گویند دین به شما موضوع می دهد. دوم هم در خصوص علوم انسانی و اجتماعی. ایشان می گویند موضوع محقق مطالعه شما را هم دین می سازد.

فرض کنید شما در حوزه اقتصاد می خواهید مطالعه کنید و مثلا قواعد علمی رفتار اقتصادی جامعه را به دست بیاورید. علم اقتصاد درست می شود که عهده دارش علم است و بعد پژوهش می کند و با روش خاص خودش تولید علم می کند. اگر جامعه هدف شما که موضوع مطالعه شماست جامعه اسلامی باشد مناسباتش با جامعه کفار متفاوت است، بنابراین قواعد رفتار اقتصادی شان کاملا متفاوت می شود، پس علم متفاوتی تولید می شود.
یا اگر شما بخواهید نسبت به حوزه یک شخص مطالعه کنید و رفتار و قواعد علمی رفتارش را کشف کنید، خواهید دید که یک مومن که پرورش دینی پیدا کرده با کسی که پرورش دینی پیدا نکرده فعل و انفعالات روحیش تا آثار ظاهری و مناسبات ظاهری ای که حول او شکل می گیرد متفاوت است. بنابراین وقتی مطالعه بشوند و قواعد علمی براساس مطالعه این موارد به دست بیاید قواعد متفاوتی خواهد بود.

پس به نظر من ایشان در مجموع می پذیرد که در این دو جا دین در تولید علم دخالت می کند، که عمدتا هم در حوزه علوم انسانی است. بله، در حوزه علوم طبیعی هم ممکن است ایشان این را بپذیرند و ظاهرا هم می پذیرند که علم برای تحقیق موضوع می دهد، ولی در حوزه علوم انسانی علاوه بر این که موضوع می دهد و معین می کند که در چه موضوعاتی پژوهش بشود، سوال معین می کند و برای علم می فرستد که دنیای علم باید به این سوالات پاسخ دهد.

پس پرسش گری از عینیت براساس دین، حرف مرحوم شهید صدر است. ایشان می گویند این سوالات بخشی از علم را شکل می دهد و حتی در حوزه علوم طبیعی هم ممکن است این را بپذیرند. علاوه بر این در حوزه علوم انسانی، آن جامعه محقق یا انسان محققی که موضوع تحقیق ماست و ما براساس روش علمی خودمان، قواعدی را به دست می آوریم متفاوت است.

فرض کنید یک نیازمندی های جدیدی شما در جامعه مومنین پیدا می کنید که یک فناوری جدید می خواهد، یک علمی می خواهید که این نیازمندی را تأمین کند. مگر شما علم فیزیک و ریاضیات را برای حل مسائل ما نمی خواهید یا علم هیأت که یک بخش عمده ای از آن مربوط می شود به مباحث علم هیأت که علم فقه ماست. مثلا علم هیأت در دنیای اسلام با یک مسائلی مواجه می شود که دیگران این مسائل را ندارند، با این که مسئله علمی هست و واقعا محاسبه علمی هم می شود.

پس این را هم مرحوم شهید صدر در اینجا می پذیرند که دین علاوه بر این که نظریه جامعی در حوزه مکتب دارد نسبت به علم هم بی تفاوت نیست و یک چنین تأثیری می گذارد، ولی در دل این مورد ایشان تأثیر جدی ای بین علم و دین قائل نیستند. کأنه حوزه علم، حوزه تحقیقات مستقلی است و پایگاه صحتش هم به تبعیت از دین بر نمی گردد، بلکه پایگاه حجیتش بر می گردد به همان یقین منطقی، یا یقین تجربی، که ایشان دغدغه این امر را هم داشتند.

من کسی را ندیدم که مثل ایشان منظم فکر بکنند. ایشان دغدغه اینکه صحت بقیه علوم به کجا بر می گردد را داشتند، لذا یک عالم دینی یک کتاب مفصل در زمینه روش استقراء النصوص المنطقیه می نویسد! چرا می نویسد؟! آیا هیچ ربطی به دغدغه های دینی ایشان ندارد و یک مطالعه علمی به عنوان یک دانشمند کرده اند یا نه، می خواستند ببینند که حجیت علوم تجربی به کجا برمی گردد که ما علوم تجربی را به کار بگیریم. دیگران همینطوری گفتند علم حجت است و یقین حجت است و تخصص را شارع امضاء کرده است، اما ایشان تا مقیاس منطقش جلو رفتند بعد گفتند منطقش منطق قابل دفاعی است.

پس مرحوم شهید صدر رضوان الله تعالی علیه می دانستند که  وقتی ما می خواهیم زندگی مان را اداره بکنیم فقط با فقه اداره نمی کنیم، اگر فقه را شما به نظامات ارتقاء بخشیدید، بقیه را چه کار می کنید؟! حجیت بقیه علوم که در تصمیم گیری های فردی و اجتماعی ما دخالت می کنند چیست؟! شما فرض کنید مکتب اقتصادی داشتید، مکتب اقتصادی که برای اداره کفایت نمی کند! شما ده ها رشته پشتیبان دارید، حجیت اینها به کجا بر می گردد؟!

ایشان دغدغه داشتند لذا رفتند و حجیت علوم تجربی را براساس مبنای خودشان اثبات کردند و گفتند که یقین آور است. در حوزه علوم عقلی هم اصلا برایشان واضح بود که منطق صوری حجت است و آن معرفت شناسی را قبول کردند و بر اساس آن پیش رفتند.

من بحثی در آثار ایشان ندیدم که گفته باشند حجیت این ها باید تغییر کند، یعنی حوزه منطق استنباط، منطق استنتاج و منطق استدلال و منطق علوم عقلی را ایشان پذیرفتند و اصلا بحثی نکردند، لذا کتاب منطقی هم ندارند، کأنه جای بحث ندارد و واضح است. ممکن است اگر ایشان یک کتابی در منطق می نوشتند یک تصرفاتی هم می کردند که این تصرفات به معنی شالوده شکنی نیست و قبول داشتند.

