نسخه آزمایشی
یکشنبه, 03 مرداد 1400 - Sun, 25 Jul 2021

تبيين اخلاق حول محور معرفه الامام ذیل حدیث جنود عقل و جهل در موسسه خلق

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 18 دی ماه 97 است، که در موسسه خُلُق ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ ما در حوزه تربیت و اخلاق، علوم مبنایی و راهبردی نداریم و باید به آن دست پیدا کنیم. یکی از جنبه های اخلاق که مورد توجه قرار نگرفته است اخلاق حول محور امام است. این مسئله از حدیث عقل و جهل برداشت می شود. وقتی خدای متعال عقل و جهل را خلق کرد و به آن ها دستوراتی داد، جهل تبعیت نکرد و از آنجا نزاع بین عقل و جهل شکل گرفت. حالا ما در این بین وظیفه داریم که عقل و سپاهش و جهل و سپاهش را بشناسیم و از عقل تبعیت و از جهل دوری کنیم تا دارای قوای عقل بشویم و از شیعیان ائمه به حساب بیاییم. صاحب اصلی جنود عقل هم پیغمبر اکرم اند و ما مانند شعاع وجودی ایشان صاحب این قوا می شویم. مورد دیگر این است که توحید بدون ولایت معنی ندارد و مسیر تحقق توحید، ولایت است و نمی توان اخلاق بدون ولایت داشت.

تولید علوم تربیتی رسمی

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . یک نکته که در حوزه تربیت و اخلاق وجود دارد و شما بزرگواران باید به آن توجه داشته باشید این است که در کنار تربیت عادی که ما در حوزه ها به آن می پردازیم و در سطح عمومی آن را ترویج می دهیم، یک سری تربیت های تخصصی وجود دارد که به صورت رشته های علمی روی آن کار می شود و رسمی است و از دوره ابتدایی تا دانشگاه ادامه دارد. ببینید ما یک دوره تعلیم و تربیت رسمی در جامعه داریم که از طریق ده ها رشته تخصصی پشتیبانی می شود ولی ما کاری روی اسلامی سازی آن نکرده ایم.

شما زمانی می توانید تربیت رسمی خودتان را شکل بدهید که سه لایه علوم تربیتی، که پشتیبان حوزه های تربیت رسمی هستند را داشته باشید. اما متأسفانه الان تقریبا در حوزه مبانی و دانش های راهبردی و فنی دست ما خالی است و تربیت رسمی کشور ما دارد به وسیله علوم غربی تدبیر می شود. در حال حاضر ما فقط در حوزه علوم بنیادین حرف برای گفتن داریم که با این حال هنوز گرایش غالبی که در کشور پیاده می شود تحت تأثیر علوم بنیادین غرب و فلسفه تربیت غربی است.

البته یک سری کارهای جدید، به خصوص در حوزه فقه تربیت دارد انجام می شود، ولی این ها آغاز راه است و کافی نیست؛ یک سند رسمی هم در آموزش و پرورش داریم که از مبانی تا راهکارها پیش رفته است ولی در این زمینه خلأ ها بسیار زیاد است. لذا باید یک سری کارهای تخصصی در این زمینه انجام بشود که این خلأ ها را پر کند. الان تلاشی که برای تربیت در فضای فرهنگ عمومی توسط ما انجام می شود، تقریبا از طریق آن تربیت های تخصصی غربی خنثی سازی می شود.

نکته دیگری که در حوزه مباحث اخلاقی جاری هست، این است که ما یک سری رویکرد در حوزه تربیت داریم که این رویکردها، مفید و موثر و دارای یک سرمایه خوب تاریخی هستند. مثلا در حوزه اخلاق، اخلاق مبتنی بر تهذیب نفس در آثار ما بوده و برایش کتاب نوشته شده و قوای نفس و افراط و تفریطش معرفی شده اند و راه مقابله با این افراط و تفریط و رسیدن به اعتدال هم بیان شده است. این ها کارهای خوبی بوده اند که آثار مثبتی هم داشته اند. البته همه این ها دارای خلل و آسیب هایی هم هستند که مورد توجه بوده و بیشتر هم باید به آن ها پرداخته بشود.

