نسخه آزمایشی
شنبه, 02 بهمن 1400 - Sat, 22 Jan 2022

جلسه اول هیات شهر مقدس قم/ تبیین جریان نفاق و برنامه آنها در نفوذ به امت نبی اکرم و انحراف آن

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 5 اسفندماه سال 96 است، که در ایام شهادت حضرت زهرا در هیاتی در منزل حاج آقای ناصر در شهر مقدس قم ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ جریان نفاق برخلاف تصور عامه که به عبدالله بن اُبَیّ نسبت می دهند، دامنه وسیع تری دارد که مرحوم علامه طباطبایی به آن پرداخته و آن را شرح دادند. قرآن کریم از این جریان نفاق پرده بر می دارد و نقشه آن ها را توضیح می دهد. برنامه اصلی منافقین این است که مردم را از دور حضرت دور کنند و دور خودشان جمع کنند و بعد حضرت را که محوریت قدرت هستند با ذلالت کنار بزنند و خودشان به جای حضرت باشند.

جریان شناسی تاریخی نفاق

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . یک عده ای ظاهرا و باطنا کافر هستند، یک عده ای هم واقعا مؤمن هستند و گرایشات و اعتقاداتشان با عملشان یکی است. یک دسته ای هم هستند که نه گرایش و اعتقاداتشان به یک سمت است و ظاهر عملشان به یک سمت و سوی دیگری است، ابتدائا به اینها منافق گفته می شود، منافق آن کسی است که باطنش غیر ظاهرش است و باطنش، باطن ایمانی نیست ولی در ظاهر جزو مؤمنین است و ادعای ایمان می کند و قرآن نسبت به اینها خیلی هشدار داده است، می فرماید «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»(منافقون/۴) نگران اینها باشید، اینها دشمنان اصلی هستند. آنهایی که در جبهه مقابل ایستادند و ظاهرا و باطنا دشمنی می کنند، آنها هم دشمن هستند ولی اینهایی که به ظاهر در کنار جبهه حق هستند و ظاهرشان خوب است و باطنشان بد است، برای اینها قرآن می فرماید از اینها نگران باشید. از وجود مقدس نبی اکرم هم همین نقل شده، فرمودند که نسبت به منافقین من نگران هستم.

قرآن در این سوره مبارکه، داستان منافقین را نقل می کند. شأن نزول این آیات را اینطور نقل کردند که در غزوه بنی المصطلق وقتی مسلمان ها از جنگ به طرف مدینه بر می گشتند، حضرت در سر یک چاه آبی دستور توقف و استراحت دادند و به اصطلاح اُطراق کردند و حضرت زیر درختی استراحت کرده بودند. یک چاه آبی آنجا بود و بر سر آب بین غلام یکی از مهاجرین، که شاید غلام دومی بود، با یکی از انصار اختلاف و نزاع شد. دلوشان به هم گیر کرد و سر یک مسئله هیچ با هم نزاعشان شد و زد و خوردی اتفاق افتاد. این فردی که از انصار مدینه بود از ناحیه غلام دومی مورد تعدی قرار گرفت و خبر به عبدالله بن ابی رسید.

عبدالله بن ابی یکی از بزرگان مدینه بود و عده زیادی هم همراهش بودند و شأن نزول خیلی از آیاتی که مربوط به منافقین است، ظاهرا برای همین آدم است. آدمی بود که به ظاهر همراه بود ولی در باطن مخالف بود و در جنگ احد و جا های دیگر نفاقش گاهی رو می شد. در جنگ  احد یک سوم لشکر را به یک بهانه ای به مدینه برگرداند و با حضرت همراهی نکرد. یک شخصیت خاص و با یک نفاق خاصی است.

البته داستان هایی که در قرآن راجع به منافقین است، فقط مربوط به این جمعیت نیست. در تفاسیر عامه و اهل سنت تلاش شده که عمده آیاتی که راجع به منافقون است را به همین آدم نسبت بدهند تا رد پای منافقین اصلی گم بشود. همه جا سعی کردند اینها را شأن نزول آیات قرار بدهند. بعضی جاها مربوط به اینهاست ولی داستان نفاق خیلی گسترده تر از عبدالله بن ابی است که در مدینه بود.

بنابراین وقتی به عبدالله بن ابی خبر بهش رسید که بین غلام یکی از مهاجرین و انصار مدینه نزاع شده و به این انصار توهینی شده، برآشفت و گفت اینها از کمکی که ما بهشان می کنیم سوء استفاده کردند و اگر به مدینه برگردیم «لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَل »(منافقون/8) ما عزیزترها، ذلیل ترها را بیرون می کنیم. مقصودش این بود که عزت از ماست و اینها زیر سایه عزت ما آمدند و عزیز شدند و حالا با ما درگیر می شوند، ما مهاجرین و به خصوص نبی اکرم را از مدینه بیرون می کنیم.