پس بخشی از علومی که ما به کار می گیریم علوم عقلی هستند که کأنه منطقش همین منطق است و پذیرفته می شود. بخش دیگری از علوم که ما به کار می گیریم علوم تجربی هستند که ایشان دغدغه اش را داشتند و بحث نصوص المنطقیه را به انجام رساندند. بخشی هم علوم استنباطی است، در حوزه علوم استنباطی هم ایشان، در علوم اصول و در تحول علم اصول اقداماتی داشتند، که حالا در حوزه تحول علم اصول اقداماتشان گرده ریزی است و فعلا به حجیت جدی ای نرسیده است، لذا استقبال هم از آن نشده است. البته بخشی از استقبال نشدن هم به نظر من عدم تأمل در نظریه ایشان است و الا نظریه، نظریه ای است که جای دقت فراوان دارد.

نسبت بین استنباط فقهی با سایر علوم بشر

حالا سوال این است که واقعا علومی که شما در عرصه علوم اجتماعی به کار می گیرید و بخشی از تدابیر و تصمیمات زندگی ما به آن علوم بر می گردد، حجیت شان به کجا برمی گردد، هماهنگی شان با فقه به کجا بر می گردد؟! اگر شما فقه را توسعه و به فقه نظامات ارتقاء دادید و از آن مکتب تربیتی، سیاسی و اقتصادی اسلام را استنباط کردید، نسبت بین این استنباطات و سایر عقلانیت هایی که در زندگی بشر به کار می روند چه هستند؟ آیا مستقل اند؟ هماهنگی شان چطور واقع می شود؟! چطور بین اینها هماهنگی ایجاد کرده یا عرصه هایشان را جدا می کنید؟!

اینها با همدیگر در جامعه سازی و جامعه پردازی حضور پیدا می کنند و جزایر مستقله نیستند. این که می بینید غرب در دوران مدرن از ایده پردازی های جدید شروع کرده، به دنبالش انقلاب فلسفی اتفاق افتاده، بعد انقلاب علمی اتفاق افتاده، بعد انقلاب صنعتی اتفاق افتاده و در همین مسیر انقلابات اجتماعی اتفاق افتاده، به خاطر این است که اینها به هم پیوسته اند. این که آنها می خواهند جامعه را غیر دینی بکنند به خاطر این است که به هم پیوسته اند و دخالت های دین با طراحی های علمی آنها سازگار نیست.

این یک بحث جدی و همان بحث جهت داری علم و فلسفه است که ما عرض می کنیم. آقایان علم و فلسفه را جهت دار نمی دانند، معیار صحتش را هم به تبعیت از دین بر نمی گردانند، لذا منطقش هم هیچ ربطی به دین ندارد. یعنی روش علوم مثل روش استنباط نیست که وقتی می خواهد حجت را تمام کند حتما باید به تبعیت از دین برگرداند. در روش علوم تجربی و عقلی تبعیت از دین در روش نیست. من این را مکرر عرض کردم که فلسفه ما به لحاظ محتوا به شدت تحت تأثیر فرهنگ اسلام است و به لحاظ منطق، سکولار محض است. یک جایی هم که مثلا صدر المتألهین معارف دینی را دخالت داده می گویند این دیگر شد کلام و فلسفه نیست.

فلسفه یعنی شما به روش عقلی از بدیهیات به سمت نظریات شروع کنید، مواد دینی را از کجا می آورید و بدون این که اثبات شده باشند در فلسفه به کار می گیرید، باید این ها را کنار بگذارید!! پس حوزه های مختلف علومی که سر ریز می شوند در اداره زندگی انسان اعم از زندگی شخصی یا اجتماعی و دخالت می کنند نسبتشان با دین چیست؟ حوزه هایی هستند که موازی دین اند یا به تعبیر استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله جوادی آملی خود دین اند و دین اعم از عقل و نقل است؟! این حوزه ها در خیلی جاها به تعارض با دین کشیده می شوند بخواهید یا نخواهید، چه حوزه عقلی اش و چه حوزه علوم تجربی اش!

مرحوم شهید صدر این تعارض را حل کردند و گفتند، دین مکتب می دهد و باید ها را معین می کند، علم هم «اگر، آنگاه ها» را معین می کند و این دو به هم ربطی ندارند. دین ناظر به اگر-آنگاه نیست، علم هم ناظر به بایدها نیست. تفکیک به این صورت نتیجه اش این است که علم خصلت ایدئولوژیک ندارد و در متن علم هیچ بایدی وجود ندارد، و این بر می گردد به همان مبنای معرفت شناسی که جلسه قبل اشاره کردم. پس اینجا نظریات مختلفی وجود دارد، یکی این که دین استنباطاتی دارد و استنباطات دینی هم یا در حد همین فقه موجود هستند و یا ارتقاء پیدا می کنند به فقه مکتب، این حجت است و علوم و فلسفه هم حجت اند. هر کدام در جای خودش حجت عقلی اند حجت شرعی هم قهرا هستند.

شما وقتی می خواهید مثلا دارویی را مصرف کنید فقط براساس فقه که نیست تجویز طبیب هم است، فقه هم مثلا ممکن است بگوید مسکر نباشد. شما می گویید مجموع این دو نتیجه می دهند، طبیب تشخیص می دهد که بیماری شما این است و این بیماری علاجش این است، این دو حجت هستند و من براساس آن ها عمل می کنم. اقتصاددان می گوید بیماری اقتصاد جامعه شما این است و راه حلش هم این است. بنابراین علوم و فقه معتبر هستند و با هم ترکیبی عمل می کنند، پس نسخه ای که کارشناس می نویسد و نسخه ای که فقیه می نویسد اینها چطور هماهنگ می شوند؟

بعضی گفته اند که ذاتا هماهنگ اند، دین خدای متعال که تعارض ندارد! در یک سطحی گفته اند که عرفان قرآن و برهان یکی است، یک مقدار جلوتر می گویند علوم تجربی هم همینطور است و اضافه کنید که استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله جوادی هم همین را می فرمایند. ایشان می گویند: علوم تجربی هم جزو علوم هستند که به عقل تجربی برمی گردند. بنابراین این علوم مختلفی که دخالت می کنند چه نسبتی باید با همدیگر داشته باشند. آیا حوزه های شان موازی است و اصلا ربطی با هم ندارند یا نه، حوزه هایشان با هم موازی نیست و در جاهایی با هم پیوند می خورند، و در نقطه های پیوند با هم هماهنگ هستند. پایگاه هماهنگی شان کجاست چون همه شان واقعیت را کشف می کنند و ناظر به واقعیت هستند؟!

