نسخه آزمایشی
یکشنبه, 03 مرداد 1400 - Sun, 25 Jul 2021

تبيين مبانی کلامی فقاهت و اجتهاد در حوزه علميه امام كاظم عليه السلام/ راه برون رفت از انفعال

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 10 تیر ماه 98 است كه در مدرسه علميه امام كاظم عليه السلام  ايراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ فقه به سه طبقه «موضوعات، نظامات و سرپرستی» تقسیم می شود. در مقابل هر یک از این طبقات مسائل مستحدثه ای داریم که باید آنها را شناسایی کرد و پاسخ داد. در فقه موضوعات مسائل مستحدثه ساده هستند مثل معامله ربوی اما یک موقع مسئله ای که به آن می خواهید بپردازید صرفا یک موضوعات از هم گسسته ساده نیست، بلکه یک نظام را مورد بحث قرار می دهید مثل نظام اقتصادی اسلام. در اینجا نمی توانیم برای حلال یا حرام بودن یک نظام به موضوعات جزئی بپردازیم. مثلا درباره حرمت نظام اقتصادی لیبرالی نمی شود با تغییر برخی قوانین جزئی حرام را حلال کرد. پس مسئله مستحدثه ما در  این دوران مسئله مدرنیته و ساختارهای پیچیده اجتماعی آن هم در مقیاس یک جامعه جهانی است. حال فقه باید بتواند به این مسئله جواب دهد. برای جواب دادن به این سوالات نیاز به بحث و تعمیق مبانی کلامی فقه هست. اگر حوزه نتواند مبانی فقه و اصول فقه را تکامل ببخشد حتما منفعل خواهد شد.

جایگاه فقه موضوعات و فقه نظامات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . موضوعی که فرمودند من در خدمتتان باشم یک موضوع پردامنه ای است که نیاز به یک بحث های گسترده ای دارد. اقلا باید ما ده ها جلسه بحث بکنیم تا به یک نتایج اولیه برسیم چون این بحث نویی است و احتیاج به پژوهش و ارائه های گسترده ای دارد. این موضوع مبانی کلامی اجتهاد است. من سعی می کنم در این جلسه فقط یک مقداری بحث را بسط بدهم که ضرورت پرداختن به این بحث و به اصطلاح این رشته نوظهور و تأثیراتی که در فرآیند تفقه می تواند داشته باشد بپردازم که غفلت از آن موجب این می شود که یا تفقه ما آن پیشرفت لازم را نداشته باشد یا بعکس منفعل بشود؛ یعنی پیشرفتش یک پیشرفت انفعالی باشد و ما را در مقابل اقتضائات روز منفعل بکند.

اول یک مسئله ای را من توضیح می دهم که در آخر به عنوان نتایج بحث مبانی کلامی باید به آن پرداخت ولی در پیشانی کار من این را عرض می کنم که یک افقی ارائه بشود، ما اگر بخواهیم فقه را طبقه بندی کنیم، فقه موضوعات داریم، فقه نظامات داریم و فقه سرپرستی داریم. یعنی یک موقعی شما می خواهید احکام موضوعات را استنباط بکنید، فرض کنید از موضوعات ساده مثل حکم خمر یا معامله ربوی چیست و یا حکم صلات و حج چیست یا موضوعات پیچیده ای مثل احکام بانک و بیمه و موضوعات مستحدثه اقتصادی امروز یا موضوعی مثل تشکیل مجلس نمایندگان که مرحوم میرزای نائینی و دیگران در عصر مشروطه به آن پرداختند که حکم این موضوعات چیست؟

یک موقع مسئله که به آن می خواهید بپردازید صرفا یک موضوعات از هم گسسته ای که هر کدام دارای یک حکم جدایی باشند نیست، بلکه یک نظام را مورد بحث قرار می دهید. فرض کنید نظام اقتصادی اسلام و نظام حقوقی و قضایی اسلام را مورد بحث قرار می دهید، یک موقعی فراتر از نظامات بحث تکامل اجتماعی و سرپرستی تکامل اجتماعی موضوع بحث شماست. از زاویه دیگر مثلا مسئله مستحدثه را که شما می خواهید به فقه عرضه کنید و از طریق تفقه در دین پاسخش را پیدا کنید چیست؟ آیا مسئله مستحدثه شما موضوعات جدیدی هستند که پیش روی ما قرار گرفتند یا نظاماتی که دنیای مدرن برای عرصه حیات اجتماعی بشر ایجاد کرده و یا چیزی فراتر از این هستند؟

مرحوم شهید صدر به این توجه پیدا کردند که مسئله مستحدثه ما مسئله نظامات است. به خصوص در آن دوران که مارکسیست ها خیلی نفوذ داشتند و خب طبیعتا خیلی سیستمی حرکت می کردند. ایشان توجه پیدا کردند که ما با یک نظاماتی مواجه هستیم که نظام اقتصاد سوسیالیستی و یا نظام اقتصاد سرمایه داری است که این نظام یک سلسله موضوعات پراکنده ای نیست بلکه یک مجموعه ای است که دارای یک مبنا و یک غایت است و دارای یک نوع ساختارهای اساسی و ارکان است. در بعضی از آثار مرحوم شهید صدر ایشان می گویند که اگر شما بخواهید در همه موضوعات به احکام اسلامی عمل کنید ولی نظامی که حاکم است یک نظام غیر دینی باشد، نتیجه معکوس خواهد شد. بنابراین ما باید برویم سراغ استنباط حکم نظام که آن بحث های پردامنه ای است که من نمی خواهم واردش بشوم.

پس ایشان یک توجهی پیدا کردند که ما غیر از این که یک سری موضوعات و احکام داریم، موضوعات جدیدی هم به تدریج در زندگی مردم وارد شده و دنیای مدرن موضوعات جدیدی را پیش روی ما قرار داده است. فرض کنید قبلا الکتریسیته و لوازمش نبود ولی الان برق آمده و موضوع مستحدثه یا قطار برقی و اتومبیل و خیابان های مدرن و مسیر ارتباطی مدرن آمده تا اینکه به موضوعات جدیدتر مثل همین ابزار ارتباط جدید که پیدا شده برسید.

یک بار می گویید مسئله مستحدثه ای که پیش روی ما قرار می گیرد موضوعات هستند و ما باید موضوعات را به فقه عرضه کنیم و جوابش را پیدا کنیم و ببینیم نظر اسلام درباره استفاده کردن از برق چیست. یک موقع هم فرض کنید معماری بعد از این که آهن پیدا شد وارد یک عرصه جدیدی شده مثلا آیا می شود از ساختمان های مرتفع استفاده کرد. این یک مسئله مستحدثه است که مقابل فقه می گذاریم و پاسخش را هم پیدا می کنیم و یا با ادله اجتهادی و یا با ادله فقاهتی و اصول عملیه می رسیم به این که مثلا در برج زندگی کردن حلال است یا حلال نیست.

یک بار شما مسئله مستحدثه را این می بینید ولی یک بار می گویید این مسئله مستحدثه است این را باید پاسخ بدهید ولی فراتر از این یک مسئله مستحدثه دیگری است که یک نظام اقتصادی یا سوسیالیتی یا نظام سرمایه داری درست شده که هر کدام یک مبانی دارند. فرض کنید نظام سرمایه داری مبتنی بر یک نوع تفکر لیبرالیستی است و یک ارکانی هم برای خودش دارد و شرکت های سهامی و نظام بانک ها و یک شبکه به هم پیوسته ای دارد و یک مسیر کلی برای حرکت اقتصادی جامعه طراحی می کند که در دل این، موضوعات فراوانی پیدا می شود. مرحوم شهید صدر به این توجه کردند که آن چه مسئله مستحدثه دوران ماست و ما باید پاسخ بدهیم، مسئله نظامات است و دیگر برایشان مسلم بوده که اسلام نظام سرمایه داری یا نظام سوسیالیستی را امضاء نمی کند که ما بیاییم بگوییم حلال است یا حلال نیست؛ قطعا حلال نیست. گفتند ما باید طراحی نظام اسلامی کنیم.

بنابراین ما سوالی را که باید در فقه و در دوران معاصر به دنبالش باشیم، بحث نظام اقتصادی اسلام و نظام سیاسی اسلام است. دیگر مسئله مستحدثه این نیست که صرفا بیاییم موضوعاتی را که ذیل تحول نظامات اقتصادی پیدا می شوند به فقه عرضه کنیم و پاسخش را بگیریم. باید برویم و ببینیم نظام اقتصاد اسلامی چیست. حالا آمدند بحث کردند که اسلام دارای مکتب است و چطور استنباط می شود. نسبت مکتب با مبانی چیست؟ نسبت مکتب با فقه احکام چیست؟

یک بحث های پردامنه ای اینها انجام دادند که من به نظرم می آید حیف است که ما کتاب ایشان را خوب نخوانیم و این فضایی که ایشان برای آن ترسیم کردند را واقف نشویم. نمی خواهم بگویم بپذیریم یا نپذیریم، اصلا فضایی که ایشان به آن توجه کردند این است که می گویند مسئله مستحدثه ما عوض شده است و شما اگر در مقیاس نظام استنباط حکم نکنید و صرفا بخواهید احکام موضوعات را از دل این مسائل مستحدثه پاسخ بدهید، شما حتما منفعل خواهید شد. اگر شما نتوانید طراحی نظام بکنید و آن نظام اسلامی را محقق بکنید و نظام دیگری حاکم باشد، هر پاسخی که به موضوعات بدهید، شما منفعل خواهید شد و در دراز مدت هم مجبور می شوید آن را بپذیرید.

شما فرض کنید قبل از انقلاب اسلامی که مدیریت در دست مؤمنین نبوده، وقتی چیزی به نام بانک می آمد، می گفتیم که آیا ما برویم با بانک معامله کنیم یا نکنیم؟ ما نه می توانستیم بانک را عوض بکنیم و نه می توانستیم تعطیل بکنیم و نه می توانستیم تغییر بدهیم و نه ساختارهای کلانش در اختیار ما بود. آن موقع میگفتیم برویم از طریق بانک مبادلات اقتصادی خودمان را انجام بدهیم یا ندهیم؟ آیا در بانک پولهایمان را بگذاریم یا نگذاریم؟ آن وقت می رفتند و پاسخ می دادند.

ایشان می گوید هر حکمی شما اینجا بدهید در حالیکه مثلا نظام سرمایه داری حاکم باشد، شما را در دثه است می گذاریم مقابل فقه یک رد. یک ین که نیمن و وی ما قرار د اده فرض کنید مثلا می گویم قبلا فرض بکنید الکتریسیته و لوازمشمسیری که می خواهد پیش خواهد برد. بنابراین مسئله ای به نام نظام را شما باید پاسخ بدهید. حالا بعد بحث می کنند که این نظام نسبتش با احکام الزامی و با حوزه مباهات چیست و یا با حوزه احکام غیر الزامی مثل مستحب و مکروه چیست و طریق استنباط این نظام چیست؟ چطور می شود استنباط کرد و منابعش چه چیزهایی هستند؟ ابزارش و علم اصول و قواعد استنباطش چه قواعد استنباطی است؟ همین علم اصول موجود کفایت می کند یا کفایت نمی کند؟ اینها بحث هایی است که ایشان دنبال کردند و همه هم در نوع خودش بحث های ارزشمندی است.

