نسخه آزمایشی
یکشنبه, 19 ارديبهشت 1400 - Sun, 9 May 2021

جلسه ششم شبهاي ماه رمضان حسينيه حق شناس/ سلوک با دعای ابوحمزه/ حقیقت اله و فقر انسانها نسبت او/ خدای متعال تأدیب کننده انسانها

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 14 خرداد ماه 96 است که به مناسبت ماه مبارک رمضان در حسینیه آیت الله حق شناس رحمۀ الله علیه ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ دعای ابوحمزه یک برنامه سلوکی است که حضرت با آن ما را سیر داده و احوالات ما را تهذیب می کنند. شروع این دعا از توجه به حضرت حق و الوهیت او و بریدن از غیر و رو آوردن به حضرت حق است. پس نتیجه توجه به حکمت و عزت و عظمت و جلال الهی یک خشیتی است که در انسان پیدا می شود، برای همین هم می گوید که خدایا ما را با عقوبتت تربیت نکن و در حائل شدن بین ما و تعلقات مان با ما مکر نکن بلکه بگونه ای باشد که ما بفهمیم چرا این حوادث برای ما پیش می آیند تا بتوانیم تحمل کنیم. در ادامه دعا ما را به این توجه می دهد که باید به سمت این خدای متعال حرکت کنیم، به همه خوبی ها برسیم و از همه بدی ها جدا بشویم و این جز با خدای متعال ممکن نیست. توجه به ضعف های خودمان و توجه به آن راه های طولانی که باید برویم موجب می شود که ما خدای متعال را صدا بزنیم و تا نفس داریم بگوییم یا رب. بعد از این که این اتفاق افتاد، خدای متعال به بنده لطف می کند پس او احساس می کند که خدای متعال در قرب اوست، بلکه اصلا خود خداوند شروع کرده و ما شروع نکردیم. پس می گوییم تو من را به سوی خودت دلالت کردی و تو من را صدا زدی و دعوت کردی. این احساس وقتی در انسان پیدا می شود شروع می کند حمد کردن خداوند که اگر او دلالت نکرده بود ما باید بازیچه های خودمان را صدا می زدیم.

دعای ابوحمزه و توجه به گناهان و عقوبت الهی

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ وَ لَا تَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ مِنْ أَيْنَ لِي الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِكَ وَ مِنْ أَيْنَ لِيَ النَّجَاةُ وَ لَا تُسْتَطَاعُ إِلَّا بِكَ لَا الَّذِي أَحْسَنَ اسْتَغْنَى عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ لَا الَّذِي أَسَاءَ وَ اجْتَرَأَ عَلَيْكَ وَ لَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِك» عرض کردیم که نقطه شروع این دعای شریف توجه به حضرت حق و بعد توجه به ذنوب و گناهان انسان و عقوبت های الهی است.

«إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ»، در این تأدیب و تربیتی که خدای متعال می کند می خواهد بین ما و تعلقات مان حائل شود و بین ما و بت کده هایی که برای خودمان درست کردیم فاصله بیندازد و آنها را خراب کند تا ما را آباد بکند. پس خدای متعال نمی خواهد به ما ضرر بزند چرا که نفعی برای او ندارد که این بازیچه های ما را بشکند. مهم این است که ما باید از حد بازیگری با بازیچه ها نجات پیدا کنیم. ما باید متوجه به او بشویم تا این که او ما را آباد و بزرگ کند. او بین ما و تعلقات مان و بازیچه هایی که برای خودمان درست کردیم، همچنین بین ما و آلهه ای که برای خودمان گرفتیم، حائل می شود؛ منتها گاهی در این حائل شدن مکر و پنهان کاری می کند. یعنی جوری نقشه را جلو می برد که ما متوجه تدبیر او و نقش او و هدف او نمی شویم و برای همین هم رنج می بریم.

صحبت این است که خدایا ما را تأدیب بکن ولی نه با عقوبت، بلکه تو حائل بشو بین ما و هوس هایمان، بین ما و بت هایمان، بین ما و اهداف شوم مان، ولی یک جوری که مکر به ما نباشد. بلکه ما در این طرح تو با آگاهی وارد و بهره مند بشویم. این نکته اول دعا بود که گفته شد.

