نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 11 آذر 1400 - Thu, 2 Dec 2021

جلسه اول شبهاي ماه رمضان مسجد ارك/ گام های همراهی با امام؛ قلب سلیم، تبعیت در رأی و نصرت همه جانبه

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 11 خرداد ماه 96 است که به مناسبت ماه مبارک رمضان در مسجد ارک ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ «وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبع و نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّة» یعنی قلب انسان باید تسلیم معصوم باشد، رای و نظرش تابع طرح و برنامه امام و برای کمک و یاری ایشان هرآن چه که دارد را آماده کند. تسلیم بودن به این معنی است که قلب کاملا گوش به فرمان امر امام باشد چه در زمان ظهور و چه در غیبت ایشان، نه اینکه صبر کنیم تا دوران جنگ و سختی امام پایان پذیرد و در زمان خوشی و رفاه در کنارشان باشیم. قلب سلیم یعنی قلبی که وقتی خداوند را ملاقات می کند هیچ چیزی غیر از خدا در آن نباشد، صاحب یقین و اخلاص در محبت باشد. اگر در قلبی یقین ورود پیدا نکرده یعنی شک و شرک در آن راه دارد و چنین قلبی سلیم نیست. بنابراین ترازوی صاحب قلب سلیم همیشه تابع ترازوی امام است. تابع رای امام بودن یعنی انسان در هر مرحله از زندگی که می خواهد نقشه ای داشته باشد، ذیل طرح و برنامه امام باشد و به عبارت بهتر طرحش درون طرح امام جای بگیرد و اگر غیر از این شد در تابعیت شیطان قرار گرفته است. آدمی که در وجودش این دو خصلت را نهادینه کرد، هرچه دارد را برای امام می آورد و با همه امکاناتش ایشان را یاری می دهد، آن قدر ظرفیت پیدا کرده که تمام دنیا با همه زرق و برقش را در برابر یک نگاه امام رها می کند و همه وجودش را به او گره می زند. بنابراین وقتی گام ها برداشته شد انسان می تواند منتظر آن زمانی که خداوند به معصوم وعده اش را داده باشد.

گام هایی برای سیر با معصوم

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين‏ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين‏ وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم‏ أَجْمَعِين‏. «وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبع و نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يُحْيِيَ اللّهُ تَعَالى دِينَهُ بِكُمْ وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَامَعَ غَيْرِكُمْ». در این فرازی که از زیارت جامعه کبیره تقدیمتان کردم، حضرت هادی علیه السلام به ما تعلیم دادند که سیر شما با معصوم باید اینطور باشد «قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ» قلب من تسلیم شماست «و رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ» رأی من تابع رأی شماست «وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» کمک و نصرت من هم با همه وجود مهیاست.

بنابراین اگر این سه قدم برداشته شد، انسان می تواند منتظر آن دورانی باشد که خدای متعال به معصوم وعده داده است «حَتَّى يُحْيِيَ الله تَعَالى دِينَهُ بِكُمْ» اصلا معنی انتظار همین است. «وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ» یک ایام اللهی در این عالم رقم خورده که خدای متعال قرار داده و شما در آن زمان رجوع دارید. یعنی معصومین یک رجعتی در ایام الله دارند «وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ» و خدای متعال برای این که عدل الهی در عالم محقق بشود، معصومین را از عالم غیب «وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ» در زمین مکنت می دهد تا به وسیله آن ها عدل در زمین محقق بشود.

«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَامَعَ غَيْرِكُمْ» من با شما هستم نه با دشمنان تان. شاید معنای این دو معیت هم این است که یک موقعی آدم در دوره غربت اهل بیت با آنها نیست و وقتی پیروز شدند، در صف ایشان حاضر می شود. مثل کسانی که وجود مقدس نبی اکرم را در مکه و مدینه همراهی نکردند و زمانی که فتح مکه اتفاق افتاد «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»(نصر/۲) فوج فوج آمدند، در حقیقت دین در وجودشان راسخ نیست و اینها وارد دین می شوند، پس یک عده اینطوری اند.

