نسخه آزمایشی
شنبه, 02 بهمن 1400 - Sat, 22 Jan 2022

سیر با آیات الهی تا رسیدن به توحید و اخلاص و امنیت/ راه رسیدن به توحید و امنیت عدم اختلاط در ولایت

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 1 مهرماه سال 99 است، که در هیاتی در قم در منزل حاج آقای میرقیصری ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ انسان برای اینکه در زندگی احساس امنیت داشته باشد، باید پناهگاهی باشد که همواره همراه او باشد و غروب نکند؛ اگر انسان خالصانه محبت خدا را در دل ایجاد کند و یقین داشته باشد که خدا بهترین و مستحکم ترین یاری رسان اوست، در دل سختی ها هم احساس امنیت می کند و مضطرب نمی شود؛ اما اگر کسی اخلاص نداشته باشد و دل به پدیده های گذرا ببندد، با افول آن ها و یا حتی از ترس از دست دادن آن ها دچار یأس و نگرانی خواهد شد.

ایمان آمیخته به ظلم

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(انعام/82) خدای متعال شرط هدایت شدن و راهیابی به وادی بندگی و معرفت حضرت حق را ایمانی که آمیخته به ظلم نیست قرار داده است؛ وادی توحید تنها وادی امن در این عالم است و فقط این افراد هستند که از امنیت برخوردار اند. در روایات ما این ظلمی که اگر با ایمان آمیخته شود انسان را به امنیت نمی رساند تفسیر شده است. در بعضی روایات فرموده اند منظور مومنی است که اسیر شرک است و این شخص در وادی امن نیست. در بعضی روایات هم ایمان همراه با شک را مانع رسیدن به وادی امن برشمرده اند. انسان اگر بخواهد در عالم به امنیت برسد باید صاحب یقین باشد، انسانی که در وادی شک است در وادی امن نیست. باید به مقام اخلاص برسد چرا که انسانی که در مقام اخلاص نیست در مقام امن هم نیست.

«قَالَ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ مِنَ اَلْوَلاَيَةِ وَ لَمْ يَخْلِطُوهَا بِوَلاَيَةِ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ فَهُوَ اَلْمُلَبَّسُ بِالظُّلْمِ»(1) یعنی آن ولایتی را که نبی اکرم برای ما آوردند همان ولایت خدا و ولایت معصومین است؛ کسانی که به این ولایت ایمان می آورند نباید آن را با ولایت دیگران بیامیزند. اگر ولایت ولی خدا به ولایت اعداء آمیخته شد، این ایمان برای انسان امنیت نمی آورد. کسی در وادی امن است که مومن به ولایت الله باشد و فقط با ولایت الله در عالم سیر کند. در ادامه روایت نیز می فرماید کسی که ایمان را با ظلم می آمیزد آن کسی است که ولایت امیرالمومنین را به ولایت غیر خلط می کند. اگر انسان هم در وادی ولایت امام است هم با دیگران، این کسی است که ایمانش را با ظلم آمیخته است.

در بخشی از سوره مبارکه انعام بحث ارائه ملکوت به حضرت ابراهیم خلیل ذکر شده است «وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»(انعام/75) می فرماید ما ملکوت آسمان ها و زمین را به حضرت ابراهیم ارائه کردیم به گونه ای که با رویت ملکوت آسمان ها و زمین، اموری برای حضرت حاصل می شود؛ مثلا یکی از این امور این است که از صاحبان یقین شود؛ انسان تا به مشاهده ملکوت عالم نرسد و محجوب در عالم ملک باشد صاحب یقین نمی شود. سوال این جاست که انسان چگونه می تواند در عالم ملک، عالم ملکوت را مشاهده کند؟ هنوز وارد عالم ملکوت نشده است که پرده ها کنار برود تا به یقین برسد و از شک و شرک نجات پیدا کند.

خدای متعال این را اینگونه توضیح می دهد «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»(انعام/76) قرآن سه صحنه را بیان می کند و حضرت در پایان این سه مرحله قدم در وادی توحید می گذارد. البته باید توضیح داده شود که ایشان هیچ وقت مشرک نبوده اند؛ وقتی تاریکی شب حضرت را فرا گرفت، ستاره ای از افق بالا آمد و حضرت وقتی این ستاره را دید فرمود پروردگار من همین است. البته پیداست حضرت ابراهیم خلیل هیچ وقت آن را رب خودش نمی دانسته است. لذا در روایات نقل شده است که در زمان حضرت یکی از مذاهب منحرفی که وجود داشت، مردم را به پرستش اجرام آسمانی معتقد کرده بود.