یک جوانی از اصحاب حضرت که از مهاجرین بود، این داستان را شنید و محضر وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد عبدالله بن ابی چنین گفتگویی کرده که اگر برگردیم مدینه تصمیم ما بر این است که وجود مقدس نبی اکرم را با ذلت از مدینه بیرون بفرستیم. حضرت ناراحت شدند و به دنبال عبدالله ابی فرستادند، آمد و سوگند یاد کرد که من چنین حرفی نزدم و حضرت هم به ظاهر پذیرفتند. ولی نقل این است که در همان هوای گرم جزیرة العرب دستور دادند که کوچ کنند و استراحت نکردند و با جمعیت به طرف مدینه راه افتادند. این سوال پیش آمد که چرا حضرت استراحت نکردند؟! شروع کردند به توبیخ عبدالله بن ابی که بیا نزد حضرت استغفار کن، توبه کن. حضرت دیگر توقف نکردند و شب را تماما راه آمدند و وقتی برای استراحت ایستادند، آنقدر کاروان خسته شده بود که بلافاصله همه خوابیدند.

نقل این است که در همین حال وحی بر حضرت آمد و این سوره نازل شد و حرف آن جوان را که زید بن ارقم است تأیید کرد که بله این داستان بوده و واقعا منافقین چنین گفتگویی داشتند. این شأن نزولی است که برای این سوره طرح شده است. آیات محدود به این نیست ولی عامه تلاششان این است که تمام نفاق را به عبدالله بن ابی برگردانند و رد پای منافقین اصلی را، که آیات علامت و نشانه آنها را می دهد، در تاریخ گم می کنند. عامه نظرشان این است که نفاق فقط در مدینه بوده و منکر این هستند که در مکه هم نفاق بوده است و همچنین ادعا می کنند که این نفاق در اواخر عمر وجود مقدس نبی اکرم تمام شده و چیزی از آن باقی نمانده است در حالی که روایات ما کاملا نقطه مخالف این است.

این جریان نفاق هم در مکه و قبل از هجرت و هم در مدینه بوده و بعد از مدینه هم ادامه داشته و تمام نشده است. مرحوم علامه طباطبایی اینجا دلیل عامه را نقل کردند و یک نقد لطیفی دارند. می فرمایند در ذیل همین سوره منافقین، آنها می گویند جریان نفاق در دنیای اسلام بعد از مهاجرت حضرت به مدینه در مکه نبوده است و بعد از مهاجرت به مدینه شکل گرفته است. دلایلی هم که می آورند این است که در آن موقع حضرت قدرتی نداشتند و حضرت به حسب ظاهر در ضعف بودند و دلیلی نداشت که کسی کنار حضرت بیاید که در باطن کافر باشد و در ظاهر ایمان بیاورد.

بله وقتی حضرت وارد مدینه شدند و به حسب ظاهر یک قدرت و شوکتی برای حضرت پیدا شد، به خصوص سالهای آخر که کل جزیره العرب تسلیم شدند و یک به یک قبایل می آمدند و فوج فوج اسلام می آوردند، در آن دوران ممکن است یک کسی بگوید یک عده ای دیدند حضرت قدرت پیدا کردند و یا از ترس شمشیر حضرت و یا به خاطر طمع در آینده ظاهرا می آمدند و اسلام می آوردند و در باطن هم مثل ابوسفیان اعتقادی به حضرت نداشتند. ابوسفیان بعد از فتح مکه به حسب ظاهر اسلام آورد و فرزندش معاویه هم همینطور است. تا آن موقع مقابل حضرت بودند و وقتی حضرت به قدرت رسیدند اینها از ترس، ایمان ظاهری آوردند.

می گویند نفاق در مکه معنا ندارد، در مکه حضرت در موضع ضعف بودند و به حسب ظاهر قدرتی نداشتند و در شعب ابی طالب محاصره شده بودند. وجهی ندارد که در آنجا یک کسی ایمان باطنی نداشته باشد و ظاهرا دور حضرت بیاید و ادعای اسلام کند. نسبت به بعد از رحلت حضرت هم می گویند، این نفاق از بین رفته است. لذا می گویند دلیلش همین است که سر و صدایی از منافقین نیست. اگر این نفاق در بعد از حیات حضرت هم ادامه پیدا می کرد، باید سر و صدایی از این جریان نفاق باشد و معارضات و درگیری های شان نقل شده باشد اما چیزی نقل نشده است. بنابراین نفاق قبل از مدینه نبوده و در پایان دوران حضرت هم تمام شده است.