بعد از ایشان هم یک پیشرفت های جزئی بوده ولی تقریبا هیچ پیشرفت جدی و قابل توجهی من در این زمینه ندیدم که بگوییم واقعا یک اتفاق جدی افتاده است. معمولا دستکاری همان حرفهای مرحوم شهید صدر و البته با کمی نوآوری همراه است. من به نظرم می آید ما یک مسئله مستحدثه بزرگتری داریم که این مسئله مستحدثه بزرگتر را اگر شما از منظر رهبری بزرگوار انقلاب اسلامی که چهل سال است در اداره کلان جامعه و مواجهه با مسائل کلان و درگیری های بین اسلام و کفر بودند ببینید، مسئله مستحدثه نه تنها خیلی فراتر از نظامات است بلکه مثلا مسئله مستحدثه ما را تمدن می دانند. ایشان می گویند یک تمدنی شکل گرفته و شما باید مقابل این تمدن، تمدن بسازید. آیا واقعا فقه ما را به ساخت تمدن ملزم می کند؟ آیا از دل فقه ساخت تمدن بیرون می آید؟

اصلا جنس مسئله مستحدثه اینجا عوض می شود. این تمدن جدیدی که درست شده که به خصوص در عصر رنسانس به آن دامن زده شده و از دل خودش هم اردوگاه های مختلفی با مکاتب مختلف بالا آمدند و به تدریج هم حذف شدند و الان هم آن مکتب فائقه در بین آن مکاتب که مکتب لیبرال دموکراسی است موجود است، این تمدن ایده های مهمی داشته که اگر من بخواهم خلاصه اش کنم این است که می خواسته زندگی بشر را زمینی کند. می خواسته زندگی انسان در این دنیا رابطه اش با آموزه های قدسی و با جهان بعد قطع بشود و در همین دنیا زندگی کنند و همین دنیا را بسازند. مستقل از جهان های مفروض دیگر و مستقل از آموزه های قدسی که انبیاء آوردند که آقا چطور زندگی کنید. لااقل عرصه حیات اجتماعی، عرصه دین و عرصه مفاهیم قدسی و عرصه اتکاء به مفاهیم پیشینی نیست. باید با عقل خود بنیاد خودمان بیاییم یک جهانی را بسازیم و در آن جهان بدون آن مفروضات زندگی کنیم و سعادت بشر هم احتیاج به این ندارد که از آن آموزه های قدسی استفاده بکنیم.

آن ها تدریجا براساس همین نگاه آمدند و معرفت دینی و باورهای مردم را از دین تغییر دادند. پروتستان که در غرب شکل گرفت بر اساس همین بود. آمدند آیین مسیحیت را جور دیگری تفسیر کردند که آن آیین با این زندگی زمینی تناسب داشته باشد. آنها یک ایده هایی داشتند که خود آن بحث پردامنه ای است که واقعا آن ایده های اساسی و این تمدن جدید چه چیزی بوده است؟ من خلاصه اش می کنم که در عرفی سازی و سکولاریزاسیون و یک زندگی دور از ارتباط با جهان های دیگر که به تعبیر آنها جهان های مرموزی است و خیلی در دسترس ما نیستند و استغنای از مفاهیم قدسی، زندگی زمینی درست کردند.

بعد برای این ایده ها آمدند و فلسفه درست کردند، یعنی تحول فلسفی که در غرب پیدا شده از بعد دکارت و قبلش هم بوده و جهش هایی که اتفاق افتاده و کانت و امثال اینها هم این نگرش های فلسفی را نسبت به جهان و انسان و وضعیت زیست انسان در این جهان و قوای انسان داشتند که بحث های پردامنه ای بوده و به دنبال این فلسفه ها انقلاب علمی ایجاد کردند؛ به خصوص در دوران حاکمیت پوزیتویسم. هر کدام از اینها احتیاج به یک تحقیقات پردامنه ای دارد که البته کار هم شده و میدان هایی نیست که کار نشده باشد.

بعد انقلاب فناوری های نرم و سخت و صنعت ایجاد کردند و بعد به تدریج ذیل این مجموعه، نرم افزار و سخت افزار و ساختارهایی را طراحی کردند که بخشی از ساختارهای اجتماعی همین نظامات است و محصولاتی اعم از محصولات مصرفی ساده تا محصولات آزمایشگاهی دقیق را تولید کردند و به تدریج یک سبک زندگی را شکل دادند که بشر متناسب با آن ایده ها و براساس آن اندیشه های فلسفی و آن ساز و کارهایی که علم در اختیار قرار می دهد و فناوری های جدید متناسب با آن ایجاد می کنند زندگی کند.

آمدند رابطه اقوام و عشیره و را تبدیل کردند به خانواده های هسته ای و بعد آن را از هم پاشیدند و تبدیل شد به یک وضعیت جدیدی که می بینید که خیلی هم بحث های پردامنه پیچیده ای دارد. یعنی ما اگر به این تمدن رقیب و مسئله مستحدثه خودمان ساده نگاه کنیم حتما منفعل خواهیم شد. یعنی اگر خیال کنیم مثلا تمدن غرب عبارت است از نظم خیابانی و قطار برقی و اتومبیل فلان و ... این جزو اشتباهات بزرگ ماست و یک عده ای هم این اشتباهات را در آغاز کردند. مسئله مستحدثه ما این نیست، مسئله مستحدثه ما انقلاب صنعتی است. بحث این نیست که ما از برق استفاده کنیم یا نه، یا اینکه از حمام مدرن استفاده کنیم و خزینه را تبدیل به دوش کنیم یا نه؟

مسئله این است که ما انقلاب صنعتی را قبول کنیم یا نکنیم؟ انقلاب صنعتی وقتی آمد ساختارهای اجتماعی و مدل زندگی را عوض می کند و روابط عشیره ای از بین می رود و آن ارحام و مناسبات به هم می خورد و یک مناسبات دیگری به جایش می آید. من نمی خواهم تعبیر کنم به اینکه «وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْض »(بقره/۲۷) همه روابط را به هم می ریزند و جایش روابط دیگری می گذارند و عهدها را با خدا می شکنند و آغاز رنسانس شکستن آن عهدهاست. به تعبیر دیگر این جریان فسق و خروج از مدار عبودیت است. آن روابطی که براساس آن عهدها شکل گرفته را به هم می زنند و یک روابط دیگری درست می کنند. مفهوم خانواده و مفهوم زندگی را درست می کنند و جای هر رابطه ای یک رابطه دیگری می گذارند و آن وقت «يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْض » هر کاری هم بکنند فساد است.

پس مسئله مستحدثه ما مسئله انقلاب صنعتی و مسئله انقلاب علمی و مسئله انقلاب فلسفی و مسئله ذیل آنها شکل گرفتن و مسئله ساختارهای پیچیده اجتماعی آن هم در مقیاس یک جامعه جهانی است. در ذیلش مسئله سبک زندگی است که یک مسئله پیچیده است. یعنی الگوهایی که بر زندگی اجتماعی بشر حاکم است اعم از الگوی خوراک و پوشاک و مسکن و الگوهای دیگر مثل روابط اجتماعی و شکل گیری خانواده و ساختارهای سیاسی و نظام قدرتش همه از سبک زندگی است. سبک زندگی را نباید ساده ببینیم.

سوال: در ذهنم است رهبری چند باری صحبتی داشتند، کسانی که می گویند اگر از پیشرفت های غربی می خواهیم استفاده کنیم باید عینا همان تمدن را از صدر تا ذیل بیاوریم! و به این می تاختند و می فرمودند ما می توانیم از فناوری های مدرن استفاده بکنیم ولی از اشتباهات و ضعف ها به دور باشیم.

جواب: به نظر من این جزو همان فقه حکومتی است. من می گویم این سوال فقهی است که از منظر دین، ما باید چه مواجهه ای با تمدن غرب داشته باشیم؟ آیا باید صدر تا ذیلش را بپذیریم؟ یک عده ای از اصلاحاتی ها این را می گفتند که صدر تا ذیل تمدن غرب را بپذیرید. به آن ها ملکم خان های قدیم و جدید و تقی زاده های قدیم و جدید می گوییم. این خیلی حرف بدی است. می گویند قرائت دینی مردم را عوض کنید. مسیحیت چه کار کرد، پروتستان ها چه کار کردند، فلان شخص و فلان کشیش مسیحی چه کار کرد، شما هم همین کار را کنید و قرائت دین مردم را اصلاح کنید تا مردم بتوانند مدرن زندگی کنند. این یک مبنای کلامی است و کل فقه شما را به هم می ریزد. اگر این مبنای کلامی را قبول کردید، بعد می آیید و تئوریزه می کنید و تفقه دینی را قبض و بسط می دهید. نظریه قبض و بسط و نظریه منطقی مبتنی بر نظریه مدرنیزاسیون است.

فی الجمله معلوم شد که مبانی به کجاها می خورد و این یک مبناست. پس من اول می خواهم بگویم مسئله مستحدثه ما چیست و ما باید بفهمیم که با چه چیزی روبرو هستیم. ما با اتومبیل و قطار برقی و برق و حمام دوشی و اینها مواجه هستیم که بیاییم بگوییم آقا زیر دوش رفتن که حرام نیست، با آب قلیل که تطهیر کردن هم که حرام نیست. یک موقعی این مزاح ها می شد که طنز می گفتند که اینها با دوش مخالف هستند و می گویند موضوع آب کر از بین می رود. واقعا دعوا سر این است؟ یعنی بحث ما این بود که آیا حمام خزینه ای را تبدیل به حمام دوشی کنیم یا نه؟ مسئله مستحدثه مان این است که موضوع استفاده از آب کر را می شود از بین برد یا نمی شود از بین برد؟ این مسئله ما بود واقعا؟ یا مسئله ما با برق این بود که آیا می شود در شب از برق استفاده کرد یا نه؟

بحث این است که اصلا مسئله مستحدثه ما برق و حمام دوشی نیست. این یک نوع مواجهه است و مواجهه دیگر این است که ما با انقلاب صنعتی مواجه هستیم که آیا انقلاب صنعتی را بپذیریم یا نپذیریم؟ این انقلاب ساختارهای اجتماعی را به هم می ریزد و نظام خانواده را تغییر می دهد. به قول خودشان خانواده عشیره ای تبدیل می شود به سلولی و بعد خانواده سلولی به تدریج تبدیل می شود به خانواده های تک والدینی و بعد اخیرا هم که مفهوم خانواده را عوض کردند و خانواده تک عضوی و دو عضوی مرد و مرد و زن و زن و زن و حیوان و مرد و حیوان را مطرح کردند. ما با یک چنین چیزی مواجه هستیم. ساده کردن مسئله که خوب نیست.

یک موقعی ما بحث می کردیم سر همین مسئله که مثلا فناوری های مدرن جهت دار هستند یا نیستند؟ یک آقای بزرگواری که جزو فقها هم بودند به من گفتند تو می گویی هواپیما بد است و حرام است که سوار شویم. گفتم آقا دعوای ما سر این نیست که هواپیما سوار شویم یا نشویم. من به شکل بسیط می گویم که هواپیما چغندر نیست که بکارند و سبز شود که حالا یک چیزی سبز شد و ما ببینیم حکمش چیست. این در یک بستری پیدا شده و در یک بستری هم متحول می شود. شما می خواهید مدیریت پیدایش و تحولش را هم به عهده بگیرید یا فقط می خواهید دیگران درستش بکنند و شما منفعل سوار شوید یا نشوید. چه بگویید سوار بشو و چه بگویید سوار نشو هم منفعل هستید. چه بگویید از حمام دوشی استفاده کن و چه بگویید استفاده نکن هم منفعل هستید. نه این که اگر گفتید استفاده نکن منفعل نیستید.