لذا این افراد معتقد به ربوبیت ستاره ها، خورشید، ماه و امثال این ها بودند. وقتی شب فرا رسید و تاریکی کاملا فراگیر شد، حضرت ستاره ای را از دور مشاهده کردند و این پروردگار من است و وقتی ستاره غروب کرد فرمودند من چیزی را که غروب می کند دوست ندارم. طبیعتا ممکن است کسی بگوید مگر دوست داشتن بر رب بودن یا نبودن آن اجرام دلالتی دارد؟ برای پاسخ به این سوال باید استدلال کرد؛ انسان یک قلب دارد و می خواهد آن را بسپرد. اصلا پرستش یعنی همین و اصلی ترین پرستش، پرستش از روی محبت است. «قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار»(2) انسان باید اله خودش را دوست بدارد و اصلی ترین عبادت همین است. بالاترین اخلاص، اخلاص در حب است، یعنی انسان باید از قلبش مراقبت کند تا محبت غیر خدا در دلش نیاید و محبت های دیگر هم در مسیر خدا باشند «أَوْثَقُ عُرَى اَلْإِيمَانِ اَلْحُبُّ فِي اَللَّهِ وَ اَلْبُغْضُ فِي اَللَّهِ»(3). حضرت نکته مهمی را هم تعلیم دادند؛ فرمودند نمی شود به چیزی که غروب می کند دل بست. چیزی که افول دارد، در حین طلوعش هم ارزش دل بستن ندارد.

هدایت گری رب

مواجهه مردم با این پدیده های افول کننده سه جور است. برای مثال یک بشقاب شکستنی عتیقه را در نظر بگیرید؛ عده ای به آن دل می بندند و وقتی که بشقاب بشکند تأسف می خورند. یک دسته هم به آن دل می بندند اما وقتی شکست می گویند به درک که شکست. این دو دسته هر دو بازنده اند. آن کسی برنده است که می فهمد این بشقاب شکستنی است و به بشقاب شکستنی دل نمی بندد. حضرت هم فرمودند دلم را در گرو ستاره ای بگذارم که غروب می کند؟ بله درست است که ستاره بالا می آید، چراغ راه می شود، راه را نشان می دهد و این ها همه از شئون رب هستند. رب باید هادی باشد منتها این ستاره ای که غروب می کند که نمی تواند نور رب را به من نشان بدهد. «قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى»(طه/50)، یعنی رب من آن کسی است که باید من را در عالم قدم به قدم ببرد و هدایت کند.

لذا رب باید نور باشد و امام رضا علیه السلام هم فرموده اند «اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ»(4)؛ رب اگر چراغ راه ما نباشد که رب ما نیست و اگر به باطن آیه دقت کنیم، به نظر بنده از آن اول هم بیان نورانی حضرت ابراهیم همین است که دنبال نور رب در عالم می گردد. منتها نور رب در ستاره هم هست؛ مگر نوری که ستاره دارد و در شب ما را هدایت می کند غیر از نور پروردگار است؟ مگر خورشید که در روز ما را هدایت می کند نورش غیر از نور رب ماست؟ لذا موحدین خودشان را در روز و شب خودشان را تحت هدایت الهی می بینند. این هم نوعی نور رب است ولی نور ربی که می شود به او دل بست، با او راه رفت و به مقصد رسید، نوری است که در شب و روز، در عالم ملک و ملکوت و در برزخ و قیامت هم وجود داشته باشد. بله این درست است که ما نمی توانیم مستقیما نور رب را تلقی کنیم چرا که نور رب به عالم ملک ارتباطی ندارد ولی آن چراغی که خدای متعال نور خودش را در او تجلی می دهد، چراغ هدایتی است که خداوند قرار داده است و باید تا ابد با او راه برویم.