اینها برای گم کردن ردپای نفاق اصلی است. داستان سقیفه زیر سر همان جریان نفاق است. ولی علامه طباطبایی می فرمایند هم در زمانی که حضرت در مکه بودند جریان نفاق متصور است و اتفاقا خیلی از آیات مکی است و ناظر به همان جریان است و در آن گفتگوی از نفاق شده است. آیات مدنی نیست که در مدینه نازل شده باشد و علتش هم این است که خیلی ها یا لااقل آنهایی که فراست داشتند وقتی وجود مقدس نبی اکرم آمدند، می دانستند که حضرت موفق می شوند.

مطلع بودن شیاطین جن و انس از برنامه پیامبر و مقابله با او

از جمله قوم یهود و علمای یهود که اینها کاملا می دانستند و در کتب آسمانی شان بود که در آخرالزمان یک پیامبری با این علائم ظهور می کند. منتها آنها متوقع بودند که این پیامبر از بین بنی اسرائیل باشد. لذا در سوره جمعه خدای متعال می فرماید «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُم »(جمعه/۲) از بین امیین یک پیغمبری را برگزید و اینها متوقع بودند و می گفتند که ما هستیم و در طول تاریخ کتب انبیاء در اختیار ما بوده و نسل بعد النسل عالم ما بودیم و قاعدتا اگر کسی بخواهد پیامبر باشد، باید از بین ما پیامبر بشود. خدای متعال می فرماید «بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ» یک معنای امیین همین است، از بین جمعیتی که امی بودند. از کسانی که متوقع بودند و خیال می کردند که علوم الهی نزد آنهاست، از آنها پیغمبر را بر نیانگیخت.

لذا بعد از این می فرماید «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» بر آنها تلاوت آیات می کند و آنها را از هوای نفس تزکیه می کند و به آنها کتاب و حکمت را تعلیم می کند. بعد می فرماید این اختصاص به این امت هم ندارد و بعد از حضرت هم همین است «وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي  ضَلالٍ مُبين » همان هایی که در سردرگمی بودند، این پیامبر می آید و آنها را هدایت می کند. مردمی که در حیرت و تنهایی و گم شدگی بودند، با وجود مقدس نبی اکرم راه خودشان را پیدا می کنند و هیچ اتفاق دیگری هم نیافتاده است، فقط این وجود مقدس از عالم بالا مأمور شدند و آمدند و با آمدن ایشان «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» این جمعیتی که حضرت در بین آنها مبعوث شدند فقط مردم زمان خودشان نیستند «وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ»(جمعه/۳) یک جمعیت های فراوانی هم هستند که بعدا می آیند و به حضرت ملحق می شوند.

این پیامبر یک امت تاریخی را هدایت می کند و از ضلالت نجات می دهد «وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم » خدای متعال که این پیامبر را در بین امیین مبعوث کرد، اوست که حکیم است و از سر حکمت این کار را کرده است و اوست که عزیز است و تحت تأثیر کسی قرار نمی گیرد و براساس اراده خودش او را مبعوث کرده است. اینطور نیست که بنی اسرائیل بخواهند پیامبر از قومشان باشد و خدای متعال هم تحت تأثیر آنها باشد. او عزیز است و بر اساس حکمت خودش تصمیم می گیرد و این رسول را از بین امیین برگزید. حضرت امتی درست می کنند که یک عده شان زمان خود حضرت هستند و عده ای بعدها به حضرت ملحق می شوند «ذلِكَ فَضْلُ اللَّه »(جمعه/۴) و این فضل الهی است «يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ» کسی طلبکار خدای متعال نیست.

این نبوت یک فضل است و آن کسی که مشیت حضرت حق به او تعلق بگیرد این نبوت را عطا می کند «وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيم » خداوند صاحب فضل عظیم است که مصداق فضل عظیم این نبوتی است که خدای متعال به وجود مقدس نبی اکرم عطا کرده است. کلمه به کلمه را مفسرین توضیح دادند. بعد می رسد به اینجا «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراة»(جمعه/۵) بلافاصله داستان یهود است. می فرماید این یهودی که کتاب خدا را یک مدتی حمل کردند «ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها» و زمین گذاشتند، اینهایی که علم کتاب داشتند و عامل به کتاب بودند، یک دوره ای وقتی وجود مقدس نبی اکرم آمدند و دیدند که پیامبر از بین آنها نیست همه آموزه های کتاب را زمین گذاشتند «كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفارا» اینها مثل چهارپایی هستند که کتاب را روی دوش خودش حمل می کند «بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمين ».