مثل آقایان طالقانی ها که شاگرد مرحوم میرزاصادق تبریزی هستند و ایشان از طرفداران مشروطه بود و بعد به شدت با مشروطه مخالف شد و یک جملات تندی در کتابهایی که اخیرا از ایشان چاپ شده راجع به مشروطه دارد. می گوید اینها می خواهند مشروطه را اسلامی کنند و این مثل این می ماند که یک ولدالزنایی را بخواهند یک شال سبز دور سرش ببندند و بگویند این سید است و به رسول خدا نسبتش بدهند. این اصلا از اصل ناپاک است. ایشان توجه پیدا کرده که این انقلاب مشروطه دموکراتیزاسیون است که دارد اتفاق می افتد و غرب می خواهد نظام سیاسی خودش را بیاورد و تحول ایجاد بکند و به اسم مشروطه این کار را راه انداخته و به همان سمت هم رفت. ایشان از مخالفانشان شد و بعد هم مقلدانش آمدند و این آقایان طالقانی شدند و در یک روستایی رفتند.

در واقع آنها شما را منزوی کردند. می خواستند متصرف نباشید و شما را در یک گوشه ای منزوی تان کردند. آنهایی هم که استفاده کردند منفعل شدند و فرهنگ و اخلاق و مدل زندگی شان عوض شد. مسئله مستحدثه ما این نیست، یک مسئله بزرگتری است که ما با آن چگونه باید مواجه بشویم. مرحوم شهید مطهری می گویند نظامات، من می گویم اگر به آقا بگویید می گویند تمدن، بخشیش هم البته نظامات درون تمدن است. تمدن یک مجموعه با لایه های تو در تو از ایده ها تا مبانی فلسفی و مبانی نظری است که بعد تحول در علوم و تحول در فناوری ها و ساختارهای اجتماعی و محصولات و سبک زندگی است. حالا ممکن است من اینطور لایه بندی بکنم و جور دیگر هم ممکن است کسی طبقه بندی بکند. مثلا خود حضرت آقا یک جاهایی می گویند چهار سطح است؛ معنویت، تفکر، علم و سبک زندگی که باید روی اینها کار کرد.

مسئله مستحدثه ما یک تمدن بزرگی است که درست شده است. این تمدن هم سر و کار عمده اش با امکانات نیست. نظام اراده های انسانی را از ایده هایشان تا تفکرات فلسفی شان و نگرششان به هستی و خودشان که یک بخش عمده اش هم بحث فهم انسان و بحث معرفت شناسی و اینهاست که واقعا یک تحولاتی در آن ایجاد کردند که اصلا انسان می فهمد یعنی چه؟ فهم انسان چگونه حاصل می شود؟ یک تحولاتی در آن ایجاد کردند که در اندیشه ارسطویی گفتند «آدمی را قوه ای است دراکه» زیر پا گذاشتند و رد شدند. یعنی فلسفه و منطق ما را به هم ریختند و منطق دیگری آوردند و یک جور دیگری فکر کردند و البته می گویم فلسفه منطق ما یعنی فلسفه منطق ارسطویی نه فلسفه منطق ما. فلسفه منطق قدیمی خودشان است. مبانی فلسفی یعنی ایده های انسان را با انسان کار می کنند و تفکر و علم و سبک زندگی انسان را تغییر می دهند.

گفتند آقا زندگی باید زمینی باشد و معنویت را حذف کردند نه به معنی معنویت مبهم، تکیه به عالم غیب و خدای متعال و انبیاء را در زندگی اجتماعی حذف کردند. تعابیر زشت و تند خودشان را دیدید، بعضی از فیلسوفان نجسشان گفتند که در غرب چه اتفاقی افتاده که من نمی توانم بگویم. چون آدم نباید بی ادبی بکند. گفتند در غرب خدا مرده است و گفتند دیگر اینها احتیاج ندارد که ما برایش سند بیاوریم. پس مسئله مستحدثه ما محصولات نیست که محصولات را وسط بیاورید. اعم از محصولات ساده مثل اتومبیل یا محصولات پیچیده ترشان مثل فضای مجازی. نظامات هم به نظر من تمام مسئله ما نیست، بله موضوعات هم هستند و فقیه بالاخره آخر کار باید موضوع و حکم نظام را هم بگوید ولی مسئله مستحدثه ما مسئله تمدن است.

یک تمدن درست شده و حالا با این تمدن چه باید کرد؟ آیا ما باید این تمدن را بپذیریم یا اینکه تماما ردش کنیم؟ اگر نمی خواهیم بپذیریم نه تماما باید رد کنیم و نه بپذیریم. چه کار باید بکنیم و چطور باید مقابلش موضع بگیریم؟ باید یک تمدن دیگری بسازیم یا همین تمدن را دستکاری کنیم و مدرنیته اسلامی و ژاپن اسلامی بسازیم یا تمدن اسلامی بسازیم؟ شما اینها را مسئله فقهی نمی دانید؟ آیا فقه به معنی تفقه در دین است و نمی خواهید پاسخش را از دین بگیرید؟ دین فقط به شما می گوید مثلا در معامله بین دو نفر که خرید و فروش می کنند همه آنها حکم فقهی و حکم خداست، فقط به ما می گویید آقا دو نفر که با هم معامله می کنند معامله شان ربوی نباشد، آيا این را می گوید؟ در مقابل این مسئله دین چه مواجهه ای دارد؟ آیا مواجهه با این مسئله ندارد و می رود در خروجیش با آن مسائل خرد مواجهه می کند؟

برخوردش به تعبیر دیگر شورای نگهبانی است، که در قانون اساسی مشروطه بوده، این تمدن می آید و تبدیل می شود و فلسفه و علمش را درست می کند و قانون گذاری می کند. شورای نگهبان آخر یقه قانون ها را می گیرد و آن هم در بخش قانونی که در مجلس می رود. اما قوانینی که به اسم آیین نامه ها و دولت ها و سازمان ها درست می کنند و اصلا شورای نگهبانی هم نظارت ندارد، در آنجا دین مواجهه اش با این تمدن چیست؟ شورای نگهبانی است و عدم مخالفت قطعی است و خروجی هایش را می خواهد ببیند؟ اسلامی شدن یعنی این؟ اینکه به نظر من از ژاپن اسلامی هم پایین تر است. دیگر ژاپن اسلامی هم نیست که شما می گویید مدل سرمایه داری را می آوریم و آخر شورای نگهبانی از ته قیف که آمد بیرون یک جاییش را قیچی می کنیم که مخالفت های قطعی با شرع نداشته باشد. آن مخالفت هم اینطور می بینید؟

اینها مبانی است. چه کسی گفته باید اینطور با موضوع مواجهه کرد؟ چه کسی گفته مسئله مستحدثه ما فقط موضوعات هستند؟ چه کسی گفته مسئله مستحدثه ما فقط نظامات هستند؟ می بینید چه مبانی ای در آن است؟ چه کسی گفته دین وقتی می خواهد مواجهه با تمدن کند می آید و خروجی هایش را می گیرد و بعد با فقه موضوعات ارزیابی می کند؟ این نحوه مواجهه را شما از کجا آوردید و مبانیش کجاست؟ نمی گویم نباید باشد، باید باشد، فقه موضوعات را که ما می خواهیم اما فقه موضوعاتمان ذیل فقه نظامات و ذیل فقه تمدن است یا نه اصلا فقه تمدن و نظامات نداریم و فقط فقه موضوعات داریم؟

پس این تمدن سر و کارش با انسان است و می خواهد انسان را عرفی و زمینی و غیر قدسی کند و رابطه اختیارش را با عوالم قبل و بعد ببرد و این اختیار را بیاورد و در این عالم سامان بدهد و یک زندگی پنجاه شصت ساله درست بکند. یک معیشت شصت ساله مبتنی بر عقلانیت خود بنیاد مبتنی بر آزادی های فردی درست کند. مثلا در نظام لیبرالیستی یا در نظام های کمونیستی یک جور دیگر انجام می گیرد و می خواهد این اراده های انسانی را سامان بدهد. از ایده شروع می کند تا تفکرات فلسفی و علم و دانش انسان را سامان می دهد و در علم تحول ایجاد می کند. چون ما با علم زندگی را اداره می کنیم. بعد فناوری ها را درست می کند و با فناوری ها امکان ایجاد یک ساختارهای جدید و یک محصولات جدیدی را فراهم می کند و ساختارهای اجتماعی و محصولات و سبک زندگی را شکل می دهد.

محور همه اینها هم انسان است. انسان از یک ایده ای تا یک سبک زندگی خاصی را می پذیرید. مگر غیر از این کار را کردند؟ بعد هم یک موقع می بینی یک طرف دنیا یک تمدنی درست می کنند که کاری با ما ندارند. ممکن است بگویید مسئله مستحدثه ما به طور جدی نیست و آنها دارند برای خودشان زندگی می کنند ولی در بعد آن را به یک تمدنی تبدیل می کند که دنبال تسخیر جهان است. نفوذ می کند و تغییر می دهد و به تدریج خودش را می آورد و تحمیل می کند. اول محصولات صنعتیش را می آورد و بعد کم کم می بینی که به دنبالش دارالفنون ها می آید و بعد کم کم آدم ها قیافه هایشان عوض می شود و مدل پوشیدن و خوراکشان و همه چیزشان عوض می شود. ما هم در مقابلش منفعل ایستادیم و داریم تماشا می کنیم و می گوییم چرا اینطور می شود.

مسئله مستحدثه ما چیست؟ آنچه دارد اتفاق می افتد این است که یک تمدنی خودش را دارد جهانی می کند و الزاماتش را در جهان پیاده می کند و ساختارهای جهانی اعمال نفوذ خودش را می سازد. الان که می بینید سندهای بین المللی خودش را می نویسند و بعد اینها را می آورند و به تصویب دولت ها می رسانند و اجرایی می کنند، مثل این سند بیست سی که هفده سند است و به ما هم می گویند آقا شما حق تحفظ دارید. واقعا فقه ما در مقابل اسناد بین الملی توسعه آنها حق تحفظ دارد؟ شورای نگهبانی با آن برخورد کنیم؟ یعنی آنها مدیریت توسعه کنند و این بیاید آن پایین خط بایستد و شورای نگهبانی بگوید آقا سند بیست سی آموزش و پرورش را امضاء کن و اینجاهایش را حذف کن یا نه مقابل مدل اداره آنها باید مدل اداره بدهد. برای جهان این مدل اداره هم فقط نظامات نیست از ایده ها تا سبک زندگی، همه لایه ها را می گیرد.

دین حرف دارد یا ندارد؟ این بحث کلامی است یا بحث کلامی نیست؟ این بحث ابتدائا فقهی است و یک فرع فقهی است و به یک معنا تفقه دینی است چون من کلام را غیر دینی نمی دانم. کلام در نهایت باید از متون ما و از دین استنباط بشود. ممکن است یکی از ابزار استنباطش هم عقل باشد. مسئله مستحدثه ما چیست؟ ما با این مسئله مستحدثه چه کار باید بکنیم؟ امام می گفتند مسئله مستحدثه ما نظامات نیست، نظام ولایت است. یک نظام ولایت مادی است که زمام جهان را به دست گرفته و یک طراحی هایی هم کرده و یک روزه هم درست نشده و هر روز هم پیچیده تر شده و دارد جهان را در دست می گیرد. مفاهیم حاکم بر جهان را آنها تعریف می کنند و ساختارها را می سازند و بشر هم ذیل آنها دارد زندگی می کند. با این نظام ولایت چه کار باید کرد؟

از منظر مقام معظم رهبری بگویید، ایشان تمدن را با یک قرائت دیگری می گویند. هر دویش جدی تر از مرحوم شهید صدر هم است. به امام بگویید می گویند مقابل نظام ولایت آنها باید نظام ولایت طراحی کنید لذا ایشان از طرح ولایت فقیه شروع می کنند و ولایت فقیه هم موضوعش را مسائل حسبه نمی دانند بلکه مطلقه می دانند. می گویند فقط در مسائل حسبه نیست و مقیاسش هم مقیاس یک شهر و یک روستا و یک ده نمی دانند و مقیاس جهانی می دانند. در منشور روحانیتشان می گویند استراتژی های حاکم بر جهان را کفار تنظیم می کنند و ما باید آن را به عهده بگیریم و مقابل نظام ولایت نظام ولایت طراحی می کنند.