در حجاب قرار گرفتن انسان و غفلت از خدای متعال

یک نکته ای را اضافه می کنم؛ در همین آغاز دعا بیان نورانی ای است که خیلی از دعاها با همین بیان شروع می شوند و آن این است که «الهی»، «الهی» جمله آن کسی است که از همه آلهه ها فرار کرده و رو به خدای متعال آورده است. انسان در این نظام کیهانی که زندگی می کند، وسعت این نظام کیهانی در ابتدای راه حجاب انسان می شود. البته واقعا هم نظام بزرگی هست که ما یک گوشه از آن داریم زندگی می کنیم. طبق این کیهان شناسی امروز کره زمین درون یک منظومه ای است. این منظومه درون یک کهکشانی است و این کهکشان یکی از هزاران کهکشان است که فاصله بین هر کدام از آنها گاهی هزاران سال نوری است؛ این توضیحات کم کم از فهم ما بیرون می رود و توهمش را هم نمی توانیم بکنیم.

آدمی که توجهش به این نظام کیهانی گسترده است خود این وسعت حجاب انسان می شود و باورش نمی آید که واقعا یک خدای بزرگتری است. یک خدایی است که «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف » و همه این امکانات با همه این وسعتی که دارد یک حلقه ای است در بیابان بزرگ. واقعا همه ذرات عالم از اتم ها تا این کیهان و کهکشانها تحت تدبیر او هستند و او واقف بر احوال همه آنهاست. این حجاب اگر برای انسان پیش بیاید خیلی بزرگ است و او را به شک می اندازد. آدم این دنیا را می بیند و لمس می کند و کم کم به نظرش می آید اینها که هستند. وقتی وسعت اینها را هم دید کم کم تحت تأثیر قرار می گیرد و به اینها تکیه می کند. البته همانطور که توجه دارید اینها اگر تکیه گاه انسان شدند یک تکیه گاه کر و کور هستند، یعنی کسی شک ندارد که این سماوات و نظام کیهانی در نگاه مادی هیچ کاره اند.

حالا اگر نگاهتان را عوض بکنید همین ها هم با ما همراهی و رفاقت می کنند. در نگاه ابتدایی اینها یک موجودات گسترده ای هستند که نه حرف ما را می شنوند، نه خیر خواهی برای ما می کنند و نه تدبیری دارند. با این تفکر این نظام یک نظام بزرگ پیچیده مادی و بی اختیار و کر و کور و پر شر است که از آن زلزله، طوفان، قحطی و مرگ در می آید، ما هم این وسط دم چوگان این نظام قرار گرفتیم و کاری ازمان ساخته نیست. حاصلش هم شک و حیرت و عجز و نفرت و اینهاست.

انسان تا به امام نرسیده با امام به این عالم نگاه نمی کند. پس فکر می کند که این نظام کیهانی بی شعور و کر و کور بزرگی است که ما هم در آن گم و تحت سیطره هستیم. همین تعبیری که قرآن نقل می کند از ملحدین که حرف همیشه شان بوده «وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّون »(جاثیه/24)، همه چیز همین بساط دنیاست و قوانین عالم طبیعت موجب شده ما یک روزی به دنیا بیاییم و یک روزی هم از دنیا می رویم و همه چیز تمام می شود.

از طرف دیگر انسان تکیه گاه می خواهد و موجود فقیر بی تکیه گاه نمی شود. حال اگر بنا شد تکیه گاه ما خود این نظام کور و کر باشد، یعنی نظامی که نه می شنود، نه اجابت می کند، نه سمیع است، نه بصیر است، نه مجیب است، نه رحیم و نه رئوف است، ببینید آدم در چه حیرت و اضطرابی قرار می گیرد! وقتی چراغ روشن شد انسان با خود می گوید این ها همه شان گمشده اند اما تا آن چراغ روشن نشود آدم همه اش در و دیوار و حجاب و منظومه و کیهان را می بیند و اسیر و در سیطره آنهاست.