موسای کلیم وقتی می گوید: بروید وارد این شهر شوید و شهر را از دست دشمن بیرون بیاورید، می گویند: «اذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ»(مائده/۲۴) ما با طرح تو همراه نیستیم، ما می نشینیم تا شما آن را بگیرید و هروقت پس گرفتید، ما وارد شهر می شویم، این یک جور همراهی است. مثل اینکه حضرت ظهور کنند و عالم را فتح کنند و ما خوش بگذارنیم، ارزانی بشود و ما هم دنبال یک رفاه سرمایه داری در دولت امام زمان می گردیم، بعضی ها چنین خصوصیتی دارند. به عبارت بهتر یک رفاه مارکسیستی در دولت امام زمان ولی یک بار هم می بینی شخصی دنبال دولت امام زمان است و با حضرت از قبل همراه است تا به ظهور برسد و این طرح همراهی حضرت است و در حقیقت انتظار یعنی همین. یعنی همراهی با طرح حضرت در دوران غیبت، تا برسد به ظهور و مَعَکُم هم در دوران غیبت تان، هم در دوران ظهور و رجعت تان و در ایام الله.

تسلیم امر الهی

اتفاقا فقط آن کسی می تواند در ایام الله کنار امام باشد که حقیقتا با امام باشد. حالا این معیت را که در دوران غیبت اتفاق می افتد، عرض میکنم. ممکن است یک کسی در غیبت و در دوران ظهور هم با امام نباشد. خیلی ها در صفین به ظاهر کنار امیرالمومنین بودند ولی بعد شمشیرهایشان را مقابل حضرت کشیدند و این معیت نیست. بنابراین بحث یک کلمه است، اینکه ما چطور می توانیم به همراهی امام مان برسیم که اصلا ماه رمضان و شب قدر برای تحقق همین مسئله است. کسی به حقیقت شب قدر می رسد که در شب قدر به همراهی امام برسد و طرحش در طرح بزرگ امام قرار بگیرد. خودش درون جبهه امام باشد و همه طرح و قوایش هم در محضر امام و اصلا انتظار یعنی همین.

ان شاء الله من همین چند جمله را بر محور فرازی که خواندم، شرح بدهم و در این زمینه آیات فراوانی هم در قرآن وجود دارد که این چند شب خدمتتان تقدیم می کنم. «قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ» اول قدم در همراهی امام این است که قلب انسان تسلیم امام است چون همه قوای ما تابع قلب مان عمل می کنند. این را مکرر در دعاها خواندید و در دعای صبح و شب هم هست: «اللّهُمَّ مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَ الاَبْصارِ» چرخش دل ها و چشم ها در دست اوست. ولی چشم انسان تابع دلش است. اگر دل انسان معطوف به دنیا بود، چشمش هم جز دنیا هیچ چیزی نمی بیند و اگر دل از دنیا بزرگ تر شد، نتیجه اش این می شود که چشم انسان هم بیش از دنیا را می بیند.

آن هایی که دلشان پیش خداست به عالم هم که نگاه می کنند، حضور حضرت حق، جلال و جمال حق تعالی و آیات الهی را می بینند. همه عالم برایشان می شود آیات، آنهایی که دلشان پیش دنیاست فقط دنیا را می بینند، در و دیوار و ماه و زمین و خورشید و نظام کیهانی را می بینند و چیزی جز این نمی بینند، به عبارت دیگر دیده انسان به دنبال دلش حرکت می کند. اگر دل رفعت پیدا کرد، دیده هم رفعت پیدا می کند. این آیاتی که سحرها بلند می شوید و در وقت نافله شب دستور دادند که بخوانید را ملاحظه کردید: ‌«انَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ»(آل عمران/190) در خلقت آسمان ها و زمین و در آمد و شد شب و روز، این که شب به دنبال روز می آید و روز به دنبال شب، در این رفت و آمدها نشانه هایی برای اولوالالباب است.

ویژگی «اولو الالباب»

آن هایی که اولوالالباب اند، وقتی می بینند که خورشید طلوع و بعد غروب می کند، شب می آید جای روز و بعد دوباره شب تمام می شود و روز می آید، هزار عبرت می گیرند. آیات فراوانی برای آن هاست، نشانه ها و رمزهایی برایشان هست و احساس هایی در وجودشان زنده می شود. «اوُلوالاَلباب» چه کسانی اند؟ «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‌ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(آل عمران/191) آن هایی که دائم الذکرند، در حالت نشسته، ایستاده و آرمیده کارشان ذکر خداست. آنهایی که دائم الذکر هستند، آن وقت تفکرشان بار می دهد «وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» در خلقت آسمان ها و زمین وقتی تأمل می کنند، بهره می برند. و الا آنهایی که اهل ذکر نیستند، فکرشان آن ها را به جایی نمی رساند. این دانشمندان مادی را دیدید که کلی در نظام کیهانی فکر می کنند و در آخر به بیگ بنگ می رسند که یک انفجار کوری بوده و جهان درست شده است. این فکر بار نمی دهد به خاطر این که ذکری همراهش نیست.