خورشیدی که تنها در عالم دنیا بوده و در عالم قیامت همراه تو نیست، نمی تواند چراغ راه تو باشد. باید به آن نوری دل بست که غروب ندارد «اَلْإِمَامُ كَالشَّمْسِ اَلطَّالِعَةِ اَلْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ»(5) امام مانند خورشیدی است که خداوند روشن کرده است تا ربوبیتش از طریق او در عالم اعمال می شود و با آن چراغ عوالم هدایت می شوند. اگر چراغی پیدا کردی که خاموش نمی شود، به او دل ببند که این محبت تو را به مقصد می رساند. محبت یکی از ارکان اصلی ولایت است، اگر چراغ الهی را پیدا کردی به او دل ببند؛ اگر مومنی پیدا کردی که «اَلْمُؤْمِنَ يَنْظُرُ بِنُورِ اَللَّهِ»(6)، به او دل ببند که این دل بستن خطا نیست.

«فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ»(انعام/77). حضرت صبر کرد تا این ماه هم غروب کند و سپس فرمود این هم که ناپدید شد؛ من یک ربی دارم که او من را هدایت می کند و اگر دست من را نگیرد من هم از گمراهان می شوم. آن هایی که ماه را پرستیدند هم جلوه ای از ماه را دیده بودند که پرسیتدند، آنهایی که بت ها را می پرستیدند هم یک چیزی در آن بت ها می دیدند ولی از این نکته غافل بودند که نمی شود به چیزی که غروب دارد تکیه کرد. «فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ»(انعام/78). این ماجرا برای خورشید هم اتفاق افتاد و حضرت فرمود رب من هادی من است، باید نور باشد وگرنه نمی تواند هدایت کند.

این نورهایی که ما در زمین با آن ها سر و کار داریم، نور ستاره، ماه و خورشید هر سه آفل اند و ما باید در همین ارض دنبال یک نور غیر آفل بگردیم. لذا بعضی گفته اند مشاهده ملکوت، این گونه بود که حضرت در همین سیر به انوار وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت رسید و وقتی این انوار را دید، از طریق آن ها به خدای متعال هدایت شد؛ در روایات هم داریم حضرت در سیر باطنی خودشان انوار اهل بیت و ستاره هایی که حول آن ها طواف می کنند را دیدند؛ از خدای متعال پرسید این ها چه کسانی اند؟ فرمود این ها شیعیان اند. حضرت آنقدر این هارا زیبا دید و از این دلدادگی شان خوشش آمد که دعا کرد خدا او را از شیعیان قرار بده و این دعا مستجاب شد «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ»(صافات/83).

اگر کسی از رب خودش غافل بود که هیچ؛ کسی هم که دنبال ربش است ولی دل به آفل ها می بندد، اسیر همین ها می شود. فلذا کسی که به دنبال پروردگارش می گردد و می فهمد پروردگار ما را در این عالم رها نکرده است، دل به این آفل ها نمی بندد و زمینه مشاهده ملکوت برای او فراهم می شود. «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفًا وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(انعام/79). شاید این ها مقدمات آن مشاهده ملکوتی است که وقتی از این پرده ها گذشت و متوجه شد که وجه الله هیچ وقت غروب نمی کند و به این مسیر راه پیدا کردند و از وادی شرک وارد وادی اخلاص شدند. ماه و خورشید و همه این ها هستند ولی نباید حتی ذره ای از قلب انسان را به خود مشغول کنند؛ این قلب باید برای محبت الهی فارغ باشد و اگر کسی قلب را فارغ کرد، آن وقت به مشاهده ملکوت می رسد و حقیقت را می بیند. آن جا اگر دل را سپردی می شود «وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اَللَّهَ» و این محبت هم همان محبت خداست.

گاهی سوال می کنند چگونه است که خدای متعال اولیاء را طوری قرار داده است که اگر حضرت ابراهیم هم بخواهد خدا را دوست بدارد باید از طریق آن ها خدا را دوست بدارد؛ وقتی که حضرت ابراهیم به مشاهده ملکوت رسیدند، پرده ها کنار رفتند و نور حقیقی رب در عالم به او رسید، اکنون آمدند با او محاجه کردند. «وَ حَاجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَ تُحَاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانِ وَ لَا أَخَافُ مَا تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ رَبِّي شَيْئًا وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْمًا»(انعام/80) حضرت می فرماید بعد از این که خداوند مرا به وادی توحید وارد کرده است با من محاجه می کنید؟ شما می خواهید دوباره من را به سمت وادی ظلمات بکشانید و اسیر این خورشید و ماه کنید. بعد از این که الوهیت حضرت حق بر من آشکار شد آمده اید من را به این بت هایی که خودتان می پرستید و اسیر آن ها هستید بکشانید؟