اخلاق بر محور معرفت امام

غیر از این ها، یک رویکرد دیگری هم هست که پشتوانه های معرفتی زیادی دارد و در حوزه شاید کمتر از آن دو رویکرد قبلی مورد توجه قرار گرفته و روی آن سرمایه گذاری شده باشد. این رویکرد، اخلاقِ حول محور معرفت امام است. در علم کلام روی بحث معرفت امام کار شده و یک قسمت هایی در عرفان نظری ما و حتی در عرفان عملی ما هم با ادبیات عرفانی مورد توجه قرار گرفته است، ولی یک چیز اینجا مغفول مانده و مورد اهمیت قرار نگرفته است؛ این موضوع، تهذیب نفس بر محور معرفت امام و تولی و تبری نسبت به امام است. این موضوع مغفول مانده و لذا کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

حالا سؤالی که پیش می آید این است که نسبت این امر با توحید چیست؟ همه قبول دارند که اساس تهذیب نفس و اساس رشد اخلاقی انسان باید بر مدار توحید باشد «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّبَ  نَبِيَّهُ  عَلَى  مَحَبَّتِهِ  فَقَالَ  وَ إِنَّكَ لَعَلى  خُلُقٍ  عَظِيمٍ»(1) آن خلق عظیمی که محور تربیت همه نفوس است، محبت الهی و توحید در محبت است؛ اخلاق تام بر این اساس است. حالا نسبت بین خلق مبتنی بر توحید با خلق مبتنی بر محوریت معرفت امام و تولی و تبری چیست؟

تلقی حقیر این است که اگر ذیل این عنوانی که عرض کردم قرار باشد مباحث اخلاقی شکل بگیرد، باید عناوینش همان عناوینی باشد که تحت کتاب ایمان و کفر در کافی شریف مطرح شده است. چون نوع مباحثی که ما تحت عنوان اخلاق مطرح می کنیم، مرحوم کلینی رضوان الله علیه که محدثی بزرگ و عارف به محتوای احادیث و معارف بودند، این مباحث را تحت عنوان کتاب ایمان و کفر سازمان دهی کرده اند و در ادبیات ایشان کانه به جای اخلاق، ایمان قرار می گیرد و نقطه مقابل اخلاق هم می شود کفر.

ایشان می گویند انسان ها یا مؤمن اند، یا کافر؛ ایشان این مطلب را هم از عالم سرشت و قبل از به دنیا آمدن دنبال می کنند. اخلاق چیز ساده ای نیست که ما خیال کنیم فقط در این دنیا شکل می گیرد، بلکه یک جریان ریشه داری است و به عوالم قبلی برمی گردد. ایشان از اینجا شروع می کنند و در ادامه می آیند از اصول اخلاقی صحبت می کنند تا می رسند به فروع آن که بخش عمده ای از این فروع اخلاقی در همین کتب اخلاقی بزرگان ما وجود دارد.

ولی این مباحث شیخ کلینی یک بخش عمده دیگری هم دارد که مغفول مانده و به آن توجه نشده است. این مباحث، در مورد روابط ایمانی حول امام است؛ یعنی روابط مؤمنین در جامعه که یک بخش عمده ای از کتاب ایمان و کفر در این مورد است. مثل زیارت برادران و رفع حوائج برادران و مصافحه و نحوه تعامل اجتماعی که باید بین مؤمنین باشد. در روایت آمده که یک شخص به حضرت عرض کردند آقا ما شیعه هستیم. حضرت فرمود شما مالتان را خرج خودتان کنید بیشتر لذت می برید یا خرج دوستانتان که شیعه اند؟ گفت آقا خرج خودمان. حضرت فرمود ما اهل بیت این طور نیستیم و وقتی که مالمان را خرج شیعیان بکنیم بیشتر لذت می بریم. این ها هم جزو مباحث اخلاقی است منتها کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