انسان وقتی اُنسی در عالم ندارد، تفکرش برای او گرهی باز نمی کند بلکه این تفکر گره کور به وجود انسان می زند. اتفاقا بسیاری از گره های کوری که به زندگی بشر خورده، همین فیلسوفان مادی زدند. هرچه بیشتر فکر کردند، یک گره کورتری به زندگی بشر زدند و یک پیچ دیگری در زندگی آدم انداختند. آدم می خواسته یک زندگی ساده همراه با تأمین نیازهای ساده در این دنیا داشته باشد، چه بساط شیطنتی درست کردند که همه عالم را به نفع خودشان بدوشند. آنی که آدم را به نتیجه می رساند، ذکر است و ذکر، فکر را به بار می نشاند.

خدا رحمت کند، این نکته را از یکی از اساتیدمان دارم، در کتابش خواندم که این آیات را توضیح می دهند. می گویند: شما اگر با یک رفیقی، هم حجره ای یا همسری در یک خانه ای سال ها زندگی می کردید و الان از او مدت هاست بی خبرید، وارد این خانه که می شوید یک آثاری آنجا هست. یک تختی است، کفش یا لباسی را می بینید یا حتی یک نوشته یا خطی از او دارید، به عبارت بهتر هر اثری که از او وجود دارد را شما می بینید، هزار احساس در دلتان زنده می شود. فکر که می کنید، فکرها برای شما آیات اند. از کفش و قدم ها و راه رفتن ها و لباس و هر صحنه ای که می بینید. ولی یک آدمی که این انس و رفاقت را نداشته، فقط مدام می خواهد فکر کند. از تخت به کجا می رسد؟ می رود در نجاری و بعد هم جنگل و این تهش هست. از این دمپایی که آنجا هست به کجا می رسد؟ به کارخانه پتروشیمی و چاه نفت و...  هرچه که فکر کند این فکر فایده ای ندارد و بیشتر او را دور می کند.

آدمی که اهل ذکر و انس است، هر فکر برایش هزار آیه می شود. آنها هستند که وقتی عالم را می بینند «وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا» حقانیت نظام خلقت را می فهمند. متوجه می شوند که در پس این عالم به همین راحتی ها هم نیست «فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ».

پس چرا ما هرچه فکر می کنیم، نمی رسیم؟ چون آن ذکر نیست و اگر آن ذکر نبود، فکر اثر ندارد. اصل وجود انسان به قلبش است، اگر قلب انسان با امام همراه شد، آن وقت او می تواند با امام همراه بشود وگرنه تا قلب جدای از امام است، هرچه خودت و جسمت و شمشیرت را هم کنار امام بیاوری، با امام نیستی. اولین نقطه معیت با امام این است که قلب انسان قلب تسلیم باشد و خصلت شیعیان همینطور است.

معنای قلب سلیم در روایات

این قلب مسلم چه قلبی است؟ یک تعبیری در قرآن دارد که ملاحظه کردید، خدای متعال می فرماید: «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ * ‍‌إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»(صافات/83-84) وقتی رو به پروردگار آورد، صاحب قلب سلیم بود و این «قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ» شاید یعنی همین، اگر کسی صاحب قلب سلیم شد، این همانی است که تسلیم امام است. قلب سلیم را در روایات این طور توضیح داده اند: «اَلْقَلْبُ اَلسَّلِيمُ اَلَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ» قلبی است که وقتی با پروردگار ملاقات می کند، جز خدا در این قلب نیست. بعد حضرت بیشتر توضیح دادند و فرمودند: یعنی قلبی که صاحب یقین و صاحب اخلاص در محبت است. «كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ»(1) اگر قلبی شک دارد، به مقام یقین نرسیده و انوار یقین واردش نشده، اگر شک دارد، به خدای متعال و مقامات الهی اولیاء الهی یقین ندارد و قلب ساقطی است. این نمی تواند جزء شیعیان باشد، اگر قلبی شرک داشته باشد و ردپای غیر خدا در آن وجود داشته باشد، ساقط است.