سپس حضرت می فرماید من ذره ای از این چیزهایی که شما شریک خدا قرار می دهید خوف ندارم؛ این نظام کیهانی و هر چه درون آن است نمی توانند کاری کنند مگر این که خدای من بخواهد. بله اگر خدا بخواهد با یک پشه هم به آدم ضرر می رسد. خدای متعال نمرود را بعد از چند ده سال یا چند صد سال ادعای خدایی با یک پشه از پا می اندازد. «وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»(فتح/7)، یک پشه یا یک ویروس جان ما را می گیرد ولی اگر خدا نخواهد نظام کیهانی نمی تواند هیچ کاری با من کند. «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»(یس/83)، کسی که به عالم ملکوت رسید و حقایق را دید، قدرت الهی را می بیند که ملکوت عالم در دست اوست.

«یَدُ اللَّهِ فَوقَ أَيديهِم»(فتح/10). ظاهرا قسمتی از حرم امیرالمومنین در زمان نادرشاه بازسازی شد و به دستور او قرار شد این آیه را در آن جا بنویسند. عالمی که آن جا بود گفت نادرشاه از این سوادها ندارد و این حرف خودش نیست. رفتند بار دیگر از نادر پرسیدند و این بار هم همان آیه را تکرار کرد. اگر کسی این پرده را پشت سر گذاشت و به ملکوت کل رسید، یدالله را در عالم می بیند، آن دستی که همه تدابیر عالم با او انجام می شود. وقتی دید، صاحب یقین می شود و در غیر این صورت این خبری از یقین نیست. تا انسان یدالله را در عالم نبیند که کار عالم را تدبیر می کند، صاحب یقین نمی شود.

«وَ كَيْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَكْتُمْ وَ لَا تَخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(انعام/81). سپس حضرت به آن ها می فرمایند که چگونه من از این بت هایی که شما شریک خدا قرار دادید بترسم؟ من از چوب، سنگ، زمین و نظام کیهانی بترسم ولی شما از این که این ها را شریک خدا قرار دادید خائف نیستید؟ خودتان منصف باشید چه کسی حق است «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ»(حدید/3). «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»(یس/83)؛ من با خدایی که همه عالم در دست قدرت اوست در عالم راه می روم بترسم ولی شما که با این بت ها راه می روید نمی ترسید؟ در محضر خدا یک برهان و یا سلطانی نیامده است که شما در این وادی وارد شده اید؟

این کلمه سلطان هم جای تأمل دارد و مکرر در قرآن، در داستان حضرت یوسف هم آمده است. اگر شما اهل علم بودید و پرده ها برایتان کنار می رفت و می فهمیدید، متوجه می شدید کدام یک از این دو گروه مستحق امنیت اند. آنی که با خدا در عالم راه می رود یا آن کسی که با بت ها در عالم راه می رود.

اخلاص در محبت خدا

«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(انعام/82). آن هایی که به خدا ایمان می آورند و ایمان شان آمیخته به شرک نیست از هدایت شدگان اند؛ یعنی کسی که مومن شد ولی در وادی ایمان به یقین نرسید و هنوز تکیه به اسباب دارد، این هم در وادی امن نیست. کسی مومن بود ولی اخلاص نداشت او هم در وادی امن نیست. شک در مقابل یقین و شرک در مقابل اخلاص است؛ انسان وقتی در مقام اخلاص قرار گرفت و محبت فقط به خدا داشت، هیچ نا امنی در جهان برایش وجود ندارد. آن چه عالم را برای انسان نا امن می کند تعلقاتش است. وقتی با تعلقات ما بازی می شود امنیت مان به هم می ریزد. پولمان گم می شود، جوانی و نشاط مان از بین برود، این تعلقات ما هستند که برای ما ناامنی درست می کند. اگر انسان دلبسته به موجودات غیر حضرت حق شد، او در وادی امن نیست.