مرحوم کلینی در کتابی که به منزله عقاید است این مباحث را دارند بررسی می کنند! می دانید که جلد اول اصول کافی عمدتا در مورد مباحث حجت و امامت و نبوت است و بعد وارد کتاب ایمان و کفر می شود. گویا شیخ کلینی همان مباحث اعتقادی را می خواهند در کتاب ایمان و کفر بسط بدهند. احادیث دیگری که جدی تر به این بحث پرداخته اند یکی حدیث عقل و جهل است و یکی خطبه قاصعه.

حدیث عقل و جهل

در حدیث عقل و جهل، داستان خلقت عقل و جهل آمده است منتها به یک شکل خاص. ظاهرا سند این حدیث هم سند خوبی است و مرحوم کلینی این حدیث را نقل کرده اند. «كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ»(2) در محضر امام صادق علیه السلام بودم و جمعیتی از دوستان و شیعیان هم حضور داشتند. «فَجَرَى ذِكْرُ الْعَقْلِ  وَ الْجَهْل» بحث عقل و جهل پیش آمد. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ  وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا» حضرت فرمودند عقل و لشکرش و جهل و لشکرش را بشناسید تا هدایت شوید. این بیان طوری است که انگار مدار هدایت انسان بر شناخت عقل و جهل و جنود آن هاست.

در ادامه آمده «قَالَ سَمَاعَةُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا» سماعه گفت ما معارفمان را از شما می گیریم و از حضرت درخواست کرد که توضیح بدهند. حضرت چند خصوصیت برای خلقت عقل ذکر می کنند. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَر ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَل » خداوند پس از خلقت عقل به او دستور به ادبار و اقبال داد، که تمام تکالیف در همین دو مورد خلاصه می شود. تکلیف، یا به معنی اقبال به سوی حضرت حق است و یا به معنی این که انسان برود مأموریتی را انجام بدهد. در هر دو مقام اقبال و ادبار، عقل امتثال کرده است و خدای متعال هر دو جنس تکلیف را متوجه عقل کرده اند.

حالا این که اقبال و ادبار چیست، مباحث پر دامنه ای است. آدم وقتی به سمت عالم برمی گردد باید دوباره به حضرت حق رجوع داشته باشد؛ اواب بودن و اوبه داشتن یعنی همین. مثلا به زنبور عسل اواب می گویند، چون به سراغ گل ها می رود و شهدشان را می خورد و دوباره برمی گردد و از کندو غافل نمی شود. ما هم وقتی دستور به ادبار داریم، این ادبار تکلیف اصلی نیست؛ باید برویم باری را برداریم و بعد به سلامت برگردیم.

خداوند به عقل فرمود «أَدْبِرْ فَأَدْبَر ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَل» از این عبارت پیداست که تکلیف ما متناسب با ظرف عقل است؛ چون «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»(بقره/286) در دعای عرفه آمده «إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا» خدای متعال دستور داده به «الرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ» بنابراین ما از خدا می خواهیم که ما را در پوشش نور و هدایت خودش قرار بدهد که وقتی برمی گردیم همان طوری باشیم که رفتیم. «مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا» سر وجود ما به عالم دنیا توجه نکرده باشد «وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا» و همتش رفیع تر از این عوالم باشد و وقتی به سوی خدای متعال برمی گردد با همان صیانت سرشت برگردد.