قلبی سلیم است که هم به مقام نورانیت و یقین و هم به مقام اخلاص در محبت رسیده و حضرت ابراهیم هر دوی این ها را داشت. حلیم بود، گداخته در محبت خدا بود و اخلاص در محبت داشت و صاحب یقین هم بود. خدا سیری به این وجود مقدس داد که به یقین رسیده بود. «كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»(انعام/۷۵) خدای متعال حضرت را سیر داده بود و عالم ملکوت به حضرت ابراهیم ارائه شده بود که حاصلش یقین است و ایشان صاحب یقین بود که از طریق سیر عالم ملکوت بدست می آید. حالا داستانش که این سیر چه بود را در سوره انعام شنیده اید.

خلاصه جریان حضرت این بود که در ملکوت عالم سیر داشت و رسید به انوار معصومین و این سیر موجب شد که حضرت صاحب مقام یقین بشوند و هیچ شکی در آن باقی نمانده بود و با مشاهده ملکوت، دید که همه عالم دارند برای خدا سجده می کنند. یک مقدار جلوتر که بروید «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»(یس/۸۳) همه ملکوت در ید الهی است. این موجب یقین می شود، کسی اگر اینطوری شد صاحب یقین می شود و اگر کسی به مقام اخلاص در محبت رسید، صاحب مقام یقین است. این صاحب اخلاص در قلب است و صاحب قلب سلیم است. قلب سلیم یعنی قلبی که «يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ» هم رسیدن به مقام اخلاص در محبت هم رسیدن به مقام یقین حتی برای انبیاء اولوالعزم در پرتو اهل بیت حاصل می شود که حالا توضیحش بماند «مَنْ اَحَبَّكُمْ فَقَدْ اَحَبَّ اللَّهَ».

اخلاص در محبت را در یک روایتی توضیح دادند که این روایت خیلی فوق العاده است، باید با طلا بنویسید و در اتاقتان نصب کنید و هر روز بخوانید و البته سعی کنید بهش برسید. فرمود: علت این که حضرت ابراهیم، خلیل الله شد، این است که در بعضی روایات دارد و البته این مرتبه نازله اش است که فرمودند: چون از غیر خدا چیزی نخواست و هیچ سائلی را هم رد نکرد. آدم وقتی از دست غیر خدا گرفت، محبت غیر در دلش می آید. وقتی هم که خدای متعال حواله فرستاد و بخل ورزیدی و ندادی و امکانات و آبرو و مالت را خرج نکردی، بازهم محبت خدا در دلت نمی آید. منی که ترازوی وجودم مستقل از امیرالمومنین وزن می کند، یک جایی با حضرت فاصله می گیرم، همچنان که در صفین این اتفاق افتاد. ترازو کردند و گفتند: امیرالمومنین کافر شده! اول که به حضرت گفتند: باید تسلیم حکمیت بشوی، قرآن را آوردند و گفتند: هرچه کتاب خدا قرآن بگوید را قبول کن، حکم خدا که «لا حکم الا لله» است.

حضرت در پاسخ فرمودند: اینها فریب است. دور حضرت را گرفتند و شمشیرهایشان را کشیدند. حضرت به مالک اشتر فرمود: برگرد و او از یک قدمی خیمه معاویه برگشت. بعد هم در حکمیت دخالت کردند و گفتند: ما خوب تر می فهمیم و ابوموسی اشعری حَکَم بشود. رفتند با عمرو عاص ساختند و حضرت امیر را عزل و معاویه را نصب کردند. پشت صحنه باهم سازش کردند، بعد گفتند: چرا حکمیت را قبول کردی؟ لا حکم الا لله، تو کافر شدی.

قراردادن امام به عنوان میزان

بنابراین وقتی من ترازویم را می گذارم و امیرالمومنین را در ترازوی خودم قرار می دهم، من می شوم مومن و حضرت امیر می شود کافر! آخر با چه داری حضرت امیر را ترازو می کنی؟! با عبادتت؟! با فهمت؟! آن کسی که همه حقایق عالم در وجود اوست، آن کسی که کلمه عدل و حکمت است و همه حقایق در وجود اوست را با چه چیزی وزن می کنی؟ یا من باید مدار بشوم، یا او و دیگر گزینه سوم ندارد، یا من باید خودم را تابع او کنم و یا او تابع من بشود و گزینه دیگری وجود ندارد پس خیال نکنید من مستقل حرکت می کنم و حضرت امیر هم جدا و بعد یکی می شویم، در این صورت اصلا باهم یکی نخواهید شد.