بعد می فرماید پیامبر ما، به اهل یهود بگو «قُلْ يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ»(جمعه/۴) اگر گمان کردید که شما از اولیاء هستید و رسالت و نبوت باید در بین شما باشد «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين » اگر در این ادعا راستگو هستید آرزوی مرگ کنید، چون کسی که جزو اولیاء خداست، علامت اولیاء خدا این است که مشتاق به مرگ هستند. بعد می فرماید «وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً»(جمعه/7) اینها هرگز چنین کاری را نخواهند کرد «بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ» مکتسبات خودشان مانع می شود که مشتاق مرگ باشند و الا اگر مکتسبات انسان صالح شد، انسان مشتاق مرگ است.

یهود از قبل می دانستند که این پیامبر می آید و مبعوث می شود. حتی نقل می کنند که از دوردست ها آمده بودند و بعد با حضرت درگیر شدند. اینها با همین نیت آمده بودند که این پیامبر می آید، منتها گمان می کردند که این پیامبر از خودشان است. وقتی که فهمیدند این پیامبر از آنها نیست، طرح دشمنی با حضرت را درانداختند و تا آخر خط هم پیش رفتند.

بنابراین اینطور نیست که کسی بگوید در مکه نفاق نبوده است، چون در مکه حضرت قدرت را داشتند. حضرت قدرت ظاهری نداشتند ولی آنهایی که اهل فراست بودند و آنهایی که با اهل کتاب رفت و آمد داشتند، به خوبی می دانستند که این پیامبر دعوتش جهانگیر می شود و کنار حضرت آمدند تا بعد بتوانند کار را در دست خودشان بگیرند. به تعبیر قرآن اینها دشمنان نبی اکرم هستند. به اندازه ای که حضرت آشنای به هدایت است، آنها آشنای به ضلالت هستند.

در روایات ما مکرر آمده که ابلیس خیلی از پشت پرده های آدم را می داند. وقتی حضرت در غدیر امیرالمؤمنین را نصب کردند، شیطان ناله ای کرد و فریادی زد و همه سران لشکر خودش را جمع کرد. گفتند چه اتفاقی افتاده؟ برای چه ما را جمع کردی و فراخوان کردی؟ گفت این کاری که حضرت کرد، اگر تمام بشود کسی بعد از این گناه نخواهد کرد. باید تدبیری کنیم که این کار به نتیجه نرسد.

در نهج البلاغه حضرت فرمودند که وقتی نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد، من در غار حرا بودم «سَمِعْتُ  رَنَّةَ الشَّيْطَان » صدای ناله و فریاد شیطان را به گوش خودم شنیدم. از حضرت پرسیدم یا رسول الله چه اتفاقی افتاده؟ حضرت فرمود صدای ناله شیطان است «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى » هرچه من می بینم را تو هم می بینی و هرچه از حقایق من می شنوم را تو هم می شنوی الا این که من پیغمبر هستم و شما پیغمبر نیستی، و الا هرچه من در عوالم می بینم را شما هم می بینی.

حضرت آن موقع ده سالشان بود، فرمود این صدایی که شنیدی صدای ناله شیطان است، بعد از این که من مبعوث شدم دیگر مأیوس شد از این که بتواند مردم را به عبادت خودش دعوت کند. خیال می کرد خدای متعال این فرزندان آدم و مؤمنین را با او در عالم تنها می گذارد، وقتی من آمدم دیگر مأیوس شد که آدم صالح و به درد بخوری دور و بر او بماند و آنهایی هم که ماندند، به اصطلاح خودشان از شیطان بدتر هستند و در جهنم هم با هم نزاع می کنند.

بنابراین شیطان می فهمد. وقتی حضرت مبعوث می شوند، می فهمد که چه اتفاقی دارد می افتد. اینطور نیست که این شیاطین نفهمند. شیاطین جن و انس هم همین طور هستند. اتفاقا شیاطین انس هم می فهمند، در روایات دارد در شب قدر، همان قدری که ملائکه به امام حق نازل می شوند، شیاطین دور و بر امام باطل جمع می شوند و از اخبار و اسرار برایش می گویند، به طوری که او خیال می کند کار دست خودش است و وقتی با امام مواجه می شود می فهمد کار دست او نیست و از حقیقت چیزی دستش نیست. اینطور نیست که شیطان و شیاطین انس حقایق را نفهمند.