اینها همه حرف هایی است که زده شده اما در این زمینه به نظر من شهید صدر بیش از همه دقت کرده اند. ایشان یک جایی می گویند که دین بایدها را می گوید و مکتب می دهد، علم هم اگر آنگاه ها را بیان می کند، یک جایی هم می گویند در عین حال دین در حوزه علم آن دو دخالتی که عرض کردم را انجام می دهد، یعنی تعیین موضوع می کند و جامعه هدف را معین می کند و امثال اینها.

گزاره توصیفی و تجویزی در دین

سوال: یعنی دین اصلا گزاره توصیفی ندارد؟!

جواب: نه این که دین گزاره توصیفی ندارد، گزاره هایی که در حوزه توصیف علمی است گویا مأموریت دین نیست و کم می بینیم که دین به آن پرداخته باشد، ارشادی است اما اگر ارشادی هم نباشد دخالت دین در این موارد دخالت محدودی است.

سوال: در فرمایشتان فرمودید که سه حوزه تجربه و عقل و نقل جهت دار هستند و لذا فلسفه شان هم جهت دار است!

جواب: ما نظرمان این است، ولی عرضم این است که بالاخره یک سوال مطرح است. ما در زندگی فقط با فقه زندگی نمی کنیم، الان زندگی خصوصی ما را ببینید، اگر مریض بشویم که به فقیه رجوع نمی کنیم به طبیب رجوع می کنیم، خانه بخواهیم بسازیم به معمار رجوع می کنیم، شهر می خواهیم بسازیم به فنون شهرسازی مراجعه می کنیم، این فنون مختلف که به کار گرفته می شوند از علوم عقلی تا علوم تجربی و امثال اینها، چه نسبتی با این فقه دینی شما دارند؟ پایگاه حجیت شان چطوری به فقه برمی گردد؟! 

سوال: در مثالی که خود شما فرمودید آنجایی که علوم در مورد هست و نیست ها حرف می زنند حتما به حوزه باید و نباید هم می کشد، کما این که دکتر می گوید بیماری شما این است، نتیجه اش این است، پس این دارو را مصرف کن!

جواب: شما می گویید دین گفته است خمر مصرف نکنید، او می گوید: ای آقا! نمی شود مصرف نکنیم، من حرفم همین است که اتفاقا علوم تجربی تجویز هم می کند اما آقایان می خواهند بگویند که تجویز کار ذاتی علم نیست، یا این که بگویند: علوم تجویزی و علوم توصیفی را جدا کنید چون علوم تجویزی حداکثر یک جایی به دین ارتباط پیدا می کنند اما علوم توصیفی ربطی به دین ندارند. این همان بحث های گسترده ای است که باید در نسبت بین دین و علم و فلسفه و علوم عقلی مطرح بشود.

سوال: آیا ما نباید اول به این سوال پاسخ بدهیم که نسبت بین گزاره توصیفی و تجویزی، و دعوای معروف بین «هست» و «باید» چیست؟! اگر شما بگویید این دو اصلا ارتباطی با هم ندارند، آن وقت همین که بگویید دین در حوزه بایدها اظهار نظر می کند و علم در حوزه هست ها و نیست ها، دیگر مسئله تمام می شود و اصلا صحبت از هماهنگی بی معناست!

جواب: در این صورت آنها قهرا هماهنگ واقع می شوند، یعنی شما در عمل هر دو را به کار می گیرید. مثلا معماری این بنا یک قواعد علمی ای دارد که براساس آن باید معماری کنید.

سوال: در این صورت ما بایدها را از آن می گیریم و براساس آن که چه رابطه هایی وجود دارد در واقع عملمان را سامان می دهیم.

جواب: آن وقت اینها در عینیت با هم ترکیب می شوند، یک بنایی می سازید که هم بایدها در آن است و هم این هست ها به کار گرفته شده است.

سوال: یعنی هیچ تناقضی با هم ندارند؟!

جواب: چرا، وقتی می خواهند به وحدت برسند باید ببینیم چطور با هم هماهنگ می شوند. پس دین در حوزه گزاره های توصیفی وارد شده، اما آن آقایانی که می خواهند جدا کنند این دو را می گویند، دین گزاره های محدود توصیفی دارد که اینها هم به اصطلاح گزاره هایی هستند که دین به صورت جملات معترضه بیان کرده است و واقعه اصلی دین نیستند. این ها بعضی حرف هایی است که زده شده و نمی شود آن را قبول کرد.

سوال: حالا اگر ما این دو پیش فرض را بگیریم که دین هیچ گزاره توصیفی ندارد و این هست و باید هم با هم رابطه ندارد، پس امکان ندارد که اینها با هم تعارض کنند؟!

جواب: بله در این صورت هیچ وقت با هم تلاقی پیدا نمی کنند. ولی توجه کنید که شما یک بار می گویید که فقط در حوزه نظر با هم ارتباط ندارند؛ یعنی در حوزه نظر از هست، باید در نمی آید، از باید هم هست در نمی آید که این حرف غلطی است. یک موقع بیش از این ادعا می کنید و می گویید در حوزه عمل و عینیت هم اینها هیچ وقت با هم تلاقی نمی کنند. مثلا الان من می خواهم یک بنا بسازم، هست هایش را علم و بایدهایش را ایدئولوژی من می گوید. البته باید ببینیم که آن وقت چطور از ترکیب این دو یک عینیت ساخته می شود، گویا در اندیشه شهید صدر هم به یک معنا همین وجود دارد که هست و باید با همدیگر در عمل به کار گرفته می شوند و با هم هیچ تعاضی هم ندارند.

سوال: مگر خود ایدئولوژیست ها ادعا نمی کنند که بایدهای ایدئولوژی براساس هست و نیست هاست؟!

جواب: چرا، آن سخن بعدی است و شما دارید جواب می دهید، مرحبا به ناصرنا! شما می فرمایید هست و باید به هم مرتبطند، بنابراین هست ها که تغییر می کند بایدها هم تغییر می کند. هر هستی به درد هر بایدی نمی خورد، بلکه هست ها باید ها را دیکته می کنند.