این تکیه گاه ها خودشان تکیه گاه های لرزان و لغزانی هستند. این پناهگاه ها خودشان خطرخیز و جهنم ما هستند و باید فرو بریزند. اگر این چراغ روشن شد انسان می بیند که همه این نظام کیهانی با همه وسعتش غرق در یک نظام ملکوتی است و دست قدرت و حکمت و رحمت و تدبیر اوست که دارد این نظام کیهانی را می چرخاند. همه ذرات عالم در نظر اوست به گونه ای که «لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْن »، نه سماواتی ها با وسعتشان موجب می شوند خدای متعال زمینی ها را نبیند و نه ما زمینی ها مانع می شویم که خدای متعال به آسمانی ها توجه نکند.

معنای حقیقی اله

پس اله حقیقی، الله تبارک و تعالی است. البته باید به چند نکته در باب این الله تبارک و تعالی توجه بشود. نکته اول این است که از نظر قرآن حضرت حق تبارک و تعالی که از او با نام الله یاد می شود، آن حقیقت و ذات اقدسی است که همه اسماء حسنی را واجد است؛ لذا در سوره توحید وقتی اسماء الهی را توضیح می دهد می فرماید: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»(اخلاص/1-4). الله یعنی همانی که در آیات قرآن مکرر ذکر شده «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ »(بقره/255) تا «وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيم ». الله یعنی آنی که همه اینها را دارد یعنی هم «الرَّحْمنِ الرَّحيم »(حمد/3) است و هم «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ»(حمد/4).

الله آن کسی است که «هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم »(حشر/22-24)، این اسمائی که در قرآن برای خدا عرضه شده یعنی الله همه اینها را واجد است، هم سمیع است، هم مجیب است و هم رحیم و ودود و غفور و علیم. پس الله یعنی این ذات اقدس.

نکته دوم در باب الله این است که همه عالم پر از اسماء حسناست و با این اسماء حسنا اداره می شود «وَ بِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ ء»، «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي غَلَبَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ ءٍ»، یعنی باطن همه عالم اسماء الهی است.

نکته سوم این است که حضرت حق اله حقیقی است و ما بقی هیچ کدام از این اسماء را ندارند. قرآن بین دیگر آلهه ها و حضرت حق همین مقایسه ها را می کند و می فرماید، این آلهه هایی که شما صدایشان می زنید و از آنها کمک می خواهید، چه چوب و سنگ باشند و چه کل نظام کیهانی چیزی نمی شنوند؛ مثل آن دومی که گفته بود من هر وقت یادم می آید خودم خنده ام می گیرد در بیابان شبها که گیر می کردیم از خرما بت درست می کردیم که این مواظب ما باشد و شب وقتی می خوابیم خطر را از ما دفع کند، صبح هم که پا می شدیم این خدا را می خوردیم!

قرآن می فرماید اینها نمی شنوند، بله! اگر پرده کنار رفت می بینیم که همه عالم سمع است ولی خدا دارد می شنود چرا که او سمیع و بصیر است، ولی تا به آنجا نرسیدی این در و دیوار و نظام کیهانی نه می شنوند، نه اگر بشنوند اجابت می کنند و نه به ما محبتی دارند.

این منظومه کیهانی و خورشید به ما محبتی ندارند و همانطور که می بینید آدم در یک جهان پر از قدرت و خطرخیزی گیر کرده که نه در آن محبتی است، نه سمعی، نه رحمتی و نه حکمتی. این آلهه ها هیچ کدام از این اسماء را ندارند، اما خدای متعال سمیع و مجیب و رحیم است. اله حقیقی باید اینها را داشته باشد. این که ما می گوییم لا اله الا الله چون مابقی اینها را ندارند و الله یعنی آن که همه این اسماء حسنی را دارد. این که قرآن می فرماید بقیه نام گذاری ها چیزی پشت سرش نیست «ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطان »(نجم/23) یعنی همین، یعنی هیچ خبری نیست و فقط لفظ است. پس اله حقیقی آنی است که همه اسماء حسنا را دارد و اسماء حسنایش هم در عالم کار می کند.