در مدینه یکی از سوالات همین است. از امام حسن عسگری سوال کرد و گفت آقا ما می گوییم که اینها منافق بودند و اینها اسلامشان حقیقی نبوده و به ما اشکال می کنند و می گویند مثلا اولی جزو کسانی است که در سالهای اول در مکه به حسب ظاهر به حضرت پیوسته و آن موقع که حضرت قدرتی نداشتند که بگویید منافقانه آمده است. آن زمان سالهای اول دعوت حضرت است و حضرت در عسرت و سختی و تنهایی هستند، به چه دلیل اولی بیاید و ایمان ظاهری بیاورد ولی در باطن کافر باشد؟ اگر کافر بود مثل بقیه کفر می ورزید، پس چرا ایمان آورده است؟ پس از سر ترس نبوده و این ایمان، ایمان واقعی بوده است. ما هم نمی دانیم چه جوابی بدهیم.

حضرت فرمود از سر ترس نبوده ولی ایمان واقعی هم نبوده، از سر طمع بوده و اینها می دانستند که داستان خلافت چیست. در کنار حضرت قرار گرفتند تا نقشه خودشان را پیاده کنند. نقشه شان هم فقط این نیست که به قدرت برسند، داستان عداوت و دشمنی است. شیطان شش هزار سال عبادت خودش را به آتش کشید که ما را جهنمی بکند و این از روی عداوت با خدای متعال است، صرفا داستان قدرت نیست.

در آخرین لحظات پیامبر، دومی به بالین حضرت آمد و پیامبر به او فرمود اگر اقرار بکنی که راه را اشتباه رفتی من آینده تو را تضمین می کنم، قبول نکرد و گفت «النَّارَ وَ لَا الْعَار». پس مسئله این نیست که صرفا می خواهد به یک فرصتی برسد. مسئله از اینها جدی تر است، بحث عداوت است «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»(انعام/۱۱۲) مثل شیطان جن و ابلیس که خیلی از امور پشت پرده را می فهمند، آنها هم می فهمند و الا نمی توانند نقشه کشی و دشمنی بکنند. بنابراین این که در مکه نفاق نبوده، این حرف تمامی نیست.

این استدلالی که می کنند که حضرت آن موقع قدرت نداشت و از سر ترس بیایند و یک ایمان ظاهری بیاورند، ریشه نفاق فقط ترس نیست، ریشه نفاق یک قسمت عمده اش این است که آمدند کنار حضرت که در دستگاه حضرت نفوذ کنند و دستگاه حضرت را از درون با خطر مواجه بکنند و می دانستند که حضرت پیروز می شود. این را می دانستند که این همان پیامبر موعود است. بنابراین این حرف تمامی نیست.

اما این که نفاق در مدینه تمام شد و ادامه پیدا نکرد چون سر و صدای نفاق خوابید، این را هم مرحوم علامه جواب می دهند و می گویند نفاق تمام نشده و آیاتی که راجع به منافقین است، خیلی هایش سالهای آخر نازل شده و تمام شده نیست. علت این که بعد از رحلت حضرت منافقین آرام شدند، این است که جریانی که سر کار آمد جریانی است که با منافقین کنار آمد و با هم مدارا کردند و در یک مسیر حرکت کردند. بلکه بالاتر اصل جریان نفاق سر کار آمد. منافقین اصلی و جریان نفاق اصلی سر کار آمد. علت آرام گرفتن جریان نفاق این نیست که نفاق تمام شده است، علت این است که نفاق به قدرت رسیده است و خطوط نفاق با همدیگر به یک نقطه مشترکی رسیدند و کار را تمام کردند.

نقل این است که اباسفیان بعد از این که کار بر اولی تمام شد، محضر امیرالمؤمنین آمد که آقا شما پا به میدان بگذارید و ما می آییم و حق شما را می گیریم، بنا نبود اینها سر کار بیایند. شروع کرد به تحقیر کردن قبیله بنی تیم چون اولی از بنی تیم است و قریش به اینها تن می دهند، گفت شما در میدان بیا، ما حق شما را می گیریم و مردم را می آوریم تا با شما بیعت کنند. حضرت جواب هایی دارند، یک جواب به عمویشان دادند و یک جوابی به ابوسفیان دادند و یک جوابی هم در حضور جمع دادند؛ جوابی که به ابوسفیان دادند این بود که تو نیامدی از من دفاع کنی، من با امثال تو پا به میدان نخواهم گذاشت.