ممکن است کسی بگوید من دل به این فرش زیبای زیر پایم، به بهاری که در آن هستم و به جوانی ام که در عنفوان آن هستم بستم، چرا نا امن باشم؟ من دارم با محبوب خودم راه می روم، سیر با محبوب که نا امنی نمی آورد. سوال این جاست چرا اگر به اخلاص در محبت نرسی، نا امنی و خوف از انسان برداشته نمی شود؟ نکته اش این است که خدای متعال ما را جوری آفریده است که در طلوع این پدیده ها غروبشان را می بینیم. ما لازم نیست صبر کنیم تا پاییز بیاید که بفهمیم بهار ماندنی نیست؛ ما در بهار پاییز را می بینیم و کسی که در بهار پاییز را می بیند، در بهار نا امن است. چون می داند این چیزی که دست به آغوشش دارد به سرعت از او فاصله می گیرد.

کسی که دل به یک جمال ظاهری می بندد، همان موقعی که این جمال هم هست خائف است، چون می داند این محبوب دارد می رود. یا من از او جدا می شوم یا او از من و تنها راهی که انسان از خوف نجات پیدا کند این است که دل از این ها بردارد. تا آدمی دل در گرو این ها بسته، از مرگ می ترسد «اَلْمَوْتُ فَضَحَ اَلدُّنْيَا فَلَمْ يَتْرُكْ لِذِي لُبٍّ فِيهَا فَرَحاً وَ لاَ لِعَاقِلٍ لَذَّةً»(7).

تنها راه نجات این است که دل از دنیا برداری؛ سر سفره دنیا که نشستی بخواهی یا نخواهی این سفره را از جلویت جمع می کنند و این فرش را از زیر پایت می کشند. فقط یک راه دارد، این که به این ها تکیه نکن. مگر می شود آدم به کسی تکیه نکند؟ مخلوق فقیر است، فقیر چطور می تواند تکیه نکند، دوست نداشته باشد و دل نبندد؟ به ما که نگفتند دل نبندید، به ما که نگفتند تکیه نکنید. یک کوهی پیدا کن، یک تکیه گاهی در عالم برای خودت پیدا کن و به آن تکیه کن. به ما که نگفتند زیر پایت فرش نیانداز، گفتند یک فرشی بیانداز که جمع نمی شود، چرا پایت را روی ارض دنیا می گذاری؟ وارد بهشتی شو که هیچگاه جمع نمی شود. آن هایی که از الان وارد بهشت می شوند هیچ وقت سفره شان جمع نمی شود اما این سفره دار دنیا جمع می شود.

«لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ»(انبیاء/17). سر سفره دنیا می نشینی و خدای عالم این بساط لهو و لعب را جمع می کند؛ خدا اهل بازی و لهو نیست که تسلیم لهو و لعب ما شود و بازی ما را تماشا کند. البته مومنین را نمی گوید، شما جمع کفار را ببینید در عالم چه بساط لهوی به پا می کنند «وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِمًا»(جمعه/11)؛ حضرت ایستاده و دارد عالم را به خدا دعوت می کند مانند الان که امام زمان ایستاده اند، این ها یک لهوی درست می کنند و همه را مشغول می کنند.

خدا می فرماید من این عالم را درست کردم که شما فراعنه لهو به پا کنید؟ این بساط لهو جمع می شود، سر سفره لهو و لعب ننشینید. کسی سر سفره امیرالمومین نشست دیگر نگرانی ندارد که این سفره جمع شود، بلکه از این سفره سر یک سفره رنگین تر، آبادتر می برند. در عالم برزخ و بهشت، سفره امیرالمومنین رنگین تر از این دنیا است. هر کجای سفره حضرت هم نشسته باشید رنگین تر است. چه سلمان باشی، چه ابوذر و چه مومن درجه یک، سفره امیرالمومنین در عالم، ظاهر سفره حضرت است و باطنش همین الان در برزخ و قیامت است.

به ما که نگفتند سر سفره ننشینید و نخورید، می گویند چرا سر سفره شیطان نشستی می خوری؟ «أَلاَ حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اَللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا»(8) این تعبیر حضرت را اینطوری می فهمم که یک مشت سر سفره دنیا چریدند بد هم چریدند. به ما که نگفتند ننشین، گفتند سر یک سفره پاک بنشین که اگر سر سفره پاک نشستی حساب و کتاب هم ندارد. حضرت فرمود از سفره ما بخورید از شما حساب هم نمی شود. ابوخالد کابلی سر سفره امام باقر علیه السلام نشسته بود که پذیرایی خیلی زیبایی هم بود؛ می گوید حضرت در ذائقه ام یک تلخی دیدند و علتش را پرسیدند. گفتم آقا برای این هایی که خوردیم باید برویم آنجا جواب بدهیم. حضرت خندیدند و دندان های مبارکشان پیدا شد و سپس فرمودند سر سفره من بخوری ازت سوال می کنند؟ آن که ازش سوال می کنند ولایت ماست؛ اگر در وادی ولایت ما بودی از هیچی سوال نمی کنند ولی اگر بیرون ولایت ما باشی مو را از ماست می کشند.