سوال: مجموعه ای از نظامات نیست؟

جواب: فراتر از آن است. صرف نظام یا ساختار اجتماعی نیست که یک نرم افزار باشد، چیزی فراتر از ساختار است. نظام اراده ها را شکل می دهد. نظام اراده ها، نظام ولایت است. ممکن است کسی بگوید آقا بالأخره نظامات هم یک مجموعه موضوعات هستند ولی شما چه می گویید؟ می گویید نه موضوعات غیر از نظامات هستند و نظامات هم غیر از جریان ولایت هستند. به مقام معظم رهبری بگویید می گویند تمدن مقابل تمدن، حالا من سریع یک رجوعی کنم به اندیشه های مقام معظم رهبری. می گویند فرض کنید ما یک مسئله مستحدثه ای داریم به نام تمدن سکولار که یک عصری را در جهان ایجاد کرده که عصر عرفی سازی و عصر جدا کردن دین از دنیاست. مختصه اصلی و ایده اصلیش این است.

اصلی ترین ایده اش به نظر من آن ایده ای است که یک دورانی به اندیشه های فلسفی و بنیادی تبدیل شد و به روش علوم و تحقیقات علمی پوزیتویسم حاکم شد و بعد ادامه آن به انقلاب صنعتی و تحول ساختاری و محصول و سبک زندگی تبدیل شد. ایده اصلی را می شود زمینی کردن زندگی بشر دانست. مقابلش باید چه کار کنیم؟ یک عصر جدید شروع کنیم. دوران جدیدی را ایجاد کردند که در این عصر جدید انسان ها یک جور دیگری و یک ایده دیگری دارند. یک جور دیگری می اندیشند و یک جور دیگری زندگی می کنند. رابطه معنویت  به معنی ادیان الهی را با زندگی و ارتباطش با حضرت حق و ارتباط با غیب عالم را با مبدأ قطع کردند. تفکر را هم تبدیل کردند به تفکر مادی و علم حسیش را هم درست کردند. حالا به این فناوری ها و ساختارها و محصولات هم اضافه کنید.

مقابلش باید چه کار کنیم؟ دین چه پاسخی اینجا دارد؟ اگر از منظر ایشان بخواهید جواب بدهید می گویند بله مقابلش اول باید انقلاب کنیم. رنسانس را با کتاب نوشتن نمی توانید جواب بدهید. اینکه مدام در کتاب رنسانس و مارکسیست و سرمایه داری را نقد کنیم، این جواب آنها نیست. جواب آن ها یک انقلاب است. این انقلاب باید نظام بسازد و در کف جامعه بیاید. انقلاب هم باید اسلامی باشد نه انقلاب های پارلمانتاریستی غربی یعنی از جریان مشروطه خواهی و اینها اسلام در نمی آید. یا مثلا انقلاب مسلحانه مارکسیستی که آن خود نحوه مبارزه کردن با این تمدن و درگیری و انقلاب کردنش هم خودش فقه دینی می خواهد. من معتقد هستم امام واقعا فقیهانه و با تفقه در دین می گفت که چطور مبارزه کنیم. لذا مدل های مارکسیستی را در مبارزه قبول نکرد.

همه گروهک ها فشار می آوردند ولی می گفتند که به هیچ وجه دست به اسلحه نبرید. نه مبارزه پارلمانتاریستی جبهه ملی و نهضت آزادی را قبول کرد بلکه طراحی یک مدل جدید کرد و این طراحی مبتنی بر اندیشه ولایت فقیه اسلامی بود. یعنی باید اول یک انقلاب اسلامی کنید و بعد یک نظام اسلامی بسازید و قانون اساسی را بروید در کف جامعه پیاده کنید. نظامتان هم نظام مشروطه نباشد که فقط شورای نگهبانی بخواهید کنترل کنید. ولایت فقیه می رود در متن ساختار حقوقی و حقوق اساسی و بعد هم می گویند این را باید ادامه بدهید و به سمت دولت اسلامی بروید.

برای این که دولت اسلامی اتفاق بیافتد چه باید بکنید؟ حالا بعد مثلا بگویند الان در این هفت موضوع باید کار بکنید؛ در موضوع دانش، در موضوع استقلال و آزادی و در موضوع عدالت. شما این تفقه را می دانید یا نه؟ اینها ربطی به دین ندارد؟ این که ما چطور با تمدن مواجهه کنیم؟ مسئله مستحدثه ما چیست؟ چطور باید با آن مواجهه کرد؟ اینها فقه دینی نیست؟ یعنی امام وقتی انقلاب می کردند انقلابشان ربطی به فقه نداشت؟ نحوه انقلابشان که چطور انقلاب کنیم چطور بود؟ مارکسیست ها می گفتند اصلا علم مبارزه دست ماست و تا آخر هم می گفتند ما مبارزه کردیم و آخوندها سر پیچ فرمان را از دست ما در آوردند به خاطر این که مردم آنها را قبول داشتند. واقعا امام مدل مبارزه آنها را قبول کرد یا قبول نکرد؟ مدل مبارزات پارلمانتاریستی نظام لیبرالیستی را قبول کرد یا قبول نکردند؟ شما آنها را فقه دینی نمیدانید؟

امام فقیهانه مبارزه را هدایت می کرد یا کاری با فقهش نداشت؟ یک آدم سیاسی بود با اندیشه های سیاسیش انقلاب را منهای دین اداره می کرد؟ این هم فقه است یا فقه نیست؟ خودمان را از آن خلاص کردیم و بعد انقلاب کردید، بعدش می خواهید چه کار کنید؟ انقلاب می کنید و بعد می روید نظام سرمایه داری را قبول می کنید؟ مثل بعضی ها که می گویند انقلاب تمام شد برویم و براساس علم مدرن بسازیم و برویم جهانی بشویم. در مرحله ساخت هم نه می گویند مقابل تمدن باید تمدن ایجاد کرد، اول انقلاب است و بعد نظام اسلامی است. این نظام هم باید انقلابی بماند یعنی می خواهد تحولات را ادامه بدهد و نمی خواهد در نظام جهانی استحاله بشود و بعد به سمت دولت اسلامی برود.

می خواهد به سمت دولت اسلامی برود و باید روی این موضوعات کار کند و نسبت خودش را با دانش مدرن و با فناوری های مدرن تعیین بکند. مسائلی مثل عدالت، استقلال و آزادی را باید بتواند تئوریزه کند. اینها فقهی هستند یا فقهی نیستند؟ مرحوم نائینی در رساله «تنبیه الأمه» چه کار کردند؟ به یک معنا می خواستند مشروطه را تئوریزه بکنند. آراء مردم نظارت بر سه یا چهار تا مسئله هم بیشتر نیست. تلاش کردند فقهی اثباتش بکنند و به این لحاظ هم واقعا ارزشمند است چون یک نگاه نو کردند که آقا می شود از این منابع همینطور استفاده کرد. از خطبه امیرالمؤمنین یک استفاده های خوبی می کنند.

مقصودم برای بعضی مسائل و برای بحث آزادی انسان و بحث آزادی اجتماعی است نه آزادی های لیبرالیستی که آنها تئوریزه می کنند. شما همین بیانیه گام دوم را ببینید، اینها فقه نیست یا فقه است؟ دین به اینها باید پاسخ بدهد یا اینها ربطی به دین ندارد؟ اینها را باید عقلایی بررسی کنیم و تمام شود؟ اینها بحث های پیشینی است که باید حلش کنیم. من معتقد هستم به روش کلامی هم باید حلش کنیم یعنی آخر کار مستند به دین بشود. من این را یک نوع تفقه دینی می دانم که مسئله مستحدثه ما امروز تمدن است و مقابل تمدن باید تمدن ساخت. فرآیند تمدن سازی انقلاب اسلامی و نظام اسلامی و دولت اسلامی و جامعه اسلامی و تمدن اسلامی است. مسائلی هم که پیش روی ماست برای حرکت از انقلاب اسلامی چه مسائلی است؟ انقلاب چگونه اسلامی می شود؟ چطور می شود یک انقلاب اجتماعی ایجاد کرد که اسلامی باشد؟

اسمش را نگذاریم اسلام؟ امام اگر مبارزات مسلحانه مارکسیستی را قبول می کردند و بالایش یک بسم الله می نوشتند اسلامی می شد؟ دیدید این گروهک ها همین کار را می کردند، گروهک هایی که مارکسیست زده شده بودند مثلا کتاب کاپیتال مارکس را می آوردند و ساده اش می کردند و بسم الله و دو تا روایت در آن می گذاشتند و می گفتند اقتصاد اسلامی و مدل مبارزات مارکسیستی می آوردند و دو تا روایت در آن می زدند. جنگ طبقاتی را تبدیل می کردند به مبارزات اسلامی، امام واقعا یک مدل مبارزه جدیدی را که اسلامی بود طراحی کردند. اینها فقه است و اینها تفقه دینی است.

بعد سوال می کنند این که ما می خواهیم نظام بسازیم و می خواهیم حقوق اساسی بنویسیم یا این که ما چند تا قوه باید داشته باشیم اینها ربطی به اسلام ندارد. از «مونتسکیو» می گیریم و آنها به تفکیک قوا سه تا قوا و روح القوانین را نوشتند، ما هم از آنها کپی می کنیم. آیا این می شود اسلام؟ اسلام در این زمینه ها حرف ندارد؟ می شود آدم این حرفها را بزند؟ اینها پیشینه آن است که می گوید اسلام حرف ندارد و کلامی دارد بحث می کند. این طرفش هم باید کلامی بحث کنیم. ما می گوییم اصلا این حرفها نیست، شما اسلام را می آورید ته قیف قرار می دهید و سر قیف را می دهید به دیگران به تفکر بشری شما، پس انبیاء چه کاره هستند؟ مونتسکیو بالا دست همه انبیاء می شود. این چه نگاهی به دین است؟

می گویند تفکر بشری است ولی من می گویم این بشر در دوران بعد از رنسانس تفکر سکولار است. روح القوانین مونتسکیو هم جدای از آن مسیر کلی نیست که البته یک سری از آنها علمای مسیحی بودند و به نسبتی هم تحت تأثیر اندیشه های مسیحی بودند با همان معنایی که از مسیحیت تلقی کردند. مسئله مستحدثه ما چیست؟ با این مسئله چطور باید مواجه بشویم؟ این ها یک مفروضاتی دارد. از قبلش خودمان را راحت می کنیم که آقا ما بحث تمدن نداریم، بحث نظامات نداریم، اسلام این احکام را از کجا آورده، اسلام فقط احکام فرعی دارد و الا آزادیش از بین می رود. این همان بحث های کلامی است که می کنیم. اما مسئله این نیست.

یک جمع بندی کنم، به عنوان پیشانی کار گفتم به من بگویید امام می گویند مسئله مستحدثه ما ولایت کفار بر جهان است و بر ما سیطره پیدا می کنند و ما موظف به مقابله هستیم. مقابله اش هم صرفا یک مبارزه منفی نیست، باید انقلاب کنیم و نظام بسازیم و سعی کنیم جهان را از دست اینها در بیاوریم و به این سمت برویم. اینکه چقدر می توانیم بحث دیگری است. «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة»(انفال/۶۰) باید قوه را ایجاد بکنیم و از دست آنها در بیاوریم. پس به نظر من این یک تفقه است.