جوابی که به عمویشان دادند این بود که شما خیال می کنید که اینها ایمان می آورند و همراه من می شوند و با من بیعت می کنند؟ پس قول خدای متعال چه می شود «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُون »(عنکبوت/۲) خدای متعال در سوره عنکبوت می فرماید خدای متعال به صرف این که مردم به زبان ادعای ایمان کنند که قبول نمی کند. ما امتحان می کنیم و ایمان را به او می دهیم. ایمان چیزی نیست که صرف این که کسی اقرار کرد به او ایمان عطا کنیم.

حتی در روایت دارد که وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از خدای متعال تقاضا کردند که خدایا اگر ممکن است یک جوری بشود که بعد از من امت من دور امیرالمؤمنین جمع بشوند و پراکنده نشوند، خدای متعال فرمودند «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُون » چون وجود مقدس نبی اکرم مستجاب الدعوه هستند، نمی شود دعایشان رد بشود، خدای متعال کانه فرمودند که شما می گویید ما ایمان به ولایت امیرالمؤمنین و این حقیقت قیمتی را به کسانی بدهیم که صرفا لق لقه لسانشان این است که ایمان آوردند و پای کار نمی ایستند و اینها در بهشت با امیرالمؤمنین بیایند ؟ این را از ما می خواهید؟ معنایش همین است که این نمی شود. حضرت پیداست که چنین چیزی نمی خواهند. ولایت امیرالمؤمنین چیزی است که خدای متعال با امتحان های سخت به انسان عطا می کند و اصل امتحان همین است. حضرت به عباس هم اینطوری فرمودند که اینطوری نیست، این امتحان است و اینها هم در این امتحان همراه من نخواهند شد و زمین گیر خواهند شد.

ابوسفیان آمده بود و می گفت آقا معنی ندارد که بنی تیم بیایند و حاکم بشوند. شما از بنی هاشم هستید، شما بزرگ قریش هستید و شما سادات هستید، شما بیایید و ما با شما بیعت می کنیم، حضرت فرمود باز شما آمدید تا با مفاخره و امثال اینها می خواهید کار را تمام کنید؟ حق با من است ولی نه به خاطر این که من از بنی هاشم هستم، این مفاخره ها را کنار بگذارید، شما آمدید روی آتش فتنه دوباره هیزم بریزید. این آتش فتنه را با فتنه نمی شود خاموش کرد. باید با کشتی نجات از آتش فتنه عبور کرد. وقتی فتنه به پا شد، نیاز به کشتی نجات است که مقصود اهل بیت هستند. با ما از این فتنه ها می شود عبور کرد. ابوسفیان کسی نیست که بشود فتنه اسلام را با او علاج کرد. خلاصه حضرت به هرکدام پاسخ منفی دادند.

بنابراین این که گفتند جریان نفاق منحصر به مدینه است و در دوران مکه نبوده و در پایان کار و رحلت حضرت هم جریان نفاق تمام شده، این چیزی نیست که قابل قبول باشد. ظاهر آیات قرآن و روایاتی که به ما رسیده این نیست. این ادله ای هم که می آورند حضرت در مکه قدرت نداشتند که از او بترسند و ایمان بیاورند، اینها هم ادله تمامی نیست. نفاق ریشه اش در ترس نیست بلکه یک طرح پیچیده ای است که در کنار حضرت قرار می گیرد و از درون جبهه حضرت را متلاشی می کنند. دشمن هستند و عداوت دارند و برای نابودی دین نقشه دارند.

بعد از رحلت حضرت هم علت این که این نفاق دیگر سر وصدایش نیست، علت این است که خود اینها سر کار آمدند. خیلی واضح است که دیگر تمام شده است. این نفاق به حسب ظاهر کار را به دست گرفتند و پیداست کسی نیست که با آنها معارضه بکند، نه اینکه جریان نفاق تمام شده باشد. این هم که عبدالله بن ابی و اینها را بزرگ می کنند و هر کجا آیه ای مربوط به نفاق است را به او بر می گردانند، این هم واضح است که تمام نیست.

پرده برداری از جریان منافقین

در سوره منافقین سه نکته گفته شده است، یک؛ جریان نفاق و طرحی است که در مقابل حضرت دارند، دو مقابله ای است که با این جریان نفاق به وسیله اهل بیت به خصوص فاطمه زهرا سلام الله علیها شده و سوم انحرافی است که در امت ایجاد شد که آنها چرا این جریان نفاق را قبول کردند؟ آنهایی که با حضرت هجرت کرده بودند و در جنگ بدر و احد و حنین و خیبر بودند و انصاری که کنار حضرت ایستادند و آمدند در مکه با حضرت بیعت کردند و حضرت را دعوت کردند و بعد هم با همه وجود کنار حضرت ایستادند و امکانات اقتصادی و قدرت خودشان را تقسیم کردند و در اختیار قرار دادند، اینها چرا در این امتحان شکست خوردند و زمین گیر شدند؟ این شاید عبرت امروز ما باشد.

«إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ»(منافقون/۱)  رسول ما وقتی منافقون به سمت شما می آیند سخنشان این است که ما شهادت می دهیم که شما رسول خدا هستید. کانه در هر شهادتی یک ادعای علم است، همیشه شهادت دادن وقتی است که انسان امری را مشاهده کرده و دیده است. معنی «أشهد أن لا إله إلا الله» همین است که من به شهود رسیدم. اینها می گفتند که ما شهادت می دهیم، ما می دانیم و یقین داریم، در آن یک ادعای علم است، ما علم داریم که شما رسول خدا هستید و از طرف او آمدید از پیش خودت حرف نمی زنی. ارتباط شما را با حضرت حق و رسالت شما را ما یقین داریم و شاهد هستیم و علم داریم.

خدای متعال می فرماید «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ» این شهادتی که اینها می دهند و ادعای علمی که می کنند، خدای متعال می داند که تو رسول او هستی ولی «وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُون » خدای متعال شهادت می دهد که این منافقین دروغ می گویند و در این شهادت دروغ می گویند «اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّة»(منافقون/۲) قسم های مؤکدی که می خورند یا این معاهداتی که پیاپی می آیند با شما می بندند، اینها سپر آنهاست. «اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّه » اینها را سپر خودشان قرار دادند و سبیل الله را بستند. پس جریان نفاق جریانی است که اعتماد عمومی را از طریق معاهدات و سوگندها جلب می کند و بعد «فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّه » می کند.

بعد قرآن می فرماید «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(منافقون/۳) اینها کارشان به این جا رسید که ایمان آوردند و بعد از ایمانشان کفر ورزیدند. شاید مقصود از این ایمان، همان ادعای ظاهری شان باشد. منافقین وقتی آمدند ادعای ظاهری کردند ولی بعد کفر ورزیدند، معنایش شاید این نیست که ایمان واقعی آوردند، بله این هم متصور است که یک کسی ایمان بیاورد و بعد در امتحان های سنگین نتواند از عهده ایمان بربیاید و کافر بشود. این یک هشدار است ولی بعید نیست. بعضی از مفسرین هم اینطور معنا کردند که این نمی خواهد بگوید منافقین ایمان واقعی آوردند، آمدند اقرار به زبان کردند و دور و بر شما جمع شدند و داخل مؤمنین شدند و بعد کفر به نبوت و رسالت شما ورزیدند. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى  قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُون » قلب اینها مهر خورد و دیگر امکان هدایت برایشان نیست و دیگر اهل فقه و فهم نیستند و نمی توانند حقیقت دین را بفهمند.

این اتفاقی که در منافقین شکل گرفت که بعد از این که به جمع مؤمنین ملحق شدند کفر ورزیدند، موجب شد که باب قلبشان بسته بشود و دیگر اهل فقه و فهم در دین نیستند. سر و صدا و ظواهر است ولی اهل فهم در دین نیستند. این همانی است که در روایات ما آمده و حضرت مکرر می فرمودند که اینها یک حرف از قرآن را هم نمی فهمند. این را راجع به علمای عامه فرمودند که اینها یک حرف از قرآن را هم نفهمیدند و شرق و غرب عالم را بگردید علم پیش احدی به غیر از ما نیست.

«وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة»(منافقون/۴) قرآن می فرماید این جریان نفاق را که می بینید، ظاهرشان شما را به شگفت وا می دارد که اینقدر ظاهر آراسته ای دارند. ولی مفسرین اینطوری معنا کردند که یک جوری حرف می زنند که شما حرفشان را گوش می دهید «وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة» ولی اینها مثل یک چوبهای خشک بی جانی هستند که هیچ رگ و ریشه و حیاتی ندارند صرفا یک ظاهری است.

هر سر و صدایی از هر طرف بلند می شود، اینها این سر و صداها را علیه خودشان می دانند و نگران هستند چون باطن و ظاهرشان دو تاست و کفر باطنی خودشان را پنهان می کنند و ادعای ایمان می کنند. هر آیه قرآن که نازل می شود نگران هستند و می گویند نکند اسرار ما بر ملا بشود «يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِم  هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُون  » قرآن می فرماید اینهایی که ایمان باطنی ندارند و ادعای ظاهری می کنند و دائما می خواهند خودشان را در پوشش ایمان ظاهری شان قرار بدهند و مراقب هستند که اسرارشان فاش نشود، اینها دشمن حقیقی هستند و به پیامبر گرامی دستور میدهند که از اینها حذر کن و اینها چه مسیر بیراهه ای را می روند.