پس هم باید صاحب یقین بشوی که نور یقین در انسان با مشاهده ملکوت امکان پذیر است و هم باید به وادی اخلاص برسی، اگر کسی هنوز در محبت خدا خالص نشده است این نمی تواند نترسد و وارد وادی امن شود. نمی تواند مضطرب نباشد چون دلبستگی هایی دارد که این دلبستگی ها برای انسان مخاطره آمیز است. پولی را دوست دارم که از من جدا می شود، همسری و مادری را دوست دارم که از آن ها جدا می شوم. پس این ها را دوست نداشته باشیم؟ پاسخ این است هم دوست داشته باشیم، هم دوست نداشته باشیم. اگر «المتحابین فی الله» برای خدا دوست داشته باشیم این عین عبادت است. دوست نداشته باشیم هم یعنی مستقل از خدا آن هارا دوست نداشته باشی. «لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ»(مجادله/22)؛ مومن که نمی تواند با دشمن خدا سر یک سفره بنشیند و به او دل ببندد ولو پدرش باشد.

اگر انسان به اخلاص در محبت نرسید در وادی امن نیست ولی وقتی فقط خدا را دوست داشته باشی چه کسی می تواند خدا را از تو بگیرد؟ «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ»(حدید/4). «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»(ق/17) «يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»(انفال/24)؛ مگر می شود آدم از خدا جدا شود؟ انسان اگر در عالم با معصوم راه برود به مقام محبت و معرفت می رسد، یعنی اگر انسان در صراط مستقیم بود وارد وادی معرفت و محبت شده است. معرفه الله بیرون صراط مستقیم وجود ندارد است؛ البته ریاضت بیرون وادی ولایت هم زیاد است مثلا می تواند دو رکعت نمازش چهار هزار سال طول بکشد ولی همه این ها شیطنت، لعب و لهو است. مسجدش هم مسجد ضرار است. اگر کسی در صراط نبود، به وادی امن توحید و یقین و اخلاص هم نمیرسد. حضرت ابراهیم خلیل هم مقام اخلاصش مقام محبت اهل بیت است؛ فرمود حضرت ابراهیم خلیل الله شد و همه ظاهر و باطنش برافروخته به محبت بود. خلت یعنی همین؛ فرمود چون زیاد بر نبی اکرم و اهل بیت صلوات می فرستاد. مقام صلوات، مقام فنای در محبت اهل بیت است و این محبت از طریق صلوات حاصل می شود. حضرت در این مقام بودند که وارد وادی امن شد.

ذیل آیه شریفه «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» فرموده: «أَرْشِدْنَا لِلُزُومِ الطَّرِيقِ الْمُؤَدِّي إِلَى مَحَبَّتِك »(9) طریق محبت است. فرمود «الطَّرِيقَ وَ مَعْرِفَةَ الْإِمَام »(10) طریق معرفت است. اگر بیرون از این صراط قدم بردارید خبری از معرفت، محبت، اخلاص و یقین نیست و باید با بت ها زندگی کنیم که خوف و حزن هم دارد؛ وقتی هستند خائفی و وقتی از دست می روند غصه می خوری و بزرگترین درد انسان همین خوف و حزن است. «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ»(یونس/62)، یعنی اگر کسی وارد وادی ولایت خدا شد، خوف و حزن او برداشته می شود. بله اولیای خدا یک خوف و حزن دیگری دارند که مال چیز دیگری است و عین خرمی است.

خوف و حزن در اثر دل بستن به بت ها و حجاب شدن این ها باعث می شود دست قدرت خدا را نبینی؛ کسی که به پول تکیه می کند وقتی پول ندارد خائف است و وقتی هم که پول دارد از  اتمام آن محزون است. آدم وقتی آرام می شود که دستش در جیب خدا باشد. تا دست آدم در خزانه خدا نیست، اجازه ندارد از خزینه خدا خرج کند و پیداست که ناراحت است.