این در مورد عقل بود. در ادامه حضرت در مورد خلقت جهل می فرمایند «ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ» جهل هم مخلوق خداست و اندازه ظرفیت خودش تکلیف دارد؛ این طور نیست که چون از دریای ظلمانی خلق شده است حتما باید عصیان بکند. خب حالا خدای متعال به جهل گفت «أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ» تا اینجا جهل تبعیت کرده است. «ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ يُقْبِلْ» اینجا می فهمیم که جهل وقتی به سمت دنیا رفته دیگر به سوی خدای متعال برنگشته و همان جا مانده است و دیگر اقبال به سوی حضرت حق نداشته. «فَقَالَ لَهُ اسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَه » خدای متعال فرمود تو استکبار کردی و بعد جهل را مورد لعن قرار داد. ببینید این صحنه، صحنه نمایش نیست؛ صحنه تکلیف واقعی است و واقعا از جهل استکبار سر زد و به خاطر این استکبار لعن شد.

ببینید اساس اخلاق همین جا گذاشته می شود. ما دو تا خُلق داریم؛ یکی خلق استکبار و یکی خلق تواضع و خشوع و فرمان بری نسبت به خدای متعال. روح اخلاق همین است که یکی مشمول رحمت می شود و یکی ملعون می شود؛ این ها حاصل استکبار و تواضع و خشوع است. در ادامه حدیث می فرماید «ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً» از اینجا خدای متعال قوای عقل و قوای جهل را خلق می فرماید که در بیان علمای اخلاق از این ها به صفات اخلاقی حمیده و رذیله تعبیر می شود. حالا این لشکری که خدای متعال برای عقل خلق کرد برای گسترش بندگی است؛ یعنی قوایی به او داد که با آن قوا بندگی کند و آن را در عالم بسط بدهد. این صفات صفاتی هستند که با آن ها بندگی گسترش پیدا می کند.

در ادامه می فرمایند «فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَكْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَة» از همین جا داستان جنگ بین حق و باطل شروع می شود و جهل بنای بر درگیری می گذارد؛ البته ریشه این دشمنی، دشمنی با فعل خداست. «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْريلَ وَ ميكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرين »(بقره/98) این دشمنی با جبرئیل، در واقع دشمی با خدای متعال است؛ ظاهرش عداوت با جبرئیل است که چرا جبرئیل وقتی این وحی را می آورد برای ما نیاورد، ولی ریشه این کار، دشمنی با خداست. مانند همین قضیه، انتهای عداوت با عقل، عداوت با خدای متعال است؛ چون خدا آن را آفریده و به او مأموریت داده است اما جهل بنای عداوت می گذارد و از همین جا سقوط شروع می شود. در حالی که جهل می توانست متولی نسبت به عقل باشد و رشد کند ولی این کار را نکرد.

بعد از این جهل می گوید «فَقَالَ الْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِي بِهِ» می گوید من یکی، او هم یکی؛ این اشتباه دوم جهل است. خیال می کند عقل ضد اوست و باید علیه او کار کند و باید قوایی داشته باشد تا بتواند با او درگیر بشود. «فَأَعْطِنِي مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَيْتَه » از خدای متعال درخواست قوا و لشکر کرد. «فَقَالَ نَعَمْ فَإِنْ عَصَيْتَ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْرَجْتُكَ وَ جُنْدَكَ مِنْ رَحْمَتِي » خدای متعال قبول کرد ولی گفت اگر معصیت کنی تو و سپاهت را از رحمتم اخراج می کنم.

پس پیداست که جهل بعد از این که مؤید به سپاه شد، باز هم فضای طاعت و قوا برایش ایجاد شده است و امکان طاعت را دارد. این طور نیست که خدای متعال آن را برای معصیت خلق کرده باشد یا تکلیف بما لا یطاق از او خواسته باشد؛ تکلیف خودش را خواسته و امکان اطاعت برایش وجود دارد. پس بنا نیست که جهل با ولی خدا عداوت داشته باشد، بلکه می تواند محبت داشته باشد و رشد کند.