اضطرار ما به اسماء حسنای الهی

نکته دیگر اینکه ما مضطر به اسماء حسنای او هستیم، چرا که ما علم، قدرت، حیات، بقاء، دوام و عزت می خواهیم. بافت وجودی ما را خدای متعال اینطوری آفریده، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي  فَطَرَ النَّاسَ  عَلَيْها»(روم/30) و نمی توانیم بگوییم ما خدا را نمی خواهیم. ما اول خدا را می خواهیم آخر هم خدا را می خواهیم و نمی توانیم بگوییم نمی خواهیم. اصلا آنی که می خواهیم خداست. این که خدای متعال می فرماید من در فطرت شما توحید را قرار دادم «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي  فَطَرَ النَّاسَ  عَلَيْها» یعنی همین. ما همه مضطر به خداییم، فقط حجاب موجب شده ما خیال کنیم مضطر به ماه، خورشید، آسمان، زمین و دوست و رفیق هستیم. ما مضطر به او هستیم و نمی توانیم که این را نخواهیم چرا که فطرت ما محتاج به اوست «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه»(فاطر/15) .

یک بیان لطیفی در مناجات مسجد کوفه حضرت امیر است که من این لطافت را کمتر جایی دیدم. حضرت وقتی اسامی حضرت حق را می گویند با ما مقایسه می کنند. شروع هم از اینجاست «مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الضَّعِيف»، یعنی شروع از خود من نیست که انا الضعیف و انت القوی بلکه اول مشاهده قوت است، او قوت دارد و من ضعیفم. «أَنْتَ الْبَاقِي وَ أَنَا الْفَانِي»، فطرت یعنی همین، ما آن دوام و بقاء و حیات را می بینیم.

«أَنْتَ الْحَيُّ وَ أَنَا الْمَيِّت »، ازلا و ابدا هم اینطوری است که خدای متعال حی است و ما میت. قدیما خدای متعال حی بوده و ما میت، الان هم او حی است و ما میت، اینطور نیست که الآن ما حی هستیم و خدا هم حی است. بعد از این هم که خدای متعال به ما حیات داد باز «أَنْتَ الْحَيُّ وَ أَنَا الْمَيِّت ».

«أَنْتَ الْبَاقِي وَ أَنَا الْفَانِي »، خب حالا تو باقی هستی و من فانی، نتیجه اش چیست؟! «وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَانِيَ إِلَّا الْبَاقِي »، خدایا من محتاج به رحمت تو هستم و کسی غیر از تو نیست که با رحمت خودش به من بقاء بدهد. من این بقاء را می خواهم و این معنی فقر ما به سوی خدای متعال است. ما نمی توانیم بقاء نخواهیم و بقاء هم برای اوست. ما نمی توانیم علم نخواهیم و علم هم از اوست «هو العلیم»، «هو القدیر».

بنابراین «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه ». این هم خیلی فقر خوبی است که آدم فقیر به خدای متعال باشد. در همین مناجات ابوحمزه آمده که «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَنِي إِلَيْهِ» خدایا تو من را به خودت واگذار کردی و خودت امور من را تکفل می کنی. من از آن طفلی که مادر او را تر و خشک می کند محتاج ترم و خود خدا می داند محتاج تری. من از آن طفلی که یک مگس را نمی تواند از خودش دور کند ضعیف ترم، ولی خدایا این موجود ضعیف را خودت تکفل و تر و خشک می کنی. «فَأَكْرَمَنِي»، آن وقت خدای متعال کریم یک جوری ما را تر و خشک می کند که متأسفانه همه را می بینیم جز خود او را.

مثل آنهایی که معصومین گاهی بهشان کمک می رساندند ولی از یک راه هایی که همه را می دیدند جز معصوم را. در خانه آن فقیر حضرت امیر کمک کردند بعد آن فقیر گفت: خدا چنین و چنان کند حضرت امیر را که ما اینطور گرسنه ایم و او به فکر ما نیست! خدا پدر تو را بیامرزد! یعنی حضرت امیر جوری به او کمک کردند که این فقیر نفهمید این آقا خود حضرت اند.