حضرت آقا وقتی می خواهند تئوریزه کنند می گویند انقلاب اسلامی، نظام اسلامی که باید انقلابی بماند، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و تمدن اسلامی بعد هم برای این که برسیم به اینها چه کار باید بکنیم و چه چیزی لازم داریم و کجاها را باید کار بکنیم. این به نظر من یک تفقه کلان است. چرا ما اینها را فقه ندانیم. اگر هم از دین استنباط نشود و ربط به دین نداشته باشد حرف بیخودی است. امام مأموریت خودشان را اقامه نظام ولایت فقیه در مقابل نظام سرمایه داری و مارکسیستی در مقابل کل مدرنیته می بیند. لذا وقتی مثلا آقا می خواهند تحلیل کنند در بیانیه گام دوم می گویند عصر جدیدی در مقابل رنسانس آغاز شده که عصر زمینی کردن انسان و نفی معنویت و دیانت به معنی حقش است نه دیانت های ساختگی. می خواهد جمع بین دین و دنیا کند و بین زندگی و دین عصر جدیدی باید آغاز بشود. ایجاد یک عصر جدید در این مقیاس مأموریت ماست.

نه اینکه رنسانس بیاید جهان را بگیرد و ما ته قیف بایستیم و بگوییم با بانک چگونه معادله بکن و بانک را اسلامی کنید و بیایند چهار تا عقد را دور بزند و ربای بیست و پنج درصد در کشورتان بگیرند. این به نظر من برای بد نگاه کردن فقه است. اگر آن ها بیایند تمدن بسازند، بعد چطور می خواهید بانکش را اسلامی کنید؟ خود شهید صدر هم که بانک لا ربوی را می نویسند می گوید این بانک برای شرایط اضطرار است. بعد ما می گوییم نه اسلامی است. این که شما بانک را اینطور اسلامی کنید، پشت سرش یک اندیشه کلامی است آنجا را بیایید با هم بحث بکنید.

آنجا را بحث نکرده می آیید و مفروض می گیرید و جلو می روید بعد می خواهید بانک را اسلامیش کنید. آن وقت می شود همین که شد. بعد هم که شکست می خورید. نمی گویید ما اشتباه کردیم، می گویید بد عمل شد و همه چیزش گردن دیگران است. ما که خوب عمل کردیم، ما که وظیفه خودمان را در فهمیدن دین خدا ادا کردیم و خطا نرفتیم. آدم ها بد بودند و نمی خواستند عمل کنند. همه مقصر هستند جز ما. دستگاه فقاهت ما هیچ ضعفی در اسلامی کردن بانک نداشته است. بیمه و نظام سیاسیش هم همینطور است. من به نظرم می آید تقریبا مهمترین جایی که ما در قانون اساسی فقه را دخالت دادیم همان ولایت فقیهش است. ساختار قانون اساسی را باید به هم ریخت. من فقط می خواستم یک افقی نشان بدهم که آقا مسئله مستحدثه ما چیست.

سوال: پس یک مبنای فقهی خاصی مد نظرتان است؛ چون همین فقه سنتی توجه نسبتاً متنابهی به سیره عقلا دارد. این مثال هایی که شما می زنید از سیره عقلا بعد می خواهید نفی اش کنید که مثلا این اسلامی هست یا این اسلامی نیست؛ اینها به پشتوانه مبنای فقهی که شما استفاده می کنید است و این غیر از این فقهی است که ما داریم و می خوانیم.

جواب: نه من می گویم ما پشتوانه فقهی داریم. فقه ما چقدر به سیره عقلا تکیه کرده؟! اتفاقا آنجاهایی زمین خورده که به سیره عقلا تکیه کرده، حالا این را باید بحث بکنیم.

سوال: این یک رویکرد جدید و خاص فقهی هم هست.

جواب: پس مبانی است و باید بحث بشود. اینطور نیست که آن طرف آستینش خیلی نو است این طرف کهنه است.

سوال: سیره عقلا به این رسیده است که این تمدن بشری منافاتی با شرع ندارد، این چه مشکل درست میکند؟

جواب: یعنی کل تمدن را با سیره عقلا امضاء می کنیم، دین چه کاره است؟! بفرمایید انبیاء برای چه آمدند؟ انبیاء ماشین امضای تمدن بشری اند. 

سوال: باید تفکیک قائل شد.

جواب: اتفاقا من همینجا بحث دارم. این حرفهایی که می گویند انبیاء آمدند امضاء کردند این از کجا آمده؟ کدام آیه و روایتی می گوید انبیاء امضاء کردند؟ شما یک روایت بیاورید بگوید انبیاء امضاء کردند. اینها همانجایی است که باید بحث کرد.

شما اصلا سیره عقلا را تحلیل نمی کنید می گویید اسلامی. می گویم سیره چطوری شکل می گیرد تا بگویم اسلام امضایش می کند یا نمی کند؟!

سوال: با نظر عقلای قوم سیره شکل میگیرد.

جواب: عاقل سکولار یا عاقل متدین؟

سوال: قطعا همیشه سکولار بوده.

جواب: عقلای سکولار سیره شان ممضاست؟ کی گفته؟ اگر رفتند به طرف سکولاریزاسیون بناهای عقلایی شان برای عرفی سازیش بود ممضاست؟ اصلا کدام عاقلی که سکولار عمل می کند نقلش ممضاست؟! آقایان می گویند عقل، سکولار و غیر سکولار ندارد، یا مثلا می گویند علم، دینی و غیر دینی ندارد، نه اینکه بگویند عقل سکولار داریم، عقل سکولار ممضاست. همین ها را باید بحث بکنیم.

عقل سکولار و غیر سکولار دارد یا ندارد؟ من تعجب می کنم حتی مرحوم شهید صدر بحث از بنای عقلا می کند! اصلا بنای عقلا چطوری پیدا می شود؟! این همان بحث هایی است که باید بکنیم، این مبانی است. عنایت کردید چقدر زود می رسید به یک مبانی و مفروضاتی که آقایان خیلی جاها مفروض می گیرند. من فقه موضوعات را منکر نیستم، استواری این فقه را هم منکر نیستم، این فقه مثل بتون آرمه می ماند به راحتی نمی شود به همش زد. مبانی اش خیلی مدون چیده شده، اتفاقا پایه های فقه ما حتی پایه های علم اصول ما با این که علم اصول می دانید بیشتر عقلی است تا نقلی، آنجاهایی هم که نقلی می شود به نظر من علم اصول نیست فقه الاستنباط است. مثل بحث استصحاب و برائت اینها فقه الاستنباط اند. خودشان فقه اند منتها فقه الاستبناط اند.

اتفاقا همانجایی است که بحث الفاظ و بنای عقلا و این مسائل آنجایش است که بحث های غیر استنباطی است فقه نیست. اصول ما متقن است. خیلی تعبد درش جاری است. ولی مسئله این است که کافی نیست این حد از تفقه، این نگاه مبانی دارد و از دل این نگاه، مبانی پاسخگویی در مقیاس نظامات و تمدن بیرون نمی آید. لذا راحت هم می گویند نباید بحث از تمدن کرد؛ من می گویم اگر شما در همین حد خلاصه شوید منفعل خواهید شد. اولا مسئله مستحدثه اصلی را پاسخ نمی دهید و می آیید در محصولات این تمدن بحث می کنید. در محصولات هم هرطرفش را بگیرید یا منفعلید یا منزوی یا مستحیل. نمی توانید هویت خودتان را حفظ کنید. تمدن غرب را به اسم عقلایی امضاء می کنیم از این در محصولاتش می آید از آن در دین می رود بعد داد می زنیم دین چرا می رود خب شما چرا امضاء می کنید؟ علت را امضاء می کنید با معلول مبارزه می کنید؟! چون به موضوع دقت نمی کنیم، خب همین ها می شود مبانی. من از مسئله وارد شدم که نشان بدهم نوع نگاه مبنا دارد.

بلافاصله مسئله اصلی مطرح میشود؛ تمنای ما از دین چیست؟ دین در مقیاس تمدن اصلا حرف دارد یا ندارد؟ یا تمدن سازی را واگذار کرده به عقل بشر و گفته عقلا ممضا هستند پس خودتان با عقل خودتان بسازید، خروجی هایتان را من می آیم بررسی می کنم؛ یک شابلونی رویش می گذارم یک گوشه هایش را می برم. تو طراحی اتومبیل کن من سیلندرش را برمیدارم بعد به شما می خندند. می گویند شما فقها جز بحران کاری نمی توانید ایجاد کنید. بانک دارد کار خودش را می کند می آیید خرابترش می کنید، ربا را گسترده تر می کنید، جز خرابکاری هیچ کاری ازتان نمی آید. چرا شوخی می کنیم با خودمان؟

به نظر من اگر یک جایی ما پیشرفت داشتیم آنجایی بوده که با تمدن غرب برخورد انفعالی نکردیم آنجایی که انقلاب موفق بوده آنجایی بوده که مقابل انقلاب های مارکسیستی و پارلمانتاریستی انقلاب کرده، مقابل قانون اساسی فرانسه قانون اساسی نوشته آنجایی که بانک را قبول کردید می خواستید درستش کنید خراب کردید دیگر چرا نمی پذیریم خراب کردیم، مسئولیتش هم به عهده نمی گیریم و می گوییم استنباطش که عیبی ندارد کانه معصومیم در استنباطمان! اینطوری نیست، این چه نوع مواجهه با مسئله مستحدثه است.

عرض کردم من فقه را بتون آرمه می دانم به این راحتی نمی گویم دست به شالوده هایش بزنیم، فقه پویا و بازی در آوردن نیست؛ اینها سر هر یک کلمه اش دود چراغ خوردند، فقهای ما نماز شب خواندند تهجد کردند التجاء کردند متعبد بودند که ساختنش. من در ضوابط این فقه حرف ندارم اما می گویم شما مسئله مستحدثه تان چیست؟ فقهای ما مسائل زمان خودشان را خوب جواب دادند. با تعبد هم جواب دادند اما مسئله مستحدثه شما چیست؟ شما می خواهید این را چطوری جواب بدهید؟ با همان روش فقاهت می خواهید این را جواب بدهید یا می خواهید این را رها کنید؟! می خواهید دیگران بسازند و شما خروجیش را کنترل کنید؟! قابل کنترل هم نیست.

بلافاصله اولین مسئله کلامی ما این می شود؛ به نظر من دین چیست و چه برای ما آورده؟ همان بحثی که شما در نیاز به دین در کلام بحث می کردید؛ ضرورت بعثت انبیاء، چرا ما احتیاج به انبیاء داریم؟ احتیاج به انبیاء داریم که بیایند ته قیف بایستند تمدن را دیگران بسازند، یک نظام ولایت فرعونی بیاید یک تمدن بسازد بایستند ته قیف کنترل کنند؟ یا ما احتیاج به انبیاء داریم در مقابل دستگاه فراعنه، بحث کلامی است بیاییم بحث کنیم. انبیاء مقابل فرعون ها می آمدند می گفتند خب شما بسازید ما می آییم حاشیه بهش می زنیم؟! انبیاء حاشیه می زدند به فراعنه؟! آنها تمدن بت پرستی درست می کردند حضرت ابراهیم حاشیه می زد می گفت اینهایش که بنای عقلاست آنها هم که عقل است!

تمنای ما از دین چیست؟ نسبت بین دین و وحی الهی چیست؟ ما می گوییم «الوهیت - ولایت - شریعت» دینداری هم «تشرع – تولی – تأله» است. در قوس صعود سه لایه دارد تشرع اعم از شرایع «فقهی، اخلاقی و اعتقادی» اینها همه شریعت اند. تأله به ولایت حضرت حق یعنی عبودیت در قوس نزول؛ جریان «الوهیت ولایت شریعت». حالا بحث دین، دین چیست؟ دین چه کار می کند؟ نسبت دین با عقل ما چیست؟ نسبت دین با بناهای عقلایی چیست؟ همه اینها را باید بحث کنیم. دین عقل را امضاء می کند، کدام دین عقل را امضاء می کند؟ دین عقلا را امضاء می کند، کدام عقلا را امضاء می کند؟ عقل سکولار را دین امضاء می کند؟ آقا ما عقل سکولار نداریم؟ داریم یا نداریم بحث کنید.