هیچ دو آدمی ترازویشان یکی نمی شود مگر ترازوی یکی تسلیم دیگری باشد و یا هر دو تسلیم یک آدم سوم، اگر همه مومنین تسلیم امیرالمومنین بشویم، ترازوهایمان هماهنگ می شود. اگر یکی تسلیم دیگری شد، رأیش تابع رأی اوست و ترازوهایشان یکی می شود وگرنه ترازوها دوتا می شود. پس شروع همراهی با امام از کجاست؟ «وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ» اگر این قلب آنجایی که جای حب و بغض و صفات است و جای خوب و بد کردن ها و سنجش ها و سبک و سنگین کردن هاست، اگر آنجا دنباله رو امام نشد، بی خود می گوید من با امام هستم در حالی که ترازو می گذارد و امیرالمومنین را می گذارد در ترازوی خودش. مگر سیدالشهداء را در ترازوی خودشان نگذاشتند؟ بعضی هایشان می گفتند: آقا نروید، بعد گفتند: حضرت خودکشی کرده و این آیه  را «وَ لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ»(بقره/۱۹۵) خواندند که امام خودش را به هلاکت انداخته است. وقتی ترازوی من می شود مدار و سیدالشهداء را می خواهم در ترازوی خودم بیاورم، این اتفاق می افتد و مطمئن باشید نسبت به ساحت وجود مقدس امام زمان هم اینطوری است.

همه شما داستان حضرت موسی و خضر را در سوره کهف دیدید. خدای متعال این پیامبر اولوالعزم را بعد از پیامبری و دریافت الواح تورات مأمور کرد برود آن معلم الهی را پیدا کند که «آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا»(کهف/۶۵) علمش را از حضرت حق گرفته است. این را هم من مکرر گفتم و اینجا هم اشاره می کنم که در قرآن هروقت خدای متعال خطاب را به نحو متکلم مع الغیر جمع می گوید، مثل لدنا، عندنا و الینا بزرگان گفتند: اینجا جایی است که معصوم واسطه فیض است. رفت و معلم را پیدا کرد و التماس کرد شاگردش بشود. فرمود: نمی توانی با من صبر کنی، «اِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا»(کهف/۷۵) می دانید چرا امام از ما تقیه می کند؟ چون «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا» موسای کلیم با مأموریت آمده و آقا را پیدا کرده و قول داد هیچ چیزی نگوید. در اولین قدم دعوایشان شد، البته به تعبیر من.

در یک کشتی که مال فقرا بود نشستند. حضرت دید این آقا دارد کشتی را سوراخ می کند و فقط موسی می دید و بقیه نمی دیدند که حضرت خضر شروع کرد به سوراخ کردن کشتی. موسی گفت: چه کار می کنی؟ فرمود: مگر نگفتم تو نمی توانی با من صبر کنی؟! عنایت کردید چرا امام از ما تقیه می کند؟ امام بیش از دشمنانش، از ما دوستانش تقیه می کند.

وقتی انسان می تواند همراه باشد که ترازویش واقعا تابع امام بشود. اصلا نگویید عقل من می فهمد، عقل من ذیل امام باید بفهمد و همین که مستقلش کردید و از امام جدا شدید، همینی که شاقول قرار می دهید، شما را از راه خارج می کند. اول قدم در معیت معصوم این است که «وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ» آن نقطه حب و بغض میل و نفرت و ترازویتان، آنی که سبک و سنگین می کند، آن مرکز باید تسلیم امام بشود و دنبال سر امام حرکت کند تا با امام به یقین و اخلاص برسد. این اگر شد، همراهی با امام ممکن است و الا شک نکنید که انسان یک جایی مسیرش را از امام جدا می کند.