بعد می فرماید «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون »(منافقون/۵) وقتی به آنها می گویند که خطا کردید و بیایید نبی گرامی اسلام برای شما استغفار کند تا شما پاک بشوید و رفعت پیدا بکنید، رویشان را برمی گردانند و حاضر نیستند که حتی از استغفار حضرت برخوردار بشوند و پاک بشوند. در روایتی از امام رضا علیه السلام است که می فرمایند «تَعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ لَا تَفْضَحْكُمْ رَوَائِحُ الذُّنُوب »(1) گناهان شما را آلوده کرده، با استغفار خودتان را معطر کنید. شما آلوده هستید بیایید حضرت برای شما استغفار کند و با استغفار حضرت معطر و پاک بشوید و رشد کنید ولی برای این جهت هم حاضر نیستند پیش پیامبر بیایند.

نقل شده بعضی از مواقع که حضرت از کنار جهنم عبور می کنند، نسیم حضرت می آید و عذاب و شعله های جهنم خاموش و آرام می شود. چون در روایات دارد که مؤمن وقتی از روی جهنم عبور می کند، شعله جهنم به مؤمن خطاب می کند که «نُورَكَ قَدْ أَطْفَأَ لَهَبِي  »(2) نور تو آتش من را خاموش کرد، سریع عبور کن و بگذار کارم را انجام بدهم، اینها اهل عذاب هستند. وقتی حضرت عبور می کنند، نسیم رحمت می وزد و یک عده ای از جهنمی ها می گویند که چه شد که خنک شد و فضای جهنم تغییر کرد؟ می گویند حضرت از کنار جهنم عبور کردند و خدای متعال به برکت ایشان عذاب را برداشته است، می گویند در جهنم را بگذارید، نخواستیم.

منافقین اینطوری هستند، ظاهرشان ادعای ایمان می کنند و صف اول نماز جماعت هم ممکن است بایستند و ادعاهای بزرگی هم می کنند و یک جوری هم حرف می زنند که آدم خیال می کند هرچه حقیقت است در اختیار آنهاست ولی وقتی به آنها گفته می شود محضر حضرت بیایید و حضرت تدارک خطای شما را بکند و شما را تطهیر بکند «لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون » آنقدر نسبت به خدای متعال و وجود مقدس نبی اکرم استکبار دارند که حتی حاضر نیستند بیایند و با حضرت تطهیر شوند.

بعد خدای متعال دو توطئه جبهه نفاق را توضیح می دهد که منافقین چه توطئه ای علیه حضرت دارند؛ این را نمی شود به عبدالله ابی و امثال اینها محصور کنید. دو نقشه بزرگ را از آنها طرح می کند و بعد در مقابل آن به مسلمان ها یک دستوری می دهد که شما مسلمان ها و شما مؤمنین چه کار بکنید. طرح آنها در یک کلمه این است «هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى  مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا»(منافقون/۷) یکی این است که می گویند دور و بر پیامبر را خالی کنید و کاری کنید که از دور و بر پیامبر خالی بشوند. امکانات در اختیار آنها قرار ندهید و امکانات را از دور آنها بگیرید تا از دور پیامبر متفرق بشوند.

بعد قسمت دوم این است که «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَل » اگر ما به مدینه برگردیم، ما عزیزترها آن ذلیل تر ها را بیرون می کنیم. این تعبیر خودش تعبیر عجیبی است، رجوع به مدینه یعنی چه؟ یعنی ما اگر بتوانیم دوباره قدرت را به دست بگیریم و مردم را از دور حضرت پراکنده کنیم و دور خودمان جمع کنیم، حضرت را با ذلت از مدینه خارج خواهیم کرد. طرح آنها یکی پراکنده کردن جمعیت از دور حضرت و این جمعیت را دور خود جمع کردن است و بعد به دست گرفتن مدینه و آن شهری است که حضرت محور او قرار گرفته اند و تغییر فضای شهر به نفع خودشان است به گونه ای که حضرت عزتشان از دست برود. قرآن در مقابلش خطاب به مؤمنین می کند و می گوید «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّه »(منافقون/۹).

پی نوشت ها:

(۱) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 372

(2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 89، ص: 258