حضرت امیر در خطبه قاصعه می فرمایند که خدای متعال وقتی می خواست ملائکه را به خضوع در مقابل خودش امتحان کند، فرمود به آدم سجده کنید «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي  فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ »(حجر/29) ملائکه سجده کردند ولی ابلیس استکبار کرد. این استکبار در سجده، در اصل استکبار مقابل خدای متعال بود. شیطان آنجا بنای عداوت با خلیفه خدا را گذاشت و این عداوت با خلیفه خدا تبدیل شد به عداوت با خود حضرت حق. «فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ  الْمُتَعَصِّبِينَ  وَ سَلَفُ  الْمُسْتَكْبِرِين »(3).

بنابراین تا اینجا فهمیدیم که خدای متعال دو تا مخلوق دارد؛ عقل و جهل. هم عقل و هم جهل، امتحان و تکلیفی دارند. یکی از این ها در مقام تکلیف خودش که مقام عقل است به وظیفه اش عمل می کند و مؤید به جنودی می شود که با آن بندگی خدا را در عالم بسط می دهد؛ یکی هم در مدار تکلیف محدود خودش، بنای بر استکبار و عداوت با عقل گذاشته و برای جنگ با عقل تقاضای قوا کرده است؛ خدای متعال هم قبول کرده که این قوا به او بدهد و اگر معصیت کرد از دایره رحمت بیرون برود.

در ادامه حضرت جنود عقل و جهل را می شمارند «الْخَيْرُ وَ هُوَ وَزِيرُ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِيرُ الْجَهْلِ وَ الْإِيمَانُ وَ ضِدَّهُ الْكُفْرَ وَ التَّصْدِيقُ وَ ضِدَّهُ الْجُحُودَ وَ الرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ الْقُنُوطُ» و چندین قوای دیگر. بعد از این ها حضرت فرمودند «فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان » همه خصال و جنود عقل در کسی جمع نمی شود مگر این که پیامبر یا وصی پیامبر یا مؤمنی باشد که خدای متعال قلبش را با ایمان امتحان کرده است؛ این ایمان همان حب و معرفت امام است. که عبد ممتحن یعنی کسی که به مقام محبت امام می رسد. بنابراین رسیدن به صفات عقلانی و جنود عقل، منوط به تولی و معرفت امام است. در روایت آمده «لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِرا»(4) عبد ممتحن یعنی عبدی که به مقام معرفت امام رسیده؛ آن هم کنه نورانیت.  

در ادامه حدیث جنود عقل و جهل دارد «وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا» کسانی که جزو شیعیان ما هستند و در صف دشمن نیستند، وضعشان این گونه است «فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُود» در تک تک آن ها حتما بعضی از جنود عقل هست. این ها چون از موالی ما هستند، قوای نورانی ما در آن ها هست ولی این کافی نیست. «حَتَّى يَسْتَكْمِل» کافی نیست تا زمانی که به کمال برسد «وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ» و از جنود جهل پاک بشود. من از این عبارت تبری را می فهمم؛ انسان تا وقتی به تبری تام نرسیده باشد، هنوز ذره ای از قوای جهل در او وجود دارد و قوای عقلش به کمال نمی رسد. مستکمل در ایمان یعنی کسی که جنود جهل و شیاطین در او تصرفی ندارند.

در ادامه آمده «فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ» موالی ما اگر به استکمال در ایمان و تبری تام از جنود جهل که همان جنود شیطان است رسیدند، در درجه انبیاء و اوصیاء قرار می گیرند؛ یعنی رسیدن به مرحله ای که تمام قوای عقل را به او بدهند و با تمام ظرفیت قوا بندگی کند. این مال کسی است که به مرحله تولی و تبری تام می رسد.

 به اینجا رسیدن مقدمه می خواهد «وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ» موالی ما اگر می خواهند به عقل و جنودش دست پیدا کنند، باید به مقام معرفت عقل و جنودش برسد؛ این معرفت هم غیر از معرفت سطحی است. اول حدیث این بود که «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ» ولی آخر حدیث، معرفت مقابل مجانبه قرار می گیرد؛ «بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ» باید از جنود جهل مجانبه بکند و تبری تام داشته باشد. «وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِهِ».