تبعیت در رأی و برنامه

«وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبع» دومیش این است، حالا اگر قلب شما دنبال امام حرکت کرد و مومن شد، باید برای زندگیش طرح و برنامه داشته باشد و غیر از این معقول نیست. مومن برای ثانیه های عمرش برنامه دارد، یک طرحی دارد، مثلا ازدواجش، فرزند دار شدنش، صلحش، جنگش، درس خواندنش و کارش در یک طرح بزرگ است و هیچ کدام از کارهایش بی نقشه نیست. این نقشه انسان اگر داخل نقشه معصوم بود، یعنی آدم با معصوم حرکت می کند. ولی اگر درون نقشه معصوم نبود، با معصوم حرکت نمی کنیم و مزاح داریم می کنیم. برای خودم تصمیم می گیرم که کی بخوابم و بیدار بشوم، کی درس بخوانم و چی بخوانم. چه شغلی انتخاب کنم؟ با کی رفیق بشوم؟ از کی ببرم؟ با چه کسی مشارکت اجتماعی بکنم؟

مومن باید برای کل عمرش یک طرح داشته باشد و ریشه این طرح در قلب انسان است و در محاسبه اگر قلب انسان یا رأی او از امام جدا شد، طرح زندگیش از امام جدا می شود. یکی ترازوی انسان را از امام جدا می کند و یکی برنامه زندگیش را، پس قدم دوم این است که طرح انسان درون طرح امام قرار بگیرد. امام یک نقشه و یک برنامه ای برای عالم دارند و در شب قدر یک طرحی برای عالم می ریزند که در این یک سال عالم را چطور اداره کنند.

بنابراین عنایت داشته باشید که دومین قدم برای همراهی امام چیست «وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبع» رأی انسان، انتخاب و طرح انسان باید تابع طرح امام باشد نه اینکه من برای زندگی خودم نقشه می کشم و کاری با امام ندارم، باید در همه امور مثل خوردن و ازدواج کردن و... با امام بود.

یک حرفی در باب سلمان شنیدید که وقتی از یک راه با امیرالمومنین می رفت، یک ردپا بیشتر باقی نمی ماند، این معنی «رَأْيِي لَكُمْ تَبع» است. یعنی همه قدم هایم را در نقشه شما برمی دارم. البته امام، امام همه عالم است و همه باید در طرح ایشان قرار بگیرند و من همه طرح امام نیستم، ولی اگر طرح زندگی من یک گوشه اش از طرح امام بیرون رفت، دیگر من با امام نیستم و پایم را از وادی ولایت امام بیرون گذاشته ام و آنجا همان محیط ولایت شیطان است و از حصن بیرون رفته اید و در معرض خطر هم هستید.

بنابراین اگر این دوتا محقق شد، آن وقت «وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» حالا قلبتان همراه امام است در آن افق می اندیشد و در آن افق ترازو می کند ولی اگر از امام جدا شدید، ترازوهایتان کوچک می شود. مثل طفل که همه قهر و صلحش سر یک گردو و تیله است. دیدید گاهی بچه هایتان در خانه باهم دعوا می کنند سر چیزهایی که شما اصلا تحمل نمی کنید؟ برای چی سر این چیز با هم اختلاف می کنید؟ حالا این خودکار مال این یا مال او این لیوان پرتر مال این یا مال او، این چی هست که سرش دعوا می کنید؟ ولی قضیه برای آنها جدی است. چرا؟ چون ترازویشان همین است. با دعوا که نمی شود درستش کنی باید ترازویش را بزرگ کنی. اگر ترازویش را بزرگ نکنی و به شرح صدر نرسد، مسئله اش همین است. شما می خواهید روی صورت مسئله طرف خط بکشید که نمی شود، یا باید رشدش بدهید و یا مسئله اش را حل کنید.

اگر کسی با امام همراه نشده و می گوید می خواهم رئیس کره زمین باشم این قیمتی ندارد. همه ترازویتان همین است، او سر تیله دعوا می کند و شما سر کره زمین و فرقی باهم ندارید. آن کسی که از بالا نگاه می کند می گوید هردوی این ها طفل هستند «أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»(حدید/۲۰) و هر دو دارند بازی می کنند وقتی افقتان آمد در افق امام، ترازوهایتان عوض می شود.

زمانی که سوار هواپیما می شوید، شهرها اندازه قوطی کبریت و یا اصلا دیده نمی شوند، پس شما اگر با امام همراه شدید و قلبتان در افق امام قرار گرفت، در جایی قرار گرفت که انوار امام به قلب رسید و با نور یقین و نور امام سیر کردید، آن وقت نقشه هایتان بزرگ میشود و مثل مالک اشتر می شوید یعنی نه برای پیروزی می جنگید و نه برای شکست، حضرت بگویند: شمشیر بزن که قرآن ها سر نیزه است، کارتان را می کنید و اگر حضرت بگویند برگرد، از یک قدمی خیمه معاویه برمی گردید و بعد هم شک نمی کنید که حق همینی است که حضرت امیر فرمود.