سوال: اگر ما بین یک باید و یک هست تفاوت دیدیم یک حالت این است که آن هست اشتباه است، یک حالت این است که آن هست ناقص است و یک حالت دیگر آن است که آن باید مثلا اشتباه است. حال اگر ما یک بایدی را احراز کردیم که دین می گوید و برای ما قطعی شد ولو با یک هستی تفاوت داشت این جا تکلیف چیست؟!

جواب: حتما می گوییم که این هست یک جایش خراب است. این همان بحث هایی است که شده و برای جایی است که تعارض ها را موردی دیده اند و اصلا نخواستند کلان دعوا را حل کنند. وقتی تعارض ها را موردی دیدند گفتند، اگر یک جایی یک گزاره قطعی توصیفی دین با یک گزاره علمی تعارض پیدا کرد چه کار کنیم؟ بعد هم آمدند تا حلش کنند، اعم از این که این گزاره توصیفی باشد یا ارزشی یا تکلیفی! این سوال منوط به این است که ما تعارض ها را ببینیم بعد می گوییم که حالا این تعارض های موردی را چطور حل کنیم؟!

عرض ما این است که این در معرفت شناسی مبتنی بر یک مبانی ای است. آنها مستقلا به واقع می رسند و دین هم از یک زاویه دیگری ناظر به واقع است، پس اینها با هم تعارض ذاتی ندارند، یک جایی هم اگر تعارض بشود حتما خطاست، خطای در استنباط فقیه نه دین، خطای در معرفت دینی یا خطای در معارف دیگر بشری، این خطاها را چطور با هم هماهنگ کنیم؟!

اگر فقیه خطا نکند و متن دین را بفهمد، دانشمند هم متن واقع را بفهمد هیچ وقت با هم تعارض نمی کنند، این ادعای بنیادی است که از اساس باید مورد دقت قرار بگیرد. این بحث ها بحث های جدی است و من فقط عرض کردم تا توجه داشته باشیم. مسئله ای که ما باید حلش کنیم این است، اگر فقه را توسعه دادید نسبتش با دانش های دیگر چه می شود؟ برای مثال علم آیا در تبدیل شدن علم به قانون اساسی و سند چشم انداز، دین را دخالت می دهند؟! خیر، جز در خروجی اش!! بعد هم اینها تبدیل می شوند در قوانین عادی ریل گذاری در مجلس و آن وقت خروجی اش را شورای نگهبان کنترل می کند. البته خیلی جاها هم شورای نگهبان کاری ندارد، نامه هایی که می نویسند برای خودشان، دولت، وزارت خانه ها، موسسات، در اینها کأنه اصلا دین دخالتی ندارد. این تحلیل هایی که عرض کردم تحلیل های متفاوتی است که هر کدام باید دانه دانه بحث شود، من فقط صورت مسئله ها را طرح می کنم. شما وقتی وارد فقه و حکومت می شوید با این مسائل مواجه هستید و در هر کدام نظریات و مسائل مختلفی هست که باید تفصیل بشود.

محدوده حاکمیت دین

نظریه ما این است که دین حاکم بر همه حوزه های عقلانیت است. دین معرفت دینی نیست، گزاره هم نیست. دین نه صرفا گزاره ارزشی و توصیفی و تکلیفی است و نه معرفت دینی محض، دین جریان سرپرستی خدای متعال است در اختیارات عباد که یک جایی هم ممکن است در قالب یک گزاره، ظهور پیدا کند. اما این که نسبت بین این گزاره ها با باطن دین چیست باید بحث بشود.

دین جریان سرپرستی است و همه حوزه های عقلانیت بشر بر اساس آنچه در جلسه گذشته عرض کردم باید تحت ولایت دین قرار بگیرند. دین هماهنگ کننده عقلانیت استنباطی و تجربی و نظری و امثال اینهاست و عقلانیت های مختلف اعم از عقلانیت برنامه ریزی و عقلانیت علوم تجربی و علوم نظری، باید تحت سرپرستی دین قرار بگیرد، معیار صحتشان هم به تبعیت از دین بر می گردد. منطق علوم هم باید به گونه ای طراحی بشود که جایگاه تصرف دین در فهم ما در آن تعریف شده باشد، به تعبیر دیگر، در آن جایگاه تولی ما به دین تعریف شده باشد. لذا ما معتقد هستیم که حوزه استنباط دینی و علوم و حوزه تولید معادلات تا حوزه برنامه ریزی، باید بر محور دین هماهنگ بشوند. تمامیت عقلانیت اجتماعی باید دینی بشود، نه به معنی این که همه شان باید استنباطی بشوند، آن ها باید دینی بشوند و به حجیت برسند، همین هم ضامن هماهنگی و تصمیم گیری هاست.

لذا نمی شود بگویید اگر منطق استقرا مستقل کار خودش را بکند به واقع می رسد، منطق استنتاج هم اگر مستقل کار خودش را انجام بدهد به واقع می رسد و اگر ما فقه را در مقیاس مکتب و نظامات توسعه بدهیم و تعامل بین این علوم با فقه برقرار کنیم مسئله حل می شود؛ نه، این گونه مشکلی حل نمی شود! عقلانیتی که در زندگی بشر به کار گرفته می شود باید دینی بشود تا رفتار بشر دینی شود. اینطور نیست که فقط عقلانیت فقهی باید متعبد به دین باشد، عقلانیت تجربی و نظری هم باید متعبد به دین باشند. این همان جایی است که عرض کردم چالش های جدی معرفت شناسانه پیدا می شود.

سوال: بین این سر طیف که ما بخواهیم تعارضات بین دین و علوم را به صورت موردی حل کنیم تا آن سر طیف که شما می فرمایید اساسا حجیت علوم از کجا آمده و حجیت علم به تبعیت از دین بر می گردد یا برنمی گردد، در واقع یک وسطی هم هست و آن این است که اگر از اساس دین، جهت گیریِ توسعه علوم را تعیین بکند، آیا تعارضات برطرف نمی شود؟!

جواب: این کافی نیست، بعضی ها همین را می گویند. آن ها می گویند، وقتی شما جامعه دینی ساختید علم هم دینی می شود، این را ما هم قبول داریم، جامعه دینی علمش هم دینی می شود ولی این کافی نیست. مثل این است که شما بگویید اگر فقیه متدین و با تقوا درست کنید استنباطش دینی می شود، این حرف را من قبول دارم ولی برای حجیت کافی نیست. اگر کسی حدود و تقوای فهم را رعایت نکرد هر چقدر هم ضوابط اصولی را به کار بگیرد فقهش فقه نمی شود.