از گستره دین که کجاها را دست می گذارد که به نظر من اصلی ترین مسئله مبنای کلامی ماست که ارتباط پیدا می کند با علم اصول و فقه. گستره دین کجاست؟ نسبت دین با منابع دیگر مثل عقل و عقلا چیست؟ آنها منبع اند در مقابل دین یا ابزارند؟ نسبتش با حس چیست؟ علوم حسی را امضاء می کند؟ فیزیک ریاضی حالا یک قدم بیایید جلوتر علوم انسانی. در علوم انسانی که الحمدلله همه لُنگ انداختند کم کم می گویند آقا علوم انسانیش را امضاء نمی کند. ما معتقدیم علوم طبیعیش هم امضاء نمی کند. همان حرف است هیچ فرقی نمی کند. هرکسی آنجا را قبول کرد اینجا را هم باید قبول کند. اینها یک مفروضاتی دارد؛ به چه دلیل می گویید علم دینی و غیر دینی دارد؟ اینها یک معرفت شناسی دارد همینطوری که نمی شود گفت علم دینی و غیر دینی. اسلام علم را امضاء می کند، کدام علم را امضاء می کند، علم سکولار؟ خودشان با صدای بلند می گویند علم ما سکولار است ما می گوییم علم که سکولار و غیر سکولار ندارد! فیزیک که اسلامی و غیر اسلامی ندارد! اگر فیزیک و ریاضی و اینها اسلامی و غیر اسلامی ندارد تمدن هم اسلامی و غیر اسلامی ندارد. من فقط دارم یک اشاره ای به مبانی می کنم.

شأن تخاطب شارع چیست؟ ما می خواهیم خطاب های شارع را در فقه بفهمیم. شأن تخاطب در عرصه موضوعات است یا در عرصه تمدن هم تخاطب دارد با ما؟ به چه دلیل در عرصه تمدن تخاطب ندارد؟ در بحث ضرورت بعثت انبیاء که بحث می کردید ما فقط برای فروع فقهیه مضطر به انبیاء هستیم؟ برای هدایت های کلان مضطر به انبیاء نیستیم؟ کفار یک ولایتی دارند می آیند جهان را می سازند، در فروع فقهیه اش انبیاء باید به ما بگویند چه کار کنیم. توانستم عرضم را برسانم؟ انبیاء مقابل دستگاه فراعنه دستگاه درست می کردند و می گفتند دستگاه فراعنه بروند ما امضاء می کنیم، یک جاهایی اش که خراب بود اصلاح می کنیم! یعنی اضطرار به انبیاء برای این است؟!

خیلی وقتها ارتکازات ما برای همین است! می گوییم این که مال عقل است! اینجا که مال شهود است! اینجا که مال حس است! اینها که احتیاج به هدایت انبیاء ندارد! تنها جایی که اینها حرف نمی زنند، دماء ثلاثه می ماند مال انبیاء! بقیه اش مال فقها و عرفا و دانشمندان تجربی و فلاسفه می شود. اینها بحث های کلامی است. کجا برای دین گذاشتید؟! اینجایش که مال فلاسفه است، آنجایش مال عرفاست، شهود که خودش مبنا دارد می رود جلو تا گاو و ماهی، عقل هم از بدیهیات شروع می کند تا گاو و ماهی جلو می رود، سکولار و غیر سکولار ندارد! حس و دانش حسی هم که از بدیهیات حسی و تجربیات شروع می کند که مرحوم شهید صدر می خواهند اثبات بکنند که استقراء حجت است و قدیمی ها یک جور می گفتند و جدیدی ها یک جور! کجایش مال انبیاء می ماند؟! بفرمایید بدانم اصلا چی گذاشتید برای انبیاء؟! چه نیازی به انبیاء دیگر؟ نه ما احکام دماء ثلاثه را نمی فهمیم انبیاء بیایند اینها را بگویند! اینها بحث های کلامی است.

تمنای ما از دین چیست؟ دین جریان ولایت الله است، جریان الوهیت است که تبدیل می شود به ولایت الله؛ می خواهد ما را سرپرستی کند در عرصه «حس قلب عقل». عقل ما را هم می خواهد سرپرستی کند یا نه عقل که می فهمد از گاو تا ماهی از بدیهیات شروع می کند تا منطق صوری و روش اندراج تا آخر خط می رود. اگر می رود خب پس دیگر نیازی به انبیاء نیست. شما کتاب «وکالت حکیم» آقای مهدی حائری را ببینید؛ به نظر من از اندیشه فلسفی حوزه همین بیرون می آید. بحث ولایت فقیه را از بحث معرفت شناسی شروع می کند؛ می گوید ولایت نیست وکالت است، مدل معقول مال فقیه هم نیست مال حکیم است، حکیم یعنی فیلسوف عمل، از معرفت شناسی شروع می کند.

با این آیه هم شروع می کند «إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي  إِلاَّ بِاللَّهِ»(هود/88) که من هم خنده ام می گیرد ایشان می خواهد اصلاح کند همان اصلاحی که قرآن می فرماید «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون »(بقره/11) «وَ لكِنْ لا يَشْعُرُون »(بقره/12) این مصداقش همین است. می خواهد اصلاح بکند می گوید وکالت حکیم ولایت فقیه نیست. حکومت دین را نفی می کند. حکومت سکولار عقلایی را امضاء می کند به اسم اصلاح. مبنایش کجاست مبنای معرفت شناسی فلسفی است. «هستی» و «استی»، از اینجا شروع می کند می گوید تمام معرفت ما یا در باب هستی هاست فلسفه، یا استی هاست علم. هستی و استی هم عملی اند و نظری اند یا مربوط به حوزه فعل اختیاری ما هستند یا خارج از اختیار؛ او می شود نظر این می شود عمل، ما علم عملی و فلسفه عملی داریم علم نظری و فلسفه نظری داریم.

صحت اینها به کجا برمیگردد؟ هیچ ربطی به دین ندارد، صحتش برمیگردد به بداهت های حسی، بداهت های نظری، بداهت های ریاضی. حوزه عقل عمل هم همینطور است؛ عقل عمل که بیل به کمرش نخورده بدیهیات عقل عملی داریم تا نظریات عقل عملی که می شود سیاست مُدن و اخلاق و تدبیر منزل. حالا این دو تا بنای دیگر هم دارد؛ یک بحث جامعه شناسی فلسفه حقوقی هم می کنند می گویند روی این مبنا اصلا ولایت یعنی چی، مردم حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست دارند، شیوه صحیح زندگی هم شیوه عقلی و عقلایی است و دین هیچ دخالتی در این ندارد. زیرآب همه را می زنند. به نظر من مهمترین بزنگاهش همین بحث معرفت شناسی است. خب این از آن بحث های جدی است ما باید دنبال کنیم.

عقل سکولار و غیر سکولار نداریم، عقل می فهمد. عقل عملی می فهمد تا گاو و ماهی عقل نظری هم می فهمد تا گاو و ماهی، او فلسفه را تا آخر می رود و علوم نظری را این فلسفه عمل و علوم عملی را تا آخر می رود خودش بیاید اداره کند دیگر انبیاء کجا هستند؟! جایی برای انبیاء نمی ماند. عنایت کردید چی عرض می کنم حکومت می گوید ولایت فقیه اصلا مَجاز اندر مجاز اندر مجاز اندز مجاز یعنی ولایت فقیه که مَجازی است  هیچ، ولایت معصوم و ولایت الله هم مجازی است! مجاز اندر مجاز اندر مجاز. بر عرصه حیات اجتماعی بشر اینها حاکم نیستند مدل صحیح حکومت مدل وکالت است، باید وکیل مردم باشد. چطوری اداره کند؟ براساس فقه؟ نخیر براساس عقل عملی. صاحب این کتاب مجتهد بوده یا نه، می گویند یک فیلسوف مجتهد حوزه است.  من که باورم نمی آید مجتهد باشد این حرفها را بزند.

عنایت کردید گیرهای ما کجاست، اینها بحث های کلامی است. اینها بحث های جدی است ما باید دنبال کنیم ببینیم اولا نظر دین در باب همین حرفها چیست. ما از دین چه میخواهیم؟ ما از دین سرپرستی و ولایت نظام اختیارات را می خواهیم اعم از اختیارات روحی و اختیارات ذهنی و اختیارات عملی؛ می خواهیم اختیار ما را سرپرستی کند که چگونه جهان را بفهمیم، چگونه عمل کنیم، چگونه احساس کنیم، شهود کنیم. ما معتقدیم دین سرپرستی شهود، حس و عقل بشر را به عهده دارد؛ دین از دل خودش عرفان خاص، تعقل خاص، تفکر خاص، دانش خاص، فناوری خاص و زندگی خاص بیرون می آورد.

توقع شما از دین چیست؟ توقع ما از دین تخاطب شارع برای سرپرستی تکامل اختیارات است. کلام می خواهد اختیارات را به عهده بگیرد آن هم نه اختیارات فردی که به صورت جزیره های از هم مستقل هستند بلکه اختیارات فردی، اجتماعی و تاریخی؛ یعنی حرکت تاریخی اراده ها را سامان می دهد. حرکت اجتماعی را سامان می دهد. مقیاس آن هم تأمین از عقوبت نیست که ما چوب نخوریم، مقیاس تکامل اراده هاست، تقرب است.

مرحوم آیت الله العظمی خویی رحمۀ الله علیه در اول بحث اصول برای اثبات ضرورت اجتهاد می گویند، ما علم اجمالی و تکالیفی داریم که باید از عهده اش بیرون بیاییم، عقل حکم می کند که باید برای خودت معذر و منجز درست کنی، معذر و منجز هم عرفی نیست نیاز به روش دارد؛ پس نیاز به اجتهاد دارد. اینها مبانی کلامی است دیگر، مبانی کلامی علم اصول است. ما فقط می خواهیم منجز درست کنیم در مقابل ثواب و عقاب؛ دین برای همین آمده؟! ما می خواهیم دین را در حد تنجیز ثواب و عقاب بفهمیم؟! آن هم در حد معذریت و منجزیت، آن هم در حد تکالیف فردی، آن هم عمدتا تکالیف حوزه اختیارات حسی مان!

سوال: پس نفرمایید که فقهای سنتی کار خودشان را روی اقتضاء زمان انجام دادند، این حرفهای شما نشان می دهد که از ابتدا یک جای کار لنگ بوده!

جواب: آن مال حجاب سقیفه است که کار را سخت کرده. به نظر من فقها در دوران خودشان واقعا خوب عمل کردند، هیچ فقیهی را نمی بینید که پای عقل را بکشد وسط مقابل وحی؛ من گاهی می گفتم فقها اینگونه اند: «إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى »(حجرات/3) وقتی می گویی امام صادق اینگونه فرموده است صدایش را فرو می خواباند. فیلسوف اینطوری نیست؛ البته بعضی فیلسوفان مومن اینطوری اند آن هم به خاطر ایمان شان است نه به خاطر اقتضاء فلسفه. فلسفه میگوید من برهان می آورم روایت را با برهان معنا کن! فقیه تا روایت می خوانی سندش را بررسی می کند می گوید درست است، صدایش را پایین می آورد و از فتوای خودش دست برمیدارد.

اما فیلسوف می گوید این که سندش ظنی الصدور است، من برهانم قطعی الصدور است. نمی گویم فلاسفه مومن اینطوری اند. همیشه گفته ام: فلسفه ما منطقا سکولار است اما فیلسوفان ما سکولار نبودند، مومن بودند. منطق سکولار میگوید ببین برهان کجا می رود، دنبالش برو، روایت داریم یعنی چه! روایت خلاف برهان است باید روایت را بگذاری کنار تأویلش کنی!