صاحب اصلی قوای عقل

نکته بعدی این است که همه صفات حمیده و این قوایی که عرض کردیم، فرع بر تواضع در مقابل حضرت حق اند. «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ» خدای متعال بعد از تواضع عقل، او را تعظیم کرد و با این جنود تقویتش کرد؛ پس اصل، تواضع در برابر خدای متعال است. روح قوای اخلاقی، بندگی خداست.

نکته دیگری که وجود دارد این است که حقیقت قوای عقل را برای ما خلق نکرده اند؛ حقیقت قوای عقل، برای وجود نورانی نبی اکرم خلق شده است. حقیقت توکل، یقین، رضا، ایمان، صبر و زهد، مخصوص وجود مقدس نبی اکرم اند؛ حضرت با این قوا بندگی می کنند و بندگی را در عالم بسط می دهند. ببینید حقیقت قوای اخلاقی به کسی داده می شود که در مقام بندگی، تواضع تام دارد و آن کس، وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. ایشان مصداق کامل عقل هستند و بلکه عقل، مرتبه ای از مراتب خلقت ایشان است.

پس یک نکته این شد که قوای عقلی به کسی داده می شود که در مقام بندگی است؛ یعنی روح صفات حمیده تواضع و فرمان برداری و خشوع است. نکته بعد این است که این صفات برای ما خلق نشده، برای وجود مقدس نبی اکرم خلق شده؛ حالا ما می توانیم واجدش بشویم؟ بله، شرطش این است که عبد ممتحن و مناقی از جهل بشویم. اگر کسی از موالی اهل بیت به اینجا رسید، همه صفات حمیده در او پیدا می شود. نمی شود بدون تولی تام به وجود مقدس معصومین علیهم السلام و تبری تام از جبهه مقابل به مقام کمال اخلاقی رسید. اساس اخلاق حمیده، به تولی و تبری برمی گردد. کسی که ذره ای تعلق به غیر داشته باشد نمی تواند واجد این صفات بشود؛ تحمل این صفات، تحمل ولایت می خواهد. برای همین است که بعضی بزرگان بیست سال زحمت می کشد تا یک صفت حسد را از خودشان دور کند.

نکته دیگری که از این روایت می شود استفاده کرد این است که در درجه اول معصوم به کمال اخلاقی رسیده و در درجه دوم شیعیان می رسند. یعنی شیعه حقیقی کسی است که تحمل ولایت می کند. کسی هم نباید خیال کند که در کمال اخلاقی هم سنگ امیرالمؤمنین می شود؛ چون عقل کل اوست و همه صفات هم مال اوست؛ شیعه کامل به مقامی می رسد که شعاعی از معصوم می شود. در روایت آمده که شعاع وجودی امام در همه عوالم در شیعیان ایشان وجود دارد؛ از عالم طینت بگیرید تا عالم طبیعت، در همه عوالم نورانی به نور امام است.

شیعه بودن هم عرض کردیم به این سادگی نیست. صد و بیست و چهار هزار پیامبر و اوصیائشان و مؤمنین ممتحن، شیعیان کامل اند. این ها همان انواری هستند که گرد معصوم طواف می کنند و حضرت ابراهیم خلیل در سیر باطنی خودشان آن ها را مشاهده کردند. در روایت آمده که حضرت ابراهیم در سیر باطنی خودشان انوار اهل بیت و انوار شیعیان را دیدند و دعا کردند که جزو شیعیان باشند. برای شیعیان صفات مختلفی ذکر شده است. یکی از صفاتی که در روایت آمده این است که شیعیان پنجاه رکعت نماز می خوانند. در ادامه دارد که حضرت ابراهیم دعا کرد و دعایش مستجاب شد «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم »(صافات/83).

پس غیر از وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت، کسانی که واجد صفات اخلاقی هستند، در واقع قوای حضرت در آن ها ظهور و تجلی پیدا می کند. «وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ  قُلُوبَ  الْمُؤْمِنِينَ»(6) پس این صفات پرتو نور امام اند؛ امام نور خدا در آسمان و زمین است.