سوال: آیا این بحث اخلاقی است؟! یا اینکه اگر کسی مومن باشد این قضیه را جور دیگری می فهمد؟!

جواب: نه، بحث معرفت شناسی است. فهم مومنانه با فهم کافرانه دوتاست. منتها این را باید معنا کنیم و بسیط نگوییم که دو دوتای مومن می شود پنج تا! بعضی ها فوراً مسئله را ساده می کنند تا حلش کنند؛ نخیر، مسئله به این سادگی ها نیست! دستگاه ایمانی یک دستگاه ریاضی و محاسبات دیگری درست می کند که در آن دستگاه اصلا واحد شما و نسبت ها، متفاوت با نسبت ها در دستگاه فیثاغورثی است. فوری مسئله را ساده نکنیم و بگوییم پس دو دو تا می شود چهار تا؛ نه، در دستگاه فیثاغورثی دو دو تا چهار تا می شود ولی آیا دستگاه ریاضیات اسلامی تماما دستگاه فیثاغورثی است؟ این محل بحث است.

دستگاه ریاضی تحت تأثیر انگیزه ها هستند و نظام نیازمندی های موثر اجتماعی، جهت دستگاه ریاضی را می سازد. اینطور نیست که ریاضی دان ها در عالم خیالات دلشان می خواهد کشف واقع بکنند. اگر بگوییم علل ساخت یک علم چیست؟ می گویند انگیزه کشف از واقع، طیب الله انفسکم! این آقایی که انگیزه کشف از واقع دارد، خوابش هم می آید، نیازهای دیگر هم دارد، این که فقط انگیزه کشف از واقع نیست، خود این انگیزه هزار شکل و رنگ پیدا می کند. واقع را برای چه می خواهد بفهمد؟! دستگاه های ریاضی تابع نظام انگیزه موثر اجتماعی پیدا می شوند اما اگر نظام انگیزه موثر دینی شد، دستگاه ریاضی متفاوتی پیدا می شود. این را آدم ساده اش می کند و می گوید پس دو دو تا در نظر مومن پنج تا می شود؛ نه، ما این را نمی خواهیم بگوییم!

سوال: این که حجیت نشد؛ همان جهت است!

جواب: من هم همین را می خواهم بگویم، جهت کافی نیست. شما باید این را در مقیاس بیاورید. معیار صحت علم چیست؟ اگر معیار صحت علم کشف واقع است و ما از طریق تجربه کشف واقع می کنیم، تأثیر جهت هم بی معناست چرا که یا واقع را کشف کرده یا نکرده است. همان بیان مرحوم شهید صدر است که جهت گیری ها موضوعات جدیدی را برای پژوهش درست می کنند اما در روش پژوهش و نتیجه پژوهش هیچ دخالتی ندارند، چون باید واقع کشف شود.

اما اگر در معرفت شناسی یک مبنای دیگری را قبول کردید و گفتید ما وقتی واقع را فهم می کنیم نسبتی با واقع پیدا می کنیم که در آن نسبت، اختیار ما و نظام اختیارات اجتماعی حضور و سهمی دارد، آن وقت می گویید دانش اجتماعی تابع نظام اختیارات اجتماعی تفاوت می کند. در این صورت حجیت آن در موضوع پژوهش و تحقیق به تبعیت اراده از دین بر می گردد، نه این که نماز شب می خواند پس علمش دینی است! آن وقت منطق پژوهش چیست؟ آیا همین مومن بودن کافی است یا نه، باید ساختارهای عقلانی اش درست بشود؟! کما این که در زندگی مومنانه شما نمی گویید مومن باشد هر کاری بکند خوب است، بلکه می گویید مومن اگر هیچ فقهی هم نداشته باشد رفتارش با غیر مومن فرق می کند.

ایمان مومن یک حدودی برایش معین می کند ولی کافی نیست، فقه می خواهد، ضوابط می خواهد که کجا نگاه کند، کجا نگاه نکند، کجا بخورد کجا نخورد، دوست بگیرد یا نگیرد. عقل ما هم همینطور است؛ مجموعه دستگاه فاهمه ما وقتی می خواهد بفهمد غیر از این که ایمان به او جهت می دهد باید برایش ساختار تعریف شود. ساختار عقلی تا ساختار عظیم عینی که عقلانیت دارد و هماهنگ می کند. بنابراین این هم یکی از بحث های بسیار جدی است که در حوزه اندیشه شهید صدر به آن پرداخته شده است و لذاست که ایشان النصوص المنطقیه را می نویسند. اما نسبت به منطق فلسفه هیچ تردیدی نداشتند، نمی خواهم بگویم اگر می نوشتند هیچ کجایش را دست نمی بردند، چون خواجه هم وقتی منطق می نویسد یک جاهایی با دیگران اختلاف دقایقی اش پیدا می شود.

علی ای حال شهید صدر اصول آن منطق و معرفت شناسی اش را قبول کردند و در حوزه روش علوم هم نصوص المنطقیه را نوشتند، بعد حجیت روش تجربی را اثبات کردند و گفتند دانش هایی که از عقل و کاوش های نظری و تجربی پیدا می شود در کنار فقه مکتب، مجموعه زندگی ما را می سازند، آنها حجت اند فقه هم حجت است. اما در مورد این که تعارضاتشان را چطور حل کنیم، من بحث مفصلی از ایشان ندیدم.

نسبت جهت داری علوم و فقه

سوال: خب وسیله ای که ما با آن فقه را می فهمیم عقل است! 

جواب: حتما همینطور است، عقل شما در فهم فقه دخیل است. شما که نمی توانید عقل را تعطیل کنید، عقل همه جا در فهم حضور دارد. فقیه کار عقلی می کند و آن را به حجیت هم می رساند. پس عقل در اصل اثبات حجیت حضور دارد و ما هم منکر آن نیستیم. اما جای عقل کجاست؟ آیا عقل حق دارد مستقل از وحی تا گاو و ماهی جلو برود بعد هم بگوید من می فهمم؟! حتی در عقل تجربی آیا می تواند بگوید من تجربه می کنم، پس اثبات می شود و کارآمدی دارد؟! آیا این برای اثبات حجیت کافی است؟!