خدای متعال اینطوری است، «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَنِي  إِلَيْهِ» ما را تر و خشک می کند و ما را به هیچ کس هم ما واگذار نکرده است. حالا اگر کسی بگوید آقا نخیر ما محتاجیم و خدا ما را به خودش واگذار نکرده است، چرا که اگر نانوا نباشد در شهر ما همه مان گرسنه می مانیم، طبیب نباشد همه مان از بیماری می میریم، مادر نباشد طفل بزرگ نمی شود، پس چطور «وکلنی»؟! این خیلی روشن است، اینها جنود الهی هستند. یعنی اگر خدای متعال در مادر آن لشکر خودش را که یک قوایی از محبت خودش هستند قرار نمی داد، کدام مادر خواب خودش را ترک می کرد برای این که بچه اش بخوابد؟! مادر که به فکر بچه نیست خدای متعال به فکر بچه است! واقعا اگر خدا ما را به مادر واگذار می کرد مادر نگاهمان نمی کرد. همین مادر در روز قیامت «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ * وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيه»(عبس/34-36)  از بچه هایش فرار می کند.

پس اگر در این دنیا می بینید سلام ما را علیک می گویند او دارد اجابت می کند والا هیچ کس جواب سلام ما را هم نمی دهد. همانطور که در قیامت می بینید که دیگر جواب سلام را هم نمی دهند «لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ»(عبس/37).

پس اله واجد همه اسماء حسناست و اسماء او در همه عالم کار می کند. بقیه هم هیچ کاره اند و ما مضطر به آن اسماء هستیم. البته این خدایی که ما مضطر به او هستیم از ما غافل نیست و همه اسماء حسنایش برای ماست. هم رحمت به ما دارد، هم عفو نسبت به ما می کند و هم رزق به ما می دهد، گویا این اسماء حسنی فقط برای من است و من به تنهایی مهمان اصلی او هستم. اله یعنی آن که همه را دارد، مالک است، خالق است، رازق است، رب است، حکیم و مصور است، ولی گویا من هستم و این اسماء حسنا و هیچ کس دیگر در عالم نیست، این می شود «الهی».

آدمی که در دنیا اسیر این نظام کیهانی بوده و حیرت، شک، اضطراب و عجز تمام وجودش را فرا گرفته، وقتی برایش چراغی روشن و با امام همراه می شود همه این تاریکی ها کنار می روند و فضا روشن می شود؛ پس می بیند که «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض »(نور/35)، می بیند که «هُوَ اللَّهُ  الْخالِق »(حشر/24) همه کاره اوست و این خدایی که همه کاره است همه اسماء حسنایش گویا در خدمت من است. گویا العیاذبالله این خدای بزرگ با همه اسمائش در کار من است و دارد کار من را درست می کند.

الهی سخن آن کسی است که از آن حیرت، ترس و وحشت بیرون آمده و آن نظام کر و کور را می بیند که اصلا چیزی نیست، پس عظمت الهی در دلش تجلی کرده «فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِم »(1) و همه در چشمش ناپدید و کوچک شده اند. یعنی در آن نگاه این نظام کیهانی دیگر به حساب نمی آید.

خداوند، مؤدِّب انسان های گناهکار

اگر کسی حضرت حق را با این اسماء حسنی دید و فهمید این خدا با همه وجود متوجه او است، باید بداند که خداوند مودب او هم هست. یعنی اگر یک کاری کردی گاهی تلخی کار خودت را به تو می چشاند که برگردی. اینکه تلخی کار انسان چقدر است هم خیلی عجیب است. آدم یک اشتباه می کند یا عمدا به چشم خودش آسیب می زند بعد باید یک عمر کور باشد. گاهی یک گناه آدم در هفت نسل می ماند! خصوصیت پدرها در فرزندانشان که فقط قیافه و راه رفتنشان نیست، سیرتشان هم همینطور است. اگر اهل دوره کردن مفاتیح است آن طفل هم اهل دور کردن مفاتیح می شود. من دیدم که بچه هایی یک مادری داشتند که مکتب قرآن داشت و تعلیم قرآن می کرد، تقریبا همه بچه هایش از طفولیت به راحتی قرآن را می خواندند، نه در این دورانی که این تعلیمات جدید هست بلکه در آن دوران قدیم که این تعلیمات جدید هم نبود به راحتی قرآن را می خواندند. آن کسی که مفاتیحش پاره و کهنه است بچه هایش هم اهل مفاتیح اند.