وظیفه ما در درگیری بین عقل و جهل

از این حدیث برداشت می شود که در غیر معصوم محور کمالات اخلاقی، تولی و تبری است. انسان وقتی از جهل منقی و در حب کامل بشود، در درجه انبیاء و اوصیاء و شیعیان کامل قرار می گیرد. تبری تام و منقی شدن از جهل یعنی ذره ای تعلق به غیر امام نداشته باشید.

بنابراین یک دعوایی بین عقل و جهل است و ما وسط این دعوا قرار گرفته ایم؛ جهاد اکبر ما این است که در صف حضرت باشیم. اگر مملکت وجود خودمان را برای حضرت فتح کنیم و از جهل دوری بجوییم، آن وقت قوای حضرت در ما ظهور پیدا می کند و در واقع ما با قوای حضرت خدا را عبادت می کنیم. «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ  اللَّه » لذا طریق معرفت و محبت الله، تولی و تبری است و هیچ وقت بدون تولی و تبری به ما محبت الله و ایمان نمی دهند. ظهور محبت اهل بیت در قلب ما منتهی به ظهور محبت الهی می شود.

خُلق حمیده یعنی همین؛ خلق حمیده یعنی اخلاق نبی اکرم که در وصف او گفته شده «وَ إِنَّكَ لَعَلى  خُلُقٍ عَظيمٍ»(قلم/4) تنزل پیدا کند و با ملحق شدن به حضرت در ما تجلی پیدا کند. اینجا اوج بندگی است «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ  اللَّه » زمانی ما به اینجا می رسیم که معرفت حضرت در ما بسط پیدا کند. هیچ مؤمنی به بندگی خدای متعال نمی رسد مگر این که وجود مقدس نبی اکرم واسطه باشد. انسان به واسطه تبری و تولی خدا را عبادت می کند و صفات تواضع و خشوع در مقابل حضرت حق در او پیدا می شود. یک بار دیگر این جمله حدیث را تکرار می کنم که راه رسیدن به مقام استکمال است.

«وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ» گفتیم که این معرفت، یک معرفت صوری نیست، بلکه ظهور معرفت در انسان است. «وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ» یک طرفش معرفت است و یک طرفش مجانبه. از این که این معرفت در مقابل مجانبه به کار رفته است می فهمیم که روح معرفت، تولی است.

بنابراین اصل صفات حمیده برای نبی اکرم خلق شده اند و صفات ظلمانی هم برای جهل. یک نکته ای در اینجا هست؛ از اول برای ما صفات ظلمانی خلق نمی کنند، بلکه اگر ما در تولی نسبت به آن ها قرار گرفتیم صفات ظلمانی آن ها در ما ایجاد می شود و مملکت وجودی آن ها در ما توسعه پیدا می کند. البته ما می توانیم انتخاب کنیم که مملکت وجودی نبی اکرم در ما بسط پیدا کند و مؤمن کامل بشویم. اگر التقاطی بودیم و ذره ای از صفات ظلمانی داشتیم و ذره ای از صفات پیامبر، تا وقتی که از صفات ظلمانی پاک نشویم، ما را به بهشت راه نمی دهند، چون جای قوای جهل در بهشت نیست. ما التقاطی ها را باید یک جایی شست و شو بدهند؛ یا در عالم برزخ و یا بعدش.

در روایت آمده تسنیم نهری است مربوط به امیرالمؤمنین علیه اسلام که مقابل در بهشت است و درختی بر آن سایه انداخته. مؤمن وقتی وارد این نهر می شود صفات ظلمانی اش پاک می شود. این معنی شفاعت است؛ یعنی ما باید از صفات جهل که صفات جهنمی هاست پاک بشویم. تلقی بنده این است که در سوره بینه هم تفکیک بر اساس امیرالمؤمنین اتفاق می افتد. «لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكِّينَ»(بینه/1) آن ها می خواستند بر جامعه مؤمنین تسلط پیدا کنند که حضرت تفکیک شان می کند. «حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَة» آن وقت یک عده می شوند «شَرُّ الْبَرِيَّةِ» و یک عده می شوند «خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»؛ یک عده بهشتی و یک عده جهنمی.