این که عقل یک کارآمدی ای دارد که محل بحث نیست، این که عقل باید به کار گرفته بشود و یکی از حجت هاست که محل بحث نیست. بحث این است که حجیت عقل یعنی چه؟! آیا مستقل از وحی حجت است؟! ما باید دقت کنیم و ببینیم حجیت عقل کجاست؟ چه نسبتی بین دین و عقل برقرار می شود و در چه سطحی حجت است؟

ما در ابتدا عقل را تا گاو و ماهی بردیم تا فلسفه درست کند، و عالم، علم خدا و معاد را با آن تحلیل کند، بعد هم مهر تایید روی همه زده ایم چون عقل گفته است. آن وقت انبیاء چه کاره اند، خب فیسلوفان اداره کنند و خیال ما را راحت کنند!

عرفا که یک بخش عمده ای از عالم را می گیرند و شهود ما را هدایت می کنند و علوم باطنیه را می سازند. حکما هم که علوم عقلیه را می سازند، صحتش هم ارتباطی به دین ندارد، فقط احکام حیض و نفاس باقی می ماند که آن برای فقهاست!! من نمی خواهم این احکام را تحقیر کنم، اما با این برنامه ریزی ما دین چه کاره است؟! شهودش را که عرفا می گویند، عقلانیتش را هم فلاسفه می گویند، پس اسلام چه کاره است این وسط؟! آیا اسلام ماشین امضای عرفا و فلاسفه است؟!

سوال: آن شناختی که عرفا و فلاسفه نسبت به حقیقت دارند که خیلی کوچک است!

جواب: نخیر، خیلی هم کوچک نیست؛ الان شما مجموعه استنباطات نقلی تان را بگذارید کنار عرفان محی الدین، آنهایی که اعجاب می کنند به محی الدین می گویند که او بعضی جاها به وحی تنه می زند، ما سر خودمان را کلاه نگذاریم! ادعا همین است که با همین عرفان و فلسفه مکتب ساخته می شود. الان اتفاقا مترصد شدند که بیایند فلسفه های مضاف را از دل فلسفه اصالت وجود استنباط کنند و بعد با آن علم تولید کرده و جامعه پردازی کنند.

ما بر سر فلسفه دعوای روشی داریم، اصلا چه کسی گفته که ما بنشینیم و تا گاو و ماهی همه چیز را تحلیل کنیم! از بدیهیات شروع کرده و بعد اصل تناقض را بپذیریم و کاخ عالم را تصور کنیم! یا نه، حالا که می گوییم نباید کاخ عالم را بسازیم، پس شما می گویید که اصل تناقض صحیح نیست! پس پیغمبر خدا چه کار می کند؟! می گویند دو لبه پشت بام است، اگر از این لبه نیافتادید از آن لبه می اندازنت پایین! یا باید اصل تناقض را قبول نکنی یا اگر قبول کردی تا آخر فلسفه ملاصدرا و سینوی را باید قبول کنی، یا اصل شهود را انکار کن یا اگر شهود را انکار نکردی و فکر کردی باید تا ته عرفان محی الدین بروی، چرا؟! به چه دلیل؟! یا عقل اصلا حجت نیست یا اگر حجت هست تا دستگاه فلسفی ساختن حجت است!

جمع بندی بحث نگاه به حجیت عقل و قوای ادراکی انسان

آن ها می گویند یا عقل حجت نیست یا تا آخر کار حجت است! یا عقل تجربی حجت نیست یا در کیهان شناسی هم حجت است، خودش برود و کیهان شناسی کند! این از کجا در آمده که انسان را بین صفر و صد قرار بدهند؟!

ما اصل تناقض را قبول داریم اما به لوازمی که شما می گویید ملتزم نیستیم. چون این لوازم را هم ملاصدرا رعایت کرده و هم ابن سینا اما با هم دعوا دارند و در کمتر مسئله ای با هم اختلاف ندارند. آن ماهیتی تحلیل می کند این وجودی تحلیل می کند. هردو هم اصل تناقض را قبول دارند، اما در نوع مسائل با هم اختلاف کردند.

پس هیچ ملازمه ای ندارد که بگوییم عقل هیچ فهمش معتبر نیست یا اینکه بگوییم عقل مستقلا تا هرکجا برود معتبر است. نخیر، عقل در یک مقیاس هایی ادراکاتش به صورت تبعی است و معتبر است، اما از آنجایی که اختیار ما در حوزه عقل شروع به عمل کردن می کند، اختیار باید تبعیت از وحی کند والا معتبر نیست.

پس عرض کردم یک مسئله جدی دیگری که ما در عرصه فقه و حکومت باید حل بکنیم این است که حوزه های دیگر عقلانیت چه کاره اند؟! آیا باید تعطیل کنیم و همه علوم را نقلی کنیم یا نه حوزه های دیگر سر جای خودشان هستند و با روش خودشان جلو می روند، روش منطق نظری که حجت است، روش علوم تجربی هم که حجت است، ربطی هم به دین ندارند؛ اینها دخالت می کنند و دین هم دخالت می کند، اگر تعارض موردی هم پیدا شد یک طوری حلش می کنیم چون تعارض بین دین و علم نیست بلکه بین معرفت دینی و معرفت علمی است. آن وقت می بینید که در نظریه قبض و بسط به صورت کلان تحول معرفت دینی به نفع معرفت های دیگر تئوریزه می شود، آن هم به صورت منطقی، و حتی موردی هم دیگر حل و فصل نمی شود.

آن ها برای حل تعارض معرفت دینی با سایر معرفت ها یک تئوری می دهند و بعد می گویند معرفت دینی باید تابع سایر معرفت ها شکل بگیرد و شکل هم می گیرند، بایدی هم در کار نیست چرا که این یک واقعیت است! اما ما از آن طرف می گوییم که همه معرفت های دیگر باید بر محور معرفت دینی شکل بگیرند. معنی تعبد همین است و بر محور بودن هم باید معنی بشود، نه این که همه علوم نقلی بشوند ولی علوم استنباطی می شوند محور، و فراگیر می شوند.