حالا آن بحث هایی که اشاره کردم ده ها جلسه بحث می خواهد که ما بگوییم مبانی چیست؟ از کجا باید شروع کنیم؟ من به نظرم اصلی ترین مسئله تمنای ما از دین و ضرورت دین و شأن تخاطب شارع است. بفرمایید.

سوال: ما اگر قبول کنیم یک واقعی هست، ما هم عقلی داریم. عقل ما در مقابل این واقع منفعل است یعنی جایی هست که بدون دخالت اراده بگوییم که این عقل دارد واقع را می فهمد؟ یا نه همیشه در هر موقعی که عقل می خواهد واقع را بفهمد اراده حتما دخیل است. اساسا اگر این را قائل بشویم که یک جایی برای عقل هست که اراده دخیل نیست آنجا می توانیم بگوییم عقل سکولار؟

جواب: اگر این بحث را به عنوان یک بحث اثرگذار در فقه مطرح می کنید؛ ما هم می خواهیم بگوییم این بحث ها اثرگذارند و بحث کنید. الان بهتر است وارد این بحث نشویم چون ضایع می شود. این که اختیار ما نسبتش با فهم ما چیست، این یک بحث جدی است. این را نباید ذبح کرد. ولی قبول دارید بحث نسبت بین اختیار و فهم در فرآیند فقه اثر می گذارد، اگر گفتید فرآیند فهم ما اختیاری نیست، اختیار در کیف فهم دخالت نمی کند، فهم علمی، منطق دارد. با این منطق درست می فهمی، غیر از این بروی غلط می فهمی، ربطی هم به اختیار ندارد!

حجت در فهم چیست؟ نتیجه اش می شود این که یقین حجت مطلق می شود! منطق آن هم منطق اختیاری نیست. هر کجا با منطق به دنبال کشف رفتید حجت است اما اگر گفتید اختیار بر فهم حاکم است؛ می گویم اگر با اختیار خودم می فهمم هر فهمی حجت نیست ولو یقین پیدا بشود. کیف اختیار من در فهمم حضور دارد. نظام یقین باید مستند بشود به شرع از طریق تسلیم اگر پشتوانه یقین تسلیم بود حجت است من تسلیم به حضرت حق نیستم می فهمم حجت نیست، فهم سکولار حجت نیست. اگر گفتید فهم سکولار و غیر سکولار دارد مادی و غیر مادی دارد دینی و غیر دینی دارد آن وقت نمی توانید بگویید مطلق یقین حجت است چون کشف واقع است.

سوال: اینگونه اصل دین هم معلوم نیست!

جواب: این همان جایی است که شما دارید زود تصمیم گیری می کنید؛ برای این که از آن طرف بام نیافتید از این طرف می اندازنتان پایین؛ برای این که مطلقا عقل را انکار نکنید یک عقل سکولار را امضاء می کنند. دین را می گذارند وسط، دین را منزوی می کنند می برند در حاشیه!

آقا! اگر عقل ذیل دین است خود دین را چطوری اثبات می کنید؟ برای این که این سوال را جواب بدهند یک عقل سکولار را معتبر می کنند. کل عقل از اول تا آخر عقل کانت و دکارت و همه را معتبر می کنند و تا آخر می کشند. در حالی که عقلی که کانت به کار می گیرد از اول معتبر نیست. عقل سکولار است، عقل متعبد نیست.

در برخورد با عقل گاهی از این طرف بام می افتد گاهی از آن طرف. ما را می برند این طرف بام همین که می گوییم ما نمی خواهیم بیافتیم، ما را می برند آن طرف بام می اندازد پایین. می گوید اگر عقل مطلقا اعتبار ندارد پس چگونه خدا را امضاء می کنید؟ پس عقل معتبر است، حالا که عقل معتبر است، عقل کانت و دکارت هم معتبر است! من باشم می گویم که اگر کانت نجس است به خاطر تفکرش است، دست به تنش می زنی باید بروی آب بکشی آن وقت افکارت را مسح کند نمی روی آب بکشی؟! هر وقت کانت خواندی باید انقدر بروی توبه کنی تا افکار کانت تعطیل بشود؛ کتاب ضلال است، باطل محض است.

باطل محض که معنی ندارد «يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَان »(1) ترکیب شیمیایی و لطیف تر از شیمیایی درست می کند! میگوید اینجای حرف کانت غلط است اینجایش درست است! یک منظومه فکری است حق و باطل توش قاطی است نه این که نخود لوبیاست، این برهانش درست است آن برهانش غلط است. کل اندیشه ممزوجش پیچیده تر از یک ترکیب شیمیایی است، همه جایش فاسد است. مثل سم که تزریق کنند در مواد غذایی، هر کجایش را بخوری می میری، نمی شود بگویی نصف سیب را می خوریم نصف را نمی خوریم آن نصفش هم سمی است.

ولی تفکر انتزاعی موجب می شود که سیب را بخوریم و مسموم شویم. همه اینهایی که مدرس تفکر کانت اند خودشان مسموم اند، حالیشان هم نیست. کانتی به عالم نگاه می کنند. اگر فرقان دارید بسم الله «فَبَشِّرْ عِباد * الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه »(زمر/17-18). از اول تا آخرش کتاب ضلال است، این سم در همه اش است مثل مبانی ریاضیات فیثاغورثی که در همه جای ریاضیاتش هست؛ از دو دو تا چهار گرفته تا بقیه آن. مثل هندسه اقلیدسی که همه جای هندسه مبانی آن هست. نه این که نخود لوبیایی جدا کنیم. بحث ها پردامنه است الان بحثش نکنیم چون ذبح میشود. کل فلسفه غرب مسموم است چون مبتنی بر عقل سکولار است.

سوال: فلسفه شرق و فلسفه اسلام چطور؟

جواب: آدم هایش مومن اند اما منطقا سکولار است. به آن اندازه فاسد نیست، لذا بعد از معارف بخوانید. من همیشه می گویم فلسفه را بعد از معارف بخوانید. چون مومن اند فلسفه شان آهنگ ایمان دارد. یعنی هیچ فیلسوف مسلمانی خلاف قرآن را امضاء نمی کند. ترمز می کند ولی مقتضای منطقش این نیست. منطقش می گوید برهان را بگیر برو جلو به قرآن خورد یا نخورد به من چه مربوط است. فلسفه منطقا سکولار است؛ یعنی کاری با دین ندارد از بدیهیات شروع می کند به سمت نظریات تا هر کجا که رفتید درست است. فقط مواظب باش قواعد منطق اندراج را رعایت کرده باشد، صغری و کبری را رعایت کرده باشد!

منطقا سکولار است اما فیلسوف ما چون مومن است وقتی برخورد می کند به معاد جسمانی از کنارش نمی گذرد. حاشیه مرحوم آقا شیخ تقی آملی را ببینید به منظومه، خدا رحمتشان کند این فقیه بزرگوار وقتی می رسد به معاد جسمانی می گوید هرچه پیامبر خدا گفته ما باطنا همان را قبول داریم این که فلسفه نیست. بگذریم از این حرف، فلسفه و عرفان شیعی را بعد از معارف اهل بیت بخوانید قبل از معارف نخوانید که ذهنتان را قفل می کند. بعد از اینکه فرقان پیدا کردید خوب و بدش را سوا کنید و استفاده کنید.

سوال: مشکلی که در مباحث تمدنی با آن مواجهیم این است که اساسا فقه و اصول موجود هیچ ربطی به این فضا ندارد؛ یعنی فقه و اصول به دنبال منجزیت و معذریت است، موضوعش هم عمل مکلف و غالبا هم نظرشان به مکلف فردی است. الان اقتصاد چه می شود؟ نظام خانواده چه می شود؟ اینها اصلا ربطی به فقه ندارند.

جواب: عمل هم عمدتا عمل عینی است نه اعمال روحی و ذهنی. لذا وقتی استنباط می کند و جواب نمی دهد می گوید من کارم را خوب انجام دادم، بقیه بد عمل می کنند!

سوال: پس این که فرمودید من نمی خواهم شالوده فقه را به هم بریزم جسارتا می خواهید شالوده فقه را به هم بریزید!

جواب: نه، این شالوده برای یک عرصه ای خوب است و پاسخ می دهد اما برای عرصه های دیگر کافی نیست.

عرض بنده این است؛ شما می گویید من یک عرصه های دیگری هم می آورم و یک نظام شامل می سازم، آن خوب است. من نمی خواهم نماز را یک جور دیگر بخوانیم؛ نماز همین است، روزه همین است. در عرصه معاملات هم نمی خواهم بگویم بیع باطل است، بیع صحیح است. اینها را کسی نمی خواهد به هم بزند.

سوال: از کجا باید شروع کرد؟

جواب: می خواستم بگویم بحث مبانی کلامی دارای مبنا است. ساده نگیریم و با پشت دست رد کنیم. دیدیم که بعضی آقایان میگویند اینها که داستان است! خب برای شما هم داستان است؛ شما هم یک لایه برو جلوتر یک داستان هایی ته ذهنت هست با همان داستان ها داری فقه درست می کنی، نه این که مال شما وحی مُنزل است مال ما داستان. تا آدم حرفی میزند آقایان میگویند اینها داستان است و برای منبر و روضه خوب است. خب بنده خدا تو هم همه فقهت را یک لایه برو عقب تر دو تا سوال می کنم به همان منبری ها می رسی، منتها ما همان مباحث منبری را می خواهیم منظم کنیم شما حاضر نیستی برگردی و منظم کنی! نگاه درجه دو به علم خودت نمی کنی که آقا این علم اصول مبانی دارد.

سه چیز در علم اصول مقنن می شود و از طریق اینها می خواهیم به فهم دین برسیم؛ «عقل عقلا عرف». اینها ممضا هستند؟ کجای آن ممضا است و کجا ممضا نیست؟ البته فقهای ما خیلی مبنایشان خوب است، می گویند بنای عقلا نیاز به امضاء دارد، عرف نیاز به امضاء دارد، فقط عقل را می گویند آن هم عقل بدیهی که نیاز به امضاء ندارد. همانجا هم اخباری ها دعوا می کنند می گویند آقا شما زیاده روی می کنید. عقل را مقابل وحی می آورید. آنی که معتبر است عقل فطری است. اصولیین می گویند نه، ما هیچ وقت از عقل فطری خارج نشدیم، عقل سکولار را به ادبیات امروز بگویند، اصولیین می گویند ما هیچ وقت عقل سکولار را حجت نمی دانیم. اخباری ها می گویند نه شما دارید زیاده روی می کنید، دارید کم کم پایتان را می گذارید در وادی عقل خود بنیادها، عقل فطری نیست.

البته چارچوب ها را خیلی منظم نکردند که کجا فطریست، کجا فطری نیست. در فقه ما اساس تعبد به وحی خیلی محکم است، بتون آرمه است. واقعا «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ» اند. این تعبد هم از طریق قول، فعل و تقریر معصوم است.

سوال: شما با نقل به یک جوابی برسید، با عقل به یک جواب دیگر برسید، هردو را هم متعبدانه وارد می شوید، چه فرقی با هم دارند؟

جواب: اصلا شما باید منطق هماهنگ سازی فهم درست کنید. اگر منطق هماهنگ سازی فهم بر محور وحی را درست نکنید تعارض پیدا می شود. این که بگوییم عقل با شهود با حس با وحی معارض نیستند این شوخی است؛ در واقعیت که با هم دعوا دارند. چطوری می شود محور را وحی قرار داد و بر محور وحی، عقل و حس و همه را هماهنگ کرد؟ از این بحث کنید. آخرش هم ما در هماهنگی به مطلق هماهنگی می رسیم. آن می شود بحث های جدی. نه عقل را باید تعطیل کرد، نه حس را باید تعطیل کرد، نه شهود را و نه همه علوم را.