حضرت فرمود گاهی یک گناه می کنید هفت نسل گرفتار می شود. اگر انسان عالم را اینطوری دید که این سنگی که عقیق شده و اگر شما در نمازتان دست کنید ثواب نمازتان اضافه می شود، یک جایی در تحمل ولایت حضرت سبقت گرفته است، آن وقت دیگر همه چیز فرق می کند. آن طرف هم که یک سنگی می شود یک سنگ خارا آن هم لابد یک خبری بوده دیگر!

آیات قبل این آیه که می فرماید: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء»(فاطر/28) را ملاحظه بفرمایید، قرآن نظام خلقت و اختلاف هایش را توضیح می دهد و می فرماید: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء» آنهایی که می فهمند خدا عالم را چطوری اداره می کند خشیت برشان می دارد. اگر حواس انسان به علم و حکمت و تدبیر و تربیت خداوند باشد، آدم را خشیت بر می دارد.

مرحوم صدوق در خصال می فرماید خوف از خدای متعال پنج جور است، خوف و خشیت و وجل و رهبت و هیبت، که هر کدام برای یک مقامی است. پس هرچه علم به دستگاه الهی بیشتر باشد خشیت هم بیشتر است، لذا با این که می گوید الهی و لذت می برد که خودش را دارد در دامن او می اندازد و او هم دارد شما را به سمت خودش می کشد، در همین دعوتش یک دفع هم هست «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ». تربیت همینطوری واقع می شود «وَ لَا تَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ مِنْ أَيْنَ لِيَ الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِك» ، کسی که این خدا را شناخت می فهمد باید به همه خوبی ها برسد. یعنی با این خدا باید همه خوبی ها را کسب کنی و نمی شود یک خوبی داشته باشی. پس باید به همه خوبی ها برسی و از همه بدی ها فاصله بگیری، البته یک بدی کافی است  که آدم را زمین گیر کند.

خدا رحمت کند یک استادی داشتیم که می فرمود: آنهایی که یک عیب داشتند زمین گیر شدند، مثل شیطان که با یک تکبر سقوط کرد و رجم شد و یا قابیل که کارش با یک حسد تمام شد و یک نسل را جهنمی کرد، حالا یک آدمی خدایی نکرده مجمع الکل باشد و همه اینها در او جمع باشد، این که دیگر تکلیفش معلوم است. یک هواپیما وقتی می خواهد پرواز کند لازم نیست همه دستگاه هایش خراب باشد بلکه اگر یک بالش عیب داشته باشد به او اجازه پرواز نمی دهند. اگر یک چرخ ماشین پنچر باشد نمی تواند راه برود، لازم نیست که همه موتورش پایین آمده باشد! همه دستگاه وجودی ما باید سالم باشد و یک مانع کافیست که ما به مقصد نرسیم.

راه رسیدن به همه خیرات

بنابراین آدم باید در این عالم به همه خوبی ها برسد. آدم تا خدا را ندیده فکر می کند که ما هستیم و خورد و خوراکمان اما وقتی چراغ روشن شد و این حجاب ها کنار رفت، وقتی نظام کیهانی گم شد و حضرت حق حضورش آشکار شد، انسان می فهمد به همه خوبی ها باید برسد و همه خوبی ها برای ماست. پس با این خدایی که هست مومن باید به همه خوبی ها برسد و از همه بدی ها فاصله بگیرد.

بدترین ها در این نظام بهترین ها هستند و فرقی نمی کند. شما وقتی چراغ را خاموش کنید طلا و مس یکی اند ولی وقتی چراغ روشن شد فرق طلا و مس معلوم می شود، پس بدی ها و خوبی ها معلوم می شوند و کسی که به این خدا رسید می فهمد که خوبی ها چیست و باید از همه بدیها فاصله بگیرد و به همه خیرات برسد.

پس وقتی انسان احساس می کند که باید به همه خیرات برسد احساس ناتوانی می کند، «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ َ وَ لَا تَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ مِنْ أَيْنَ لِيَ الْخَيْر»، خدایا من از کجا به خیرات برسم؟ «وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِك » هیچ خیری نیست الا از ناحیه تو و هیچ کسی واجد خیری نشده الا از محضر تو، «وَ مِنْ أَيْنَ لِيَ النَّجَاة» خدایا چطوری نجات پیدا کنم از این شرور از این بدی هایی که گرفتارش هستم؟

ما باید پاک بشویم والا یکی از این بدی ها آدم را زمین گیر می کند. می بینی چهل سال نماز شب می خواند ولی مثل روز اولش است چرا که یک گناه مانع پیشرفت انسان می شود. مثلا خلق تندی دارد و مومنین را آزار می دهد برای همین هم نماز شب هایش هدر می رود.