وسعت قلب در گرو اتصال به امام

اگر این دو کار را انجام دادید آن وقت باید امکانات تان در این مسیر گسیل بکنید و با ظرفیت پر راه بروید «و نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» این بچه هایی که با کامپیوترهای بزرگ بازی می کنند، چهار تا بازی نصب کرده اند و بازی می کنند و تقریبا همه ظرفیت این کامپیوتر تعطیل است. ما هم تقریبا همه ظرفیت هایمان تعطیل است، تا کسی به امام نرسید، ظرفیت هایش تعطیل اند و خیال می کند کاخ دارد و فرعون و نمرود است. فرعون های این دوران خیال می کنند که دارند استفاده می کنند اما همه ظرفیت هایشان تعطیل است. قرآن می فرماید: «إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ»(زمر/۱۵) کسی که خودش را باخت، خسارت اصلیش این است که تمام هستی اش را داده و وقتی خود انسان از دست رفت، دنیا به دردی نمی خورد.

انسان تا به امام نرسید هرچه بخواهد کوچک است. وقتی که به امام رسید، محیط خواسته هایش عوض می شود و قلبی که تابع امام است، خواسته هایش تابع خواسته امام است و به آن اندازه عظمت قلب پیدا می کند و ترازویش بزرگ می شود. در این صورت اگر همه کائنات را بگذارند این طرف ترازویتان، با یک نگاه امیرالمومنین عوضش نمی کنید. این جمله امیرالمومنین در نهج البلاغه را خاطرتان هست در نهج البلاغه «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُه» هفت اقلیم را به من بدهند و بگویند یک پوست جو به ناحق از دهان مورچه ای بگیر، نمی گیرم. این را که حضرت امیر برای ما گفته اند و در مقام ایشان نیست.

در آن بیان حضرت فرمود: کل دنیا در نزد شما محبین اگر با من هستید «فَلتَكُنِ الدُّنيا في أعيُنِكُم أصغَرَ مِن حُثالَةِ القَرَظ وَ قُراضَةِ الجَلَمِ»(2) باید از حثاله قرظ کوچک تر باشد. قرظ یک گیاهی است که هیچ قیمتی ندارد و آبش را که می گیرند، برای دباغی پوست حیوانات استفاده می کنند و تفاله اش را هم باید پول بدهی تا ببرند دور بریزند و به هیچ دردی نمی خورد و حتی خوراک هیچ حیوانی هم نیست. حضرت فرمود: دنیا باید در نگاه شما از حثاله قرظ پست تر و اهون بشود. اینهایی که پشم های حیواناتشان را می چینند، ته مانده هایش را رها می کنند و باید پول بدهی تا یک نفر جمع کند. فرمود: دنیا از این قراضه جلم یعنی همین ریز قیچی هایی که وقتی پشم ها را چیدند جا می ماند، در نظر شما از این هم باید پست تر بشود.

اگر قلبت به وسعت امیرالمومنین شد، آن وقت دنیا در نگاهت کوچک می شود. «عَظُمَ الْخالِقُ فى اَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى اَعْيُنِهِمْ»(3) آن وقت می توانی با حضرت همراه بشوی و الا آدم چطوری می تواند با حضرت همراه بشود؟! حضرت که با ترازوی ما وزن نمی کنند. شما که نمی توانید دریا را در انگشت دانه جا بدهید، بلکه باید به دریا وصل بشوید و اگر وصل شدید قلبتان به وسعت دریا می شود، اگر هم به حضرت وصل شدید، آن وقت این طرف ترازویتان همه هفت اقلیم را قرار می دهید، آن طرف ترازو هم یک گناه نمی ارزد، هفت اقلیم را دور بریز و خدا را بگیر. چه وقت آدم می تواند اینطوری بشود؟ ترازو باید آنقدر بزرگ بشود که به آدم بگویند: یک مکروه در عوض همه دنیا انجام بده، به همه دنیا بگوید: هرگز! این همراهی از اینجا باید شروع بشود.

حالا اگر ان شاءالله خدای متعال توفیق داد یک مقداری بحث می کنیم راجع به طرح حضرت و این که طرح حضرت در عالم چیست و ما چطور می توانیم در طرح ایشان قرار بگیریم و ان شاء الله منتظر حضرت باشیم.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 16

(2) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 76

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 303