باید نقلی کرد؟ ما که نمی خواهیم ریاضیات را نقلی کنیم، کسی نمی خواهد فیزیک و شیمی را نقلی کند. بعضی ها می خواهند اینطوری کار کنند! ولی بحث این است که چگونه می شود حس و شهود و عقل بشر را بر محور وحی هماهنگ کرد؛ عقل تبعیت از وحی بکند، حس هم تبعیت بکند و البته کارایی هم داشته باشند، نه این که تعطیل شوند. تحت هدایت وحی قرار بگیرند و کار کنند. ما معتقدیم دین آمده همین کار را بکند، دین آمده عقل من را هدایت کند. «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول »، «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِه »(2) آمده شهود من را هدایت کند نیامده اینها را تعطیل کند.

کما این که دستگاه ابلیس هم همین کار را می کند هم شهود را هدایت می کند هم حس را. هم علم درست می کند، هم شهود و ریاضت درست می کند. آنها هم شهود و ریاضت دارند در دستگاه خودشان، کلی ریاضت روحی می کشند تا لذات را می برند. شیطان آمده حس بشر و عقل بشر و شهود بشر را اداره می کنند بعدش هم زندگیش را اداره می کند. دین هم آمده همین کار را بکند. شما خیال می کنید الان عقل ها مستقل می فهمند، عقل شاگرد کانت کانتی می فهمد، شاگرد هگل هگلی می فهمد.

سوال: یک جایی مستقل می فهمند یا نه همیشه غیر مستقل است؟

جواب: همه اینها را باید بحث بکنیم یعنی زود کل عقل را امضاء کنید کار خراب می شود؛ از یک جایی پای اختیار در عقل وسط می آید لذا تکلیف دارد. لذا شاگرد ملاصدرا جهان را اصالت وجودی می فهمد شاگرد میرداماد اصالت ماهیتی می فهمد اگر عقل است که باید شاگردانشان یک جور بفهمند.

سوال: ملاصدرا خودش شاگرد میرداماد بوده، اصالت وجودی دارد می فهمد!

جواب: بله این همان جایی است که تخلف کرده از استاد خودش، از تولی در رفته و یک دستگاه دیگری درست کرده، نوعا اینطوری است. می خواهم بگویم عقل در تولی این یک جور می فهمد، عقل خارج از تولی یک جور؛ شاگردان ملاصدرا نوعا اصالت وجودی در تولی به ایشان جهان را می فهمند.

ما وقتی می خواهیم بفهمیم یا می رویم در عالم ملائکه یا در عالم شیاطین یا مذبذبین یکی از اینجا می گیریم یکی از آنجا می گیریم. خیال کنیم عقل من مستقیم با واقع مواجه می شود و می فهمد اینطوری نیست. همین که می خواهید بفهمید عالم ملائکه و شیاطین دور و بر ما هستند با یکیش می فهمید یا قاطی می کنید حالا اینها بحث های معرفت شناسی جدی است، می خواهم بگویم شوخی نگیریم بحث را، خیال می کنند با گفتن اصلا عقل نمی فهمد همه چیز را می توانند حل و فصل کنند، اینطوری نیست. بحث جدی است. عرض کردم این جلسه من نیامدم مبانی بگویم، فقط آمدم بگویم بحث از مبانی کلامی علم فقه و علم اصول ضروری است.

علم فقه موجود مبانی کلامی دارد، علم اصول موجود هم مبانی کلامی دارد. باید بحث کنیم و این هم قابل گسترش و توسعه است. اولین مسئله کلامی هم تمنای ما از دین و تخاطب دین است. دین آمده تکامل برای شهود و عقل و حس ایجاد کند آن هم در عرصه حیات فردی و جمعی و تاریخی؟ یا نه، عقل کار خودش را می کند، حس هم کار خودش را می کند. آنجایی که اینها یک کمبودهایی دارند دین یک حرفهایی به آن اضافه کند! مثلا می گویم، دین آمده ماشین امضای عقلا باشد. عقلا اصلا چه کسانی هستند؟ بناهای عقلایی چطوری درست می شود؟

بناهای عقلایی مگر غیر از این است که در نسبت بین عقل نظر و عمل درست می شود؛ یعنی عقل عملی یک غایاتی را در نظر می گیرد، عقل نظری محاسبه می کند و برایش راه درست می کند و می گوید این کار را بکنید. نسبت بین عقل عمل و نظر بنای عقلا درست می کند عقل نظر دانش درست می کند از نسبت بینش بناهای عقلایی درست می شود. این عقل عملی و نظری که دارند با هم کار می کنند و بناهای عقلایی را درست می کنند اگر عقل در خدمت شیطان باشند که بناهای عقلایی شان هم شیطانی است. چرا عقلای مطلق درست می کنند؟! آن هم در بناهای پیچیده!

بله، من قبول دارم عقل عمل یک جایی فطری است، عقل نظر یک جایی فطری است، در آنجا ما فاعل تبعی هستیم، اصلا خیلی متصرف نیستیم تکلیف هم نداریم. مرحله احتجاج انبیاء هم با ما آنجا تمام می شود. ولی بعدش که عالم اختیار پیش آمد، عقل نظر و عمل ما می تواند برود در دستگاه انبیاء، می تواند برود در دستگاه شیطان. در دستگاه شیطان رفت یک جور می فهمد در دستگاه انبیاء یک جور دیگر می فهمد. آنجا یک بناهای عقلایی درست می شود، اینجا هم یک بناهای عقلایی، هر دویش را هم می گویید عقلایی ولی از نظر معارف دینی آنها عقلایی نیستند؛ «يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَس»(بقره/275) است.

این نکته آخر را هم بگویم؛ این مبانی را اگر رها کنید نمی توانید تحول فقه را و تکامل فقه را مدیریت کنید. فقه تان در همین حد می ماند. عرض کردم این فقه بتن آرمه است، محکم است، مبتنی بر تعبد است، فقهای ما واقعا اینطوری بودند «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ»، هر کجا یک حرفی بوده سرشان را پایین آوردند. سعی کردند همان را بفهمند، همان را مقنن کنند ولی در همین حد می مانید و از آن طرف هم اگر کسی رفت سراغ مبانی در مبانی منفعل شد که دیگر واویلا می شود. یعنی می آید بنای فقه سکولار را می گذارد. فقه را عرفی می کند این دیگر بدتر از آن است. یعنی مبانی را عرفی توضیح می دهد، کاتالیزور عرفی سازی فقه می شود و فقه را زمینی میکند. خیلی از اینهایی که الان دنبال مبانی می روند همین است. مثلا می گویم، می آیند بنای عقلا را گسترش می دهند و همینها را می کنند دین و از آن امضای تمدن مادی تحت عنوان بنای عقلا در می آید. این که فقه نشد!

آن طرفش را هم عنایت کنید، اگر در مبانی دقت نکنید چه اتفاقی می افتد. الان ما در لبه خطریم، حوزه اگر در بسط مبانی علم فقه و اصول دقت نکند -الان دارد این بحث ها جدی می شود در حوزه- کل مسیر تحول فقهی را منفعل می کند، کل حوزه را حوزه منفعل میکند. در مقابل تمدن غرب مسئله ما مسئله تمدنی است، این ساحت های گسترده ای دارد، اگر مبانی تحول فقه و تحول تکامل علم اصول و تکامل علم فقه را به دقت مبتنی بر تعبد دنبال نکنیم علم اصول و فقه ما می رود به سمت علم اصول و فقهی که ماشین امضای تمدن غرب است این را در مبانی ردپایش را درست می کنیم. بعضی ها می خواهند خود فقه را درست بکنند به مبانی دست نزنند خیلی کار سختی است این فقه چنین اجازه ای به کسی نمی دهد. این فقه فقه کاملا مبتنی بر تعبد است می آیند از مبانی شروع می کنند و سکولاریزم را در مبانی اصول و فقه می برند.

مثلا می گویم بنای عقلا را خیلی گسترش می دهند تا به جایی که یکی از منابع فقه را در یک مسائلی مثلا منشور سازمان ملل می دانند. خب ته این چه چیزی در می آید؟ عنایت کردید تحت عنوان عقل عقلا یکی از منابع فقه را، منشور سازمان ملل می دانند! انفعال از این بدتر نمی شود، یعنی سکولار کردن فقه از طریق تصرف در مبانی. این هشداری جدی است که می دهم. مثلا روش های هرمنوتیستی را شما بر فهم دین حاکم کنید این چیزی جز یک فهم حسی و مادی از دین نیست و این فهم جز تحریف دین حاصل دیگری ندارد.

پس ما نیاز داریم که از مبانی بحث کنیم، مبانی را تنقیح کنیم و با تکامل مبانی علم اصول روش مان را دقیق تر و کامل تر بکنیم. در این صورت فهم مان را از دین کامل تر بکنیم و تمنایمان از دین که تمنای هدایت در مقابل تمدن مادی غرب، در مقابل ولایت دستگاه ابلیس و ولایت اولیاء طاغوت باشد، در مقابل آن ولایت یک ولایتی این طرف باشد و در همه عرصه ها، ما را مقابل آنها راهبری کند و ما را از فتنه ابلیس عبور بدهد. این تمنا را اگر ما بیاییم و مبانیش را تنقیح کنیم، اتفاقات خوبی خواهد افتاد. ولی اگر نه، دلمان به سمت تمدن مادی است و آن را قله سعادت بشر می دانیم، غرب زدگی اگر در روح ما بود و خواستیم با این روح غرب زده که تمنای زندگی در فضای مدرنیته را دارد بیاییم مبانی کلام و فقه را درست بکنیم، مطمئن باشید به تحریف دین ختم خواهد شد. یعنی از زاویه مبانی، فقه را متحول می کنید به نفع مدرنیته.

خلاصه مسئله امروز ما مسئله مدرنیته است که یک مسئله فراگیر نسبت به همه عرصه های حیات است. ما اگر بخواهیم فقه را در همه عرصه ها ارتقاء ببخشیم باید مبانی آن را و مبانی اصولی آن را که تمنای ما از دین و شأن تخاطب دین است را تننقیح کنیم. اما در این مسیر اگر غفلت کنید، اگر تعلق به تمدن غرب پیدا شد، انسان احساس کرد که او خوب است، علمش خوب است، تکنولوژیش خوب است؛ هژمونی علم و تکنولوژی غرب ما را گرفت، هژمونی نظم اجتماعیش ما را گرفت و گفتیم اینهایش که خوب است حالا بیاییم علم اصول را یک کاری بکنیم که در مواجهه با این مسئله مستحدثه بتوانیم این تمدن خوب را یک جوری دینی کنیم؛ مسیر معکوس می شود. مثل نظریه قبض و بسط می شود، که شما علوم بشری سکولار را مبنا قرار می دهید و فهم دینی را تابع او می کنید!

این را تبدیل می کنید به یک منطق، منطق تحریف دین به نفع تمدن سکولار، اعم از لایه ایده هایش تا لایه های عرض کنم فلسفی و علمی و امثال اینها را امضاء خواهید کرد. خطری که ما را تهدید می کند و این کم بیش دارد اتفاق می افتد، ما باید مقابل این یک دستگاه دقیق و متقنی را فراهم بکنیم که امکان گسترش استنباط به عرصه مسائل تمدنی را فراهم می کند مبتنی بر تعبد به وحی نه مبتنی بر دلدادگی نسبت به تمدن مادی، والحمدلله.

پی نوشت ها:

(1) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 88

(2) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 43