تنها راه رسیدن به امنیت همین می باشد و راه آن هم راه رفتن با امام است. دو تا اخلاص و یقین هستند که اگر پایت را از این وادی بیرون بگذاری، عالم شک و شرک است. لذا حضرت فرمودند «قَالَ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ مِنَ اَلْوَلاَيَةِ وَ لَمْ يَخْلِطُوهَا بِوَلاَيَةِ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ فَهُوَ اَلْمُلَبَّسُ بِالظُّلْمِ»(11)؛ کسی که ایمانش را با ظلم آمیخته می کند در واقع دارد این دو ولایت را خلط میکند. فقط کسی در وادی ایمان است که با امیرالمومنین راه می رود چرا که وادی یقین و اخلاص در محبت است. تنها خدا را دوست داشته باشی دیگر نگران چه هستی؟ خدایی که همیشه با ماست و اگر همه عالم هم ما را رها کنند او ما را رها نمی کند. «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ»(عبس/34-35)؛ محبت مادر هم یک جایی در قیامت از انسان قطع می شود ولی این محبت آن جا هم قطع نمی شود.

حضرت در اعراف وسط محشر می ایستند و تا مستضعفین را هم از اعراف به بهشت نروند، وارد بهشت نمی شوند. آن جا هم این رشته محبت هیچ وقت از ما قطع نمی شود. کسی که وسط بهشت است چه خوفی دارد؟ وقتی با خدایی راه می روی که «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»(حدید/3)، دیگر چه نگرانی داری؟

اگر انسان اخلاص نداشته باشد، نمازش را پشت سر حضرت می خواند ولی سفره معاویه را هم دوست دارد و به دل آن می بندد؛ اگر الان آمریکا فرو بپاشد بسیاری از ما وحشت زده می شویم چرا که دنیا متلاطم می شود و ما امنیت خودمان را از دست می دهیم چون این تمدنی که به آن دل بسته ایم قطبش آن جاست؛ اگر انسان سر سفره ای غیر از سفره امیرالمومنین نشست، یک جایی مضطرب می شود. اخلاص در محبت امیرالمومنین است که این امنیت می آورد؛ وادی توحید یعنی «وَلاَيَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِن عَذَابِی». اخلاص در ولایت است که انسان را عبور می دهد و به یقین می رساند.

آن هایی که در این وادی اند در میان بلایا هم سرمست اند. «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(انعام/82)، اصحاب و اهل بیت سیدالشهداء اینطوری بودند. ایشان تا آخر خط کنار حضرت ایستادند و هیچ کوتاه نیامدند. دشمن همه چیز دارد و در نا امنی قرار دارد ولی این اسرای آل الله به حسب ظاهر دستشان به هیچ کجا بند نیست ولی در امنیت مطلق اند.

حضرت خطبه می خواند یزید به وحشت می افتد و حضرت زینب سلام الله علیها ذره ای به خودش نمی لرزد. شنیده اید وقتی شخصی گزارش پیروزی های شان را پیش یزید می داد، گفت در نصف روز کار را جمع کردیم و این ها را به بند کشیدیم و به کوفه و شام بردیم؛ یزید به او گفت پس چرا انقدر مضطربی؟ گفت از این اسرا نگرانم، هرچه این ها را تازیانه زدیم آخ نگفتند.

اینها در کهف امام حسین علیه السلام بودند که حضرت برایشان این آیه قرآن را می خواند «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا»(کهف/9)؛ اینها وقتی از همه چیز بریدند وارد این کهف شدند. حضرت کهف شان بود و آن ها را در پناه خودش گرفته بود، لذا اسیر شدند ولی ذلیل نشدند. از دختر سه ساله شان تا بزرگترهای شان هم همینطور بودند. تاریخ نویسی دست دشمن بوده است ولی شما بگردید که آیا جایی پیدا می کنید که این دختر سه ساله را تازیانه زده باشند و یک جمله گلایه آمیز یا یک حرفی زده باشد و یا سختی ها او را از سیدالشهداء غافل کرده باشد. این کهف امام حسین علیه السلام است. السلام علیک یا اباعبدالله....

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 413

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 84

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 126

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 115

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 200

(6) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 80

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 451

(8) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 556

(9) معاني الأخبار، النص، ص: 33

(10) تفسير القمي، ج 1، ص: 28

(11) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 413