شما هم باید حکمت را استنباط کنید، این که عقل بنشیند و تا گاو و ماهی بدون دین جلو برود یعنی چه؟! عقل در ساخت دستگاه عقلانی باید تبعیت از دین بکند، اگر تبعیت نکند به چه دلیل صحیح است؟! می گوید چون پشتوانه اش برهان است. برهان اگر می توانست معیار صحت باشد که این فیلسوف های بزرگ که سر مسائل هستی با هم دعوا دارند، منطق بلد نبودند و عقل نداشتند! عقل وقتی می خواهد دستگاه بسازد باید از دین تبعیت کند. پس علوم عقلی جزو علوم استنباطی می شوند، و این به معنی انکار حجیت عقل هم نیست.

عقل وقتی می خواهد دستگاه بسازد باید از وحی تبعیت کند و این می شود حکمت نه فلسفه، جایگاه عرفان و اخلاق هم حتما باید ظِلّ دین شکل بگیرد، دین باید شهود و تهذیب نفس را مدیریت بکند و بر آن ها ولایت داشته باشد. این ولایت هم صرفا ولایت در حد این که من مومن باشم نیست بلکه باید سازوکار به آن بدهد.
 بنابراین ما می گوییم دستگاه تفقه دینی اعم از فقه تکالیف و ارزشها و توصیفات است. توصیف هم اعم از حکمت است، آن هم حکمت در مقیاس جامعه، نه حکمتی که واحد مطالعه اش فرد است، عرفان هم باید در مقیاس سرپرستی تکامل اجتماعی باشد، نه عرفانی که ناظر به فرد است، فقه هم در واحد مقیاس اجتماعی باید تکامل پیدا کند، و این ها مجموعا تفقه دینی هستند.

پس حکمت و عرفان را ما کاملا می بریم و زیرمجموعه علوم نقلی می کنیم، منتها پیداست که معنای علوم نقلی این نیست که همه مثل فقه می شود؛ نه ممکن است بگویید که فلسفه و عرفان ارتباطشان با دین متفاوت با فقه الاحکام است ولی باید دینی بشوند چون جزو علوم استنباطی اند. ما حق نداریم برای خودمان یک عرفان عملی درست کنیم و بگوییم از این منزل می روی در آن منزل، مشاهدات و مکاشفاتت این است، بعد می روی در آن منزل، بعد هم می گوییم این یک تجربه باطنی عارف است، اما حجیت تجربه باطنی عارف به کجا بر می گردد؟! همه عرفا را روی هم بگذارید، حجیتشان به کجا برمیگردد؟! به عصمت خودشان؟! می گویند این که نمی شود، یک پیغمبر معصوم باشد و همه دنیا معصوم نباشند؟!

این که همان حرف سقیفه است! در سقیفه هم می گفتند مگر می شود همه نفهمند و فقط حضرت امیر بفهمد! بله هیچ کس نمی فهمد و اگر معارضه کردند حضرت امیر می فهمد، حجیت همه به حضرت امیر بر می گردد. اگر تبعیت کنند حجت هستند اما اگر تبعیت نکنند همه روی هم حجت نیستند. در شهود عرفا مگر فقه نیست؟! تازه این عرفان، عرفان در حوزه تربیت فرد است و واحد مطالعه آنها هیچ وقت جامعه پردازی نبوده است. ما می گوییم عرفان باید در مقیاس جامعه پردازی ارتقاء پیدا کند و موضوعش هم در مقیاس حکومت باشد و استنباطی هم بشود.

شهود و عرفا برای ما چه پایگاه حجیتی دارد؟ همه شان با هم، من البدو الی الختم اگر به تبعیت از معصوم برنگردد حجیتش به هیچ جا بر نمی گردد! مثل فقها، شما در فقه می گویید همه فقها با هم حجت نیستند الا این که کشف قول معصوم کنند. شما به این قائل نیستید که اگر اجماع کشف از قول معصوم نکرد معتبر است. می گویید همه فقها با هم معتبر نیستند مگر یک جوری کشف از قول معصوم کنند. پس در عرفان چرا همین را نمی گویید؟! چرا در فلسفه همین را نمی گویید؟! عرفان و فلسفه هم همین است. اگر همه فلاسفه با هم دستگاه فلسفی بسازند هم حجت نیستند چه برسد به این که حالا هر کدامشان جداگانه که یک دستگاه ساخته اند!
این به معنی انکار اصل تناقض و انکار بدیهیات هم نیست، مگر فلاسفه بدیهیات را انکار می کردند که با هم دعوا می کردند؟! مگر عرفای عملی ای که با هم دیگر اختلاف دارند در منازل سلوک با همدیگر اصل شهود را منکرند؟! هیچ ملازمه ای نیست و ما معتقدیم هماهنگی دستگاه عرفان باید استنباطی بشود. این به معنی انکار عقل هم نیست، مگر فقیه عقلش را کنار می گذارد؟!

این به معنی شهود هم نیست، تقنین شهود به تبعیت از وحی باید باشد کما این که تقنین عقل به تبعیت از وحی باید باشد. این ها که دستگاه موازی نیستند، پایگاهشان هم به مسئله پرستش و توحید بر می گردد، کما این که فهم احکام عملی از دین هم باید در مقیاس حکومت استنباطی بشود. حوزه تولید علوم و برنامه ریزی هم باید حتما تحت سرپرستی دین واقع بشود که این محل بحث است. دینی شدن تمام عقلانیت باید موضوع بحث قرار بگیرد تا بینید که یک مقیاسی بسیار بزرگتر از بحث فقه مکتب و حتی فقه حکومت است، و فقه حکومت فقط یک گوشه ای از این کار عظیم است.

حجیت خود روش یا حجیت کار فقهی

سوال: حجیت خود این استنباط از کجا می آید؟

جواب: چون اختیار دارند، شما اگر دو فقیه را کنار هم بگذارید، می بینید که این دو فقیه ولو قواعد اصولی شان هم یکی باشد یک جایی در استنباط اختلاف می کنند چون اختیار می خواهد استظهار کند.

سوال: اگر اختیار حکم مقوِّم است پس برای فلاسفه هم هست!