من باید از همه بدی ها فاصله بگیرم و مأنوس بشوم «وَ مِنْ أَيْنَ لِيَ النَّجَاةُ وَ لَا تُسْتَطَاعُ إِلَّا بِك »، اصلا چه کسی می تواند از بدی جدا بشود و نجات پیدا کند. همه آنهایی که به خوبی ها رسیدند با تو بوده و همه آنهایی که از بدی ها فاصله گرفتند با تو بوده است، «لَا الَّذِي أَحْسَنَ اسْتَغْنَى عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ» آن کسی که به نیکی ها رسید و مستغنی از کمک و رحمت تو نبود با رحمت رحیمیه و با کمک تو رسید و اینطوری نیست که خودش قدم برداشته باشد. هیچ کسی و هیچ پیغمبری و هیچ مومنی به خوبی ها نرسید الا با تو. «وَ لَا الَّذِي أَسَاءَ وَ اجْتَرَأَ عَلَيْكَ وَ لَمْ يُرْضِكَ» آنهایی هم که پا در محیط بندگی نگذاشتند و شیطنت کردند از محیط قدرت تو بیرون نرفتند و همه در ملک تو هستند.

حالا آدمی که این احساس را پیدا می کند که همه بدها و خوبها در محیط قدرت او هستند و خدای متعال دارد آنها را تدبیر می کند و سیر می دهد آن وقت به یک نقطه ای می رسد که حضرت فرمودند تا نفس کار می کند حضرت حق را صدا بزند آن هم با اسم رب، چرا که همانطور که می دانید رب آن ذات مقدس و آن اسم الهی است که ناظر به خالقیت و هدایت است «أَعْطى  كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ  ثُمَ  هَدى »(طه/50).

حال این عبدی که با این دعا شروع کرده بود، اله و ذنوب خودش را می بیند. می بیند که خدا آدم را تأدیب می کند، پس از خداوند می خواهد که او را ادب بکند ولی با محبت خودش. پس به خداوند می گوید، من با پای خودم آمدم، پس بین من و بت هایم حائل بشو ولی یک جوری که مکر نباشد و من در طرح تو جا داشته باشم. خدایا تو من را باید از همه شرور نجات بدهی و به همه خیرات برسانی. بعد هم یک نفس خدا را صدا می زند و حالش عوض می شود.

هدایت بندگان به وسیله خداوند، تنها راه شناخت او

پس خدای متعال به او یک لطفی می کند، کانه همه لحن و همه این صاحب دعا عوض می شود «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْك»،  این را چند جور می شود معنا کرد. بعضی اینطوری معنا کردند که یک انتقال حال برای انسان پیدا می شود. انسانی که احساس تنهایی می کرد و به خداوند می گفت کاری از من ساخته نیست و تو باید دست من را بگیری، وقتی رب خودش را تا نفس دارد صدا می زند، خدای متعال هم یک اجابتی می کند، پس با خود می گوید مثل این که من اشتباه کرده بودم، «بِكَ عَرَفْتُكَ» تو شروع کردی و من اصلا با پای خودم که نیامدم! خدایا چه کسی من را سحر ماه رمضان بیدار کرد و در دلم شور انداخت که بنشینم و ابوحمزه بخوانم؟ چه کسی اشک من را جاری کرد؟ من خیال می کردم من دارم به طرف تو می آیم اما اشتباه می کردم.

با این تفکر همه وجود انسان امید می شود «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْك »، خدایا من تو را شناختم. همه آنهایی که خدا را شناختند، به هر کیفیتی و با هر نوع شناختی که ممکن است «بِكَ عَرَفْتُكَ». یعنی اگر همه عالم من را به سمت تو هدایت کرد، من می دانم که هیچ کاره ام بلکه «بِكَ عَرَفْتُكَ»، تو اینها را چراغ راه من قرار دادی. معصوم هم همینطور است. اگر معصوم ما را به سمت خدا دلالت می کند، باید بدانیم که دلالت معصوم همان دلالت خداست. همین طوری که اگر از این طرف اطاعت معصوم را کنی اطاعت خداست، از آن طرف هم اگر دلالت کنند دلالت خداست و اگر دعوت می کنند دعوت خداست.