علی ای حال این صفات برای معصوم خلق شده و آن صفات هم برای جهل و ما در جهاد اکبر بین این دو جریان قرار داریم و جهل می خواهد در ما نفوذ پیدا کند و به وسیله ما شیطنت کند و عقل هم می خواهد ما را شفاعت کند؛ آنجا عداوت است و اینجا رحمت. «إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ»(فاطر/6) شیطان دشمن است و حضرت به دنبال کمک ماست «عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ»(تؤبه/128). بنابراین حضرت می خواهند که ما با قوای او نورانی بشویم و عبادت کنیم و با حضرت رشد کنیم و جهل هم می خواهد ما را با خودش به محیط عداوت بکشاند. حضرت امیر در خطبه قاصعه فرمودند که صفت عداوت شیطان مسری است؛ مواظب باشید که به شما سرایت ندهد و دشمن خدا نشوید.

وادی ولایت و توحید محض

حالا عرض کردیم که راه رسیدن به استکمال و شفاعت حضرت، تولی و تبری است که در نهایت به شیعه شدن می رسد و آن زمانی است که انسان نسبت به معصوم تولی پیدا می کند و ذره ای شرک در او نباشد. وادی ولایت وادی توحید است. برای رسیدن به توحید تام باید از وادی ولایت عبور کرد. «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى  إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ»(کهف/110) توحید را حضرت برای ما آورده اند و ایشان معلم توحید هستند. ایشان است که می تواند همه ما را به مقام توحید و لقاء الله برساند. «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» در مورد این آیه در حدیث آمده است که «لَا يَتَّخِذْ مَعَ وَلَايَةِ آلِ مُحَمَّدٍ غَيْرَهُمْ وَلَايَتُهُمُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ»(5) حضرت می گوید اگر می خواهید به مقام لقاء الله برسید، باید در ولایت معصومین اخلاص داشته باشید.

در روایت آمده که «فَمَنْ أَشْرَكَ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ بِوَلَايَتِنَا» بعضی وقت ها برای ما توحید را اشتباه معنا می کنند. اگر بگویند توحید تام وقتی است که نه محمدی باشد، نه علی و نه فاطمه سلام الله علیهم که این توحید اشتباه است. وادی ولایت مگر وادی شرک است که باید ازش عبور کنیم؟ قضیه برعکس است؛ وادی اخلاص محض همان وادی ولایت است «كَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي »، «وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي» ولایت همان کلمه توحید است.

بنانبراین این تلقی که ما باید به جایی برسیم که دیگر به پیامبر کاری نداشته باشیم اشتباه است. بعضی تعابیر خیلی تند است؛ بعضی ها می گویند این ها نردبان اند. آخر امیرالمؤمنین نردبان است؟! می گویند شما بعد از مدتی به جایی می رسید که دیگر احتیاجی به نردبان ندارید. خب ظاهر این حرف استکبار بر امیرالمؤمنین است و باطنش استکبار علی الله. این همان دلیلی است که شیطان به خاطرش با شش هزار سال عبادت رجم شد. شیطان خیلی رشد کرده بود ولی سر آزمایش خلقت آدم گفت واسطه یعنی چه؟ تا اینجا آمده ام، حالا دنبال کس دیگر بیافتم؟ خدای متعال به خاطر همین استکبار او را بیرون کرد. کسی که این حرف ها را می زند یعنی اصلا نفهمیده است که توحید به چه معناست. راه توحید از ولایت است.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 265

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 21

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 286

(4) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 26، ص: 1

(5) تفسير القمي، ج 2، ص: 47