جواب: نه غرض من این است که ولو شما این اختیار را متعبد بکنید باز هم اختیار صفر نمی شود. اگر بنا بود فقها هیچ قواعدی برای استنباط نداشته باشند اختلاف ها اصلا بی حساب می شد و اصلا امکان تفاهم نبود. الان می بینید مثلاً در این دو مکتب، این مکتب اصولی این را در فقه می گوید، اما آن یکی چیز دیگری می گوید. هرچه شما قاعده مند می کنید اختلاف ها کمتر می شود. ولی در عین حال دو فقیهی هم که مبنای اصولی شان یکی است، آخر کار وقتی می خواهد استظهار کند با تمام شخصیت خودش می خواهد استظهار کند. قواعد که اختیار را صفر نمی کنند!

لذا سخن من این است که اگر در علوم عقلی اختلاف پیدا شود حجیتش به کجا بر می گردد؟ آیا به همان اصل تناقض برمی گردد یا به تبعیت از وحی؟ ما اینجا به تبعیت از وحی برمی گردانیم و می گوییم اختیار در تبعیت از وحی فعلش حجت می شود. منتها چون معصوم نیست معصومانه استنباط نمی کند. ولی در تبعیت استفراغ وسع می کند و پایگاه حجیت استفراغ وسع در تبعیت است.

سوال: پس ما چطور می خواهیم از وحی تبعیت کنیم؟!

جواب: برای همین است که ما اینجا عقل را محترم می شماریم. عقل می تواند ابزار تبعیت خودش را تهیه بکند البته براساس یک قواعدی که آن هم مطلق نیست. بنابراین معنای این حرف این نیست که یا مطلقا بگوییم عقل حجت نیست، یا عقل را از اول تا آخر فلسفه حجت کنیم، یا بگوییم شهود حجت نیست یا شهود را پایگاه حجیت علوم عرفانی قرار بدهیم. ملازمه ای بین این دو نیست. نسبتی بین عقل و وحی باید برقرار شود، که آن نسبت پایگاه حجیت عقل است که البته در جاهای مختلف یکسان نیست. یک جایی نسبت بین عقل و وحی یک نسبت حداقلی است و یک جاهایی هم حداکثری است.

سوال: این نسبت ها را چه کسی مشخص می کند؟!

جواب: این را شما با یک روشی در تبعیت و با نسبت بین عقل و وحی باید حرکت کنید. چطور در باب خدای متعال می گویید بین تشبیه و تعطیل، در باب عقل هم بگویید هیچ وقت عقل را تعطیل نکن، هیچ وقت هم مستقلش نکن. قواعد تبعیت از شارع در هر سطحی متفاوت با سطح دیگر است. یعنی در یک سطحی قواعد از تبعیت بسیار گسترده می شوند و در یک سطح دیگری چند قاعده اجمالی اند، چون آغاز حرکت شما هستند. در نسبت بین عقل و وحی، هیچ وقت شما این نسبت را قطع نکنید. لذا از همان آغاز اگر شما غیر مومنانه عمل بکنید فهمتان اعتبار ندارد.

سوال: اما ما در خود فقه دلیل مستقل عقلی داریم!

جواب: من در فقه یک دلیل مستقل عقلی هم پیدا نکردم، شما یک حکم مستقل عقلی در فقه به من نشان بدهید؟! همین قبح ظلمی که شما می گویید را واقعا شارع گذاشته ما بفهمیم؟! اگر شارع نفرموده بود که ظلم حرام است، آیا ما می فهمیدیم که ظلم چیست که حالا حرام باشد یا حلال! من که در فقه یک حکم مستقل عقلی هم سراغ ندارم، شما سراغ دارید بفرمایید؟! در جاهای دیگر حکم مستقل عقلی داریم مثل وجوب، اما این طور نیست که یا عقل حجت نیست یا همه جا حجت است، یا تبعیتش از وحی در همه جا به یک شکل است. تبعیت سطوحی دارد و هر جا یک قواعدی دارد.

سوال: یعنی تنها چیزی که عقل مستقلا می فهمد طاعت است؟!

جواب: نه، نمی خواهم بگویم فقط این است. آنجا هم اگر خوب دقت کنید مستقل و تکوینا نمی فهمد، شما استقلال را باید معنا کنید. یعنی اگر امام نباشد همین عقل شما این چیزها را نمی فهمد. شما امام را یک موجودی که یک گوشه ای ایستاده نبینید، بلکه حجت بالغه خدا بر همه عالم ببینید. اگر امام نباشد که عقل کار نمی کند، عقل ما شعاع امام است. شما وقتی می گویید عقل باید تبعیت کند ولایت تکوینی را در فهم عقل نادیده نگیرید. ما باید هم عقل و هم امام را تعریف کنیم. ما از دستگاه فلسفه استفاده کرده و آن ها را تعریف کردیم، بعد با همان دستگاه هم منطق ساختیم، با همان دستگاه هم معرفت شناسی درست کردیم، روی همان دستگاه هم فلسفه درست کردیم و جلو رفتیم، بعد می گوییم عقل حجت است و دین هم حجت است!

چه کسی گفته که عقل حجت است؟! اگر دین گفته، دین خیلی چیزهای دیگر هم گفته است، دین عقل را تعریف کرده، امام را تعریف کرده، نسبت بین امام و عقل را تعریف کرده، لذا من همیشه عرضم این است که وقتی شروع می کنید به خواندن، این نظم کافی را با همه عظمتی که دارد به هم بزنید و از کتاب العقل شروع نکنید از کتاب الحجه شروع کنید و الا خیال می کنید عقل یعنی ما و به همین خاطر می گویید ما که می فهمیم، امام بیاید و با ما خودش را تراز کند!

پس بحث دومی که در عرصه فقه حکومت باید مطرح بشود این است که اداره جامعه حتی زندگی شخصی انسان ها مبتنی بر یک منظومه علوم عقلانیت است که بخشی از آن را می گویید استنباطی است و آن را ارتقاء می بخشید، اما مابقی را چه کار می کنید؟! حجیت آنها به کجا بر می گردد؟! هماهنگی شان به کجا برمی گردد؟! تعارضات شان چطور حل می شود؟! این را باید ان شاء الله بحث بکنیم، حالا اگر خدای متعال توفیق داد در جلسات دیگری به این موضوع می پردازیم. والحمدلله...