آدمی که احساس تنهایی می کرد و با خود می گفت که چطوری این راه را برود، خدای متعال یک عنایت به او می کند. پس می بیند که تا اینجا هم خدا او را آورده است. «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْك»  تو دلالت کردی و الا چه کسی می تواند تو را بشناسد؟! مناجات خمسه عشر حضرت را خواندید «إِلَهِي مَا أَضَيْقَ الطَّرِيقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَه » خدایا آن کسانی که تو دلیلشان نبودی و دستشان را نگرفتی که در خانه ات بیاوری، در راه خیلی تنگی هستند. آنها می خواستند با عقل خودشان بیایند، می خواستند با استدلال و شهود بیایند اما «مَا أَضَيْقَ الطَّرِيقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَه»  آن کسی که تو دستش را نگیری در راه تنگی قرار می گیرد. آنها راه های بدی نمی روند اما این راه ها تنگ است.

به قول آن عزیز که می فرمود، دیدید طفل قلکش را از پول خورد ها پر می کند و خیال می کند با اینها می شود چاه نفت بخری؟! در حالی که با اینها فقط یک عروسک به او می دهند! گیرم که همه توانت را به کار گرفتی، این که تو را به خدا نمی رساند! او خودش باید خودش را به تو معرفی کند. اگر همه عقلت را به کار بگیری همه کتب فلسفی را از اول تا آخر دوره کنی، باید بدانی که اینها خدا نمی شود!

ریاضت و عقل و استدلال ما به اندازه ماست اما خدای ما که به اندازه ما نیست! پس فقط یک راه هست «مَا أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَهُ وَ مَا أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَه »، خدایا چقدر حق بر آن کسی که تو او را به راه آوردی، راه را به او نشان دادی و به راه خود هدایتش کردی، روشن است. «إِلَهِي فَاسْلُكْ بِنَا سُبُلَ الْوُصُولِ إِلَيْك »، تو خودت در آن راهی که ما را به وصال تو می رساند سلوک بده. «وَ سَيِّرْنَا فِي أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ» ما را در نزدیکترین راهی که به مهمانی تو می رساند سیر بده.

وقتی آدم این قدم را برداشت، آدمی که سر و صدا راه انداخته بود، «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ وَ لَا تَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ مِنْ أَيْنَ لِيَ الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِك»  یک دفعه یک عنایتی به او شده و لحن و احساسش عوض می شود. پس می گوید، خدایا ما خیال می کردیم ما می خواهیم به سمت تو بیاییم برای همین سر و صدا راه انداخته بودیم در حالی که «بِكَ عَرَفْتُكَ» تو اصلا شروع کردی. «وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْك» ، تو من را دلالت کردی و الا کسی تو را پیدا نمی کرد. تو نه فقط من را دلالت و دعوت کردی بلکه انبیاء خودت را فرستادی و به آنها گفتی که بروید و این بندگان من را از طرف من دعوت کنید.

دارد که در ماه رجب، منادی از آسمان هفتم صدا می زند و دعوتتان می کند که بیایید «وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ وَ لَوْ لَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْت ». اگر تو نبودی و اگر عنایت تو نبود من چه می فهمیدم که تو که هستی! اگر آدم بخواهد او را بشناسد، او باید خودش را معرفی کند، پس تا او خودش را معرفی نکند نمی شود.

بعد از این لحن کل دعا عوض می شود. پس آدمی که تا اینجا آمد شروع می کند به حمد کردن «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ فَيُجِيبُنِي وَ إِنْ كُنْتُ بَطِيئاً حِينَ يَدْعُونِي وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي وَ إِنْ كُنْتُ بَخِيلًا حِينَ يَسْتَقْرِضُنِي »؛ ان شالله ادامه بحث را در جلسات بعد خدمتتان تقدیم می کنم.

پی نوشت:

(1) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 303